جامعه شناسي معرفت

جامعه شناسي معرفت

مترجم: حجه‌الاسلام محمود تقي‌زاده
ارسالي از: لندن

جامعه شناسي معرفت به طور كلي ممكن است به عنوان شاخه‌اي از جامعه شناسي كه رابطه بين‌انديشه و جامعه را مطالعه مي‌كند، تعريف گردد. شاخه مذكور با شرايط اجتماعي و وجودي معرفت مرتبط است.

علما، در‌اين رشته، به دور از‌اين كه تنها به تحليل جامعه شناسي حوزه شناختار(ognitive sphere) آنگونه كه اصطلاح فوق به نظر ‌مي‌رسد بدان اشاره دارد، محدود باشند، عملاً خود را با ميدان خالص فرآورده‌هاي فكري، يعني فلسفه‌ها،‌ايدئولوژي‌ها، آموزه‌هاي سياسي و‌انديشه‌هاي كلا‌مي‌درگير ساخته‌اند، جامعه شناسي معرفتي در تمام حوزه‌هاي مذكور تلاش مي‌كند تا‌ايده‌هاي مورد مطالعه‌اش را با زمينه‌هاي اجتماعي تاريخي‌اي كه در آن توليد و پذيرفته شده، ارتباط دهد. اظهاراتي از‌اين قبيل: چگونه ساخت‌هاي اجتماعي به شيوه كاركردي با مقوله‌هاي از‌انديشه و رشته‌هاي جزيي‌اي از صور مرتبط است، داستاني طولاني دارد.

در ابتداي قرن هفدهم، فرانسيس بيكن (Francis Bacon) قلمرو كلّي‌اين شاخه را ترسيم نمود، هنگا‌مي‌كه او درباره گمانهايي از طبيعت (Impressions of nature) نوشت كه هر يك از جنس، سن، سرزمين(region) سلامتي و بيماري، زيبايي و زشتي و نظاير آن يعني عواملي كه ذاتي‌اند و نه خارجي، ذهن را وادار به پذيرش آن گمان‌ها مي‌كنند. همچنانكه گمانهايي به وسيله بخت و اقبال بيروني (extern fortune) چون حاكميت، اشرافيت، ولادت مشكوك (bscure birth) غنا، احتياج، قضاوت عرفي، خصوصي گري، خوشبختي، بدبختي، بخت ماندگار، شانس ناپيدار، رشد جهش، رشد تدريجي و نظاير آن نيز بر ذهن تحميل مي‌گردد.

در واقع،‌اين ميداني است كه بعدها، جامعه شناسي روشمند معرفتي، آن را به عنوان قلمرو خود اعلام نمود. ممكن است تعدادي از متفكّران اروپايي قرن هفدهم، هيجدهم و اوايل قرن نوزدهم، در ميان پيش كسوتان‌اين رشته ملاحظه شوند، بسياري از فلسفه‌هاي عصر روشنگري (و مشخصاً كُندرسه) (condorcet) شرايط اجتماعي سابق بر تيپ‌هاي مختلف معرفتي را مورد تحقيق قرار داده‌اند. قانون سه مرحله‌اي اگوست كنت (auguste comte) كه پيوند نزديك بين انواع ساخته‌هاي اجتماعي و سنخ‌هاي معرفتي را بيان ‌مي‌كند ممكن است به خوبي كمك كار جامعه شناسي معرفتي ملاحظه شود معذلك،‌اين حقيقتي است كه تحول روشمند جامعه شناسي معرفتي به عنوان گام مستقل و نه نتيجه تبعي انواع ديگر تحقيق، نيروي محركه اصلي اش را از گرايش موجود در‌انديشه جامعه شناسي اروپايي قرن نوزدهم گرفته است. يعني سنّت ماركس در آلمان و سنت دوركهاي‌مي‌در فرانسه. به هر تقدير، اگر چه هيچ يك از دو گرايش مسلّط مذكور نحله‌هاي فرعي منشعب از آن، در فرضهاي اساسي خود مشابه هم نيستند ولي نقطه شروعي بر تئوري سازي (theorizing) در‌اين رشته مي‌باشند.

