مرجئه

مرجئه

علل و عوامل پيدايش و گرايش به آن

علي غلامي دهقي(1)

چكيده

پس از تشكيل حكومت نبوي در مدينه، تحولات ساختاري عميقي ابتدا در جامعه عربي و سپس در بخش مهمي از جوامع بشري واقع شد. يكي از جلوههاي اين انعكاس، پيدايش جريان تأثيرگذار ارجاء است كه زمينههاي فكري، سياسي، اقتصادي و فرهنگي فراواني آن را پشتيباني ميكند. از آنجايي كه، مرجئه پس از فروپاشي حكومت بنياميه عملا راه انحطاط پيمودند و همواره در معرض انتقاد و اعتراض مذاهب مختلف اسلامي قرار داشتهاند، بسياري از واقعيتهاي تاريخي مربوط به آنان يا از ميان رفته و يا عمدتاً توسط مخالفانشان گزارش شده است. از اينرو، شناسايي واقعيت درباره اين گررو، دشواريهاي خاصي خود را دارد.

اين مقاله ميكوشد تا با بهرهگيري از برخي روشها و استفاده از گزارشهاي متفاوت و بعضاً متناقض در منابع تاريخي، خاستگاه فكري و سياسي مرجئه را مورد بررسي قرار دهد. عوامل درون ديني و برون ديني زمينهساز پيدايش و رشد مرجئه، مستند به گزارشهاي منابع متقدّم معرفي و تحليل شده است.

كليدواژهها: مرجئه، قاعدين، معتزله سياسي.

مقدّمه

در اين واقعيت كه با توجه به شاخصههاي انديشه ارجاء، گرايش به اين دستگاه فكري در همه جوامع انساني (البته به تناسب شرايط فرهنگي، اجتماعي و سياسي آنها) محتملالوقوع است، نميتوان ترديد كرد. پس از انقلابهاي بزرگ اجتماعي ـ سياسي و يا حتي اصلاحات عميق اجتماعي، گرايش به اين موضوع در جوامع رشد كرد. با بعثت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) بسياري از ساختارهاي سياسي، فرهنگي، فكري، اقتصادي و اجتماعي جوامع تحت نفوذ اسلام متحوّل و بلكه منقلب شدند. اكثريتي از آحاد جامعه به دليل روحيّات عمومي انساني كه اهمّ آن گرايش به امنيت و رفاه است، شرايط مقابله و منازعه را برنميتابند و كنارهگيري از شرايط پرتنش سياسي را بر ورود در صحنههاي پرمخاطره ترجيح ميدهند. تمايل اين اكثريت در سطوح مختلف، بر قعودْ بيش از قيام است. همين امر خود به خود نيازمند طراحي دستگاههاي فكري خاصي است كه بتواند شرايط عيني و عملي ناشي از اين تمايل غريزي را تبيين و توجيه كند. مجموعه شرايط اجتماعي و اقتصادي هر جامعه تنها در ميزان و درصد ميل به قعود و زندگي در پناه انديشههاي محافظهكارانه ارجاء تأثيرگذار است. در عصر حيات پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) مجموعه اين شرايط ـ در جامعه كوچك مسلمانان ـ مجال چنداني براي نموّ انديشههاي ارجايي باقي نگذاشته بود. با وجود اين، گلايه پيامبر و قرآن از «قاعدين»، «تخلّفكنندگان از جهاد» و «مبلّغان سستي و رخوت» در اين كتاب مقدّس و در سيره نظري و عملي آن حضرت انعكاس وسيع يافته است. هر چند انطباق قطعي جريان فكري ارجاء و گروه مرجئه بر اين دستجات دور از احتياط علمي است، اما در اين واقعيت كه ريشههاي اين تحوّل را نميتوان در طيف جهادي پرشور و قايل به قيام جستوجو كرد و قطعاً بايد

مؤلّفههاي اصلي آن را در جريانهاي متمايل به قعود يافت، نبايد ترديد كرد. اين مهم، بررسي پيشينه اين موضوع را در ادوار پيش از ظهور تفكرات ارجايي و تشكيل دستگاه فكري و مفهومي ارجاء ضروري مينمايد.

واژه «قعود» در لغت در برابر «قيام» آمده است.(2) و در قرآن، «قاعدين» در برابر «مجاهدين» به كار رفته است.(3) كاربرد قاعدين در برابر مجاهدين، به آن بار منفي داده و تلويحاً آنان مورد نكوهش قرار گرفتهاند. جريان قاعديگري پيشينهاي دراز دارد. در قرآن كريم به دو مصداق، در دو دوره تاريخي عصر حضرت موسي(عليه السلام) و عصر حضرت محمّد(صلي الله عليه وآله)، به اين جريان اشاره شده است. بديهي است كه جريان اجتماعي قعود بدواً در ميان نخبگان و دارندگانِ موقعيتهاي اجتماعي ظهور ميكند و آنگاه در ميان تودههاي مردم تأثير ميگذارد. در قرآن به موضع بنياسرائيل در مقابل موسي(عليه السلام) به هنگام دعوت وي از آنان براي ورود به سرزمين مقدس و جنگ با جبّاران اشاره شده است كه گفتند: «تو و خدايت با آنها نبرد كنيد، ما در اينجا به انتظار مينشينيم.»(4) همين انفعال و نافرماني موجب نزول عذاب(5) و توقف اجباري آنان در صحراي سينا شد، به گونهاي كه تا چهل سال از ورود به بيتالمقدّس محروم شدند.(6)

اين تفكرِ وانشستگان، در مواجهات بيشتر زمينه رشد مييابد و اينان با حربه گوشهنشيني ، حق را ـ خواسته يا ناخواسته ـ خلع سلاح ميكنند و پس از غلبه باطل و تنگ شدن عرصه بر دارندگان اين تفكر، به ناچار خود نيز پيرو نظر حاكم ميشوند. شكلگيري اين تفكر در ردههاي بالاي اجتماعي و در ميان نخبگاني كه به لحاظ فكري و عملي و موقعيت اجتماعي داراي رتبهاي افزون بر ديگران هستند، برد انديشه آنان را بيشتر ميسازد.(7) اينگونه جريانها، كه مسبوق به زمينههاي فكري، سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي هستند، چون مردم را به سكوت و مسالمت دعوت ميكنند ـ كه با روحيه اكثريتِ خواهان رفاه، امنيت و تأمين معاش سازگار است(8) ـ پيروان و طرفداران بسياري را به سوي خود جلب ميكنند و گاهي منجر به شكلگيري فرقهاي بزرگ با گرايشهاي مذهبي ميشوند.

