تاريخ‏مندى مسيح عليه‏السلام يا اعتقادات مسيحيت؟

تاريخ‏مندى مسيح عليه‏السلام يا اعتقادات مسيحيت؟

مهدى تراب‏پور1

چكيده

حضرت عيسى عليه‏السلام از سوى خداوند متعال براى هدايت قوم بنى‏اسرائيل فرستاده شده است؛ اما متأسفانه بنا به دلايلى همچون قدرت‏طلبى و غرايز شخصى و سياسى عده‏اى خاص، آموزه‏هاى اين رسول الهى، دچار تغيير و تحريف شد؛ آنكه بيشترين سهم را در اين ماجرا داشت، كسى نبود جز پولس. او مدّعى بود كه حضرت عيسى عليه‏السلام را پس از به صليب كشيده شدن ديده، و آن حضرت به او مأموريت داده است. از اين‏رو، آموزه‏هاى او بيش از هر كسى ـ حتى بيش از خود مسيح عليه‏السلام ـ در عهد جديد موجود مى‏باشد و ريشه بيشتر اعتقادات اصلى مسيحيت مثل تثليث، تجسّم، كليسا و... به اين شخص برمى‏گردد. بنابراين، اين قبيل اعتقادات مسيحيت در طى تاريخ و ادوار زمانى به وجود آمده است. اين نوشتار با رويكرد نظرى و اسنادى و با هدف بررسى تاريخ‏مندى حضرت عيسى عليه‏السلام و اسطورگى اعتقادات مسيحيت نگارش يافته است.

كليدواژه‏ها: اسطوره، كتاب مقدّس، پولس، تثليث، تجسّم، فدا، كليسا.

مقدّمه

آنچه در اين نوشتار مى‏خوانيم، بررسى مسائل مهمى درباره مسيحيت است؛ مانند اينكه آيا شخصى به اسم عيسى مسيح عليه‏السلام در بين قوم بنى‏اسرائيل ظهور كرده است يا خير؟ آيا اعتقادات مسيحى، همان است كه خداوند متعال، به رسولش يعنى به شخصى كه ملقب به مسيح است، وحى كرده است يا نه؟ اگر اين اعتقادات آموزه‏هايى الهى است، پس اين همه مطالب متناقض در اناجيل و مطالب عقل‏ستيز در آموزه‏هاى مسيحيت از كجاست؟ كسانى همچون پولس چه نقشى در ايجاد و ترويج آموزه‏هاى مسيحيت داشته‏اند؟ آيا مى‏توان گفت با وجود آنكه مسيح عليه‏السلامشخصيتى است كه وجود تاريخى دارد و واقعا فرستاده خداوند متعال بر قوم بنى‏اسرائيل مى‏باشد، ولى آموزه‏هايى كه در دين مسيحيت وجود دارد، مطالبى است كه پس از عروج عيسى مسيح در طول زمان و دوره‏هاى گوناگون به وجود آمده است؟

عيسى مسيح عليه‏السلام

شايد به جرئت بتوان گفت بيش از هر شخصيت مذهبى، در وجود خارجى عيسى مسيح عليه‏السلام ترديد ايجاد شده است؛ به حدى كه حتى برخى از مورّخان مسيحى نيز در وجود چنين شخصى ترديد كرده‏اند. اين القاى شك و ترديد، به دليل تاريكى موضوع، تشتّت مباحث و فقدان مداركى2 است درباره شخصى به نام مسيح.3 از اين‏رو، پاسخ‏هاى متفاوتى به اين پرسش كه عيساى ملقب به مسيح كه بود به وجود آمده است؟

 1. ديدگاه مؤمنان سنت‏گراى مسيحى كه عيسى مسيح را دقيقا همان مى‏دانند كه عهد جديد به آنها معرفى مى‏كند. يعنى خدايى كه در هيئت انسان به زمين آمد و براى نجات بشر بر صليب شد.

 2. ديدگاه اسطوره‏گرا كه وجود تاريخى براى عيسى عليه‏السلامقائل نيستند و آنچه را در عهد جديد و اقوال مسيحيان آمده است، آميزه‏اى از اسطوره‏هاى مصرى، بين‏النهرينى، ميترايى و حتى رومى مى‏دانند كه تغيير شكل داده شده و در هيئت اسطوره جديدترى به نام مسيح تبلور يافته است.

 3. ديدگاه عقل‏گرايانى كه تفسير غيرمذهبى از متون مقدس و تاريخى دارند و قائل به وجود تاريخى عيسى عليه‏السلامهستند؛ اما نه به گونه‏اى كه عهد جديد به ما معرفى مى‏كند.

 4. ديدگاهى كه آميزه‏اى از مؤمنان سنتى و اسطوره‏گرايان و حتى عقل‏گرايان است.4

 در اين ميان، به دو ديدگاه اول پرداخته، و وجود خارجى عيسى مسيح را بررسى مى‏كنيم. در سنت مسيحى، اناجيل چهارگانه: متى، مرقس، لوقا و يوحنا، تنها منبع معتبر براى مطالعه زندگى و سخنان حضرت عيسى عليه‏السلام است. در اين ميان، ماجراى تولد آن حضرت بيشتر در دو انجيل متى و لوقا آمده است.5

 عيسى عليه‏السلام در بيت‏لحم زاده شد. اين شهر در هشت كيلومترى اورشليم واقع شده است و حدود هزار سال قبل از ميلاد، داوود پادشاه در آن به دنيا آمده و بزرگ شده بود. محققان عموما اتفاق نظر دارند كه او در سال چهارم «ق.م» به دنيا آمد.6 مادرش مريم عليهاالسلام، نامزد نجارى از شهر ناصره به نام يوسف بود. در انجيل متى مى‏خوانيم:

ولادت عيسى مسيح چنين بود كه چون مادرش مريم به يوسف نامزد شده بود، قبل از آنكه با هم آيند، او را از روح‏القدس حامله يافتند و شوهرش يوسف چون مردى صالح بود، نخواست او را عبرت نمايد؛ پس اراده نمود او را به پنهانى رها كند؛ اما چون او در اين چيزها تفكر مى‏كرد، ناگاه فرشته خداوند در خواب بر وى ظاهر شده گفت: اى يوسف پسر داود! از گرفتن زن خويش مريم مترس؛ زيرا كه آنچه در وى قرار گرفته است از روح‏القدس است و او پسرى خواهد زاييد و نام او را عيسى خواهى نهاد؛ زيرا كه او امت خويش را از گناهانشان خواهد رهانيد. و اين همه براى آن واقع شد تا كلامى كه خداوند به زبان نبى گفته بود، تمام گردد كه اينك باكره آبستن شده، پسرى خواهد زاييد و نام او را عمانوئيل خواهند خواند كه تفسيرش اين است: خدا با ما، پس چون يوسف از خواب بيدار شد، چنان‏كه فرشته خداوند بدو امر كرده بود به عمل آورد و زن خويش را گرفت و تا پسر نخستين خود را نزاييد، او را نشناخت و او را عيسى نام نهاد.7

تا پايان قرن اول ميلادى، در هيچ نوشته غيرمسيحى ذكرى از عيسى عليه‏السلام نيست و آنجا هم كه ذكرى از او به ميان آمده، با ارجاعات مبهمى همراه است. بيشتر آنچه از او مى‏دانيم، از طريق نوشته‏هاى مسيحيان است و بيشتر مطالب عهد جديد دست‏كم تا 35 سال بعد از او نوشته نشده بود. بيشتر دانشمندان معتقدند اولين انجيل بين سال‏هاى 64 تا 70 ميلادى نگاشته شده است. دليل آنها شهادت ايرنئوس،8 است كه مى‏گويد مرقس انجيلش را بعد از مرگ پطرس و پولس نگاشته است. همچنين امورى در اين انجيل وجود دارد كه گواه اين مدّعاست.9 جان.بى.ناس نيز مى‏گويد كه انجيل مرقس قبل از دو انجيل متى و لوقا موجود بود، و در حدود سال 65 تا 70 ميلادى نوشته شده است.10 انجيل متى و لوقا در بين سال‏هاى 70 تا 85 ميلادى تدوين شدند.11 انجيل يوحنا نيز احتمالاً در سال‏هاى 90 تا 115 ميلادى نوشته شده است.12 در اين بين، داستان واحدى نيز درباره عيسى عليه‏السلام وجود ندارد و هريك از اناجيل نظر متفاوتى درباره او دارد.13

 از طرفى آثار مكتوب مسيحى به اندازه‏اى جعل شده و داراى تناقض است كه نمى‏توان به هيچ‏يك از آنها اعتماد كرد. براى مثال، نسب‏نامه حضرت عيسى عليه‏السلام در انجيل متى با 39 واسطه به حضرت ابراهيم عليه‏السلام برمى‏گردد. اما آنچه كه آخر اين نسب‏نامه به مثابه تعيين طبقات مى‏آيد، خلاف اين مطلب مى‏باشد؛ زيرا از حضرت ابراهيم عليه‏السلام تا حضرت عيسى عليه‏السلام را 42 واسطه عنوان مى‏كند.14 اما نسب‏نامه حضرت عيسى عليه‏السلام در انجيل لوقا با 54 واسطه به حضرت ابراهيم عليه‏السلام و 74 واسطه به حضرت آدم عليه‏السلام برمى‏گردد.15 در متى يوسف فرزند يعقوب معرفى مى‏گردد، ولى در لوقا فرزند هالى؛ ثانيا متى عيسى عليه‏السلام را از نسل داود عليه‏السلام و از طريق سليمان مى‏داند؛ ولى لوقا عيسى عليه‏السلام را از نسل داوود بدون وساطت سليمان مى‏داند. همچنين، در متى عيسى عليه‏السلام فرزند يوسف است، اما در لوقا به حسب گمان مردم، عيسى عليه‏السلام فرزند يوسف است. در حالى كه در اناجيل، بارها به دوشيزه بودن حضرت مريم عليهاالسلام اشاره شده است.

