ميزگرد دين و اخلاق ( گفت و گو با: سيدمحمدرضا مدرسي و محسن غرويان و محمد لگنهاوسن)

ميزگرد دين و اخلاق

اشاره

مسأله ارتباط دين واخلاق يكى از مسائل بسيار مهم و معتنابه روزگارماست.يكى از مباحث مهم دركلام جديد و نيز درحوزه فلسفه اخلاق، دين واخلاق وارتباط اين دو مى باشد،بدين منظور كه هركدام جايگاه حقيقى خويش راداراست و درجامعه وحيات شخصى و اجتماعى انسان نقش خود را ايفا مى نمايد.اين بحث سابقه اى بسيارطولانى دارد وهمواره يكى ازمسائل مورد توجّه متفكّران دينى به شمارمى آمده است.بحث معتزله واشاعره نيز در همين ارتباط بود.آيا بنيانهاى اخلاق را بايد بر دين استوار كرد يا اخلاق بنيانى مستقل دارد؟اين بحث عيناً دربين متكلّمان مسيحى نيز مطرح بوده است و ريشه اين مباحث را در آثار افلاطون و ارسطو نيز مى توان ديد.اما آنچه كه بحث دين و اخلاق رادردنياى جديدبسيارحايزاهميت مى سازدمباحثى است كه بخصوص پس ازدوره رنسانس مطرح مى شود; از زمانى كه دين بتدريج از عرصه ها و حوزه هاى گوناگون كنار گذاشته شد. اخلاق هميشه يكى از اركان دين تلقّى مى شده است; اما از دوره جديدوبويژه درعصر روشنگرى، حضور دين راتحمّل نمى كنند و سعى براين است كه اخلاق رااز دين و مفاهيم دينى خالى كنند. لذا، از اينجاست كه مسأله مهم «اخلاقِ سكولار» يا اخلاق جداى از دين مطرح مى شود. به دليل اهميت موضوع، مجله معرفت تصميم گرفت تا مباحثى در ارتباط با اين موضوع فراهم آورد. بدين منظور، ميزگردى با حضور استادان و صاحب نظران در اين زمينه ترتيب داده شد كه ازنظرخوانندگان گرامى مى گذرد:

شركت كنندگان دراين بحث عبارتند از: حجة الاسلام والمسلمين سيد محمدرضا مدرسى، دكتر محمد لگنهاوزن، حجة الاسلام محسن غرويان و حجة الاسلام محمدتقى سبحانى (مجرى).

حجة الاسلام سبحانى: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم. نخست از جناب آقاى دكتر لگنهاوزن درخواست مى كنيم كه وضعيت كنونى ارتباط بين دين و اخلاق را در غرب و بين فيلسوفان غرب به اختصار مطرح كنند.

دكتر لگنهاوزن: اكنون در غرب، بيشتر مباحث مربوط به اخلاق ارتباطى با دين ندارد; يعنى بيشتر فلاسفه اى كه درباره فلسفه اخلاق بحث مى كنند يا گرايش كانتى دارند و معتقد به نظريه «سودگرايى» هستند (البته همه آنها چنين اعتقادى ندارند ولى تعداد آنها از ديگران بيشتر است. در هر گروه، عده اى نيز مذهبى هستند ولى نظرات مذهبى را درفلسفه اخلاق دخالت نمى دهند) يامتفكّرانى هستند كه دين و اخلاق را در ارتباط با يكديگر مى بينند. بعضى از آنها معتقد به نظريه «امر الهى» (divine commandtheory) هستند. آنها معتقدند كه ريشه حُسن و قبح در امر خداست. چنان كه مى دانيم، اين نظريه در كلام اسلامى توسّط اشاعره مطرح شد وازسوى معتزله و شيعه، موردانتقادقرارگرفت. البته قايلان به نظريه «امر الهى» خود توجّه دارند كه انتساب اصول اخلاقى به خداوند چه مشكلاتى را در پى دارد ولى در غرب و همچنين در كلام اسلامى، تلاش كرده اندكه از راههاى گوناگون ارتباط اخلاق را بادستورات الهى نشان دهند. پس در غرب نيز دو گروه داريم: عدّه اى مى گويندكه بين دين واخلاق ارتباطى وجود دارد و سعى مى كنند به گونه اى از نظريه «امر الهى» دفاع كنند. گروه ديگر، كه اكثريت هستند، معتقدند كه ارتباطى ميان دين و اخلاق نيست يااگر ارتباطى هم باشد داراى اهميت نيست.

