نسيم تشيّع در كوهسار خراسان

نسيم تشيّع در كوهسار خراسان

حجة الاسلام عبدالمجيد ناصرى

مقدمه

تشيّع به معناى صحيح و معروف آن ـ يعنى اعتقاد به انتخاب حضرت على(عليه السلام)به عنوان رهبرى امّت اسلامى جهت تكميل دينى كه پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله)خود عهده دار آن بوده است ـ از همان مراحل نخستين، با اسلام همراه و همگام بوده و جزئى از رسالتى است كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) بدان مأمور گرديده است. اين اعتقاد از متن اسلام و نيز نصوص رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)الهام گرفته است. مجاهدتهاى مخلصانه اى كه آن بزرگوار در استقرار اسلام و انتشار آن در همه پهنه گيتى به عمل آورد و فداكارى و از خودگذشتگى آن حضرت در برابر همه سختيها و مشكلاتى كه در اين راه وجود داشت به دليل عظمت اين پيام آسمانى بود.()

يكى از نويسندگان معاصر مى نويسد: «گزاف نيست اگر بگوييم دعوت به تشيّع از همان روزى آغاز شد كه رهايى بخش بزرگ انسانها، محمد(صلى الله عليه وآله)، در همان روز، بانگ و آواز كلمه "لااله الاالله" در درّه ها و كوههاى مكه برآورد; زيرا وقتى آيه "وَ اَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاْقْرَبينَ" نازل شد و نبى اكرم بنى هاشم را گردآورد و به آنها هشدار داد و دل آنان را از خدا بيمناك ساخت و فرمود: "ايُّكم يوازرني ليكون اخي و وارثي و وزيري و وصيّي و خليفتي فيكم بعدي؟" چه كسى از شما مرا يارى مى كند تا پس از من برادرم و وارثم و وزيرم و وصيّم و خليفه ام در ميان شما باشد، هيچ يك از حاضران به درخواست آن حضرت، جز على المرتضى(عليه السلام)پاسخ مثبت نداد. رسول خدا(صلى الله عليه وآله)به آنها فرمود: "هذا اخي و وارثي و وزيري و وصيّي و خليفتي فيكم بعدي فاسمعوا له و اطيعوا" اين (على(عليه السلام)) برادر و وارث و وزير و وصّى و جانشين من در ميان شما پس از من است، سخنان او را بشنويد و فرمان او را اطاعت كنيد. بنابراين، دعوت به تشيّع و پيروى از ابوالحسن، على(عليه السلام)، از سوى صاحب رسالت همگام و همزمان با دعوت به شهادتين صورت پذيرفته است. به همين جهت، ابوذر غفارى شيعه على بود و بايد او را چهارمين يا ششمين فردى به شمار آورد كه به اسلام سبقت جست.»()

علاّمه شرف الدّين مى گويد: توجه شيعه اماميه هميشه در اصول دين و فروع آن به عترت طاهره(عليهم السلام)بوده است و رأى آنان هميشه در فروع و اصول مطابق رأى ائمّه اطهار(عليهم السلام) بوده است.()

مردم خراسان و تشيّع

مردم خراسان هر چند نسبت به بسيارى از مسلمانان عرب و غير عرب با تأخير اسلام را پذيرفتند و پيام توحيد را لبّيك گفتند ولى در استقبال از مكتب تشيّع و معارف اهل بيت(عليهم السلام) در مقايسه با بسيارى از ملل ديگر جلودار و پيشقراول بوده اند. برخى مناطق مهم خراسان از همان آغاز، محتواى اسلام را در قالب تشيّع و قرآن مجيد را از دست عترت دريافت داشتند و در واقع، قرآن و عترت را دو عنصر مكمّل يكديگر براى تأسيس مكتب توحيدى و بينش الهى شناختند.

