اخلاق و عرفان اسلامى

اخلاق و عرفان اسلامى

استاد محمد تقى مصباح

اشاره

در پنجمين بخش از سلسله دروس اخلاقى در تبيين وصاياى امام صادق(ع) به عبدالله بن جندب، در شماره گذشته، نكاتى درباره تأثيرات گفتارى يا رفتارى انسان ها بر همديگر، ضرورت توجه به سطح مخاطب در گفتار، «اسرار» يا گفتار بيرون از حدّ تحمل و توافق گفتار با كردار; شرط اصلى تأثير گفتار سخن به ميان آمد. اكنون در ششمين بخش از اين سلسله دروس، ادامه اين مباحث را به سالكان طريق معرفت تقديم مى داريم:

«يابنَ جُندَب، اِنَّما المُؤمِنونَ الذّينَ يَخافونَ اللّهَ و يُشْفِقُونْ اَن يُسلَبوا ما اُعطوا مِن الهُدى فَاذا ذَكرُوا اللّهَ وَ نَعمائَه وَجلوا و اَشفقوا و اذا تُليت عليهم اياتُه زادتهُم ايماناً مِمّا اَظهره مِن نَفاذِ قُدرتِه وَ على ربِّهم يَتوكَّلونَ.»1

اين فقره از روايت در مقام توضيح ايمان حقيقى است كه ايمان حقيقى چه آثارى در انسان دارد و مى توان مؤمن حقيقى را با اين آثار شناخت. براى معرفى ايمان واقعى و آثارش، معرفى مؤمن حقيقى و مراتب و درجات ايمان، آيات و روايات بسيارى وارد شده است. دست كم، يكى از دلايل ذكر اين مطالب آن است كه بعضى افراد كه فكر سطحى دارند، تصور مى كنند كه انسان يا كافر است يا مؤمن و اگر كافر و منكر خدا و قيامت نبود مؤمن است. مؤمن هم كه شد، با ديگر مؤمنان فرقى ندارد و همه آثار ايمان بر او مترتّب است، در صورتى كه چنين نيست.

از روايات و بحث هاى تاريخى چنين بر مى آيد كه اين جور كج انديشى ها از صدر اسلام وجود داشته است. ما يك «اسلام ظاهرى» داريم، در مقابل «كفر ظاهرى» كه مربوط است به زندگى دنيا و احكامى كه در اين وصيت، اسلام بر آن مترتّب مى شود. ممكن است كسى در ظاهر، مسلمان باشد، تمام احكام اسلام هم براى او ثابت باشد، اما در آخرت، هيچ بهره اى از ثواب آخرت نداشته باشد و تا ابد در اسفل السافلين جهنّم بسوزد; يعنى: منافق باشد و در ظاهر، اظهار اسلام كند. احكام اسلام براى چنين شخصى ثابت است: ريختن خونش حرام است ـ تا وقتى ضرورى دين را انكار نكرده اند ـ تصرف در اموالش جايز نيست، با مسلمانان مى تواند ازدواج كند، از پدر و مادر مسلمانش ارث مى برد و... ولى اين احكام ظاهرى براى اين دنياست.

در صدر اسلام، گروهى از افراد در ظاهر، مسلمان بودند، به مسجد مى آمدند، نماز مى خواندند، حتى گاهى در صف اول هم مى ايستادند. اين ها به احكام ظاهرى اسلام عمل مى كردند، ولى مسلمان واقعى نبودند. آيات بسيارى از قرآن ناظر به اين هاست. اين ها منافقان هستند، علايمشان هم ذكر شده است. «منافق» به يك معنا، اين جور افراد را شامل مى شود. كه در عين حال، احكام ظاهرى اسلام در موردشان اجرا مى شود. ملاك اين اسلام گفتن شهادتين است; يعنى: همين كه كسى شهادتين را بر زبان جارى كرد جزو مسلمانان به حساب مى آيد. البته شهادتين يعنى شهادت به وحدانيت خدا و رسالت پيغمبر: كه هر چه را او به عنوان رسالت از طرف خداوند آورده قبول داشته باشيم. بنابراين، اگر بدانيم چيزى را مسلّماً پيغمبر(ص) فرموده است از ضروريات اسلام به شمار مى رود. حال اگر كسى گفت كه آن ها را قبول ندارم، با پذيرش رسالت تناقض پيدا مى كند. چه طور مى توان گفت: رسالت پيغمبر(ص) را قبول دارم اما آنچه را او از طرف خدا آورده است نمى پذيريم؟ اين تناقض است. لذا، انكار ضروريات دين موجب كفر مى گردد و اين همان «كفر ظاهرى» است. بعضى از فقها مثل حضرت امام; تصريح مى كنند كه انكارى ضرورى دين به انكار رسالت باز مى گردد; يعنى: چيزى را كه شخص خودش مى داند پيامبر(ص) به عنوان رسالت آورده قابل انكار نيست; مثل نماز خواندن. هر مؤمن و كافرى مى داند كه آنچه را پيغمبر(ص) آورده قطعاً جزو رسالتش بوده است. لذا، اگر بگويد آن را قبول ندارم اين تناقض است. اين ها مربوط به اسلام ظاهرى است; يعنى: با گفتن شهادتين، احكام اسلام براى چنين شخصى ثابت مى شود، مگر اين كه نقضش ثابت شود; مثلاً، بگويد كه «نه، اشتباه كردم» يا يكى از ضروريات دين را ـ كه انكارش به انكار رسالت بازگشت مى كند ـ انكار كند. اين ها هيچ ربطى به واقعيت زندگى آخرت و ثواب و عقاب اخروى ندارد. حكم ظاهرى است، ملاكش هم همين مسائل دنيايى است. بنابراين، اگر شرط طهارت، اسلام باشد او طاهر است، ازدواج با او جايز است، ذبيحه اش حلال مى شود و...

