هيلدگاردِ بينگن1 در يك نگاه

هيلدگاردِ بينگن1 در يك نگاه

اسماعيل عليخاني

مقدّمه

هيلدگارد، راهبه اي ملتزم به آداب رهبانيت، عارفه اي مشهور در جهان مسيحيت و از نويسندگان برجسته قرون وسطا به شمار مي رود. از نكات قابل توجه در دوران او رونق صومعه ها، اعم از صومعه هاي زنانه و مردانه است. در آن زمان صومعه تنها جايي بود كه زنان مي توانستند در آن درس بخوانند، در زماني كه زنان اندكي مي نوشتند، او آثار زيادي، از الهيات گرفته تا آثار شهودي، پزشكي، موسيقي، اجتماعي و نمايش نامه نويسي پديد آورد. وي در عصر خود مورد احترام اسقف ها، پاپ ها و پادشاهان بود. در عالم مسيحيت او نخستين وي نخستين زني است كه نوشته هاي علمي اش هنوز باقي است. وي در زمينه موسيقي و كشف و شهود و الهيات و دين آثاري از خود به جاي گذاشته است.

هيلگارد بيش از صد نامه به امپراتورها، پاپ ها، اسقف ها، راهبه ها و اشراف نوشت. از او هفتاد شعر و نُه كتاب بر جاي مانده است. نقش او به عنوان يك راهبه واقعي و تأثيرگذار و درگيري اش با راهبان مرد و پاپ و حتي امپراتور قابل توجه و چشم گير است. وي همچنين رياست صومعه زنان جامعه بنديكت را بر عهده داشت.

زندگي شخصي و عرفاني

قدّيس هيلدگارد بينگن (;1098-1179  Hildegard ofBingen) از عرفاي مشهور كاتوليك قرن 12م است. هيلدگارد در خانواده اي نجيب به دنيا آمد و از امتيازاتي همچون ثروت، عضويت در خانواده اي بزرگ و همدل و دست يابي آسان به قدرت سياسي و كليسايي برخوردار بود.

هيلدگارد در هشت سالگي به عنوان عُشريه براي خدا در نظر گرفته شد و در گوشه عزلتِ جاتا (Juta)، يكي از راهبه هاي «بينگن»، جاي گرفت و شاگرد او شد و از او خواندن كتاب مقدّس لاتيني، به ويژه مزامير، و نيز مناجات به شيوه زاهدانه را آموخت. در اين هنگام، زنان ديگر به جاتا و هيلدگارد پيوستند و گوشه عزلت، صومعه اي شد كه قواعد «بنديكتين» (Benedictine) را اظهار مي كرد.

از هيلدگارد تا سال 1236م (38 سالگي) يعني هنگام مرگ جاتا، كه وي به عنوان رئيس صومعه برگزيده شد و سپس به بسط آن پرداخت، خبري در دست نيست. پنج سال بعد، او نداي پيش گويي را دريافت داشت و سرانجام، او را به سرودن شناخت راه هاي خدا ره نمود و عازم مأموريت عمومي شد.

در سال 1141 با شهودي قوي و جذّاب مبني بر اينكه آنچه را مي بيند يا مي شنود يادداشت كند، مواجه شد. اين آغاز بزرگ ترين اثر الهيّاتي هيلدگارد به نام شناخت راه ها2بود كه ولمرِ راهب3و راهبه اي به نام ريچاردز ون استد (Richardis Von Stade) او را در ساخت اين اثر ياري كردند.

نام هيلدگارد سرانجام به نواحي پاپ اگنيز (Eugenius) سوم كه سرپرستي شوراي اسقف ها را در سال 1147ـ1148 بر عهده داشت، رسيد. در سال 1147 بخشي از اين كتاب را نزد وي فرستادند و او آن را براي اسقف هاي خود خواند و اعلام كرد كه اين اثر داراي روح الهي است و آن را تأييد كرد و رسماً بر آن صحّه نهاد و اجازه داد كه هيلدگارد مكاشفاتش را بازبيني كرده، بسط دهد. اين موضوع به او براي ادامه كارش ايمني بخشيد و به كار عمومي او اعتبار و رسميت داد و از او در مقابل انتقادها حمايت كرد. همچنين در اين زمان، امپراتور بارباروس (Frederick Barbarossa) دوستي خود را نسبت به هيلدگارد ابراز كرد.