يكى از نويسندگان اهل سنّت در اين باره مى نويسد: «مردم خراسان از آغاز طرفدار حكومت و خلافت اهل بيت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) بودند. آنان بنى هاشم را بر بنى اميّه براى خلافت ترجيح مى دادند. در ميان بنى هاشم نيز علويان را مستحق آن مى دانستند.»()

آغاز نفوذ تشيّع در خراسان

غور[سرزمين هزاره] تنها نقطه در فلات ايران و از معدود نقاط جهان اسلام است كه اسلام و تشيّع راهمزمان وبا هم پذيرفته است. پس از آنكه سپاه اسلام در زمان خليفه دوم و سوم موفق به تسخير غور و فتح آن ديار نشدند و اين ناحيه به دليل كوهستانى بودن و داشتن راههاى صعب العبور و مردان شجاع و جنگجو در مقابل اعراب مسلمان مقاومت ورزيدند و تسليم نشدند اما در زمان خلافت اميرالمؤمنين، على(عليه السلام)، با رضا و رغبت اسلام آوردند و پرچم و منشور از دست آن حضرت، به سلاطين غور عطا شد. جوزجانى، مورّخ دربار غوريان، گزارش مى دهد:

«غالب ظن آن است كه سلطان غور در عهد اميرالمؤمنين، على (رضى الله عنه)، بر دست على (كرم الله وجهه) ايمان آورد و از وى عهد و لوايى بستند و هركه از آن خاندان به تخت نشستى آن عهد و لواى على بدو دادندى و محبت ائمّه اطهار و اهل بيت مصطفى(ص) در اعتقاد ايشان راسخ بود.»()

مؤلف ديگرى در اين باره، با تفصيل بيشترى مى نويسد: «مركز شيعيان غور يا مسلمين غور اولين تمركز شيعه در بلاد غور بوده است; زيرا بين سنوات 35 تا 40 هجرى مسلمان شده اند و در زمان خلافت حضرت على(عليه السلام) جعدة بن هبيرة المخزومى، كه خواهرزاده آن حضرت بود، از طرف وى به حكومت خراسان منصوب شد. به خاطر رفتار شايسته جعده، مردم غور از جان و دل به على محبت مىورزيدند. امراى غور، كه وضع را كاملاً انسانى مى يابند، بدون جنگ سر بر خط فرمان على گذارده به دين اسلام مشرف مى شوند و به پيشنهاد جعده، فرمانرواى كل خطّه خراسان، حضرت على فرمان حكومت سرزمين غور را به خاندان شنسب، كه از امراى قبلى آن سامان بودند، صادر فرمودند. اين فرمان نامه قرنها در آن خاندان محفوظ بود و مايه مباهات آن دودمان به شمار مى آمد.»()

اسلام آوردن سلطان و مركز غور در زمان خلافت على(عليه السلام) و اخذ منشور حكومتى و لوا از دست آن حضرت در منابع ديگر نيز آمده و امرى قابل ترديد نيست. اما در تاريخ، حدود قلمرو سلطان غور در آن زمان، مشخص نشده و با توجه به موانع ارتباط و دشوارى راههاى مواصلاتى، اين احتمال وجود دارد كه برخى نواحى آن، هر چند محدود، كه در جوار ولايات شمالى و غربى خراسان واقع شده است، پيش از اين و همزمان با مردم جوزجان و فارياب و بلخ و هرات و اسغزاو ايمان آورده و اسلام اختيار كرده باشد.

به هرحال، شاهد فوق، اسلام و تشيّع مردم و خاندان سلطنتى غور را بطور صريح بيان مى دارد. بنابراين، «غور» اولين نقطه شيعى در فلات ايران است. اين امر ناقض ادعاى كسانى است كه «قم» را اولين مركز تشيّع در ايران دانتسه اند با آنكه تصريح كرده اند كه تشيّع آن به ربع آخر قرن اول هجرى بر مى گردد.()

غور و خلفاى اموى

با شهادت امام على(عليه السلام) در سال 40 هجرى و مسموميت فرزند ارشد و جانشين وى، امام حسن مجتبى(عليه السلام)، معاويه حاكم بلامنازع و على الاطلاق اسلام گرديد. دوران حكومت او و خلافتش چندين ويژگى داشت كه تعقيب شديد و شكنجه و كشتار وسيع شيعيان، بويژه بنـى هاشم و تـرويج سبّ و لعن اميـرالمؤمنين(عليه السلام) يكى از آنها بود. ابن ابى الحديد درباره سختگيرى معاويه و ساير امويان بر ضد على(عليه السلام)و خاندان وى آورده است كه آنان صريحاً اعلام مى كردند: «لا صلاة الاّ بلعن ابى تراب»;() نمازى كه خالى از لعن على باشد نماز نيست. مورّخ ديگر مى نويسد: «الاّ يجيزوا لاحد من شيعة على و اهل بيته شهادة»;() معاويه به عمّالش بخشنامه كرد كه گواهى هيچ يك از خاندان و پيروان على(عليه السلام) را روانشمرند.»