 اينجاست كه وجود تاريخى حضرت عيسى عليه‏السلامدر هاله‏اى از ابهام فرو رفته و برخى انديشمندان و عقل‏گرايان مسيحى را بر آن داشته است تا در وجود تاريخى چنين شخصى ترديد كنند و در راه توجيه و اقناع خود، به نظريه‏هاى اسطوره‏گرايانه متوسل شوند؛ يا اينكه افرادى مثل مرقيون قائل شدند كه عيسى عليه‏السلام از يك زن زاييده نشده، بلكه به شكل يك انسان از آسمان به ايالت جليل فرود آمده و ناگهان به تعليم آغاز كرده است.16

اسطوره‏گرايى

آنچه را كه نظريه اسطوره‏گرايى نمى‏پذيرد، اين است كه پيشينه مسيحيت به بنيانگذار مشخصى برگردد كه محتواى انجيل‏ها را تعليم مى‏داده و در شرايطى كه در انجيل‏ها آمده است، به قتل رسيده باشد.17 اين نظريه در اواخر قرن هجدهم ميلادى شروع شده و چهره‏هاى شاخص آن، ولنى، برونو باور، جان مكنيان رابرتسون، فريوز، ويتكر، ويليام بنجامين اسميت، آرتور دروز، پل لويى كوشو، گوردن ريلندز، ادوارد دوژاردن مى‏باشند18 كه هر يك به نوعى به اين نظريه پرداخته‏اند. براى مثال، ادوارد دوژاردن ـ داستان‏سرا، نمايشنامه‏نويس و نقاد فرانسوى اوايل قرن بيست ـ معتقد است خداى آيين مسيحيت در اصل يك ماهى يا مارماهى بوده كه به منزله توتم مورد احترام واقع مى‏شده است و يك طايفه ماقبل تاريخ كه آيين ياد شده را انجام مى‏دادند، آن را مانند ساير توتم‏ها، به عنوان يك خوراك آيينى مى‏خوردند. از اينجاست كه يوشع در عهد عتيق پسر نون يعنى ماهى است و خود نيز در آغاز يك ماهى به شمار مى‏رفته است. اين نويسنده در ادامه چنين مى‏نويسد:

با گسترش كشاورزى، بخش‏هايى از اين آيين در خدايان كشاورزى كنعانى جذب شد و با ورود عشاير عبرانى، آن خدا صفات يك برّه را به خود گرفت. مراسم مهم اين آيين عبارت بود از يك قربانى كفاره كه در آن يك قربانى بشرى را به نشانه خدا ـ پادشاه ماقبل تاريخ ـ كشته، به دار مى‏آويختند و شامگان جسد او را به خاك مى‏سپردند. سپس يك روز سوگوارى بر پا مى‏شد، آن‏گاه يك وعده خوراك آيينى صرف مى‏شد كه به مقتضاى مكان عبارت بود از ماهى، نان يا بره و پرستندگان. بدين شيوه، خداى خود را به شكل رمزى مى‏خوردند.19

به گفته ادوارد، اين آيين در يكى از چندين جلجال20 كه در فلسطين يا ساير كشورها يافت مى‏شوند، صورت مى‏گرفت. از اينجاست كه عهد عتيق صلاحيت برافراشتن يكى از اين دايره‏هاى سنگى را در حومه «اريحا» براى يوشع مقرر مى‏دارد و مى‏گويد بنى‏اسرائيل فصح را در آنجا نگه داشتند.21 با تثبيت توحيد، اين آيين‏هاى محلى موقوف شدند. بدين‏گونه يوشع به منزله يك چهره بشرى در عهد عتيق باقى مى‏ماند و فقط نام پدر و داستان‏هاى اندكى در اين‏باره، وضعيت اصلى او را افشا مى‏كند. او در ادامه بيان مى‏دارد كه به منظور جلوگيرى مؤثرتر از اين آيين، مارماهى يك حيوان نجس اعلام شد و استفاده غذايى از آن تحريم گرديد. با اين وصف، در ايالت جليل و مراكز ديگرى كه فرمان اورشليم در آنها نفوذ نداشت، آيين مارماهى، يعنى خداى باستانى، تا زمان فتح اين سرزمين به دست مكابيان در قرن دوم قبل از ميلاد پا بر جا ماند. حتى پس از آن در خفا ميان جمعيت كشاورز و ماهيگير، ادامه يافت؛ هرچند از آن پس كشتن قربانى انسانى صرفا نمايشى بود. اين وضع تا حدود سال 26 ميلادى، كه هيروديس انتيپاس، حاكم ايالت جليل، شهر طبريه را به افتخارِ سُرورِ خود، امپراطورى طيباريوس، بنياد نهاد، ادامه داشت. اين شهر به شيوه معمارى يونانى ساخته شد و جمعيت بزرگى از بت‏پرستان را در خود جاى داد. بسيارى از ساكنان ايالت جليل آنجا را ترك كردند و برخى از آنها كه معمولاً ماهيگير بودند، به منظور ادامه شغل خويش، به اريحا مهاجرت كردند. آنان پس از جوشش غيرت دينى خود، به سبب آلوده شدن جامعه خود به بت‏پرستى، براى برگزارى نمايش سه روزه مراسم مرگ و رستاخيز در جلجال گرد آمدند. ممكن است در آن زمان، كسى به نام شمعون قيروانى، نمايشگر قربانى بوده است. برخى از شركت‏كنندگان به علت هيجان دينى اين مراسم، هنگام صرف خوراك آيينى معتقد شدند كه خداى برخاسته را ديده‏اند، و اين منظره كه در سال 27 ميلادى اتفاق افتاد، نقطه آغاز مسيحيت بود. ادوارد در ادامه مى‏نويسد:

بينندگان اين رؤيا يعنى پطرس، يعقوب، يوحنا و ديگران، به اشاعه اين خبر كه خداوندگار عيسى بر آنان آشكار شده است، دست زدند. اين پيام را يهوديان يونانى زبان (جوامع پراكنده) شهر به شهر بردند و براى گروه‏هاى پراكنده پر شور و هيجان، زمينه‏اى پديد آوردند كه معتقد شوند، نظم جهانى مشركان به زودى به دست خدا برمى‏افتد و ملكوت خدا آشكار مى‏شود. از آنجايى كه خداى يك آيين چيزى جز تجسم آن گروه نيست؛ عيسى در نقوش آرامگاه‏هاى باستانى، به شكل يك ماهى است. به عقيده نخستين مسيحيان، عيسى فقط خدايى بود كه براى انسان‏ها مرد؛ به خاك سپرده شد؛ روز سوم از خاك برخاست و براى پطرس و ديگران ظاهر شد تا به برخوردارى آنان به حيات جاويد ملكوت خدا در كنار خويش و به نابودى سريع جهان باستان گواهى دهد. ولى سال‏ها گذشت و امپراطورى روم به نابودى تن در نداد. بدين‏منظور، داستان انجيل به خوبى ساخته شد: نمايشنامه مرگ و رستاخيز عيسى به خدمات تبليغى يك يا چند ساله او تحول يافت و سخنانى در توصيه به عدم مقاومت در برابر شريران و تن دادن به دولت روم بر دهان او نهاده شد. چيزهايى به رساله پولس افزودند و رساله‏هاى تازه‏اى به آن منظور جعل كردند.22

همان‏گونه كه پيش از اين آمد، اين‏گونه نظريه‏ها، محصول ضعف و فقدان مداركى مستند و قوى در جامعه مسيحى، مبنى بر وجود تاريخى حضرت عيسى عليه‏السلام است. دانشمندان مسيحى بسيارى بر اين واقعيت تصريح كرده‏اند كه در زمان عيسى عليه‏السلام اساسا چيزى به نام دين مسيحيت مطرح نبوده23 و مسيحيت با عيساى تاريخى آغاز نشده است و اصولاً تصويرى كه رسولان از مسيح عليه‏السلام ارائه مى‏دهند، به هيچ‏وجه با عيساى تاريخى مطابقت ندارد؛ ريشه و بنياد مسيحيت در تفسيرى نهفته است كه حواريون پس از عيسى عليه‏السلام از اين واقعه ارائه كرده‏اند.24 برخى از بزرگان مسيحيت در دوران اخير به مسيحيت بدون عيساى تاريخى روى آورده، و بر عدم ابتناى مسيحيت بر وجود عيساى تاريخى تصريح كرده‏اند و خواسته‏اند در نفى عيساى تاريخى، راهى براى حفظ مسيحيت عرفانى بگشايند. اين دانشمندان ضمن ترديد در وجود عيسى عليه‏السلام خود را مسيحى مى‏دانند. داويد اشتراوس، آلبرت شويتزر، رودلف بولتمان و كى‏يركگور از جمله اين دانشمندان مى‏باشند. شويتزر مى‏گويد: «رابطه مسيحى با عيسى، يك رابطه درونى و عارفانه است و نه تاريخى. بولتمان تمام آنچه را كه در انجيل آمده است، قصص اسطورهاى ميداند كه براى رسيدن به معانى اخلاقى و عرفانى آن بايد اسطوره‏زدايى شود.»25

 كى‏يركگور چنين مى‏نويسد: «ايمان دينى لزوما نسبتى با شناخت واقعيتى تاريخى كه از طريق پژوهش‏هاى تاريخى احراز شده باشد، ندارد؛ چنان‏كه ايمان حواريون به مسيح، نهاده عيساى تاريخى كه با او زيسته‏اند، نيست، بلكه ناشى از آن مسيحى است كه پس از مرگ عيسى متولد شد.»26

 اما فارق از اين خيال‏پردازى و اسطوره‏سازى‏هايى كه عده‏اى در مورد حضرت عيسى عليه‏السلام داشته‏اند، برخى مورخان يهودى و رومى بر وجود عيسى شهادت داده‏اند. از جمله: يوسف نويسنده يهودى كه تا سال 90 ميلادى مى‏زيسته، ولادت و ظهور مسيح عليه‏السلام را تأييد و تصريح كرده است. تامسيت مورخ رومى كه در سال‏هاى 55 تا 120 ميلادى زندگى مى‏كرده، ظهور عيسى عليه‏السلام را ثبت كرده است. سوئتون يكى ديگر از مورّخان رومى در كتاب سرگذشت قيصر شمّه‏اى از احوال مسيح را آورده است.27 همه اينها گوياى اين مطلب است كه شخصى به اسم مسيح عليه‏السلام در قوم بنى‏اسرائيل ظهور كرده است. اما با وجود اين مطالب، به نظر مى‏رسد اسلام و منابع موجود در اين دين، تنها منبع معتبر و قابل اعتماد براى اثبات وجود تاريخى حضرت عيسى عليه‏السلام و پيامبرى او از طرف خداوند متعال مى‏باشد. ما در اينجا درصدد بررسى وجود تاريخى عيسى عليه‏السلام در منابع اسلامى نيستيم؛ زيرا اين مطلب خود نوشتارى جداگانه مى‏طلبد. بنابراين، در اين نوشتار، به نمونه‏هايى از آنها براى استفاده در بحث خود اكتفا مى‏كنيم. خداوند متعال در قرآن كريم درباره عيسى عليه‏السلام مى‏فرمايد: «قَالَ كَذَلِكِ قَالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَلِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنَّاسِ وَرَحْمَةً مِنَّا وَكَانَ أَمْرا مَقْضِيّا» (مريم: 21)؛ ما مى‏خواهيم او (پسر مريم) را آيه و اعجازى براى مردم قرار دهيم، مى‏خواهيم او را رحمتى از سوى خود براى بندگان بنماييم. اين امرى حتمى است و جاى گفت‏وگو ندارد. براساس بيان قرآن كريم، عيسى عليه‏السلام پس از تولد خود چنين مى‏فرمايد:«قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيّا»(مريم: 30)؛ من بنده خدايم، او به من كتاب (آسمانى) عطا نموده و مرا پيامبر قرار داده است.