حجة الاسلام سبحانى: تشكّر مى كنم. حال سؤال اين است كه بين دين واخلاق چه ارتباط و يا مرزى را مى توان قايل شد؟ در اين زمينه، از زمانهاى دور، آراء مختلفى وجود داشته است و احتمالات گوناگونى را مى توان مطرح ساخت. از حجة الاسلام مدرّسى تقاضا مى كنيم كه در اين زمينه نظر خود را بفرمايند.

حجة الاسلام مدرّسى: تصوّر مى كنم بهتر است ابتدا اخلاق را تعريف كنيم و مشخّص نماييم كه كداميك از اطلاقات اخلاق مراد ماست، آنگاه رابطه آن را با دين بيان كنيم. به علاوه، دين هم بايد تعريف شود كه مراد از آن چيست. اصولاً در بحثهاى نظرى، مجمل گويى درباره مفاهيم، استنتاجات اشتباهى ايجاد مى كند. بنابراين، بايد نخست معانى الفاظى را كه به كار برده مى شود دقيقاً تبيين كرد.

«اخلاق» يك واژه عربى و صيغه جمع است و مفرد آن هم «خُلْق» است و هم «خُلُق». در اصل لغت، «خُلْقْ» و «خُلُقْ» به معناى ملكات نفسانى است; همان چيزى كه در فارسى آن را ترجمه مى كنيم به «خوى» يا «سرشت». تعبير ديگر عربى آن «سجيّه» است. بنابراين، «اخلاق» يعنى سرشتهايى كه بر اساس آن افراد كارهايشان را انجام مى دهند.

معناى ديگر اخلاق عبارت است از مجموعه قواعد و دستوراتى كه انسان را به كمال مطلوب و به تعبير ديگر، به سعادت مى رساند. در بسيارى موارد، مراد از «اخلاق» همين تعريف است. خواه ناخواه، در واقع و نفس الامر، مجموعه قواعدى وجود دارد كه اگر انسان آنها را رعايت كند به كمال مطلوب خود مى رسد. پس اخلاق در اينجايك حقيقت نفس الامرى است و واقعيتى دارد، صرف نظر از ادراك و عدم ادراك «من».تعريف سوم در خلاق، كه آن نيز رايج است، عبارت از افعالى است كه مورد ستايش انسانها واقع مى شود و فاعل آنها نيز مورد ستايش قرار مى گيرد و ضدّ آنها مورد سرزنش و مذمت مى باشد. در كتابهاى جامعه شناسى و روان شناسى و حتى در محاورات عادى مردم، وقتى كه از اخلاق نام برده مى شود مقصود همين معناى اخير است. البته ممكن است مردم بعضى از كارهاى هنرى را نيز خوب بدانند; اما خوبى در كارهاى هنرى با خوبى در كارهاى اخلاقى فرق مى كند. شايد بتوان تفاوت اين دو را چنين تصوير كرد كه در امور هنرى مردم اثر هنرى زيبا را تحسين مى كنند; اما اگر آن اثر بد باشد فاعلش را سرزنش نمى كنند. البته در معناى سوم لزومى ندارد كه چنين چيزى در كار باشد.

«دين» را نيز اينگونه تعريف مى كنند: «التزام به مجموعه عقايد و اعمالى كه جنبه ماوراء طبيعى دارد.» حال با اين تعريف و تعاريف سه گانه اى كه از اخلاق داشتيم، مى خواهيم بدانيم مرز ميان اين دو كدام است. تصوّر مى كنم كه تعريف سومى كه از اخلاق شد با سؤال مزبور متناسب تر باشد.آنچه را كه معمولاً در غرب مطرح مى كنندنيز همان معناى سوم است (يعنى آنچه مردم آن را تقبيح ياتحسين و فاعلش را سرزنش يا ستايش مى كنند.)