ماركس و سنت آلماني

كارل ماركس در تلاش براي جدا كردن خود از سيستم تمام منطقي مرشد گذشته اش "هگل" و يا از فلسفه انتقادي (critical philosophy) دوستان سابقش "هگلي‌ها جوان" در بعضي از نوشته‌هاي اوليه خود متّعهد شده است تا بين فلسفه‌ها و ساخت‌هاي واقعي اجتماعي‌اي كه فلسفه‌ها در آن ظهور يافته‌اند، رابطه‌اي را برقرار سازد. او در "ايدئولوژي آلماني" نوشت: ‌اين امر به ذهن هيچ يك از فلاسفه گذشته خطور نكرد كه در زمينه ارتباط فلسفه آلماني با واقعيت آلمان تحقيق كند. يعني ارتباط انتقاد با محيط‌هاي مادّي آنها. (marx and engels) (1845-1846)1939,p. 6به هر حال، هنگا‌مي‌كه جهت‌يابي برنامه‌دار فوق بنا نهاده شد، ماركس به تحليل راههايي اقدام نمود كه در آن سيستم‌هايي از افكار، ظاهراً به موقعيت‌هاي اجتماعي (و مشخصاً به موقعيتهاي طبقاتي) حاميان آنها وابسته‌اند. او در مبارزه با افكار مسلّط عصر خود به ديدگاه "نسبي سازي، قطعي"(resolute relativization) ايده‌هاي مذكور رهنمون گرديد. بر مبناي ‌اين تحليل، حقايق ثابت در‌انديشه‌هاي مسلّط، به نظر ‌مي‌رسند كه چيزي جز تظاهر مستقيم و يا غير مستقيم منافع طبقاتي حاملان آنها نيستند. ماركس تلاش كرد تا افكار را به طور منظّم بر حسب كار كرد آنها و در مرتبط ساختن‌انديشه‌هاي افراد با نقش‌هاي اجتماعي و موقعيتهاي طبقاتي آنان توضيح دهد. از نظر او "شيوه توليد در زندگي مادي خصيصه كلّي فرايند‌هاي اجتماعي، سياسي و معنوي زندگي را تعيين مي‌كنند. ‌اين آگاهي بشر نيست كه هستي او را معين مي‌كند، بلكه متقابلاً ‌اين هستي اجتماعي اوست كه آگاهي وي را مشخص ‌مي‌سازد".

به هر حال، هنگا‌مي‌كه ماركس به طور اساسي سرگرم افشاي روابط‌ايده‌هاي بورژوازي، منافع بورژوازي و سبك زندگي مختص آن بود، صريحاً اعلام نمود كه عين همين رابطه نيز بين ظهور مخالفين جديد و افكار ، انقلابي، صدق مي‌كند. بر طبق بيانيه حزب كمونيست:

«تاريخ‌انديشه چه چيز ديگري غير از‌اين را اثبات مي‌كند كه خصوصيات توليد فكري، متناسب با تغيير توليد مادي، تغيير مي‌كند؟ افكار مسلّط هر عصر، همواره افكار طبقه حاكمه آن بوده‌اند. هنگا‌مي‌كه مردم از افكاري صحبت مي‌كنند كه جامعه را متحول و انقلابي ‌مي‌سازد، در واقع آنها بر‌اين واقعيت‌ها تأكيد ‌مي‌ورزند كه در درون جامعه كهن، عناصر جديدي پديد آمده‌اند و زوال افكار كهن حتي با اضمحلال شرايط قدي‌مي‌وجود (اجتماعي) نيز همگام است.

ماركس و انگلس در نوشته‌هاي بعدي خود، اظهارات نخستين نسبتاً تند خود را تعديل كردند كه غالباً در يك زمينه مشاجره‌اي به كار گرفته ‌مي‌شد. لذا، آنها مجبور شدند تا حد معيني، استقلال دروني تحولات آراء هنري، ادبي، مذهبي، سياسي و حقوقي را بپذيرند. درعين حال، آنان تأكيد داشتند كه رياضيات و علوم طبيعي از تأثير مستقيم زيربناي اجتماعي و اقتصادي بركنارند. افزون بر آن، آنان‌اينك پذيرفتند كه رو بناي فكري جامعه به سادگي انعكاسي از زيربناي آن نبوده بلكه در عوض ‌مي‌تواند عكس العمل متناوبي بر روي آن داشته باشد.