 در قرآن كريم، عيسى عليه‏السلام كسى است كه فرزند حضرت مريم عليهاالسلام معرفى مى‏گردد و از طرف خداوند به سوى قوم بنى‏اسرائيل مأموريت دارد:

 ـ «وَرَسُولاً إِلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُم بِآيَةٍ مِن رَّبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُم مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرا بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرِىُ الأكْمَهَ والأَبْرَصَ وَأُحْيِي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللّهِ وَأُنَبِّئُكُم بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُؤْمِنِينَ» (آل‏عمران: 49)؛ و (او را به عنوان) رسول و فرستاده به سوى بنى‏اسرائيل (قرار داده، كه به آنها مى‏گويد:) من نشانه‏اى از طرف پروردگار شما، برايتان آورده‏ام؛ من از گل، چيزى به شكل پرنده مى‏سازم؛ سپس در آن مى‏دمم و به فرمان خدا، پرنده‏اى مى‏گردد. و به اذن خدا، كور مادرزاد و مبتلايان به برص [پيسى] را بهبودى مى‏بخشم، و مردگان را به اذن خدا زنده مى‏كنم، و از آنچه مى‏خوريد، و در خانه‏هاى خود ذخيره مى‏كنيد، به شما خبر مى‏دهم؛ مسلما در اينها، نشانه‏اى براى شماست، اگر ايمان داشته باشيد!

 ـ «وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُم...»(صف: 6)؛ و (به ياد آوريد) هنگامى را كه عيسى‏بن مريم گفت: اى بنى‏اسرائيل! من فرستاده خدا به سوى شما هستم.

 در روايتى از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است كه: «بَيْتُ لَحْمٍ بِنَاحِيَةِ بَيْتِ الْمَقْدِسِ حَيْثُ وُلِدَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ»؛28 بيت لحم منطقه‏اى است در بيت‏المقدس كه حضرت عيسى عليه‏السلام در آنجا به دنيا آمده است. و بسيارى از آيات قرآن و احاديث ديگر وجود دارد كه بر مدعاى ما؛ يعنى وجود تاريخى حضرت عيسى عليه‏السلام و پيامبرى او از طرف خداوند دلالت مى‏كند.

 بنابراين، حضرت عيسى عليه‏السلام پيامبرى است كه از سوى خداوند متعال مأمور به هدايت قوم بنى‏اسرائيل بوده، وجود خارجى داشته و مدتى نيز در بين بنى‏اسرائيل، اين وظيفه الهى خود را انجام مى‏داده است. اما اينكه چه اتفاقاتى افتاد تا اين رسالت به سرمنزل مقصود خود نرسيد و آموزه‏هاى الهى حضرت تبديل به آموزه‏هاى فعلى گرديد و مطالب كتاب مقدس ساخته و پرداخته اشخاص ديگرى به غير از فرستاده الهى گرديد، موضوعى است كه بايد بدان پرداخت. با توجه به اينكه يكى از منابع مهم مسيحيان، كتاب مقدّس مى‏باشد، ما نيز در ادامه به معرفى اين كتاب مى‏پردازيم و سپس به تناقض‏هاى موجود در آن اشاره خواهيم كرد.

كتاب مقدّس

كتاب مقدّس عنوان مجموعه نوشته‏هايى است كه مسيحيان آن را مقدس مى‏شمارند. اين كتاب به دو بخش نامساوى تقسيم مى‏شود؛ عهد عتيق و عهد جديد. بخش اول همان است كه در بين مردم معروف به تورات مى‏باشد و از آن جهت كه تاريخ ملّى مسيحيت به شمار مى‏آيد، اهميت دارد.29 اما ترتيب كتاب‏ها در عهد قديم مسيحى، لحن و تأكيد آنها را تغيير مى‏دهد و به دليل تفاوت در اغراض و اهميت الهياتى، صحيح نيست گفته شود كه عهد قديم همان كتاب مقدس عبرى است.30 بخش دوم نيز به مسيحيان اختصاص دارد كه در بين مردم به انجيل معروف است.

 كتاب مقدس 1189 باب و بيش از 31 هزار بند دارد. ميان نخستين و آخرين مؤلف اين كتاب‏ها 1500 سال فاصله بوده است. نويسندگان كتاب عبارتند از: پادشاهان، وزيران، طبيبان، واعظان، ماهى‏گيران، چوپانان، و... . عهد عتيق را سى نفر و عهد جديد را هشت رسول نوشته‏اند.31

بررسى عهد عتيق

عهد عتيق نامى است كه مسيحيان در مقابل عهد جديد به كتاب يهوديان داده‏اند و داراى 39 كتاب است كه از نظر موضوع به سه بخش تقسيم مى‏شوند:

 1. تورات و بخش تاريخى عهد عتيق؛ اين بخش مشتمل بر 17 كتاب است كه با سِفْر پيدايش آغاز مى‏شود. چهار سفر بعدى سيره حضرت موسى عليه‏السلامو تاريخ بنى‏اسرائيل را شرح مى‏دهد. مجموع اين پنج سفر، تورات خوانده مى‏شود. تاريخ بنى‏اسرائيل از زمان حضرت يوشع به بعد در 12 كتاب بعدى ادامه مى‏يابد.

 2. حكمت، مناجات و شعر؛ اين بخش مشتمل بر 5 كتاب است.

 3. پيشگويى‏هاى انبيا؛ اين بخش داراى 17 كتاب است كه شامل هشدارها و تهديدهايى درباره سرنوشت بنى‏اسرائيل است. براى فهميدن اين پيشگويى‏ها، خواننده بايد از وقايع آن زمان كاملاً آگاه باشد.32

 عهد قديمى كه كاتوليك‏هاى رومى و مسيحيان ارتدكس شرقى به كار مى‏برند، شامل 46 كتاب است؛ برخلاف مسيحيان پروتستان كه همان 39 كتاب را به كار مى‏برند. اين بدان دليل است كه گروه اول عهد قديم خود را از ترجمه‏هاى يونانى متون عبرى گرفته‏اند. در حالى كه گروه دوم، عهد قديم خود را از نسخه‏هاى عبرى يهوديان گرفته‏اند.33

 امروزه هيچ مدركى در دست نيست كه ما را قانع سازد آنچه ارائه شده و به عنوان عهد عتيق معرفى مى‏شود، از موسى عليه‏السلام باشد؛ زيرا تورات اصلى بسيار كوتاه و مختصر بوده است و قرن‏ها پس از موسى عليه‏السلام بر آن افزوده‏اند. آنچه در آن روز ارائه شد، حاصل قوانين دينى‏اى است كه متروك مانده بودند و اندرزها و داستان‏ها و امثال و شرايعى بود كه در چندين قرن به وسيله پيامبران، داوران و كاهنان گفته شده و به كتابت رسيده بودند.34

 محققان يهودى اعتراف كرده‏اند كه تورات اصلى در فتنه‏ها و جنگ‏هاى اوليه از بين رفته است. تورات اصلى و احكام ده‏گانه پس از مرگ موسى عليه‏السلام در «صندوق شهادت» جا داشته است و عالمان بنى‏اسرائيل بنا به وصيت موسى عليه‏السلام، هر از چندى يك‏بار آن را بيرون آورده، قرائت مى‏كردند. آن نسخه، با همان «صندوق» قرن‏ها پيش از ميلاد از بين رفته است و تورات بعدى از روى محفوظات و ديگر مكتوبات تدوين شد. محققان يهودى به نقد تورات پرداخته‏اند و در اين‏باره كتاب‏هايى نيز تأليف كرده‏اند. آنان ثابت كرده‏اند كه تورات موجود مربوط به يك عصر و تأليف يك نفر نيست، مثلاً «سفر خروج» در قرن نهم قبل از ميلاد و «سفر تثنيه» در قرن هفتم و هشتم قبل از ميلاد و «سفر لاويان» در سال 516 قبل از ميلاد نوشته شده است.35 اين اسفار از آداب و رسوم زمان نگارش خود متأثرند و مخصوصا شامل آموخته‏هاى ايرانى ـ بابلى مى‏باشند.36 برخى ديگر از محققان اسفار، تورات را ساخته «خاخام‏ها» مى‏دانند. در اين‏باره ايان باربور مى‏نويسد:

در پرتو پژوهش‏هاى مربوط به كتاب مقدس، مشخص شده، در پنج كتاب اول عهد عتيق كه سنّتا منسوب به خود موسى است، نشانه‏هايى از چندمؤلفى بودن وجود دارد. بررسى دقيق داستان‏هاى مكرر و تفاوت سبك‏ها، واژگان و فكر دلالت بر اين داشت كه اين كتاب‏ها (اسفار خمسه) در هيأت كنونى‏شان مجموعه‏اى از چندين روايت و متعلق به زمان‏هاى مختلف است. بعضى از بخش‏ها نظير توصيف جزئيات اجراى شعائر كاهنان در معبد بزرگ اورشليم معلوم شده است كه در عصر تبعيد يا اسارت بابلى، يعنى 800 سال پس از موسى به رشته تحرير درآمده است.37

بررسى عهد جديد

عهد جديد 27 كتاب و رساله دارد. اين مجموعه با چهار انجيل آغاز مى‏شود، كه به «متى، مرقس، لوقا و يوحنا» منسوبند. پس از آن، كتابى است به نام «اعمال رسولان»، سپس سيزده يا چهارده رساله منسوب به پولس، يك رساله منسوب به يعقوب، دو رساله منسوب به پطرس، سه رساله منسوب به يوحنا و يك رساله منسوب به يهودا آمده است. اين مجموعه با مكاشفه يوحنا پايان مى‏يابد. در ميان مسيحيان، آنچه بيشتر شهرت دارد، همان اناجيل اربعه است. از نسخ خطى عهد جديد كه فعلاً در دست است، قديمى‏ترين آن مربوط است به قرن چهارم ميلادى كه در واتيكان نگه‏دارى مى‏شود. قديمى‏ترين ترجمه عهد جديد مربوط به پايان قرن دوم ميلادى و به زبان آرامى در سوريه است.