در خصوص شوراي كليسايي، هيلدگارد مكاشفه اي دريافت داشت مبني بر اينكه قدّيس ديزيبود (Disibod) و انجمن مردان را ترك گويد و در گوشه اي عزلت گزيند. برخي از راهبه هاي او از جمله ريچاردز محبوب او از رفتن وي امتناع ورزيدند. بسياري از راهبه ها از ترك محيط خود به مقصد بياباني ويران خشمگين بودند. ولي اين امر آرزوي هيلدگارد مبني بر استقلال مالي و معنوي از راهبان مرد را تحقق مي بخشيد و او از اين لحاظ بسيار راضي و مصر بود. او سختي كار و استهزاي ديگران را بر خود هموار كرد تا به راهبان مرد بقبولاند كه حركت او به اراده خداست.

هيلدگارد صومعه اش را علي رغم مخالفت راهبان مرد به راپرت اسبرگ (Rupertsberg) نزديك «بينگن» در «راين» انتقال داد. كليساي رهباني جديد او، كه متعلّق به راپرت بود، رسماً در سال 1152 وقف آن ها شد.

او با تعليم و وعظ در تثبيت نظم رهباني تلاش كرد و براي اتحاد افراد جايزه و پاداش تعيين كرد و تعالميش را موضوعات رهباني كلاسيك، يعني جنگ و ستيز معنوي، شناخت خير و شر، نزاع روح و بدن، فراگيري و تحصيل فضايل و شايستگي مخصوص نجابت قرار داد. فعاليت او در اين صومعه، همراه با تناظر و مكاتبه بسيار گسترده با جهان بيروني بود. رشد شهرت هيلدگارد باعث هجوم سيل آساي بسياري از زائران و جويندگان معجزه و نيز راهبه هاي آينده به دروازه هاي «راپرت اسبرگ» شد.

در همين دهه بود كه وي دو اثر علمي اش يعني كتاب داروي ساده4را نوشت كه خلاصه علوم طبيعي عصر او در قالب منطقي دائرة المعارفي است. نكته قابل توجه آنكه اين اثر برخلاف آثار شهودي هيلدگارد ادعايي درباره الهام الهي ندارد و نه او و نه منشيان او هيچ تلاشي براي چاپ و نشر اين دو كتاب نمي كردند. اين امر بيانگر آن است كه او تمايز دقيقي ميان كار خدا و كار خود قايل بود. چه بسا وي آثار پزشكي اش را براي استفاده شخصي درست كرده باشد. او پزشكي را شبيه بسياري از راهبان به صورت غير رسمي به كار مي گرفت. به قرينه نوشته ها، او از ابزارهاي طبيعي و غيرطبيعي استفاده مي كرد. تنها در آخرين نوشته هايش تلاش كرد دغدغه هاي علمي را با مأموريت الهيّاتي و غيب گويانه عجين كند.

هيلدگارد حول و حوش سال 1158 ذهن ناآرامش را جهت جديدي داد و صومعه «راپرت اسبرگ» را تقويت كرد و با دو منشور از طريق اسقف جديد ماينز آنجا را تثبيت كرد و طي پنج سال، علي رغم بيماري اش، پنج سفر عظيم وعظي در مسير رودخانه هاي طولاني آلمان به راه انداخت. وي در رودخانه «راين» و «ماين» راهبان زيادي را موعظه كرد و در كليساي جامع «كولونگو»6 و «ترير» موعظه هاي مكاشفه اي انجام داد. اين دوره همچنين با اثر شهودي وي به نام مزاياي زندگي همراه بود.

در سال 1158ـ1162 «علي رغم مريضي اش، سفر وعظي اش را از «ماينز» تا «بامبرج» به پيش برد. در سال 1160 دومين سفر و در سال 1161ـ 1163 سومين سفر وعظي اش را انجام داد. در سال 1165 دومين جامعه و انجمن را در «اينگن» در عرض «راين» تشكيل داد. در سال 1170 كتاب زندگي قديس ديزيبورد را نوشت. در سال 1170ـ 1171 آخرين سفر وعظي اش را برگزار كرد. در سال 1173ـ1174 كتاب كارهاي خدا7 را تكميل كرد و در سال 1179 وفات يافت. پختگي هيلدگارد در سن 81 سالگي بود.