در مقابل، «كفر ظاهرى» يعنى اين كه كسى با زبان، شهادتين را نگويد يا صدق يكى از ضروريات دين را انكار كند. اما اگر به واقع حساب كنيم، آنچه را موجب سعادت آخرت مى شود معمولاً با واژه «ايمان» معرفى مى كنند. خداوند مى فرمايد: «قَالتِ الاَعرابُ امَنّا قُل لم تُؤمنوا و لكن قولو اَسلمنا و لَمّا يَدخلِ الايمانُ في قلوبكم.» (حجرات: 14) «اسلام» همين لفظ و اظهار اعمال ظاهرى است، اما «ايمان» مربوط به قلب است; «لَمّا يَدخلِ الايمانُ في قلوبكم.» اگر كسى به حقايق اسلام، توحيد، نبوّت، معاد و ماندن آن باور داشت بخشى از آثار اين اعتقاد مربوط به درون است. ممكن نيست كسى به چيزى باور داشته باشد اما اين باور هيچ اثرى در بيرون نداشته باشد. اگر انسان چيزى را باور كرد دست كم، بعضى از لوازمش در او ظاهر مى شود. در اين جا، پاى واقعيت و باطن در كار است. البته ممكن است كسى واقعاً مؤمن باشد اما تا آخر عمر، ايمانش را ظاهر نكند; تقيّه كند; مثل مؤمن آل فرعون يا حضرت ابوطالب(ع) كه ايمانشان را اظهار نمى كردند. در روايات آمده است كه حضرت ابوطالب(ع) حكم مؤمن آل فرعون را داشته و اين باعث اشتباه امر بر مسلمانان مى شده و تا امروز هم بيش تر مسلمانان ـ يعنى: اهل تسنّن ـ معتقدند كه حضرت ابوطالب(ع) ايمان نياورد، در صورتى كه به اعتقاد شيعه، ايشان از همان اول كه پيغمبر(ص) مبعوث شدند، ايمان داشت، ولى كتمان مى كرد تا بتواند در مقابل كفار از آن حضرت حمايت كند.

در قرآن، هم نمونه روشن اين مسأله مؤمن آل فرعون است كه تصريح مى كند: «يَكتُم ايمانَه» (غافر: 28) يا در جاى ديگر مى فرمايد: «اِلاّ مَن اُكره و قلبُه مطمئنٌ بِالايمانِ.» (نحل: 106) ممكن است كسى وادار به اظهار كفر شود; تهديدش كنند كه اگر مثلاً ـ العياذ باللّه ـ سبّ پيامبر اكرم يا ائمّه اطهار: نكنى تو را مى كشيم يا او را تهديد كنند كه اگر به كعبه معظّمه توهين نكنى خونت را مى ريزيم. او هم مجبور باشد براى حفظ جانش، در ظاهر، تبرّى كند، ولى در باطن، چنين اعتقادى نداشته باشد; «اِلاّ اَن تَتَّقوا مِنهم تُقاة.» (آل عمران: 28) تقيّه در چنين جاهايى واجب است; مثلاً، براى حفظ جان. اين كار به ايمان ضرر نمى زند. لذا، ممكن است كسى عمرى را با تقيّه بگذراند و مردم نفهميده باشند كه او ايمان دارد. پس ايمان سر و كارش با قلب و باطن انسان است، كارى به ظاهر ندارد.

حتى مى توان فرض كرد كه مؤمنى باشد كه توان خواندن دو ركعت نماز را هم نداشته باشد، چنين شخصى نمازش را بايد در قلبش بخواند. البته اين فرض بعيدى است، اما در زمان هاى گذشته كه غلام هاى زرخريد بودند و كاملاً زير نظر مولايشان قرار داشتند، چنين حالاتى پيش مى آمد.

