گناه و ترس‏آگاهي

گناه و ترس‏آگاهي

در انديشه كي‏ير كگارد

زينب اسلامي1

چكيده

كي‏ير كگارد فيلسوف و متفكر مسيحي كه به عنوان پدر اگزيستانسياليسم معاصر مشهور شده است، در زيركاوي‏هاي وجودي خود، آنجا كه به موضوع «ترس‏آگاهي» فلسفي انساني مي‏پردازد، معنا و مفهوم «گناه» را به عنوان مؤلّفه‏اي كه همواره با ترس‏آگاهي به ظهور و بروز مي‏رسد، آشكار مي‏كند. وي بر اين باور است كه ترس‏آگاهي منشأ و علت گناه نيست؛ چراكه انسان به واسطه انسان بودنش و نه به واسطه گناه‏كار بودنش، ترس‏آگاه است، اما همواره با او همراه است. همچنين بر اين باور است كه ترس‏آگاهي امري است مبهم و هنگامي كه در معرض بعضي مؤلّفه‏ها از جمله گناه قرار مي‏گيرد، خود را آشكار مي‏سازد. اين تحقيق با رويكرد نظري و كاوشي در آثار كي‏ير كگارد و با هدف تبيين معناي خاص گناه در فلسفه‏ورزي كي‏ير كگارد به عنوان يك فيلسوف مسيحي و نيز توضيح مسئله ترس‏آگاهي در بستر گناه و گناه‏كاري پرداخته است.

كليدواژه‏ها: گناه، ترس‏آگاهي، مسيحيت، تقصير، بي‏ گناهي، امكان، آزادي.

مقدّمه

مفهوم «ترس‏آگاهي» از جمله كليدي‏ترين مفاهيم انديشه كي‏ير كگارد است كه تا حدي موجب منحصر به فرد بودن انديشه او گرديده است. اين مفهوم و ملاحظات مربوط به آن، هنگامي كه با مفهوم گناه همراه شود، نتايج خاصي را به دنبال دارد و هنگامي بسيار مورد توجه قرار مي‏گيرد كه مفهوم گناه همراه با بار كلامي خود را عيان مي‏كند، و كي‏ير كگارد را به عنوان فيلسوف و در عين حال متألّه با چالش روبه‏رو مي‏نمايد. نخست به نظر مي‏رسد كه مفهوم ترس‏آگاهي با زيربناي فلسفي، سازگاري چنداني با گناه و تقصير با مبناي كلامي ندارد. كي‏ير كگارد به عنوان فيلسوف اگزيستانسياليست، يا مي‏بايد ميان اين دو مفهوم آشتي برقرار كند، و يا اينكه از بحث گناه و مباحث كلامي مشابه صرف‏نظر نمايد و يا دست‏كم آنها را در تعليق آورد. اما روشن است كه مسئله كي‏ير كگارد، همانا پرسش‏هايي فلسفي درباره مباحثي است كه بار كلامي دارد.

اهميت مسئله در نزد كي‏ير كگارد توجهي است كه وي به مسائل اگزيستانسياليسم، به ويژه مسائل اگزيستانسيال مسيحي دارد؛ فردي كه با مسائل ديني و الهياتي مواجه است و در عين حال، خواستار دريافت و فهم مواجهه ترس‏آگاهانه خود و موقعيت گناه‏كاري است. اين مسئله براي هر متألّه و فرد مذهبي، كه در پي پاسخ دادن به سؤالات خويش با مبناي فلسفي است، مطرح مي‏شود.

مفهوم‏شناسي

الف. ترس‏آگاهي

در باب مفهوم «ترس‏آگاهي» بايد گفت: از آن‏رو كه اين اصطلاح در علوم ديگري همچون روان‏شناسي نيز مورد مطالعه قرار مي‏گيرد، ممكن است تصور شود كه اين واژه در انديشه كي‏ير كگارد همان اضطراب، ترس و دلهره

روان‏شناختي است. آنچه از آثار كي‏ير كگارد برمي‏آيد اين است كه ترس‏آگاهي مورد توجه او غير از مفهوم روان‏شناختي آن است. وي مي‏نويسد: «مفهوم ترس‏آگاهي هرگز در روان‏شناختي مورد بحث قرار نمي‏گيرد و آن با ترس و يا مفاهيم مشابه ديگري كه معطوف به چيز معيني هستند، فرق دارد.»2 از نظر كي‏يركگارد، اضطراب روان‏شناسي ـ در واقع ـ همان مفهوم ترس و بيم و يا مفاهيم مشابه آن است كه فرد را وادار به فرار، دفاع و يا نگراني و دلواپسي مي‏كند. اما «ترس‏آگاهي» از ديدگاه فلسفي، مؤلّفه‏اي است كه فرد را وادار به ايستادن و پافشاري كردن و رويارو شدن مي‏كند. هرچند كي‏ير كگارد براي ملموس كردن و عيني نمودن مفهوم ترس‏آگاهي از بيان روان‏شناختي بهره مي‏جويد، اما معتقد است در دنيا چيزي مبهم‏تر و مغلق‏تر از مفهوم ترس‏آگاهي وجود ندارد.

نيز كي‏ير كگارد همواره ترس‏آگاهي را در ارتباطي ذاتي با گناه تبيين مي‏كند، اما مقصود وي اين نيست كه ترس‏آگاهي پيامد گناه است؛ چراكه او معتقد است: ترس‏آگاهي به دليل آنكه ذاتي آدمي است، پيش از ارتكاب گناه نيز در آدمي وجود داشته است. اوج ترس‏آگاهي لحظه‏اي است كه فرد هنوز گناه‏كار نيست و در بي‏گناهي به سر مي‏برد. هرچند درك مفهوم ترس‏آگاهي بدون طرح مقوله گناه ممكن نيست، اما وي معتقد است: ترس‏آگاهي آن‏گونه كه با گناه وارد دنيا مي‏شود، به همان ترتيب نيز مي‏تواند فرد را به كمال برساند و او را به فلاح و رستگاري نزديك سازد. از ديدگاه وي، روان‏شناسي نمي‏تواند به تبيين ترس‏آگاهي گناه بپردازد؛ چراكه براي تبيين آن بايد مقوله گناه به طور كامل توضيح داده شود.

ب. گناه

از ديدگاه مسيحيت، هر تفسيري از وجود انساني مشروط به شرح و گزارشي از ايده گناه است. كي‏ير كگارد مي‏نويسد: «اينكه من موجود هستم، پيش‏فرض ابدي جهان كهن است، اينكه من گناه‏كارم خودانگيختگي جديد آگاهي مسيحي است و اينكه من موجود هستم نمي‏تواند گناه‏كاري را اثبات كند.»3

افرادي كه با مفهوم «گناه» ناآشنا هستند، گاهي اوقات اين مفهوم را به صورتي اخلاقي مورد توجه قرار مي‏دهند؛ يعني فرض مي‏كنند گناه به عملي برمي‏گردد كه به گونه‏اي اخلاقي نادرست است. روشن است كه اعمال غيراخلاقي با اصطلاح گناه تعريف شوند، اما گناه مفهومي وسيع است كه نه تنها به اخلاق، بلكه به گفتار مذهبي نيز مربوط مي‏شود. براي مثال از نظر يهوديان، تخلّف از قانوني كه خدا از طريق موسي عليه‏السلام به بني‏اسرائيل ارائه كرده است، گناه محسوب مي‏شود. حقيقت، پيروي از اين قانون است و گناه به معناي تخطّي از آن. از سوي ديگر، مسيحيت بر عشق و ايمان تكيه مي‏كند. براي مثال، عشق نورزيدن به همسايه نوعي گناه محسوب مي‏شود. شناخت درست خدا از سوي ما به واسطه پرستش، شكرگزاري، تواضع و فروتني است. از اين‏رو، عقايدي همچون تكبّر، غرور و خودپسندي گناه است؛ زيرا بي‏توجهي و بي‏احترامي به خدا و اذعان كردن به عدم وابستگي به او در هر حال، گناه محسوب مي‏شود.

در تعاليم مسيحيت، ما اصالتا با تصور خدا به وجود مي‏آييم و از ارتباط آهنگين با او لذت مي‏بريم. داستان آدم عليه‏السلام و حوا به اين دليل مطرح مي‏شود تا بيان كند كه چگونه ما در حالت كمال، حضور خود را احساس مي‏كنيم. در اين داستان، مي‏بايد شرط گناه‏كاري تبيين شود: هنگامي كه آدم عليه‏السلام نافرماني خداوند كرد و ميوه درخت شناخت را خورد، گناه براي اولين بار وارد جهان شد و قسمتي از وجود انسان گرديد و نسبت انسان با خداوند مخدوش گرديد. اين داستان تأكيد مي‏كند كه گناه به واسطه خداوند به وجود نيامد، بلكه با خواست انسان و در تقابل با خداوند به وجود آمد. بر اساس داستان كتاب مقدّس، ما همگي فرزندان آدم هستيم؛ از اين‏رو، در طبيعت گناه‏كاري سهيم مي‏باشيم. اين بدان معنا نيست كه ما گاهي اوقات گناه مي‏كنيم، بلكه به اين معناست كه همه ما به طور بنيادين گناه‏كاريم، و دايم محتاج عفو و بخشش. و اين همان نظريه «گناه اوليه» است. برخي در نظريه گناه اوليه، به فرد درجه‏اي از آزادي براي غلبه بر گناه مي‏دهند، با اين بيان كه تنها جهات معيني از طبيعت بشري ـ مانند جسم و انگيزه‏هاي جسماني ـ با گناه تباه مي‏شود. هم سنّت اگوستين و هم لوتر مخالف اين ديدگاه هستند. آنها معتقدند: موجود بشري كاملاً گناه‏كار است. بنابراين، قادر نيست خود را با تلاش خويش از گناه برهاند. كنكاش كي‏ير كگارد نيز در باب گناه اين مبحث الهياتي را تصديق مي‏كند.