به هر تقدير، هنگا‌مي‌كه ديدگاههاي اوليه ماركس با سبك مزبور مورد تفسير مجدد قرار گرفت، به صورت قابل ملاحظه‌اي به يك ابزار انعطاف‌پذيرتري تبديل شد و برخي از اوصاف مشخّص كننده خود را نيز از دست داد. هنگا‌مي‌كه به شيوه جز‌مي ‌و خشك به تفسير افكار مي‌پرداخت، در واقع درصدد بود تا خود را به عنوان ابزاري خام و ناقص جهت استفاده در افشاي همه ‌انديشه‌هاي مخالف، عرضه دارد، ولي هنگا‌مي‌كه به تفسير معتدلي روي آورد، تشخيص تمايز آن از تلاشهاي غير ماركسي در تحليل كاركردي‌ انديشه‌ها را مشكل ساخت و همچنين، همانگونه كه مرتن خاطر نشان نمود. زماني كه ديدگاه ماركس در حالتي‌اين چنين انعطاف پذير بيان مي‌شود، باطل كردن آن براي هميشه، غيرممكن مي‌گردد. زيرا ممكن است هر جزء از داده‌ها را آنچنان تفسير نمود كه با آن ديدگاه جور‌ايد.

علي رغم همه‌اين مشكلات، شيوه‌هاي تحليل ماركس در‌اين بخش، همانند بسياري از بخشهاي ديگر، تأثير نيرومندي را (اگر چه غالباً پنهان) بر‌انديشه اجتماعي متأخّر آلمان به كار برده است. بخش اعظم كار ماكس وبر را ‌مي‌توان به عنوان كوششي بر روي ‌اين بخش از كار بزرگترين جامعه شناس آلماني ملاحظه نمود كه وي آمد تا خود را با ميراث ماركس و مشخّصاً با‌اين اظهار ماركس از "خوصيات اساسي نهفته در پس ظاهر" معرفت و افكار، وفق دهد. هردو ميراث ماركس و نيچه (و مشخصاً حملات روشنگرانه و افشاگرانه) (debunking attack) نيچه بر مسيحيت به عنوان فلسفه‌اي خدمتكار حسادت و رشك مالامال گروهها پائين منزلت جامعه (در فضاي ذهني آلمان قبل از جنگ جهاني اول بسيار بزرگ جلوه ‌مي‌كرد. ولي نهايتاً‌اين كار براي دو عالم آلماني يعني ماكس شلر) (max scheler) و كارل مانهايم (karl Mannheim) باقي ماند تا مجموعه‌هايي از تئوري را گسترش دهند كه در واقع اولين كار استادان و روشمند جامعه شناسي معرفتي به عنوان يك رشته عملي جديد را عرضه مي‌كند. اگر چه كارل مانهايم به دنبال كار ماكس شلر آمده است ولي مشاركت مانهايم در واقع اولين مواجهه در‌اين رشته محسوب مي‌شود. زيرا كه كار او به طور مستقيم‌تري با موضوع‌هاي اصلي‌انديشه ماركس مرتبط مي‌شود.

مانهايم و نسبيت گرايي عامّ (universal relativism)