در اين باره كه ايمان با چه چيزى ثابت مى شود و با چه از بين مى رود، از صدر اسلام بحث و گفت و گو بوده است. برخى مى گفتند: ممكن است انسان ايمان بياورد و هيچ عملى انجام ندهد، همه گناهان را هم مرتكب شود، ولى چون ايمان آورده است به بهشت برود. اين ها به «مُرحبه» معروفند. در مقابل، برخى معتقد بودند اگر مؤمنى مرتكب كبيره اى شود «كاهل» مى گردد. اين اعتقادى است كه به خوارج نسبت مى دهند. آن ها مى گفتند كه ايمان همان عمل به دستورات و ترك گناهان كبيره است. اگر كسى مرتكب گناهان كبيره شد ايمان ندارد; يعنى: كافر شده است. به همين دليل، خوارج خون طرفداران اميرالمؤمنين(ع) را حلال مى دانستند و به نواميسشان تجاوز مى كردند و آن همه فجايع را مرتكب شدند. حرفشان اين بود كه مى گفتند اين ها كافر شده اند. حتى در مورد شخص حضرت اميرالمؤمنين(ع) هم چنين اظهار مى كردند كه چون ايشان حكميّت را پذيرفته ـ و اين كفر است و شرك ـ پس از اسلام خارج شده است. اين نوعى برداشت انحرافى از ايمان بود.

اما به نظر ائمّه اهل بيت:، هيچ كدام از اين ها درست نيست. آنان نه نظر مرحبه را قبول داشتند نه نظر خوارج را. چنين نيست كه به صرف ايمان قلبى، انسان به بهشت برود، اگرچه هر گناهى را خواست انجام دهد: «فَمن يَعمل مِثقالَ ذرّة خيراً يَرهُ.» (زلزال: 7) اين جور نيست كه زندگى انسان مثلاً، با يك ايمان لحظه اى تمام شود و مجاز باشد هر گناهى را مرتكب شود و اصل ايمانش محفوظ باشد. بله، اگر كسى ايمانش را تا آخرين لحظه حيات حفظ كرد در عالم آخرت، پس از اين كه در عرصات قيامت به اندازه گناهانش عذاب شد، اگر لياقت شفاعت را داشت، در بعضى از مراحل، مشمول شفاعت قرار مى گيرد و به بهشت مى رود.

ايمان اين هنر را دارد كه اگر شخص توانست آن را تا آخرين لحظه حفظ كند، او را نجات مى دهد. اما هيچ كس نمى تواند چنين اطمينانى داشته باشد; چون ارتكاب گناهان موجب مى شود كه ايمان ضعيف شود و به تدريج، از بين برود و انسان باطناً كافر گردد. نمونه اين افراد در زمان ما كم نيست. اگر دقت كنيد، مى توانيد آن ها را شناسايى كنيد. در گذشته هم بوده اند و تا آخر هم خواهند بود; اين سنّت الهى است: «ثُمّ كانَ عاقبةُ الّذينَ اَساؤوا السُّوئ اَن كَذّبوا بِاياتِ اللّهِ.» (روم: 10) كسانى كه گستاخانه مرتكب گناه مى شوند و باكشان نيست و كه چرا گناه كرده اند، آبروى مؤمنى را ريخته اند، به دليل هواى نفس يا شهرت طلبى حرفى زده اند يا كار خلاف ديگرى كرده اند، به كفر كشيده مى شوند تا آن جا كه «اَن كَذّبوا بِاياتِ اللّهِ» (آيات الهى را تكذيب مى كنند.) پس اين جور نيست كه گناهان هيچ تأثيرى در سعادت و شقاوت انسان نداشته باشد. اين طور هم نيست كه وقتى انسان مرتكب كبيره اى شد فوراً از ايمان خارج گردد و كافر شود. آن گونه هم نيست كه خوارج مى گفتند كه اگر مؤمن حتى مرتكب گناه كبيره هم بشود خدا به او مهلت مى دهد تا توبه كند يا حتى اگر موفق بر توبه نشد به اندازه همان گناهش، در عالم برزخ عذاب مى شود، بلكه اگر ايمانش محفوظ باشد در نهايت، در قيامت نجات پيدا مى كند.

پس اولاً، اسلام ظاهرى و ايمان دو مقوله متفاوت هستند. ثانياً، اسلام ظاهرى ملاك احكام ظاهرى اجتماعى است. اما گاهى بعضى از مبتديان، كه در مسائل فقهى مطالعه مى كنند، امر برايشان مشتبه مى شود و چنين مسائلى مطرح مى كنند. وقتى مى گوييم اقرار به شهادتين موجب اسلام مى شود، اگر كسى به معاد اقرار نكرد و آن را قبول نداشت، در باطن، مؤمن است يا كافر؟ بعضى تصور كرده اند كه اقرار به شهادتين موجب اسلام مى شود و اسلام موجب نجات است، حتى اگر كسى ايمان به آخرت نداشته باشد. اين تصورات از نقص معرفت نسبت به مسائل و معارف اسلامى است.