قاعدين در عصر نبوي

پس از هجرت رسول خدا(صلي الله عليه وآله) از مكه به مدينه، نبرد ميان مسلمانان و مشركان در سال دوم از هجرت آغاز گرديد. با اينكه مهاجران مكه براي حفظ دين خود به مدينه هجرت كرده بودند و مردم مدينه نيز با جان و دل از آن حضرت و يارانش استقبال كردند، اما در برخي مواقع كه رويارويي با دشمن جدّي ميشد و احتمال خطر افزايش مييافت و يا حضور در غزوات با دنياطلبي آنان در تعارض قرار ميگرفت، برخي از صحابه از همراهي با ايشان امتناع ميكردند. آنان اين ناخشنودي خويش را گاه كتمان و گاه به طور آشكار بيان ميكردند. قرآن كريم از كساني كه در برخي جنگها از همراهي با حضرت امتناع كردند، با عنوان «قاعدين»(9) ياد كرده است. در غزوه تبوك، خداوند از رضايتِ عافيتطلبان به همرتبه شدن با «خوالف»(10) و كنارهگيري از جهاد به شدت انتقاد كرده است.(11) در اين جنگ، با اينكه برخي به دليل عدم امكان حضور در غزوه اشك ميريختند،(12) كساني نيز به بهانه گرماي هوا(13) و يا ترس از شيفته شدن به زنان روم(14) از همراهي با رسول خدا(صلي الله عليه وآله) سر باز زدند.(15) تني چند نيز بدون آوردن بهانه يا داشتن شك، در حالي كه در اسلامشان صداقت داشتند و متهم نبودند، از فرمان پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) سرپيچي كردند.(16) اين افراد، همان كساني بودند كه توبه كرده و پس از مدتي، با نزول آيات قرآن، توبه آنها پذيرفته شد.(17)

در غزوه خندق نيز در برابر مؤمناني كه به وعدههاي الهي باور داشتند(18) و منافقاني كه وعدههاي خدا و رسولش را فريبي بيش نميدانستند،(19) دسته سومي وجود داشت كه قرآن از آنها با عنوان «معوقين» (كارشكنان) ياد كرده است.(20) از توصيفي كه در قرآن از معوقين شده ميتوان آنها را نيز قاعدين و عافيتطلباني ناميد كه پرهيز از مواجهه با خطر علت اصلي كنارهگيري آنان بوده است. اينان مسلمانان ضعيفالايماني بودند كه در شرايط بحراني و مواجهه با خطر، دچار ترديد شده و مردم را هم تحت تأثير روحيه ضعيف خود قرار ميدادند. اين دسته با بهانههاي گوناگون صحنه را ترك كرده(21) و چنانچه مورد هجوم قرار ميگرفتند، دست از دين خود نيز برميداشتند.(22) جالب آنكه اين گروه با تمام بزدلي و ترديدي كه دارند، بسيار پرمدعا، داراي زباني نيشدار و گستاخاند.(23) واقدي شمار منافقاني را كه در جنگ تبوك از پيامبر(صلي الله عليه وآله)درخواست قعود داشتند هشتاد و اندي نفر معرفي كرده است.(24)

قاعدين در دوران حكومت امام علي(عليه السلام)

پس از كشته شدن عثمان در سال 35 هجري و روي آوردن مردم به اميرمؤمنان علي(عليه السلام)، مردم مدينه در كنار جمعي از مردم كوفه، بصره و مصر، به اتفاق آراء در ماه ذيالحجه همان سال با امام بيعت كردند.(25) با به قدرت رسيدن امام، عدهاي كه دنبال سهمخواهي در قدرت بودند،(26) نقض بيعت كرده و بر ضد حكومت وقت قيام كردند. با اينكه امام تلاش زيادي كرد تا از جنگ جلوگيري كند، اما با تحريك برخي كارگزاران عثمان ـ كه از سوي امام عزل شده بودند و بيتالمال شهرها را به تصرف خود درآورده بودند (27) اين پيمانشكنان در بصره گرد آمدند و در حالي كه يكي از همسران پيامبر(صلي الله عليه وآله)(عايشه) نيز آنان را همراهي ميكرد، به بهانه خونخواهي عثمان، بر ضد اميرالمؤمنين(عليه السلام) قيام كردند. امام براي مواجهه با ناكثين كه در بصره گرد آمده بودند،(28) از شهر كوفه درخواست نيرو كرد.