فهم كي‏ير كگارد از گناه متأثر از سنّت اگوستيني ـ لوتري است؛ زيرا تأكيد مي‏كند كه همه توانايي موجود بشري ـ انگيزه‏هاي حسي، تفكر عقلاني، متخيّله، عاطفه، اراده و مانند آن ـ متأثر از گناه است. بنابراين، ما براي نجات از گناه‏كاري بايد به سوي خدا برگرديم. اهتمام اصلي كي‏ير كگارد آن است كه درگير تفسير گناه مورد نظر آگوستين و لوتر نشود، اما قصد دارد اين مسئله را تشريح كند تا افراد به گناه‏كاري خويش به گونه‏اي روشن آگاه شوند. كي‏ير كگارد در يادداشت‏هاي خود مي‏نويسد: به طور كلي، اين نظريه آنچنان كه مطرح شد كاملاً صحيح است و من هيچ بحثي درباره آن ندارم؛ اختلاف نظر من در اين است كه چيزي بايد از اين نظريه حاصل شود.4

از نظر كي‏ير كگارد، اگر بر اساس نظريه مسيحيت همه ما بپذيريم كه گناه‏كاريم، اين بدان معنا نيست كه ما احتياج به تبيين گناه‏كاري خود به نحو ذهني نداريم.

يكي از دلايلي كه موجب مي‏شود ماموجودات انساني را گناه‏كار بناميم اين است كه از يك‏سو، گناه حالت يا شرط‏پايدارطبيعت‏بشري‏است‏و ازسوي‏ديگر،عمل‏خاصي است. آيا به راستي‏ماباانجام‏عمل خاص گناه‏كار مي‏شويم؟

زماني كه كي‏ير كگارد به موضوع گناه مي‏پردازد، شكاف ميان جايگاه الهياتي و فلسفي او آشكار مي‏شود. از ديدگاه الهياتي، او بسيار محافظه‏كار است و نمي‏خواهد درباره اين ادعاي جزمي بحث كند كه همه ما گناه‏كاريم. او به اين موضوع به عنوان پيش‏فرض زندگي مسيحي نظر مي‏افكند. اما از منظر فلسفي، معتقد است كه وجود پويا و آزاد همواره در فرايند «شدن» است و اين امر آن را از ثبات و پايداري جدا مي‏كند.

كي‏ير كگارد معتقد است كه ما بايد خود مسئوليت گناهان خود را به دوش بكشيم و منشأ گناهمان را در درون خودمان جست‏وجو كنيم. بر اساس كتاب مفهوم ترس آگاهي، نظريه جزم‏انگارانه گناه اوليه، تبيين مناسبي از گناه‏كاري بشريت عرضه نمي‏كند. از ديدگاه وي، نظريه جزم‏انگارانه گناه اوليه، مبنايي براي زندگي فردي فراهم مي‏آورد، اما به واقع گناه را تبيين نمي‏كند. در واقع ، تبيين كي‏ير كگارد از گناه‏كاري تبييني بديع است.5 وي معتقد است كه اعمال گناه‏كارانه به واسطه زيربناي ترس‏آگاهي به وجود مي‏آيد. در اين موارد، ترس‏آگاهي تنها يك حالت يا يك خلق نيست كه افراد معيني در زمان‏هاي معين آن را تجربه مي‏كنند، بلكه واكنشي مبنايي به آزادي است.

از نظر كي‏ير كگارد، گناهان به يك اندازه بديع و به يك اندازه آزادانه هستند و هر فردي به يك اندازه مسئول است. همچنان‏كه آدم در جنات عدن گناه را به جهان آورد، هر يك از ما گناه را به طور مداوم به جهان مي‏آوريم. به اين معنا، با گناه‏كاري هر فردي، گناه وارد جهان مي‏شود. در نتيجه، ترس‏آگاهي هنگامي به وجود مي‏آيد كه فرد از حالت معصوميت خارج شود.

از نظر كي‏ير كگارد، به دليل آنكه گناه اوليه در خارج از شرايط امكان انتخاب، آزادي و اراده رخ داده است، موجبات ترس‏آگاهي را فراهم آورده است.

زماني كه ما با آينده روبه‏رو مي‏شويم، با ترديد با آن مواجه مي‏شويم. اين عدم قطعيت و ترديد از آينده، ما را مجبور مي‏كند تا به امنيت حال چنگ بزنيم. ما به آينده، هم ترس‏آلود مي‏نگريم و هم نسبت به آن اميدواريم. اين روحيه در ما مفهوم ترس‏آگاهي را به وجود مي‏آورد. بنابراين، به زبان ساده مي‏توان گفت: از منظر كي‏ير كگارد ما گناه‏كار نيستيم، بلكه ما به واسطه ترس‏آگاهي گناه‏كار مي‏شويم.

ج. گناه موروثي

پرسش آغازين و بنيادين كي‏ير كگارد درباره گناه موروثي و رابطه آن با گناه اوليه آدم و هبوط انسان است. از منظر وي، در اين مورد خاص در طول تاريخ، وظيفه تبيين گناه موروثي و گناه اوليه آدم اغلب يكي گرفته شده است. اما نكته مهم در اين ميان آن است كه آيا اساسا چنين پيش‏فرضي صحيح است؟ «آيا مفهوم گناه موروثي با گناه اوليه به گونه‏اي متفاوت است كه فرد جزئي، تنها از طريق نسبتش با آدم، و نه از طريق نسبت اوليه‏اش با گناه، در ميراث گناه سهيم باشد؟ در اين حالت، آدم خارج از تاريخ قرار مي‏گيرد. بنابراين، گناه آدم بيش از چيزي در گذشته است، ولي گناه موروثي چيزي در حال است.»6

اگر معتقد باشيم گناه‏كاري ذاتا با آدم عليه‏السلام وارد جهان شد و او را مسئول همه گناهان بشر بدانيم، در اين صورت، آدم بيرون از نسل بشريت قرار مي‏گيرد و هرگز نسل بشريت آغاز نمي‏شود؛ زيرا با تصور آدم به عنوان جوهر ذاتي گناه، آدم فردي است كه پيش از تحقق گناه، گناه‏كار شده است؛ يعني به يك معنا، گناه‏كاري مقدّم بر گناه است. اما از آن رو كه گناه علت گناه‏كاري است و تقدّم علت بر معلول محال عقلي است، بايد گفت: گناه آدم او را گناه‏كار كرد.

آدم و حوا اغوا شدند. طبق صريح كتاب مقدّس، خدا هيچ انساني را اغوا نمي‏كند و از سوي هيچ كس هم اغوا نمي‏شود، اما هر انساني خودش، خودش را اغوا مي‏كند. پس اينجا سه گزاره وجود دارد: 1. خدا هيچ انساني را اغوا نمي‏كند؛ 2. خدا به وسيله هيچ شخصي اغوا نمي‏شود؛ 3. هر انساني خودش، خودش را اغوا مي‏كند.

آدم اولين انسان است. پيوند ما با آدم به واسطه زيبايي استحساني يا بلند نظري بزرگوارانه و يا شفقت غيورانه و مرام پرهيزگارانه ما نيست؛ مانند شيوه‏هايي كه يك كودك قصد مي‏كند به همراه پدرش گناه‏كار شود. حتي به سبب تمايلات اجباري نيز نيست، «بلكه به سبب تفكر است كه ما به سرعت به او معتقد مي‏شويم.»7 «آدم ضرورتامتفاوت با بشريت نيست؛ زيرا در اين حالت، هيچ بشري وجود ندارد. او بشر نيست؛ زيرا در اين حالت نيز بشري وجود نمي‏داشت. او خودش [و در عين حال] بشر است. بنابراين، آنچه آدم را تبيين مي‏كند، بشر را نيز تبيين مي‏كند و بعكس.»8

د. گناه اوليه

گناه اوليه يك گناه است، اما گناهي مانند هر گناه ديگر نيست. نيز با يك گناه متفاوت است، هر گاه يك گناه را در نسبت با دو گناه يا چند گناه فرض كنيم، گناه اوليه آدم، طبيعت كيفي را تقوّم مي‏بخشد. به بيان ديگر، اين گناه مولّد ترس‏آگاهي آدم است و اين ترس‏آگاهي جهشي كيفي است، در حالي كه ترس‏آگاهي فرد بعدي علاوه بر جنبه كيفي، داراي جنبه كمّي هم هست؛ يعني با گناه فرد بعدي، تاريخ نسل ديگري آغاز نخواهد شد. البته كي‏يركگارد كاملاً آگاه است كه تلقّي او از گناه اولي كاملاً متفاوت از تلقّي سنّتي عصر و زمانه اوست؛ چنان‏كه مي‏گويد: «بر طبق مفاهيم سنّتي، تفاوت ميان گناه اوليه آدم و ديگر انسان‏ها در اين است كه شروط گناه‏كاري آدم به عنوان يك نتيجه و پيامد است، اما گناه اوليه ديگر انسان‏ها گناه‏كاري را به عنوان يك حالت پيش‏فرض مي‏گيرند. به همين دليل، آدم واقعا خارج از بشريت قرار مي‏گيرد و بشريت با او آغاز نمي‏شود، بلكه خارج از او مي‏آغازد؛ چيزي كه بر خلاف همه مفاهيم است.»9

بدين‏روي، گناه اوليه يك گناه در معناي عددي آن نيست؛ چراكه در اين صورت هيچ تاريخي از آن نتيجه نمي‏شود. گناه در فرد و در بشر هيچ تاريخي نخواهد داشت؛ زيرا تناقض براي هر دو يكسان است. از سوي ديگر، صحيح است كه از طريق گناه اوليه آدم، گناه وارد عالم شد و گناه اوليه همه انسان‏هاي بعدي از طريق اين گناه وارد عالم شد، اما اين مطلب هرگز اهميتي ندارد و نمي‏تواند تأييد كند كه گناه اوليه آدم، بزرگ‏تر و مهم‏تر است و يا گناه ديگر انسان‏ها كوچك‏تر و كم‏اهميت‏تر مي‏باشد.