گفته شد كه شهادت به رسالت معنايش شهادت به رسالت و لوازم آن است; يعنى: هرچه پيغمبر(ص) از طرف خدا گفته حتماً قبول است و به طور قطع، يكى از چيزهايى كه هر كس مسلمان بايد به آن متعهد شود و حتى مسلمانان صدر اسلام هم مى دانستد، اعتقاد به معاد است كه در سوره هاى اول قرآن نيز درباره آن سخن به ميان آمده است. چه طور ممكن است كسى بگويد من مسلمانم و رسالت پيامبر(ص) را قبول دارم، اما نداند كه ادعاى ايشان آن است كه معادى در كار است و اين جزو رسالت آن حضرت مى باشد؟ اسلام ظاهرى موجب جارى شدن احكام ظاهرى بر مسلمانان مى شود. لذا، همان گونه كه ذكر شد، ممكن است كسى تا آخر عمر جزو مسلمان ها باشد، مردم هم تصور كنند كه آدم خوبى است، ولى در واقع، ذرّه اى ايمان در دلش نباشد; «لَمّا يَدخلِ الايمانُ في قلوبكم.» اين همان «اسلام ظاهرى» است.

البته اسلام مراتب ديگرى هم دارد كه حتى انبيا: از خدا مى خواستند به آن نايل شوند. حضرت ابراهيم و حضرت اسماعيل8 وقتى كعبه را بنا مى كردند دعاهاشان اين بود: «رَبّنا وَ اجعلنا مُسلمَينِ لَكَ» (بقره: 128); خدايا، ما را مسلمان قرار بده. اين نشان دهنده مراتب ديگرى از اسلام است; تسليم بودن مطلق در برابر خدا. در اين جا، بحث ما در اين نيست كه از حيث ظاهر، چه كسى را بايد مسلمان حساب كنيم و احكام ظاهرى اسلام را برايش ثابت نماييم. اين مسأله مربوط فقهاست كه چه حقوقى در اجتماع براى اين افراد ثابت مى شود يا از آن ها سلب مى گردد و يا آن ها كه مرتد مى شوند بازگشت اين عقيده شان به انكار رسالت است. همچنين بايد توجه داشته باشيم كه گرايش مرحبه هم صحيح نيست كه ايمان را مطلقاً موجب نجات مى دانستند و مى گفتند كسى كه مؤمن بميرد، هيچ عذابى نخواهد شد. نه، اين جور نيست; ممكن است كسى مؤمن هم از دنيا برود ـ يعنى: ايمان واقعى داشته باشد ـ اما به دليل گناهان زيادى كه مرتكب شده شب اول قبر بر او سخت بگذرد يا جانش به سختى گرفته شود.

روايات متعددى در اين باره وجود دارد كه مؤمن وقتى از دنيا مى رود، اگر از گناهانش توبه نكرده باشد و گناهانش بخشيده نشده باشد، ملك الموت جانش را سخت مى گيرد. اين سختى موجب مى گردد گناهانش پاك شود. اگر پاك شد، در برزخ راحت است. اما اگر گناهانش بيش از آن بود كه با سختى جان دادن پاك شود، شب اول قبر بر او سخت مى گذرد. در روايات، براى اين شب، عذاب هايى ذكر شده است. اگر در اين مرحله، پاك شد، چه بهتر، وگرنه اين عذاب ها ادامه دارد تا زمانى كه جانش پاك شود. اگر مؤمنى در طول عالم برزخ، همه عذاب ها را كشيد و باز هم گناهانش پاك نشده بود، در عرصات قيامت و در محشر، آن قدر تشنگى، شرمندگى گرفتارى، وحشت و اضطراب خواهد داشت تا پاك شود. در تمام اين مراحل، هر كس به حسب لياقت خود و اعمال خوبى كه انجام داده، ممكن است مشمول شفاعت واقع شود; موقع جان دادن، شب اول قبر، در عالم برزخ و بالاخره، در قيامت.2

در روايتى آمده است كه ائمّه اطهار: به شيعيانشان مى فرمودند: «آنچه را ما براى شما ضمانت مى كنيم، شفاعت قيامت است; براى عالم برزخ خود فكرى بكنيد.» يعنى: اين طور نيست كه هر كس مؤمن و شيعه باشد، حتماً در عالم برزخ سالم باشد. ممكن است در عالم برزخ سال ها عذاب بكشد. چند سال، خدا مى داند! شايد هزاران سال، شايد هم ميليون ها سال. پناه بر خدا! به هر حال، شفاعت، بى حساب نيست. اين جور نيست كه وقتى مى گويند فلان افراد مشمول شفاعت واقع مى شوند از همان اول، كه از دنيا مى روند، مورد شفاعت قرار گيرند. شفاعت مراحلى دارد و افراد ممكن است در جاهاى گوناگونى مشمول شفاعت واقع شوند. اما آن شفاعت كارساز، مخصوص روز قيامت است; وقتى كه حساب ها به كلى تصفيه مى شود. اگر كسى در آن جا حسابش پاك نشد تا ابد در جهنّم خواهد سوخت. به همين دليل، در روايات، تصريح شده است كه جوانان خودتان از افكار مرحبه بركنار بداريد. آن ها با پخش افكارشان، جوانان را تحريك مى كردند و به ارتكاب گناه وامى داشتند; مى گفتند: نگران نباشيد، هر كس ايمان داشته باشد، بهشتى مى شود. لذا، مى فرمودند: مواظب باشيد اين افكار انحرافى بر افكار جوانان شما اثر نگذارد: «عَلّموا صبيانكم ما ينفعهم اللهُ به لايَغلب عليهم المرجئةُ بِرأيها.»3