نخست بايد ببينيم كه اخلاق به اين معنا چه منشأى دارد و از كجا پديد آمده است تا رابطه دين را با آن تعيين كنيم. در اين باب، از قديم صريحاً يا ضمناً آراء متفاوتى ارائه شده است: آراء متكلّمان و فلاسفه پيش از اسلام و پس از آن، آراء اخلاقيّون اسلامى، آراء متفكّران اصولى و آراء متكلّمان قديم و جديد در غرب; مثلاً، برگسون كه كتابى داردبه نام دو سرچشمه اخلاق و دين، گويو فرانسوى، ماكس شلر آلمانى، راسل انگليسى و نيچه نيز هركدام به گونه اى متفاوت اين موضوع را تحليل كرده اند.اين نظريات را در كتاب فلسفه اخلاق در بحث «اخلاق تجربى» بيان كرده ام. اسم اين اخلاق را «اخلاق تجربى» گذاشته ام; زيرا اخلاقى است كه انسان در تجربه زندگى به كار مى گيرد; يعنى همان اخلاقى كه محقّق به طور تجربى آن را در جامعه مشاهده مى كند. اما اينكه اين اخلاقيّات «بايد» باشد يا «نبايد» باشد بحث ديگرى است. از اينجا، روشن مى شود كه اخلاق پيش از دين مطرح است; يعنى حتّى كسى كه دين نداشته باشد چنين اخلاقى دارد.

حالا ببينيم موضع دين در اينجا چيست. دين اين را امضا كرده; يعنى آن را پذيرفته است. اين همان چيزى است كه در اصطلاح روايات به «مكارم الاخلاق» معروف است; يعنى اخلاق بزرگوارانه. براى آنچه گفتم از فرمايش مولى الموحّدين نيز مى توان تأييد گرفت: «لو كُنّا لانرجوا جنةً و لانخشى ناراً و لا ثواباً و لا عقاباً لكان ينبغى لنا أن نطلب مكارم الاخلاق فانّها ممّا تدلّ على سبيل النّجاة»; اصلاً اگر ما اميد به بهشت و ترس از جهنّم نداشتيم و ثواب و عقابى در كار نبود باز هم اين مكارم اخلاق ما را به رستگارى مى رساند. (جامع الاحاديث، ج14، ش2293) همين اخلاق است كه پروردگار متعال مى فرمايد: «وَ نَفْس وَ مَا سَوَّاها فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها». (شمس: 7) در آيه ديگرى، مى فرمايد: «وَ هَدَيْناهُ النَّجْديْنِ» (بلد: 10) يعنى نجدالخير و الشّر ما راه خير و شرّ را به انسان نموديم.

يك نكته ديگر را نيز بايد اضافه كرد و آن اينكه اسلام گرچه اين اخلاق را تأييد نموده و امضا كرده و حتّى پيامبر6 مى فرمايد: «اِنّى بُعِثْتُ لاُِتِمَّمَ مَكارِمَ الاَْخْلاقِ»; يعنى مبعوث شده ام تا مكارم اخلاق را تتميم كنم ولى شرع در بعضى موارد، هدايت نيز كرده است. در اينجا، اين يك نكته را عرض مى كنم كه اخلاق تجربى و اخلاق به معناى سوم موردامضاست;اماچنين اخلاقى بايد تحت نظارت ومراقبت اخلاق به معناى دوم (عقل) باشد.