كي‏ير كگارد معتقد است داستان پيدايش گناه اوليه در زمانه‏اي كه او در آن مي‏زيست، تا حدي داستاني اسطوره‏اي است؛ چراكه آنچه جايگزين پيدايش به معناي دقيق مي‏شود، دقيقا يك اسطوره است، و آن هم اسطوره‏اي ضعيف. او تصريح مي‏كند: «گناه وارد عالم شد با يك گناه.»10 و بي‏راه نيست كه مي‏گويد: «وقتي فاهمه بهاسطوره روي آورد، نتيجه به ندرت چيزي بيش از يك صحبت كوتاه است.»11

اگر كسي بخواهد گزاره «با گناه اوليه، گناه وارد عالم شد» را به نحو دقيق و در عين حال صحيح تبيين كند، بايد بگويد: با گناه اوليه، گناه‏كاري وارد عالم شد. اما اين اتفاق براي فرد ديگري رخ نداده است؛ يعني با گناه اوليه هيچ‏كس ديگري جز آدم، گناه‏كاري وارد عالم نشد. گناه آدم، گناه موروثي است. اما گناه مورورثي در آدم همان گناه اوليه است. بدين‏سان، اين سؤال مطرح مي‏شود كه آيا آدم تنها فردي است كه هيچ تاريخي ندارد؟ كي‏ير كگارد در پاسخ مي‏گويد: «اگر اين‏گونه است، نسل بشر طليعه‏اش را با فردي آغاز مي‏كند كه يك فرد نيست. بنابراين، مفهوم بشريت و مفهوم فرد هر دو باطل مي‏شود. اگر هر فرد ديگري در نسل بشر بتواند با تاريخش اهميتي در تاريخ بشر داشته باشد، آن‏گاه آدم نيز آن اهميت را دارد. اگر آدم اين اهميت را تنها به واسطه گناه اوليه داشته باشد، مفهوم تاريخ باطل مي‏شود؛ يعني تاريخ پايان مي‏يابد، در همان لحظه‏اي كه آغاز مي‏شود.»12 به همين دليل است كه نسلبشر با هر فردي از نو آغاز نمي‏كند؛ چراكه در اين حالت ممكن است هيچ بشري ديگر نباشد، اما فرد با نسل بشر از نو آغاز مي‏كند. و اگر قبول كنيم كه نسل بشر با فردي كه خارج از نسل بشر قرار گرفته است، آغاز مي‏شود، همان اندازه اسطوره فاهمه تحقق يافته است كه قبول كنيم گناه‏كاري به طريق ديگري غير از گناه اوليه وارد جهان شده است.

ه . بي‏گناهي

كي‏ير كگارد تصريح مي‏كند كه آدم اولين فرد است. او معتقد است: در بي‏گناهي انسان‏هاي بعدي (پس از آدم و حوا) يك مفهوم مبهمي وجود دارد. موشكافي اخلاقي نشان مي‏دهد كه انسان‏ها فرصت‏هاي خويش را غنيمت مي‏شمرند تا از همه چيز فرار كنند، اما بي‏گناهي تنها و تنها با گناه از بين مي‏رود. همه انسان‏ها ذاتا بي‏گناهي را مانند طريقي كه آدم از دست داد، از دست مي‏دهند.

پس بي‏گناهي، برخلاف بي‏واسطگي هگلي، چيزي نيست كه بايد رفع شود، بلكه چيزي است كه كيفيتش بايد رفع شود؛ چيزي است كه به معناي واقعي وجود ندارد. بي‏واسطگي با واسطه رفع نمي‏شود، بلكه بي‏واسطه در همان لحظه بي‏واسطگي رفع مي‏شود. بنابراين، رفع بي‏واسطگي، يك تغيير حال در زمان يا يك تغيير حال در جهت مخالف واسطه است: «بي‏گناهي چيزي است كه با يك متعالي باطل مي‏شود، دقيقا به خاطر اينكه چيزي است.»13

هنگامي كه بي‏گناهي با امر متعالي باطل مي‏شود، چيزي متفاوت از آن خارج مي‏شود. بي‏گناهي يك كيفيت است؛ حالتي كه مي‏تواند خوب دوام داشته باشد. بنابراين، شتاب‏زدگي منطقي براي دفع كردن آن بي‏معناست.

از ديدگاه كي‏ير كگارد، داستان پيدايش تبيين درستي از بي‏گناهي به دست مي‏دهد. بي‏گناهي بي‏خبري است. بي‏گناهي به هيچ روي وجود محض بي‏واسطه نيست، بلكه بي‏خبري است. در بي‏گناهي، آدم به عنوان روح، يك روح رؤيايي است. در حيوانات تفاوت‏هاي جنسيتي به طور غريزي توسعه داده مي‏شود، اما در مورد موجود انساني اينچنين نيست؛ زيرا او سنتز است. روح سنتز را مسلم مي‏گيرد. براي اين كار، بايد در آن به طور متمايز نفوذ كنند و نقطه نهايي شهوت‏انگيزي دقيقا جنسيتي است.14 بدين ترتيب، روح كامل، بدون تاريخ و بدونتمايلات جنسي است. از اين‏رو، تمايلات جنسي در رستاخيز از ميان مي‏رود. بنابراين، يك فرشته هيچ تاريخي ندارد؛ ميكائيل پيغام‏ها را دريافت مي‏كند و آنها را اجرا مي‏كند؛ با اين حال، اين پيغام‏ها تاريخ او نيست.

از نظر كي‏ير كگارد، تنها كسي كه با بي‏گناهي غصه گناه‏كاران را خورد، مسيح عليه‏السلام بود. در واقع، او به عنوان يك تقديري كه بايد تحمل كند، غصه گناه‏كاري را خورد.

كي‏ير كگارد پس از توضيح مفصل و پيچيده‏اي كه در باب گزاره «بي‏گناهي بي‏خبري است» مي‏دهد، به چگونگي از دست رفتن آن مي‏پردازد. از نظر او، بررسي ديدگاه‏هاي نظريه‏پردازان تنها به اتلاف وقت مي‏انجامد؛ زيرا تا اندازه زيادي همه چيز خارج از تاريخ قرار مي‏گيرد.

كي‏ير كگارد مي‏گويد: «به راستي قوي‏ترين و در عين حال، مثبت‏ترين اصطلاحي كه كليساي پروتستان براي حضور گناه موروثي در انسان به كار مي‏برود، اين است كه به طور دقيق، او با تمام انسان‏ها كه به طريق طبيعي به دنيا مي‏آيند، با گناه به دنيا مي‏آيند؛ يعني بدون ترس خدا، يعني بدون اعتماد به خدا، و با شهوت. با وجود اين، نظريه پروتستان يك تمايز ماهوي ميان انسان بعدي و آدم مي‏گذارد.»15

از نظر كي‏ير كگارد، معصوميت آن بي‏خبري ساده‏لوحانه‏اي است كه هيچ‏يك از ايمان و گناه در آن معنايي ندارد. با گناه، جنسيت و امر شهواني مطرح مي‏شود و فرد در انتهاي آگاهي از آن قرار مي‏گيرد. در اين حالت، اساسا معصوميت وجود ندارد و امكان آن نيز امر متناقض است. بدين ترتيب، به محض تحقق گناه، معصوميت از ميان مي‏رود.

از ديدگاه كي‏ير كگارد، اولين كيفيت معصوميت، بي‏خبري است و اين بي‏خبري همان پارسايي است؛ يعني پيش از آنكه فرد مرتكب گناه شود، روح او در اوج معصوميت و در اوج تركيب است و او با جسم نه به عنوان جسم به خودي خود، بلكه با جسم به عنوان يك تفاوت جنسي تركيب مي‏شود. در نتيجه، پارسايي همان آگاهي از تفاوت جنسي است. اين تفاوت جنسي به معناي تمايل جنسي و امر شهواني نيست كه در مواجهه با جنس ديگر ظهور كند، بلكه اين تفاوت در درون روح آگاه است. نكته تعجب‏آور اين است كه روح آگاه در بالاترين نقطه تركيب (سنتز) نمي‏تواند به خودش آگاهي داشته باشد. تفاوت جنسي امري متفاوت با روح آگاه است. بدين سان، ترس‏آگاهي، هيچ اثري از امر شهواني نيست، بلكه فقط گونه‏اي شرم است؛ شرم از هيچ. جريحه‏دار شدن شرم عميق‏ترين درد است؛ زيرا تبيين‏ناپذيرترين آنهاست.

