تبیین اجمالی نظریهی طراحی هوشمند ناظر به نظریهی تکامل داروینی

Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
بحث دربارة معماي «چگونگي پيدايش جهان» از زماني که نوشتههاي تاريخي ثبتشده تا زمان حاضر به شدت ادامه يافته است. با اين وجود، عليرغم سابقة طولاني و متنوع اين گفتمان، ميتوان کلية مواضع خاص، دربارة موضوع را در دو ديدگاه کلي و منحصربهفرد دانست:
1. طبيعت کنوني ازجمله انسانها، محصول يک حادثه و تصادف (accident) است.
2. طبيعت کنوني بهويژه انسانها، عمدتاً محصول ذهن منطقي از پيش موجود (product of a pre-existing reasoning mind) است.
در اينباره پيشرفتهاي اخير، در فهم انسان از يافتههاي مولکولي در حيات، مؤيد قوي براي ديدگاه کلي دوم شد. به ديگر سخن، ديدگاه طراحي هوشمند که مبتني بر اين يافتههاست، به دليل تأکيد بر وجود طراح خردمند، ازجمله ديدگاههاي زيرمجموعۀ ديدگاه دوم شمرده ميشود. جهت تبيين درست جايگاه اين انديشه، در ادامه بهطور خلاصه تفکر انديشمندان پيشين دربارة هستي و هدف آمده است.
اولين کسي که براساس نقل تاريخ فلسفه در مورد احتمالِ عليت غائي در طبيعت بحث کرد، فيلسوف يوناني به نام آناکساگوراس (Anaxagoras) بود. آناکساگوراس کموبيش فکر ميکرد که عناصر عالم در ابتدا آشفته، پراکنده، مخلوط و درهم بودند؛ اما پس از آن، ذهني خردمند آنها را به شکل کنوني درآورده است (زماني، 1390، ج 1، ص 19). شاگرد آناکساگوراس، ديوژنوس ـ ديوژن ـ از آپولونيا صريحتر از استاد بود و معتقد بود: توزيع مواد اشياء در طبيعت، بهگونهايکه نگهدار طبيعت در حد معقول باشند (يعني همين نظمي که ميبينيم)، بدون وجود هوش امکان ندارد (فيسر و ديگران، 1995، سرفصل ديوژن آپولونيايي).
در قرن دوم ميلادي پزشک رومي به نام جالينوس ديدگاه کاملاً مشخصي در مورد منشأ طبيعت ارائه داد. وي در کتاب در مورد مفيد بودن اعضاي بدن (On the Usefulness of the Parts of the Body)، پس از ارائة تجزيه و تحليل پيچيده و کاربردي در مورد موضوع آن ـ بدن ـ به اين نتيجه ميرسد که بدن انسان نتيجة يک استادکار الهي فوقالعاده باهوش و قدرتمند است (شيفسکي، 2007، ص 371).
اما همۀ انديشمندان، موافق ديدگاه طراح فرامادي نبودند، بهعنوان نمونه ذرهگراها (Atomists) بهطور ضمني نوعي طرح را تأييد ميکردند و درعينحال آن را محصول اَشکال اجزاء مادي و نحوة قرار گرفتن آنها در کنار هم ميدانستند. به اعتقاد اينان، عالم از ذرات ريزِ داراي حرکتِ دائمي در خلأ، تشکيل شده است. اثر اين حرکتِ نخستين، گردهمايي اتمهاي هماندازه و همشکل و در نتيجه تشکيل عناصر چهارگانه است. به اعتقاد اينها حرکت اولية اتمها ـ مانند خود اينها ـ قائم به ذات بوده و بدون علت ـ به نوعي اتفاقي و تصادفي ـ است، اما نحوۀ برخورد ثانوية آنها که منجر به پيدايش عناصر و نهايتاً عالم غيرزيستي و زيستي ميشود، به شکل و وضع آنها وابسته بوده و از اين منظر علت ضروري دارد (زماني، 1390، ج 1، ص 20ـ22). ازآنجاکه ذرهگراها همۀ موجودات عالم و تغيير و تحولات آن را به حرکات اتمها نسبت ميدادند، ميتوان ديدگاه آنها را در مورد حيات، بهعنوان يکشکل ابتدايي از نظريۀ داروين اينگونه دانست: اگر از مجموع کل ذرات، موجودي زنده تشکيل شود که بتواند زنده بماند، پس زنده ميماند و اگر نتواند زنده بماند، زنده نميماند؛ يعني اگر حرکت تصادفي ـ و بدون دخالت هوش ـ ذرات و گردهمايي ذراتِ همگون به سمت تشکيل موجود زنده برود، تا مادامي که اين حرکات و چينش خاص ذرات، بر اين منوال باشد، موجود زنده خواهيم داشت و هرچه تغيير و تحولات ذرات براي ايجادِ زندگي، همگونتر، سازگارتر و پيشرفتهتر باشد، سطح پيشرفتهتري از حيات خواهيم داشت، در مقابل اگر حرکت ذرات و چينش آنها به سمت تشکيل حيات نرود، پس موجود زنده نخواهيم داشت و به همين منوال اگر حرکت تصادفي حياتي ذرات از بين برود، موجود زنده هم از بين خواهد رفت (ر.ک: بهي، 2019، ص 2ـ3).
در اين ميان، اديان الهي همواره ديدگاه مرتبط با طراحي را حمايت ميکردند. براي مثال و بعد از آن همه رفت و برگشتهايي که ميان انديشمندان و فلاسفه بود، مسيحيت بر ديدگاه سازگار و هماهنگ با طراحي تأکيد کرد. ترتوليان نويسندة اولية مسيحي بر طرز کار ادراکشده در اشکال و عملکرد حشرات در اين زمينه استدلال کرد. اورگين و آگوستين نيز بر طراحي تأکيد ويژه داشتند (ر.ک: هالينگديل، 1387، ص 142ـ145؛ بهي، 2019، ص 3).
اين رفت و برگشتها بين طرفداران دو ديدگاه کليِ پيشگفته ـ يعني طرفداران تصادف و طرفداران دخالت عامل هوشمند ـ در طول تاريخ ادامه داشت؛ با اين تفاوت که در قرون وسطا غلبه با گروه دوم بود. اما اين ديدگاه به دليل گره خوردن کليسا و علم، رفتهرفته روند استدلالي و علمياش کمرنگ گشته و پويايي خود را از دست داد. همين، عاملي شد تا فردي انگليسي به نام فرانسيس بيکن دانشمندان را ترغيب کرد تا در کار خود به استدلال استقرايي اعتماد کرده و علم (علم تجربي) را از فلسفه جدا کنند (هالينگديل، 1387، ص 165ـ166).
ديويد هيوم، فيلسوف اسکاتلندي قرن هجدهم (1776ـ1711م)، بهطورکلي به استدلال استقرايي خداباوران براي اثبات خداوند و نقش او در عالم و بهطور خاص به برهان نظم (Teleological argument) حمله کرد. استدلال او اينگونه بود: براي درک طراحي در جهان، بايد تجربة زيادي در بررسي جهانهاي طراحيشده داشته باشيم. وي نتيجه گرفت ازآنجاکه ما چنين تجربهاي نداريم، استدلال طراحي و برهان نظم توجيهپذير نيست (زماني، 1390، ج 2، ص 72). از زمانيکه هيوم ديدگاهش را بيان کرد تا به حال، افراد مختلفي به بحث و بررسي آراء هيوم پرداختهاند. براي نمونه چند دهه بعد (1802م) و در سايۀ شبهات هيوم روحاني انگليکن، ويليام پلي تمثيل ساعتساز را ارائه داد، که بهعنوان قويترين و مفصلترين دليل براي طراحي، تا زمان وي تلقي ميشود (پترسون و ديگران، 1388، ص 152).
حدود شصت سال بعد (1859م)، چارلز داروين استدلال پيلي را رد کرده و معتقد شد: يک روند طبيعي ناشناخته وجود دارد که با گذشت زمان بسيار طولاني، ميتواند از نتايج طراحي هدفمند تقليد کند. او اين نيرو را انتخاب طبيعي عملکننده بر روي تغييرات تصادفي، ناميد (ر.ک: داروين، 1351، ص 129).
البته در همان زمان و پس از آن، همة دانشمندان طراحي را رها نکردهاند. در ميان آنها آلفرد راسل والاس ديگر بنيانگذار نظريۀ تکامل، حضور داشت. والاس فکر ميکرد که بسياري از جنبههاي طبيعت شواهد محکمي از هدف را نشان ميدهد. ازاينرو، والاس به قوت در کتابش، جلوهاي از قدرت خلاق، ذهن هدايتگر و هدف نهايي را در عالمِ حيات به تصوير کشيد (والاس، 2019، ص 1). به ديگر سخن، اين بنيانگذار نظرية تکامل، طرفدار ايدة طراحي هوشمند بود.
در سال 1910 لارنس هندرسون شيميدان، براي اولين بار متوجه شد که محيط زمين بهطور قابلتوجهي، مناسب زندگاني است. او به اين باور رسيد که عليرغم ايدههاي خام و سادة اوليه در مورد احتمال حيات در مريخ و ساير مناطق فضا، اکتشافات جديد، فضا را متروک و خالي از حيات نشان ميدهد (هندرسون، 2019، ص 163ـ237). پيشرفتهاي بعدي علمي در حوزههاي فيزيک و شيمي نشان داد که نهتنها زمين مهياي زندگي شده، بلکه کل کيهان براي ايجاد حيات در زمين تنظيم شده است.