امام حسين(عليه السلام) به وى نوشت كه تو «زياد» را بر عراق حاكم كردى، در حالى كه دست و پاى مسلمانان را قطع مى كرد، چشمانشان را كور مى نمود و آنها را بر شاخه هاى نخل به دار مى آويخت. تو به او نوشتى كه هر كس بر دين على است او رابكش و او نيزآنها رابه امر تو كشت و مُثله كرد.()

ويژگى دوم خلفاى اموى تبعيض نژادى و برتر دانستن و ترجيح دادن نژاد عرب بر غير آن بود. «در عصر امويان، كه سياست نژادى و تفوّق تازيان به اوج خود رسيده بود، اعراب همواره موالى (ملل غير عربى) را با خشم و نفرت ديده و آنها را تحقير مى نمودند و در اثر اين رفتار درشت تازيان بود كه موالى نسبت به امويان بدبين شده در مقابل عرب متحد گرديدند... .»()

مسأله تبعيض نژادى خلفاى اموى و بالتبع اعراب پس از شهادت امام على(عليه السلام)، امرى استثنايى و زودگذر يا مربوط به عصر يكى از خلفاى اموى نيست و از ديد مورّخان، اعم از دربارى و آزادانديش، به دور نمانده است، بلكه امرى ريشه دار و فراگير بوده و هيچ يك از مورّخان درصدد انكار و يا كم رنگ جلوه دادن آن بر نيامده اند. اين در حالى است كه اسلام فضيلت را در سايه تقوا دانسته، همه مسلمانان را از هر تيره و نژادى كه باشند برادر مى خواند و پيامبر(صلى الله عليه وآله)بر اساس همين جهان بينى الهى و ايمان توحيدى، سلمان فارسى را جزو اهل بيت(عليهم السلام)و بلال سياه حبشى را مؤذّن خويش قرارداد.()

چنان كه اشاره شد، مردم و امراى غور در زمان خلافت حضرت على(عليه السلام)اسلام اختيار كرده و شمّه اى از اخلاق و سجاياى سياسى و عدالت اجتماعى وى را در زمان كوتاه حكومتش درك نموده بودند. اين شناخت و تجربه، همان گونه كه آنان را به اسلام خوشبين كرد، موجب شد تا با رضايت و آغوش باز آن را باور نمايند; ارادت و علاقه ماندگار آنان رانيز به خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)برانگيخت، به گونه اى كه در زمان زمامدارى معاويه، كه لعن و سبّ على(عليه السلام) در معابر و مساجد از اعمال رسمى و جزو عبادات تلقى مى شد، غوريان تنها مردم مسلمان در جهان اسلام بودند كه از اين عمل سرباز زدند و درمقابل دستور دستگاه اموى تمرّد نشان دادند. اين، دليل روشن ادامه تشيّع در اين سرزمين در شرايط دشوار خفقان حكومت امويان است.

فخرالدين مباركشاه، شاعر دربار غوريان، اين واقعه را به رشته نظم درآورده است كه بخشى از آن در اينجا ذكر مى شود:

به اسلام در هيچ منبر نماند    كه بر وى خطيبى همه خطبه خواند
كه بر آل ياسين به لفظ قبيح    نكردند لعنت به وجه صريح
ديار بلندش از آن بُد مصون    كه از دست آن ناكسان بُد برون
از اين جنس هرگز در آن كو نگفت    نه در آشكار و نه اندر نهفت
نرفت اندر آن لعنت خاندان    از اين بر همه عالمش فخر دان()

مقدّسى در احسن التّقاسيم اين ويژگى مردم غور را به مردم سيستان نسبت داده ولى اين ادعا و گزارش وى در تضاد با مطالب فوق نيست; زيرا همان گونه كه برخى اشاره كرده اند،() مقدّسى در كتاب جغرافيايى مورد اشاره، غور را جزو سيستان قلمداد نموده و ايالت مستقلى نشمرده است.() از اين نظر، وى ويژگى مردم غور را براى سيستانى ها آورده است. نويسنده ديگرى، كه همانند مقدّسى در مورد جغرافيا و تقسيمات غور و سيستان، علاوه برآنچه مقدّسى گزارش نموده، آورده است كه زنانشان (سيستانى ها) در روز از خانه خارج نمى شوند() و اين يكى از نشانه هاى شيعيان در آن دوره بوده است، چنان كه درباره زنان ديلمِ شيعه نيز اين مطلب آمده است.