 از مهم‏ترين دستاوردهاى تحليل متنى كتاب مقدس كه در يكى دو قرن اخير در غرب صورت گرفته است، اين مى‏باشد كه نخستين نوشته‏هاى عهد جديد، رساله‏هاى پولس بوده است. امروزه كمتر كسى از محققان با اين مطلب مخالف است. از سوى ديگر، تنها قسمتى از عهد جديد، كه از نظر نويسنده مورد اختلاف نيست، نوشته‏هاى پولس است؛ از آنجا كه او در زمان بين 30 تا 40 ميلادى تغيير كيش داده و در سال 64 ميلادى به قتل رسيده است، پس زمان تقريبى اين رساله‏ها مشخص مى‏گردد. مريل سى. تنى مى‏گويد:

كتاب‏هاى عهد جديد از نظر تاريخى به ترتيبى كه در كتاب مقدس قرار داده شده‏اند، نوشته نشده است. نبايد خيال كرد كه چون مثلاً اناجيل قبل از نوشته‏جات پولس قرار داده شده‏اند، پس حتما زودتر از آن نوشته شده‏اند. به علاوه امكان دارد بين تاريخ تأليف و زمانِ مطالبى كه به آنها اشاره شده، فاصله قابل ملاحظه‏اى باشد. مثلاً، مرقس در مورد زندگى مسيح مطالبى ذكر مى‏كند كه در دهه سوم قرن اول ميلادى واقع شده‏اند، ولى خود انجيل قبل از سال‏هاى 65 تا 70 ميلادى در دسترس عموم قرار نگرفت.38

جوان اُ. گريدى نيز مى‏نويسد:

در سال‏هاى نخست تولد مسيحيت، هيچ گزارش يا تعليم مكتوبى وجود نداشت...؛ نخستين گزارش‏هاى مكتوبى كه درباره مسيحيت موجود است، رساله‏هاى پولس قديس است. ... بنابراين، رساله‏هاى پولس قديس، همراه با عهد قديم، اولين نوشته‏هايى بود كه كليسا به كار مى‏بردند.39

از سوى ديگر، اصلى‏ترين و مهم‏ترين بخشى كه در عهد جديد بيانگر روايت عيساى خدايى است، همان رساله‏هاى پولس‏اند. فليسين شاله، اين كتب را ساخته و پرداخته افراد عادى مى‏داند و الهى بودن آنها را انكار مى‏كند. او مى‏گويد: محققان از جمله ارنست رنان درباره عهد جديد تحقيق كرده و آسمانى بودن آن را انكار و رد كرده‏اند. او مى‏گويد بايد دانست كه بيش از شصت انجيل موجود است كه از آنها فقط چهار انجيل مورد قبول كليسا مى‏باشد و اين چهار انجيل عبارتند از: 1. مرقس؛ 2. متى؛ 3. لوقا؛ 4. يوحنا.

 همان‏گونه كه مشخص است، اين اناجيل چهارگانه، نام چهار حوارى را بر خود دارند؛ اما اين بدان معنا نيست كه به راستى نويسندگان چهار انجيل همان چهار حوارى معروف عيسى ناصرى بوده‏اند. امروزه از اناجيل مرقس، متى، لوقا و يوحنا سخن مى‏گوييم، اما در واقع در زبان اصول (يونانى) در نامه انجيل‏ها حرف اضافه  kataبه معناى «به روايت» به كار رفته است كه نشان مى‏دهد اين اناجيل به روايت آن چهار حوارى نگارش يافته‏اند. همچنين به استثناى يك مورد، هيچ جا در خود انجيل اشاره‏اى به نويسندگان آنها نشده است.40 به عبارت ديگر، اناجيل نه تنها وحى خداوند، كه حتى نگاشته حواريون عيسى مسيح عليه‏السلام هم نيستند.41

 از طرفى مسيحيان معتقد نيستند كه كتاب مقدس را حضرت عيسى عليه‏السلام آورده باشد، بلكه مى‏گويند اساسا معنا ندارد عيسى كتابى بياورد؛ زيرا كتاب وحى است و وحى بر واسطه بين خدا و انسان نازل مى‏شود و چون خدا خود را در عيسى كشف كرد، پس او خودش وحى است. به اعتقاد آنان، انجيل‏ها حاصل تلاش شاگردان اوست كه از طريق الهام ايمان خود به مسيح و مفهوم اين ايمان در جامعه، پيروان وى را اعلام كرده‏اند.42

 برخى مسائل انسان را درباره انجيل‏هاى مسيحيت دچار ترديد مى‏كند. براى نمونه، در دو قرن اول و دوم ميلادى، انجيل‏هاى ديگرى وجود داشته است كه آنها را تا صد و چند انجيل شمرده‏اند. انجيل‏هاى معروف مرقس، متى، لوقا و يوحنا، چهار مورد از آنها مى‏باشد. اما كليسا همه آنها را به غير از اين چند انجيل تحريم كرد و به اين چهار انجيل كه با تعاليم كليسا موافقت داشته‏اند، قانونيت دادند. شيلسوس فيلسوف قرن دوم، نصارا را در كتاب خود الخطاب الحقيقى ملامت كرده است كه با انجيل‏ها، بازى كرده و آنچه را ديروز در آن نوشته بودند، امروز محو كرده‏اند؛ امروز مى‏نوشتند، فردا محو مى‏كردند.

 در سال 384 ميلادى داماسيوس دستور داد، ترجمه جديدى از عهد قديم و جديدِ لاتينى نوشته شود تا در همه كليساهاى دنيا قانونيت پيدا كند؛ زيرا پادشاه آن روز تيودوسيس از دشمنى‏ها و گفت‏وگوهاى اسقف‏ها درباره مطالب انجيل‏هاى گوناگون به تنگ آمده بود. اين ترجمه، ترجمه‏اى بود از خصوص انجيل‏هاى متى و مرقس و لوقا و يوحنا. ترتيب‏دهنده ترجمه اين چهار انجيل مى‏گويد:

بعد از آنكه ما چند نسخه يونانى قديم را با هم مقابله كرديم، اين ترتيب را به آن داديم. به اين معنا كه آنچه را بعد از تنقيح و بررسى، مغاير با معنا تشخيص داديم، حذف كرديم و بقيه را همان‏طور كه بود به حال خود باقى گذاشتيم.43

آن‏گاه همين ترجمه كه شوراى «تريدنتينى» آن را در سال 1546، يعنى بعد از يازده قرن، تثبيت كرده بود، در سال 1590 سيستوس پنجم آن را تخطئه كرد و دستور داد نسخه‏هاى جديدى طبع شود. كليمنضوس هشتم اين نسخه را نيز تخطئه كرده، دستور داد نسخه‏اى تنقيح شده كه امروز در دست مردم كاتوليك است طبع شود.44

تناقض‏هاى اناجيل

محققان بر اين عقيده‏اند كه بين اناجيل متى و مرقس و لوقا با انجيل يوحنا اختلاف بسيارى است. اما بين آن سه انجيل يادشده، نزديكى‏ها و هماهنگى‏هاى بسيارى وجود دارد. از اين‏رو، آن سه انجيل را انجيل جامع يا «همنوا» ناميده‏اند. براى مثال، در اناجيل همنوا دوره تبليغ عيسى عليه‏السلام فقط يك سال است، ولى در انجيل يوحنا سه سال آمده است. در اناجيل همنوا اقدامات عيسى عليه‏السلام در شهر جليل (ايالت قديمى فلسطين) گسترش مى‏يابد، در صورتى كه در انجيل يوحنا، اقدامات عيسى در يهوديه بوده است. ولادت معجزه‏آساى عيسى در انجيل مرقس وجود ندارد و تبار عيسى را به داود مى‏رساند، در صورتى كه در انجيل متى45 و انجيل لوقا46 چنين نيست. اختلاف در تاريخ ولادت عيسى و رسالت ايشان نيز مشهود است. سلسله نسب عيسى عليه‏السلام در انجيل متى از ابراهيم به يوسف نجار مى‏رسد، ولى انجيل لوقا سلسله نسب عيسى عليه‏السلام را از نسل هارون عليه‏السلام مى‏داند. نتيجه اينكه اختلاف در نسب، ولادت، مكان ولادت، رسالت، مدت رسالت، سرنوشت نهايى عيسى و... در همه اناجيل مشخص است. همين اختلاف‏ها نشان مى‏دهد كه اناجيل موجود ساخته قلم و فكر بشر است و نه الهام از خداوند.47

 بدين ترتيب، مى‏توان به اين جمع‏بندى رسيد كه كتاب مقدس مسيحيت، مشتمل بر آن تورات و انجيل واقعى نازل شده از سوى خداوند متعال بر موسى و عيسى عليهماالسلام نيست، بلكه مطالبى است كه در طى ادوار تاريخ به دست افراد مختلفى به وجود آمده است و در نهايت، به مثابه منبعى براى عقايد و اعمال مسيحيت امروزى محسوب مى‏گردد. تمام مذاهب آيين مسيح به اين چهار انجيل به عنوان منبع اصلى دين خود استناد مى‏كنند. با توجه به مطالب گذشته، مى‏توان گفت عهد جديد، حجيّت خود را در عالم مسيحيت به وسيله اعمال فشار صاحبان قدرت مذهبى ـ سياسى به دست آورده است و به تعبير وينكن، اناجيل، يك منبع كليساى تشكيلاتى‏شده قرون اول مسيحيت است.

 پس از عيسى مسيح مؤثرترين چهره‏اى كه در عهد جديد از او سخن به ميان آمده، پولس است؛ بسيارى از كتاب‏هاى عهد جديد، نامه‏هايى هستند كه پولس به كليساى جديد نوشته است. بنابراين، شايسته است درباره اين منبع مهم افكار مسيحى، پژوهشى داشته باشيم.

پولس

او فردى يهودى به اسم شائول، و مشهور به پولس است. پولس شاگرد مستقيم عيسى عليه‏السلام نبود و حتى از تعقيب‏كنندگان و آزاردهندگان مسيحيان به شمار مى‏رفت.48 وى تقريبا پس از ده سال از عروج مسيح عليه‏السلام مدعى شد هنگامى كه براى دستگيرى برخى مسيحيان از شهر اورشليم به دمشق مى‏رفته است، نور عيسى عليه‏السلام را در راه ديده، و مأموريت يافته است كه نام مسيح را به ملت‏ها و پادشاهان آنان و قوم بنى‏اسرائيل اعلام كند.49

 در خوش‏بينانه‏ترين فرض مى‏توان چنين بيان كرد كه او عيسى عليه‏السلام را از طريق سخنان مردم شناخته بود و در عين حال، بر مبناى انگيزه‏اى كاملاً شخصى و اثبات‏ناپذير، ادعا مى‏كرد كه انديشه‏هاى خود را از حواريون نگرفته است، بلكه به كشف عيسى مسيح است.50

اى برادران شما را اعلام مى‏كنم از انجيلى كه من بدان بشارت دادم كه به طريق انسان نيست؛ زيرا من آن را از انسان نيافتم و نياموختم مگر به كشف عيسى مسيح.51

مسيحيان واقعى، پولس را به خاطر اين ادعا كه روح عيسى عليه‏السلام در او حلول كرده و مركز وحى الهى شده است، فريب‏كار و دروغگو مى‏دانند.52 امروزه پولس را معمار و طراح اصلى مسيحيت امروز دانسته‏اند. نيچه در آخرين اثر خود دجّال، پولس را بنيانگذار واقعى مسيحيت و در عين حال، بزرگترين تحريف‏كننده آن توصيف مى‏كند.53

 محققان مى‏گويند پولس الهياتى جديد به وجود آورد كه هرگز با سخنان عيسى عليه‏السلام انطباق نداشت. ويل دورانت در كتاب تاريخ و تمدن مى‏نويسد: پولس بر اثر بدبينى و پشيمانى خودش، و همچنين بر اثر ديدگاه دگرگون‏شده‏اش از مسيح ـ و شايد تحت تأثير ديدگاه‏هاى افلاطونى و رواقى درباره ماده و جسم به منزله آلات شر و احتمالاً با يادآورى آداب و رسوم يهوديان و مشركان در مورد قربانى كردن يك بز طليعه بر كفاره گناهان قوم ـ الهياتى به وجود آورد كه در سخنان مسيح چيزى جز نكات مبهم از آن نمى‏توان يافت.54 جان بى‏ناس درباره پولس مى‏گويد: «اما چون وى نزد امم غيريهودى به دعوت مبعوث بود، فكر مسيحيت و بعثت و رجعت او به كلى نزد ايشان، فكرى بيگانه بود. از اين‏رو، پولس از راه ديگر كه متناسب با فكر و انديشه آن اقوام بود درآمد.»55

 اصول تعاليم پولس چنين است:

 1. مسيحيت يك آيين جهانى است.56

 2. ثالوث الهى و به دنبال آن الوهيت عيسى و روح‏القدس.57

 3. عيسى پسر خدا، به زمين آمده تا گناه انسان را پاك كند.58

 4. قيام عيسى از ميان مردگان و صعود به آسمان و نشستن در كنار پدر و داورى او.59

 پولس نخستين كسى است كه پايه‏هاى الوهيت عيسى را در ميان مردم پى ريخت. او مى‏گفت: مسيحِ نجات‏دهنده، ملكوت الهى را در زمين مستقر مى‏سازد. پس از قيام بار ديگر رجعت خواهد كرد؛ پس عيسى نجات‏بخش اين جهان و آن جهان است. او خداست؛ موجودى است كه پيش از هر كس و هر چيز بوده و همه چيز از او به وجود آمده است.60 مسيح‏شناسى پولس خِردگريز مى‏باشد.