در نهايت، در اواخر قرن 20 و اويل قرن 21 زيستشناسي، بهطور غيرمنتظرهاي ماشينآلات پيچيده و حيرتانگيزي را در بنياد مولکولي زندگي کشف کرد. اين اکتشافات، جرقهاي براي تحول فکري عدهاي از انديشمندان زيستشناسي و زيستشيميشناسي شد. ايشان به دليل همين کشفيات، خود را از تفکر غالب دارويني بيرون آورده و براساس شواهد موجود و سازوکار دقيق علم تجربي روز، به بررسي حيات و منشأ آن پرداختند. ازجمله معروفترين اين افراد مايکل بهي، ويليام دمبسکي، استوين مِير هستند. مايکل بهي ميگويد: «آنچه بر ترديدم در مورد تبيين دارويني از حيات و منشأ آن افزود، مطالعة کتاب تکامل: فرضيهاي در بحران (Evolution: A Theory in crisis)، نوشتۀ مايکل دنتون متخصص ژنتيک استراليايي بود» (بهي، 2019، ص 7).
وي بعد از مطالعة اين کتاب اشکالات دنتون بر تکامل را وارد ميدانست. اما کتاب دنتون يک خلأ مهمي داشت و آن نبود پاسخهاي مناسب و نظاممند به پرسشها بود. بهعبارت بهتر، وقتي تبيين تکاملي خدشهدار شد و اين نظريه با مشاهدات و اکتشافات جديدتر روزبهروز شکنندهتر شد، ارائة نظام فکري جايگزين صحيح، بيش از هر چيز ديگري ضروري است. ازاينرو، بهي شروع به ارائة نظراتش به صورت مقاله، سخنراني و... کرد. تا اينکه به درخواست فيليپ جانسون، شروع به نوشتن کتابي براساس نتايج تحقيقاتش کرد. کتابي که با عنوان جعبۀ سياه داروين: چالش زيستشيمي روند تکامل
(Darwin's Black Box: The BiochemicalChallenge to Evolution) در سال 1996 چاپ شد. به نظر او همين کتاب در به چالش کشيدن کامل نظرية تکامل کفايت ميکرد؛ و بعد از انتشار کتاب جز پاسخ به ادعاهاي عجيب داروينيان و مشاهدة حملهها به نظرية طراحي هوشمند، زحمت خاصي نداشت. اما با پيشرفت علم و به دست آمدن شواهد جديد، کتاب ديگري به نام لبة تکامل: جستوجوي محدوديت داروينيسم (The Edge of Evolution: The Search for the Limits of Darwinism) را در سال 2007 منتشر کرد. او بعد از اين کتاب نيز، در کمتر از ده سال با توجه به پيشرفتها و اکتشافات روزافزون در جنبههاي زيستشيميايي حيات، به نگاشتن کتاب داروين در سراشيبي زوال: دانش جديد دربارة دِنا که تکامل را به چالش ميکشد (Darwin Devolves: The New Science About DNA That Challenges Evolution) پرداخت. اين اثر در سال 2019 منتشر شد. الآن نيز بعد از کمتر از دو سال کتاب ديگري تحت عنوان استدلال بيوشيميايي طراحي
(The Biochemical Argument for Design) براي 2021 در دست چاپ دارد.
آنچه بيشتر باعث جلب توجه مخاطبان و اقبال روزافزون به اين جريان ميشود؛ اولاً، استفاده از ادبيات رايج علمي است و ثانياً، قوت علمي صاحبان و مطرحکنندگان اين نظريه است. در اين طيفِ بزرگ انديشمنداني از رشتههاي مختلف علمي از دانشمندان برجستة علوم زيستي گرفته تا رياضيدانان و فيزيکدانان متبحر و فلاسفة علم قرار دارند.
ازآنجاکه ديدگاه طراحي هوشمند نظريهاي علمي در برابر ديدگاه داروين شمرده ميشود و با توجه به اينکه از همان روش علمي معهود براي ارائۀ ديدگاهش بهره ميگيرد و از طرفي، بخشي از مهمترين شبهات عليه دين و خدا از منظر تکامل دارويني مطرح ميشود، بر پژوهشگران عرصۀ فلسفۀ دين و کلام لازم است با اين ديدگاه علمي در مقابل داروينيسم، جهت مواجهۀ درست با اين دست شبهات، آشنا شوند. ازاينرو، در نوشتار حاضر فارغ از هرگونه جهتگيري اثباتي و نفياي نسبت به جريان مذکور، سعي بر ارائۀ تبييني خوب و تفسيري مناسب از اين ديدگاه، بوده است. برايناساس در مقالۀ پيشرو ابتدا بيان اجمالي از نظريۀ داروين ارائه شده و سپس به تبيين نظريۀ طراحي هوشمند، با تأکيد بر دو استدلال معروف اين جريان پرداخته ميشود و در ادامه، اشتراکات و افتراقات اين دو نظريه بايکديگر بيان ميگردد.
1. بيان اجمالي نظرية تکامل
1ـ1. مفهومشناسي
واژة عربي تکامل به معناي «ترقي» و «کامل شدن» است. لغتنامۀ دهخدا معني آن را «تمام شدن» ذکر ميکند (دهخدا، 1341، ص 25529). اما امروزه فارغ از معناي لغتنامهاي اين واژه، يکي از کاربردهاي رايجِ آن در زبان فارسي، معادل واژۀ انگليسي (evolution) براي اشاره به نظريۀ تحول انواعِ داروين است.
تکامل، تغييرات در ويژگيهاي قابل انتقال جمعيتهاي بيولوژيکي در طول نسلهاي متوالي است (هال و هالگريمسون، 2008، ص 4ـ6). اين خصوصيات عبارت از ژنهايي هستند که در طول توليدمثل از پدر و مادر به فرزند منتقل ميشوند. خصوصيات مختلف در هريک از جمعيتهاي خاص به نتيجهاي از جهش، بازسازي ژنتيکي و ساير منابع تنوع ژنتيکي موجود، وابسته است (فوتياما و کريکپاتريک، 2017، ص 79ـ102).
تکامل، زماني اتفاق ميافتد که فرايندهاي تکاملي مانند انتخاب طبيعي و شارش ژنتيکي (جابهجايي و انتقال جايگاه ژنهاي کنترلکنندۀ صفات ـ اللهاي ژن ـ از يک جمعيت به جمعيتي ديگر) بر روي اين تغييرات عمل کنند و منجر به ايجاد ويژگيهاي خاص در جمعيت شوند (اسکات و لالاند، 2014، ص 1231ـ1243). اين روند تکامل است که باعث ايجاد تنوع زيستي در هر سطح از سازمانهاي بيولوژيکي، ازجمله سطح انواع، موجودات زنده و مولکولها شده است (هال و هالگريمسون، 2008، ص 3ـ5). بر طبق تئوري تکامل داروين همة ارگانيسمها مرتبط بههم بوده و زادههاي يک جد مشترک هستند (مسيگل و طاهري، 1397، ص 219).
2ـ1. تبارشناسي بحث
تا پيش از قرن نوزدهم گرايش غالب در نظريههاي زمينشناسي مبتني بر کاتاستروفيسم (catastrophism) بود. مطابق اين نظريه که از آن به ضدتدريجي (anti-gradualism) نيز تعبير ميشود، تمامي يافتههاي علمي زمينشناسانه، بايستي براساس يک سري از سلسله بلاياي غيرعادي بزرگ که آخرين آنها طوفان نوح ميباشد، تبيين شود (کريگ، 1998، ص 3086).
با انتشار کتاب اصول زمينشناسي چارلز لايل در سال 1830، زمينشناسي وارد مرحله جديدي شد که يونيفوريسم ناميده شد. براساس اين نظريه، براي تبيين پديدههاي جغرافيايي ديگر نيازي به در نظر گرفتن عوامل غيرطبيعي نبود و اين پديدهها بايد براساس عوامل طبيعي همچون آتشفشان، رسوب، فرسايش و... تبيين ميشدند. همزمان با طرح اين نظريه در زمينشناسي، در زيستشناسي نيز نظرياتي مشابه در حال طرح بود. لامارک (1744ـ1829) به تحول اندامي در برخي جانوران قائل شد؛ تحولاتي که قابليت انتقال به نسلهاي بعدي از طريق وراثت را دارا بودند. براي نمونه، وي معتقد بود تلاش اجداد گردنکوتاه زرافهها براي رساندن خود به برگهاي درختان بلند، باعث دراز شدن تدريجي گردن اين موجود زنده شده است و اين خصيصه از طريق وراثت به نسلهاي بعدي انتقال يافته است. البته اين آراء در آن زمان در نزد عموم انديشمندان مقبول واقع نشد و اعتقاد به ثبات صور زيستي که از زمان ارسطو مطرح بود، گرايش غالب در ميان زيستشناسان قلمداد ميشد (باربور، 1389، ص 103).
اما نظرية علمي تکامل با انتخاب طبيعي توسط چارلز داروين و آلفرد راسل والاس در اواسط قرن نوزدهم پيشنهاد شد و جزئيات آن در کتاب دربارۀ منشا انواع اثر داروين (1859) شرح داده شد. داورين در اين اثر که بعد از بيش از 25 سال تحقيق، مطالعه و مشاهده در زمينههاي مختلفي چون دورگهپروري گياهي، جنينشناسيتطبيقي، غدهشناسي، توزيع جغرافيايي جانوران و گياهان، پرورش جانوران اهلي و... نگاشته بود؛ ادعا کرد که تمامي انواع جانداران موجود در سطح کرة زمين داراي نياي مشترک بوده و صرفاً براساس قوانين هدايت نشده و انتخاب طبيعي داراي تنوع موجود گرديدهاند (کريگ، 1998، ص 1985). دوازده سال بعد داروين با انتشار کتاب تبار انسان (Descent of Man) بيان کرد که انسان نيز از اين قاعده عمومي استثنا نبوده و همه صفات مميزه انسان را ميتوان بر وفق تعديل تدريجي نياکان آدمنماي انسان در فرايند انتخاب طبيعي توجيه کرد (ديکسون، 2008، ص 63).