مانهايم متعهد شد كه تفسي ماركس را كليّت بخشد به گونه‌اي كه عوامل مشاجره‌اي را از آن دور سازد. درنتيجه، او كوشيد تا ابزار كلي تحليل را تغيير دهد. يعني چيزي كه ابتدائاً براي ماركس حكم وسايل حمله عليه دشمنان را داشت، او مي‌خواست ابزاري بيافريند كه به طور موثّر در تحليل از ماركسيسم همچون در تحليل از هر سيستم ديگري از ‌انديشه، مورد استفاده قرار گيرد. هنگا‌مي‌كه در فرمول‌بندي ماركس توجه به كاركرد‌ ايدئولوژي در دفاع از حقوق ويژه طبقه و به تحريف و ابطال آرائي جلب شده است كه از موقعيت ممتاز طبقاتي متفكران بورژوازي نشأت يافته، آراءِ خود ماركس توسط ماركسيست‌ها به عنوان حقيقت و غير جانبدارانه ارزيابي مي‌گرديد، بدين خاطر كه آنها از طبقاتي برخاستند كه هيچ منافع ممتازي نداشته است تا از آن دفاع شود. بر طبق نظر ماركس، مدافعان وضع موجود به ناچار به آگاهي باطلي رهنمون شده‌اند، در حالي كه منتقدان آنها، كه به طبقه در حال ظهور كارگر منتسب‌اند، از چنين تأثيرات منحرف كننده‌اي آزاداند و از‌اين رو به آگاهي حقيقي تاريخي تحريف نشده، دسترسي دارند. ولي جهت‌يابي مانهايم در قبال شناسايي از طريق تضّاد، ‌اين احتمال را مجاز شمرد كه همه آراء و حتّي حقايق نيز وابسته‌اند، و از‌اين رو متأثر از شرايط اجتماعي و تاريخي جامعه‌اي هستند كه از آن ظاهر گشته‌اند. همين واقعيت مشابه كه هر متفكّري با گروه خاصي در جامعه انتساب دارد. يعني جامعه‌اي كه او در منزلت مشخصي را اشغال كرده و نقش‌هاي اجتماعي معيني را ‌ايفا مي‌كند. جهان بيني روشنفكرانه او را تحت تأثير قرار مي‌دهد.

«بشر از سطوح انتزاعي ذهن ژرف نگر، با اشياي‌اين جهان آن طوري كه هست مواجه نيست و نه آنها به عنوان موجوداتي تنها، ‌اين چنين انحصاري، با بشر مواجه‌اند. بلكه متقابلاً، آنها با همديگر و عليه يكديگر در گروههاي متنوع سازمان يافته عمل مي‌كنند، و  در چنين هنگام، آنها با يكديگر و عليه يكديگر مي‌انديشند.

لذا مانهايم به تعريف جامعه شناسي معرفتي به عنوان تئوري مشروط سازي‌انديشه به شرايط اجتماعي وجودي آن رهنمون گرديد. از نظر او، همه معرفتها و‌انديشه‌ها اگر چه به درجات متفاوت، به مكان و موقعيتي در داخل ساختار اجتماعي و فرآيند تاريخي مفيد ‌مي‌باشند، تنها در مواقعي خاص، گروه مشخصّي بيشتر ازساير گروهها مي‌تواند به شناخت پديده اجتماعي نايل شود. ولي هيچ گروهي قادر نيست كه به شناخت تام و كامل آن دسترسي يابد. (اگر چه مانهايم در مواقع متعددي‌اين آرزو را تأكيد نمود كه روشنفكران مستقّل، ممكن است در عصر ما، به ديدگاه واحدي، آزاد از تعينات و تحددات و جودي دست يابند. ) وظيفه‌اين رشته جديد‌اين بود كه ارتباط تجربي متقابل بين نقطه نظرات روشنفكري و موقعيتهاي ساختي و تاريخي را كشف نمايد. به هر تقدير، ديدگاه مانهايم از همان آغاز با حجم زيادي از انتقاد، خصوصاً در آن زمينه‌هايي كه به نسبيت گراي عام مي‌انجاميد، مواجه شد. گفته شده است كه اعتقاد به نسبيت گرايي و يا ربط گرايي (Relationism) واژه‌اي كه مانهايم آن را ترجيح ‌مي‌داد حاوي تنقاضي دروني است زيرا كه بايد "قطعيّت" خود را پيش فرض نمايد.

«جامعه شناسي معرفتي بايد اعتبار خود را از پيشفرض كند البته اگر اعتقاد مزبور داراي معنايي باشد.

