سعادت در مكاتب سعادت گرا

سعادت در مكاتب سعادت گرا

(نقد و بررسي مكاتب اخلاقي سقراط، افلاطون و ارسطو)

محمّدحسين دهقاني محمودآبادي1

چكيده

مقاله حاضر ابتدا به تعدّد سخن در باب «سعادت» و علت اصلي گوناگوني ديدگاه‏ها در اين‏باره اشاره نموده است. سپس به ديدگاه‏هاي سه فيلسوف بزرگ يونان قديم، سقراط، افلاطون و ارسطو، از بنيانگذاران مكتب سعادتگراي اخلاقي، پرداخته است.

مواجهه سقراط با حركت سوفسطاييان مبني بر تخريب اخلاق جامعه، از علل اصلي اقبال وي به مباحث و رفتارهاي اخلاقي است. اصول فلسفي افلاطوني، كه سنگ‏بناي ديدگاه اخلاقي اوست، مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته و در اين زمينه، به نكاتي بديع اشاره شده است. گرچه ارسطو را به عنوان كسي مي‏شناسند كه اخلاق را مطلق مي‏داند، اما با پذيرفتن ديدگاه اخلاقي وي، بايد نسبيت در اخلاق را پذيرفت. جدول اعتدال طلايي ارسطويي و نيز مشروط دانستن فضيلت‏مندي بر شرط شانس مورد نقد و بررسي واقع شده است. نتيجه حاصل شده عدم كفايت توان و دانش متعارف بشر در تشخيص سعادت واقعي انسان است.

كليدواژه‏ها: سعادت، سعادت‏گرايي، سقراط، افلاطون، ارسطو.

مقدّمه

آيا مي‏توان در جست‏وجوي چيزي بود، ولي هيچ شناخت و نشانه‏اي از آن چيز نداشت؟ در مواجهه با افراد انساني عاقل و سالم از جنبه روحي و جسماني، اگر از فعاليت و حركت آنان در عرصه‏هاي گوناگون زندگي سؤال كنيم كه چرا فعاليت مي‏كنند پاسخ‏هاي متفاوتي دريافت مي‏كنيم كه هر يك از آن پاسخ‏ها پرسشي را به دنبال خواهد داشت تا اينكه آن‏قدر در پيچ و خم پرسش‏ها و پاسخ‏ها حركت خود را ادامه مي‏دهيم تا به يك پاسخ نهايي برسيم و آن عبارت است از واژه «سعادت». در اينجا، موقّتا دست از سؤال برمي‏داريم؛ زيرا سعادت را هدف نهايي بشر مي‏دانيم.

همه انسان‏هاي صاحب انديشه در پي سعادت هستند، ولي در چيستي «سعادت» و نيز در چگونگي و مسير دست‏يابي به آن، گفته‏ها و راه‏كارها و مسيرهايي را بيان مي‏كنند كه به ندرت، يكي است. گفته‏هاي آنان و شيوه‏هاي ارائه شده آن‏قدر متفاوت و متضاد و گاهي متناقض هستند كه همگي گواه بر دشواري شناخت چيستي سعادت‏اند. قابل تأمّل‏تر و جالب‏تر آنكه گويا همه انسان‏ها سعادت را شناخته و راه رسيدن به آن را پيدا كرده‏اند، در حالي كه در تعريف «سعادت» وفاقي مشاهده نمي‏شود و آن‏قدر بر سر مفهوم و مصداق آن و بيان چيستي‏اش تفاوت ديدگاه وجود دارد كه برخي از آنها داراي تقابل تضاد و حتي تناقض هستند.

تاريخ بشريت پر است از انسان‏هايي كه در جست‏وجوي سعادت بوده‏اند. اما سؤال اصلي اين است كه آيا كسي ماهيت سعادت را شناخته است؟ و آيا انساني به وادي سعادت قدم گذاشته و در عمل، براي كسب سعادت توفيقي به دست آورده است؟

در ميان تاريخ‏نگاران فلسفه، فلسفه اخلاق و اخلاق، اين اتفاق نظر وجود دارد كه مكاتب اخلاقي سقراط، افلاطون و ارسطو سعادتگرا هستند. در ادامه، نظريات آنها ذكر مي‏شود و با بررسي آنها، واژه «سعادت» و ماهيت آن و راه دست‏يابي به آن از نظرگاه آنان بيان مي‏گردد:

سقراط

حركت سقراط در جامعه آتن، اخلاقي است در مقابل موج ويرانگر سفسطه كه سوفسطاييان به راه انداختند. سقراط، احساس كرد كه شك سوفيسط‏ها بنيان خوبي‏ها را بر باد مي‏دهد، از اين‏رو، در جهت بازگردان جامعه به انديشيدن صحيح و اخلاق و يقين و اطمينان عقلاني تلاشي ماندگار انجام داد.

سوفسطاييان معتقد بودند كه هيچ چيزي جز آن چيزهايي كه شخص خواهان است و به دست مي‏آورد خوب نيست، اما در ليزيس (Lysis) سقراط خاطرنشان مي‏كند كه فرق است ميان اينكه به كودك چيزي دهيم كه برايش خوب است با اينكه چيزي به وي دهيم كه او مي‏خواهد. در نتيجه در آنچه براي x خوب است و آنچه x مي‏خواهد معنايشان يكي نيست (تاريخچه فلسفه حقوق، ص 53، ش 4 در قسمت منابع)

همچنين سقراط بر اين عقيده بود كه داستان فضايل انساني داستان همه يا هيچ است بدين معنا كه فضايل را نمي‏توان از يكديگر جدا كرد و يكي را گرفت و ديگري را رها كرد او مي‏گفت ما نمي‏توانيم واقعا شجاع يا پرهيزگار باشيم مگر اينكه در همان حال عادل، خيرخواه، قانع و راستگو و... باشيم. وي درباره فضيلت معتقد بود كه فضيلت همان علم است بدين توضيح كه مراد او از علم، علم به امر بيروني و ظاهري نبود، بلكه مراد علم باطني و حقيقي بود؛ زيرا كه وي از تكرار اين نكته بازنمي‏ماند كه يگانه چيزي كه مي‏داند آن است كه هيچ نمي‏داند. از اين‏رو، سقراط ارتباط نزديك ميان فضيلت و دانش را به شدت باور داشت.

تعليمات اخلاقي سقراط تنها موعظه و نصيحت نبود و براي نيكوكاري و درست‏كرداري مبناي علمي و عقلي مي‏جست. بد علمي را اشتباه و ناداني مي‏دانست و مي‏گفت: مردمان از روي علم و عمد دنبال شر نمي‏روند و اگر خير و نيكي را تشخيص دهند البته آن را اختيار مي‏كنند پس بايد در شخص خود كوشيد مثلاً بايد ديد شجاعت چيست؟ عدالت كدام است؟ پرهيزگاري يعني چه؟ راه تشخيص اين امور آن است كه آنها را به درستي تعريف كنيم. اين است كه يافتن تعريف صحيح در حكمت سقراط كمال اهميت را دارد و همين امر است كه افلاطون و بخصوص ارسطو دنبال آن را گرفته و براي يافتن تعريف (حد) به تشخيص نوع و جنس و فصل يعني كلمات بي‏پرده و گفت‏وگوي تصور و تصديق و برهان و قياس به ميان آورده و علم منطق را وضع نموده‏اند.2

فضيلت از نظر سقراط

اساسي‏ترين موضوعي كه مورد توافق سقراط و سوفسطاييان هم عصر او بود اين سخن است كه «ارته» (فضيلت) همان علم است ارسطو درباره سقراط در باب فضايل مي‏گويد: او معتقد بوده است كه همه فضايل اخلاقي اشكالي از معرفت هستند به قسمي كه وقتي مي‏دانيم عدالت چيست لازمه‏اش اين است كه عادل خواهيم بود مع‏الوصف جايي كه فضيلت مورد بحث است مهم‏ترين سوءظن اين نيست كه بدانيم فضيلت چيست، بلكه مهم اين است كه‏بدانيم چگونه پديد مي‏آيد.

نقد و بررسي

1) نقاط قوّت

اولين نكته قابل تحسين و حركت مثبت سقراط آن است كه او مردم زمان خويش و انسان‏هاي ديگر اعصار تاريخ پس از خود را به يك مطلب بسيار مهم توجه داد و آن اينكه آدمي حقيقتا جاهل است، مگر در اينكه عالم است كه جاهل است.

اين مطلب جاي تأمّل بسيار دارد، به ويژه براي انسان‏هاي متعارفي كه مدعي هستند نسبت به حقايق و امور گوناگون بخصوص حقايق بنيادين جهان هستي، دانا هستند. سقراط با روش ديالكتيكي خويش، از انسان‏ها اعتراف مي‏گرفت كه نادانند؛ حتي در امور پيش پا افتاده نيز نادانند. اعتراف به ناداني سقراط با اعتراف ديگران به ناداني‏شان بسيار متفاوت است. سقراط پس از انديشيدن‏هاي طولاني و پس از تأمّلات بسيار ژرف درباره آنچه ديگران آن را واضح مي‏پندارند ـ مانند واژه‏هايي همچون دين‏داري، عدالت، و خالقيت خداوند ـ به اين نتيجه رسيد كه نادان است.