چنين برداشتى از اسلام بسيار خطرناك است; چون وقتى انسان فكر كند كه هر كارى انجام دهد آمرزيده مى شود، از هيچ جنايتى خوددارى نخواهد كرد. پس اين همه دستورات پيغمبر(ص) و انذارها و تعاليم براى چه بوده است؟ در مقابل، يك عقيده تفريطى بر آن بود كه اگر كسى مرتكب كبيره اى شد، كافر است و ديگر فرقى نمى كند كه يك گناه مرتكب شود يا صد گناه. اما اين گونه نيست كه كسى با يك گناه كافر شود. البته هر كس به اندازه گناهش ممكن است عذاب شود ـ اگر توبه نكند ـ.

اما گذشته از اين، در داشتن ايمان واقعى هم همه در يك سطح نيستند. مراتب ايمان از زمين تا آسمان است. در روايات ما، اين مسأله تكيه شده كه ايمان درجاتى دارد. بعضى از روايات براى آن ده مرتبه و بعضى از آن ها هفت مرتبه ذكر كرده اند. اما بر حسب نظرهاى گوناگون، اگر با يك نظر دقيق نگاه كنيم، مى توانيم بگوييم مراتب ايمان تا بى نهايت ادامه دارد. آن قدر اختلاف در مراتب ايمان افراد وجود دارد كه شايد دو نفر هم كاملاً شبيه يكديگر نباشند.

ما بايد سعى كنيم كه ايمان واقعى داشته باشيم و تنها به اسلام ظاهرى اكتفا نكنيم، دلمان خوش نباشد كه جزو مسلمان ها هستيم، از پدر و مادرمان مى توانيم ارث ببريم، ذبيحه مان حلال است يا بدنمان پاك است. اين ها دلخوش كننده نيست، احكام ظاهرى اين دنياست. بايد بدانيم در باطن، چه قدر ايمان داريم و به مراتب اوليه ايمان اكتفا نكنيم. آن قدر مراتب عالى براى ايمان وجود دارد كه انسان به هر مرتبه اى كه برسد، وقتى به مرتبه پايين نگاه كند، مى فهمد چه قدر ترقّى كرده و يا اگر ـ خداى ناكرده ـ تنزّل كند، مى بيند سرمايه عظيمى از دست داده است. البته اين تحوّل ها براى همه پيش مى آيد. ما در طول عمرمان ممكن است گاهى ايمانمان تقويت شود و ممكن است به عكس، گاهى خود را بيازماييم و ببينيم ايمانمان كم تر شده است. هر قدر ايمان قوى تر باشد تأثيرش در عمل بيش تر است. گاهى هم آثار ايمان به سادگى قابل شناختن نيست.

برخى از آيات قرآن در مقام معرفى ايمان واقعى به مردم است و آن ها را ترغيب مى كند كه آن ايمان را به دست آورند و سعى كنند ايمانشان كامل تر شود و به مراتب نازل ايمان اكتفا نكنند. يكى از اين آيات آيه دوم سوره انفال است: «اِنَّما المُؤمنونَ الّذين اذا ذُكرَ اللّهُ وَجلت قلوبُهم.» اولين نشانه مؤمن واقعى آن است كه وقتى ياد خدا مى شود يا خودش به ياد خدا مى افتد، دلش مى لرزد. ما هم مى توانيم خودمان را بيازماييم تا بدانيم كه چه قدر اين نشانه در ما وجود دارد. گاهى ما به صورت تعبّدى مى خواهيم بگوييم قرآن اين مطلب را فرموده است، ولى گاهى مى خواهيم قدرى اين مطلب تبيين شود و سرّش را بفهميم كه چه ارتباطى بين ايمان و اين حالت قلبى وجود دارد. جاى ايمان واقعى قلب است.