 در الهيات پولس، شريعت حذف شده است.61 در حالى كه به گفته اناجيل، خود حضرت عيسى عليه‏السلامبر انجام شريعت موسوى تأكيد مى‏كرد.62 در ابتدا به نظر مى‏آيد اين مخالفت پولس با شريعت تخفيفى براى امت‏ها بوده است، اما بعدها صورت مسئله تغيير كرد و نفى شريعت در الهيات پولس جايگاه ويژه‏اى پيدا كرد. نگرش او اين بود كه حضرت عيسى عليه‏السلام با به صليب رفتن خود، شريعت را از دوش مردم برداشته است.63 پولس بدعت‏هاى زيادى داخل مسيحيت كرد. براى مثال، وى ختنه را كه از علايم ديندارى بود، منسوخ كرد. به طور كلى، مى‏توان گفت عقايدى كه شوراى نيقيه بر آن مهر تأييد گذاشت، دين و عقايد پولس است، نه دين و عقايد مسيح عليه‏السلام.

 پولس پيام عيسى مسيح را كه در ذيل آيين يهود قرار داشت، از اين آيين جدا كرده و به مثابه يك دين جديد معرفى كرد. در اين آيين، عيساى نبى و منجى قوم يهود، به مسيح الوهى و منجى بشر از گناه ذاتى بدل مى‏شود و پولس خود پيامبر اين دين جديد است. پيروان اوليه مسيح تمام آداب و رسوم شريعت يهود را رعايت مى‏كردند و هر كس كه به دين مسيح درمى‏آيد، ابتدا بايد شريعت يهود را بپذيرد؛ اما پولس برخلاف پطرس، يهودى شدن تازه مسيحى را ضرورى نمى‏دانست. به گفته منابع مسيحى، ديدگاه پولس در سال 50 ميلادى در شوراى كليساى اورشليم به تصويب رسيد.64 پولس در چارچوب عرفان يونانى‏مآب، تفسيرى جهان‏شمول و عرفانى از مسيحيت ارائه كرد و تحت تأثير انديشه‏هاى افلاطونى و رواقى، الهياتى را به وجود آورد كه در سخنان حضرت مسيح يافت نمى‏شد.65 ويل دورانت مى‏گويد: پولس به انديشه‏هاى اديان شرك‏آلود لباس مسيحيت پوشاند. بنابراين، مسيحيت در واقع شرك را از بين نبرد، بلكه آن را در خود پذيرفت.66

 با توجه به مطالبى كه بيان شد، لازم است درباره اعتقادات اصلى مسيحيت بررسى‏هايى انجام دهيم تا مشخص گردد كه آيا واقعا اين آموزه‏ها و معتقدات مسيحيت منشأ الهى دارد يا اينكه همان‏گونه كه بيان گرديد، ساخته و پرداخته اشخاص عادى است.

پايه‏هاى ايمان مسيحى

مسيحيت بر ايمان رسولان عيسى عليه‏السلام استوار است. منظور از رسولان، مجموعه دوازده نفرى است كه عيسى عليه‏السلام ايشان را به پيروى از خود و مشاركت در رسالت خويش دعوت كرد. اين رسولان پس از سه روز از به صليب كشيده شدن عيسى، يكى پس از ديگرى به برخواستن عيسى عليه‏السلام از بين مردگان ايمان آوردند و اين رستاخيز را تجربه كردند. اين تجربه قيام مسيح و مشاهده وى به طور پراكنده تا چهل روز ادامه يافت و سرانجام، عيسى عليه‏السلام براى هميشه از ديدگان پنهان شد تا اينكه در عيد گلريزان يهود، رسولان همراه با مريم عليهاالسلام مادر عيسى عليه‏السلام در اورشليم به طور دسته‏جمعى عمل روح خدا را درباره خود تجربه كردند. مسيحيان از آن تجربه عيد گلريزان به اين باور دست يافته بودند كه به آن جامعه، روح نبوت عطا شده است و اين مطلب به باور و ايمانى غيرقابل تبديل بدل گرديد.67

 جان استات نويسنده كتاب مبانى مسيحيت براى دفاع از اين اعتقاد و اثبات تاريخى آن، به نامه يك وكيل به كشيشان تمسك كرده و مى‏نويسد:

وكيلى به نام سر ادوارد كلارك طى نامه‏اى عنوان مى‏دارد كه من به عنوان يك وكيل درباره شواهدى كه در مورد وقايع صبح يك‏شنبه رستاخيز وجود دارد، تحقيقات مفصلى انجام داده‏ام و به نظر من، اين شواهد قطعى‏اند. من بارها در دادگاه عالى موفق به اثبات مواردى شده‏ام كه بر مبناى شواهدى ضعيف‏تر از آنچه بوده‏اند كه در اناجيل ذكر شده است. استنتاجات بر اساس شواهد حاصل مى‏شوند و يك شهادت راستين، همواره غيرتصنعى و عادى و بى‏پيرايه مى‏باشد، شواهدى كه اناجيل براى رستاخيز مسيح عليه‏السلام ارائه مى‏دهند از اين نوع مى‏باشند و من به عنوان يك وكيل، آنها را به عنوان شهادت اشخاص راستگو مى‏پذيرم كه قادر به اثبات ادعاى آنها مى‏باشد.68

جان استات اين شواهد را چهار مورد معرفى مى‏كند: 1. بدنى كه ناپديد شد؛ 2. كفنى دست نخورده؛ 3. ديده شدن خداوند توسط اشخاص؛ 4. تغيير شاگردان مسيح.69

 اما پژوهش‏ها نشان مى‏دهد كه درباره مصلوب شدن عيسى عليه‏السلام تا پيش از نامه‏هاى پولس هيچ‏گونه اثرى در ادبيات مسيحى وجود ندارد. گذشته از اين، حتى اين نامه‏ها مشخصاتى درباره زمان و مكان و شرح مصلوب شدن به دست نمى‏دهند.70 اناجيلى هم كه در آنها از مصلوب ساختن و رستاخيز عيسى عليه‏السلام سخن گفته‏اند، به حدى با هم متفاوتند كه مفسّران هرگز موفق نشده‏اند آنها را با هم وفق دهند.71 با توجه به مقايسه‏اى كه اين وكيل (سر ادوارد كلارك) در مورد پيروزى‏هايش در دادگاه آن هم به صورت جدلى و شواهد ضعيف انجام داده، با ثابت كردن يك مسئله عقيدتى كه پايه ايمان مسيحى محسوب مى‏شود و بايد از براهين عقلى و كاملاً شفاف استفاده گردد، بسيار جالب و حيرت‏انگيز مى‏باشد. خود اين مطلب گوياى آن است كه اين شواهد تا چه اندازه در نزد كلارك و استات ارزش و اهميت دارد. همچنين، اين چهار شاهد همه برگرفته از اناجيلى‏اند كه درباره آنها سخن به ميان آمد و نشانگر اين مطلب است كه پولس و طرف‏داران او براى ارائه تصويرى الوهى از مسيح عليه‏السلام نياز به مطرح كردن چنين فرضيه‏اى داشته‏اند تا اينكه با هماهنگى و سازگارى رستاخيز مسيح عليه‏السلام با الوهيت او ثابت كنند شخصى كه طبيعتى ماورايى دارد، انتظار مى‏رود كه ورود و خروج او به جهان نيز به شكل ماوراى طبيعى صورت مى‏گيرد.72

 افزون بر اين مطلب، اولاً اين تجربه حتى اگر واقعا براى نسل اول مسيحيان پديد آمده باشد، براى نسل‏هاى بعدى هيچ حجيتى ندارد، ثانيا، از آنجايى كه آن ايمان از نظر زمانى بر كتاب‏هاى مقدس تقدم دارد و كتاب‏هاى مقدس زاييده و بيان‏كننده ايمان مذكور هستند، نمى‏توان به اين شواهدى كه همه در كتاب مقدس بيان شده است، استناد كرد؛ چراكه منجر به دور مى‏گردد.

فدا

آدم عليه‏السلام در بهشت از خوردن ميوه يك درخت منع شد، اما مار او را فريب داد و آدم عليه‏السلام از آن درخت استفاده كرد و بدين‏سان آدم عليه‏السلام كه سمبل انسان‏ها بود، گناه كرد. خدا بر انسان‏ها غضب كرد و همه مردم به خاطر گناه آدم كه سمبل انسان‏ها بوده است، محكوم به جهنم هستند. از سويى، از آنجا كه خداوند عادل است و نمى‏تواند گناه آدم را بدون دليل ببخشد، نياز به واسطه‏اى است كه با فدا شدن، مردم را از زير بار سنگين اين گناه رها سازد. مسيح عليه‏السلام به عنوان يگانه پسر حقيقى خداوند (و خداى حقيقى) حاضر شد تا به لباس انسانى درآيد و با تحمل درد و رنج و در نهايت به صليب كشيده شدن، مردم را از خشم و غضب خداى پدر برهاند. اين عقيده از جمله اصولى است كه بيشتر مسيحيان بدان معتقدند. اين عقيده در هيچ‏يك از كتب عهد عتيق سابقه ندارد و هيچ كدام از پيامبران از آن صحبت نكرده‏اند، در هيچ يك از كتب مقدس از محكوميت همه مردم به جهنم و عذاب الهى سخن نيامده است و حضرت مسيح نيز هرگز سخنى از اين عقيده به ميان نياورده است. اما با وجود اين، پولس مدعى اين آموزه بود و براى اولين بار اين نظريه را مطرح كرد. در شوراى ترنت (كه از شوراهاى جهانى مسيحت به شمار مى‏رود) به روشنى بر اين مسئله تأكيد شد كه اين آموزه ساخته و پرداخته پولس است73 و اگر كسى ادعا كند كه گناه آدم فقط به خودش صدمه رسانده است و به فرزندانش آسيبى نمى‏رساند... يا بگويد... گناه را كه مرگ نفس است، منتقل نكرد، چنين كسى ملعون است؛ زيرا با اين سخنان پولس مغايرت دارد: «لهذا همچنان‏كه به وساطت يك آدم گناه داخل جهان شد و به گناه موت و به اين‏گونه موت بر همه مردم طارى شد از آنجا كه همه گناه كردند.»74

 پولس در نامه به فيليپيان اين عقيده را شرح مى‏دهد كه خداوند (خداى پسر) به صورت انسانى درآمد، «لكن خود را خالى كرده، صورت غلام را پذيرفت و در شباهت مردمان شد.»75 پولس در جاى جاى نامه‏هايش بر گناه اوليه تأكيد مى‏كند و تمام مردم را به خاطر گناه جدشان آدم، گناهكار مى‏شمارد و بر اين نكته تأكيد مى‏كند كه تنها راه رهايى از اين گناه، مصلوب شدن مسيح بوده است: «چنان‏كه در آدم همه مى‏ميرند، در مسيح نيز همه زنده خواهند شد.»76 بنابراين، پولس نخستين كسى است كه از گناه اصلى و سپس آلوده شدن به گناه سخن گفته است. پولس همچنين معتقد است همان‏گونه كه گناه و مرگ به وسيله يك انسان وارد جهان شد، نجات نيز توسط يك انسان صورت خواهد گرفت.