حال اگر‌اين فرض پذيرفته شود كه همه‌انديشه‌ها با شرايط وجودشان تعيين مي‌شوند و از‌اينرو همه حقايق نسبي‌اند، ديگر‌ انديشه خود مانهايم نيز نمي‌تواند مدعي استثنايي ويژه باشد. در واقع مانهايم، بخصوص در نوشته‌هاي اوليه‌اش، باب چنين حملاتي را براي خود باز گذاشته بود. به هر حال به نظر مي‌رسد كه وي قصد نداشت به ‌اين مطلب اشاره كند كه "تعينات وجودي تنها يك نوع از همه انواع تعيناتي است كه جائي براي آزمون افكار در دوره‌هاي بعدي نمي‌گذارد. او صرحتاً بيان داشت كه در علوم اجتماعي همانند ساير رشته‌ها، ملاك نهايي حق يا باطل، در تحقيق و تفحص از عين خارجي يافت مي‌شود و جامعه شناسي معرفتي نمي‌تواند جايگزيني براي آن باشد".

به هر تقدير، مهم نيست كه چه بيدقتي‌ها و كمبودهاي روش شناختي گفته‌هاي مانهايم مورد داوري واقع شده‌اند. زيرا او مقداري مطالعات عيني بر روي موضوعاتي چون "انديشه محافظه كار" و رقابت بمثامبه يك پديده فرهنگي" از خود بر جاي گذاشت، كه حتي توسط كساني كه بر دستگاه نظري مانهايم معترض بودند، به عنوان مشاركت‌هاي مهم او تمييز داده شده است.

عامل‌هاي واقعي ماكس شلر « Scheler's real factors»

ماركس تأكيدات نخستين خود را برنقش عاملهاي طبقاتي و اقتصادي در تعيين افكار قرار داد و مانهايم نيز تصور مذكور را گسترش داد تا ساير گروه‌بنديها نظير نسل‌ها، گروههاي منزلت و گروههاي شغلي را شامل شود. ولي ماكس شِلر حتي از ‌اين مرحله هم فراتر رفت تا رشته عامل‌هاي كه در فرمهاي ‌انديشه موثّرند، را وسيع تر سازد. از نظر شِلر، امر مستقل (ذاتاً) پايدار (ولي صورتاً) تنّوع پذيري كه پيدائي افكار را تعيين كند وجود ندارد. بلكه در عوض، در خلال تاريخ، سلسله‌اي از عامل‌هاي واقعي تحقّق ‌مي‌يابندكه‌انديشه را مشروط به شرايط خود ‌مي‌سازند، در گروههاي بيسواد، خون خويشاوندي امر مستقّل و تنوع پذير مذكور را تشكيل مي‌دهد و پس از آن عاملهاي سياسي، و سرانجام در دنياي مدرن، عاملهاي اقتصادي به عنوان امور مستقّل و تغيير پذير به چيزهايي ملاحظه مي‌شوند كه ساخت‌هاي‌انديشه بدان مرتبطاند. شِلر چيزي را كه وي آنرا به عنوان طبيعت گرايي و نسبيت گرايي در تئوري پردازي دوران گذشته‌اين حوزه ملاحظه مي‌كرد، مردود دانست و اظهار داشت كه در‌اينجا نظ‌مي‌قاطع و معنوي از ارزشها و افكار وجود دارد كه عبارت است از قلمرو گوهرهاي جاودان (Eternal essences) كه به كلّي از واقعيت اجتماعي و تاريج مجزّا مي‌باشند. در مقاطع متفاوت تاريخي و در سيستم‌هاي متنوّع فرهنگي، عامل‌هاي واقعي متفاوتي مسلّط مي‌گردند. ‌اين عاملهاي واقعي "در راههاي معين و نظ‌مي‌قطعي، مجاري جريات ‌انديشه‌ها را گشوده و يا ‌مي‌بندند".

لذا جنبه‌هاي گوناگون حوزه جاودان گوهرها در مقاطع خاصي از زمان و در سيستمهاي فرهنگي معيني ‌مي‌تواند فهميده شود. در نتيجه شِلر فكر مي‌كرد كه با تمسك به عقيده افلاطوني مبني بر "حوزه جاودان گوهرهاي تغيير ناپذير (Unshanging essences) توانسته در الغاي مجدد نظريه نسبيت اجتماعي. فرهنگي موفق شود.