در باره زنان مداين، كه از شهرهاى شيعه نشين بوده است، مى خوانيم: «اهلها فلاّحون شيعة اماميّة وَ مِن عادتهم انّ نساءهم لايخرجون نهاراً»;() مردم مدائن زراعت پيشه و شيعه اماميه مى باشند و عادت آنان اين است كه زنانشان در روز از خانه خارج نمى شوند.

پايدارى مردم غور بر خط تشيّع و ادامه مخالفت آنان با امويان و عمّالشان موجب شد كه دستگاه حكومت درصدد انتقام برآيد. بدين منظور، احتياج به فريب افكار عمومى و توجيه سپاهيان داشت. بنابراين، در سال 47هـ، ارتداد مردم غور را شايع كرد و با سپاهى عظيم، عزم تاراج و سركوب آن را نمود. ابن ايثر در اين باره گزارش مى دهد: «و فى هذه السّنة[47] سار الحكم بن عمرو الى جبال الغور فغزا من بها و كانوا ارتدّوا فأخذهم بالسيف عنوة و فتحها و اصاب منها مغانم كثيره و سبايا و لمّا رجع الحكم من هذه الغزوة مات بمرو»; در اين سال،[47هـ] حَكَم بن عمرو به سوى كوهستان غور لشكر كشيد، با اهالى آن ستيز نمود و چون آنان مرتد شده بودند وى با آنان از راه زور شمشير پيش آمد و دروازه هاى آنجا را گشود و غنايم و اسيران فراوانى به چنگ آورد. وى پس از بازگشت در شهر مرو فوت كرد.

كسانى كه مطالعاتى در تاريخ اسلام، بويژه حكومتهاى اموى و عباسى، دارند به خوبى واقفند كه حربه تكفير و ارتداد و اتهام به زندقه و بى دينى چگونه همواره به عنوان وسيله كارساز و مؤثر سياسى در دست حاكمان قرار داشته و با كمك آن براى نابودى و از ميان برداشتن مخالفان و توجيه سياست خشن و سركوبگرانه و قساوت خود اقدام مى كرده اند. در حاليكه اتهام و تبليغات سوء آنان هيچ گونه واقعيتى نداشته و صرفاً براى فريب و تزوير به كار مى رفته است.

مخالفت مردم غور با خلفاى اموى هرچند ناشى از تشيّع آنان بود اما اين مخالفت منحصر بدين نقطه كوهستانى خراسان نبود، بلكه سراسر اين منطقه را فرا گرفته بود، چنان كه يكى از پژوهشگران مى نويسد: «خراسان در قرن اول و دوم هجرى، بزرگترين كانون ضديت با امويها بود. نه تنها شيعيان بطور نسبتاً وسيع در نقاط مختلف آن گسترده بودند، بلكه گروههايى از قبيل خوارج، شعوبيه و هواداران بنى عباس در نقاط جهان پناهگاه امن براى هاشميين محسوب مى شد. از اينرو، بنى عباس دعاة و مبلغين خويش را در اطراف خراسان گسيل داشت تا نيروى عظيمى بر ضد امويان فراهم گرديد. در مناطقى چون بلخ، باميان، بدخشان، طالقان، فراه، غور (هزارجات)، مرورود، كابل و هرات هواداران خاندان رسالت (ع) جمعيت قابل توجهى را تشكيل مى دادند. نطفه چند قيام و نهضت ضد اموى و بعدتر ضد عباسى در خراسان بزرگ منعقد گرديد.»()

مرو و تشيّع

مرو كه يكى از شهرهاى خراسان بوده در تاريخ نام آشنا و جا افتاده اى است. اين شهر همزمان با ورود اسلام مركز حكمرانى ماهويه مرزبان بود. طبرى در حوادث سال 36 هـ، آمدن وى را نزد حضرت على(عليه السلام) آورده است. حضرت به دست وى مكتوبى داد كه در آن خطاب به مردم مرو آمده است: «بسم اللهّ الرّحمن الرّحيم سلامٌ على من اتّبع الهدى اما بعد فانّ ماهويه أبراز مرزبان مرو جائني و انّي رضيت.»()