3ـ1. مفاد نظرية تکامل
اين نظريه، حداقل بر چهار اصل استوار است:
1. تغييرات تصادفي (Random changes): در هر «گونه (نوع)» تغييرات ريز و ظاهراً خود به خودي صورت ميگيرد که قابليت به ارث ماندن در نسلهاي بعدي را دارند (باربور، 1389، ص 106).
2. تنازع بقاء (Struggle for existence): بهطور خلاصه، تنازع بقا به اين معناست که گونههاي مختلف نسبت به يکديگر و در درون هرگونه، اعضاي آنها نسبت به همديگر در يک رقابت جدي براي زنده ماندن و توليدمثل کردن، قرار دارند. در اين رقابت و نبرد، فقط گونهاي يا عضوي شانس ادامه حيات دارد که انطباق بيشتري با محيط داشته باشد و قدرت خويش را به اثبات برساند. البته کمبود منابع و انطباق موجودات با چنين محيطي، اين رقابت و نزاع را اجتنابناپذير کرده است. در نتيجه همواره موجودات داراي ارگانهاي برتر، غالب و بقيه مغلوب ميگردند و طبيعت اين گونه موجودات را غربال ميکند (داروين، 2003، ص 63).
3. بقاي اصلح (Survival of the fittest): در نتيجة اصل قبلي افراد و انواعي که از امتياز فوق بهرهمند باشند، از حد ميانگين بيشتر عمر ميکنند و زاد و ولد بيشتري دارند و لذا کمابيش سريعتر افزايش مييابند. در درازمدت، اين سير به انتخاب طبيعي اين انواع ميانجامد. در مقابل انواع نامطلوب کاهش يافته و سرانجام محو ميشوند، تا آنجاکه تبديل تدريجي يک نوع و ايجاد يک نوع جديد رخ دهد (باربور، 1389، ص 106).
4. انتخاب طبيعي (Natural selection): انتخاب طبيعي مکانيسم پايهاي فرگشت است که در مقابل انتخاب مصنوعي (زادگيري گزينشي) براي اولين بار توسط چارلز داروين مطرح شد. از ديد داروين انتخاب طبيعي فرايندي كند و تدريجي است كه به ايجاد تغييرات كوچك، مداوم و سودمند پرداخته و مايۀ حفظ و نگهداري ويژگيهاي مطلوب موجودات زنده و امحاي تغييرات زيانبخش ميشود (داروين 1351، ص 117ـ129).
کوتاه سخن آنکه منظور از فرگشت، تغيير از اشکال ساده به پيچيده و از موجودات پست به موجودات پيشرفته است. بهعبارت ديگر، تکامل تغييري در صفات و خصوصيات جمعيتهاي موجودات زنده در طول زمان است (ماير، 1391، ص 30ـ31).
2. تبيين نظرية طراحي هوشمند
1ـ2. مفهومشناسي طراحي هوشمند (ID)
امروزه به نظريهاي که مدعي است از طريق شواهد تجربي و با روشي کاملاً علمي و بدون توسل به هيچ دليل مذهبي يا فلسفي خاصي، وجود طراح هوشمند براي عالم اثبات ميشود، «نظريۀ طراحي هوشمند» ميگويند. اين ديدگاه به دنبال اثبات عدم امکان فروکاهش «معماي ايجاد حيات و ساختارهاي مربوط به آن همچنين پيچيدگيهاي تعيينشده، بسيار پيشرفته و هدفمند در سامانههاي زيستي مختلف» به تبيينهاي تکاملي است. بنا بر اين ديدگاه، تنها تبيين ممکن براي چگونگي پديد آمدن حيات و ساختارهاي پيچيده و درعينحال طراحيشدة آن، پذيرش طراحي آنها توسط يک عامل هوشمند است (ر.ک: مسيگل و طاهري، 1397، ص 119ـ120).
استيون سي مِير بهعنوان يکي از بنيانگذاران اين جريان علمي در مناظرة با مايکل روس (فيلسوف علم طرفدار نظرية فرگشت)، طراحي هوشمند را متمايز از دو ديدگاه بديل، يعني تکاملگرايي و خلقتگرايي دانسته و میافزاید: ايدة اصلي طراحي هوشمند اين است که توضيح برخي از ويژگيهاي سامانههاي زيستي با توسل به «طراحي توسط يک عامل هوشمند» بهتر از توجيه آن با فرايندهاي هدايت نشده است. با مطالعة طبيعت، شما ميتوانيد بگوييد يک عامل هوشمند بر طبيعت اثر ميگذارد... طراحي هوشمند حاصل استنتاج از دادههاي زيستشناختي است. ما درواقع بهدنبال يافتن ساختارهاي پيچيدة مولکولي، فناوريهاي پيشرفتة نانو و چرخههاي پيچيدة موجود در سلول هستيم؛ و بهطور ويژه توجه خود را به «کتابخانة ديجيتالي اطلاعاتي» که درون مولکول دنا (DNA) ذخيره گرديده است، معطوف کردهايم. پس پاية استدلال به طراحي هوشمند، همان ساختار پيچيده است (همان).
2ـ2. مراد از هوش و هوشمندي در اين نظريه
مقصود از هوش و هوشمندي در اين نظريه، همان درک و تعريف عمومي از اين دو واژه است که مردم در زندگي روزمرة خود بهکار ميبرند و در فرهنگهاي لغت موجود است. طرفداران اين نظريه بهدنبال اين نيستند که تعريف منحصربهفردي از هوش يا هوشمندي ارائه دهند.
الف) تعريف هوش: منظور از «هوش»، توانايي يا قدرت استدلال، درک و برنامهريزي است (پروکتر و ديگران، 2008، ص 538).
ب) تعريف هوشمند: «هوشمند» شخص يا ذهني است که قادر به استدلال، درک و برنامهريزي است (همان).
همانطور که گفته شد، نظريهپردازان «طراحي هوشمند» همين معناي عرفي و لغوي را از هوش و هوشمندي لحاظ کردهاند و در آثارشان نيز به همين معنا اشاره کردهاند؛ بهطور مثال، مايکل بهي در فصل نهم کتاب جعبه سياه داروين، در تبيين هوشمندي مثال تلهگذاري در جنگل را ميآورد که فرد تلهگذار با توجه به هدفي که داشته از مواد خاصي با چينشي مشخص استفاده کرده و با برنامهريزي دقيقي که انجام داده، همة شرايط لازم براي گير انداختن طعمه را فراهم کرده است. لذا به راحتي با عملکرد اين دستگاه، طعمه، گير خواهد افتاد. وي در ادامه ميافزايد پس معلوم ميشود عامل هوشمندي در پس اين تلهگذاري بوده است که آن را اينگونه طراحي کرده است (بهي، 2006، ص 195).
3ـ2. مقصود از طراحي در اين ديدگاه
با اينکه اين مفهوم نيز مانند مفهوم قبلي يک مفهوم ساده و شناختهشده در فهم مشترک همة مردم است؛ اما مطرحکنندگان «طراحي هوشمند» اين مفهوم را قدري بيشتر از مفاهيم هوش و هوشمندي مورد توجه قرار دادهاند و در برخي موارد حتي خودشان تعريف مشخصي از واژة طراحي ارائه دادهاند. تعريفي که درواقع توضيح همان معناي معهود از اين واژه است. براي مثال مايکل بهي در برخي از آثارش طراحي را اينگونه تعريف کرده است؛ «طراحی» به چينش (تنظيم) هدفمند قطعات تعريف ميشود؛ بهعبارت ديگر، طراحي زماني صورت ميگيرد که عناصر مختلف در رابطهاي با يکديگر قرار گيرند تا هدف يک عامل هوشمند را محقق کنند (همان، ص 193).
4ـ2. بيان مختصر از ادعاي روششناختي دانشمندان اين نظريه
در بحث روششناختي اين نظريه، بايد گفت که نظرية طراحي هوشمند يک نظرية علمي به همان معناي معهود از علم مدرن است. به اين بيان که طرفداران اين ديدگاه مدعياند روش بحثشان نه فلسفي است و نه مُتکي به عهدين؛ بلکه فارغ از علاقهها و عقايد ديني و فلسفياي که هر انسان بهنوعي از آن برخوردار است، در بحث از طراحي هوشمند کاملاً مقيد هستند که از راه علمي شناختهشده پا را فراتر ننهند. البته معتقدند که پيرو هر انديشهاي و هر علمي و از پس هر آزمايشي الزامات فلسفي و الهياتي موافق يا مخالف ممکن است، ايجاد شود؛ اما آنچه در علم، مهم است، تکيه کردن بر شواهد و استنتاج منطقي از آنهاست (ر.ک: مسيگل و طاهري، 1397، ص 125).
مايکل بهي هم در آخرين اثر خودش که سال 2021م به چاپ ميرسد، در همان اول کتاب ذيل عنواني به نام جنبههاي فلسفي بحث (Philosophical Aspects of the Argument) توضيحاتي در همين باب آورده است (بهي، 2021، ص 2ـ3) و تأکيد ويژهاي به علمي بودن طراحي هوشمند شده است؛ به نحوي که ادعا را از استوين مِير نيز بالاتر برده و ميگويد بحث ما در تکيه بر دادههاي تجربي و شواهد فقط روي بهترين تبيين يا مثل آن نيست؛ بلکه ما دقيقاً به همان روش علمي تجربي که الان دانشمندان بر روي آن توافق دارند، بحث خود را پيش ميبريم.