سقراط حركت مقدّسي را شروع كرد و جامعه زمان خويش را خوب درك كرد. وي درصدد درمان درد پوچ‏گرايي و شك‏گرايي بود كه عوامل اصلي آن سوفيست‏ها بودند. وي براي نجات جامعه از اين درد كشنده، به بيدارگري دست زد و ثابت نمود آنچه را كه سوفسطاييان حتمي مي‏دانند، يعني پوچي عالم از جمله پوچي اخلاق و نسبيت اخلاق، ناصحيح است.

صفا و سادگي سقراط را در نحوه گفت‏وگوهاي او با همشهريانش بازمي‏يابيم. او پيوسته تكرار مي‏كند كه رسالت تعليم و تربيت هم‏عصران خويش را يافته است:

از گشت و گذار، جز اين مقصودي ندارم كه شما جوانان و سالخوردگان را متقاعد سازم كه نبايد جسم و مال و مكنت را مرجّح و مقدّم شمرد و در پرداختن به آنها، همان حدّت و حرارتي نشان داد كه براي كمال نفس صرف مي‏شود.3

او با گفته‏هاي خويش و با رفتار خود، اين حقيقت را گوشزد كرد كه تمام حقيقت آدمي تن او نيست، بلكه جان آدمي اصل است و جهان ماده نيز اصل نيست. ما انسان‏ها پس از مرگ، وارد عالمي ديگر خواهيم شد كه اصالت از آن اوست و روح انساني در دسترس هيچ انساني ديگر نخواهد بود و آنچه در دسترس انسان‏هاست تن و بدن است.

2) نقاط ضعف

قانون «همه يا هيچ»: قانون «همه يا هيچ» در باب اخلاق، توجيهي منطقي و عقلاني ندارد، بلكه نقطه مقابل آن هم ممكن است؛ مثلاً، ممكن است انساني در چهار صفت نفساني قوي باشد، ولي در صفتي خاص، ضعف داشته باشد. منطقا مسئله فضايل و رذايل نفساني آدمي به چند صورت ممكن است تحقق يابد: يكي آنكه كسي فضايل را داشته باشد. دوم آنكه هيچ فضيلتي نداشته باشد. و سوم آنكه برخي از فضايل و برخي از رذايل را واجد باشد كه صورت اخير نيز چند صورت دارد: گاهي فضايل كثير و رذايل قليل و گاهي بعكس.

تساوي علم با فضيلت: اشكال ديگر آنكه وي مدعي است: فضيلت با علم مساوي است. اما توضيح نداد كه مرادش از «علم» چه نوع علمي است؟ آيا علم به آنچه انسان‏هاي متعارف فضيلت مي‏دانند؟ اگر اين علم مراد باشد، بدون ترديد، با فضيلت مساوي نيست؛ زيرا چه بسا افرادي به فضايل آگاهي دارند، ولي در رفتار رذيلت‏پيشه هستند. از اين‏رو، گرچه جهل از عوامل رذيلت است، اما نمي‏توان علم را نيز با فضيلت مساوي گرفت و به ديگر سخن، علم شرط كافي براي فضيلت نيست. يا آنكه مراد ايشان از «علم»، علم به آنچه در واقع فصيلت است و علم انسان‏هايي است كه به اعماق هستي دست يافته‏اند و از سطح ظاهر عالم و از مرتبه انسان‏هاي متعارف عبور كرده‏اند؟ به نظر مي‏رسد اگر علم مطرح در كلام ارسطو را علم ظاهري و غيرعميق بدانيم، ايراد بر وي وارد است و نمي‏توان علم را با فضيلت مساوي دانست. اما بهتر آن است كه در اين‏باره بگوييم: مراد سقراط ابهام دارد و از داوري نسبت به صحّت و سقم ديدگاه وي، خودداري كنيم.

همچنين درباره «فضيلت» تناقضي ديده مي‏شود و آن اينكه سقراط از يك‏سو، مي‏گويد: فضيلت اكتسابي است و از سوي ديگر، مي‏گويد: هيچ انساني نمي‏تواند معلم فضيلت باشد و فضيلت را به ديگران ياد دهد. گرچه بر سر اين سخن سقراط اختلافاتي است، ولي ابهام و تناقض ابتدايي آن قابل انكار نيست.

افلاطون

ديدگاه اخلاقي افلاطون ريشه در اصول فلسفي وي دارد. اين اصول به گونه اختصار ذكر مي‏شوند:

1) نظريه «مُثُل»

نظريه «مُثُل» افلاطوني مسئله دشواري است كه غرض و هدف عمده فلسفه افلاطون در جمهوري و نيز در مكالمات است. نظريه «مُثُل» اولين كوششي است كه براي حلّ مشكلات معاني و مفاهيم كليه.

افلاطون معتقد بود: مفاهيم كلي كه در ذهن ما شكل مي‏گيرند از قبيل مفهوم «انسان»، «درخت» و «اسب» اين‏گونه نيستند كه ما بازاي واقعي نداشته باشند و تنها جايگاه آنها ذهن باشد، بلكه داراي مصاديقي تام هستند كه جايگاه آنها در عالم «مُثُل» است؛ مثلاً، افراد اسب كه در اين جهان در طول زمان‏هاي متمادي زيسته‏اند، داراي نمونه‏اي اعلا و مثالي تام هستند كه آن نمونه اعلاي اسب ويژگي‏هاي اسب‏هاي اين جهاني از قبيل زوال‏پذيري و نقص را ندارند. اينها همگي از ويژگي‏هاي موجودات اين جهاني است. به نظر افلاطون، حكيم كسي است كه در پي شناخت ثابتات و مُثُل است. اينها از آن نظر كه حقيقي هستند، شناختشان نيز معرفتي حقيقي به شمار مي‏آيد. غير حكما، افراد متعارف فقط به اشياي جزئي شناخت پيدا مي‏كنند كه اين اشيا از آن نظر كه دايم در حال زوال و دگرگوني هستند، حقيقي نيستند.

اساس حكمت افلاطون بر اين است كه محسوسات ظواهرند، نه حقايق، نه اصيل و باقي، و علم به آنها تعلّق نمي‏گيرد، بلكه محلّ حدس و گمان هستند. آنچه علم بدان تعلّق مي‏گيرد عالم معقولات است؛ به اين معنا كه هر امري از امور عالم، چه مادي باشد ـ مثل حيوان و نبات و جماد ـ و چه معنوي باشد ـ مانند درستي و خردي و شجاعت و عدالت ـ اصل و حقيقتي دارد كه به حواس درك نمي‏شود و تنها عقل آن را درك مي‏كند كه از اين حقيقت در زبان يوناني، به «صورت» تعبير شده و حكماي ما آن را «مثال» خوانده‏اند؛ مثلاً، مي‏گويند مثال انسان، مثال شجاعت.4

ترديدي نيست كه نظريه «مُثُل» سرآغاز و سنگ‏بناي فلسفه افلاطون است و از به كار گرفتن استقراي سقراطي و جدل افلاطوني منتج شده است. اين نظريه در كتاب جمهوريت در جنب آراء سياسي، نه تنها در درجه اول اهميت قرار گرفته، بلكه مشهورترين و مؤثرترين قسمت‏هاي كتاب است.5

2) جاودانگي روح آدمي

از آن نظر كه روح آدمي ازلي است، پيش از اينكه به اين دنيا بيايد وجود داشته و با عالم مجرّدات و مُثُل در ارتباط بوده است. از اين‏رو، روح آدمي آنچه را در عالم مُثُل است همگي را قبلاً مي‏شناخته و اكنون كه به عالم دنيا آمده و به آن تعلّق خاطر پيدا كرده، اين تعلّق موجب شده است كه شناخت او نسبت به حقايق مثالي بسيار ضعيف شود؛ گويي چيزي را نمي‏داند، ولي بايد توجه داشت كه به هر ميزان كه روح از قيد ماده و ماديات رهايي يابد و به هر اندازه تعلّق خود را از دنياي ماديات بكاهد، به همان اندازه علمش به حقايق فزوني مي‏يابد و به همين دليل، افلاطون معتقد است: علم آدمي در حقيقت، چيزي جز تذكر نيست؛ چراكه همه حقايق را قبلاً روح مي‏دانسته و اكنون با يك تذكر و يادآوري، همان شناخت‏ها دو مرتبه تحقق مي‏يابند.

به نظر افلاطون، فلسفه سير از عالم شهادت (محسوس) به عالم غيب (مُثُل) و ديدار معقولات است و كانت مابعدالطبيعه (به معناي فلسفه) را تدوين مرتّب و منظّم تمام چيزهايي مي‏داند كه به وسيله عقل محض و بدون دخالت تجربه دارا هستيم.6

3) درك‏ پذيري مثل

به اعتقاد افلاطون، اين امكان براي انسان وجود دارد كه مثال هر چيزي در اين جهان را درك كند و با تقويت قوّه عقلاني و يا هرچه بيشتر عقلاني شدن انسان، اين زمينه برايش فراهم مي‏شود كه حقايق را از غيرحقايق بازشناسي كند و به مثال‏ها دست يابد و حتي به بالاترين مثال، كه همان «مثال خير» است، برسد. افلاطون عقيده داشت: برخي افراد مستعد در صورت وجود شرايط تعليم و تربيت مناسب، از اين قابليت برخوردارند كه به كنه خير واقف شوند؛ همان چيزي كه افلاطون آن را «مثال خير» مي‏نامد. مثال خير جاودانه و تغييرناپذير است؛ واقعيتي است وراي جهاني كه تجارب حسّي فرارويمان قرار مي‏دهند. مثال خير به معناي دقيق كلمه، بنياني مطلق انگارانه براي اخلاق است. هر تغييري هم كه در جوامع بشري روي مي‏دهد، مثال خير به تمام و كمال همان است كه هست. آنها كه خير را مي‏شناسند، به آنچه در امور شخصي، اجتماعي و سياسي بهترين است كاملاً آگاهي دارند.7

4) مطلق بودن اخلاق

افلاطون معتقد است: اخلاق و اصول اخلاقي نسبي نيستند. وي در مقابل نسبيت‏گرايي سوفسطاييان حجت مي‏آورد كه صورت‏هاي اخلاقي نظير شجاعت و عدالت، با قطعيتي مطلق، دقيقا چونان صورت‏هاي رياضيات، هندسه يا اخترشناسي قابل شناخت هستند و چونان دايره‏ها و سيّاره‏ها، با آموزش كافي شناخته مي‏شوند.