در اين زمان، ابوموسي اشعري والي كوفه بود; كسي كه امام ميخواست او را نيز مانند برخي از كارگزاران عثمان، عزل كند اما به درخواست مالكاشتر، وي را ابقا نمود.(29) ابوموسي از همكاري با امام سر باز زد و به اين بهانه كه اين درگيريها ميان اهل قبله، فتنه(30) است، مردم را به سكوت و پرهيز از ورود به جنگ دعوت نمود. اين جريانِ اعتزال سياسي كه ابوموسي اشعري آن را رهبري ميكرد و نطفه آن در شورشهاي منجر به قتل عثمان بسته شده بود، در كنار انديشه حاكم امام علي(عليه السلام) و جريان ناكثين، كه به جنگ مسلحانه روي آورده بودند، جريان سومي(31) بود كه براي نخستين بار در ميان مسلمانان نظريهپردازي ميشد. اين جريان ـ كه افزون بر ابوموسي شماري از اصحاب پيامبر(صلي الله عليه وآله)را در كنار خود داشت ـ هستههاي اوليه انديشه اعتزال سياسي و در دهههاي بعدي ارجاء عقيدتي به شمار ميروند و به عبارت ديگر، قاعدين پيشگامان القاي انديشه ارجاء هستند. اين حزب يا گروه كه در صدر اول «معتزله سياسي» ناميده شدند، انديشه سياسي مسبوق به دين داشتند. اينان جماعتي از اصحاب پيامبر(صلي الله عليه وآله) بودند كه از ورود به چالش به ميان آمده در آخر خلافت عثمان و نيز دو نبرد جمل و صفّين، خودداري كردند.(32) دينوري و طبري سخنان ابوموسي اشعري را خطاب به مردم كوفه، به تفصيل روايت كردهاند.(33) او مردم كوفه را به اطاعت از خويش دعوت كرد و با استناد به حديثي از پيامبر(صلي الله عليه وآله)، در پاسخ عمار ياسر كه مردم را به ياري اميرمؤمنان(عليه السلام)فراميخواند، ميگفت:

همانا به زودي پس از من فتنهاي به وجود خواهد آمد كه ايستاده در آن بهتر از رونده و نشسته بهتر از خوابيده است. پس زِه كمانهاي خود را پاره كنيد و شمشيرهاي خود را غلاف نماييد و پلاس خانه خويش باشيد.(34)

ابوموسي اشعري قعود را سبيل آخرت و خروج را سبيل دنيا معرفي ميكرد.(35) افزون بر ابوموسي اشعري، كه نظريهپرداز اين انديشه به شمار ميرود، شماري از صحابه كه از نخبگان آن روز جامعه به شمارميآمدند، از شاخصترين شخصيتهاي اين گروه هستند كه هر يك از آنان نيز با استناد به حديثي، از همراهي با امام اجتناب كردند.(36) اين گروه، با فتنه خواندن درگيري داخلي مسلمانان، بهترين وظيفه را دوري از آن و پرهيز از ريختن خون هر مسلماني ميدانستند. اينان ميگفتند: ما خود از رسول خدا(صلي الله عليه وآله)شنيديم كه ميفرمود: تا ميتوانيد در فتنه وارد نشويد و در صورت ورود به آن، عبداللّه مقتول باشيد بهتر است تا عبداللّه قاتل.(37)

سعدبن ابي وقاص ـ از تيره بنيزهره ـ از كساني است كه همانند ابوموسي درگيري ميان مسلمانان را فتنه ميدانست.(38) وقتي از او سؤال شد كه چرا از حضور در درگيري ميان مسلمانان اجتناب ميكند، پاسخ داد: شمشيري به من بدهيد كه مؤمن و كافر را از هم بازشناسد.(39) او ميگفت: من با دو گوش خود شنيدم كه پيامبر(صلي الله عليه وآله)ميگفت: اگر توانستي كه كشته شوي اما احدي از نمازگزاران ]مسلمانان[ را نكشي، چنين كن.(40)

از ديگر كساني كه انديشه قعود داشت و جريان قاعديگري را رهبري ميكرد، عبداللّه بن عمر پسر خليفه دوم بود. درباره مشي سياسي وي چنين نقل شده است كه در زمان فتنه، هر كس به قدرت ميرسيد، پشت سرش نماز ميخواند و زكات دارايياش را به او ميپرداخت.(41) او پس از قتل عثمان و بيعت مردم با علي(عليه السلام)ميگفت:

فتنه بر جامعه سلطه يافته است و ما به قومي ميمانيم كه بر جادهاي شناخته شده حركت ميكنند. در همين هنگام ابر سياهي ميگريد و ظلمت همه جا را ميگيرد. گروهي به راست و عدهاي به چپ ميروند و از جاده خارج ميشوند. در چنين حالتي ما بايد بايستيم و موقعيت را درك كنيم تا وضع سابق جلوهگر شود و ما راه گذشته را ديده و بازشناسيم.(42)

پسر عمر در مورد جنگهاي دوران حكومت اميرمؤمنان(عليه السلام)ميگفت: اينان جوانمردان قبيله قريشاند كه بر سر قدرت سياسي و دنيا با هم ميجنگند. به جهنم كه آنچه اينان بر سر آن با يكديگر ميجنگند، مال من نشود!(43) ابن عمر، علي(عليه السلام) را قسم ميداد كه وي را بر چيزي كه درباره آن شناخت ندارد، وادار نكند.(44) او خود را تابع اهل مدينه ميدانست. جبهه ناكثين از او دعوت كردند كه بر ضد خليفه خروج كند. او در پاسخ گفت: من اهل مدينه هستم. اگر آنها قيام كردند، قيام ميكنم و اگر قعود كردند، من هم قعود خواهم كرد. آنان وي را رها كردند.(45) او نه تنها از درگيريها كناره گرفت، بلكه از پذيرش امارت شهرها نيز طفره رفت.(46) خالدبن سمير ميگويد: به عبداللّهبن عمر گفته شد: اي كاش امور مردم را بر عهده ميگرفتي; چون آنها تو را ميخواهند. ابن عمر پرسيد اگر مردي از مشرق مخالفت كرد چه كنيم؟ گفتند: مخالف را ميكشيم و كشتن يك نفر در برابر مصلحت امت چيزي نيست. او گفت: من دوست ندارم فرد مسلماني كشته شود، گرچه تمام دنيا و آنچه در آن است، از آنِ من باشد و تمام مسلمانان به شمشيري دست برده باشند كه من هم به دستگيره آن دست گرفته باشم.(47) او در پاسخ نامه معاويه نيز به اعتزال سياسي خود اشاره كرده و معتقد بود همراهي با علي(عليه السلام) اگر هدايت باشد من فضيلتي را ترك كردهام و اگر ضلالت باشد از آن نجات يافتهام.(48) گفتني است كه عبداللّهبن عمر هنگام مرگ، از اينكه علي(عليه السلام) را در جنگهاي داخلي دورانحكومتشهمراهينكردهبود،اظهارپشيمانيميكرد.(49)