ترس‏آگاهي به عنوان تبيين گام به گام گناه موروثي

ترس‏آگاهي پيش از تحقق گناه وجود داشته است؛ از همان لحظه‏اي كه آدم با منع روبه‏رو شد. هرچند كه اين ترس‏آگاهي پس از گناه هم وجود دارد. «گناه در ترس‏آگاهي وارد شد. البته، گناه به نوبه خود ترس‏آگاهي را به همراه دارد. مطمئنا واقعيت گناه، واقعيتي است كه دوامي ندارد. از يك‏سو، تدام گناه، امكاني است كه ترس‏آگاهي را موجب مي‏گردد. از سوي ديگر، امكان رستگاري چيزي است كه فرد هم عاشق آن است و هم از آن مي‏ترسد؛ زيرا اين هميشه رابطه ممكن فرديت است. تنها هنگامي كه رستگاري ممكن مي‏شود، اين ترس‏آگاهي مقهور مي‏شود.»16

اما علاوه بر امكان گناه، امكان تداوم گناه و امكان رستگاري و نجات نيز وجود دارد. چنان‏كه گذشت، با تحقق هر گناه، امكاني به واقعيت مبدّل مي‏شود. اما تداوم همين واقعيت مرهون امكاناتي است كه هنوز واقع نشده است. پس علت واقعي ترس‏آگاهي همان امكان است. هرچند واقعيت گناه، امكان گناه را نابود مي‏كند، اما امكانات تازه‏اي را فراهم مي‏آورد؛ يعني امكان تداوم گناه كه ترس‏آگاهي نيز با آن سر برمي‏آورد و آن خود نيز امكان ديگري را پيش روي فرد مي‏نهد كه آن همان امكان رستگاري و فلاح است؛ يعني ترس‏آگاهي هم علت گناه است و هم امكان فلاح را با خود به ارمغان مي‏آورد. از اينجاست كه ترس‏آگاهي نه تنها ذاتي انسان است، بلكه انسان هيچ‏گاه آرزوي رهايي از آن را نيز در سر نمي‏پروراند.

با اين حال، كي‏ير كگارد بر جنبه ترس‏آگاهي فرد بعدي نيز تأكيد مي‏كند؛ زيرا با واقعيت يافتن هر گناه، يك جهش كيفي صورت مي‏پذيرد، و بدين‏سان، ترس‏آگاهي كيفي نيز رخ مي‏نمايد. هرچند كه به تبع آن به گونه‏اي ناخودآگاه جنبه كمّي ترس‏آگاهي نيز نمايان مي‏شود. «ترس‏آگاهي به دو نوع معنا مي‏شود: ترس‏آگاهي در آنچه فرد گناه را با جهش كيفي مطرح مي‏سازد و ترس‏آگاهي‏اي كه با گناه وارد دنيا مي‏شود و همچنين مطابق با آن، هر زماني گناه مي‏كند، ترس‏آگاهي به طور كمّي وارد دنيا مي‏شود.»17

فرد مسيحي همواره در ترس‏آگاهي مي‏زيد؛ زيرا در اين ترس‏آگاهي لحظه‏اي غفلت، او را از ايمان بازمي‏دارد؛ چراكه او پيوسته محصور ميان دو امكان است: امكان گناه و امكان ايمان كه هر يك در تقابل با ديگري است. اين تقابل براي زمان پس از معصوميت است. در معصوميت، فرد نه امكان گناه را دارد نه امكان ايمان. بلكه در آگاهي است كه امكان گناه و ايمان براي فرد مطرح مي‏شود و اين آگاهي است كه ترس‏آگاهي را براي او فراهم مي‏كند. به دليل آنكه ترس‏آگاهي از ابتدا با فرد همراه بوده است، نهايت ايمان ـ رستگاري ـ نيز با او همراه است. درست است كه در رستگاري امكان گناه وجود ندارد و رابطه ديالكتيك‏گونه ايمان و گناه، و تقابل اين دو از بين مي‏رود، اما با وجود اين، ترس‏آگاهي از ميان نمي‏رود، هرچند معناي ديگري مي‏يابد. «با تحقق رستگاري، ترس‏آگاهي، به همراه امكان پشت سر گذاشته مي‏شود. اين به آن معنا نيست كه ترس‏آگاهي از بين مي‏رود [بلكه به اين معناست] وقتي به درستي به كار گرفته مي‏شود، نقش ديگري را ايفا مي‏كند.»18 در مرحله رستگاري،ترس‏آگاهي معناي ديگري به خود مي‏گيرد كه كي‏ير كگارد از آن به «شور و اشتياق» تعبير مي‏كند و آن ترس‏آگاهي رهايي از گناه و تقصير و طلب كمال است.

ترس آگاهي عيني و ذهني

با تأمّل اوليه بر عبارت «ترس‏آگاهي عيني» روشن مي‏شود كه اصطلاح «ترس‏آگاهي ذهني» نيز در تفكر كي‏ير كگارد محتمل است. وي با نشان دادن تمايز ميان ترس‏آگاهي عيني و ذهني، سعي در روشن كردن معاني اين دو مفهوم دارد. «تمايز ميان ترس‏آگاهي عيني و ذهني مربوط به تعمق در مورد دنيا و حالت بي‏گناهي فرد بعدي است.»19وي با تأكيد بر ظهور گناه در هستي و طبيعتي غير از هستي انساني و نيز به واسطه بي‏گناهي و معصوميتي كه پس از ورود گناه به دنيا مي‏توان در مورد فرد بعدي به كار برد، ترس‏آگاهي را به دو مفهوم عيني و ذهني تقسيم مي‏كند. از سوي ديگر، هرچند با توجه به معتقدات مسيحيت و پيش‏فرض گناه‏كاري، اطلاق بي‏گناهي به فرد بعدي، چندان اطلاق صحيحي نيست، اما با تمايزي كه كي‏ير كگارد ميان گناه اوليه و گناه موروثي قايل مي‏شود، اين نكته نيز قابل تبيين است.

كي‏ير كگارد با تمايز صريح ميان ترس‏آگاهي ذهني و عيني، گناه‏كاري را از فرد به كل دنيا و به طور دقيق‏تر، به طبيعت تسرّي مي‏دهد. وي معتقد است: گزاره «با گناه آدم، گناه‏كاري وارد جهان شد»، حاوي يك انعكاس بيروني است كه در طبيعت نمودار مي‏شود؛ يعني به واسطه آدم يا به طور دقيق‏تر به واسطه گناه‏كاري آدم، طبيعت و همچنين نسل بشر تحت گناه قرار مي‏گيرند. انعكاس اين امر در عالم منجر به ترس‏آگاهي مي‏شود و امكان اين نوع ترس‏آگاهي، موجب اشتياقي براي بيرون آمدن از ترس‏آگاهي مي‏گردد كه خود، بار ديگر ترس‏آگاهي را افزون مي‏كند. «ترس‏آگاهي ابتدا مي‏تواند به درستي ترس‏آگاهي عيني ناميده شود. ترس‏آگاهي عيني به وسيله خلقت پديد نمي‏آيد، بلكه به واسطه اين حقيقت به وجود آمده است كه خلقت به خاطر گناه آدم، در پرتو كاملاً متفاوتي قرار گرفته است و تا هنگامي كه به ورودش به دنيا ادامه مي‏دهد، امر حسي / شهوت‏انگيزي دايم تنزّل مي‏يابد تا گناه‏كاري معنا شود.»20

وارد شدن گناه به دنيا، تنها موجب گناه‏كاري انسان و فرزندان بشر نمي‏شود، بلكه كل آفرينش را دربر مي‏گيرد؛ چراكه طبيعت همانند جنسيت به واسطه گناه‏كاري آدم پيدا مي‏شود؛ يعني دقيقا همان حكمي كه بر فرد جاري است بر طبيعت نيز جاري است و اين خود يكي از جلوه‏هاي عميق اگزيستانسياليسم در فلسفه كي‏ير كگارد است. وي مي‏گويد: «گناه با آمدن در دنيا، براي كل آفرينش اهميت پيدا مي‏كند. من اين تأثير گناه در يك هستي غير انساني را ترس‏آگاهي مي‏نامم.»21 نيز مي‏گويد:«ترس‏آگاهي آن‏گونه كه در آدم ظاهر شد، هرگز دوباره ظاهر نخواهد شد؛ چون به واسطه او گناه‏كاري وارد دنيا شد. از اين‏رو، ترس‏آگاهي آدم دو جنبه دارد: ترس آگاهي عيني در طبيعت و ترس‏آگاهي ذهني در فرد.22

به اعتقاد كي‏ير كگارد، كساني كه با گفتن عبارت كه «با گناه آدم، گناه‏كاري وارد دنيا شد» خويشتن را خلاص مي‏كنند و آدم و گناه او را بدترين گناه مي‏دانند، سخت در اشتباهند. او مي‏گويد: در اين مورد قياس مع‏الفارق وجود دارد؛ زيرا فرق است ميان فردي كه از او در مورد چيزي كه نمي‏داند سؤال كنيم با كسي كه مي‏داند و با بي‏خبري دروغين، مرتكب گناه جديدي مي‏شود. گناه فرد بعدي كه با علم و آگاهي از معناي گناه، گناه جديدي را مرتكب مي‏شود و سعي مي‏كند با پيش‏فرض قرار گرفتن گناه آدم خود را بي‏گناه جلوه دهند، سنگين‏تر است يا گناه آدم؟ بدين سان، بي‏گناهي و معصوميت فرد بعدي، نه با مقصر دانستن آدم، بلكه با آگاهي صحيح از گناه موروثي قابل توجيه است.