برخى ماهويه مرزبان را با سلطان غورى از يك خاندان دانسته و احتمال داده اند كه هر دو يكجا نزد حضرت على(عليه السلام) رفته به آيين اسلام گرويده اند.() لكن از منبع مذكور و ساير منابع استفاده نمى شود كه امير نامبرده در محضر آن حضرت ايمان آورده و يا پس از آن مسلمان شده باشد، بلكه بر تداوم صلحى كه وى پيش از آن، با فرمانده اسلامى مستقر در آن ناحيه (ابن عامر) داشته است، اشاره دارد. اين امر با آنكه زمينه تشيّع را در آن خطّه خراسان نشان مى دهد ولى اسلام آوردن وى را نزد امام على(عليه السلام)بدون پشتوانه تاريخى جلوه مى دهد.

خراسان شمالى و تشيّع

از يك سو، اعتقادى كه علويان و شيعيان درباره خلافت و تداوم آن داشتند و از سوى ديگر، فساد، ظلم و بدعتهاى امويان موجب شد كه آنان هيچ گاه دستگاه حاكم را مشروع ندانسته و از آن راضى نباشند و در صورت امكان، تنفّرشان را اظهار نمايند و قيام كنند; شهادت مظلومانه حسين و يارانش(عليهم السلام)در كربلا مهمترين و معروفترين آن بود. اين قيام، كه عمق مظلوميت اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) را نشان داد، پرده از چهره مدعيان خلافت اسلامى برداشت و در ترويج و تعميق تشيّع اثرى بسيار بزرگ و جاويدان بخشيد. اما مظلوميت بنى هاشم، بويژه خاندان على(عليه السلام) و شيعيان، با شهادت حسين بن على(عليه السلام) و زوال روز عاشورا (60 هجرى)پايان نيافت، بلكه بر ميزان مظلوميت و آزار آنان افزوده شد و مخالفت و اعتراض آنان نيز ادامه يافت.()

يكى از قيامهاى علويان، كه پس از قيام امام حسين(عليه السلام) در تاريخ ثبت شده است و اثر قابل توجهى از خود بر جاى گذاشته، قيام زيد بن على بن الحسين(عليهما السلام) در سال 121 يا 122 هـ است. در ميان سپاه او، تعداد فراوانى خراسانى حضور داشتند.() اين به نوبه خود، ميزان آمادگى و استعداد اين خطّه را براى پذيرش دعوت شيعى به نمايش مى گذارد. پس از شكست قيام زيد و شهادت وى بر كثرت و جرأت شيعيان خراسان اضافه شد، چنان كه يعقوبى مى نويسد: «هنگامى كه زيد به شهادت رسيد در ميان شيعيان خراسان حركتى پديد آمد. آنها مسائل خويش را آشكار كردند. لذا، كسان زيادى به نزد آنها آمدند و به آنها متمايل شدند، آنها نيز جرايم اموى ها را در حق آل رسول(صلى الله عليه وآله)براى مردم بيان مى كردند. در آن ميان، شهرى نبود، مگر آنكه اين خبر فضاى آن را آكنده بود.»()

مؤلف تاريخ تشيّع در ايران پس از نقل گزارش يعقوبى، مى نويسد: «از اين تعبير روشن مى شود كه چرا يحيى بن زيد به طرف خراسان رفت; او به اميد استفاده از نيروهايى بود كه گرايش شيعى داشتند.»()

يحيى بن زيد خراسان را مناسبترين نقطه براى قيام خويش دانست و پس از شهادت پدرش راهى آن سرزمين شد. وى در اين سفر مسير خاصى براى رسيدن به بلخ انتخاب نمود كه خود حكايت از وجود شيعيان و علاقه مندان اهل بيت(عليهم السلام) در مسيرش دارد. حضرت ابتدا به سمت مدائن رفت. سپس به رى وارد شد. پس از مدتى توقف از راه سرخس به بلخ فرود آمد. در اين شهر، در خانه يكى از شيعيان به نام حريش بن عمر بن داود سكنى گزيد.