5ـ2. تبيين نظريه از طريق پيچيدگيهاي تقليلناپذير
1ـ5ـ2. مفهومشناسي پيچيدگيهاي تقليلناپذير
براي درک بهتر مفهوم پيچيدگي تقليلناپذيرِ مدنظر مايکل بهي بايد فهميد اين مفهوم چرا و در مقابل چه چيزي بهکار رفته است.
ديدگاه تکاملي مدعي است که ميتوان با اصولي چون «تغييرات تصادفي و تدريجي»، «تنازع بقاء»، «بقاي اصلح» و«انتخاب طبيعي»، پديدههاي حياتي را بهصورت طبيعي تبيين کرد و نياز به تبيينهاي فراطبيعي نيست. همچنين گفته شد که چارلز داروين گويي چنان به درستي و کامل بودن اين تبيين فرگشتي معتقد بود که در اينباره گفت: «اگر بتوان اثبات کرد که اندام پيچيدهاي وجود دارد، که احتمالاً با تعديلهاي متعدد، پي در پي و جزئي ايجاد نشده است، نظرية من کاملاً خراب ميشود؛ ولي من نميتونم همچين موردي را پيدا کنم» (داروين، 2003، ص 189). يعني گرچه سامانههاي زيستي يا حداقل تعداد قابلتوجهي از آنها ساختار پيچيدهاي دارند و داراي ساختار سادهاي نيستند که به راحتي بتوان تحليل طبيعي از آنها ارائه داد (مثلاً، گفت که شانسي (Chance) ايجاد شدهاند)؛ اما نکتة مهم اين است که همة ساختارهاي پيچيده را ميتوان به تحليلهاي تکاملي فروکاست. ازاينرو، همة پيچيدگيهاي سامانههاي زيستي تقليلپذير بوده و نيازي به تبيينهاي ديگر غيرتجربي نيست. يعني ساختار زيستي داراي پيچيدگيهاي تقليلناپذير (غيرقابل فروکاست) که نتوان با اصول فرگشتي فهميد، وجود ندارد.
پس از اينجا مشخص شد که پيچيدگيهاي تقليلناپذير در برابر پيچيدگيهاي تقليلپذير ذکر شده است، تا جوابي تجربي به داروين باشند. ازاينرو، ميتوانيم پيچيدگيها در ساختار حياتي و يا سامانههاي زيستي را به دو قسمِ پيچيدگيهاي تقليلپذير و پيچيدگيهاي تقليلناپذير تقسيم کنيم.
الف) پيچيدگي تقليلپذير: با توجه به تحليلهاي داروين ميتوان همة پيچيدگيهاي ساختار زيستي را تقليلپذير دانست و در مورد آن اينگونه گفت: پيچيدگياي است که گرچه ايجادش براساس شانس و اتفاق، معقول نميباشد؛ اما امکان دارد که اين سيستم بر اثر فرايندهاي خاصي مانند انتخاب طبيعي از ترکيب و يا اصلاح ساختارهاي بسيط پيشين با پيچيدگي کمتر ايجاد شده باشند. بنابراين ازآنجاکه سامانههاي زيستياي که داراي اين نوع از پيچيدگي باشند، قابليت تبيين طبيعي دارند. استنتاج قطعي وجود طراح و خالق از طريق اين ساختارها، کار مطلوبي نیست (انبيائي، 1391، ص 52).
ب) پيچيدگي تقليلناپذير: پيچيدگيتقليلناپذير پيچيدگي است که نهتنها ايجادش براساس شانس و اتفاق معقول نيست؛ بلکه ايجاد اين سيستم صرفاً از طريق انتخاب طبيعي و تغييرات جزئي پي در پي هم ممکن نيست.
برهميناساس با صحبتهاي مايکل بهي ميتوان بهعبارت واضحتر و دقيقتري پيچيدگي تقليلناپذير را اينگونه تعريف کرد: ساختاري متشکل از چندين قسمت کاملاً منطبق و متقابل را که به عملکرد يکديگر کمک کرده و سيستم واحدِ داراي عملکرد اصلي و اساسي ايجاد کنند؛ به نوعي که حذف هريک از قطعات باعث عدم کارائي مؤثر سيستم بشود و به نابودي توانايي اين سيستم در انجام کار ويژه و اساسي خودش منجر گردد، ساختاري با «پيچيدگيهاي تقليلناپذير» ناميده ميشود (بهي، 2006، ص 42ـ43). مايکل بهي براي اينکه ساختارهاي بسيار پيچيدة تقليلناپذير در سامانههاي زيستي را تبيين کند، از مثالهاي عرفي سادهتري که به پيچيدگي ساختارهاي حياتي نميرسند، اما داراي پيچيدگي تقليلناپذيرند، بهره ميبرد. مثال معروف او تله موش سادۀ مکانيکي است؛ نحوة عملکرد هر قطعه در سيستم تله موش به اين صورت است:
1. سکوي تخت، بهعنوان پايه عمل ميکند.
2. چکش فلزي، کار واقعي درهم کوبيدن موش کوچک را انجام ميدهد.
3. فنر با انتهاي کشيده، بر روي سکو و چکش هنگام شارژ (تحريک) دام، فشار لازم را وراد ميکند.
4. ماشه يا گيرة حساس که با دريافت اندک فشاري عمل ميکند.
5. ميلة نگهدارنده، ميله فلزي که به گيره متصل شده و چکش تا وقتي که تله کار کند، نگه ميدارد.
همينطور که مشخص است اگر هرکدام از اين پنج عضو اصلي و همچنين قطعات ريز متصلکنندة اينها از کار بيفتد، سيستم تله موش براي هدف به دام انداختن موش کار نخواهد کرد. برايناساس تله موش يک ساختار پيچيدة تقليلناپذير است که وجود و عملکرد ويژة آن با توضيحات دارويني قابل تبيين نيست؛ يعني تغييرات تدريجي و فرايند انتخاب طبيعي نميتواند توجيه خوبي براي اين سامانة هدفمند باشد، و هر دانشمندي و حتي فرد عادياي در مواجهه با اين سامانه بيدرنگ و بهصورت کاملاً علمي و هماهنگ با اصولي چون روش استقراء، تبيين ساده، تبيين بهتر و...، بيان خواهد کرد که حتماً اين تله موش طراح و سازندهاي باهوش و هدفمند داشته است که آن را از اين اجزاء، براي هدف به دام انداختن موش (يا شبيه آن) ساخته و پرداخته است. حال که استنباط وجود طراحي هوشمند و طراح هوشمند در مورد سادهترين مثال از پيچيدگيهاي تقليلناپذير کاملاً علمي است، برهميناساس در سطح مولکولي ساختار حيات، سامانههاي زيستياي که داراي پيچيدگيهاي به مراتب بيشتر نسبت به تله موش وجود دارند و براي هدف معيني کار ميکنند و در صورت نقصان هر قطعه از اين ساختارها، آن ساختار عملکرد ويژة خود را از دست خواهد داد نيز، به طريق اولي سامانههايي با طراحي هوشمند هستند (بهي، 2006، ص 42؛ همو، 2021، ص 17ـ18). ازجملة اين ساختارهاي زيست شيميايي ميتوان به ساختار مژه در يوکاريوتها، سامانة انتقال بينسلولي، تاژک باکتري و... اشاره کرد (مسيگل و طاهري، 1397، ص 46).
2ـ5ـ2. تبيين پيچيدگيهاي تقليلناپذير در ساختار زيستي
مايکل بهي و پيروان انديشة وي در ادامه، جهت تبيين بهتر اين موضوع که وجود اين ساختارها در بدن موجودات زنده، مانعي براي نظريۀ تکامل داروين است، نمونههاي مختلفي از پيچيدگيهاي بيولوژيکي را معرفي ميکنند. مثال معروف بهي براي پيچيدگيهاي تقليلناپذير، ساختار حرکتي تاژک باکتريايي (Bacterial flagella) است، بهي نشان ميدهد که اين ساختار بسيار پيچيده در مقیاسي پنجاه برابر کوچکتر از يک نقطه، چنان منظم و يکجا تنظيم شده که اگر اندک خللي در اجزاء يا ساختار اين تاژک ايجاد شود، تاژک از کارکرد خودش ميافتد و نهايتاً مانند تکه چوبي به زور روي آب شناور ميماند که در نتيجۀ اين ازکارافتادگي فقدان حيات باکتري است. بهي با دست گذاشتن روي اين ساختار زيستشيميايي بسيار ساده ـ که بهلحاظ تکامل دارويني، حيات از ساختارهاي اينچنيني آغاز شده است ـ نشان ميدهد که اين ساختار چنان پيچيده و در عين حال به همۀ اجزاء به صورت يکجا وابسته است که ديگر با فرايند دارويني قابل تبيين نيست؛ چون ايجاد اين ساختار نميتواند تدريجي باشد و اجزاء قبل از اينکه گرد هم آيند، هيچ کارکرد رو به تکاملي ندارند (ر.ک: بهي، 2006، ص 70).