از سوي ديگر، معناي معصوميت و بي‏گناهي در فرد بعدي همانند آدم عليه‏السلام است و تفاوت آن صرفا در جنبه كمّي موضوع است نه در جنبه كيفي؛ زيرا فرد با توجه به ظهور متناهي و كرانمند خويش، صفت نامتناهي وجودي‏اش را به عنوان «امكان قادر بودن» كشف مي‏كند و اين آگاهي، ترس‏آگاهي را براي او به ارمغان مي‏آورد كه همان هيچ چيز است ـ هرچند بي‏گناهي با بي‏خبري در ارتباط است و بي‏خبري كه مطابق با هيچ چيز است، ترس‏آگاهي دانسته مي‏شود. اما اساسا اين بي‏خبري عين آگاهي است. اين حالت همچنان‏كه در آدم حاضر است، در فرد بعدي نيز بدون هيچ تفاوتي وجود دارد. ميان لحظه‏اي كه فرد هنوز گناه‏كار نيست و لحظه‏اي كه گناه‏كار مي‏شود، لحظه گنگ و مبهمي وجود دارد و ترس‏آگاهي است كه اين دو لحظه را به هم پيوند مي‏زند.

كي‏ير كگارد مي‏گويد: حوا به دليل رابطه آفرينش از آدم مشتق شده و به لحاظ كمّي «بيشتر» است؛ پس به اين ترتيب، حوا فرد بعدي است، هرچند آنچه اشتقاق مي‏يابد، هرگز به كمال يافتگي اصيل نيست. اما به هر حال، اينجا تفاوت صرفا كمّي است. هر فرد بعدي بالضروره مانند فرد اول اصيل است. اما انباشت كمّي، حسي بودن را در آفرينش افزايش مي‏دهد و از آن‏رو كه درجه حسي بودن مطابق با درجه ترس‏آگاهي است، به همان ترتيب نيز ترس‏آگاهي بيشتر مي‏شود، اما ترس‏آگاهي بيشتر دلالت بر متفاوت بودن اين حالت با حالت آدم نيست.

برخلاف تصور عامه، احساسي بودن، نه تنها به معناي گناه‏كار بودن نيست، بلكه بعكس، عمق روح آگاه است كه فرد را به آگاهي بيشتر و ترس‏آگاهي بيشتر مي‏خواند. «بنابراين، احساسي بودن، گناه‏كار بودن نيست، بلكه راز مجهولي است كه ترس‏آگاهي را به وجود مي‏آورد؛ از اين‏رو، داستان آفرينش با يك "هيچ چيز تبيين‏ناپذير" همراه مي‏شود كه همان هيچ چيز ترس‏آگاهي است.»23

مفروض اين است كه به دليل اشتقاق‏يافتگي زن، وي از مرد ضعيف‏تر است. تفاوت آدم و حوا در اين است كه ترس‏آگاهي بيشتري در حوا انعكاس يافته است. از اين‏رو، زن حسي‏تر از مرد است و داراي ترس‏آگاهي بيشتري است. كي‏ير كگارد معتتقد است: حسي‏تر بودن زن به لحاظ زيباشناختي مسئله مهمي نيست، هرچند كه حساس بودن حالت آرماني است و مي‏تواند از ديدگاه زيباشناختي مورد توجه قرار گيرد؛ چنان‏كه اين امر در ساختار فيزيكي او هويداست. اما وي معتقد است كه پرداختن به اين موضوع، مسئله علم روان‏شناختي است؛ زيرا در اين حالت جسم بيشتر از روح آگاه مورد توجه قرار مي‏گيرد. «بنابراين، من بايد او را به نحو اخلاقي تحت جنبه ايده‏آلش معرفي كنم كه آن توليدمثل است و خاطرنشان كنم كه اين موقعيت كه وجه ايده‏آل اوست به طور دقيق‏دلالت‏داردبراينكه‏اواحساسي‏ترازمرداست.»24

كي‏ير كگارد ترس‏آگاهي آزادي را نه به دليل ضعف و ناتواني جسماني فرد، بلكه به واسطه عمق و عظمت توانايي او مطرح مي‏كند. او در هنگام بحث در مورد «بيشتر» بودن ترس‏آگاهي زن، اين «بيشتر» را نه از جنبه ضعف يا نقص زن، بلكه به دليل آزادتر بودن زن و به بيان دقيق‏تر، آزادتر بودن روح آگاهش مي‏داند و مي‏گويد: «در اين زيركاوي، ترس‏آگاهي هميشه در جهت آزادي تصور شده است.»25

زن ترس‏آگاه‏تر از مرد است. اما ترس‏آگاه‏تر بودن او به دليل قدرت بدني كمتر او نيست؛ زيرا اين نوع ترس‏آگاهي مورد نظر كي‏ير كگارد نيست. زن از آن حيث كه حسي‏تر از مرد است، ترس‏آگاه‏تر است. «به واسطه گناه آدم، گناهكاري وارد دنيا شد، و براي آدم جنسيت به معناي گناه‏كاري شد... با اين حال، اگرچه بي‏گناهي نه تنها سادگي است، بي‏خبري نيز هست. به مجرّد اينكه جنسيت به آگاهي خطور كرد، سخن گفتن از ساده‏لوحي بي‏فكري است.»26 دليل ديگر حسي‏تر بودن و ترس‏آگاه‏تر بودنزن از مرد، توانايي توليدمثل اوست. كي‏ير كگارد معتقد است: زن با ترس‏آگاهي به كمال مي‏رسد. اما اين حقيقت كه زندگي زن با توليدمثل به كمال مي‏رسد، دقيقا به اين معناست كه او حسي‏تر است.27 وي بر اين باور است كهترس‏آگاهي اصطلاحي است براي كمال طبيعت بشر. و دليل به كمال رسيدن زن به هنگام توليدمثل اين است كه زن به بالاترين نقطه اوج تركيب مي‏رسد. به اين ترتيب، در انتهاي تركيب جسم و نفس قرار مي‏گيرد و روحش به لرزه درمي‏آيد. پس لحظه توليدمثل اوج ترس‏آگاهي زن است؛ زيرا اين بار نه تنها از لحاظ كيفي، بلكه از لحاظ كمّي نيز ترس‏آگاه‏تر از مرد است. از جهت كمّي ترس‏آگاه‏تر است؛ زيرا با تولد نوزاد، فرد ديگري بر نسل بشر افزوده مي‏شود كه تمام ويژگي نسل را از جمله ترس‏آگاهي به همراه دارد. و از جهت كيفي ترس‏آگاه‏تر است؛ زيرا به هنگام تولد ارتباط زن با مرد در حال قطع شدن است و زن نسبت به اين موجود جديد احساس مسئوليت و تعهد مي‏كند. «دقيقا از آنجا كه حسي بودن در اينجا به عنوان "بيشتر" تعين پيدا مي‏كند و ترس‏آگاهي روح در قبول مسئوليت براي احساسي بودن به ترس‏آگاهي بدل مي‏شود.»28

در نهايت، غايت‏القصواي همه اين براهين و تبيين‏ها براي كي‏ير كگارد در اين جمله خلاصه مي‏شود: «ترس‏آگاهي در باب گناه، گناه را توليد مي‏كند.»29 در نظركي‏ير كگارد، اگر ميل به شر، شهوت‏پرستي و مانند آنها به طور فطري در فرد وجود داشته باشد، هيچ ابهامي وجود ندارد كه فرد هم گناه‏كار مي‏شود و هم بي‏گناه.

كيرگور معتقد است: احساسي بودن ممكن است بر گناه‏كاري دلالت كند؛ يعني دلالت بر شناختي غامض از آن و نيز دلالت بر شناختي غامض از هر چيز ديگري كه گناه ممكن است بر آن دلالت كند؛ به اين معنا كه اصالت فرد طرد شود و فرد بي‏درنگ خويشتن را با نسل بشر و تاريخش خلط كند. هرچند كه كي‏ير كگارد تصريح مي‏كند: «ما نمي‏گوييم كه احساسي بودنْ گناه‏كاري است، اما آن گناه احساسي بودن را گناه‏كاري مي‏كند.»30 درواقع، براي فرد حسي بودن دلالت بر گناه‏كاري نيست، اما اين شناخت ترس‏آگاهي بيشتري به فرد مي‏دهد.

در علم جديد، گناه همان خودخواهي است. اما اين معنا نامفهوم و غيرقابل درك است؛ زيرا اولاً، خودخواهي و غرور، دلالت مي‏كند بر فرد جزئي، كه تنها به عنوان فرد جزئي شناخته مي‏شود و اگر تحت مقولات كلي مورد توجه قرار گيرد، ممكن است بر هيچ چيزي دلالت نكند. ثانيا، در اين معنا، هيچ شرحي بر تمايز ميان گناه و گناه موروثي داده نشده است. ثالثا، به محض اينكه فرد بخواهد به طور علمي درباره خودخواهي صحبت كند، همه چيز به توتولوژي مي‏انجامد.31 رابعا، در گناه و باگناه است كه خودخواهي به وجود مي‏آيد. خامسا، در اين معنا، معناي جنسيت و اهميت آن مشخص نمي‏شود.

