مبانى معرفت شناختى باورهاى دينىمرورى بركاربرد تئوريهاى معرفت شناسى در فلسفه دين

مبانى معرفت شناختى باورهاى دينى
مرورى بركاربرد تئوريهاى معرفت شناسى در فلسفه دين

بخش سوّم:

در بخش اوّل مرورى بر رايج ترين نظريه هاى معرفت شناسى در غرب داشتيم و نتيجه گرفتيم كه در قرن حاضر دو ديدگاه رايج و غالب است: 1ـ مبنا گروى آمپريستى 2ـ ديدگاه شبكه وار پراگماتيستى ولى ديدگاه اوّل بويژه گرايشهاى افراطى آن به دليل نارسايى، حتى در تبيين واژه هاى علم و فلسفه علوم، در اواخر نيمه اوّل قرن بيستم سقوط كرد و جاى خود را به تئورى هاى بديل «alternative teories» كه همان تئوريهاى شبكه وار پراگماتيستى بود، داد. اين ديدگاه كه با پرس «pierce» شروع شده و با كواين «Quine» به اوج خود رسيد، هم اينك گرايش غالب، بويژه در آمريكا، محسوب مى شود. على رغم تئوريهاى گوناگون آن، اساس آن اين است كه مجموعه معارف بشرى بر اصولى مبتنى است كه براى ذهن يقينى نيست. در اين گرايش ارتباط شبكه اى از مفاهيم با خارج و نه هر مفهوم به طور مستقل از مفاهيم ديگر، در نظر گرفته مى شود. مجموعه معارف بشرى بر پيشفرض ها «presuppositions» مبتنى است. اصول معرفت نيازى به اثبات ندارد بلكه يا مفروض گرفتن و مسلّم انگاشتن وجود خارج و چه بسا پاره اى اصول ديگر به بسط و توسعه آزمايشها مى پردازيم و به تئوريهاى مفيدتر و در عمل و براى زندگى كاراتر دست مى يابيم.

در بخش دوّم نظريه رايج و غالب متفكران اسلامى را بيان كرده و ديديم كه فلاسفه، متكلمان و منطقدانان اسلامى معتقدند كه جميع معارف بشرى بر اصولى بديهى، يقينى و بى نياز از اثبات و استدلال مبتنى بوده و راه وصول به يقين گشوده است. بديهيات يقينى بوده و مبدأ قياسهاى يقينى بنام برهان و نتايجى يقينى خواهند شد. همانگونه كه مفاد گزاره ها و محتواى آنها به بديهى منتهى مى شود هيئت ها و شكلهاى استدلال نيز به هيئت و شكلى بديهى منتهى مى گردند. پيشينيان اصول بديهى را به استقراء شامل گزاره هاى ششگانه «اوّليات، حسيات، تجربيات، حدسيات متواترات، فطريات» مى دانستند ولى ملاحظه شد كه به جز اوّليات، وجدانيات (كه بخشى از حسيّات ظاهرى هستند) و فطريات، تلقى ديگر گزاره ها به عنوان بديهى مشكل است.

در اين بخش نگارنده بر آن است كه از ديدگاه متفكران مسلمان، صرف نظر از پاره اى جزئيات، دفاع كند و قبل از آن بايد ديد كه آيا مى توان در جديدترين نگرش معرفت شناسان غربى به نقطه مشتركى با ديدگاه فلاسفه، متكلمان و منطقدانان اسلامى دست يافت؟ آن دسته از معرفت شناسان غربى كه از نگرش شبكهوار پراگماتيستى حمايت مى كنند همچون آلستن «W. Alston» تحت تأثير كواين قائل اند كسى كه ادراك حسّى دارد پيشفرض او وجود خارج است. او وجود خارج را مفروض و مسلم گرفته است يا كسى كه تجربه اى از خدا دارد وجود او را در خارج پيشفرض قرار داده و وجود او را در خارج مسلّم و مفروض قلمداد كرده است. لازم نيست اثبات كند وجود دارد بلكه وجود او بديهى است(1). بدين سان، حاميان هر دو ديدگاه بر اين باورند كه مجموعه معارف بشرى بر اصولى بى نياز از اثبات و استدلال مبتنى است.

به نظر مى رسد در اين اظهار نظر گامهايى بسوى نگرش انديشمندان مسلمان برداشته شده ولى در عين حال تفاوتهايى با ديدگاه آنها دارد. متفكران اسلامى اصل وجود خارجى صرف نظر از خصوصيات آن مانند مادّى و مجرد بودن و .... را بديهى مى دانند و پر واضح است كه اصل بديهى با پيشفرض تفاوت دارد. افزون بر آن، در بخش دوّم گذشت كه بزرگان فلاسفه اسلامى همچون ابن سينا و صدرالمتألهين قائلند كه اذعان به وجود مصاديق محسوسات در خارج بديهى نيست و احتياج به استدلال عقلى دارد و با صرف حواس اثبات نمى گردد. و امّا مسئله وجود خداوند گرچه به نظر مى رسد بديهى بوده و بلكه معرفت به او شهودى و حضورى است ولى اين معرفت شخصى است و نمى توان آن را به ديگران انتقال داد. براى انتقال به ديگران بايد از علم حصولى بهره گرفت و به اثبات پرداخت. بنابر اين، بر اساس علم حضورى معرفت به خدا احتياج به استدلال ندارد ولى معناى آن اين نيست كه وجود خداوند به عنوان پيشفرض و مفروض تلقى شود.