حجة الاسلام سبحانى: تعريف سومى را كه از اخلاق مطرح كرديد مورد قبول است. پس اخلاق را همان باورهاى اخلاقى مى دانيم، خواه به صورت قاعده در آمده باشد يا نه. دست كم مى توان بر سر اين تعريف تا حدّى توافق كرد. پيش از آنكه به آيات و روايات بپردازيم، نخست در مقام نظر، بايد حدود اين ارتباط را تبيين كرد. تقريباً چهارگونه ارتباط بين دين و اخلاق ترسيم شده است. (يك نظام اخلاقى مجموعه اى از مفاهيم، پيش فرض ها و قواعداست): اول، بايد ديد كه آيا در مقام تعريف، مفاهيم اخلاقى (مانند تعريف صدق وكذب و خوبى و بدى)، مفاهيم دينى هستند يا غير دينى. قواعد اخلاقى در مقام ثبوت چطور؟ پس در قدم دوم، بايد ديد كه آيا اين اوامر الهى و مبانى دينى است كه قضاياى اخلاقى را جعل و اعتبار مى كند يا اينكه از برون دين تعيين مى شوند؟ سوم، بايد ديد كه آيا ما ازطريق مبانى دينى به قواعد اخلاقى مى رسيم و آن را اثبات مى كنيم يا مستقّلاً از طريق عقل قابل وصول اند. چهارم، برفرض كه در هرسه مرحله قبل اخلاق كاملاً مستقل از دين باشد، آيا ضمانت اجرايى اخلاق برعهده دين است يا مى توان در نظام اجتماعى بريك مبناى فطرى يا قراردادى نيزاخلاقى بنا كرد؟ اين مقدمه را به اين دليل گفتم كه به نظر مى رسد اوّلين ابهامى كه در فرمايش جناب آقاى مدّرسى هست در اين مى باشد كه مى گويند: دين مى آيد و امضا يا هدايت مى كند. سؤال اين است كه دين چه چيزى را امضا مى كند؟ آيا اساساً دين حقّ امضا دارد؟ به عبارت ديگر، مبانى نظرى ما در اخلاق و دين چيست كه دين مى تواند در اصول اخلاقى دخالت كند؟ ما اخلاق را از كجا گرفته ايم؟ دين را چقدر توانمند مى بينيم كه بخواهد اخلاق را هدايت يا امضا كند؟ اگر انسان يك اخلاق كاملاً مستقل دارد، كه از مجرا و مبنايى كاملاً مستقل از دين به دست مى آيد آيا ممكن است گفته شود كه امضا يا هدايت دين نيز هيچ تأثيرى ندارد؟

حجة الاسلام غرويان: من به عنوان پاسخ به سؤالات اخيرى كه حضرتعالى مطرح كرديد صحبت خود را شروع مى كنم. ما براى اخلاق نياز به شناخت انسان داريم. اگر بخواهيم مرز بين دين و اخلاق را مشخّص نماييم نخست بايد انسان شناسى را مطرح كنيم و ببينيم كه راه شناخت انسان براى خود انسان چيست؟ به نظر مى رسد كه اگر ما از اينجا شروع كنيم كه آيا انسان مى تواند به نحو درست و مطلوب خود را بشناسد يا نه نتيجه اين دقّتها ما را در پاسخگويى به اين سؤال كمك مى كند. از ديدگاه ما، انسان قادر نيست كه خود را به شكل كامل بشناسد. وقتى انسان در شناخت خود ناتوان باشد در تشخيص و تعريف سعادت و شقاوت خود نيز ناقص و ناتوان است.

از همين جاست كه ما لزوم وحى و نبوّت را اثبات مى كنيم، با مقدماتى كه در جاى خود وجود دارد مى گوييم خداوند حكيم است و خداى حكيم اگر از انسان بخواهد كه در مسير سعادت حركت كند بايد راه شناخت سعادت و تمييز آن از شقاوت را هم پيش پاى انسان بگذارد. در وجود ما، منابع و ابزارهايى براى شناخت موجود است; مانند حس، عقل، فطرت و دل. ولى اين را هم مى يابيم كه اين راههاى شناخت براى ما كافى نيست. بنابراين، بايد فراتر از اين راههاى معمول، راه تشخيص سعادت و شقاوت نيز وجود داشته باشد و دين همين راهها را مشخّص مى نمايد. با توجّه به اين مقدّمات، مى گوييم كه اخلاق نمى تواند با دين كاملاً تباين داشته باشد. به نظر مى رسد كه ما مى توانيم بگوييم نسبت بين اخلاق و دين نسبت عموم و خصوص مطلق است، يعنى احكام اخلاقى احكام دينى هم محسوب مى شوند،ولى هرحكم دينى حكم اخلاقى نيست. بنابراين، نسبت بين اينها عموم و خصوص مطلق است.