بنابر نظر افلاطون، اساسا فقط يك نحوه زندگي خوب براي همه مردم وجود دارد؛ زيرا خير، به تمايلات، خواست‏ها، آرزوها و عقايد آدميان بستگي ندارد. از اين نظر، خير را مي‏توان شبيه به اين حقيقت رياضي دانست كه دو به علاوه دو مساوي با چهار است.

اين حقيقتي است مطلق، و وجود دارد، خواه آدمي آن را دوست داشته باشد يا نه و خواه رياضيات بداند يا نداند، و به عقايد مردم درباره ماهيت رياضيات يا جهان وابسته نيست. همچنين خير، وجودي مستقل از آدمي دارد و هنگامي مكشوف مي‏گردد كه مردم تعليم و تربيت ويژه يافته باشند.8

5) كشف زندگي خوب به وسيله عقل

به نظر افلاطون، بايد طبيعت و ماهيت زندگي خوب را از طريق عقل كشف كرد؛ مانند حقايق رياضي كه كشف مي‏شوند. از اين‏روست كه براي رسيدن به زندگي خوب، به تعليم نياز است؛ همان‏گونه كه تعليم نديده نمي‏تواند حقايق رياضي را كشف كند. به همين منوال، افراد جاهل نيز نمي‏توانند بفهمند كه زندگي خوب چيست. افلاطون دوره‏اي طولاني در باب تعليم و تربيت عقلاني پيشنهاد مي‏كند و مي‏گويد: با گذراندن اين دوره، استعداد شناخت طبيعت زندگي خوب، حاصل مي‏شود.

6) فضيلت و سعادت از نظر افلاطون

افلاطون مانند استادش، بر اين باور بود كه عمل نيك مبتني بر شناخت نيكي است و اگر كسي نيكي را تشخيص دهد، هيچ‏گاه مرتكب بدي نخواهد شد. از اين‏رو، حسن اخلاقي نتيجه علم و شناخت است. البته مراد وي از علم به نيكي، نيكي حقيقي و خير حقيقي است كه در عالم مثال وجود دارد. آشنا شدن به مثال خير، كوششي است در جهت نزديك شدن به عالم ماوراء طبيعي و آشنا شدن و همدم نمودن نفس انساني با مُثُل و حقايق اشيا.

7) جنبه ‏هاي سه‏گانه روح

افلاطون معتقد بود: آدمي داراي رواني سه‏گانه است يا به عبارت ديگر، روح و نفس داراي سه قوّه شهويه، غضبيه و عاقله بوده و هر يك از جنبه‏هاي سه‏گانه انسان را فضيلتي است متناسب با آن. فضيلت سر (جنبه عقلي) حكمت است، فضيلت دل (همّت و اراده) شجاعت است، و فضيلت شكم (قوّه شهواني) خودداري و پرهيزگاري و عفّت است. هرگاه همه اين فضايل در فردي جمع شوند او به عدالت رسيده است و با پيدا شدن عدالت، آدمي به سعادت نايل مي‏گردد. از اين‏رو، افلاطون اخلاق را عبارت مي‏داند از: شناخت و حفظ هماهنگي و توازن ميان عناصر عقلاني و غيرعقلاني روح.

اين موازنه يا هماهنگي در روح، عدالت روح، اخلاقيت يا فضيلت يا تعالي روح است كه برايند آن سعادت به شمار مي‏رود. وي مي‏گويد: به دليل آنكه اين هماهنگي به دست نمي‏آيد مگر با شناخت آن، بدين‏روي، فضيلت همان دانش و يا مبتني بر دانش است.

پس بايد سرشت پيچيده آدمي را ابتدا شناخت، سپس ميان جنبه‏هاي گوناگون آن توازن برقرار كرد. به عبارت ساده‏تر، منظور افلاطون آن است كه نفس سعادتمند همان نفس زيباست و نفس زيبا يعني آنكه هماهنگي و تناسب ميان جنبه‏هاي گوناگون آن برقرار باشد؛ همان‏گونه كه جسم زيبا و صورت زيبا موزون است، هر قدر تناسب دقيق‏تر و بيشتر باشد، زيبايي بيشتر جلوه مي‏كند. البته او معتقد است: همان‏گونه كه نفس داراي سه قوّه است، جامعه نيز به سه طبقه تقسيم مي‏شود و بايد ميان ساختار جامعه و قواي نفساني انسان هماهنگي برقرار شود.9

افلاطون و ارسطو هر دو معتقدند: فضيلت با سعادت مساوي نيست، بلكه سعادت پس از فضيلت مطرح مي‏شود. افلاطون مي‏گويد: فضيلت شرط لازم و كافي براي سعادت است، برخلاف ارسطو كه معتقد است: فضيلت شرط لازم است و در كافي بودن آن ترديد دارد. همچنين ارسطو معتقد است: دروازه سعادت اعلا تنها به روي كساني گشوده است كه صاحب خردي ممتازند. به زعم تفاوت‏هاي ياد شده در ديدگاه اين دو فيلسوف در باب فضيلت و سعادت، آنها در سه چيز در اين‏باره وفاق دارند:

1. همه انسان‏ها در طلب سعادت و خواهان سعادتند.

2. فضيلت براي نيل به سعادت لازم است.

3. سعادت نتيجه به كمال رساندن عقل و منش خويش است كه اين كار عمدتا در توان آدمي است.

8) سعادت از نظر افلاطون

افلاطون مي‏گويد: سعادت خير اعلاست. وي خير اعلا را براي انسان تأييد مي‏كند و آن را مطلق، ابدي، غيرقابل تغيير، شناختني و عقلاني مي‏داند. نزد او، خير اعلا براي موجودات انساني سعادت يا رفاهي است كه با ارضاي سه جزء نفس و به كمال رساندن قواي غيرعقلاني نفس تحت حاكميت عقل به دست مي‏آيد.

براي رسيدن به چنين سعادتي، بايد ابتدا بافضيلت شد. فضيلت و سلوك درست زيستن از نظر او، كنشي است كه از شناخت برمي‏خيزد؛ شناخت روح با قواي سه‏گانه‏اش، صورت‏ها و مثال نيكي. البته معدود افرادي به چنين شناختي دست مي‏يابند و اينان موظّفند رفتار ديگر اعضاي جامعه را مهار و اصلاح كنند. افلاطون هرگونه شناختي را موجب كسب فضايل نمي‏داند، فقط شناختي را كارساز مي‏داند كه در پرتو نور مثال خير فراهم آمده است.

اما چرا افلاطون علم به مثال خير را موجب كسب فضايل مي‏داند؟ زيرا او در پي توجيهي فلسفي براي تفكر عقل‏گرايانه سقراط در باب فضيلت بود. سقراط فضيلت را مساوق معرفتي جامع از خير بشر مي دانست. افلاطون به دنبال تبيين عقلاني چگونگي حصول اين امر، به اين عقيده رسيد كه ممكن نيست به هيچ خير جزئي و محدود شناخت يابيم، مگر به واسطه يك شناخت قبلي درباره خود خير يا خوبي، آن هم به گونه كلي آن. شناخت مثال خير منطقا ما را كمك مي‏كند تا بدون خطا درباره خوبي هر چيزي قضاوت كنيم.

وي بر اين باور بود كه اين شناخت فقط براي افرادي حاصل مي‏شود كه اول دو بخش شهواني و غضباني نفس را به استخدام بخش عقلاني درآورده و حاكميت را به دست قوّه عاقله داده باشند. از نظر افلاطون، هرچه را فضيلت و خوب مي‏دانيم با خوب واحد و مثال خوب و نمونه اعلاي خير در ارتباط است و كسي كه به خير اعلا دست يابد و آن را بشناسد هيچ‏گاه مرتكب بدي و شر نخواهد شد؛ در نتيجه، سعادتمند است. پس سعادت يعني: خير اعلا و سعادتمند كسي است كه خير اعلا را شناخته و بدان رسيده است.

نقد و بررسي

1) نقاط قوّت

تلاش علمي و اخلاقي افلاطون براي ساختن جوامع بشري در تاريخ بشريت، ماندگار شده است. فعاليت پيوسته علمي او در جهت بسط عدالت اجتماعي، با نوشتن كتاب‏هاي متعددي از جمله جمهوريت و نيز بسط اخلاق با تلاشي ماندگار جاي تحسين دارد.