از ديگر صحابه پيامبر(صلي الله عليه وآله) كه در زمره قاعدين بود، محمّدبن مُسلمه انصاري است. او نيز همانند همفكران خود با استناد به احاديث نبوي، نبرد ميان مسلمانان را فتنه خواند و از آن اجتناب كرد.(50) از ديگر رهبران قاعدين كه با انديشه اعتزال سياسي و قاعديگري خود نقش زيادي در به انفعال كشاندن مردم و جلوگيري از بسيج مردم در نبرد با ناكثين و قاسطين داشتند، ميتوان از اسامةبن زيد،(51) اَيمن بن خُريم اسدي،(52) اُهبانبن صيفي،(53) عمران بن حصين خزاعي(54) و ابوبكره نفيع بن حارث ثقفي(55) ياد كرد. اينان از نخبگان(56) جامعه بودند و ـ همانگونه كه گفته شد ـ كنارهگيري آنان ميتوانست تأثير زيادي بر آحاد جامعه بگذارد. شايد به همين سبب امام علي(عليه السلام)با بيشتر آنان صحبت نمود تا آنان را به همكاري با خود متقاعد سازد. او در مناظره با ابنعمر و محمّدبن مسلمه به بهانهجوييهاي آنها پاسخ داد.(57) عديسه دختر اهبان ميگويد: علي(عليه السلام) نزد پدرم آمد و او را به ياري طلبيد. پدرم در پاسخ گفت: رسول خدا(صلي الله عليه وآله) به من فرموده است كه هنگام اختلاف امت، شمشيري از چوب فراهم ساز و در خانه خويش بمان. امروز همان روز تفرقه امت است و من به توصيه پيامبر(صلي الله عليه وآله) عمل كردهام.(58) عمران بن حصين خزاعي نيز با شور و هيجان مردم را به سكوت و قعود دعوت ميكرد. او با فرستادن افرادي به مناطق گوناگون، مردم را سوگند ميداد كه اگر عبد حبشي بالاي كوهي بزچراني كند تا مرگش فرا رسد بهتر است از اينكه ميان دو گروه (مسلمان) تيري به خطا يا صواب رها نمايد.(59)

در حالي قاعدين اعتزال سياسي را برگزيدند، كه شمار زيادي از صحابه لحظهاي در ياري و همراهي امير مؤمنان(عليه السلام) ترديد به خود راه ندادند.(60) يعقوبي و طبري به همراهي شمار فراواني از صحابه اشاره كردهاند كه تعداد زيادي از آنها از بدريون بودهاند.(61)

معتزله سياسي به سبب فضاي سياسي جامعه به تدريج با موج عثماني مذهبان همراه شدند. از اينرو، اين جريان فكري به آنها پيوستند و جريان عثماني بصره و شام نيز در دورانهاي بعدي به آنها تمسّك جستند; چون از تشكيك در فضيلت علي(عليه السلام) يا حديث كشته شدن عمار به دست گروه طاغيه(62) و مانند آن ناتوان شدند. بنابر روايت برخي مورّخان، تمايلات عثماني اين جماعت موجب كنارهگيري از علي(عليه السلام) و همراهي نكردن با او بود. مسعودي به همراهي نكردن آنان با علي(عليه السلام) در جنگ نهروان اشاره كرده و مينويسد:

به سال سيوهشت، علي(عليه السلام) با خوارج نهروان جنگيد. جماعتي كه تمايلات عثماني داشتند از بيعت با او دريغ كردند و منظورشان خروج از اطاعت وي بود كه سعدبن ابي وقاص، عبداللّهبن عمر، قدامةبن مظعون، اهبان بن صيفي، عبداللّهبن سلام و مغيرةبن شعبه ثقفي نيز از آن جمله بودند. همچنين كعببن مالك، حسانبن ثابت ـ كه شاعر بودند ـ ابوسعيد خدري، محمّدبن مسلمه (همپيمان بني عبدالاشهل)، زيدبن ثابت، رافع بن خديج، نعمان بن بشير، فضالةبن عبيد، كعب بن عجره، مسلمةبن خالد و گروه ديگري از انصار كه تمايلات عثماني داشتند و جمعي از بنياميه و ديگران از بيعت دريغ كردند.(63)

افزون بر جمعي از صحابه كه با استناد به احاديث از همراهي علي(عليه السلام) طفره رفتند، شماري از تابعان(64) نيز با اظهار شك و ترديد در نبرد مسلمان با مسلمان، در پيكار صفّين از علي(عليه السلام)خواستند تا آنان را به مرزها و ثغور اعزام كند; چه اينكه در نبرد با مشركان هيچ ترديدي ندارند. مورّخان از اصحاب عبداللّه بن مسعود و جمعي از قُراء ـ كه شمار آنان به بيش از چهارصد تن ميرسيد ـ ياد كردهاند كه از پيكار صفّين كنارهگيري كرده و امام(عليه السلام)آنها را به مرزها اعزام كرد. اين كنارهگيري در حالي بود كه آنها به فضل و برتري علي(عليه السلام)اعتراف ميكردند.(65) در مجموع ميتوان گفت: اعتزاليون سياسي در عصر امام علي(عليه السلام) دو گروه بودند كه رفتار آنان بعدها مستند مرجئه قرار گرفت. نخست گروهي از صحابه كه با استناد به حديث از فتنهها كنار كشيدند و قايل به ارجاء شدند. گروه ديگر، مجاهداني كه پس از كشته شدن عثمان به مدينه بازگشتند و مسلمانان را گرفتار پراكندگي و منازعات سياسي و گاه مسلّحانه يافتند. اين سبب شد تا آنان موضع بيطرفي سياسي را اتخاذ كنند، هرچند در نهايت همين موضع آنها هم به سود امويان منتهي گرديد. به نوشته يكي از محققان «معتزلهِ نخست نيز كه از ورود در اختلاف كناره ميجستند، هرچند به طور مستقيم به ياري عثمانيه و اصحاب معاويه برنميخاستند، ليكن آنها هم مثل عثمانيه با خلافت علي(عليه السلام)مخالف بودند و وجود آنها نيز اسباب پيشرفت دعاوي عثماني هو اصحاب معاويه به شمار مي‌آمد.»(66)