نكته ديگرى كه بايد اضافه كنم اين است كه منظور از اخلاق در اين سؤال، به نظر بنده، اعمّ از فلسفه اخلاق است. وقتى مى گوييم مرز ميان اخلاق و دين در كجاست; يعنى هم خود اخلاق و قواعد و ضوابط اخلاقى و هم فلسفه هاى گوناگون اخلاقى مورد نظرند. براى روشن تر شدن اين مدّعا، به اين تعبير عرض مى كنم كه هر فعل آدمى، موضوع يك حكم اخلاقى نيست ولى موضوع يك حكم دينى مى باشد. ما هيچ فعلى نداريم كه موضوعى براى حكمى از احكام تكليفيه در دين قرار نگيرد; يا آن فعل مباح است يا مستحب يا واجب يا مكروه و يا حرام. اما افعالى مى توان داشت كه موضوع حكم اخلاقى قرار نگيرد و بار ارزشى نداشته باشد; مثلاً تنفس كردن، آب خوردن و بسيارى از افعال ديگر كه هيچ بار ارزشى ندارد، مگر بالحاظ و نيّتِ خاص.

حجة الاسلام سبحانى: آيا شما عموم و خصوص مطلق را به همان شكلى تصوير مى كنيد كه جناب آقاى مدّرسى گفتند كه در واقع دين مى آيد تا بخشى يا همه قواعد اخلاقى جامعه را امضا كند و در درون نظام دينى جاى دهد يا معتقديد كه خود دين يك اخلاق مستقلّى دارد، جداى از اخلاق عقل يا عرف؟

حجة الاسلام غرويان: منظور من اينست كه فعل اگر از ملكه هم برنخيزد باز موضوع حكم دينى مى باشد. ولى اگر بخواهيم بر تعريف «خُلق» كه همان «سجيّه» و «ملكه» است اصرار بورزيم نبايد رفتارى را كه از يك ملكه در انسان برنمى خيزد «خُلق» و «سجيّه» بناميم و رفتار اخلاقى بدانيم. البته من خواستم اشاره كرده باشم به اينكه اگر «خُلق» را به معناى «سجيّه» و «ملكه راسخ» در نفس ترجمه كنيم آنگاه رفتارهايى داريم كه به شكل «سجيّه» و ملكه نيستند ولى رفتار دينى محسوب مى شوند و اين هم باز يك وجه تمايزى ميان دين و اخلاق است.

اينكه آيا مى توان مرز بين دين و اخلاق را به اين شكل بيان كرد كه اخلاق بيرونى است و دين درونى، به اين معنا كه بگوييم دين فقط ناظر به امور باطنى در انسان است و اخلاق در مورد رفتار و حركات ظاهرى است، اين ادّعا طرداً و عكساً قابل نقض است; زيرا در اخلاق، مسـائلى وجـود دارد كه به بـاطن انسان مـى پردازد; مانند غـرور و اخلاص. اين گـونه حالتـهاى درونـى از نظر ما موضوع حكم اخلاقى است. بنابراين، اخلاق صرفاً براى رفتارهاى بيرونى انسان نيست و ظاهراً نمى توان به اين ترتيب بين دين و اخلاق مرزبندى كرد. اشاره كرديد كه از رنسانس به بعد، در اروپا، مسأله جدايى دين از اقتصاد، سياست و از جمله اخلاق مطرح شد. به نظر مى آيد كه همه اينها ريشه در تفكّر اومانيستى دارد. از آنجا كه دين بر اساس خدامحورى است، آنها چون از رنسانس به بعد درحقيقت يك تفكّرانسان محورى و انسان مدارى پيدا كردند، گفتند كه دين را بايد از اخلاق، اقتصاد، حكومت، حقوق و مسائل ديگر جدا كرد. خواستند بگويند كه خود انسان مى تواند احكام و قوانين فردى و اجتماعى را تنظيم و نيازهاى خود را تأمين كند و نيازى به خدا ندارد. ريشه همه اين گرايشها تفكّر اومانيستى است.