همچنين جامعيت افلاطون جاي شگفتي و تحسين دارد. وي همه مسائلي را كه به نحوي در آنها گره يا گره‏هاي فكري ديده مي‏شود، زيرنظر دقيق خود قرار داده و سعي در ابهام‏زدايي از آنها نموده است. نيز قدرت بالاي تفكر فلسفي افلاطون موجب شده است كه او را با فلسفه مساوي بدانند؛ اما با وجود همه نقاط مثبتي كه در تفكرات فلسفي و اخلاقي و ديگر عرصه‏هاي علمي افلاطون ديده مي‏شود، نقايصي نيز مشاهده مي‏شود كه در تاريخ پس از او، انديشمندان به بررسي آنها پرداخته‏اند. در ذيل، برخي از آن اشكالات و نواقص در عرصه اخلاق افلاطوني به اختصار ذكر مي‏شوند:

2) نقاط ضعف

عدم اثبات نظريه «مثل»: بنيان نظام اخلاقي افلاطون بر ايده «مُثُل» استوار است، در صورتي كه اين فرضيه هنوز به شكل عقلاني اثبات نشده است. هرچند اين نظريه طرف‏داران و مخالفاني دارد، اما نه طرف‏داران و نه مخالفان هيچ‏يك نتوانسته‏اند گفته‏هاي خود را دقيقا مدلّل كنند. علت اصلي اين امر دشواري اين نظريه است. اگر آنچه را از افلاطون در باب «مُثُل» آمده است، همان را مبنا قرار دهيم و چندان به تفسيرهاي ناروا دست نزنيم، در نهايت، مي‏توانيم بگويم: آنچه را افلاطون در اين زمينه گفته در حدّ ادعاست و به اثبات نرسيده.

ازليّت روح آدمي: افلاطون به ازليّت روح آدمي باور دارد؛ اما اين باور و ادعا به اثبات نرسيده است و اگر بنابراين باشد ادعايي مطرح شود ولي مستدل نگردد، پس راه براي طرف مقابل كه او نيز ادعايي برخلاف مطرح كند، باز است.

تساوي علم با تذكر: افلاطون بر مبناي اثبات وجود روح پيش از عالم دنيا و آشنايي روح آدمي در عالم «مثال» با حقايق، بيان مي‏كند كه علم مساوي است با تذكر؛ تذكر آنچه را كه قبلاً مي‏دانسته. با توجه به اينكه اثبات عالم «مُثُل» و اثبات روح پيش از اين عالم صورت نگرفته، پس اين سخن نيز كه «علم يعني تذكر» ناصحيح است. همچنين با توجه به پذيرفتن عالم «مُثُل»، افلاطون مي‏گويد: صورت‏هاي اخلاقي همانند شجاعت، صداقت و غير آن با تطبيقي چونان صورت‏هاي رياضي هستند كه هيچ ترديدي در واقعي بودن آنها نيست. در اين‏باره نيز افلاطون از دادن توضيح عقلاني و منطقي و يا اقناعي خودداري كرده است.

انفكاك خير و شر از وجود آدمي: افلاطون خير و شر را حقايقي بيرون از وجود آدميان مي‏داند ومدعي است: آنها واقعيت‏هايي هستند جداي از انسان، در صورتي كه اصولاً خوبي‏ها و بدي‏هاي اخلاقي با توجه به وجود انسان معنا و مفهوم مي‏يابند و به تعبير ديگر، خوب و بد امور هم مربوط به انسان است.

شناخت؛ شرط كافي و لازم: افلاطون ادعا مي‏كند: شناخت نيكي شرط لازم و كافي براي عمل به نيكي است، و بيان مي‏دارد كه اگر كسي نيكي را تشخيص داد حتما بدان عمل خواهد كرد. اگر از او بپرسيم آن دسته از افرادي كه نيكي را شناخته‏اند، ولي در عمل بدان ملتزم نمي‏شوند، علتش چيست؟ چرا با اينكه شناخت دارند برخلاف شناختشان عمل مي‏كنند، او پاسخ مي‏دهد: مراد من از شناخت، شناخت حقيقي است.

اگر باز سؤال كنيم كه «شناخت حقيقي» چيست؟ او پاسخ مي‏دهد: شناخت مثال‏هاي خير و شناخت خير اعلا. اما جا دارد از افلاطون بپرسيم كه آيا مي‏توانيم به خير اعلا معرفت يابيم؟ او پاسخ مي‏دهد: بله، مي‏توان از راه تعقّل و هرچه بيشتر عقلاني شدن، به حقايق مثالي دست يافت. اما مهم‏ترين سؤال اين است كه آيا رابطه‏اي منطقي ميان عقلانيت و دست‏يابي به عالم «مثال» وجود دارد؟ اگر مطلب از اين قرار است، پس چرا حتي يك نفر از كساني كه در عقلانيت بسيار بالا هستند، اعتراف و ادعا نكرده‏اند كه ما به حقايق مثالي رسيده‏ايم؟

انحصار اخلاق: اخلاق افلاطوني فقط به سود كساني است كه از مغزي قوي برخوردارند و بالاترين بهره هوشي را دارند. اينان وظيفه دارند ديگران را به حدّ خود برسانند. اما سؤال اين است كه اگر ديگران ذاتا بهره هوشي‏شان پايين است، تلاش صاحبان انديشه برتر در جهت اصلاح ديگران، چه سودي‏دارد؟وآيااين‏تلاش‏بيهوده‏نخواهدبود؟

ارسطو

سه رساله در باب علم اخلاق به ارسطو نسبت داده شده كه همگي آنها در اصول يكسانند؛ ولي با توجه به شواهد موجود، يكي از آن سه رساله، كه اخلاق نيكوماخوس نام دارد، از ارسطو است. تأليفات اخلاقي ارسطو شامل اخلاق نيكوماخوس، اوديموس و كتاب سياست وي است كه اولين تحقيقات مدوّن در اركان علم اخلاق را تشكيل مي‏دهد.10

اخلاق نيكوماخوس (اثيكا نيكوماخيا) در ده كتاب، اثري است كه توسط نيكوماخوس، پسر ارسطو پس از مرگ فيلسوف ويرايش شده. او اين كتاب را با اين جمله شروع مي‏كند:

عقيده عمومي بر اين است كه هر فن و هر تحسّس علمي و نظري و همچنين هر فعل، هرگونه انتخاب معطوف به خيري است و به سوي خيري گرايش دارد. به حق گفته‏اند كه خير آن است كه همه چيز به سوي آن در گرايش است.11

گرچه موضوع پژوهش اين كتاب «سياست» است، ولي به علم عملي درباره سعادت انساني پرداخته. علم اخلاق از نظر ارسطو، عبارت است از علم به اينكه بدانيم فعاليت نفس بر اساس عقل صورت گيرد و در اوضاع و احوال و شرايط گوناگون، عمل آدمي چگونه بايد باشد؛ يعني چه وقت و در چه مورد و چگونه و براي چه بايد عمل كرد؟

علم اخلاق ارسطو آشكارا غايت‏انگارانه است. او با عمل سر و كار دارد، نه عملي كه في‏نفسه صرف‏نظر از هر ملاحظه ديگري حق و درست است، بلكه عملي كه به خير انسان رهنمون مي‏شود و هر قدر به حصول خير يا غايت او منجر شود از جهت انسان، عملي حق و درست خواهد بود. عملي كه خلاف نيل به خير حقيقي او باشد، عملي باطل و نادرست است.12

الف. نسبيّت اخلاق

ارسطو يكي از نخستين فيلسوفاني است كه در باب اخلاق و مسائل اخلاقي به عرف عام و ذوق سليم انسان‏ها توجه ويژه‏اي داشت. برخلاف افلاطون كه براي جامعه انساني و اطاعت جامعه بدون توجه به تمايلات و خواست‏ها و شئون افراد، مقرّرات دقيق و سختي وضع كرده بود ارسطو بر اين باور بوده كه ما انسان‏ها به واسطه ملاحظات كلي، به نتايج جزئي هدايت مي‏شويم كه در عين حال، استثنابردارند؛ مثلاً، شجاعت و صداقت خوب هستند، اما در مواقعي هم زيان‏بارند و بر اثر شجاعت و صداقت، گاهي انسان جان خود و يا ديگري و يا هر دو را به خطر مي‏اندازد.

او مي‏گويد: سعادت يعني حدّ اعتدال و براي اينكه انسان‏ها سعادتمند باشند، بايد حدّ اعتدال صفات انساني را رعايت كنند؛ اما حدّ وسط از انساني تا انساني ديگر متفاوت است؛ مثلاً، بعضي اشخاص بيشتر از ديگران مي‏توانند شجاع باشند و برخي كمتر. به عبارت ديگر، هر كس با توجه به اوضاع و احوال شخصي خود، مي‏تواند به درجه‏اي از يك صفت متصف شود كه سعادتمند باشد، برخلاف افلاطون كه بر اين باور بود «خوبي» يك صفت مطلق است و در نتيجه، انسان يا خوب است يا بد؛ يعني براي او فقط يك شيوه كردار در مجموعه‏اي خاص از اوضاع و احوال وجود دارد.