 بنابراين، همان‏گونه كه آدم سبب شد تا همه فرزندان جسمانى او از بار گناه سنگين شوند، مسيح باعث شد تا فرزندان روحى او از گناه پاك شده و خوشبخت گردند. و مى‏بينيم كه سنگ‏بناى اين اعتقاد را پولس گذاشت و مسيح به اين امر توجهى نكرده است. اين اعتقاد به اندازه‏اى نامعقول است كه هر يك از انديشمندان مذهبى مسيحى به نوعى در صدد توجيه آن برآمده و همچون كسى كه در باتلاق گير كرده است و با دست و پاى بيشتر خود را به داخل آن فرو مى‏برد، مشكلات بيشترى را به وجود آورده است.

تثليث

يكى ديگر از اعتقاداتى كه مسيح، هرگز نقشى در به وجود آوردن آن نداشته، بحث تثليث مى‏باشد. براى اثبات اين مطلب لازم است سير تاريخى به وجود آمدن اين اعتقاد را دنبال كنيم.

 سير تاريخى به وجود آمدن تثليث در مسيحيت

در قرن اول ميلادى عده‏اى عيسى مسيح را فقط يك پيامبر مى‏دانستند. گروهى باور داشتند كه او پسر واقعى خداست و گروهى ديگر او را پسرخوانده خدا مى‏خواندند. دسته اول يهوديانى بودند كه به منزله مسيحيان نخستين، اطراف حواريون عيسى گرد آمده، و مدعى بودند مسيح موعود قوم يهود ظهور كرده و او همان عيساى ناصرى است. دسته دوم از مسيحى كه وجود قبلى دارد حمايت مى‏كند و قائل به الوهيت اويند. اين اعتقاد به الوهيت عيسى مسيح به عنوان پسر خدا، تا آنجايى كه تاريخ نشان مى‏دهد، در ابتدا در نوشته‏هاى پولس بيان شد و بعد در نظريه لوگوس يوحنا شكل فلسفى‏ترى به خود گرفت. پولس از الوهيت عيسى در نامه‏هاى خود كه بين سال‏هاى 49 يا 50 تا سال 62 ميلادى نوشته شد، يعنى حدود بيست سال پس از مسيح، سخن مى‏گويد. براى پولس، مسيح موجودى است آسمانى با ذاتى الهى، او پسر خداست.77 دسته سوم عيسى عليه‏السلام را مردى مى‏داند كه روح‏القدس را در غسل تعميدش به دست يحيى معمدان دريافت كرد و از اين روح در تمام مأموريت خود اطاعت كرد و اين مأموريت را بدون اينكه آلوده گناه و خبائث دنيوى شود، به پايان رسانيد. براى همين او مستحق بود كه به وسيله خدا به مقامى بالاتر ارتقا يابد. بدين‏ترتيب، خدا او را به عنوان پسرخوانده خود انتخاب كرد و او را در كنار روح‏القدس كه پسر طبيعى اوست قرار داد.

 در همين دوره بود كه گنوسى‏هاى مسيحى مسئله كثرت در ذات الهى را به وضوح مطرح كردند. گنوسى‏ها، ثنوى و قائل به دو خداى خير و شر بودند. جهان را مخلوق خداى شر مى‏دانستند و تنها روح انسان را نشأت گرفته از خداى خير مى‏پنداشتند. خداى خير بارگاهى از خدايان خير دارد و يكى از اينها براى نجات انسان از سلطه خداى شر به اين جهان مى‏آيد. در نيمه دوم قرن دوم، عده‏اى كه به پدران مدافع مشهور بودند گفتند خدا به هنگام خلقت، لوگوس درونى خود را به زبان آورد و او همان عيسى مسيح است و همچون آتشى كه آتش ديگر را روشن مى‏كند، مسيح نيز از خداوند گرفته شده است. در اوخر نيمه قرن دوم بود كه پدران مدافع از طرف موناركيانيست‏ها متهم به اعتقاد به دوخدايى شدند.

 خود اين موناركيانيست‏ها به دو گروه ديناميك و مداليست تقسيم شدند. موناركيانيست‏هاى ديناميك نظريه فرزندخواندگى بعضى از پدران رسول را ادامه دادند و به مسيح‏شناسى اناجيل هم نزديك شدند، اما به دليل اينكه مرتبه وجودى مسيح را بيش از حد پايين آوردند، بخت زيادى براى پيروزى نداشتند. از سوى ديگر، موناركيانيست‏هاى مداليست در پى اثبات وحدت خداوند و الوهيت كامل مسيح بودند. از اين‏رو، به اين قائل شدند كه خود الوهيت در مسيح متجسد شده است؛ يعنى اين الوهيت كسى غير از پدر نبود، و اين پدر بود كه در شخص عيسى ناصرى متجسد شد. براى مؤيد نظريه خود نيز به قول مسيح استناد مى‏كردند: «پدر و من يك هستيم.»78 در قرن سوم ترتوليانوس اولين كسى است كه لفظ تثليث را به كار مى‏برد، با اين بيان كه خداوند سه شخص است در يك جوهر واحد.

 از اين به بعد، نظر غالب بر تثليث سه اقنوم بود و مردم هم به اين اعتقاد عادت كرده بودند كه مسيح خداست و او را در سه اقنوم پدر، پسر و روح‏القدس جايى داده بودند و با هر نظرى بر خلاف اين مطلب مقابله مى‏كردند. براى نمونه، در اوايل قرن چهارم ميلادى شخصى به نام آريوس قائل به اين شد كه فقط يك خدا وجود دارد. بنابراين، عيسى عليه‏السلام خداى خالق نيست، بلكه مخلوق است و ازلى نيست. بدين‏ترتيب، به هيچ‏وجه، هم جوهر پدر نيست و صاحب جوهر الهى نيست و از آنجايى كه درك بيشتر مسيحيان از عمل و پيام مسيح آن نبود كه آريوس داشت، عقايد او در شوراى عمومى اسقف‏ها و رهبران مسيحى در نيقيه (325م) محكوم گرديد. مصوبه شورا به منزله يك اصل اعتقادى اين شد كه: «عيسى پسر خدا و خداست و ماهيت او همان ذات و ماهيت پدر است.»

 همچنين در اواخر قرن چهارم ميلادى، عده‏اى با قبول هم‏جوهرى پدر و پسر، روح‏القدس را در مرتبه‏اى پايين تر قرار دادند و او را مخلوق دانستند كه خود اين امر نيز منجر به تشكيل شوراى عمومى قسطنطنيه (381م) به دستور و تحت نظر امپراتورى تئوديسيوس اول شد و در قطعنامه اين شورا پس از تأييد قطعنامه نيقيه چنين آمد كه: «ما ايمان داريم به روح‏القدس، خداوند و دهنده حيات كه از پدر به وجود آمده و با پدر و پسر مورد پرستش، و با شكوه و جلال است، و از طريق پيامبران سخن گفته است.»79

تجسّم

مسيحيان معتقدند كه پيام ازلى و غيرمخلوق خدا جسم شد و به شكل عيساى انسان ميان مردم ساكن گرديد. به عبارت ديگر، پيام يعنى كلمه او در عيساى انسان وحى شد.80 تجسم خداوند محال است و مسيحيان براى اثبات آن دليلى ندارند. دانشمند مسيحى قسيس وهبب عطاءاللّه مى‏گويد: «قضيه تجسد، قضيه‏اى است كه با عقل و منطق و حس و ماده و مصطلحات فلسفى تناقض دارد، ولى ما تصديق مى‏كنيم و ايمان داريم كه آن ممكن است اگرچه معقول نباشد.»81 جسميت يافتن خدا نيز در مذاهب يونانى و رومى پندارى معمولى بوده است. تجسم خدا به صورت انسان در سراسر رسالات عهد عتيق منعكس گرديده است و از زبان ابراهيم، كه خدا به صورت مردى توصيف مى‏شود كه با او به طعام مى‏نشيند، تا حزقيال و دانيال نبى كه خدا را به شكل انسانى در رويا مى‏بينند، پيوسته يهوه به شكل انسان ظاهر شده و انسانوار عمل كرده است. ولى يهوديان هرگز انسانى را خدا نمى‏ساختند و اين هميشه يهوه بوده كه در لحظاتى براى ايجاد رابطه با انسان به شكل او ظاهر شده است. پرستش انسانى در كنار يهوه و براى انسانى كه از مادر متولد شده، رشد كرده و چون ديگر آدميان به سر مى‏برده است، الوهيت قائل شدن كفرى عظيم به شمار مى‏آيد. پولس از اولين يهوديانى است كه اين الحاد را مطرح ساخته و عيسى‏بن آدم را به نام خدا ـ مسيح در كنار خداوند قابل پرستش كرده است.82

كليسا

كليسا از واژه يونانى اكليسيا گرفته شده است. در ترجمه يونانى عهد عتيق اين واژه براى جماعت اسرائيل، به ويژه زمانى كه افراد قوم در حضور خدا جمع مى‏شوند، به كار رفته است. بنابراين، در عهد جديد نيز اين واژه براى مردمى به كار رفته كه خدا آنها را براى خدمت ويژه‏اى فراخوانده است. اين عده خانواده روحانى خدا را تشكيل مى‏دهند و رابطه‏اى كه بين اعضاى اين خانواده هست، به وسيله روح‏القدس و بر اساس كفاره مسيح به وجود آمده است.83