دكتر لگنهاوزن: نكته مهمّى است; چون بعضى از آنها در غرب مخالف اين مسأله هستند و مى گويند: ما بايد دين را رد كنيم، چون دين بااخلاق تناسبى ندارد. بسيارى از ليبرالها اين ديدگاه را دارند و مى گويند، ما در دين، برخى واجبات را مى يابيم كه نبايد واجب باشند يا برخى محرمات كه نبايد حرام باشند. يك پيش فرض در پشت اين ديدگاههاى اخلاقى وجود دارد. از ديدگاه مذهبى، دين حقّ دارد كه هدايت كند و اخلاق را تأييد نمايد. چرا؟ چون هيچ كس بيش از خدا صلاحيت چنين كارى را ندارد. در قرآن نيز، گاهى به اصولى دعوت شده كه نه همه آن، ولى دست كم، يك بعد آن اخلاقى است. پس اصول كلى اخلاق را پذيرفته است. ولى نكات اخلاقى تازه نيز دارد. انسان پس از اينكه دين اسلام را پذيرفت بتدريج، ياد مى گيرد كه ديدگاه خود را نسبت به بعضى از اخلاقيّات عوض كند. پس از مدتى، آنچه را قبلاً خوب مى دانست امروز، تغيير عقيده داده است و آن را بد مى داند و بعكس. اين پديده در انتقال از يك مذهب به مذهب ديگر نيز كاملاً مشخّص است.

حجة الاسلام سبحانى: اصولاً دينداران اعتقاد دارند كه دين و اوامر الهى مى تواند در همه حوزه ها دخالت كند. اين مطلب يكى از اصول اوّليّه ديندارى تلقّى مى شود. اما وقتى از فضاى دينى بيرون مى آييم و از بيرون به قضيّه نگاه مى كنيم، مى بينيم كه تأييد، امضا يا هدايت دين نسبت به اخلاق مشكلات نظرى دارد. بعضى از اين مشكلات را بر مى شمارم: هنگامى كه از امضا يا هدايت سخن مى گوييم بديهى است كه اين امر شامل بخشى از آن قواعد اخلاقى، كه مبناى اثبات دين است، نمى شود. اگر بعضى از قواعد اخلاقى را نپذيريم، نمى توانيم پايه هاى اصلى اعتقادى را اثبات كنيم. التزام خداوند به قواعد اخلاقى، صدق انبيا و درستى وعده الهى، مبانى و پيش فرض هاى اثبات دين هستند. در ساير قواعد اخلاقى نيز، كه پيش فرض اثبات دين نيستند، اگر وظيفه دين را صرفاً امضا بدانيم چند مشكل پيش مى آيد: آيا خود اين امضا، نسبيت اخلاقى ايجاد نمى كند؟ اگر فقط دين امضا كند و تنها در موضع ردّ و انكار قرار گيرد، با توجّه به اينكه جامعه در حال تغييراست، اخلاق دينى نيز رنگ تحوّل و نسبيت نمى پذيرد؟ و عملاً وظيفه هدايتگرى را در عرصه اخلاقيات از دست مى دهد. از اين مهمتر آنكه بالاخره بايد از حيث نظرى تبيين كنيم كه اخلاق مفاهيم و قواعد خود را از كجا مى گيرد و چگونه شناسايى مى شود. اينها را نخست بايد معيّن كنيم و ببينيم جايى براى تصرّف و امضاى شارع مى ماند يا نه؟ اگر بپذيريم كه بنيانهاى اخلاق مستقل ازاين مسأله پى ريزى مى شودآيا مى توان درپاره اى از قواعد،آن مبنا راكنارگذاشت وبه حكم دين تسليم شد؟