ارسطو بيان مي‏دارد كه خوب و زندگي خوب براساس اوضاع و احوال هر فرد شكل مي‏گيرد و چون انسان‏ها متفاوتند و در اوضاع و احوال گوناگون به سر مي‏برند، در نتيجه زندگي خوب به تعداد انسان‏ها متعدد است و معنا و مفهوم متعدد پيدا مي‏كند.

ب. خوبي از نظر ارسطو

ارسطو معتقد است: خوب نسبت به اشيا، حيوانات و انسان‏ها و فرشتگان و خداوند، متفاوت است؛ بدين معنا كه صفت «خوبي» براي يك درخت ميوه‏دار آن است كه داراي ميوه باشد، آن هم ميوه بدون نقص و فراوان؛ اما براي يك انسان، «خوبي» مفهوم ديگري دارد. خير انسان با توجه به جايگاه و هدف انسان، معنا پيدا مي‏كند.

رفتار معقول مشخصه وجودهاي انساني است. از اين‏رو، خير براي يك انسان آن است كه فعاليت نفس خويش را تحت سيطره عقل درآورد و به عبارت ديگر، مطابق با فضيلت باشد. اگر پذيرفتيم فضيلت انسان بيش از يكي است، مطابق بهترين و كامل‏ترين آنها رفتار خود را تنظيم مي‏كند. البته او تذكر مي‏دهد كه خير انساني از اين نوع فضيلت ياد شده، بايد در سراسر زندگي يك انسان مطرح باشد. توضيح آنكه يك روز، يك عمل و يك زمان كوتاه انسان را سعادتمند نمي‏كند، «سعادت» صفتي است و محمولي است كه بر كلّ زندگي انسان حمل مي‏شود. از اين‏رو، انسان سعادتمند و يا شقاوتمند كسي نيست كه يك فعل او به خوبي يا بدي متصف مي‏شود، بلكه كل زندگي او بايد به خوبي يا بدي متصف گردد تا بتوان گفت: انسان خوبي است و يا انساني بد.

مراد ارسطو از «خوب» دقيقا همان واژه «كمال» است كه براي اشيا، انسان‏ها و يا ديگر موجودات به كار مي‏بريم. كمال آب اين است كه داراي ويژگي‏هاي خاصي باشد. كمال طلا آن است كه زرد رنگ، زنگ نزن و قيمتي باشد. در ميان ويژگي‏هاي يك شي‏ء يكي از آنها نقش بنيادين دارد كه بيشتر مورد توجه قرار مي‏گيرد. درباره انسان هم بايد گفت: تفكر و تعقّل ويژگي برجسته اوست.

ج. فضيلت از نظر ارسطو

از نظر ارسطو، نفس آدمي داراي جهات گوناگون نباتي، حيواني و انساني است. جنبه نباتي و حيواني او غيرعقلاني است و جنبه انساني او عقلاني. به عقيده او، بايد برحسب سه مرحله حيات يا نفس (نفس نباتي، نفس حيواني و نفس انساني) تمرينات و تحصيلات را درجه‏بندي كرد و به تربيت جسماني پيش از تربيت روحي و به غريزه و حسّاسيت پيش از عقل توجه داشت. با وجود اين، بايد جسم را براي نفس، و جزء اخسّ نفس ـ يعني شهوات ـ را براي جزء اشرف آن ـ يعني اراده ـ و جزء اشرف آن را براي نفس ناطقه تربيت كرد.13

ارسطو بر اين باور بود كه «فضيلت انساني» يعني: موافقت اعمال آدمي بر اساس عقل، نه قوّه شهويه و نه غضبيه. نيروي محرّك آدمي قواي حيواني اويند؛ اما در صورتي كه اين قوا به حال خود واگذارده شوند و چنانچه حاكميت در دست آنها باشد و اعمالي انسان بر اساس قوّه شهويه و غضبيه صورت گيرد، فضيلت به حساب نمي‏آيد. اما چنانچه قواي ياد شده براساس موازين عقلي و «بكن و نكن»هاي عقل تنظيم و تعديل شوند، فضيلت به شمار مي‏آيند. تحقق اين امر آن است كه از قواي حيواني به گونه‏اي صحيح استفاده شود؛ بدين معنا كه هرجا عقل «غضب» را پسنديده يافت، آدمي غضبناك شود و به عبارت خود ارسطو، بايد قواي نفساني در وضعيتي معتدل به سر برند. حالت افراط و تفريط آنها رذيلت به شمار مي‏رود.

به نظر ارسطو، بدون ترديد، ما انسان‏ها داراي قواي متعدد نفساني هستيم و همه صفات نفساني ما محصول اين قواي نفساني‏اند. هر صفتي از صفات نفساني انسان يا حالت افراط و يا تفريط صفتي ديگر است و يا حدّ وسط دو صفت ديگر. از اين‏رو، چنانچه قواي نفساني ما انسان‏ها (قوّه غضبيه و شهويه) در وضعيتي معتدل به سر برند (يعني تحت حاكميت عقل باشند) صفاتي كه از آنها حاصل مي‏شود، فضيلت است و در غير اين صورت، رذيلت به شمار مي‏آيند. ارسطو براي نظام اخلاقي خود، اصولي بيان كرده، كه مهم‏ترين آنها اصل «اعتدال» است. اكنون به چند مثال براساس جدول اعتدال طلايي ارسطو توجه كنيد:

افراط /رذيلت حدوسط/فضيلت تفريط/رذيلت
مثال مثال مثال
تهور شجاعت جبن
تبذير کرامت بخل
لاف زني حقيقت گويي فروتني
مسخرگي گشاده رويي تلخي
ذلت تواضع تکبر
انقياد سازگاري استبداد
جاه طلبي شرافت پست همتي

د. اكتسابي بودن فضيلت

فضيلت امري است اكتسابي، نه اعطايي از جانب خداوند و نه دروني، تا آنكه از اراده و اختيار ما خارج باشد، بلكه بايد تلاش نمود و حاكميت را به عقل داد و براساس تعقّل كار كرد.

آيا سعادت امري آموختني است؟ يا بر حسب ممارست و عادت به دست مي‏آيد؟ و يا موهبتي است الهي كه نصيب فرزندان انسان مي‏شود؟ يا آنكه سعادت معلول صدفه و اتفاق است؟ سعادت معلول صدفه نيست، بلكه ناشي از نوعي كمال است.14

ه . جنبه فكري و علمي فضيلت

شناخت و اختيار حدّ وسط با تعقّل و حكمت عملي صورت مي‏گيرد. در نتيجه، عمل فضيلتمندانه شرطي‏سازي‏رفتاري‏محض‏وبدون‏فكر و تأمّل نيست.15

و. نسبت حدّ وسط

حدّ وسط و حالت اعتدال امري است نسبي؛ يعني انساني كه به فضيلت رسيده در هر وضعيتي و در هر اوضاع و

احوال، افعالي را گزينش مي‏كند و واكنش‏هايي را از خود بروز مي‏دهد كه نسبت به آن وضعيت و آن اوضاع و احوال، آن اعمال نه افراط به شمار مي‏آيند و نه تفريط، بلكه متناسب با آن وضعيت ويژه هستند.

از اين‏رو، تند عمل كردن و عصباني شدن در جاي لازم و متناسب با وضعيت خاص، منافاتي با اعتدال ندارد. در نتيجه، حدّ وسط از انساني تا انسان ديگر تفاوت مي‏كند. بعضي اشخاص بيش از ديگران مي‏توانند ـ مثلاً ـ شجاع باشند و بعضي كمتر. وقتي ارسطو از «فضيلت» به عنوان حدّ وسط سخن مي‏گويد، به حدّ وسطي نظر ندارد كه بايد از لحاظ عددي محاسبه شود.

ز. شانس؛ شرط فضيلت مندي

ارسطو شرط لازم براي عمل كردن را خوش‏شانس بودن مي‏داند و از اين‏رو، نزد او فضيلتمند كسي است كه خوش‏شانس باشد، به ديگر سخن، از نظر وي، اكتساب فضايل شرط كافي براي نيل به سعادت است، نه شرط لازم، و خوش‏شانس بودن هم شرط كافي آن را تأمين مي‏كند. از اين‏رو، اگر كسي بخواهد شجاع باشد بايد شانس بياورد و شرايطي مانند جنگ برايش پيش بيايد تا بتواند از فضيلت «شجاعت» برخوردار گردد.16

ح. دوستي؛ از اسباب سعادت

از جمله چيزهايي كه ارسطو براي سعادت انسان واجب مي‏داند «دوستي» است. او در اسباب و شرايط و لوازم و چگونگي دوستي تحقيقات مبسوطي نموده است. وي دوستان را به سه طبقه تقسيم مي‏كند. به نظر وي، دوستي از همه اسباب و معدّات خارجي سعادت شريف‏تر و برتر است. دوستي و صداقت از عدالت نيز مهم‏تر است؛ زيرا اگر مردم همه با هم دوست شوند عدالت لازم نيست؛ ولي اگر مردم همه عادل شدند، باز از دوستي مستغني نخواهند بود. به نظر ارسطو دايره دوستي بايد محدود شود؛ چون كسي كه دوستان زيادي دارد، هيچ دوست ندارد. دوستي كامل و تمام عيار با اشخاص زياد ممكن نيست.17

علاوه بر آن، از نظر ارسطو، فضيلتمند كسي است كه داراي حبّ ذات است. انسان با فضيلت بايد خودش را دوست بدارد؛ زيرا اعمال شريفش، هم براي او و هم براي ديگران مفيدند، و كسي كه داراي حبّ ذات است مي‏تواند موقعيت‏هاي عملي را به نحوي شايسته بفهمد و فضيلت لازم را در آن موقعيت ابراز كند؛ زيرا شريف هميشه گوش به فرمان عقل دارد.

