دستاوردهاى مسلماناندر علم و فلسفه

دستاوردهاى مسلمانان
در علم و فلسفه

مونت گيرى وات
ترجمه: حسين عبدالمحمدى

 

اشاره

در قسمت نخست اين مقاله به تفصيل در مورد دستاوردهاى مسلمانان در علم و فلسفه و نقش آنان در تمدن بشرى از جمله: رياضيات و ستاره شناسى و پزشكى سخن گفتيم. اينك ادامه مقاله را پى مى گيريم.

ساير علوم

از جمله علومى كه به وسيله اعراب رشد يافت، «كيمياى گرى» در زمينه علم شيمى بود. كلمه كيمياگرى در دو رشته تقريباً متفاوت استعمال مى شود; يك كاربردش به تفسير رمزى و اسطوره اى تغييرات شيميايى كه در حقيقت به پيشرفت روحانى انسان مربوط مى شود، ارتباط دارد. و ، با آن چه امروزه به عنوان علم شيمى مى شناسيم، فاصله دارد. كاربرد ديگرش شامل رشته اى است كه در صدد فهم طبيعت ماده است.اين نيز عمدتاً با شيمى جديد فاصله دارد. چون افرادى كه در شيمى جديد كار مى كنند، امكان تغييرشكل عناصر را قبول دارند. وقتى تلاش فوق العاده اى براى دانشى محدود انجام مى گيرد دو شاخه مختلف، به مواضع مشترك مى رسند. كارهاى كيمياگرى از هر دو نوع به لاتين ترجمه شده است، اما در اين جا فقط آنهايى كه جنبه علمى دارند، مورد توجه قرار مى گيرند.  اولين كار علمى در زمينه كيمياگرى كه به زبان عربى نوشته شده، كتاب مهمى است كه به "جابر بن حيّان" تعلق دارد كه در لاتين به عنوان جبر (Geber) شناخته مى شود. به نظر مى رسد وى، در نيمه دوم قرن هشتم زندگى مى كرده است. گرچه دانشمندانِ معاصر، آن نوشته ها را متعلق به آخر قرن نهم يا اول قرن دهم دانسته اند; وقتى دست نوشته هاى زيادى از رشته هاى مختلفِ دانش قديم ملاحظه مى شود، مطمئناً از كيمياگرى به عنوان يك علم تجربى تلقى خواهد شد،كه ابزار و روشهاى گوناگونى براى به دست آوردن مواد شيميايى به كار مى برده است و به عنوان پايه، خود يك تئورى كه از علم ارسطويى مشتق شده مطرح است، متون فوق، روشهايى براى آمادهساختن مواد استفاده مى شده و روشهاى تصفيه آنها را توضيح مى دهد. در زبان اروپايى، نام چندين مواد شيميايى از نوشته هاى جابر بن حيّان اخذ شده است.

تعدادى از دانشمندان بزرگ جهان اسلام، در كيمياگرى همانند ديگر رشته ها مهارت داشتند; رازى پزشك، مقاله هاى مهمى درباره كيمياگرى دارد. فرضيه «تغيير شكل عناصر» توسط پزشكِ فيلسوف;يعنى، ابن سينا و ديگر دانشمندان بزرگى، همانند بيرونى (وفات 1048 م) ارائه شد. اساساً بيرونى به عنوان يك خُبره در دانش هندى معروف است; زيرا علوم هندى را مورد مطالعه قرار داده است و در زمينه كيمياگرى، وى سنگينى چندين ماده را از نظر علمى اندازه گيرى نموده است كه درجه بالايى از صحت و دقت را دارا مى باشد.

كاراعرابمسلمانان[ در زمينه گياه شناسى، حيوان شناسىومعدن شناسى،عبارت بودازتوصيف و ليست كردن گياهان، حيوانات و سنگهاى مختلف. بعضى از اينها، فايده عملى داشت; مثلاً اين موضوعات به نحوى با داروشناسى و معالجه طبى ارتباط داشت. احتمالاً، بهترين كار در زمينه گياه شناسى كتابِ گياه شناسىِابوحنيفه دنورى (وفات 895 م) است كه اينك در دست نيست و از كتب تاريخى محسوب مى شود. اكثر مطالب مهم اين كتاب، در كارهاى بزرگِ ابن بيطار (وفات 1248 م) آمده است. وى گرچه احتمالاً يك داروشناس بوده، اما كارهاى ارزشمندى در گياه شناسى انجام داده است. كتاهاى متعددى درباره حيوانات نيز وجود دارد، ولى نسبتاً ادبى هستند تا علمى; البته، مطالب دقيقى نيز در آنها آمده است. امّا درباره معادن و سنگهاى با ارزش، كتبى كه قابل توجّه باشد، وجود ندارد.