حكومت اموى، كه از زمينه مساعد قيام و تشيّع در خراسان نگرانى داشت، از متوارى شدن يحيى و رفتن وى به سوى خراسان وحشت زده شد و بدون تأخير، دستور دستگيرى حضرت و خنثى نمودن طرح جنبش او را صادر نمود. مأموران حكومت در بلخ از محل سكونت او اطلاع يافته از حريش، وى را سراغ گرفتند. نامبرده در مقابل تهديد و شكنجه عمّال نصر بن سيار، حاكم خراسان، مقاومت ورزيد و از دادن هرگونه اطلاعات خوددارى نمود، بنابه گزارش ابن اثير، پس از آنكه حريش به چنگ نصربن سيار افتاد نصر از وى يحيى را مطالبه نمود. حريش گفت: من از او اطلاعى ندارم. سپس نصر دستور داد تا او را ششصد تازيانه بزنند. حريش با اين حال گفت: به خدا سوگند اگر در زير پايم باشد به شما نشان نخواهم داد.() سرانجام پسر حريش از مرگ پدر ترسيد و موجب شناسايى حضرت يحيى شد. آن حضرت پس از دستگيرى، زندانى شد. مدتى را در زندان سپرى كرد و سرانجام از زندان فرار نمود.()

به نظر مى رسد كه يحيى دراين حركت، غافلگير شده و فرصت كافى براى بسيج نيرو و جمع آورى و توجيه شيعيان خراسان، پيدا نكرده بود. لذا، پس از زندان ظاهراً از قصد قيام منصرف شد، همراه تعداد هفتاد نفر از پيروانش به سوى بيهق رهسپار گرديد و در مسيرش با عمرو بن زراره، حاكم نيشابور، كه با ده هزار نفر براى جنگ با او بسيج شده بودند، مواجه شد. يحيى در اين جنگ با كشتن فرمانده سپاه نيشابور و وارد كردن تلفات زياد، آنان را شكست داد و به سوى هرات بازگشت.

شكست لشكر عمرو و كشته شدن وى به خوبى نشانگر محبوبيت يحيى در ميان مردم و عدم آمادگى آنها براى جنگ بر ضد يحيى مى باشد. او مدتى در هرات به سر برد و پس از آن، به سوى جوزجان رهسپار شد. اهالى اين شهر و اطراف آن و گروهى از مردم طالقان، فارياب و بلخ به او ملحق شدند. ابوالفرج اصفهانى به جريان جالبى اشاره نموده كه نشانگر نهايت اخلاص و تشيّع مردم خراسان است: «هنگامى كه يحيى آزاد شد و زنجيرش را باز كرد جمعى از متموّلين شيعه نزد آهنگرى كه بند از پاى حضرت گشوده بود، رفتند و درخواست كردند تا زنجير وى را به آنان بفروشد و در قيمت آن به رقابت پرداختند; مرتّب مبلغ بر قيمت آن مى افزودند تا اينكه آن را به بيست هزار درهم رساندند. آهنگر ترسيد كه مبادا اين خبر شايع شود و مقامات حكومتى آن را از وى بگيرند. لذا، به آنان گفت: قيمت را به طور جمعى و سهامى بپردازند. آنان راضى شدند و آن را پرداختند. آهنگر زنجير را ريز ريز نمود و در ميانشان تقسيم كرد. خريداران بدان تبرك جسته و از آن به عنوان نگين انگشتر استفاده نمودند.»()

سرانجام مسلم بن احوز هلالى مأمور سركوب حضرت يحيى شد. در ناحيه جوزجان با حضرت درگير شد. تعداد ياران يحيى با لشكر مسلم قابل مقايسه نبود. آنان تا آخرين نفر مقاومت كردند و سرانجام آن را حضرت شربت شهادت نوشيد.()

جسد مطهّر آن حضرت مدتها بر شاخه درختى در يكى از چهار راههاى جوزجان آويزان بود. شيعيان از ترس و وحشت عمّال اموى، كه به شدّت مراقب اوضاع و دستگيرى شيعيان بودند، نتوانستند آن را پايين بياورند تا اينكه پس از قيام سراسرى مردم خراسان و براندازى رژيم اموى موفق شدند آن را با عزّت و احترام كفن و دفن كنند بر آن نماز گزارند.()