«قلب» در اصطلاح قرآن، هم مركز معرفت انسان است و هم مركز احساسات و عواطف; جاى يقين، ايمان، محبت، بغض، كينه، ترس، اميد و... قلب است. حال حقيقت قلب چيست كه اين اوصاف برايش ذكر مى شود خودش بحث مفصّلى است. بنابراين، «قلب» در اصطلاح قرآن، همان است كه اين آثار را دارد. به تعبير علمى، جاى معارف، احساسات و عواطف در قلب است. اگر در چنين ظرفى ايمان وجود داشته باشد بايد آن احساس، كه لازمه اش ايمان است، به موقع پديد بيايد. شما اگر كسى را دوست مى داريد جاى محبت او قلب شماست. اگر واقعاً انسان كسى را دوست داشته باشد و اتفاقاً يادش بيايد و يا كسى نامش را بياورد، تغيير حالى در او پيدا مى شود. به عنوان مثال، وقتى اسم امام زمان(ع) را مى شنود، احساس مى كند به همان اندازه اى كه نسبت به ايشان معرفت و علاقه دارد دلش تكان مى خورد; تغيير حالى در او پيدا مى شود. هر قدر انسان معرفتش بيش تر باشد، محبتش بيش تر باشد، تغيير حال بيش تر در او ظاهر مى شود. كسانى كه خدا را به عنوان يك عظمت بى نهايت مى شناسند اين معرفت در دلشان وجود دارد. اين ها لوازم ايمان و خداشناسى است.

آيا ممكن است كسى خدا را قبول داشته باشد، اما عظمت، كمال و صفاتش را قبول نداشته باشد؟ وقتى انسان غافل است، هيچ توجهى ندارد. ما به محض آن كه به ياد چنين كسى مى افتد بايد تأثيرى در دلش ايجاد شود. اين همان است كه در آيات كريمه قرآن با تعبيراتى از قبيل خشيت، خوف، وَجَلْ و مانند اين ها از آن ياد شده. همه اين ها معناى واحدى دارد و يا لوازم و توابع يك حقيقت است; مثلاً، در آيات بسيارى، مى فرمايد: هدايت يا انذار پيغمبر(ص) يا قرآن فقط شامل كسانى مى شود كه خشيت داشته باشند: «اِنّمّا تُنذرُ الَّذينَ يَخشونَ رَبَّهم بِالغيبَ.» (فاطر: 18) آن ها با آن كه خدا را نمى بينند، نسبت به او خشيت دارند و تا آن خشيت نباشد، انسان از هدايت قرآن استفاده نمى كند. لذا، به پيغمبر(ص) مى فرمايد: تو تنها كسانى را بيم مى دهى و در آن ها اثر مى گذارى كه اين حالت خشيت در آن ها باشد. در آيه ديگرى مى فرمايد: «وَ هُم مِن خشيةِ رَبّهم مُشفقونَ» (انبياء: 28) و يا «يَخافونَ رَبَّهم.» (نمل: 50) اما در آيه مورد بحث مى فرمايد: «اَلّذين اِذا ذُكر اللّهُ وَجلت قلوبُهم.» «وَجَل» حالت لرزش و تكان است. اگر چنين حالتى نباشد، انسان چه به ياد خدا باشد، چه نباشد برايش فرقى نمى كند. بنابراين، نمى شود گفت ايمان واقعى به خدا دارد. پس اولين اثر ايمان اين است تغيير حالى در درون انسان پيدا شود تا به خدا توجه پيدا كند.

سپس مى فرمايد: «َاِذا تُليتْ عَليهم اياتُه زَادتهُم اِيماناً.» نشانه ديگر ايمان واقعى آن است كه ساكن و جامد نيست; به اصطلاح، پويا و متحرك است، رشد يابنده است. وقتى آيات الهى براى چنين كسى خوانده مى شود، ايمان دارد، بر ايمانش هم افزوده مى شود. چنين كسى كه مرتبه اى از ايمان را دارد، خداى متعال از لطف خودش، براى هدايت او وسيله اى فرستاده است. قرآن پيام الهى است، براى اين كه هدايت ما بيش تر شود، به او بيش تر نزديك شويم. براى مثال، اگر نامه اى از دوستتان دريافت كنيد، بر شوقتان افزوده مى شود، در حالى كه پيش از آن حالتان طبيعى بود. قرآن نامه خداست براى بندگانش. چه طور ممكن است كسى به خدا ايمان داشته باشد، اما وقتى نامه خدا را برايش مى خوانند تغيير حال پيدا نكند. اگر اين طور باشد ايمانش ضعيف است. ايمانى زنده است كه وقتى آيات قرآن تلاوت مى شود، انسان به آن ها توجه پيدا كند، بر ايمانش افزوده شود و آثارش بيش تر گردد.