خاستگاه و زمينه هاي پيدايش مرجئه

برخي انديشمندان جامعهشناسي معرفت(67) بر اين باورند كه همه آراء كلامي و فلسفي داراي زمينههاي سياسي و اجتماعياند.(68) اگرچه ممكن است در كلّيت اين باور در پيدايي همه آراء كلامي و فلسفي تحت تأثير زمينههاي سياسي و اجتماعي ترديد وجود داشته باشد، اما بدون شك درباره خاستگاه مرجئه درست به نظر ميرسد.

مسلمانان در عصر نبوي در ظاهر(69) يكپارچه بودند و كمتر اختلافات ميان آنها به صورت آشكار بروز ميكرد و در صورت بروز اختلاف، بلافاصله با حضور آن حضرت مشكل برطرف ميشد. اما پس از رحلت پيامبر خاتم(صلي الله عليه وآله)، ياران او دچار اختلاف و چند دستگي شدند. افزون بر سقيفه بنيساعده ـ كه نخستين چالش ميان مسلمانان بر سر مسئله امامت و رهبري جامعه پس از رسول خدا(صلي الله عليه وآله)بود ـ اختلافات ديگري نيز ميان آنها بروز كرد كه بذر برخي سؤالات و ابهامات را در ذهن جامعه كاشت. شهرستاني ضمن برشمردن نخستين اختلافات ميان مسلمانان، از نزاع آنان بر سرِ نحوه برخورد با مرتدان و مانعان زكات به عنوان هفتمين اختلاف ياد كرده است.(70) مقدسي نيز مينويسد: پس از مسئله امامت، نخستين اختلافي كه ميان مسلمانان روي داد، مسئله جنگ با مانعان زكات بود. نظر ابوبكر اين بود كه بايد با آنان جنگيد، اما مسلمانان در ابتدا با او مخالفت كردند.(71)خليفه در همان وهله نخست با شورشيان اعلان جنگ كرد، ولي بيشتر صحابه با جنگ مخالف بودند. آنان از ابوبكر خواستند تا آنها را كه به اعتراف خود نماز ميگزارند و فقط حاضر به پرداخت زكات نيستند، معاف دارد; زيرا آنها نومسلمانند و هنوز با فرهنگ اسلامي خو نگرفتهاند.(72) ابوبكر براي اثبات نظر خود مبني بر جواز جنگ با مانعان زكات به اين روايت از پيامبر(صلي الله عليه وآله) استناد ميكرد كه «اُمرتُ اَن اُقاتل الناس علي ثلاث: شهاده ان لا اله الا اللّه و إقام الصلاة و إيتاء الزكاة...»(73) اين در حالي بود كه عمر و ديگر صحابه مخالف جنگ، به روايت ديگري استدلال ميكردند كه حضرت فرمود: «اُمرتُ اَن اُقاتل الناس حتي يقولوا لا اله الا اللّه، فإذا قالوها عُصَموا مني دماءُهم و اموالُهم ...»(74)

اين نزاع ميان صحابه در نحوه برخورد خالد بن وليد با مالكبن نُويره نيز بروز كرد و عبداللّه بن عمر و ابوقتاده، با استناد به نمازگزار بودن مالك، به شدت به خالد اعتراض كردند.(75) اين نزاع و كشمكش ميان صحابه گرچه با نظر غالب ابوبكر و حاكميت مواجه شد و به زودي شورشها سركوب گرديد، اما مسلمانان را با سؤالات و ابهامات جدي روبهرو ساخت. آنها اين حق را داشتند كه از خود سؤال كنند: تعريف ايمان چيست؟ نشانههاي آن كدام است؟ آيا اگر كسي نماز يا زكات را ترك كرد، ميتوان كماكان او را مسلمان ناميد؟ آيا جنگ با او جايز است؟(76) اما اين سؤالات ابتدايي بود و هنوز وقت آن نرسيده بود كه اينگونه ابهامات ذهني، زمينهساز مجادلات عقلي و استدلالي شود.