 كليسا به معناى بدنى است متشكل از افرادى كه با مسيح در ارتباط شخصى مى‏باشند.84 مسيحيت موجود براى كليسا، يعنى جمع مؤمنان، ويژگى عصمت و بى‏خطايى را به منزله اصل مهم پذيرا شده است و هر شخصى كه به عضويت اين جامعه مذهبى برگزيده مى‏شود، بايد به اين مسئله مؤمن و معتقد باشد. در عقيده آنان، روح‏القدس مسئوليت هدايت اين مجمع را پس از عروج عيسى عليه‏السلام به عهده گرفته است. مستند كليسا در اثبات اين عصمت، كلامى است كه عيسى در انجيل بيان فرموده است: «ليكن تسلى‏دهنده يعنى روح‏القدس كه پدر او را به اسم من مى‏فرستد، همه چيز را به شما تعليم خواهد داد.»85 اين بيان بر فرض هم كه متعلق به حضرت عيسى باشد، به احتمال قوى مرادش از روح‏القدس بشارت به شخصى انسانى مانند پيامبر خاتم است كه ربطى به عصمت كليسا نخواهد داشت، و در غير اين‏صورت نيز نمى‏تواند دليل براى عصمت كليسا محسوب گردد.86

 اعضاى كليسا در ابتدا پيشه‏وران و كسانى از خانواده‏هاى فرودست بودند كه به دليل برادرى و اينكه يار و ياور هم باشند، دور هم جمع شده و در اين ميان، به شرح احوال عيسى و اعمال حواريون به قصد تعليم و تبليغ ايمان به حكم ملكوت آسمان مى‏پرداختند و جمع آنها بر اساس كمك متقابل و بر اساس محبت و دوستى و عشق و احساس تشكيل شده بود. اين جلسات در آغاز به صورت مخفى در گورستان‏هاى روم و در سرداب‏ها تشكيل مى‏شد و هيچ‏گونه صحبتى از معصوميت اين مجامع مطرح نبود. كليساهاى اوليه به تدريج از حالت فقر خارج شده و در كنار زحمت‏كشان و مظلومان و بى‏چيزان و بردگان، ثروتمندان نيز وارد محافل شدند و طبيعتا به دلايل مختلف، فقيران را به عقب مى‏راندند، اينان از يك‏سو، آيين مسيح را با فرهنگ يونانى ـ رومى آشتى مى‏دادند و از سوى ديگر، با هداياى خويش كليساى فقر را به كليساى ثروت مبدل مى‏ساختند. بدين‏ترتيب، بسيارى از ويژگى‏هاى كليساى اوليه مسيحى در طى قرن دوم از بيخ و بن دگرگون شده و به آيينى جز تكليف، عشق و احسان و رستگارى از طريق ايمان به مسيح عليه‏السلام، حاوى امر ديگرى نبود. آيينى كه در آن سخن از كلمه «Logos» يا تجسم و تجسد رفته بود، اما در حوزه تئولوژى يونانى‏زده قرار نمى‏گرفت، بلكه به صورت بنياد تئولوژى و علم كلام مسيحى درمى‏آمد. همين كه دين مسيح در سراسر قلمرو امپراتورى روم در نزد تمام طبقات خاص و عام انتشار يافت، كليسا تحول جديد و معناى تازه‏اى پيدا كرد و آن تخصيص لقب كاتوليك بر كليساى روم بود.87 كليسايى كه در آغاز از بزرگ‏ترين مجامع عيسويان امپراتورى روم بود و از آنجايى كه در سراسر غرب كليسايى نبود كه يكى از رسولان و حواريون صدر اول آن را بنيان گذاشته باشد، در حدود سال 95 ميلادى كلمنت (اكليمنضس) كه از رهبران برجسته كليساى روم بود نخستين رساله خود را به كليساى قرنتس نوشت. در اين نوشته، عقيده جانشينى رسولان مطرح مى‏شود.

 اساس آن عقيده بر اين استدلال استوار است كه كشيشان و شماسان توسط رسولان تعيين شده‏اند و اينان نيز توسط مسيح مقرر گرديده و مسيح نيز از سوى پدر فرستاده شده است.88 همين امر موجب اهميت و معصوميت كليساى روم گرديد و بعدها به موجب تصويب شوراى واتيكان، پاپ در مسند خود هنگام اظهارنظر در موضوعات اخلاقى و ايمانى به خصوص در حال تعليم، به علت رهبرى رسمى و منبع رسالتش، از خطا مصون شد.89 در نتيجه اين معصوميت‏هاى ساختگى، كليسا منشأ ايجاد اعتقادنامه‏ها و تحولات بسيارى در عالم مسيحيت گرديد.

اعتقادنامه

اعتقادنامه خلاصه‏اى از اعتقادات يا فهرستى از آموزه‏هايى است كه يك كليساى خاص آن را پذيرفته است. يكى از نخستين خلاصه‏هاى عقايد مسيحيت عبارت است از اعتقادنامه رسولان، كه آن را خود رسولان ننوشته بودند، بلكه تاريخ آن به اعتقادنامه رومى قديم كه در كليساى روم قرن دوم به كار برده مى‏شده، بازمى‏گردد. اين اعتقادنامه خلاصه‏اى است از اعتقاد به پدر، پسر و روح‏القدس، زندگى عيسى و رسالت او و حيات كليسا.

 اعتقادنامه نيقيه محصول سال 325 ميلادى است كه بعدها سال 381 ميلادى در شوراى قسطنطنيه مورد تجديدنظر قرار گرفت. اين اعتقادنامه در آيين عبادى به منزله بيان مشترك اعتقادات به كار برده مى‏شود كه در قرن يازدهم، عبارت فيلوكيو (و پسر) توسط مسيحيان كليساى غرب رسما به اين اعتقادنامه افزوده شد. اعتقادنامه اتاناسيوس (بين سال‏هاى 381 و 438م) در آن آموزه‏هاى تثليث و تجسد مطرح مى‏شود و بيان مى‏دارد كه كسانى كه به اين آموزه‏ها اعتقاد ندارند، محكوم به لعن و نفرين خواهند بود. در دوران نهضت اصلاح دينى، هنگامى كه كليساهاى جديد پيدا شدند و اعتقادنامه‏هاى متعددى نوشته شدند، مسيحيت متلاشى و تجزيه شد. بدين ترتيب، كليساهاى مسيحى داراى اصول رفتارى يا عملى مورد اتفاق هستند و بيشتر آنها به نحوى الزامات عضويت در كليساى خود را معين كرده‏اند، اما اين بدان معنا نيست كه همه كليساها اعتقادنامه دارند و يا اينكه همه آنها علاقه‏مند به داشتن اعتقادنامه باشند.90

نتيجه‏گيرى

پژوهش‏ها گوياى آن است كه مسيحيت در برخورد با مذاهب مختلف، به تدريج از آداب و رسوم و معتقدات اساطيرى آنها اقتباس كرده، و براى خود مجموعه اعتقادى خاص را به وجود آورده است. براى مثال، مراسم غسل تعميد را مسيحيان از يحيى تعميدگر و غيرمستقيم از اسنه‏ها اقتباس كرده‏اند، به گونه‏اى كه در اناجيل همنوا، عيسى عليه‏السلام و شاگردانش هيچ كس را تعميد نداده‏اند. فقط در انجيل يوحنا ادعا شده كه شاگردان عيسى تعميد مى‏داده‏اند،91 ولى چون روايات اين انجيل كاملاً تخيّلى و رويايى است به اين گزارش نمى‏توان اعتماد كرد.

 مراسم شام مقدس را از اديان اسرارى رايج در امپراتورى روم، بخصوص ميترائيسم گرفته‏اند؛ چراكه رابرتسون مى‏نويسد: همه شواهد، نويد اين واقعيت است كه شام مقدس در هيئت‏هاى اوليه مسيحى و پيروان پولس چيز ديگرى جز يك ضيافت دوستانه نبوده است. اصطلاح پسر خدا برگرفته از عهد عتيق است. اين اصطلاح در قديم بسيار معمول بوده است و بسيارى از پادشاهان خود را پسر خدا مى‏ناميدند. فرعون مصر يكى از نمونه‏هاى بارز باستانى است كه خود را فرزند خداى بزرگ دوران خويش مى‏دانست. به طور كلى، شايد هيچ‏يك از شعائر مسيحى را نتوان به عيسى مسيح عليه‏السلام مربوط ساخت و خود كليسا نيز به طور غيرمستقيم مى‏پذيرد كه اين شعائر را هيئت‏هاى مسيحى به وجود آورده‏اند نه عيسى مسيح. مثلاً توبه و اعتراف و بخشش كه شعائرى وابسته به هم بوده، از ابداعات كليساى كاتوليك است و آنها را نمى‏توان از آداب اصلى مسيحيت دانست.92

 با توجه به مطالب بيان شده، اين پرسش به ذهن مى‏آيد كه آموزه‏هاى حضرت عيسى در عالم مسيحيت، از چه جايگاهى برخوردار است؟ از اين‏رو، يادآور مى‏شويم كه تعاليم عيسى را بايد حاشيه‏اى بر يهوديت آن زمان و نهضت او را نهضتى اصلاحى در برابر انحرافاتى كه در آيين يهود به وجود آمده بود انگاشت. از اناجيل برمى‏آيد كه عالمان يهود در آن زمان تنها به فقه و ظاهر شريعت عمل مى‏كردند و تأكيد زيادى بر آداب و رسوم دينى داشتند، اما اخلاق و معنويت را فراموش كرده بودند. حضرت عيسى عليه‏السلام در رويارويى عملى با روش آنها، تأكيد مى‏كرد كه اصل دين همان چيزى است كه شما آن را رها كرده‏ايد؛ اين ظواهر را بايد حفظ كنيد، اما وقتى بخش اساسى‏تر دين را ناديده بگيريد و تنها به ظواهر خشك آن بسنده كنيد، دين اثر واقعى خود را از دست خواهد داد.93 اما متأسفانه آموزه‏هاى حضرت و جانشين او پطرس دچار انحراف گرديد و همان شد كه امروزه از آن را عنوان «مسيحيت پولسى» نام مى‏برند.