در سال 2019 در فصل دوم کتاب داروين در سراشيبي زول (Darwin Devolves) به پنج مورد جديد از پيچيدگيهاي تقليلناپذير که تا به حال يا ساده انگاشته ميشدند و يا اصلاً مورد توجه قرار نميگرفتند، ميپردازد. آن پنج مورد از اين قرارند:
1. مگنتوزوم باکتريايي در باکتريهاي مغناطيسي (ر.ک: بهي، 2019، فصل دوم، ص 12ـ16)؛
2. چرخدندههاي موجود در پاهاي مراحل نابالغ از گونۀ حشرات «کولي آپ تراتِس (coleoptratus)» اِسوسي؛ با اين توضيح که اين دست حشرات از لحاظ تقسيمبندي دارويني جزء سادهترين موجودات در تاريخ حيات هستند و در مراتبي پايين پيچيدگي فرض شدهاند، درحاليکه تحقيقات، نشاندهندۀ وجود چرخ دندههاي تنظيمشده و مهندسيشده در قسمت اتصال پاهاي اين حشرات به بدنشان است (همان، ص 6ـ7)؛
3. سلولهاي مولر در چشم (Muller cells in the eye)، که بهعنوان کابلهاي فيبر نوري زنده براي هدايت نور به سلولهاي ميلهاي و مخروطي در شبکيه عمل ميکنند (همان، ص 10ـ11)؛
4. حرکت بالعکس چرخدندههاي باکتري مغناطيسي اِم.اُ.يک، که يك موتور توربو شارژ ايجاد ميكند و باكتري را با ده برابر سرعت تاژك نرمال پيش ميبرد (همان، ص 16ـ17)؛
5. پيچيدگي فزايندهاي که در سازماندهي ژن ـ تنظيم بيان ژن ـ وجود دارد؛ ازجمله پيرايش متناوب. منظور از تنظيم بيان ژن يا ساماندهي ژن، به سازوکارهايي گفته ميشود که توسط سلولها براي افزايش يا کاهش يک محصول خاص ژن ـ پروتئين يا رِنا انجام ميپذيرد (ر.ک: همان، ص 18ـ23).
درواقع از نظر بهي پيچيدگيهاي تقليلناپذير بهگونهاي نيستند که هرچه تحقيقات پيش برود از پيچيدگيهايشان کاسته شود؛ بلکه اين ساختارها چنان خوشنقشه و طرحاند که هرچه در اين زمينه اکتشافات بيشتري شکل بگيرد، لايههاي مختلفي از پيچيدگيها روشنتر ميگردد و پذيرش طراحي هوشمند و وجود طراح باهوش در اين ساختارها راحتتر ميشود.
6ـ2. تبيين نظريه براساس پيچيدگيهاي معينشده و مرز جهاني احتمال
1ـ6ـ2. مفهومشناسي پيچيدگيهاي معينشده
اين اصطلاح در جريان طراحي هوشمند، نخستين بار توسط ويليام دمبسکي مطرح شد. او معتقد است: اگر چيزي دو مشخصة معينشدگي و پيچيدگي را توأمان داشته باشد، ايجاد تصادفي اين شيء بسيار نامحتمل بوده و اصلاً چنين احتمالي نامعقول است.
منظور وي از پيچيدگي «حالتي است که احتمال رخ دادنش بهخوديخود، بسيار اندک است»؛ و مقصودش از معينشدگي نيز «حالتي از يک چيز است که مخاطب بتواند با توصيفاتي بسيار کوتاه و همه فهم آن را معين و مشخص کند». دمبسکي دنبالههاي طولاني از اعداد اول و غزلوارههاي شکسپير را مثالهايي از پيچيدگيهاي مشخص ميداند (دمبسکي، 1999، ص 47). توضيح مطلب اينکه براي نمونه غزلوارههاي شکسپير همزمان از دو مؤلفۀ پيچيدگي و معينشدگي برخوردارند؛ يعني از طرفي، ساختار غزلوارهها ساختار سادهاي مثل ساختار يک کلمۀ دوحرفي يا يک جملۀ چندکلمهاي نيست؛ بلکه ساختاري است پيشرفته که براساس قالب و وزن شعري خاص و با گردهم آمدن تعداد زيادي از واژگان در اين قالب ايجاد ميشود؛ و از سويي، اين واژگانِ قالبگرفته در غزلوارههاي شکسپير نهتنها بيمعنا نبوده، بلکه داراي مضاميني معين و مشخص است؛ مضاميني که خواننده به خوبي آنها را درک ميکند. به اعتقاد دمبسکي اين غزلوارهها بهصورت اتفاقي ايجاد نميشود؛ يعني از ريختن تعداد زيادي از حروف نامتعين بر روي زمين، يک غزلوارۀ با معنا مثل غزلوارههاي شکسپير ايجاد نميشود. اينکه چگونه دمبسکي به اين نتيجه ميرسد، در ادامه توضيحش ميآيد.
براساس اين ديدگاه، ديگر نيازي به پيچيدگي تقليلناپذير نيست؛ بلکه صِرف پيچيدگي به انضمام معينشدگي براي نامعقول بودن احتمال ايجاد تصادفي يک شيء کافي است. اگرچه پيچيدگيهاي تقليلناپذيري که مايکل بهي مثال ميزند، داراي هر دو عنصرِ پيچيدگي و معينشدگي بوده و ازاينرو، ميتواند بهترين و قويترين مثال براي دليل دمبسکي باشد (دمبسکي، 1999، ص 5).
2ـ6ـ2. تبيين پيچيدگيهاي معين همراه با مثال
دمبسکي عامل رخداد وقايع را در سه مقوله جاي ميدهد: 1. قانون طبيعي؛ 2. اتفاق؛ 3. عامل هوشمند.
بهعنوان نمونهاي از مقولۀ اول: شخصي که در دستش100 سکه يکسان دارد، وقتي دست خود را باز ميکند، تعجب نميکنيم از اينکه همة سکهها به زمين ميافتند؛ اين نتيجة قانون طبيعي است.
بهعنوان نمونهاي از مقولۀ دوم: اگر در بررسي سکههاي روي زمين افتاده، متوجه شويم که 53 تا از آنها شير و 47 تا از آنها خط است، باز هم تعجب نميکنيم؛ اگرچه اين امر مستلزم هيچ قانون طبيعي نيست. فاکتورهاي آماري حکايت از اين دارد که بيشتر مواقع با ريختن 100 سکه، نزديک به تعداد مساوي (البته نه لزوماً به شکل دقيق) از دو نتيجه ـ شير در مقابل خط ـ رخ خواهد داد.
حال درصورتيکه روي زمين با 100 سکه مواجه شويم که همة آنها شير باشد؛ الگوي اين کار را تقريباً با قطع و يقين، به يک عامل هوشمند نسبت خواهيم داد. به گفتة دمبسکي اين امر بهدليل معينشدن (تشخصيافتن) نتيجه است. منظور او از معينشدگي ـ همانطورکه قبلاً ذکر شد ـ اين است که نتيجه با برخي الگوهاي مستقل مطابقت داشته باشد و با توصيفات بسيار کوتاه قابل فهم باشد. ازآنجاکه شير آمدن 100 سکه، از چنين الگويي برخوردار است، نتيجه ميگيريم که اين کار نتيجة يک عامل هوشمند است (دمبسکي، 1999، ص 134ـ135). دمبسکي اين نوع استدلالش را که بعداً با حساب احتمالات براساس مرز جهاني احتمال تقويت ميکند، فيلتر تبييني (شکل زير) مينامد. به اين بيان که براي تبيين دليل رخ دادن يک واقعهاي، اول بايد بررسي کنيم که آيا آن واقعه از مواردي است که احتمال و امکان ايجاد دارد، يا نه از مواردي است که ضرورتاً رخ ميدهد؟ بهعبارتي آيا اين رويداد براي ايجاد و يا عدم ايجادش وابسته به امر ديگري است يا نه؟ دمبسکي ميگويد: اگر از وقايعي است که ايجادش نه از روي امکان، بلکه از روي ضرورت است، آن واقعه ضرورتاً رخ ميدهد؛ اما اگر رويدادي ممکن باشد، بررسي ميکنيم که اين واقعه معين شده هست يا نه؟ يعني داراي الگوي مشخصي و معيني است و مفهومدار است يا نه؟ اگر معينشده نباشد و يک چيز نا مفهوم و بيالگو باشد، وجود اتفاقياش ـ ولو ضعيف ـ محتمل است؛ اما اگر معينشده باشد، بررسي را در پيچيدگي يا عدم پيچيدگي ادامه ميدهيم. اگر پيچيده نبود، حکمش مثل مورد قبلي است ـ با احتساب احتمال بسيار ضعيف ممکن است اتفاقي بهوجود آمده باشد ـ اما اگر پيچيده بود ـ يعني پيچيدگي معينشده بود ـ بهترين و معقولترين تبيين، «طراحي آن توسط طراح» است.
مثال ديگري که از امور عادي زندگي توسط ويليام دمبسكي براي مقوله سوم ارائه ميشود، مثال معروف کوه راشمور ـ که تصاوير چهار رئيسجمهور ادوار مختلف آمريکا بر روي صخرهاي از آن حک شده ـ ميباشد. به اعتقاد دمبسکي مجموعه تصاوير حکاکيشدۀ موجود در کوه راشمور، اولاً به اندازة کافي پيچيده است و از اجزاي مختلف زياد و بههمپيوسته تشکيل شده است؛ بهطوريکه احتمال رخ دادنش بهخوديخود، بسيار اندک است و ثانياً معين شده است؛ يعني از الگوهاي مستقلي تبعيت ميکند و بهراحتي نشانگر چهرة چهار رئيسجمهور ادوار مختلف آمريکاست. پس احتمال ايجاد اتفاقي اين پديده بسيار نامعقول است و لذا هر بينندهاي بهصورت کاملاً علمي و عاقلانه، اين اثر را کار طراحي داراي هوش ميداند (دمبسکي، 1999، ص 1).