منطق و رياضيات

گرچه در ابتدا كتب پزشكى و ستاره شناسىِ يونانيها، توجه اعراب]مسلمانان[ رابه خود جلب نمود، اماكارهاى فلسفى بيشترين نفوذرادر تعليمات اسلامى داشت. هميشه مسلمانان ازعلومِ مختلف و فلسفه به عنوان رشته هاى علمى، آگاهى داشتند.البته،به گونه اى نبودكه درجهان اسلام آموزش عالى درباره آنها داده شود. آموزش عالى به طور عمده در علوم و شاخه هاى مذهبى بود كه مهمترين آنها «فقه» مى باشد. «علوم بيگانه» در مراكز ديگر، همانند مدارس پزشكى و با روشهاى  غيررسمى مطالعه مى شد.

به همين جهت، عالمِ متوسّطِ مسلمان آگاهى كمى از علم يونانى داشت; به جز ايده هاى فلسفى كه در نوشته هاى خدا شناسىِ معتزله جايگاه خاصى داشته است.

ترجمه هاى زيادى از كتب فلسفى يونان در طول قرن نهم انجام گرفتولى در قرن هشتم بيش از يك يا دو ترجمه وجود نداشته است.قبل از اين كه ترجمه ها مفيد واقع شوند، احتمالاً خداشناسان با ايده هاى يونانيان از طريق برخوردهاى شخصى با كسانى كه در مدارس پزشكى آموزش ديده بودند، آشنا شدند. حتى اگر مسلمانان فقط از راه بحثهاى مذهبى با مسيحيان، با افكار يونانيها آشنا شده باشند، اين برخورد، آنها را به ضرورت آشنايى باعقائد يونانيها واقف ساخته است. قبل از اين كه متكلمين مسلمان ايده هاى يونانى را در افكار و تعليمات خود مورد استفاده قرار دهند، «زار بن عمر، كه در نيمه دوم قرن هشتم زندگى مى كرده، آنها را مورد توجه قرار داده است. در ترجمه هاى اوليه اصول عقايد اسلامى به عقايد يونانى،يك عنصرقبيله اى ونادرست، و نظريات غريب وجود داشت.تااينكه دراواسط قرن نهم كه بسيارى ازخداشناسان يونانى مآب روى پنج اصل به توافق رسيدند و لقب معتزله بخود دادند. تقريباً در همين زمان اولين كتاب در فلسفه عمومى به عربى تدوين شد كه است نويسنده آن «الكندى»است.

پس از اولين برخورد عقايديونانى با خداشناسى اسلامى، فلاسفه وخداشناسان به مدت دوقرن راههاى پرپيچوخمى راطى كردند; معتزليهابه عنوان افرادبدعت گذار و فاسدالعقيده مطرح شدند. وبسيارى ازخداشناسان سنّى، در حالى كه ازاشعرى (وفات 935 م.) پيروى مى كردند، روشهاى بحث و عقيده معتزلى را پذيرفتند. درعين حال، فلسفه عربى]اسلامى[دو شخصيت فلسفى بهوجود آورد كه از فلاسفه بزرگ جهان محسوب مى شوندكه عبارت ازفارابى(وفات 950 م.) و ابن سينا(1037 م.)اين دو نفر گر چه روى فلسفه نو افلاطون كارنكرده بودند، اماازمقاله اى كه تحت عنوان «خداشناسى ارسطو» به عربى ترجمه شده بود، متأثربودندكه درحقيقت بخشى از فلسفه افلاطون بود. فلسفه فارابى و ابن سينا، با فلسفه افلاطون اختلاف ماهوى داشت; آنها سخت يكتاپرست بودند اما فلسفه افلاطون چند خدايى بود و بزرگان اهل سنت آنها را بدعت گذار معتزلى را پذيرفتند. در عين حال، فلسفه عربى]اسلامى[دو شخصيت فلسفى به وجود آورد كه از فلاسفه  بزرگ  جهان محسوب مى شوند كه عبارت از فارابى (وفات 950 م.) اين دو مى دانند. به عنوان مثال، يكى از بدعتهايشان اين بود كه به ازليت جهان معتقد بودند. اين عقيده از تفسير آيه قرآن درباره خلقت گرفته شده كه اشياى دنيوى را تجلّى خدا مى داند.