براي تبيين معناي خودخواهي، ابتدا بايد معناي «خود» را روشن كنيم. اما چنان‏كه معلوم است، تنها هنگامي كه مفهوم جزئي مفروض مي‏شود، مي‏توان صحبت از خودخواهي كرد. به هر حال، با اينكه ميليون‏ها از اين «خود»ها زندگي كرده‏اند، اما علوم به توصيف كلي مي‏پردازند «و اين حيرت‏انگيزي زندگي است كه هر انساني كه مراقب خودش است، مي‏داند آنچه را كه هيچ علمي نمي‏داند؛ زيرا او مي‏داند كه خودش است و اين عمق آن‏چيزي‏است‏كه‏يونانيان‏خودرابشناس‏مي‏دانند.»32

ترس‏آگاهي بي‏روحي

ترس‏آگاهي حالت نهايي روان‏شناسانه‏اي است كه از آن، گناه در جهشي كيفي بيروني مي‏جهد. با اين حال، در مسيحيت تمام معناي شرك و كفر و تكرار آن، در تعيّن صرف كمّي قرار دارد كه از آن، جهش كيفي گناه بيرون مي‏آيد. اما اين حالت بي‏گناهي نيست، بلكه از منظر روح آگاه دقيقا گناه‏كاري است.

از منظر كي‏ير كگارد، بي‏روحي آن جنبه هستي فرد است كه روح آگاه، خودش را در تركيب پنهان مي‏كند و يا كنار مي‏كشد و به طور دقيق‏تر، ويژگي دروني آن يعني آگاهي را از دست‏مي‏دهد.درواقع،ترس‏آگاهي‏دربي‏روحي نيز حضور دارد، اما در آن مخفي و پنهان شده است.

شايد در نگاه اول، اين نوع جهت‏گيري كي‏ير كگارد با جهت‏گيري‏هاي ديگرش كه ترس‏آگاهي را ذاتي موجود انساني مي‏دانست، در تقابل قرار گيرد. اما با توجه به روح كلي حاكم بر انديشه او، اين تناقض مرتفع مي‏گردد. چنان‏كه از منظر او، وجود داشتن و هستي داري در لحظه‏هاي تصميم و انتخاب ظهور مي‏يابد. پس ظهور اين حقيقت بدون امر عملي، به معناي بي‏ظهوري و به وجهي افراطي‏تر بي‏وجودي است. بدين ترتيب، هنگامي كه روح، آگاهي خودش را در مقابل امر اهريمني پنهان مي‏سازد، بي‏روحي ظهور مي‏كند و در نتيجه، ترس‏آگاهي ملازم با آن هم، ترس‏آگاهي غير ترس‏آگاهانه است. بنابراين، با اين تحليل روشن مي‏شود كه در بي‏روحي ترس‏آگاهي وجود ندارد، هرچند كه با تحليل كامل‏تر مي‏توان تأكيد كرد كه سخت‏ترين و وحشتناك‏ترين ترس‏آگاهي‏ها در بي‏روحي مشاهده مي‏شود؛ چراكه بي‏روحي شعاري است كه در سخنراني حقيقت را بيان مي‏كند، اما خود حقيقي نيست؛ يعني بي‏روحي، دقيقا مي‏تواند همان چيزي را بگويد كه قوي‏ترين روح گفته است. اما نه به عنوان حقيقت، بلكه به عنوان حكايت‏هايي كه ممكن است سرشار از شايعه باشد. كي‏ير كگارد اين جنبه كمدي و طنز روح است كه در بي‏روحي، با روح در ارتباط است. بي‏روحي مي‏تواند دقيقا همان چيزي را بگويد كه قوي‏ترين روح تا به حال گفته است، اما آن را به وسيله روح نمي‏گويد. در حقيقت، انساني كه بي‏روح خوانده مي‏شود يك ماشين سخنگوست و هيچ چيزي وجود ندارد تا او را از تكرار طوطي‏وار و ياوه‏گويي فلسفي منع كند يا از اعتراف به ايمان با يك بيانيه سياسي باز دارد.33

كي‏ير كگارد مي‏گويد: مسيحيت ارتدوكسي همواره شرك‏گرايي را در گناه قرار مي‏دهد؛ آنها گناه را نوعي شرك و كفر تلقّي مي‏كنند و به اين طريق، از نزديك شدن به گناه و شناخت صحيح آن دوري مي‏كنند. اين خود عين گناه‏كاري است؛ زيرا اولاً، آگاهي از گناه براي اولين بار توسط مسيحيت مفروض شده است. ثانيا، كساني كه سعي دارند به نام مسيحيت از گناه‏كاري جز جنبه كمّي آن چيز ديگري ارائه ندهند و درك عميق‏تر و زيركانه‏تري از مفهوم گناه نداشته باشند، خود شرك‏گرايي را در منظر دين‏گرايانه ترويج مي‏دهند و اين عمل را كي‏ير كگارد «شرك‏گرايي مسيحي»34 مي‏نامد كه نمونه بارز بي‏روحياست.

كي‏ير كگارد مي‏گويد: گاهي اوقات گفته شده است كه مسيحيت رستگاري و سعادت را در بي‏روحي مي‏داند. اما به راحتي مي‏توان فهميد كه اين بي‏روحي با حالت غلامان و بردگان در كفر قابل مقايسه است. شايد بي‏روحي در يك حد معيني داراي همه محتواي روح باشد، اما به عنوان روح حقيقت ندارد.35 بدين‏سان، او معتقد است: هر نوعجهل و ناداني نشان از بي‏روحي دارد؛ زيرا در ناداني فرد در نهايت رضايت و خشنودي از خويشتن است و هرگز به دنبال درك صحيح مفاهيم و آگاهي عميق از آنها نمي‏باشد و دلواپسي و اشتياقي نيز براي ميل به اين مقصود در خود نمي‏يابد. «در بي‏روحي، هيچ ترس‏آگاهي‏اي وجود ندارد؛ چون آن بسي بي‏روح‏تر از آن است كه ترس‏آگاهي داشته باشد.»36

از سوي ديگر، در تعريف كي‏ير كگاردي از شرك به عنوان امري كه در غياب روح حاضر است، مي‏توان به اين مهم نايل آمد كه شرك كاملاً متفاوت از بي‏روحي است؛ چراكه بي‏روحي فقدان روح است و امر بي‏روح عدم محض است، اما شرك هنگامي به وقوع مي‏پيوندد كه روحي موجود باشد و سپس غايب شده باشد. به اين ترتيب، كي‏ير كگارد در بحث از بي‏روحي، شرك‏گرايي را به آن ترجيح مي‏دهد و معتقد است: شرك‏گرايي به روح متصف مي‏شود، اما بي‏روحي ركود روح و كاريكاتور ايده‏آل است. بي‏روحي سعي دارد به طور مضحكي از ايده‏آل تقليد كند، با اينكه هيچ‏گاه درك عميقي از آن نداشته است، اما شرك‏گرايي هيچ تلاشي براي ايده‏آل شدن ندارد، او به راستي گناه را مي‏پذيرد. شرك‏گرايي فاقد روح است اما حسي است. از اين‏رو، امكان ترس‏آگاهي بر آن ممكن مي‏شود.37

ترس‏آگاهي و «تقدير»

همان‏گونه كه بارها در اين مقاله تأكيد شد، ترس‏آگاهي از لحظه‏اي كه فرد در امكان قرار دارد با اوست و «هيچ چيز» آن، حقيقت‏مندي و آگاهي‏مندي است كه توأم با گونه‏اي بي‏خبري عظيم است كه فرد را به هراس مي‏افكند و فرد نيازمند شناختي است كه او را از اين بي‏خبري برهاند و به آگاهي حداكثري برساند. اما دست‏يابي به اين شناخت، دست‏كم با يك جهش ممكن است كه شرط لازم آن جهش آزادي است. از اين‏رو، مي‏توان گفت: شرك در گناه قرار ندارد، بلكه در ترس‏آگاهي قرار دارد؛ زيرا ترس‏آگاهي، ترس‏آگاهي از هيچ است. يعني ترس‏آگاهي و عدم، همواره در تطابق با يكديگرند. به مجرد اينكه واقعيت روح مفروض مي‏شود «هيچ چيز» به «چيزي» تبديل مي‏شود و نامتناهي شكل حقيقي خودش را پيدا مي‏كند و واقعيت آزادي نيز خود را به طور عيني نمايان مي‏سازد. در اين لحظه، براي «لحظه‏اي» ترس‏آگاهي از بين مي‏رود و همه چيز به حالت تعليق درمي‏آيد تا باز دوباره زمان تازه‏اي آغاز شود. به مجرد اينكه، واقعيت آزادي و روح مطرح مي‏شود، ترس‏آگاهي از بين مي‏رود.38

از نظر كي‏ير كگارد، فقدان ترس‏آگاهي در شرك، دال بر تقدير است. «تقدير» در تعريف كي‏ير كگارد، وحدت ضرورت و اتفاق است. به مجرد اينكه روح مفروض مي‏شود، ترس‏آگاهي از بين مي‏رود. بنابراين، در ترس‏آگاهي فرد مشرك، تقدير موضوع خودش را دارد؛ يعني در واقع نبود خودش را دارد. اما فرد مشرك نمي‏تواند در نسبت با تقدير قرار گيرد؛ زيرا در يك لحظه ضروري است و در لحظه ديگر اتفاقي. با اين حال، در نسبت با تقدير قرار مي‏گيرد و اين نسبت ترس‏آگاهي است. اما فرد مشرك نمي‏تواند بيشتر از اين به تقدير نزديك شود. تلاش كفر آن‏قدر عميق نيست كه بتواند تقدير را روشن‏تر كند، تنها آن چيزي مي‏تواند تقدير را تبيين كند كه مانند تقدير مبهم باشد.39

اهتمام كي‏ير كگارد بتمامه، متوجه فرد و مسائل مربوط به فرد است. وي معتقد است: مفاهيم گناه و تقصير فرد جزئي را از آن حيث كه جزئي است، مفروض مي‏گيرد و هيچ پرسشي درباره آن به صورت كلي مطرح نمي‏كند. مسئله اين است كه فرد است كه گناه‏كار مي‏شود.