پس از كشته شدن عثمان در سال 35 هجري و به وجود آمدن فتنه بزرگ ميان مسلمانان، اختلافات عميقتر گرديد. مقدسي ريشه جدايي در ميان مسلمانان را قتل عثمان ميداند كه بذر اختلافات و انشعابات را كاشت.(77) درگيريهاي مسلحانه پيرامون مسئله امامت و جانشيني نيز ، پس از گذشت سي سال از وفات رسول خدا(صلي الله عليه وآله)، امت اسلامي را به گروههاي مختلف از جمله به سه گروه سياسي متخاصم ـ شيعيان طرفدار علي(عليه السلام) و مدافع سرسخت ارزشهاي ديني، عثمانيان و امويان طرفدار معاويه و مدافع سنّتها و ارزشهاي جاهلي، و خوارجي كه خود را دشمنان علي(عليه السلام) و معاويه معرفي ميكردند ـ تقسيم كرد.(78) به ناچار ميبايست گروهي پديد ميآمد تا به زعم خود از اين نزاع سهگانه بكاهد. در كنار گروههاي متخاصم، افكار و انديشههاي قاعدين ـ كه به معرفي آنها پرداختيم ـ به مرور زمان تقويت شد و با افراطي كه برخي گروهها در دشمني با يكديگر از خود نشان ميدادند، مستند اين جريان قرار گرفت و اين جريان فكري مباني مسالمتجويانه خويش را بنياد نهاد و با استناد به آيهاي از قرآن كريم(79) خود را «مرجئه» ناميد. مرجئه اين موضع را اتخاذ كردند كه ما دست خود را به خون مسلمانان آلوده نميكنيم و از هيچ گروهي حمايت نمينماييم.(80) آنان همچنين ميگفتند: داوري درباره تمام احزاب و گروهها را به خدا واگذار ميكنيم كه برخي مصيب و برخي در خطايند. اين باور، بنياميه را هم دربر ميگرفت; چون آنها نيز شهادتين گفته و كافر و مشرك نبودند. گرايش به پرهيز از ورود به جنگهاي داخلي ميان مسلمانان اساس بنيادي بود كه جريان فكري ارجاء بر آن نهاده شد; اما مرجئه به عنوان يك جريان فكري در برابر جريانهاي ديگر، پس از خوارج و شيعه پديد آمد. شيعه و خوارج هر دو موضع ضد اموي داشتند، بنابراين، امويان را مسلماننما و نه مسلمان واقعي ميدانستند. در برابر، مرجئه عقيده داشتند جميع اهل قبله ـ همين كه در ظاهر به اسلام اقرار كنند ـ مؤمناند و ارتكاب كبائر به ايمان آنها زيان نميرساند. هيچ كس حق ندارد در دنيا در باب جهنمي بودن كساني كه مرتكب گناهان كبيره ميشوند، حكم بدهد و بايد حكم اين اشخاص را به روز قيامت واگذار كرد. اين انديشه بنياميه را كه در آن دوران بر دنياي اسلام سيطره داشتند، شامل ميشد.

دو جريان سياسي و عقيدتي مرجئه و خوارج، تا حد زيادي، زمينههاي سياسي و اجتماعي همزمان و مشتركي داشتند. فتنه كشته شدن عثمان و بحران سياسي پس از آن، منازعات سياسي و مسلحانه ميان مسلمانان و ايجاد شبهه در تشخيص حق از باطل ميان دو گروه شيعه علي(عليه السلام) و شيعه عثمان، سبب پيدايش دو انديشه متضاد و رودررو با يكديگر گرديد. انديشه ارجاء واكنشي بود در برابر انديشه سختگيرانه خوارج كه نه فقط مرتكب كبيره، بلكه برخي گروههايشان، مرتكب صغيره را هم كافر و واجبالقتل ميدانستند.(81) خوارج همچنين داراي بينش عملگرايي افراطي بودند. آنان با هرگونه قعود و وانشستگي مخالفت ميكردند. براي نمونه، هنگام عبورشان از مدائن از عبداللّه بن خَباب بن اَرت، والي شهر، خواستند تا حديثي از رسول خدا(صلي الله عليه وآله) براي آنها روايت كند. او به نقل از پدرش از رسول خدا(صلي الله عليه وآله) نقل كرد كه در هنگام بروز فتنه، قعود بهتر از قيام است. خوارج نقل اين روايت را اينگونه تفسير كردند كه وي ميخواهد آنها را تخطئه كند. به همين دليل او را كشتند.(82) بنابراين، مرجئه جرياني بود كه از خاكستر آتشي سر بر آورد كه خوارج شعله آن را برافروخته بودند و مستندات فكري و عقيدتي آن هم در ميان استدلالها و موضعگيريهاي معتزله سياسي از صحابه پيامبر(صلي الله عليه وآله) وجود داشت. اين جريانِ اقليت به سرعت تبديل به اكثريت شد; چه اينكه هم با مذاق تودههاي مردم سازگار بود و هم قدرتمندان آن را ميپسنديدند. يكي از محققان تبيين سازگاري و خوشايندي اين انديشه با دو صنف حاكمان و تودههاي مردم را اينگونه بيان كرده است:

افراط خوارج رعب همگاني را در پيش داشت. تفريط جماعتي از مرجئه، خوشايند حاكمان و سلاطين بود. اما اين انديشه تفريطي، از آن جهت كه براي حاكمان ميدان هر عملي را باز ميكرد، مردم را آشفتهخاطر ميساخت، اما همين كه مقابلهاي بود با خارجياني كه به همين بهانه بسياري را به خاك و خون ميكشيدند، ميتوانست خوشايند تودههاي مردم باشد و انديشه بينابين اعتزاليون آرامش خاطر بيشتري را براي تودههاي مردم فراهم ميكرد.(83)

بنا بر گفته ابن عساكر، نخستين معتقدان به ارجاء و دوريگزينان از فتنهها، مجاهداني بودند كه در قلمروهاي مرزي مشغول جنگ بودند و پس از قتل عثمان وارد مدينه شدند و اختلافات زيادي را ميان مسلمانان مشاهده كردند، در حالي كه پيش از آن اين اختلافات نبود. آنان خطاب به مردم ميگفتند: برخي از شما معتقديد عثمان مظلوم كشته شده و او و يارانش به عدالت سزاوارترند و برخي ديگر معتقديد علي(عليه السلام) و يارانش به حق سزاوارترند. همه اينها نزد ما مورد اعتمادند و همه را تصديق ميكنيم و از هيچ يك بيزاري نجسته و لعن و نفرين نميكنيم و بر عليه هيچكدام گواهي نميدهيم، بلكه امر هر دو گروه را به خدا واگذار ميكنيم تا خودِ خداوند ميان آنها داوري كند.(84)