دمبسکي معتقد است که اين الگوها نهتنها در پرتاب سکهها و کوه راشمور، بلکه بهشکلي جالبتر در چيدمان قطعات مکانيکي نيز رخ ميدهد. به اين صورت که ضايعات پلاستيکي و قطعات فلزي موجود در يک انبار زباله، توجه زيادي را به خود جلب نميکند؛ بااينحال اگر اين قطعات تشکيلدهندة يک ماشين منسجم، مانند ماشين چمنزني باشند؛ مطمئناً نتيجه خواهيم گرفت که اين ماشين نتيجة يک طراحي هوشمند هدفمند بوده است. ما نه صرفاً به اين دليل که اين ترتيب خاص، غيرممکن است؛ بلکه به اين دليل اين نتيجه را خواهيم گرفت که آن ترکيب خاص، معين شده است. اين استدلال نهتنها در مورد ماشينهاي بزرگ فلزي و پلاستيکي، بلکه در مورد ماشينهاي مولکولي موجود در سلولهاي زنده نيز صدق ميکند (همان، ص 5).
نتيجۀ ساده به ما ميگويد که علت هوشمند در نهايت مسئول يک الگوي معين است؛ نه اينکه عامل، چگونه به اين نتيجه رسيده است. بهعنوان مثال، ممکن است صد سکه به شکل مستقيم توسط عامل در موقعيت شير قرار گرفته باشد؛ يا اينکه عامل، دستگاهي را براي اين کار ساخته باشد؛ يا ممکن است عامل، سکهها را وزن کرده باشد تا وقتی سکهها رها ميشوند، الگو با بالاترين احتمال رخ دهد. بنابراين حتي اگر روش دستيابي به نتايج ناشناخته باشد؛ اما دخالت يک عامل هوشمند مستقيماً از احتمال کوچک تشخصيافته در آن رويداد استنتاج ميشود (دمبسکي، 1999، ص 127). توضيح مطلب اينکه ويليام دمبسکي در استدلالش براي شناسايي طراحي در يک واقعه، دو چيز را لازم ميداند: اول اينکه احتمال روي دادن اين واقعه کم باشد ـ يعني از وقايعي نباشد که براساس يک قانون مشخص يا يک ضرورت معين ايجاد ميگردد ـ دوم اينکه اين رويداد بايد مشخص شود؛ يعني بايد با يک الگوي مستقل ـ مانند توانايي انجام يک کار پيچيده ـ مطابقت داشته باشد ـ در غير اين صورت ممکن است فقط يک تصادف باشد ـ بنابراين او استدلال ميکند، طراحي براي ما با احتمالِ کم معينشده، معلوم ميشود.
اگرچه ـ به لحاظ دقت فلسفي ـ رخ دادن اتفاقي اين امور منتفي نيست؛ اما بسيار نامحتمل و غيرمعقول است؛ چراکه دمبسکي محافظهکارترين عدد را در بين رياضيدانان در مورد «مرز جهاني احتمال» پيشنهاد ميکند و سپس با بررسيهاي رياضياتي امکان ايجاد سامانههاي مشخص زيستي در عالم را خارج از محدودة اين مرز نشان ميدهد. با محاسبات دمبسکي مرز جهاني احتمال، 1 بر روي 10150 تعيين ميشود (همان، ص 143). او چنين استدلال ميکند كه از زمان آغاز جهان در انفجار بزرگ، ميتوانسته حدود 10150 رويداد زير اتمي رخ دهد (دمبسکي، 1998، ص 213). بنابراين هر اتفاقي که احتمال وقوع آن از معکوس اين عدد کمتر باشد، بعيد است که بهطور تصادفي رخ داده باشد.
از نظر دمبسکي به نظر ميرسد رخ دادن وقايعي که احتمال آنها فراتر از احتمال مرزي جهاني است، در زيستشناسي بسيار رايج باشد.
7ـ2. مجموعه استدلالهاي استوين مِير
سومين فرد مطرح حال حاضرِ انديشة طراحي هوشمند در دنيا، استوين مِير مدير مؤسسة تحقيقاتي ديسکاوري ـ بزرگترين مؤسسة علمي حامي طراحي هوشمند ـ است. او در آثار مختلفش پرسشهاي اساسي مهمي را پيشروي نظرية داروين و طرفدارانش نهاده و درواقع نظرية تکامل را دچار چالش کرده است. وي استدلالها و سؤالاتي در طيفهاي زير بيان کرده است:
1. چگونگي ايجاد اطلاعات در سامانههاي زيستي چه قبل از تشکيل، چه حين تشکيل و چه در ادامة حيات. بهعبارت ديگر، چگونه انتخاب طبيعي با اعمال انتخاب بر روي تغييرات تصادفي ميتواند تمامي تواليهاي ژنتيکي موردنياز براي ساختن اندامها و ساختارهاي جديد در جانوران را ايجاد کند. يک نرمافزار رايانهاي را تصور کنيد که نقش مهمي در رايانه شخصي شما بر عهده دارد. حال تصور کنيد که تغييرات تصادفي و بيهدف روي فضاي صفر و يکي نرمافزار(Bit) که اطلاعات آن نرمافزار را در خود نگه ميدارد، اعمال شود. از خود سؤال کنيد: آيا با انجام دادن اين کار ميتوان به قابليت جديد در نرمافزار دست پيدا کرد؟ آيا نرمافزار جديدي ميتواند براساس اين تغييرات تصادفي از نرمافزار فعلي ايجاد شود؟ (مسيگل و طاهري، 1397، ص 35ـ36).
2. نقضهاي فسيلشناختي: يکي ديگر از پرسشهايي که استوين مِير پيشروي نظرية تکامل ميگذارد، نقضهاي فسيلشناختي است که طبق آن سؤال ميشود که چرا طي انفجار کامبرين، تغييرات تدريجي که طي فرايند تکامل نياز است، رخ نداده و ديده نميشود؟ «انفجار کامبرين که 530 ميليون سال قبل اتفاق افتاد، فوران مقطعي و دفعي بسياري از گروههاي اصلي جانوراني بود که در شواهد فسيلي با آنها برخوردهايم. همانطورکه پيش از اين گفتم؛ تعريف دوم ـ اصل دوم ـ تکامل، ايدة تغييرات تدريجي بود که بهصورت درخت حيات به تصوير کشيده ميشود. درواقع انفجار کامبرين اين بخشي از تکامل را به چالش ميکشد و سؤال ميکند چرا تغييرات تدريجي در انفجار کامبرين ديده نميشود...؟» (انبيائي، 1391، ص 34ـ35).
3. بيان افتراقات و اشتراکات نظرية طراحي هوشمند با نظرية تکامل
اين قسمت به اين پرسش پاسخ خواهد داد که آيا طراحي هوشمند بکلي با تمام اصول تکامل تفاوت و مشکل دارد يا نه؟ با توجه به توضيحاتي که در بالا گذشت و عبارات دانشمندان اين نظريه، پاسخ پرسش فوق در قالب سه زير عنوان پيشرو ميآيد:
1ـ3. بيان اشتراکات
1. تأکيد هر دو نظريه بر علمي بودن و استنتاج از شواهد و آزمايشات: هر دو ديدگاه خود را علمي ميدانند؛ به اين معنا که هر دو مدعي هستند با استنتاج از آزمايشات تجربي و شواهد حسي بهدستآمده، پيش ميروند و هر گروه مدعي است شواهد موجود ديدگاه او را تأييد ميکند. در اين ميان نکتة مهم اين است که هر دو گروه، علاوه بر آنکه منطقاً بايد الزامات فلسفي و الهياتي برآمده از شواهد، آزمايشات، تحقيقات و بررسيهاي علمي را بپذيرند؛ بنا بر ادعاي خودشان نبايد پيشفرضهاي الهياتي و فلسفي قبل از تجربه داشته باشند. اما بر هر محققي بهوضوح روشن است که طرفداران تکامل به هرحال طبيعتگرايي را البته تحت عنوان طبيعتگرايي روششناختي بهعنوان يک اصل فلسفي پيشاتجربه پذيرفتهاند و از طرفي هم طرفداران طراحي هوشمند گرچه براساس استنتاج از شواهد طرح و طراح را اثبات ميکنند؛ اما نوعاً موحدند؛ يا حداقل از لحاظ فلسفي وجود طراح طبيعي بيرون از جريانات دارويني يا طراح فراطبيعي برايشان هيچ بُعدي ندارد؛ يا دستکم پذيرفتهاند که تسليم شواهد باشند. ازاينرو، همينطور که در مناظرۀ مايکل روس با استوين مِير مشاهده ميشود، همين مسائل پيشيني سبب عدم پذيرش طراحي هوشمند توسط مايکل روس، عليرغم پذيرش استدلال مِير شد و توجيهش براي اين عدم پذيرش اين بود که طرفداران طراحي هوشمند دنبال هوش فرازميني هستند.
2. تغييرات تدريجي (حداقل در برخي ارگانيسمها): يکي از اصول نظريۀ داروين و پيروانش وقوع تدريجي تغييرات در طي مدت طولاني است. هيچکدام از طرفداران نظرية طراحي هوشمند اين اصل را بکلي رد نکردند و افزودند اين بسته به تصميم طراح هست و ممکن است طراح اين روند را براي پيشبرد حيات برگزيده باشد؛ همانطورکه ممکن است طرح ديگري هم در کنار اين طرح يا بدون آن داشته باشد. لذا طرفداران طراحي هوشمند گرچه تغييرات تدريجي را فيالجمله ميپذيرند و آن را منافي ايدة خود نميدانند؛ اما از خلاقيت طراح نيز نميکاهند، و ازهمينروست که وقوع معجزاتي چون عصاي موسي و همچنين خلق دفعي آدم ابوالبشر را منافي نظرشان نميدانند (دمبسکي، 1999، ص 127).