تئوري شِلر از گوهرهاي جاودان، ديدگاهي ماوراء طبيعي است و از‌ اينرو قابل اثبات عل‌مي‌نمي‌باشد. ولي پيشنهاد او براي بسط دادن سلسله عاملهاي وجودي ممكن است به عنوان منبع سيستمهاي معيني از آراء ملاحظه گرددكه قابل آزمون بوده و بالقوه براي تحقيق ثمر بخش باشد. مطالعات خود شلر حاوي مثالهاي مه‌مي‌از ثمر بخشي‌اين نوع از تفحص است. مثلاً مطالعات وي بر روابط متقابل بين سلسله مراتب اوضاع اجتماعي دنياي قرون وسطي و تصور قرون وسطايي از جهان، به عنوان سلسله مراتبي ناشي شده از خداوند، بين محتواي تئوري افلاطون از‌ايده‌ها، و سازمان رس‌مي‌آكاد‌مي‌افلاطون، بين رشد مدل‌هاي مكانيكي‌انديشه، رشد بوروژوازي و تيپ‌هاي گِزِلشافت از جامعه. (Gesellschaft types of society)

مشاركت‌هاي فرانسوي

اعانت اميل دوركهايم به جامعه شناسي معرفتي، به طور نسيبي تنها بخشي كوچكي از مجموع كارهاي علمي ‌او را شكل مي‌دهد. اگر چه برخي از اظهارات او در‌اين وادي با نظرات شناخت شناسانه‌اي آميخته است كه بيشتر صاحب نظران، آنها را سست مي‌دانند، مع هذا او برخي از حياتي‌ترين كارهاي تكامل بخش‌اين رشته را انجام داده است. دوركهايم در تلاش خود جهت بناي منشأ اجتماعي و كاركردهاي اصولي اخلاقي، ارزش‌ها و مذهب، و در توضيح خود از‌اين امور به عنوان شكلهاي متنوع بازنمودن‌هاي جمعي(Collective, representations) به ملاحظه تبيين اجتماعي مشابهي از فرمهاي اساسي طبقه‌بندي منطقي، و از خود دسته‌هاي بنيادين‌انديشه، رهنمون شده است. او كوشش نمود تا طبقه بندي‌هاي فضايي(Spatial) دنيوي و غيره رايج در ميان مردمان بي سواد را به حساب آورده و نتيجه گيري كند كه‌اين دسته‌بندي‌ها دقيقاً به سازمان اجتماعي آن مردم نزديك مي‌باشد. (Durkheim and mauss) او توصيه نمود كه دسته‌هاي نخستين مربوط به طبقات بشر است و دسته بندي از اعيان جهان طبعيت، امتداد آن طبقه بندي اجتماعي بنا شده‌در قبل بوده است. تمام حيوانات و اعيان طبيعي به عنوان متعلق به‌اين يا آن قبيله، طائفه، گروه بو‌مي‌و خويشاوندي طبقه بندي شده‌اند. افزون بر ‌اين، او بحث نمود كه اگر چه دسته بندي علمي ‌اكنون به صورت گسترده‌اي از ريشه‌هاي اجتماعي خود فاصله گرفته است، مع ذلك، همان حالتي كه ما اشياء را به عنوان وابسته به خانواده واحد دسته بندي مي‌كنيم، هنوز مي‌تواند به طور اساسي، منابع اجتماعي‌انديشه طبقه بندي كننده را آشكار سازد.