برخي محققان با استناد به سخنان ابن عساكر، زمان ظهور مرجئه را پس از قتل عثمان دانستهاند كه مجاهدان بازگشته از مرزها دچار ترديد و شك شده و بذر انديشه ارجاء را در جامعه افشاندند. پيدايش اين جريان فكري نتيجه طبيعي اختلافات افراطي ديگر جريانهاي فكري بود تا بتواند معتدل و حد وسط باورهاي ديگران باشد.(85) نووي (متوفاي 631 هـ.) نيز پس از اشاره به علت درگيرهاي داخلي مسلمانان و صفبندي سه گروه خوارج، شيعيان و امويان در برابر يكديگر، از گروه چهارمي ياد ميكند كه قضايا بر آنها مشتبه شده و دچار تحيّر شدند. از اينرو، هيچيك از گروهها را بر ديگري ترجيح نداده و اعتزال سياسي را برگزيدند.(86) حيرت و ابهام تودههاي مردم با مشاهده صفبنديها ميان ياران پيامبر(صلي الله عليه وآله) ـ هم در جريان شورش بر ضد عثمان و هم در نبردهاي جمل و صفّين و نهروان و نيز گسترش تبليغات هر يك از گروههاي سياسي بر ضد يكديگر ـ آنان را از تشخيص حق و باطل عاجز ساخت. همين ابتلاي به ناتواني از تشخيص حق و باطل، به تدريج موجب انفعال و انزواطلبي بيشتر مردم شد. وقتي سرانجام اين صفبنديها منجر به قدرت گرفتن معاويه شد، سواد اعظم (مردم) تمايل فزونتري به كنارهگيري از سياست نشان دادند و نمود عملي آن پس از طرح از سوي نخبگان جامعه در ميان تودههاي مردم ديده شد. اين درست نقطه شروع تفكري بود كه آن را به نام «ارجاء» و پيروانش را با عنوان «مرجئه» ميشناسيم. نتيجه بحراني كه با كشته شدن عثمان و شهادت علي(عليه السلام) و تولد دوباره اشرافيت اموي و تبديل تدريجي خلافت به سلطنت و نيز به سبب قدرتطلبي و سهمخواهي ناكثين (پيمانشكنان) پديد آمد، پيدايي فرقهاي با انديشهاي سطحينگر، متعصب و قشري به نام «خوارج» بود. همچنين درگيريها و كشتارهاي پي در پي در ميان مسلمانان كه ياران ديروز و دشمنان امروز بودند، دستكم يكي از نتايج آن اعتزال سياسي و انزواطلبي اجتماعي بود. با به قدرت رسيدن معاويه، نماينده برجسته شرك ديروز و اسلام حكومتي امروز، بستر سياسي و اجتماعي مناسبي براي گرايش به عافيتطلبي و تسليمطلبي در برابر هر قدرت حاكم فراهم آمد. در واقع، توده مردم پس از شهادت علي(عليه السلام) بيشتر به دنبال منافع خود و پيروي از حاكمان وقت بودند. دوره بيست ساله حكومت معاويه و فضاي سنگين تهديد و تطميع ايجاد شده در آن، در گرايش جامعه به قعود، انزوا و در نتيجه ارجاء، نقش تعيينكنندهاي داشت. قدرت يافتن خانداني از اشراف مكّه كه جز عثمان، افراد آن هنگامي اسلام را پذيرفته بودند كه كارش پيشرفت كرده بود، ضربه شديدي براي مسلمانان پرسابقه بود. به همين دليل، بنياميه مورد كينه مسلمانان قرار گرفتند و متهم به سست ديني و بيديني شدند. از اينرو، سؤالي پيش آمد كه آيا اعتراف شفاهي به اسلام براي مسلمان بودن يك فرد كفايت ميكند يا اينكه اطمينان يافتن از راستي اين اعترافات لفظي نيز ضرورت دارد و يا اينكه اعتراف لفظي بايستي با انجام دادن اعمال عبادي خاص مسلمانان همراه باشد، و اين مسئلهاي جديد بود.(87) لازم به ذكر است كه مسئله تحكيم در پيكار صفّين نيز در پيدايش انديشه مرجئه مؤثر بود، همچنانكه خوارج نيز پس از حكميت در پيكار صفّين، به صورت آشكار، اعلام موجوديت نمودند.

با به قدرت رسيدن يزيد، پسر معاويه، وضعيت از اين هم بحرانيتر شد. در دوران او فاجعه كربلا رخ داد كه به اين سادگي از اذهان مردم پاك نميشد. بسياري از مردم كه انديشه قاعديگري و بهانه دوري از فتنه، در ذهن و دلشان نهادينه شده بود، به بهانه عدم تشخيص حق از باطل سكوت كردند. عافيتطلبان نيز به آنها پيوسته و براي سكوت خود در جستوجوي توجيه مناسب بودند. گرايش به ارجاء در اين دوران، هم توجيه مناسبي براي كاهش عذاب وجدان بود و هم ظاهري عقلاني براي سكوت و انزواطلبي. اگر در دوران خلافت امام علي(عليه السلام)، منازعات سياسي و درگيريهاي مسلحانه بهانه عدم تشخيص حق از باطل و دوري از فتنه بود، اما تشخيص حقانيت امام حسين(عليه السلام) در برابر باطل بودن يزيد، چندان مشكل نبود. بنابراين، مردم (سواد اعظم) يا بايد آشكارا به ياري فرزند رسول خدا(صلي الله عليه وآله)ميشتافتند و يا همچنان به انزواطلبي ادامه داده و براي توجيه آن به دنبال توجيهات نظري بگردند. مردم اقدام بيضرر دوم را برگزيدند. از اينرو، گرايش به ارجاء در عصر اموي افزايش يافت.(88)عقيدهاي كه مرجئه آن را ترويج ميكردند، سبب سكوت و انفعال بسياري از مردم در مسائل سياسي شد. البته اقدام اقليت كوچكي با عنوان «توابين» در سال 65 هجري، آن هم براي پاسخ دادن به عذاب وجدان در عدم همراهي امام حسين(عليه السلام) در كربلا و خونخواهي آن حضرت، را نبايد ناديده گرفت; حركتي كه از سوي حكومت اموي سركوب گرديد.(89)