حجة الاسلام مدرّسى: تفكيكى كه گفته شد بايد مورد توجّه قرار گيرد. در واقع، اين تفكيك كليد حلّ بسيارى از مشكلات فلسفه اخلاق است. قبلاً اين نكته را عرض مى كنم كه گفته شد: اگر امضا باشد آيا اخلاق نسبى نمى شود ونسبت به جوامع تفاوت نمى كند؟ عرض كرديم كه اخلاق در قدم اول امضاست، سپس نوبت به هدايت مى رسد. هدايت براى اين است كه نسبى بودن به معناى غلط آن پيش نيايد. به علاوه، لازم نيست كه اخلاقيّات جوامع كاملاً بايكديگر متفاوت باشد. اگر در سراسر عالم جستجوكنيم حتى يك جانمى يابيم كه بگويند دروغ گويى كار خوبى است. توده مردم چيزهايى را كه مكارم اخلاق است قبول دارند. اصول اخلاقى را همه مى پذيرند. البته گاهى درتطبيق آنها دچاراختلاف مى شوند;مانند آنكه ذبح حيوانات درنظرعدّه اى بى رحمى به حساب مى آيدكه شرع اين را محكوم و هدايت كرده است. بنابراين، امضا همراه باهدايت است وعلاوه برآن،امضانسبت به چيزهايى است كه فطرت بشر مى گويد (فَأَلْهَمَهَا فُجُورَها وَ تَقْواها شمس: 8) خداوند مى فرمايد كه به انسانها الهام كرديم; يعنى هرجا فطرت انسان است اين امضا نيز وجود دارد.

حجة الاسلام سبحانى: اينكه مى فرماييد اخلاق فطرى است يعنى امضا نمى خواهد؟

حجة الاسلام مدرّسى: امضا مى خواهد; ولى وقتى امضا شد ديگر نسبى نمى شود; چون همه مردم اين فطرت انسانى را دارند. پس نسبى نيست، چيزى است كه همه دارند; همه جا مكرمت و اخلاق بزرگوارانه وجود دارد. بنابراين، نسبى نخواهد بود.

حجة الاسلام سبحانى: آيا شرع تمام مكارم اخلاقى انسان را امضا مى كند؟

حجة الاسلام مدرّسى: از اين اخلاق بزرگوارانه آنچه را انسانها تحسين مى كنند شرع امضا كرده است. البته عرض كردم كه فقط امضا نيست، بلكه امضاى همراه با هدايت عقل، يعنى اخلاق نظرى است. اما اينكه مى گوييد اصلاً دين حقّ دارد امضا كند يا نه مطلب همين است كه برادرمان فرمودند كه يك واقعيت خارجى است. اصلاً در اخلاق تجربى «بايد» و «نبايد» وجود ندارد. چيزى است مربوط به طبع مردم و بر اساس طبعشان، اين كار يا آن كار را انجام مى دهند; آن را تحسين و اين را تقبيح مى كنند. ما يك واقعيت خارجى داريم كه شارع آن را بر اساس اخلاق نظرى امضا كرده است. اينجاست كه بين اخلاق تجربى و دين رابطه عموم و خصوص مطلق وجود دارد. اما اخلاق نظرى يعنى اينكه چه چيزى را بايد خود انسان انجـام دهد تا به آن مطلـوب، كه سعادت است، برسد. سعادت نيازى به «بايد» ندارد. سعادت چيزى است كه هر كس معناى آن را بفهمد آن را خواستار است. سعادت مطلوب ذاتى انسانهاست كه به كاربردن «بايد» در آنجا معقول نيست. دستورالعمل و قانونى كه انسان را به آن سعادت برساند «اخلاق دينى» مى ناميم كه همان اخلاق به معناى دوم است. اينها همان چيزى است كه گاهى آن را «بايدها» و «نبايدها»ى اخلاقى و گاهى «ضرورت بالقياس» و يا «حسن و قبح عقلى» مى ناميم. در بسيارى جاها، اين تفكيك خلط شده ولى اگرتوجّه باشدمطلب روشن است.