ط. سعادت از ديدگاه ارسطو

بدون ترديد، از نظر ارسطو، سعادت با فضيلت يكي نيست، بلكه نسبت آنها تقدّم و تأخّر است و به تعبير ديگر، رابطه آنها علّي و معلولي و يا اسباب و مسبّبي است. با انجام فضايل، آدمي به سعادت مي‏رسد. به توضيح واژه «سعادت» از ديدگاه ارسطو توجه كنيد:

از نظر ارسطو «سعادت» همان هدف غايي و نهايي است. او مي‏گويد: موجودات اين جهاني همگي داراي حركت هستند. حركت از حالت قوّه به حالت فعل؛ يعني همه موجودات از جمله انسان، در يك فرايند تكاملي قرار دارند و همگي داراي استعداد ذاتي درخور خود هستند و هر يك جايگاه وجودي ويژه‏اي دارند. انسان نيز از اين قانون كلي مستثنا نيست. انسان داراي جهات گوناگوني است. انسان‏ها به لحاظ داشتن ويژگي‏هاي تغذيه و رشد و نمو، با نباتات، و به لحاظ دارابودن ادراك و احساس، با حيوانات مشتركند؛ اما فعاليت و حركتي كه ويژه انساني است همان «درك عقلي» اوست.

طبيعت مركّب است از موجوداتي متمايز و مشخص. هر يك از اين موجودات از طريق حالت بالقوّه‏اش به سوي آن حالت از فعليت، كه در آن به غايت خود نايل مي‏شود، حركت مي‏كند. در رأس اين سلسله محرّكي نامتحرّك واقع است؛ يعني فكري كه پيوسته به خود فكر مي‏كند،18 همه موجودات به سوي آن در حركتند. انسان همانند هر نوع ديگري به سوي غايت خود حركت مي‏كند و غايت او را فقط با ملاحظه خيري مي‏توان تعيين كرد كه او از انواع ديگر متمايز مي‏سازد. با داشتن اين بصيرت كلي، نتيجه قطعي به دست مي‏آيد و بدون داشتن چنين ديدي، نتيجه سخت ناموجّه است.19

ي. ويژگي‏هاي سعادت

از نظر ارسطو، سعادت داراي دو ويژگي عمده است: يكي آنكه بايد مطلوب بالذات باشد؛ يعني ما سعادت را بخواهيم براي خودش، نه براي آنكه مقدّمه‏اي براي چيزي ديگر باشد. دوم آنكه سعادت بايد خير مستغني بالذات باشد؛ يعني ذاتا مستغني باشد. به عبارت ديگر، به هيچ موجودي و نيرويي و شيئي وابسته نباشد، و اين مستغني محض جز كامل محض و كمال محض چيز ديگري نيست. پس سعادت انسان همان مطلوب بالذات و مستغني بالذات است؛ همان خداي واحد، نه حقيقتي ديگر، از اين‏رو، انسان سعادتمند به سمت عقل محض و فكر كه خداوند است، در حركت است.

پر واضح است كه مراد ارسطو اين نيست كه انسان خدا شود، بلكه منظور آن است كه هر چه بيشتر به خداوند نزديك شود. بدون ترديد، «نزديكي» در اين بحث، نزديكي مادي به معناي كم شدن فاصله مكاني يا كم شدن فاصله زماني نيست، بلكه حركت به سوي خداست.

از نظر ارسطو، فضايل نفساني و عقلاني همه براي آن است كه انسان را آماده مقام تفكر نمايند كه در واقع، فعل خداوندي است و آدمي با انديشيدن، به ذات خداوند، كه فكر مطلق است، تشبّه مي‏جويد.

ارسطو بيان مي‏دارد كه «تفكر» همان فعاليت عقل است كه وجه تمايز و امتياز حقيقي انساني از ديگر موجودات بوده و سبب بقاي آدمي است؛ زيرا فقط عقل اوست كه بقا دارد و ديگر جنبه‏هايش فاني مي‏شوند. البته بدون شك، آدمي موجودي است مركّب از نفس و تن، اگرچه جنبه غيرعقلاني نيز دارد. تن او نيز براي سلامتش نيازهايي دارد. به عبارت ديگر، سعادتش به لوازمي نيازمند است كه فراهم نمودن آنها دشوار نيست.

آنچه مهم است سعادت جان آدمي است و براي سعادت جان آدمي، بايد نيكوكاري كرد و براي آنكه آدمي راه نيك را بپيمايد نيازي نيست صاحب اختيار همه عالم باشد، بلكه كافي است بينديشد و براي انديشيدن، بايد حركتي دروني انجام داد كه در مقايسه با ديگر كارها، آسان‏ترين است؛ زيرا لوازم دنيوي ندارد، بلكه فقط بايد علايق دنيوي را كم كرد.

نقد و بررسي

1) نقاط قوّت

آثار ارزشمند ارسطو در زمينه منطق، فلسفه و همچنين در باب اخلاق، همواره مورد توجه انديشورزان بوده است. زحمات طاقت‏فرساي ارسطو در ايجاد نقشه اخلاق و يافتن اصول اخلاقي و تأمّلات بسيار او در باب هدايت جامعه بشري به سمت زندگي انساني و سالم، جاي تحسين دارد. در اينكه او متفكري كم‏نظير است ترديدي نيست تا آنجا كه افلاطون او را به عنوان مغز آكادمي خود ياد مي‏كرد.

ارسطو انساني بود حقيقت‏جو و حقيقت‏خواه؛ زيرا با همه ارادتي كه به استاد خود افلاطون داشت، به صراحت مي‏گفت كه حقيقت از استادش عزيزتر است. با وجود نقاط قوّتي كه در تفكرات ارسطو در عرصه‏هاي متعدد علمي جلوه‏گري مي‏كند، او نقاط ضعفي نيز داشت كه برخي از آنها ذكر مي‏شوند:

2) نقاط ضعف

توجه بيش از حد به عقل: توجه بيش از حد به عقل و بالاترين ويژگي آدمي را عقل وي دانستن، سبب عدم توجه به ماهيت اصلي انسان يعني نفس او مي‏شود. از اين‏رو، بايد گفت: عقل نيز ابزاري است در خدمت نفس آدمي و حوزه و قلمرو آن نيز محدود است. بي‏ترديد، عقل انسان با وجود همه تواني كه دارد، نواقصي نيز دارد كه دست‏كم در دو زمينه نارساست: يكي آنكه توان درك جزئيات امور را ندارد، و ديگر آنكه در برخورد با چهره زشت نفس، در مواردي مغلوب مي‏شود و حتي بالاتر اينكه گاهي در استخدام چهره زشت نفس درمي‏آيد. از اين‏رو، بايد پذيرفت كه نمي‏توان در همه امور به عقل اعتماد كرد و عقل نمي‏تواند تنها تكيه‏گاه قابل اطمينان در همه موارد و همه زمان‏ها و شرايط باشد.

ناقص بودن اصل اعتدال: ارسطو در باب فضيلت، اصل «اعتدال» را مطرح مي‏كند. اين اصل اشكالاتي دارد: يكي آنكه مشخص نمودن حدّ وسط صفات نفساني دشوار است، حتي اگر حدّ وسط را به معناي هندسي آن لحاظ نكنيم و آن را مفهومي نسبي و وابسته به اوضاع و احوال متفاوت بدانيم. در مواردي، حتي به نظر ناشدني مي‏رسد. از اين‏رو، كمّي و كيفي كردن صفات نفساني و اينكه بتوانيم دقيقا حدّ ميانه هر صفتي را مشخص كنيم، دشوار است. در نتيجه، وقتي نتوانستيم حدّ وسط را كاملاً مشخص كنيم، تشخيص حالت افراط و تفريط آن هم دشوار خواهد بود.

علاوه بر آنكه لزوما چنين نيست كه فقط حدّ وسط صفتي از صفات نفساني خوب باشد، بلكه در مواردي، نه تنها حالت ميانه يك صفت خوب است، بلكه حالت افراط و تفريط آن نيز خوب است؛ مانند صفت علم و يا ايمان. نيز صفت وفاي به عهد و پيمان‏شكني و صداقت، كه هيچ‏يك حدّ وسطي ندارد. انسان يا راست مي‏گويد يا راست نمي‏گويد؛ حدّ وسطي در كار نيست؛ يا وفاي به عهد دارد و يا ندارد. به نظر مي‏رسد در چنين صفاتي، ديدگاه افلاطون كه مي‏گويد خوب‏ها و بدها، مطلق هستند، صحيح‏تر به نظر مي‏رسد.