در حالى كه اذعان داريم نگرش شبكهوار پراگماتيستى گامهاى مثبتى در معرفت شناسى برداشته و زمينه سقوط آمپريسم را در معرفت شناسى و فلسفه علم و ديگر فلسفه هاى متأثر از آن فراهم كرده و به ديدگاه فلاسفه اسلامى نزديك شده ولى اين ديدگاه را نيز در موجّه كردن باورهاى دينى، فلسفى و قوانين يقينى منطق، رياضيات و هر جا كه سخن از يقين است و صرفاً يقين در آنجا كارايى دارد ناموفق مى دانيم.

على رغم تلاش آنها براى تشكيك در اصول بديهى و ارائه استدلايى براى تضعيف آن، قبل از هر چيز بر آنها لازم است كه به اين سؤالات پاسخ دهند: اين كه گفته مى شود «مجموعه معارف بشرى بر پيشفرض ها مبتنى است و اصول معرفت نيازى به اثبات ندارد بلكه با مفروض گرفتن اصولى بدون بديهى و يقينى دانستن آنها به نتايجى در علوم دست مى يابيم و نيز مشكل معرفت شناسى از اين راه حل مى شود» آيا اين پيشفرضها در حصول نتايج از استدلالهايى كه در علوم مختلف اقامه مى شود تأثير دارند يا نه؟ اگر تأثيرى ندارند به اين نتيجه مى رسيم كه ذهن اين اصول پيشفرض را چه فرض كند و چه فرض نكند براى استنتاج از استدلالها فرقى نمى كند و در نتيجه خلف لازم مى آيد. اگر در رياضيات برهانى اقامه مى شود كه بر اصولى به عنوان پيشفرض مبتنى است ولى در عين حال آن پيشفرضها و مفروضات تأثيرى در نتيجه گيرى ندارند اين خلف است. شما فرض كرده ايد كه برهان مزبور بر آن اصول مبتنى است، چگونه مى توان گفت آن پيشفرضها و مفروضات نقشى در نتيجه گيرى ندارند. اگر اين پيشفرضها در حصول نتايج تأثير دارند آيا استنتاج اين نتايج از آن پيشفرضها خود يقينى است يا آن كه آن هم بر پيشفرض مبتنى است و به فرض يا اصل مفروض ديگرى نياز دارد. اگر استنتاج اين نتايج از آن پيشفرضها يقينى و قطعى است پس يك بديهى اوّلى (ضرورت انتاج قياس) داريم كه براى ما قطعى و يقينى است و ذهن ما هيچگونه شك وترديدى نسبت به آنها ندارد و اگر استنتاج آن نتايج از آن پيشفرضها نيز به پيشفرض نياز دارد سؤال متقدم تكرار مى شود اگر پاسخ اين باشد كه استنتاج آن نتايج از آن پيشفرضها نيز به پيشفرض نياز دارد معارف بشرى در حدّ فرض و گمان باقى مى ماند و ذهن از ابتدا بدون تمسّك به اين اصول مسلّم و پيشفرضهاى خاصّ مى توانست هر چه بخواهد فرض كند و اين خُلف است. فرض حاميان اين ديدگاه اين است كه تنها آن پيشفرضهاى خاصّ در معارف بشرى تأثير دارند و از مقدمات ويژه اى، نتايج خاصى گرفته مى شود كه ديگر مقدمات از افاده آن نتايج ناتوانند. از اينجا به اين نتيجه رهنمون مى شويم كه بدون ترديد پذيرفتن بديهيات و ابتناء مجموعه معارف بشرى بر آن هر گونه استنتاج و نتيجه گيرى از استدلال حتى در علم و فلسفه علم با مشكل جدّى مواجه مى شود(2).

افزون بر آن، استدلال ديگرى مى توان اقامه كرد و گفت: مخالفان اين مبناگروى ويژه و نظرّيه متفكران اسلامى (اعمّ از طرفداران پيشفرض ها و تئوريهاى شبكه وار پراگماتيستى همچون هليسم يا تئوريهاى گوهرنس و حاميان از مبناگروى تجربى) يا در برابر اصول بديهى يقينى، مطابق با واقع و مفيد يقين تسليم شده آن اصول را مى پذيرند يا نه؟ اگر مى پذيرند، مطلوب حاصل است و اگر نمى پذيرند حتماً براى اثبات نگرش خود استدلال يا استدلالهايى دارند. اينك سؤال مى شود استدلال يا استدلالهاى آنها مبنى بر ابتناء معارف بشرى بر پيشفرض ها و يا هر نظريّه اى غير از ابتناء آن معارف بر اصول بديهى يقينى مطابق با واقع خود يقينى و قطعى است يا نه؟ اگر مفيد يقين است پس دست كم به يك يقين اعتراف دارند و سؤال مى شود اين يقين از كجا بدست آمده است؟ آيا از مجموعه اى امور مفروض و يا... (كه حكم آن در برهان پيشين گذشت) و اگر مفيد يقين نيست، ادعاى آنان به اين معنا خواهد بود كه احتمال دارد معارف بشرى بر پيشفرض ها و مفروضات مبتنى باشد، در اين صورت دليل التزام به اين مبنا و يا نظريات مشابه با آن چيست؟ به نظر مى رسد مستلزم شك در همه چيز حتى شك در خود شك باشد.