نشانه سومى كه در قلب انسان مؤمن ظاهر مى شود اين است كه «عَلى رَبِّهم يَتوكّلونَ.» وقتى ايمان انسان اضافه شد و خدا را شناخت به اين عنوان كه كليد همه كارها به دست اوست، سر سلسله اسباب و علل به يد قدرت اوست، او بر همه چيز احاطه دارد و همه چيز به اذن او تأثير مى كند، اعتمادش فقط به خدا خواهد بود. ما برخى از حلقه هاى سلسله اسباب و مسبّبات را مى بينيم، اما عامل اصلى را، كه سلسله جنبان است، نمى بينيم. اوست كه شروع مى كند و همه چيز به حركت در مى آيد. اگر اين را درك كنيم، اعتمادمان به او بيش تر خواهد شد.

فرض كنيد شخصى در وزارتخانه اى كارى دارد، مى داند كه بايد رئيس اداره دستور بدهد، معاونش به مدير كل ارجاع دهد، مدير كل به مسؤول مستقيم دستور دهد تا برسد به كارمندى كه بايد آن را اجرا كند. در اين جا، اعتماد اين شخص فقط به فرمان وزير است، نه به آن كسى كه مى خواهد فرمان را اجرا كند. البته گاهى «پارتى بازى» مى شود و بدون اجازه رئيس، بعضى ها كارى انجام مى دهند. اين به آن دليل است كه در واقع، رئيس دخالتى ندارد. اما اگر واقعاً فرمان او نافذ بوده و ديگران فرمانبردار باشند، انسان به ديگرى اعتماد نخواهد كرد; چون مى داند وقتى او دستور مى دهد اجرا مى شود. اگر انسان خدا را به اين صورت شناخت و بر معرفتش اضافه شد، به خصوص با توجه به آيات كريمه قرآن، آن وقت توكّلش به خدا خواهد بود و در برابر اسباب ظاهرى سر خم نمى كند و براى يك مسأله جزئى به هر بى سر و پايى تملّق نمى گويد. آن جا هم كه خدا مى فرمايد: «اِخفض لهما جَناحَ الذُّلِ من الرّحمةِ» (اسراء: 24)، اطاعت مى كند و در مقابل پدر و مادر اظهار خضوع مى نمايد يا مثلاً، در مقابل اولياى خدا تواضع مى كند; چون او فرموده است. اما اصالتاً فقط براى خدا احترام قايل است و او را واجب الاطاعه مى داند و غير از خدا در مقابل ديگرى خضوع نمى كند. به اين دليل، در مقابل پيامبر و اولياى خدا و كسانى كه خدا دستور فرموده ـ مانند معلم، پدر و مادر ـ خضوع مى كند و اين خضوع در واقع، اطاعت از خداست. انسان مؤمن عزّتى پيدا مى كند كه در برابر خدا، به هيچ چيز ديگرى اعتنا نمى كند، خواه ديگران براى او ارزشى قايل بشوند يا نشوند. او سر و كارش با خداى جهان است. ديگران چه كاره هستند كه بر آن ها اعتماد كند؟ «و على ربِّهم يَتوكّلونَ.» تقديم جار و مجرور در اين آيه، هم دلالت بر حصر دارد; فقط بر خدا توكّل مى كنند.

اين ها سه نشانه از نشانه هاى مؤمنان است. در آيه بعد، دو نشانه ظاهرى نيز ذكر كرده است: اقامه نماز و انفاق. اما حالات قلبى، كه در اثر ايمان در دل انسان پديد مى آيد، سه صفت قبلى بود.

«وَجَل» يعنى: لرزش دل وقتى كه ياد خدا مى شود. خداوند در وصف قرآن فرموده است: «كتاباً مُتشابهاً مثانىَ تَقشعَرُّ مِنهُ جُلودُ الّذينَ يَخشونَ رَبَّهم» (زمر: 23) اين خاصيت قرآن است كه وقتى تلاوت مى شود كسانى كه ايمان دارند وقتى آن را مى شنوند مو بر اندامشان راست مى شود. قرآن خودش را اين گونه وصف مى كند، سپس مى فرمايد. «ثُمَّ تَلينُ جُلودهم و قلوبُهم الىِ ذِكرِ اللّهِ.» ابتدا اين حالت را پيدا مى كنند، سپس انس مى گيرند و پوستشان دوباره نرم مى شود و به حالت اوليه باز مى گردد. بنابراين، «وَجَل» هم حالتى است شبيه همان حالتى كه وقتى به ياد خدا مى افتند پيدا مى شود; مثل اين كه در مجلسى، شخص بزرگى حضور دارد ولى شما غافل بوده ايد; مثلاً، شخصيتى مانند امام; در مجلسى حضور داشته اند و شما ناگهان متوجه حضور ايشان شويد. تعجب مى كنيد. ما معمولاً در حال غفلت به سر مى بريم و توجه نداريم كه خدا حضور دارد. وقتى كسى يا خود خدا ما را متوجه كرد كه من اين جا حضور دارم، انسان مؤمن تكانى مى خورد و اين همان حالت «وَجَل» قلب هاست.