اشكال ديگر آنكه ارسطو اصولاً يك فلسفه ميانه‏رو را پيشنهاد مي‏كند. نظر او اين است كه سعادت از رفتار ميانه و معتدل نتيجه مي‏گيرد. البته اين نظر در برخي موارد درست است، اما موارد ديگري هستند كه فقط رفتار غيرمتوسط رفتاري شايسته و درست است. مردي كه خلق و خوي احساساتي و رمانتيك دارد، ممكن است رفتار معقول و ميانه را براي خود مناسب نداند. اگر وي مجبور شود خود را در تمام حالات زندگي تحت كنترل درآورد، نمي‏تواند سعادتمند باشد. براي شخصي با چنين خلق و خو و مشربي كه دارد، اخلاق ارسطويي قابل پيروي نيست و نهضت رمانتيسيسم در فلسفه را مي‏توان انتقادي به شيوه زندگي ارسطويي دانست.20

دخالت دادن شانس در اخلاق: ارسطو از يك‏سو فضيلت را امري اكتسابي مي‏داند، و از سوي ديگر، شانس را در اخلاق دخيل مي‏داند. اصولاً در باب اخلاق اگر مبناي كار اختيار آدمي باشد و فقط افعال ارادي بشري در اخلاق به خوبي و يا بدي متصف شوند، در اين صورت، ما نبايد مسئله شانس را دخالت دهيم؛ زيرا شانس خارج از حوزه اختيار آدمي است.

تنافي نسبيت اخلاق با ثبات اصول اخلاقي: ارسطو باز از يك‏سو، سعي مي‏كند براي اخلاق و نظام اخلاقي خود اصولي قايل شود؛ از جمله اصل «اعتدال»، اما از سوي ديگر، نسبيت در اخلاق را مي‏پذيرد و به ويژه در مسئله «اعتدال» نسبيت را دخالت مي‏دهد. اگر نسبيت را بپذيريم اصول اخلاقي چندان جايگاهي به عنوان اصل و قاعده نخواهند داشت و به معناي دقيق، اصولي اخلاقي در كار نخواهند بود.

استدلالي نبودن غايت نهايي: اين ادعا كه غايت نهايي بشر و سعادت او عقلاني شدن است و نيز رسيدن به فكر فكر، مستدل بيان نشده و ادعايي است بدون دليل.

اكنون آنچه شايسته است گفته شود و بايد بر آن تأمّلي ژرف صورت گيرد و اولين گام و اساسي‏ترين گامي است كه بايد برداشته شود، آن است كه بايد درباره محدوديت و يا عدم محدوديت انديشه بشري اتخاذ موضع شود. آيا مي‏توان با استفاده از نور عقل بشري، همه حقايق هستي را ديد؟ و آيا عقل آدمي خورشيد جهان‏تابي است كه همه هستي را زير چتر خود قرار مي‏دهد و همه چيز نزد عقل حضور دارند؟ يا آنكه عقل آدمي بسان روزنه‏اي است كه توسط آن اندكي از عالم هستي و آن هم به گونه‏اي غيرعميق و غيركامل در جلوي ديدگان بشري قرار گرفته است؟

اگر از عقل بشري درباره عقل بشري سؤال كنيم و اگر از طريق عقل آدمي، عقل آدمي را محك بزنيم و جايگاه و توان آن را خواهان شويم، خود اذعان خواهد كرد كه در تشخيص همه حقايق جهان هستي، به گونه‏اي شفّاف و باوري حتمي، توانمند نيست. از اين‏روست كه بايد نظريه «محدوديت توان انديشه بشري» را بر نظريه «عدم محدوديت عقل» برگزيد و اين واقعيت را پذيرفت كه با وجود توان بالاي انديشه آدمي و نيز تلاش انديشمندان در تاريخ بشريت براي شناخت هر چه بيشتر و بهتر جهان هستي و تشخيص آغاز و انجام حيات بشري و دست‏يابي به حياتي سراسر سعادتمند و فهم ارتباط حقيقي ميان آدمي و جهان اطراف او و ديگر موجودات و نيز ارتباط دقيق انسان و خداوند، چندان پيشرفتي حاصل نگرديده و اگر گام‏هايي ارزشمند برداشته شده و توفيقاتي براي عقل حاصل آمده، به خاطر دست‏گيري خداوند از عقل و امداد او توسط فرستادگان و رسولانشان در طول حيات آدمي است.

بي‏شك، فهم و تشخيص سعادت آدمي مبتني است بر فهم و درك حقيقت انسان؛ حقيقت جهاني كه انسان در آن است و درك حقيقت رابطه انسان با جهان اطراف او و تأثيرگذاري آدمي در جهان و تأثيرپذيري او از جهان و درك صحيح نقطه آغاز و انجام آدم و عالم و فهم صحيح از هدف خلقت آدم و عالم. اكنون اين پرسش پيش مي‏آيد كه آيا انسان مي‏تواند با ابزارهاي شناختي خود، يعني فطرت، عقل، تجربه بيروني و محسوس، و تجربه دروني و غيرمحسوس خود، به همه موارد ياد شده به گونه‏اي تمام و كمال دست يابد؟ اگر چنين است، پس چرا تاكنون آنچه درباره مسائل يادشده، ديده مي‏شد جز چندگونه سخن گفتن انسان و پراكنده‏گويي او و اعتراف به ناداني چيزي وجود ندارد؟

اعتراف سقراط به ناداني خويش پس از تأمّلات ژرف او درباره انسان و جهان هستي بود. آيا او توانست با تكيه بر عقل، سعادت و شقاوت انسان را از آن نظر كه انسان است تشخيص دهد؟ سقراط با تكيه بر عقل و فطرت، تنها توانست به اين واقعيت برسد كه مسير اخلاق را بايد پيمود و جامعه بشري بايد اين مسير را طي كند. او با كمك عقل، به ضعف عقل نيز پي برد.

آيا افلاطون با طرح مسئله «مُثُل» توانست همه مشكلات و مجهولاتي را كه فراروي آدمي قرار دارند، حل كند؛ مشكلاتي از قبيل ماهيت و حقيقت شناخت عقلاني و اينكه ما چگونه به مفاهيم كلي دست مي‏يابيم و اينكه چگونه مي‏توان به زيبايي عدالت رسيد و ديگر مجهولات را معلوم كرد و چنين معمّاهايي را حل نمود؟ آيا او توانست خوبي و بدي و افعال خوب و بد آدمي را بدون توجه به جهان اطراف انسان تفسير كند؟ آيا او توانست ازليت و ابديت روح را از طريق استدلالات عقلاني به اثبات برساند؟

پاسخ همه اين سؤالات آن است كه گرچه افلاطون تلاشي علمي در جهت پاسخ به همه سؤالات ياد شده انجام داد و با طرح نقشه عالم «مُثُل» و ارتباط آن با عالم ماده درصدد حلّ معماهاي ياد شده برآمد، اما آيا اين نقشه محصول يافته‏هاي ذهني او به شمار مي‏آيد و محصول تعامل ذهن او با جهان خارج است؟ چنانچه نظريه «مُثُل» افلاطون در حدّ فرضيه مطرح شده است، در اين صورت، بايد اين را نيز پذيرفت كه هر فرضيه‏اي بايد به اثبات برسد و اكنون اين سؤال مطرح است كه آيا اين نظريه به اثبات رسيده است؟ در پاسخ، مي‏توان گفت: بي‏ترديد، نظريه ياد شده به اثبات نرسيده و همواره داراي موافقان و مخالفاني بوده و اين نظريه چندان شفّاف و قطعي نيست كه بتوان بدان باوري حتمي حاصل كرد.

با عدم اثبات صحّت و قطعيت نظريه «مُثُل» افلاطون، پايه و اساس مكتب اخلاقي و فلسفي وي متزلزل شده است و در نتيجه، نمي‏توان ساختمان اخلاقي بنا شده بر اين اساس را مستحكم دانست.

ارسطو نيز مانند سقراط و افلاطون، در مسير اخلاق و اخلاقي نمودن جامعه بشري، گام‏هاي بلندي برداشت و رساله‏هاي متعددي در اين زمينه نگاشت. وي در اخلاق نيكوماخوس، اصول متعددي در باب اخلاق بيان مي‏دارد كه مهم‏ترين اصل، اصل «اعتدال طلايي» اوست. وي در مسائل اخلاقي، به ذوق سليم انسان توجه ويژه نمود و بيان داشت: سعادت آدمي يعني رسيدن به حدّ اعتدال نفساني. او بر اين باور بود كه حدّ وسط از انساني تا انسان ديگر متفاوت است؛ يعني حدّ وسط به معناي هندسي آن را بيان نكرد. اين معنا از حدّ وسط يعني: اعتراف به نسبي بودن اخلاق.

«سعادت» از نظر ارسطو، دست‏كم داراي دو ويژگي عمده است: اول آنكه مطلوب بالذات است. دوم آنكه مستغني بالذات است. روشن است كه مستغني بالذات تنها ذات حق تعالي است.

آنچه شايسته است بدان توجه شود آن است كه نكته‏پردازي‏ها و ارائه قالب‏هاي كلي براي اخلاق بشري از سوي ارسطو بيانگر توان ذهني بالاي اوست و بدون ترديد، بسياري از يافته‏هاي علمي وي نتيجه كاربردي و عملي براي جوامع بشري دارند. اما نكاتي را هم نبايد از نظر دور داشت؛ از جمله آنكه ارسطو گرچه در بيان ماهيت سعادت، ويژگي‏هايي را گفته است، از جمله آنكه سعادت مستغني بالذات است و به تعبير ديگر، سعادت بشري را خدا دانسته، اما اينكه چگونه و از چه طريقي و با چه شيوه‏اي مي‏توان به كمال مطلق رسيد، در اين زمينه، از او سخنان شفّاف و جامعي در دست نيست. ديگر آنكه مهم‏ترين اصل اخلاقي وي، يعني اصل «اعتدال» مورد ايراداتي واقع شده كه برخي از آنها اين اصل را به صورت جدّي زير سؤال برده‏اند.