از سوي ديگر، فرد هنگامي گناه‏كار مي‏شود كه اراده و تصميم به گناه‏كاري داشته باشد؛ يعني حتي اگر همه عوامل گناه‏كاري آماده باشد، فرد به صرف مهيا بودن زمينه‏هاي گناه‏كاري، گناهكار نمي‏شود. به اين ترتيب، «هيچ چيز» موضوع اضطراب است نه موضوع گناه. در نتيجه، باز هم فرد است كه تصميم به گناه‏كاري مي‏گيرد. «ترس‏آگاهي، در نهايي‏ترين نقطه‏اش، جايي كه به نظر مي‏رسد فرد گناه‏كار شده است، هنوز گناه نيست.»40

ترس‏آگاهي هرچند با گناه مطرح مي‏شود، ولي مقدم بر آن است، هرچند كه به محض وقوع گناه، ترس‏آگاهي از بين مي‏رود و چيزي كه باقي مي‏ماند پشيماني و توبه است. بدين سان، رابطه ترس‏آگاهي با موضوعش، رابطه‏اي مبهم است. در اين رابطه، ابهام وجود دارد؛ زيرا به محض طرح گناه، ترس‏آگاهي مي‏رود و پشيماني و توبه حاضر مي‏شود.41 نسبت ترس‏آگاهي با موضوعش مبهماست؛ به اين معنا كه از سويي با آن موافق است؛ چون اشتياق به آگاهي دارد و از جهتي نيز مخالف آن است؛ چون به محض تحقق آن، از بين مي‏رود. در واقع، به همان اندازه كه از موضوعش مي‏هراسد، به همان اندازه نيز رابطه زيركانه خود را با آن حفظ مي‏كند و نمي‏تواند آن را ناديده بگيرد و اين به نوبه خود متناقض‏نما بودن آن را نشان مي‏دهد. اما پشيماني و توبه آگاهي‏اي است كه هيچ نوع آزادي را به دنبال ندارد. پشيماني و توبه تنها شامل اين آگاهي است كه فرصتي براي جبران امكان از دست رفته نيست. پس به دنبال اين آگاهي اندوه و غم به وجود مي‏آيد. فرد در اين حالت، معصوميتش را از دست مي‏دهد. بدين سان عبادات و مراسم و آيين مذهبي پس از ارتكاب گناه، چيزي جز حالت پشيماني و توبه فرد و طلب آمرزش و مغفرت نيست و اين بيانگر غم و اندوه فرد است. بنابراين، فرد با مراجعه به درون خويش، گناه را كشف مي‏كند و در اين حالت دچار پشيماني مي‏شود. «در بازگشت و رجعت به خودش، او از خود به سوي خداوند باز مي‏گردد و اينجا قانون آييني وجود دارد كه مي‏گويد: زماني كه روح آگاه مي‏خواهد خداوند را ملاقات كند مي‏بايست همچون يك گناه‏كار آغاز كند. بدين طريق، در بازگشت به سوي خود، او گناه را كشف مي‏كند... و در بازگشت به درونش، آزادي را كشف مي‏كند.»42

عبارت مزبور حاوي يك پارادوكس است. اين پارادوكس به گونه‏اي عمل مي‏كند كه پيوسته ما را به نقطه آغازين برمي‏گرداند. به همين دليل، براي نزديك شدن به خداوند بايد گناه‏كار بود!

ترس آگاهي «تقصير»

فرد در جهش كيفي ناگهان گمان مي‏كند كه ترس‏آگاهي را از دست داده است؛ چراكه ترس‏آگاهي به عنوان گشودگي آزادي براي خويش در امكان تعريف مي‏شود. اما نكته‏اي كه در اين ميان بسيار داراي اهميت است اين است كه فرد بايد هوشيار باشد كه در سرمستي آزادي خود، «امكانات» خود را نابود نكند؛ چون ممكن است به دنبال هر جهشي، يك‏باره همه امكانات از دست رود و فرد از آزادي و از تمامي چيزهايي كه از براي آنها جهش روي داده است، بسيار فاصله بگيرد. اگرچه جهش در «هيچ چيز» روي مي‏دهد و ترس‏آگاهي، ترس آگاهي از هيچ چيز است، اما ترس‏آگاهي فرد براي لحظه پس از جهش، ترس‏آگاهي از هيچ چيز نيست، بلكه ترس‏آگاهي از عدم امكان فرصت براي جهش‏هاي ديگر است و آن چيزي نيست جز گناه و تقصير. «به ميزاني كه او آزادي را كشف مي‏كند، به همان ميزان، ترس‏آگاهي گناه براي او در حالتي از امكان قرار مي‏گيرد. او صرفا از تقصير مي‏هراسد، براي اينكه تنها تقصير مي‏تواند او را از آزادي محروم كند.»43

هرچند كاملاً صحيح است كه گناه و تقصير علت ارتباط آدم و فرد بعدي مي‏باشد، ولي همچنان‏كه ظهور گناه براي هر فردي به شكلي كاملاً متفاوت مي‏باشد، پيامدهاي كاملاً متفاوت و متمايزي را در پي دارد؛ زيرا از آن رو كه گناه در افق نگاه كي‏ير كگارد يكي از امكانات فرد است، هر لحظه به چهره جديدي رخ مي‏نمايد و فرد به طور پيشيني هيچ شناختي نسبت به آن ندارد و به دليل اين ابهام گناه است كه آزادي فرد نيز مبهم مي‏شود. در نگاه اول، ظاهرا اين‏گونه به نظر مي‏رسد كه فرد به واسطه درك كلي‏اش از مفهوم گناه، به آزادي انتخاب خوبي و بدي نايل مي‏شود، اما با اين توصيف، آزادي بيرون از خود فرد قرار دارد و به ظاهر مفهوم واقعي‏اش را از دست مي‏دهد. اما با نگاهي زيركاوانه‏تر مي‏يابيم كه اين گناه و تقصير بيروني همان خود ديگر فرد (خود اهريمني فرد) است كه فرد به نحوي با آن گفت‏وگو مي‏كند. بنابراين، در اين حالت آزادي به معناي انتخاب امر دروني است كه در ظاهر مانند يك موضوع خارجي در برابر فرد قرار مي‏گيرد. حال تفاوت آدم با فرد بعدي در اين است كه آدم با ارتكاب گناه، آزادي خويش را به ظهور مي‏رساند، اما فرد بعدي با ارتكاب گناه، آزادي خود را از دست مي‏دهد. در هر دو حالت، ترس‏آگاهي رابطه اين دو را به طور دقيق توضيح مي‏دهد و يادآور مي‏شود كه اينها امكانات او هستند. «رابطه آزادي و تقصير، همان است؛ چون آزادي و تقصير هنوز تنها امكان هستند.»44

آدم با طرح گناه، آزادي خويش را واقعيت مي‏بخشد؛ يعني آزادي بالقوّه را به آزادي واقعي تبديل مي‏كند. به عبارت ديگر، گناه واقعيت آزادي است. اما نيل به اين آزادي مستلزم وداع با يك امكان است كه آن همان معصوميت است. بنابراين، نسبت آزادي با فرد نسبت دو سويه است؛ از سويي فرد را يله و رها مي‏كند و از سوي ديگر، او را محدود مي‏سازد و اين پارادوكس آزادي است.

از ديدگاه كي‏ير كگارد، اقتضاي ذات انساني آزاد بودن است. از اين‏رو، بايد از گناه و تقصير به عنوان مخالف آزادي اجتناب كرد. پس براي نيل به اين مهم بايد نقطه مقابل آن را جست‏وجو كند كه آن همان ايمان است. كي‏ير كگارد مسير رسيدن به نقطه مقابل را، كه همان ايمان است، شرح مي‏دهد. او مي‏گويد: فرد پس از ارتكاب گناه پشيمان مي‏شود و مي‏خواهد بار ديگر به «خوديت» خود برگردد. فرد در روند خود شدن به اين حقيقت پي مي‏برد كه براي نامتناهي شدن مي‏بايست ابدي شود. اين ابديت، تنها در ايمان و به واسطه آن امكان‏پذير است. بدين سان، فرد ايمان را انتخاب مي‏كند؛ زيرا انتخاب، آزادي او را تضمين مي‏كند و ايمان ترجمان آن سخن كي‏ير كگارد است كه مي‏گويد: آزادي به حقيقت منتهي مي‏شود و حقيقت موجب آزادي مي‏شود.

ترس‏آگاهي گناه يا ترس‏آگاهي به عنوان پيامد گناه

پيش‏تر اشاره كرديم كه گناه با جهش كيفي وارد دنيا مي‏شود. اما فرد در لحظه جهش درصدد فعليت بخشيدن به امكانات خويش است. از اين رو، ترس‏آگاهي را براي لحظه‏اي فراموش مي‏كند؛ زيرا فرد از امكان به سوي وقوع مي‏رود و در يك آن، خود را راضي و خشنود مي‏يابد. از سوي ديگر، با از ميان رفتن زمينه آزادي يك امكان، آزادي از ميان مي‏رود و متعاقب آن ترس‏آگاهي نيز مورد غفلت واقع مي‏شود.