  • ··· منابع
    ـ آشتيانى، سيد جلال‏الدين، تحقيقى در دين مسيح، تهران، نگارش، 1368.
    ـ استات، جان، مبانى مسيحيت، ترجمه روبرت آسريان، تهران، حيات ابدى، بى‏تا.
    ـ اصول مسيحيت، اقتباس ساروخاجيكى، تهران، حيات ابدى، 1982م.
    ـ ايلخانى، محمد، «پولس»، ارغنون، ش 5و6 (بهار و تابستان 1374)، ص 393ـ409.
    ـ ـــــ، «تثليث از آغاز تا شوراى قسطنطنيه»، معارف، ش 12، (آذر و اسفند 1374).
    ـ توفيقى، حسين، آشنايى با اديان بزرگ، تهران، سمت، 1379.
    ـ جُوان، اُ.گريدى، مسيحيت و بدعت‏ها، ترجمه عبدالرحيم سليمانى اردستانى، قم، طه، 1377.
    ـ خليل، يوسف و قس صموئيل، المدخل الى العهد الحديد، بيروت، دارالثقافة، 1993م.
    ـ دورانت، ويل، تاريخ تمدن، ج 3 (قيصر و مسيح)، ترجمه حميد عنايت و ديگران، تهران، علمى فرهنگى، 1376.
    ـ رابرتسون، آرچيبالد، تحقيقى در دين مسيح، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، بى‏تا.
    ـ ـــــ ، عيسى؛ اسطوره يا تاريخ، ترجمه حسين توفيقى، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1377.
    ـ رضى، هاشم، اديان بزرگ جهان، يهود ولادت تورات، تهران، آسيا، 1344.
    ـ زيبايى‏نژاد، محمدرضا، درآمدى بر تاريخ و كلام مسيحيت، قم، الهادى، 1375.
    ـ سلطان الواعظيم، صد مقاله، بى‏جا، بى‏نا، 1399ق.
    ـ سليمانى اردستانى، عبدالرحيم، مسيحيت، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1378.
    ـ طنطاوى، بن جوهرى، تفسير جواهر، بيروت، المكتبة الاسلامية، 1394ق.
    ـ كونگ، هانس، «پولس و گسترش مسيحيت»، ترجمه احمدرضا مفتاح، هفت آسمان، ش 16 (زمستان 1381).
    ـ مبلغى آبادانى، عبداللّه، تاريخ اديان و مذاهب جهان، دين عيسى، قم، حر، 1376.
    ـ مجلسى، محمّدباقر، بحارالانوار، قم، مكتبه عزيزى، 1381.
    ـ مددپور، محمد، كليساى مسيح در ادوار تاريخى، آبادان، پرسش، 1384.
    ـ مريل، سى.تنى.، معرفى عهد جديد، ترجمه ط. ميكائيليان، تهران، حيات ابدى، 1362.
    ـ مطهّرى، مرتضى، تعليم و تربيت در اسلام، تهران، صدرا، 1367.
    ـ ميشل، توماس، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1377.
    ـ ميلر. و.م، تاريخ كليساى قديم در امپراطورى روم و ايران، ترجمه على نخستين، بى‏جا، حيات ابدى. 1981م.
    ـ نجفى، رضا، «عيسى مسيح اسطوره‏اى در جلوه تاريخ»، كتاب ماه و دين، ش 73 (آبان 1382).
    ـ نيچه، فردريك ويلهلم، دجّال، ترجمه عبدالعلى دستغيب، تهران، آگاه، 1352.
    ـ ويور، مرى جو، درآمدى به مسيحيت، ترجمه حسن قنبرى، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1381.
    ـ ياسپرس، كارل، مسيح، ترجمه احمد سميعى، تهران، خوارزمى، 1373.
    ـ يوسف حامد، شين، كتاب مقارنقه الاديان مسيحيت، بنغارى، جامعة قاريندس، 1381ق.



  • پى نوشت ها
    1 كارشناس ارشد دين‏شناسى، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس‏سره. دريافت: 25/1/88 ـ پذيرش: 30/7/88.
    2ـ اين فقدان مدارك در عالم مسيحيت مطرح است، نه اسلام.
    3ـ هاشم رضى، اديان بزرگ جهان، آيين عيسوى، ص 465.
    4ـ رضا نجفى، «عيسى مسيح عليه‏السلام: اسطوره‏اى در جلوه تاريخ»، كتاب ماه و دين، ش 73، ص 28.
    5ـ عبدالرحيم سليمانى اردستانى، مسيحيت، ص 19.
    6ـ مرى جو ويور، درآمدى به مسيحيت، ترجمه حسن قنبرى، ص 70.
    7ـ متى، 1: 18ـ25.
    8ـ از بزرگ‏ترين مدافعه‏نويسان مسيحى پايان قرن دوم و اسقف شهر ليونز بوده است.
    9ـ المدخل الى العهد الحديد، ص 219ـ220.
    10ـ جان. بى‏ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه على‏اصغر حكمت، ص 576.
    11ـ يوسف خليل و قس صموئيل، المدخل الى العهد الحديد، ص 605ـ705.
    12ـ همان، ص 561.
    13ـ همان.
    14ـ متى، 1: 2ـ16.
    15ـ لوقا، 3: 24ـ38.
    16ـ آرچينالد رابرتسون، عيسى اسطوره يا تاريخ؟، ترجمه حسين توفيقى، ص 107.
    17ـ همان، ص 80.
    18ـ همان.
    19ـ آرچيبالد رابرتسون، عيسى اسطوره يا تاريخ؟، ص 116ـ120.
    20ـ دايره‏ها يا سنگ افراشته‏هاى باستانى.
    21ـ يوشع، 5: 10؛ 4: 20.
    22ـ آرچيبالد رابرتسون، عيسى اسطوره يا تاريخ؟، ص 116ـ120.
    23ـ سيد جلال‏الدين آشتيانى، تحقيقى در دين مسيح، ص 228ـ258.
    24ـ كارل ياسپرس، مسيح، ترجمه احمد سميعى، ص 56.
    25ـ سيد جلال‏الدين آشتيانى، تحقيقى در دين مسيح، ص 189.
    26ـ كارل ياسپرس، مسيح، ص 59ـ60.
    27ـ عبداللّه مبلغى آبادانى، تاريخ اديان و مذاهب جهان، دين عيسى، ص 704.
    28ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 14، ص 208.
    29ـ توماس ميشل، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، ص 23.
    30ـ ر.ك: مرى جو ويور، درآمدى به مسيحيت، ترجمه حسن قنبرى.
    31ـ عبداللّه مبلغى آبادانى، تاريخ اديان و مذاهب جهان، دين عيسى، ص 704.
    32ـ ر.ك: حسين توفيقى، آشنايى با اديان بزرگ.
    33ـ مرى جو ويور، درآمدى به مسيحيت، ص 429.
    34ـ هاشم رضى، اديان بزرگ جهان، يهود ولادت تورات، ص 409.
    35ـ ر.ك: عبداللّه مبلغى آبادانى، تاريخ اديان و مذاهب جهان، ص 704.
    36ـ همان.
    37ـ ر.ك: مرتضى مطهّرى، تعليم و تربيت در اسلام.
    38ـ مريل سى. تنى، معرفى عهد جديد، ترجمه ط. ميكائيليان، ج 1، ص 138ـ139.
    39ـ جوان اُ. گريدى، مسيحيت و بدعت‏ها، ترجمه عبدالرحيم سليمانى اردستانى، ص 46ـ47.
    40ـ ر.ك: آرچيبالد رابرتسون، عيسى، اسطوره يا تاريخ؟، ص 19ـ20.
    41ـ همان.
    42ـ توماس ميشل، كلام مسيحى، ص 28.
    43ـ به نقل از: طنطاوى‏بن جوهرى، تفسير جواهر، ج 2، ص 121.
    44ـ همان.
    45ـ متى، 1:16.
    46ـ انجيل لوقا، 3:23ـ28.
    47ـ ر.ك: عبداللّه مبلغى آبادانى، تاريخ اديان و مذاهب جهان، دين عيسى، ص 757.
    48ـ اعمال رسولان، 9: 18.
    49ـ همان.
    50ـ هانس كونگ، «پولس و گسترش مسيحيت»، ترجمه احمدرضا مفتاح، هفت آسمان، ش 16، ص 94.
    51ـ غلاطيان، 1:11ـ12.
    52ـ ر.ك: سلطان الواعظيم، صد مقاله، ص 67.
    53ـ ر.ك: فردريك ويلهلم نيچه، دجّال، ترجمه عبدالعلى دستغيب.
    54ـ به نقل از: جوان اُ. گريدى، مسيحيت و بدعت‏ها، ص 22.
    55ـ جان. بى‏ناس، تاريخ جامع اديان، به نقل از: جوان اُ. گريدى، مسيحيت و بدعت‏ها، ص 23.
    56ـ نامه كلوسيان، 3:11.
    57ـ اول قرنتيان، 11:31 / افسسيان، 3:18.
    58ـ عبرانيان، 9:26 / روميان، 8:4 و 5: 10.
    59ـ عبرانيان، 10:30 / دوم تيموتائوس، 1:4 / اول قرنتيان، 15:4و20 / غلاطيان:1:1.
    60ـ كتاب اعمال رسولان، 9:26ـ31.
    61ـ غلاطيان، 2:16 / روميان، 3:28.
    62ـ متى، 1: 5 / 1:6 / 15:17و24.
    63ـ جوان اُ. گريدى، مسيحيت و بدعت‏ها، ص 28.
    64ـ و.م. ميلر، تاريخ كليساى قديم در امپراطورى روم و ايران، ترجمه على نخستين، ص 58.
    65ـ محمّد ايلخانى، «پولس»، ارغنون، ش 5و6، ص 393ـ409.
    66ـ ر.ك: ويل دورانت، تاريخ تمدن، ج 3 قيصر و مسيح، ترجمه حميد عنايت و ديگران.
    67ـ توماس ميشل، كلام مسيحى، ص 63ـ64.
    68ـ جان استات، مبانى مسيحيت، ترجمه روبرت آسريان، ص 39.
    69ـ همان.
    70ـ ر.ك: سيد جلال‏الدين آشتيانى، تحقيقى در دين مسيح، ص 170ـ179.
    71ـ به نقل از: آرچيبالد رابرتسون، تحقيقى در دين مسيح، ص 383.
    72ـ همان.
    73ـ ر.ك: محمدرضا زيبايى‏نژاد، درآمدى بر تاريخ و كلام مسيحيت.
    74ـ نامه پولس به روميان، 5:12.
    75ـ نامه پولس به فيليپيان، 2:7ـ8.
    76ـ نامه اول پولس به قرنتيان، 15:22.
    77ـ نامه به روميان، 8:3.
    78ـ يوحنا، 10:30.
    79ـ ر.ك: محمد ايلخانى، «تثليث از آغاز تا شوراى قسطنطنيه»، معارف، ش 12، ص 75.
    80ـ ر.ك: توماس ميشل، كلام مسيحى، ص 16.
    81ـ شين، يوسف حامد، مقارتقه الاديان مسيحيت، ص 124.
    82ـ سيد جلال‏الدين آشتيانى، تحقيقى در دين مسيح، ص 316.
    83ـ اصول مسيحيت، اقتباس سارو خاجيكى، ص 115.
    84ـ اورل كرنر، سرگذشت مسيحيت، ص 60، به نقل از: محمدرضا زيبايى‏نژاد، درآمدى بر تاريخ و كلام مسيحيت، ص 103.
    85ـ يوحنا، 14:26.
    86ـ محمدرضا زيبايى‏نژاد، درآمدى بر تاريخ و كلام مسيحيت، ص 105.
    87ـ محمد مددپور، كليساى مسيح در ادوار تاريخى، ص 24.
    88ـ اول كرنر، سرگذشت مسيحيت، ص 49، به نقل از: محمدرضا زيبايى‏نژاد، درآمدى بر تاريخ و كلام مسيحيت، ص 104.
    89ـ همان، ص 135.
    90ـ مرى جو ويور، درآمدى به مسيحيت، ص 452ـ455.
    91ـ يوحنا، 2:4.
    92ـ سيد جلال‏الدين آشتيانى، تحقيقى در دين مسيح، ص 370.
    93ـ عبدالرحيم سليمانى اردستانى، مسيحيت، ص 31.