افزون بر حادثه عاشورا، دو حادثه فجيع ديگر نيز در دوران حكومت يزيد، مزيد بر علت شد. حادثه نخست واقعه حَره واقم و كشتار خونين مردم مدينه به دست مسلم بن عقبه در سال 63 هجري بود(90) كه برخي مورّخان آن را از فاجعهبارترين حوادث صدر اسلام به شمار آوردهاند.(91) حادثه فجيع دوم، به آتش كشيدن كعبه در مسجدالحرام در سال 64 هجري بود(92) كه هتك حرمت خانه خدا و مسجدالحرام به شمار ميرفت.

پس از قيام مختار ثقفي و فراخوان مردم كوفه به شورش عليه امويان و دعوت به سوي محمّدبن حنفيه و خونريزي زياد ميان مسلمانان،(93) انديشه ارجاء و جنبش مرجئه پر و بال گرفت و بازگشت به اتحاد در ميان مسلمانان با پرهيز از همهگونه هواخواهي افراطي درباره خلافت را ترويج كرد. از اينرو، برخي مانند مادلونگ گفتهاند: جنبش مرجئه يكي از پيامدهاي جنگ داخلي بود كه با جنبش شيعيان كوفه به رهبري مختار براي پشتيباني از محمّد حنفيه در برابر امويان آغاز شد. استدلال بنيادي و بحث اصلي آنان بر سر آن بود كه داوري درباره رفتار عثمان و علي(عليه السلام) بايد به خدا واگذار شود و خلافت ابوبكر و عمر كه در زمان آنها در ميان مسلمانان اتحاد و توافق بود، پذيرفته است.(94) بنابراين، مرجيان نخستين، از غُلات شيعه كه خلفاي پيش از علي(عليه السلام) را رد ميكردند، از خارجيان كه عثمان و علي(عليه السلام) را محكوم ميساختند و از عثمانيه كه بر طبق نظريه رسمي امويان، علي(عليه السلام) را طرد ميكردند، دوري جستند. ارجاء مكتبي بود كه در برابر بسياري از مسائل سياسي و اجتماعي معتقد به تساهل بود. در مجموع ميتوان گفت: ناتواني شماري از مردم از تشخيص حق و باطل و بحران قضاوت درباره كساني كه در رأس قدرت قرار ميگرفتند از يكسو، و سازشكاري، راحتطلبي و عافيتطلبي جمع زيادي كه حاضر نبودند در تنشهاي سياسي ـ اجتماعي موضعگيري روشني داشته باشند از سوي ديگر، منجر به پذيرش انديشه تفريطي ارجاء شد كه داوري درباره شخصيتها، به ويژه حاكمان درگير منازعات سياسي، را به خدا واگذار كرده و خود سكوت مينمودند.

كوفه نخستين پايگاه مرجئه

مرجيان نخست در كوفه گرد آمدند و مهمترين جريان غير شيعه را تشكيل دادند و در مقياس محدودتر در بصره پديدار گشتند.(95) شهر كوفه نخستين پايگاه مرجئه بود و موالي آن شهر زودتر از شهرهاي ديگر ارجاء را پذيرفتند و از آنجا، در سايه مذهب فقهي حنفي، در ديگر سرزمينهاي شرقي دنياي اسلام، انتشار يافت.(96)هرچند ضريب مشاركت سياسي ـ به عنوان يك شاخص مهم عدم انفعال اجتماعي ـ در مناطق گوناگون بلاد اسلامي متفاوت بود ـ اما ميتوان گفت اين ضريب در عراق، به ويژه شهر كوفه، بيش از ساير سرزمينها بود. شاهد ازدحام مرجيان در كوفه، روايتي است كه معمر از ابن طاووس و او از پدرش طاوسبن كيسان فقيه نقل ميكند كه وي ميگفت: «من از برادران عراقيمان تعجب ميكنم كه حجاج را مؤمن مينامند.» معمر ميگويد: «اشاره او به مرجئه است كه حجاج را با ستم و خونريزي و سُبي كه از صحابه داشت، مؤمن كاملالايمان ميدانند.»(97) با اينكه كوفه كانون ضد اموي از سوي شيعيان به شمار ميرفت، علت ازدحام مرجيان وفادار به بنياميه در اين شهر قابل تأمّل است. احتمالا علت تجمع مرجيان در كوفه «واكنش آناندر مقابل انديشههاي شيعيان كوفه كه نظر مساعدي نسبت به عثمان نداشتند، بود.»(98)

بنابر روايتي از قتاده، ارجاء پس از شكست ابن اشعث از حجاج و نيروهاي اموي، پديد آمد. بنابراين، ظهور آشكار ارجاء از پيامدهاي شورش ابن اشعث ميباشد.(99)شكست ابن اشعث ميان سالهاي 81ـ83 هجري، به اختلاف نقل مورّخان، بوده است.(100) ابن تيميه نيز ارجاء را بدعتي ميداند كه در اواخر عصر صحابه و در زمان ابن زبير (م 73 ق) و عبدالملك بن مروان (م 86ق) پديد آمد.(101) با روي كار آمدن عمربن عبدالعزيز مرجئه تقويت شد; زيرا وي سب و دشنام به علي(عليه السلام) را در ملأ عام پايان بخشيد و قريه فدك را به اولاد ف