شهادت يحيى در توجه مردم خراسان به اهل بيت(عليهم السلام) و تشديد مخالفت آنان نسبت به رژيم نژادپرست و غاصب اموى تأثير محسوسى گذاشت. آنان هنوز عزادار زيدبن على(عليهما السلام)، پدر يحيى، بودند كه در سوگ يحيى نشستند. عواطف آنان نسبت به علويان فزونى يافت و تنفّرشان از نظام موجود مضاعف شد. در نتيجه، آنان را براى انتقام خون يحيى و اعاده حقوق بنى هاشم و اضمحلال امويان مهيّا ساخت. عكس العمل مردم پس از شهادت آن بزرگوار شاهد اين واقعيت است. مسعودى در اين باره مى نويسد:

« به محض اينكه از شدت اختناق و ارهاب حاكم اموى كاسته شده و مردم خراسان احساس امنيت نمودند، به مدت هفت روز در مناطق دور و نزديك براى يحيى بن زيد عزادارى كردند و در آن سال هر فرزندى كه به دنيا آمد به علت اندوه و دردى كه از اين حادثه بر مردم خراسان وارد شده بود، اسمش را يحيى يا زيد گذاشتند.»()

اصفهانى مى گويد: «مردم خراسان به سبب شهادت يحيى، جامه هاى سياه پوشيدند وازآن پس شعارشان شد». ابن اعثم اضافه مى كند: «تمام شهرهاى خراسان سياه پوش شد و در عزاى زيد بن على و يحيى بن زيد عزادارى و گريه مى نمودند و شهادت آنها را يادآور مى شدند.»()

اين گزارشها خراسان را آماده يك حركت اعتراض آميز عمومى و انقلاب سراسرى نشان مى دهد. ناگفته پيداست كه خراسانيان تشيّع را با يحيى و زيد مترادف مى شمردند و عبارت از متابعت آنان مى دانستند. عشق خود را نيز به پيامبر و خاندان بزرگ وى(عليهم السلام) با سوز و گداز و سوگوارى مصايب آن دودمان و تبعيت از حضرت يحيى نشان مى دادند ولى تشيّع مانند امروز مشخصات كلامى و فقهى جامع و مانع خود را مانند ساير مذاهب باز نيافته بود.

به دليل تشيّع مردم خراسان و آمادگى آنان براى براندازى حكومت امويان و انتقام خون يحيى بود كه رهبر و مؤسس سلسله عباسيان داعيان خود را به سوى خراسان فرستاد و تأكيد نمود كه خراسان مناسبترين نقطه جهان اسلام براى انقلاب رهايى بخش و قيام موفق براى اسقاط دولت شام است. وقايع بعدى صحّت اين ادّعا و دقت وى را به اثبات رساند.

همان گونه كه اشاره شد، شيعيان پس از آب شدن يخهاى استبداد و خفقان اموى، جسد مطهّر حضرت يحيى را تدفين نمودند و برآن نماز گزاردند. روستاى محل دفن وى، كه در گذشته به نام «قراغو»() يا «بغوى»() معروف بود، پس از شهادت و دفن آن امام در آن محل، به نام امام خود معروف شد كه در شرق شهر سرپل، در بين بلخ و ميمنه واقع شده است.

بر روى سنگى، كه در سالهاى بعد بر مزار آن حضرت نصب شده و اكنون موجود و داراى افتادگى فراوانى است، چنين نوشته شده: «بسم اللهّ الرّحمن الرّحيم هذا قبر السيد يحيى بن زيد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب رضوان اللهّ عليه قتل بادغوى فى يوم الجمعه فى شهر شعبان المعظم، سنة خمس و عشرين و مائة قتله مسلم بن احوز فى ولاية نصربن سيار فى ايّام وليد بن يزيد لعنهم اللهّ ممّا جرى على يد ابى حمزه احمد بن محمّد غفر اللهّ و لوالديه... ممّا امر ببناء هذه القبة الشيخ الجليل ابوعبداللهّ محمّد بن شادان الفارسى (القاوسى؟) حشره اللهّ مع محمّد و اهل بيته... ممّا عمل التّرمذى غفراللهّ له و لوالديه برحمتك يا ارحم الراحمين... الامير ابى بكر و الامير محمّد بن احمد و احشرهم مع محمّد المصطفى... محمّد بن شادان الفارسى ابتغاء ثواب اللهّ و تقرّبا الى رسول اللهّ و... لاهل بيته الطّيبين.»()