همان‏گونه كه گفته شد، تشخيص سعادت و شقاوت آدمي منوط به شناخت ماهيت آدمي است. اگر تمام حقيقت انسان را تن او بدانيم، طبيعي است كه سعادت او چيزي جز برآورده كردن نيازهاي مادي بدن وي نخواهد بود و چنانچه تمام حقيقت او را روح وي بدانيم، سعادت او متناسب با چنين نظريه‏اي تفسير مي‏شود. و اگر حقيقت آدمي را حقيقتي تلفيقي و تركيبي بدانيم، در اين صورت، سعادت آدمي را بايد چيزي ديگر دانست.

تعدّد ديدگاه‏ها در باب سعادت آدمي، از تعدّد ديدگاه‏ها در باب ماهيت انسان ناشي شده است. همچنين تشخيص سعادت بشري منوط به بينش انسان نسبت به جهان هستي و ارتباط او با جهان است. اگر جهان هستي را با جهان مادي برابر بگيريم، سعادت آدمي معنا و مفهومي خاص پيدا مي‏كند، و در صورتي كه جهان هستي را مجموعه‏اي از جهان‏هاي مادي و غيرمادي بدانيم، در چنين صورتي، مبحث نسبت عوالم با يكديگر پيش مي‏آيد و اينكه اصالت با كدام‏يك است؟ و آيا اصولاً تفاوتي ميان عوالم وجود دارد يا نه؟ نتيجه آنكه موضع‏گيري و شناخت انسان نسبت به جهان هستي، به گونه‏اي مستقيم در تشخيص و تعريف «سعادت» بشري دخالت دارد.

اكنون زمان آن فرا رسيده است به اين سؤال پاسخ داد كه چنانچه شرط شناخت سعادت انسان، شناخت انسان، خدا، جهان و هدف جهان و انسان است، آيا انسان به صورت فردي و يا به گونه جمعي، بر شناخت كامل انسان، جهان، خدا و هدف از آفرينش خود و جهان هستي تواناست يا نه؟ پيش‏تر توضيح داده شد كه آدمي از چنان توان شناختي بالا و نيز ابزارهاي ادراكي كامل برخوردار نيست كه بتواند در همه موارد ياد شده به گونه‏اي يقيني شناخت حاصل كند. در نتيجه، بايد گفت: شناخت سعادت و راه رسيدن به سعادت واقعي، بايد از سوي عالم محض و حكيم مطلق و آفريدگار انسان و جهان صورت گيرد و تنها او به سعادت واقعي آدمي و به بهترين شيوه و بهترين راه براي رسيدن به سعادت واقعي و جاودانه داناست.

عقل‏گرايان، تجربه‏گرايان و انسان‏گرايان، هر يك فقط به بعدي از ابعاد وجودي بشر نظر كرده‏اند و تفسيرشان از انسان و سعادت انساني برخاسته از بينش آنها از انسان و جهان است؛ اما انسان داراي ابعاد وجودي پيچيده‏اي است و تا وقتي همه آنها شناخته نشوند، سعادت و شقاوت او تشخيص داده نخواهد شد. از اين‏رو، بايد با كمك وحي، به عقل و دل آدمي توان مضاعفي بخشيد و سعادت واقعي بشر را شناسايي نمود و راه دست‏يابي به آن را پيدا كرد و نيز شيوه پيمودن اين مسير را به طور كامل شناسايي نمود و سپس آن مسير را به بهترين شيوه ممكن پيمود.

نتيجه

از مطالب و نقد و بررسي‏ها درباره مكاتب گوناگون اخلاقي سعادتگرا، چنين نتيجه‏اي حاصل مي‏شود كه مكاتب اخلاقي بشري، كه برگرفته و محصول توان انديشه و تجارب بشري‏اند، هنوز به كمال خويش نرسيده‏اند و هرگز نخواهند رسيد؛ زيرا همه مكاتب بشري بر مبناي توانمندي‏هاي علمي و تجربي محدود آدمي استوارند و گوهر عقلاني و نفساني انسان داراي محدوديت است. از اين‏رو، محصول آنها نيز محدود خواهد بود. آدمي در باب اخلاق نظري، به يافته‏هاي جديدي مي‏رسد و همچنان سير صعودي دارد، ولي هيچ‏گاه انسان بدون اتّكا به وحي و راهنمايي اسوه‏هاي الهي اخلاقي، نمي‏تواند همه آنچه را در سعادت و يا در شقاوت او نقش دارد ـ از نقشه‏هاي اخلاقي وحياني و تابلوهايي كه از جانب خداوند در مسير حيات آدمي توسط پيامبران در جهت دست‏يابي به فضايل و سعادت جاودانه نصب شده‏اند ـ با تلاش عقلاني و يا تجربي خويش به دست آورد؛ زيرا دست‏يابي به نقشه اخلاقي كامل، جامع و ثابت در گرو دانشي كامل، جامع و ثابت درباره جهان‏هاي گوناگون انساني و جهان‏هاي غيرانساني است. و چون چنين دانشي خاص وجود بي‏نهايت است و وجود آدمي داراي نهايت و حد و مرز است، در نتيجه نقشه‏هاي اخلاقي بشري داراي محدوديت و كاستي خواهند بود. از بررسي مكاتب سعادتگراي سقراط، افلاطون و ارسطو به دست مي‏آيد كه بنيان‏گذاران اين مكاتب، همگي تلاش خويش را در جهت يافتن سعادت و معرفي آن به تاريخ بشريت، مصروف داشته‏اند. در بدو امر، بسياري تصور كرده‏اند هر سه فيلسوف ياد شده ديدگاهشان درباره فضيلت و سعادت يكي است و تنها اختلاف اندكي در ديدگاه‏هاي آنان درباره سعادت و فضيلت ديده مي‏شود، اما با دقت در نظريات و گفته‏هاي آنان، آشكار مي‏شود كه هرچند همگي سعادتگرا هستند، ولي تفسير و تبيين و ماهيت «سعادت» نزد آنها متفاوت است. همچنين درباره اينكه آيا اخلاق نسبي است و يا مطلق، وفاقي ميان افلاطون و ارسطو ديده نمي‏شود. اين ادعا در نقد و بررسي هر يك از دو مكتب ياد شده به اثبات رسيده است.


  • پى نوشت ها
    1 دانش‏آموخته حوزه علميه و كارشناس ارشد فلسفه.
    2ـ محمّدعلى فروغى، سير حكمت در اروپا تهران، البرز، 1375، ص 17.
    3ـ ژان برن، سقراط، ترجمه سيدابوالقاسم پورحسينى تهران، علمى و فرهنگى، 1383، ص 39.
    4ـ هنرى توماس، بزرگان فلسفه، ترجمه فريدون بدره‏اى تهران، كيهان، 1364، ص 74ـ75.
    5ـ حنا فاخورى و خليل جر، تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، ترجمه عبدالمحمد آيتى تهران، علمى و فرهنگى، 1383، چ هفتم، ص 53.
    6ـ رضا داورى اردكانى، فلسفه چيست؟ تهران، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، 1374، چ دوم، ص 60.
    7ـ رابرت ال. هولمز، مبانى فلسفه اخلاق، ترجمه مسعود عليا تهران، كتابخانه ملّى، 1354، ص 78.
    8ـ ريچارد پايكين و آوروم استرول، كليات فلسفه، ترجمه سيد جلال‏الدين مجتبوى تهران، حكمت، 1376، ص 11.
    9ـ دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، فلسفه تعليم و تربيت تهران، سمت، 1372، ج 1، ص 167.
    10ـ منوچهر صانعى دره‏بيدى، فلسفه اخلاق در تفكر غرب تهران، دانشگاه شهيد بهشتى، 1368، ص 14.
    11ـ ارسطاطاليس، اخلاق نيكوماخوس، ترجمه سيد ابوالقاسم پورحسينى تهران، دانشگاه تهران، 1363، ج 1، ص 1.
    12ـ فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، ترجمه سيد جلال‏الدين مجتبوى تهران، علمى و فرهنگى، 1362، ج 1، قسمت دوم، ص 453.
    13ـ اميل بريه، تاريخ فلسفه در دوره انتشار فرهنگ يونانى، ترجمه على‏مراد داودى تهران، دانشگاه تهران، 1352، ج 1، ص 332.
    14ـ ارسطاطاليس، پيشين، ص 25.
    15ـ همان، ص 36ـ39.
    16ـ ريچارد پايكين و آوروم استرول، پيشين، ص 29.
    17ـ ويل دورانت، پيشين، ص 376.
    18ـ مراد ارسطو از محرك نامتحرك خداوند است كه خداوند با توجه به كمال محض بودنش و زيباى محض بودنش عشقى را نسبت به خودش در ذات موجودات از جمله انسان قرار داده است كه همگى به سوى او در حركتند ولى خود خداوند داراى حركت نيست. و نيز او در تعريف خداوند مى‏گويد: خدا فكر فكر است.
    19ـ ريچارد پايكين و آوروم استرول، پيشين، ص 130.
    20ـ همان، ص 19.