3. نياي مشترک (البته با تفاوت نگاه به مسئله): يکي ديگر از اصول نظرية داروين که نظرية طراحي هوشمند گرچه در چند و چون آن اشکال وارد ميکند؛ اما پذيرش آن را منافي طراحي هوشمند نميداند؛ بحث نياي مشترک است؛ زيرا اين بسته به تصميم طراح است که حيات را از يک نسل ايجاد کند يا از چند نسل. اما در اينجا نيز طرفداران طراحي هوشمند، طراح را منفعل از اين روند نميدانند؛ بلکه طراح ميتواند طرحي نو در اندازد. مِير در اين زمينه ميگويد: «دومين بخش اساسي تئوري تکامل ايدة جد مشترک است. اين ايده بيان ميکند که تمامي اشکال حيات از يک جد مشترک منشأ گرفتهاند... . طراحي هوشمند مفهوم درخت حيات را به چالش نميکشد؛ هرچند برخي از حاميان اين تئوري، ايدة درخت حيات را به ديدة شک و ترديد مينگرند» (مسيگل و طاهري، 1397، ص 27ـ28).
بهي نيز در اين زمينه ميگويد: اين استدلال که زندگي به طراحي هوشمندانة هدفمند نياز دارد؛ با تکامل به معناي اينکه همۀ موجودات مدرن منشعب از اجدادي در گذشتههاي دور هستند، منافاتي ندارد. از اين گذشته، ممکن است يک طراح موجودات قديميتر را طوري برنامهريزي کرده باشد که موجودات جديدتري به وجود آورند و به اين شکل روند صعودي حيات، پيش برود (بهي، 2006، ص 165ـ179).
2ـ3. بيان افتراقات
1. عدم پذيرش انتخاب طبيعي و تغييرات تصادفي (فرايند کور و بيهدف) از طرفداران طراحي هوشمند: تمامي استدلالهاي طراحي هوشمند بيش از هر چيز بهدنبال رد اين دو مؤلفه هستند. بهطوريکه ميتوان شاخصة اصلي نظرية طراحي هوشمند را عدم پذيرش فرايند کور و بيهدف دانست. بهعبارت ديگر، طراحي هوشمند با سازوكارهاي پيشنهادي تکامل داروين ـ يعني تنوع تصادفي و انتخاب طبيعي ـ در تضاد است. مشکل از کلمة «اتفاقي (random)» ناشي ميشود که از زمان ارائة آن توسط داروين هرگونه دخالت عامل هوشمند يا راهنمايي را از هر کسي، بهويژه خدا، حذف ميکند. تکامل بيان ميکند که تمامي اَشکال حيات که از سه و نيم ميليارد سال پيش بر روي زمين ميزيستهاند، حاصل فرايند انتخاب طبيعي و فشاري هستند که از سوي آن روي جهشهاي تصادفي اعمال ميشود. تکاملگراها معتقدند که نيروي هدايتنشدة انتخاب طبيعي از چنان توانايي برخوردار است که ميتواند اَشکالي آنچنان پيچيده را ايجاد کند که گويي اين اشکال با برنامه قبلي و از طريق فرايندهاي هدفمند و هوشمند ايجاد شدهاند و ظاهراً داراي طراحي هستند (مسيگل و طاهري، 1397، ص 28).
داروين در مکاتبه با دوست زمينشناس خود، چارلز لايل نوشت: «نظريۀ انتخاب طبيعي در نظر من، هيچ ارزشي نخواهد داشت، اگر محتاج افزونههاي اعجازآميز در مرحلهاي از مراحل پيدايش گونهها باشد» (داروين، 1859، 11اکتبر). ازآنجاکه هدف داروين از عبارت «اعجازآميز» انکار دخالت هرگونه راهنما يا عامل هوشمند است؛ بنابراين سازوکار داروين با طراحي هوشمند در تعارض است.
تذکر اين نکته لازم است که طراحي هوشمند ميتواند اذعان کند که تبيين دارويني، جهش رندمي و انتخاب طبيعي ميتواند در مورد تأثيرات نسبتاً جزئي در زندگي درست باشد. بااينحال، براي ارائۀ تبييني صحيح از ويژگيهاي ظريف زندگي؛ مانند کد ژنتيکي، ماشينآلات پيچيدۀ مولکولي و موارد ديگر، در نظر گرفتن هوش، ضروري است.
2. پذيرش دخالت عوامل مؤثر فراطبيعي و طبيعي در حيات: يکي ديگر از تفاوتهاي اساسي نظرية طراحي هوشمند با تکامل دارويني، بحث امکان و وقوع دخالت عوامل مؤثر فراطبيعي و طبيعي فراسيستمي در سامانههاي زيستي است. بهعبارت ديگر، در ادامة نکتة قبلي انديشمندان اين نظريه بارها بر اين مسئله تأکيد ميکنند که پروسه يا مقولة حيات تحت تدبير هوشي فراطبيعي يا طبيعي ايجاد ميشود و اين نکتهاي است که همة انديشمندان اين نظريه ـ ازجمله دانشمنداني که در اين تحقيق اسمشان ذکر شده است ـ بر آن تأکيد دارند. اين در حالي است که نظرية تکامل بههيچوجه اين مطلب را نميپذيرد (مسيگل و طاهري، 1397، ص 132ـ133).
3. معقوليت پذيرش نياهاي متفاوت براي موجودات مختلف: يکي ديگر از مباحثي که طراحي هوشمند بهراحتي پذيرش آن را معقول ميداند احتمال وجود چندين جدّ براي سامانههاي مختلف زيستي است؛ يعني اينکه لزوماً همۀ سازوكارهاي حيات نياز نيست به يک جدِ مشترک برگردند؛ به اين معنا که پذيرش درختهاي حيات از دو جهت کاملاً معقول است؛ اول، از جهت وجود طراحي باهوش و طراحي هوشمندانهاش؛ به اين بيان که انتخاب اين مدل هم هوشمندانه خواهد بود؛ و دوم، از جهت دارويني، به اين بيان که اگر حيات در نقطهاي از زمين کاملاً اتفاقي و به طرز نامعلوم از گردهمايي مواد شيميايي و قوانين حاکم بر آنها ايجاد شده و سپس از آن جدِ اوليه در طول فرايند بسيار طولاني تکامل يافته است؛ به همين منوال گردهمايي مواد شيميايي مشابه و جاري شدن قوانين مذکور در جاي ديگرِ زمين ميتواند زمينهساز ايجاد حيات ديگري باشد که آن هم درختوار تکامل بيابد. اصلاً به همين دليل است که دانشمندان در سيارات و ستارگان دنبال آب بهعنوان عنصر اصلي بدن موجودات زيستي ميگردند. البته دوباره ياد آور ميشويم که اين نقد با فرضِ پذيرش فرايند دارويني در ايجاد حيات است.
استيون مِير بر اين مطلب اشاره کرده و ميگويد: «داروين اين ايده را خاستگاه يافتن از تغييرات ناميد. سؤال مدنظر ما اين است که آيا تمامي اشکال حيات تنها از يک جد مشترک حاصل شدهاند؟ آيا اين امکان وجود ندارد که حيات بهجاي يک خاستگاه، داراي چندين خاستگاه بهوجودآورندة موجودات مختلف باشد؟ (مسيگل و طاهري، 1397، ص 28). وي خودش در مناظره با مايکل روس انفجار کامبرين را ناقض جد مشترک واحد براي همة سامانههاي زيستي ميداند (همان، ص 128).
4. عدم پذيرش طبيعتگرايي: به عقيدة انديشمندان نظرية طراحي هوشمند، براي انجام تحقيقات تجربي و استنتاج از آنها در علوم مختلفِ زيستشناسي، زيست شيميشناسي، شيمي، فيزيک و...، نيازي بهپذيرش مباني فلسفي ماديگرايي نيست. به ديگر سخن، براي بهرهمندي از حس و تجربه و استنتاج اصولي از آنها ـ برخلاف طرفداران تکامل ـ نيازي به پذيرش طبيعتگرايي نيست. از ديد ايشان در اين ميان تفاوتي بين طبيعتگرايي فلسفي و طبيعتگرايي روششناختي ـ که عمدتاً پيروان تکامل مدعيِ پذيرش اين قسم از طبيعتگرايي هستند ـ وجود ندارد. چکيدة صحبت ايشان اين است: «طبيعتگرايي مفهومي است مشخص و الحادي که اساسش بر ناديده گرفتن خدا و فعاليت او در عالم چيده شده است و فردي که در عرصة علم، تصميم گرفته خدا را نبيند، شواهد، هرچقدر هم براي اثبات خدا قوي باشد، او خدا را نميبيند؛ زيراکه پايبند شده به اينکه خدا را نبيند و از اينجاست که طرفداران طراحي هوشمند، مطلق طبيعتگرايي را به هر بياني که باشد نميپذيرند و عنوان طبيعتگرايي روششناختي را عنواني فريبنده ميدانند» (ر.ک: بهي، 2021، ص 2ـ3). البته همانطورکه مشاهده کرديد، اينها قائل به استفادة حداکثري از شواهد طبيعي و ابزار حس و تجربه هستند؛ اما پذيرش يا عدم پذيرش طبيعتگرايي را موضعي فلسفي و الهياتي ميدانند که ميتواند، پيش از تجربه باشد، يا از الزامات تجربه باشد و ربطي به خود علم تجربي ندارد. اگر اين موضع پيش از تجربه باشد، بايد از فرد تکاملگرا پرسيد چرا آن مبنا را پذيرفته و چرا به دليل مبنايي که پذيرفته، شواهد قويِ نظرِ رقيب را رد ميکند؟ اين پرسشِ مبنائي از فرد تکاملگرا، پرسشي الهياتي و فلسفي است و هر موضعي که در برابر اين پرسش داشته باشند، موضعي الهياتي و فلسفي خواهد بود. اما اگر پذيرش طبيعتگرايي، موضعي بعد از تجربه و شواهد زيستشناسي باشد؛ بايد گفت: اولاً، ادلة متعدد طراحي هوشمند خلاف اين را اثبات ميکند؛ بهطوريکه اگر فردي، موضعي فلسفي و الهياتي از پيشتعيينشدهاي نداشته باشد، در صورت مواجهه با اين ادله و شواهدِ متعدد، حتماً حضور طراح را به وضوح مييابد؛ و ثانياً، اگر هم فردي هم از شواهد موجود برداشت تکاملي داشته باشد، تازه با فردي که برداشت موافق طراحي هوشمند دارد، برابر است. يعني دو فرد با دو الزام متفاوت از نتايج آزمايشات و شواهد تجربي داريم. در اين صورت نيز دو راهکارِ بررسي تحقيقات علمي طرفين و نيز ارزيابي نتايج آنها با دستگاهِ فلسفي و الهياتي صحيح وجود دارد؛ نه اينکه مثل مايکل روس و ريچاد داوکنيز با اينکه شواهد طراحي را قوي ميدانند، آن را محصول قدرت عجيب و غريب انتخاب طبيعي بدانند (مسيگل و طاهري، 1397، ص 28ـ31 و 132و135).