خداشناسان سنّى تا قرن يازدهم، متوجه شدند توان مقابله با فلاسفه ديگر را ندارند در حدود سال 1090 م يك خداشناس نابغه بنام غزالى وفات (1111 م.) با مطالعه و تلاش فراوان، با بحثهاى فلسفه نو افلاطونى آشنا شد، و يك گزارش روشن و واقعى از نظريات آنها ارائه داد و سپس ردّ معقولى را براى آنها تقرير نمود. بعد از غزالى، منطق ارسطوئى توسط اكثر خداشناسان واقع گرا به عنوان مقرِّر اسلوب شناسى پذيرفته شد، اماديگرعلوم يونانى، رشد كمى يافت. انواع خاصى ديگرى از فلسفه نيز در شرق بارور شد، كه قائل به رسيدن به قرب الهى،از طريق جذبه واشراق ممكن بود و معتقد بود كه بايد به جاى استفاده از فلسفه، از آن طريق بهره برد.

دراينجا مسأله مهمتر، بررسى تأثيرابن سينا و غزالى به غرب مخصوصاًاسپانيااست. اوضاع و شرايط مناسب درشرق، زمينه رابراى ظهور چندين فيلسوف مهم پديد آورد.ابن باجه وفات (1138م.)از دو شخصيت ديگركه درآخراين قرن به عرصه علم و فلسفه پاگذاشتند، جلو افتاد. آن دو فيلسوف عبارتند از ابن طفيل (وفات1185م.) وابن رشد(وفات1198م.) كار عمده  فلسفى  ابن طفيل  غالباًبه عنوان autodidactusPhilosophusمعروف است. گر چه پايان قرن هفدهم براى اروپا شناخته شده بود اما تأثير بسزايى روى معاصرين خودش داشته است. در بين اينها ابن رشد بزرگ بود كه در ليست فلاسفه جايگاه بالاترى از ابن سينا يافته است. وى سازنده يك سيستم نبود بلكه اولين مفسّر فلسفه ارسطو بود و اغتشاشى كه در اثر اسناد غير واقعى براى خداشناسى ارسطو پديد آمده بود توسط وى اصلاح گرديد. بنابر اين وى يك نظريه ارسطوئى را بعد از اينكه تعليمات عربى براى چندين قرن غالب بود احياء نمود، اما آن خيلى دير در شرق اسلامى نفوذ كرد. به همين محيط فلسفى تعلق داشت نويسنده معروف موسى بن ميمون ـ وفات1204ـ كه از يك خانواده اسپانيائى بود كه بخش آخر زندگى خود را در مصر گذراند.

اين خلاصه نظريه من بود در مورد دستاوردهاى عرب در عالم و فلسفه. البته، ضرورت ندارد كه در حال حاضر به نحو صريحترى درباره ارتباط و كمك فرهنگ غب به يونانى و تأثير فرهنگ يونان و قضاوت درباره مهمترين آنه صورت گيرد.

هنگامى كه انسان از تجربه هاى فراوان عرب، افكار و تعليمات عرب و نويسنده هاى عرب آگاه باشد، مى يابد كه علم و فلسفه اروپا بدون كمك گرفتن از فرهنگ اسلام توسعه نمى يافت. اعراب، تنها انتقال دهنده افكار يونانى نبود، بلكه به عنوان حاملين اصيل، هم تعليم دادند و هم توسعه دادند.

در حالى كه اروپاييها در حدود سال 1100م از علم و فلسفه دشمنان عرب خود لذّت مى بردند. اين رشته ها در اوج خودشان بودند و اروپاييها تلاش مى كردند تا حدّ توان در علم و فلسفه از اندوخته هاى اعراب بهره ببرند.