  • پي‌نوشتها

    1ـ هاشم معروف الحسينى، تصوّف و تشيّع، ترجمه سيدمحمد صادق عارف، مشهد، آستان قدس، 1369، ص 54 و 55 / محمد حسين كاشف الغطاء، اصل الشيّعه و اصولها، نجف، بى نا، 1355 ق، ص 68

    2ـ محمد حسين مظفّر، تاريخ شيعه، ترجمه سيدمحمد باقرحجّتى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ص 41 و 42

    3ـ سيد شرف الدّين عاملى، مذهب و رهبر ما، ترجمه مصطفى زمانى، تهران، خزر، ص 494 و 495

    4ـ عبدالحى حبيبى، تاريخ مختصر افغانستان، ج 1، كابل، انجمن ادب و تاريخ افغانستان، ص 98

    5ـ منهاج السّراج جوزجانى، طبقات ناصرى، تصحيح عبدالحى حبيبى، تهران، دنياى كتاب، ص 319 و 320/ عبدالحى حبيبى، پيشين

    6ـ على اكبر تشييد، هديه اسماعيل يا قيام السّادات، تهران،بنگاه مجله تاريخى اسلام، 1331، ص 6

    7ـ رسول جعفريان، تاريخ تشيّع در ايران، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1371، ص 117

    8ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، بيروت، داراحياء التّراث العربى، 1387 ق، ج 2، ص 202

    9ـ محمد بن جرير الطبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 6،بيروت، دارالتّراث، 1387، ص 146

    10ـ محمّد بن سعد، طبقات الكبرى، ج 5، بيروت، دارالكتب العلميه ، ص 71

    11ـ عبدالحى حبيبى، تاريخ افغانستان بعد از اسلام، تهران،دنياى كتاب، 1363، ص 239 و 240

    12ـ رسول جعفريان، پيشين، ص 49 و 50 و تاريخ سياسى اسلام، ج 2، ص 384 به بعد / عبدالحى حبيبى، پيشين، ص 238

    13ـ ميرخواند هروى، روضة الصّفا، ج 4، تهران، كتابفروشى مركزى، بى تا، ص 99

    14ـ معين الدّين اسفزارى، روضات الجنات فى اوصاف مدينه هرات، به سعى محمد كاظم امام، تهران، دانشگاه تهران، بى تا، ص 355 ـ 356

    15ـ مقدّسى، احسن التّقاسيم فى معرفة الاقاليم، لندن، 1906، ص 305

    16 و17ـ ذكريا قزوينى، آثارالبلاد و اخبار العباد، بيروت، دار بيروت للطباعة و النشر، بى تا، ص 202

    18ـ ابن اثير، الكامل، ج 2، بيروت، دارصادر، ص 478

    19ـ حسين على يزدانى، تاريخ هزارها، بى جا، بى نا، 1368، ص 39

    20ـ طبرى، پيشين، ج 4، ص 557

    21ـ عبدالحى حبيبى، پيشين، ص 128

    22ـ كامل شيبى، الصّلة بين التشيّع و التصوّف، مصر، دارالمعارف، ص 96

    23ـ مسعودى، مروج الذهب، ج 3، بيروت، دارلكتب العلميه، 1406 ق، ص 250

    24ـ ابنواضح يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، بيروت، دارصادر، ص 326

    25ـ رسول جعفريان، پيشين، ص 138

    26ـ ابن اثير، پيشين، ج 5، ص 271

    27ـ ابن واضح يعقوبى، پيشين، ص 262

    28ـ ابوالفرج الاصبهانى، الاغانى،، ص 105

    29 و30ـ ابن اعثم، الفتوح، ج 4، بيروت، دارالكتب العلميه، 1406 ق، ص 325 ـ 326، ص 348

    31ـ مسعودى، پيشين، ج 3، ص 213

    32ـ ابوالفرج الاصبهانى، پيشين، ص 108

    33ـ عبدالحى حبيبى، پيشين، ص 186

    34ـ حسين على يزدانى، پيشين، ص 40

    35ـ عبدالحى حبيبى، پيشين، ص 187

سال انتشار: 
5
شماره مجله: 
18
شماره صفحه: 
62