نتيجهگيري
1. نظرية طراحي هوشمند به همان اندازهاي که ديدگاه مقابلش، نظريه خوانده ميشود، نظريهاي علمي است. به اين معنا که اين انديشمندان نيز بدون استفاده از اصطلاحات و روشهاي رايج الهيات يا فلسفه و صرفاً با بهرهگيري از شواهدِ تجربي و استنتاجاتِ بهدستآمده از شواهد تجربي و آزمايشات، به ارائة ديدگاه خود ميپردازند. براي نمونه مايکل بهي با استدلال پيچيدگيهاي تقليلناپذيرش که هر روز با اکتشافاتِ جديد به قوت آن افزوده ميشود، استيون مِير با استدلال بهترين تبيين خود، در خصوصِ توضيح چگونگي ايجاد اطلاعاتِ لازم براي حيات، ويليام دمبسکي با فيلتر تبييني، استدلال پيچيدگيهاي معينشده و مرز جهاني احتمال و پل نلسون با اشکالاتي که در مورد چگونگي ايجاد مولکول رِنا و عملکردآن در شکلگيري حيات و... . هرکدام به طريقي به تبيين نظريۀ طراحي هوشمند ميپردازند.
2. ازجمله تفاوتهاي مهم طرفداران نظرية طراحي هوشمند با طرفداران نظرية تکامل اين است که گروه اول هيچ نوع طبيعتگرايي ـ فلسفي و روششناختي ـ را در علم نپذيرفتهاند؛ بلکه ميگويند در علم بايد به نتيجة آزمايشات و شواهد پايبند بود، نه چيز ديگر.
3. به اعتقاد انديشمندان نظريۀ طراحي هوشمند، داشتن تعهدات و پيشفرضهاي فلسفي و الهياتي باعث نميشود که يک نظريه از علمي بودنش بيفتد. بهعبارت ديگر، هر فرد انساني بالاخره قبل از تجربه در مورد پرسشهاي بنيادين بشر مانند حقيقت چيست؟ آيا راهي براي دستيابي به آن حقيت هست؟ اگر بله آن راه کدام است؟ مبدأ هستي چيست؟ مواضعي ولو اجمالي دارد. به اين بيان که يا در موضع باورمندان به خداست، يا در موضعِ الحاد و يا در موضعي مردد و ندانمگرا ـ اگر واقعاً امکان تحقق داشته باشد. ازاينرو، تعهداتِ فلسفي افراد، ربطي به علمي دانستن يا ندانستن نظريههاي علميِ مبتني بر تجربه، شواهد و آزمايشاتِ آنها ندارد؛ زيرا علم، روش تحقيق، ابزار آزمايش و وسيلة ارزيابي ويژة خودش را دارد.
4. الزامات يک نظريه، ربطي به علمي بودن يا علمي نبودن آن ديدگاه ندارد؛ چراکه در علم قرار بر اين است که براساس شواهد و نتايج بهدستآمده از آزمايشات، بدون هيچ جهتگيري نفيي و اثباتي الهياتي يا فلسفي، وارد بحث و بررسي شويم. اگر روشِ درست علمي را رعايت کرديم آنگاه بايد به تعهد و التزامي که از اين رهگذر ايجاد شد، پايبند باشيم. نه مانند طرفداران نظريه تکامل ـ داروينيسم و نوداروينيسم ـ که به دليل پذيرش پيشيني طبيعتگرايي در علم ـ يا هر دليل غيرمعقول ديگري ـ با وجود ارائة تبيين بهتر علمي و مطابق با بررسي شواهد و آزمايشهاي دقيق از طرف نظرية طراحي هوشمند ـ که در صحبتهاي داوکينز و مايکل روس مشاهده شد ـ اين تبيين را نميپذيرند.
5. در ارزيابي نهايي اين ديدگاه نيز بايد گفت: اگرچه در متن اين نظريه بحث از خلقتگرايي ـ بهويژه ادبيات خلقتِ متون مقدس ديني ـ مشاهده نميشود و طرفداران اين نظريه صرفاً بر اثبات وجود «طراح هوشمند» جهت توجيه علمي ظهور حيات، تأکيد ميکنند؛ اما درواقع اين نظريه علاوه بر اشاره به برخي از مؤلفههاي مهم خلقتگرايي ديني مانند هدايتشدگي و تنظيمشدگي جهان و حيات، از لحاظ علمِ تجربي هم راه را براي اثبات خلقتگرايي ديني ـ بهويژه نسخۀ اسلامي آن ـ باز کرده و همچنين پاسخي مبتني بر شواهد تجربي به شبهات احتمالي ناشي از ديدگاه تکاملي ـ پيش از استقرار شبهه ـ ارائه ميدهد.
- انبيائي، محسن، 1391، بررسيکارآيينظريۀ طراحي هوشمند در اثبات خالق، پاياننامه كارشناسي ارشد، قم، مؤسسۀ آموزشي پژوهشي امام خميني.
- باربور، ايان، 1389، علم و دين، چ هفتم، تهران، مرکز نشر دانشگاهي.
- پترسون، مايکل و ديگران، 1388، عقل و اعتقاد ديني، ترجمة احمد نراقي و ابراهيم سلطاني، چ هفتم، تهران، طرح نو.
- داروين، چارلز، 1351، منشأ انواع، ترجمة عباس شوقي، تهران، ابنسينا.
- دهخدا، علياكبر، 1341، لغتنامة دهخدا، تهران، سازمان مديريت و برنامهريزي.
- زماني، مهدي، 1390، تاريخ فلسفه غرب، چ چهارم، تهران، دانشگاه پيام نور.
- ماير، ارنست، 1391، تکامل چيست؟، ترجمة سلامت رنجبر، پاريس (فرانسه) و فروغ، کُلن (آلمان)، خاوران.
- مسيگل، حسين و ركسانا طاهري، 1397، جريانشناسي طراحي هوشمند، اصفهان، سناگستر.
- هالينگديل، رجينا جان، 1387، تاريخ فلسفۀ غرب، ترجمۀ عبدالحسين آذرنگ، چ هفتم، تهران، ققنوس.
- Вehe, Michael, 2006, Darwin's black box, New York, London, Toronto & Sydney, Free Press.
- ----- , 2019, Darwin devolves, New York, HarperCollins publishers.
- ----- , 2021, The Biochemical Argument for Design, New York, Bloomsbury Press.
- Craig, Edward, 1998, The Routledge Encyclopedia of Philosophy, London & New York, Routledge publications.
- Darwin, Charles, 2003, The Origin of Species by Means of Natural Selection, London, Signet classics publications.
- Dembski, William, 1998, The Design Inference: Eliminating Chance through Small Probabilities, Cambridge& New York, Cambridge University Press.
- ----- , 1999, Intelligent Design: The Bridge Between Science and Theology, Illinois, InterVarsity Press (IVP).
- Dixon, Thomas, 2008, Science and Religion: A Very Short Introduction, New York, Oxford University Press.
- Fieser, James, & Bradley Dowden, et al., 1995, The Internet Encyclopedia of Philosophy, https: //iep.utm.edu.
- Futuyma, Douglas & Kirkpatrick, Mark, 2017, Evolution (Fourth ed) Sunderland, Massachusett, Sinauer publications.
- Hall, Brian & , Benedikt Hallgrimsson, 2008, Strickberger's Evolution, London, Jones and Bartlett publications.
- Henderson, Lawrence, 2019, The fitness of the environment, New York, Franklin Classics Trade Press.
- Procter, Paul.et al ,2008, Longman Dictionary of American English, 4th Edition, New York, Pearson Education ESL.
- Schiefsky, Mark, 20087, Galen`s teleology and functional explanation, Oxford Studies inAncient Philosophy.
- Scott-Phillips, Thomas, Kevin Laland, David Shuker, Thomas Dickins & Stuart West, 2014, "The Niche Construction Perspective: A Critical Appraisal, in Evolution", International Journal of Organic Evolution, N. 68(5), p. 1231_1243.
- Wallace, Alfred Russel, 2019, The World of Life: a Manifestation of Creative Power, Directive Mind and Ultimate Purpose, Forgotten Books publications.