وي بنيانگذار و نخستين رئيس صومعه زنان جامعه بنديكتين بنيگن است و در عين اينكه نخستين زن در عرصه سياسي و پيش گويي است، امروزه نماينده اريستوكراسي بنديكتين آلمان در اوج دوره خوش بختي آن نيز هست.

انجمن هيلدگارد در «بينگن» بر خلاف انتظار، هرگز مركزي اساسي براي فرهنگ معنوي زنانه نشد. شايد حضور خود هيلدگارد غلبه داشت. به هر حال، هرگز چيزي به نام «مكتب هيلدگارد» وجود نداشته است; همچنان كه ـ مثلا ـ مي گويند: مكتب قدّيس برنارد كلرويي (St. Bernard) يا قدّيس ويكتور (St. Victor) يا قدّيس اكهارت ( StMister Eckhart).

آثار هيلدگارد

گرچه او تا 43 سالگي اقدام به نوشتن نكرد، نويسنده سه نمايش تراژدي بزرگ، چندين نامه به همه اقشار جامعه، زندگي دو مقدّس و نوشته هايي در مورد موسيقي است كه شامل 70 سرود مذهبي مي شود. گرچه ديگر زنان پيش از او نيز اقدام به نوشتن كرده بودند، اما آثارشان مسكوت مانده بود و براي هيلدگارد ناشناخته بود و حتي از معاصر بزرگ فرانسوي اش هلويز (Heloise) آگاهي نداشت.

وي علاوه بر بحث هاي عرفاني، در زمينه پزشكي و موسيقي نيز از آثاري برخوردار است. فروشندگان برخي از داروهاي گياهي بعضي از داروهاي او را مجدّداً كشف كرده و شروع به آزمايش آن ها در معالجات جديد نموده اند. همچنين نوازندگان، سرودهاي مذهبي و نمايش نامه هاي او را با تحسين زياد اجرا كرده اند. خلاصه اينكه نوشته هاي او تلفيقي از الهيّات، تفسير و معنويت كلاسيك بنديكتي به ما ارائه مي دهد.

هيلدگارد در 43 سالگي شروع به نوشتن كرد و چيزهايي را كه در شهودها ديده بود، فاش ساخت. وي در زمينه هاي گوناگون قلم زده كه عبارتنداز: الهيّات، ديدگاه هاي اخلاقي و اجتماعي، پزشكي، موسيقي، عرفان، نمايش نامه نويسي و شعر. آثار معروف او عبارتند از:

1. شناخت راه هاي [خدا]

كلمه Scivia خلاصه شناخت راه هاي خداست. اين كتاب نخستين ثمره تلاش پيش گويانه هيلدگارد است. وي اين كتاب را زماني نوشت كه كاملا مشهور شده بود. او با اين كتاب، در ميان آثار هنري جديد جايگاه مهمي يافت. پس از اينكه او بر اولين تأمّل و درنگش درباره نوشتن غالب آمد، ده سال طول كشيد كه كتاب شناخت راه ها را با كمك منشي اش ولمر و حمايت اخلاقي راهبه مورد نظرش ريچاردز ون استد كامل كند.

اين كتاب، كه از سه بخش تشكيل شده، به ترتيب شامل 6 و 7 و 13 شهود است و به نظام خلقت و رستگاري و بازخريد و تقديس و تطهير مي پردازد و اشاره اي هم به تثليث مي كند. كتاب شناخت راه ها با شهود دو فضيلت كاملا رهباني يعني «خوف از خدا» و «فقر روح» آغاز مي شود. اين كتاب شامل عظمت و اقتدار خدا، تثليث، آفرينش، هبوط آدم، جريان بيوقفه دروني تاريخ رستگاري با تأكيد خاص بر تجسّد، شعائر، فضايل و غايت جهان است. وي با اين كتاب، در ميان آثار هنري جايگاه مهمي يافت. اين كتاب مستقيماً نتيجه فراخوان هيلدگارد است كه راهبان و وابستگان به روحانيان و به ويژه الهيّان تنبل را مورد خطاب قرار مي دهد. در اين شهودها، آفرينش، رستگاري ، تقديس و تثليث مورد اشاره قرار مي گيرند.