اين در صورتى است كه باور داشته باشد چنين كسى هست و چنين عظمتى را دارد. اگر ما چنين احساسى را در خود نمى يابيم بايد بدانيم ايمانمان ضعيف شده است. لذا، خداوند وقتى اين اوصاف را ذكر مى كند، مى فرمايد: «اُولئكَ هُم المُؤمنونَ حقّاً.» اينان مؤمنان واقعى اند، وگرنه چنانچه ايمان هيچ اثرى در دل و در عمل انسان نداشته باشد، ايمان نيست. امام صادق(ع) هم به ابن جندب مى فرمايند: «اِنَّما المُؤمنونَ الَّذينَ يَخافونَ اللّهَ»; مؤمنان كسانى اند كه خوف الهى در دل دارند. اين يك نكته اى لطيفى است ما از آن غفلت داريم. خوف ما از خدا، معمولاً به دليل اعمال بدمان است; چون موجب عقاب و سقوطمان مى شود. در واقع، ما از آثار بد گناهان خودمان مى ترسيم، ولى غافل هستيم از اين كه اگر كار بدى هم نكرده ايم، باز هم جاى ترس وجود دارد; مثلاً، ترس از اين كه آنچه داريم از ما گرفته شود.

اين موضوع بسيار مهمى است و ما توجه نداريم كه هر لحظه به كمك خدا احتياج داريم. خدا تا كنون به ما ايمان داده، اما آيا لحظه بعد هم ايمان خواهيم داشت؟ اگر او بخواهد، ايمان خواهيم داشت، ولى ممكن است از ما بگيرد. در زيارت حضرت معصومه3 مى خوانيم: «فَلا تَسلُب مُنّي ما اَنا فيهَ.» اين جمله چه قدر اهميت دارد! يعنى: آنچه را دارم از من مگير. در آيه هم از قول مؤمنان مى فرمايد: «رَبّنا لاَتُزغ قُلوبَنا بَعدَ اِذ هَدَيتنا» (آل عمران: 8); خدايا، اين هدايتى را كه به ما داده اى از ما مگير. اگر اين ايمان از ما سلب شود چه اطمينانى داريم، چه ضمانتى وجود دارد كه آنچه را داريم بر ايمان باقى بماند. بنابراين، بايد دستمان پيش خدا دراز باشد.

پس خوف مؤمنان از عظمت الهى است. اين با خوف از گناهانى كه مرتكب شده ايم و از آثار بدش مى ترسيم تفاوت دارد. ترس از اين كه آنچه را تاكنون از نعمت هاى مادى و معنوى داشته ايم از ما سلب شود نيز موضوع ديگرى است. امام(ع) بر اين نكته تأكيد دارند و مى فرمايند: «وَ يُشفقونَ انَ يُسلبوا ما اُعطوا مِن الهُدى»; مى ترسند آنچه را از هدايت به آن ها داده شده گرفته شود. يكى از دلايل تكرار «اِهدنا الصّراطَ المُستقيم» كه هر روز بايد چند مرتبه در نماز بخوانيم همين است كه تا حالا خدا ما را هدايت كرده، اما لحظه بعد چه؟ باز هم به هدايت نياز داريم. او بايد ما را هدايت كند. اگر هدايت او به ما نرسد گمراه خواهيم شد. ما از خودمان هدايت نداريم، او بايد بدهد. پس بايد دايم ما را هدايت كند.

علاوه بر اين، هدايت مراتبى دارد. بنابراين، نبايد به همين مرتبه از هدايت كه داريم قانع باشيم، بايد مرتبه بالاتر را بخواهيم. مؤمنان چون حالت خوف دارند (اِذَا ذُكراللّهُ و نعمائه) وقتى به ياد خدا و نعمت هاى او مى افتند، دو جور ترس دارند: هم وقتى به مقام الهى و عظمت او توجه پيدا مى كنند حالت وَجَل و خشيت در آن ها پيدا مى شود و هم وقتى به ياد نعمت هاى خدا مى افتند، مى ترسند كه نعمت ها از آن ها گرفته شود. همچنين وقتى آيات الهى بر آنان تلاوت مى شود بر ايمانشان افزوده مى گردد. آنان وقتى آيات تكوينى الهى را مشاهده مى نمايند و در آن ها تأمّل مى كنند، آثار نفوذ قدرت الهى را مى بينند كه در تمام جهان نافذ است. وقتى هم آيات تشريعى و آيات قرآنى برايشان تلاوت مى شود تأمّل مى كنند و به معنايش توجه مى نمايند كه اين حكايت از صفات الهى، ـ از جمله قدرت او ـ دارد.

اميدواريم كه خداوند متعال به همه ما بهره وافرى از ايمان واقعى مرحمت فرمايد. ادامه دارد.


  • پى نوشت ها

    1ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 78، ص 279، روايت 1،باب 24.

    2ـ ر. ك. به: همان. ج 2، ص 152، روايت 6، باب 6.

    3ـ همان، ج 2، ص 17، روايت 39، باب 8.