«به مجرد اينكه جهش محقق مي‏شود، فرد مي‏تواند بفهمد كه ترس‏آگاهي ابطال شده است؛ زيرا ترس‏آگاهي به عنوان گشوده شدن آزادي براي خودش در امكان تعريف مي‏شود.»45

فرد با پيش‏فرض قرار دادن گناه موروثي، ترس‏آگاهي را از ابهام ديالكتيكي‏اش خارج مي‏سازد. ترس‏آگاهي فرد نه تنها در رابطه با گذشته، بلكه در ارتباط با آينده نيز ترس‏آگاهي از چيزي است. و چون آينده يك امر زماني است و زمان هم به امر واقعي اطلاق مي‏گردد، پس ترس‏آگاهي در آينده، به امر خاصي كه مي‏تواند به معناي خير و شر باشد، دلالت مي‏كند. بدين ترتيب، ترس‏آگاهي فرد بعدي، ديگر ترس‏آگاهي از هيچ چيز نيست.

از اين‏رو، ترس‏آگاهي دوباره با آنچه وضع شده و نيز با آينده وارد ارتباط مي‏شود. اما اين بار ترس‏آگاهي، چيز معيني است و هيچ بودنش نيز يك امر واقعي است؛ چون تمايز ميان خير و شر به طور انضمامي مطرح مي‏شود؛ بنابراين، ترس‏آگاهي ابهام ديالكتيكي‏اش را از دست مي‏دهد.46

كي‏ير كگارد بارها مي‏گويد: گناه خودش خودش را پيش‏فرض مي‏گيرد، همان‏گونه كه آزادي خودش را پيش‏فرض مي‏گيرد. گناه نمي‏تواند با چيزي مقدم تبيين شود؛ يعني چيزي بيشتر از آنچه مي‏تواند خير را همانند شر انتخاب كند، به طور اجتناب‏ناپذيري هر تبييني را غيرممكن مي‏كند؛ چراكه «صحبت كردن در مورد خير و شر به عنوان موضوعات آزادي، هم آزادي و هم مفاهيم خوب و بد را محدود مي‏كند. آزادي نامتناهي است و از چيزي به وجود نمي‏آيد.»47 در اين صورت، ديگر اونيست كه دست به انتخاب مي‏زند، بلكه مفاهيمي كه از پيش تعريف و انتخاب شده به او عرضه شده است و انتخاب او ديگر رنگ و بوي آزادي را ندارد.

نتيجه‏گيري

از آنچه گذشت مي‏توان چنين نتيجه گرفت:

1. فرد انساني از آن‏رو كه انسان است ترس‏آگاه است.

2. ترس‏آگاهي باگناه‏مطرح‏مي‏شودولي‏مقدم‏برآن‏است.

3. ترس‏آگاهي نشان از عظمت و قدرت روحي انساني است و با اضطراب روان‏شناسي كه ضعف را در پي دارد، هيچ‏گونه قرابت ندارد.

4. با گناه اوليه، گناه وارد آدم نشد، بلكه با گناه‏كاري گناه وارد عالم شد. از اين رو، نه آدم ابوالبشر و نه هيچ كس ديگر مسئول گناه نيست.

5. بي‏گناهي بي‏خبري است و نه يك امر وجودي. معصوميت بي‏خبري روح است و... .

مسلم است، آنچه كي‏ير كگارد در مورد اگزيستانسياليست و مراحل سير اگزيستانسياليسم و به طور خاص در باب مرحله ايمان گفته است، با آنچه در حكمت‏هاي ديني و عرفاني مسيحيت و اسلام وارد آمده است، تفاوت‏هاي بنيادين دارد. در عرفان‏هاي ديني، سير و سلوك صبغه‏اي كاملاً ديني و تشريعي دارد. به بيان روشن‏تر، عرفان‏هاي ديني به بيان احوال مؤمنان در مسير التزام به اصول و تعاليم و احكام ديني مي‏پردازند، اما به كي‏ير كگارد بيان احوال فرد انساني از آن‏رو كه انسان است، تمايل نشان مي‏دهد. از اين‏رو، از مرحله استحساني و لذت‏جويي آني آغاز مي‏كند. اين در حالي است كه قريب به اتفاق عرفان‏هاي ديني، مراحل توبه، بيداري و عزم و اراده را مراحل آغازين خويش قلمداد مي‏كنند.

به دليل آنكه تأمّل مشترك همه متفكران اگزيستانسياليست در باب احوال انسان بما هو انسان است، در اين ميان، موضوعاتي همچون نگراني، مرگ‏آگاهي، ترس‏آگاهي، آزادي، و انتخاب را در كانون توجه خويش قرار مي‏دهند. افكار اگزيستانسياليسم همواره شباهت‏هايي با مشارب عرفاني دارند. اما نبايد از اين مهم غفلت كرد كه آثار عرفان‏هاي ديني به بيان احوال سالكان در فضاي تقدّس‏يافته دين اختصاص يافته است و نه بر شرح‏هايي بر احوال متفكران‏قرون جديد و معاصر.

نكته ديگر، مسئله ايمان‏گرايي و فراروي از عقل است كه اساس تأمّلات كي‏ير كگارد را شكل مي‏دهد. درست است كه در عرفان اسلامي انسان‏ها به فراروي از عقل دعوت شده‏اند، اما بر اساس تفكر اسلامي اولاً، عقل اولين صادر و اولين تجلّي حق تعالي است؛ از اين رو، جايگاهي رفيع دارد. ثانيا، گذر از عقل به معناي گذر از عقل تكنيكي و ابزارانگار است كه همواره در پي عافيت‏هاي آني زودگذر از اين‏سو به آن سو كشيده مي‏شود. اما در سنّت اسلامي، از عقل در معناي حقيقي «ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان» تعبير مي‏شود. در نتيجه، مبناي فراروي از عقل در اين دو تفكر با هم تفاوت بنيادين دارد.

در نهايت، اولي آن است كه به واژه «شباهت» در بيان رابطه تفكر كيركگوري و عرفان ديني اكتفا كنيم، و از آن، «شباهت»، «قرابت» و «عينيت» طلب نكنيم. حتي شايد سزاورتر آن باشد كه بگوييم شباهت اين دو تفكر، شباهتي حداقلي است و استفاده از تعابير ديني همچون «گناه» و «ايمان»، مباني و عناصر ديني را رقم نمي‏زند.

كوتاه سخن آنكه، مرحله ايمان در كي‏ير كگارد به كثرت‏گرايي منجر مي‏شود كه در آن هر چه نتيجه شود، «تثليث» مسيحي و «اللّه» اسلام نيست.


  • پى نوشت ها
    1 -كارشناس ارشد فلسفه.
    2- Soren Kierkegaard, The concept of anxiety, 1980, p. 42.
    3- Soren Kierkegaard, papers and journals, 1996, p. 1032.
    4-Ibid, p. 7602.
    5ـ كى‏ير كگارد در دو اثر از آثار خويش به تبيين گناه مى‏پردازد: «مفهوم ترس‏آگاهى» و «بيمارى به سوى مرگ». ميان اين دو كتاب شباهت‏هاى بسيارى وجود دارد. براى مثال، هر دو به گناه و تبيين روان‏شناسانه ـ فلسفى گناه مى‏پردازند. اما در حالى كه كتاب مفهوم ترس‏آگاهى بر روى ترس‏آگاهى تمركز مى‏كند، كتاب بيمارى به سوى مرگ به نااميدى توجه دارد.
    6- Soren Kierkegaard, The concept of anxiety, p. 26.
    7- Ibid, p. 29.
    8-. Ibid.
    9- Ibid, pp. 29-30.
    10- Ibid.
    11-. Ibid.
    12-Ibid, p. 33.
    13- Ibid, p. 37.
    14- Ibid, p. 49.
    15- Ibid, p. 41.
    16- Ibid, p. 53.
    17- Ibid, p. 54.
    18-. Ibid, p. 53.
    19-. Ibid, p. 56.
    20- Ibid, p. 58.
    21-. Ibid, p. 57.
    22-. Ibid, p. 58.
    23-. Ibid, p. 65.
    24-. Ibid.
    25-. Ibid, p. 66.
    26-. Ibid, p. 67.
    27-. Ibid, p. 66.
    28-. Ibid, p. 71.
    29- Ibid, p. 73.
    30-Ibid.
    31- Ibid, p. 78.
    32-. Ibid, pp. 78-79.
    33- Ibid, pp. 94-95.
    34-. Christian paganism.
    35- Ibid.
    36- Ibid, p. 95.
    37- Ibid, p. 96.
    38-. Ibid, p. 96.
    39-. Ibid, p. 97.
    40-. Ibid, p. p. 97.
    41-. Ibid, p. 103.
    42-. Ibid, p. 107.
    43-. Ibid, p. 108.
    44- Ibid, p. 109.
    45- Ibid, IV, p. 111.
    46-. Ibid, pp. 111-112.
    47- Ibid, p. 112.

    ··· منابع

    - Kierkegaard, Soren, The concept of anxiety, Princeton university press, 1980,
    - Kierkegaard, Soren, papers and journals, penguin group, 1996.