حسن و قبح عقلى يعنى آن عقلى كه احاطه داشته باشد بر تمام ريزه كارى هاى عالم و آدم و آنگاه حكم كند كه فعلى خوب است يا بد. به اين اعتبار، «خوب» است كه انسان را به سعادت مى رساند. (البته شايد به ذهن برخى خطور كند كه اين سخن را متكلّمان ما يا بعضى از فلاسفه غرب مانند كانت قبول ندارند. من چيزى را كه خودم مى فهمم عرض مى كنم و به كسى نسبت نمى دهم). اين اخلاق را اخلاق نظرى مى ناميم و مراد از آن مجموعه قوانين و دستوراتى است كه براى رساندن انسان به سعادت لازم مى باشد.

حال رابطه اخلاق، به اين معنى، با دين چيست؟ اصلاً خود اين مطلب، كه انسان خواستار سعادت است، چه رابطه اى با دين دارد؟ اگر گاهى اين گونه تعبير مى كنيم كه «انسان بايد به دنبال سعادت خود باشد» اين يك تعبير مسامحى است; يعنى ضرورت بالقياس نيست. انسان به دنبال سعادت خود مى رود، شارع نيز آن را امضا كرده است.طلب سعادت قبل از دين است و اصلاً قبول دين متفرّع بر اين است كه دنبال سعادت خويش باشيم. حتى آيات كريمه نيز علّت غايى پذيرش دين را همين مطلب دانسته اند. ايمان نيز تعليل شده به همان چيزى كه انسان فطرتاً به دنبال آن است. در آيه شريفه «اِسْتجيبوُا للّه و لِلرَّسوُلِ اِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْييكُم» (انفال: 24)، پاسخ به دعوت خداوند و پيامبراو به آن چيزى كه موجب حيات مى باشد تعليل شده است.حيات واقعى همان سعادت است. اما اگر بخواهيم به طور جزئى بررسى كنيم كه براى رسيدن به آن سعادت چه قوانينى لازم است ورابطه آن قوانين با دين چيست باختصار مى توان گفت كه رابطه اش در اين است كه دين هم آمده كه سعادت ما را بيان كند، آمده است كه خير واقعى رابه مابرساند.بنابراين، هر چه راكه به اين معنى اخلاق است، يعنى براى سعادت ضرورت بالقياس دارد، همه را بايد دين بيان كند و ملازمه دائمى بين دين و اخلاق وجود دارد، نه عموم و خصوص مطلق.

حجة الاسلام سبحاني : دين بيان مى كند يا امضا؟

حجة الاسلام مدرّسى: اينها امورى واقعى هستند; به اين معنى كه صرف نظر از ادراك به صورت نفس الامرى چنين ضرورتى برقرار است; مثلاً، اگر خواسته باشيد حرارت آب را به 100 درجه برسانيد بايد 100 درجه حرارت موجود باشد، شما بفهميد يا نفهميد، در آنجا باشيد يا نباشيد. اين يك واقعيت نفس الامرى است. يا براى رسيدن به كمال، انسان بايد راستگو باشد. بعضى از اين قواعد ممكن است از بديهيّات عقلى باشند; يعنى عقل درك مى كند كه صددرصد ضرورت بالقياس دارد. براى رسيدن به آن سعادت بايد انسان به آنها عمل بكند تا به سعادت برسد، ولى پاره اى ديگر مسلّماً نظرى است. اين گونه موارد نظرى نيز بر دو قسم است: دسته اى را انسان باتلاش فكرى مى تواند به دست آورد و دسته ديگر را نمى تواند. آنچه را كه بنا نيست انسان به دست آورد، چون دين براى سعادت آمده است، بايد بيان كند; زيرا انسان نمى فهمد، فقط كبراى مسائل را درك مى كند و از اينرو، بيشتر احكام شرع همان چيزهايى است كه عقل نمى فهمد ولى بايد براى رسيدن به سعادتش بدانها عمل كند. اين اصطلاح در بين علماى شيعه از قديم معروف بوده است كه مى گفتند: «الواجباتُ الشّرعية الطافٌ فى الواجبات العقليّة.» اين مطلب ناظر به همين معناست. امورى وجود دارد كه در واقع، انسان را به سعادت مى رساند و براى سعادت انسان لازم است. خداوند از سرلطف بايد آنچه را كه واقعاً به سعادت رساننده انسان است وانسان نمى فهمد درقالب قوانين