ثالثاً، انديشه ورزان مسلمان براى اثبات ديدگاه خود به برهان يا براهين مبتنى بر لزوم دور و تسلسل و دست نيافتن به جزم و معرفت تمسّك كرده اند، در عين حال تصريح كرده اند كه اگر كسى بديهيات را نپذيرد نمى توان نقطه شروعى در بحث با او داشت و استدلالهايى كه آنها براى اثبات مواضع خود اقامه مى كنند شبهاتى در مقابل بديهى است كه بايد طرد گردد و استدلالهايى كه حاميان اصول بديهى يقين براى ديدگاه خود دارند منبّهاتى بيش نيست. اين نحوه برخورد با مسأله به روشنى گوياى اين است كه اقامه هر گونه استدلال و برهان واقعى (خواه نقضى و خواه حلّى) براى آن مسأله محال است. هر استدلالى محصول دست كم دو مقدمه است كه با مراعات هيئت و شكل برهان و شرايط انتاج مادّه و محتواى استدلال منتج خواهد بود. اگر بديهياتى همچون ضرورت انتاج، زايش فكر، شكل اول از هيئت هاى استدلالى و مانند آن انكار شود چگونه مى توان استدلالى در مقابل اين موضع اقامه كرد بدون اينكه به ضرورت انتاج از مقدمات با مراعات ترتيب و هيئتى خاص ملتزم شد؟ از هر كجا شروع كنيم به همانجا باز خواهيم داشت. بنابراين، استدلالهايى كه حكماى اسلامى اقامه كرده اند جنبه تنبيهى دارد، نه اينكه واقعاً برهان باشد. به عنوان نمونه به اين استدلال توجّه كنيد:

اگر كسى بديهيات را انكار كند هرگونه استدلال واقعى براى ابطال موضع او بى فايده است زيرا هر استدلالى بر مقدماتى مبتنى است، آن مقدمات يا خود به استدلال نياز ندارند كه بدين ترتيب اصول و مقدماتى كه از استدلال بى نيازند اثبات مى گردد و يا به استدلال نياز دارند. روشن است كه استدلال دست كم از دو مقدمه تشكيل مى شود حال آن مقدمات آيا بى نياز از استدلال هستند كه در اين صورت مطلوب ثابت است و يا به استدلال نياز دارند كه مجدّداً در آن نقل كلام مى شود اگر به اصلى بى نياز از استدلال منتهى نشود و براى هر مقدمه دليل بخواهد تا بى نهايت پيش خواهد رفت و حصول نتيجه و دستيابى به معرفت ممكن نخواهد بود. اگر مستدل به شيوه دورى استدلال كند مشكل دور از مشكل تسلسل واضح تر است(3).

بررسى استدلالها و نقدهاى آنان و نيز تحقيق در ملاك بداهت و كيفيت انتقال از نظرى به بديهى را به مقاله ديگرى موكول مى كنيم گو اينكه بر حسب آنچه گذشت هر گونه استدلالى بر له يا عليه اين موضع ناتمام است، چرا كه آن، استدلال واقعى نيست و صرفاً صورت استدلال به خود گرفته است. در هر حال، به خواست الهى دوباره به اين بحث باز خواهيم گشت. افزون بر استدلالهايى كه گفتيم جنبه تنبيهى دارند و منبّه اند، در قبال مشخصّه عمل گرايى ديدگاه مذكور و ابتناء آن بر پراگماتيسم پرس، ما آموزه تحدّى طلبى قرآن را در اين مبحث مطرح مى كنيم و با وجودى كه اذعان داريم اين تئورى، مشكل نظرى معرفت شناختى را حلّ نمى كند ولى برآنيم كه مشكل يقين را در عمل چاره جويى خواهد كرد و شك را به عنوان امرى روانى خواهد زدود.


  • پى‌نوشت‌ها

1 ر. ك. «willim Alston, The Reiablity ot sence and perception»

2 ر. ك. استاد مطهرى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 2، ص 101.

3 ر. ك. بهمنيار، التحصيل، ص 203 و 204 و ابن سينا، الشفا، البرهان، ص 117 و 118 و علامّه طباطبايى، الرسائل السبعة، البرهان، المقالة الاولى، الفصل الثالث، ص 13 و مرتضى مطهرى، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 1 ص 100، عبدالرحمن بن احمد الايجى، المواقف فى علم الكلام، ص 12، فخرالدين رازى، المحصل به نقل از محقق طوسى نقد المحصل ص 12 و صدرالمتألهين، الاسفارالاريعه، ج 3، ص 443.