دو ركهايم در آخرين كتاب مهم خود يعني "صور ابتدائي زندگي ديني" به ‌ايده‌هاي پيشين مذكور خود بازگشته و براي تدارك تبيين جامعه شناسانه‌اي از همه مقولات بنيادين‌انديشه انساني، به خصوي مفهوم زمان و فضا كوشش نمود. او مدعي شد كه ‌اين مفاهيم تنها توسط جامعه انتقال نيافته بلكه آنها آفريده‌هاي اجتماعي مي‌باشند. جامعه در بدو تفكر منطقي خود، با شكل دادن مفاهمي ‌متعين مي‌شود كه آن تفكر منطقي را پديد مي‌آورد. و لذا سازمان اجتماعي جامعه بدوي در واقع مدلي است بر تشكيلات فضايي دنيايي كه آنرا احاطه كرده است. و مشابه آن، تقسيمات دنيوي ما از روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها همگون با تكرار دوري ‌آيين‌ها، جشن‌ها و رسم‌ها مي‌باشد «يك تقويم، نظم و هماهنگي فعاليت‌هاي جمعي را نشان مي‌دهد، در حالي كه در همان حال نيز، كاركرد آن، تثبيت انتظام آن مي‌باشد. »

به هر تقدير، عقايد دوركهايمي‌ مزبور، غالباً مورد مناشقه قرار گرفته است. مثلاً به‌اين نكته اشاره شد كه دوركهايم با تأكيد بيش از حد خود بر نظم‌هاي اجتماعي، اهميت نظم پديده‌هاي طبيعي را تقليل داده است كلودلوي اشتراوس به طور اساسي‌تر به ‌اين بحث پرداخت كه جامعه بدون سمبل گرايي نمي‌تواند موجود باشد ولي دوركهايم به جاي نشان دادن ‌اين كه چگونه ظهور ‌انديشه سمبليك، حيات اجتماعي را به طور كلي ممكن و ضروري ‌مي‌گرداند، به تلاش غير مترقّبه‌اي پرداخته تا مثلاً سمبل گرايي را از درون جامعه رشد دهد. جامعه شناسي نمي‌تواند منشأ‌انديشه سمبلك را توضيح دهد ولي بايد آنرا در بشر مسلم و بديهي فرض كند. اگر چه دروكهايم در اثبات ريشه‌هاي اجتماعي همه مقولات فكر و‌انديشه شكست خورد ولي مهم ‌اين است كه سهم مقدم او در مطالعه روابط متقابل بين سيستم‌هاي جزئي فكر و سيستم‌هاي تشكيلات اجتماعي مشخص گردد. به جاي برخي از قضاياي معرفت شناختي قابل بحث در كار دوركهايم، ‌اين بخش از مشاركت مذكور اوست كه تحولات بعدي جامعه شناسي معرفتي را تحت نفوذ خود گرفته است. در نتيجه، چين شناس بزرگ، مارسل گرانت هنگا‌مي‌كه مفاهيم زمان و فضا در‌انديشه باستاني چين را با چنين عامل‌هاي اجتماعي چون سازمان باستاني فئودال و تناوب‌هاي موزون فعاليت‌هاي گروهي متمركز و پراكنده، پيوند مي‌دهد، سرمشق‌هاي دروكهايمي ‌را به كار ‌مي‌گيرد. جين هريسون و فرانسيس كورنفورد مطالعات پيشين را با تعقيب عقايد ديني و آراء فلسفي يوناني تا به ريشه‌هاي آنها در مراسم تشريفاتي قبيله‌اي و ساختار قو‌مي‌قبايل يوناني، تجديد كرده‌اند. و سرانجام، موريس‌هالبواكس تلاش نمود تا اثبات كند كه چگونه حتي چنين فعاليت‌هاي ذهني به ظاهر شخصي و دروني چون خاطرات و روياها، براي نظام يافتگي خود منبعي استوار داخل زندگي گروهي افراد شركت كنند در آن، نياز مند است.

ادامه دارد.


  • پى‌نوشت‌ها

1. برگرفته شده از دائره المعارف بين المللي علوم اجتماعي، ديويدال سيلز، جلد7و8، تجديد چاپ

2. free press, repinted in 1942. 1972. International Encyclopedia of the social science,edited by David l. sills, the Macmilan company and the

2. The ory of the solial or existential conditioning of thonght.

pp. 191- 229.

3. Competition as a cul tural phenomenon(1923-1929) 1952

4. The Elementary forms of the Religious life ranulf 5391

5. براي مطالعه بيشتر در زمينه آراء ميد به بخش مربوط به او در دائره المعارف فوق مراجعه كنيد.