در بخش نخست، به ارتباط بين عالم كبير (جهان) و عالم صغير (بدن) و چيزهاي بالايي و پاييني توجه مي دهد.

در بخش دوم، كه تحت نفوذ شخصيت كليساست، در مورد آيين و رسوم رستگاري مطالبي مانند تعميد، تأييد، تصديق، كشيشي، توبه و عشاي ربّاني ارائه مي دهد.

بخش سوم كتاب ساختاري اخلاقي و تاريخي دارد. در اين بخش، عمارت مجازي پيچيده اي، يعني عمارت رستگاري، را ترسيم مي كند كه تحت حمايت خدا و سرشار از فضايل است. توصيف هيلدگارد از ديوارها، ستون ها و برج هاي اين عمارت نشان از دوران موفق تاريخ رستگاري از زمان خلقت تا داوري نهايي است، در حالي كه مكاشفات او درباره فضايل مجسّم به صورت انسان به دنبال او مي آيند تا الهيّاتي درباره حيات اخلاقي او ارائه كنند. اين دو موضوع در شهود نهايي به هم مي آميزند.

اين كتاب به عنوان يك متن شهودي منحصر به فرد است و به طور خلاصه جامع نظريه مسيحي است. شبيه ترين اثر به اين كتاب، جامع الهيّاتِ هاگ (Hugh) است كه يك دهه قبل از آن نگاشته شده. هاگ در اين كتاب، شيوه استدلال مدرسي را به جاي مكاشفات ملهم به كار مي گيرد و تنها مدعي قدرت خداست. با اينكه اين دو كتاب به لحاظ متن و شيوه به هم شبيه هستند، اما هيلدگارد بحث هاي فلسفي و امور خلقت و موضوعات كشيشي مانند لباس كشيش و عشاي ربّاني براي مرده و تشريفات وقف كليسا را حذف كرده و دامنه وسيعي براي فضايل باز كرده كه هاگ حذف نموده است.

اگر هيلدگارد يك الهيدان مرد بود بي شك، كتاب شناخت راه هاي خدا يكي از مهم ترين جوامع الهيّاتي قرون وسطا بود. برخلاف هاگ، الهام شهودي به اثر هيلدگارد وزن و شيوه اي دقيق داده است.

شناخت راه ها كتابي است با شهودها، مطالعه تفسيري، اعلام پيش گويي و جامع الهيّات. او به گونه اي آموزه مسيحي را تصوير مي كند كه خواننده را به جهان ماوراي طبيعتِ تجربه شهودي مي برد. سرودهاي اين كتاب كشمكش روح در برابر دشمن را نشان مي دهد كه با فضايل قدرت مي يابد و در نهايت، به رستگاري مي رسد. اين تراژدي و نمايشنامه مذهبي تا يك قرن و نيم گوي سبقت را از ديگر آثار اخلاقي مشهور ربوده بود. بر خلاف ساير اخلاقيات، اين كتاب عمدتاً بر موسيقي استوار است و در حالي كه ديگر نوشته هاي اخلاقي به قصد خلق و خو سروده مي شد، نمايشنامه لاتين هيلدگارد عمدتاً ساختاري رهباني و اشراقي داشت.

بخش سمفوني نيايش، قطعه باشكوه و مجلّلي است كه واقعاً يك شهود نيست، بلكه يك كنسرت است. سرودهاي هيلدگارد در اين بخش، واقعاً حيرت آور است و در واقع، خلاصه همه معاني است كه قبلا ارائه كرده.

نسخه اصلي و مشهور راه هاي خدا در بمباران «دريزدن» ناپديد شد و تا سال 1945 پيدا نشد، اما در سال 1927 راهبه هاي «ابينگن» كپي آن را پيدا كردند و هفت سال زحمت كشيدند تا با نسخه خطي يكي كنند.

2. مزايا و امتيازات زندگي

اين اثرِ كم شناخته شده تركيب بديعي از دست كم سه موضوع قرون وسطا به نام «گناه و فساد»، «مغفرت و توبه» و «ديدار جهان ديگر» است. اين شاهدي مهم براي بسط نظريه برزخ است و نشانگر توافق مورد علاقه ميان مفهوم قديمي قرون وسطا درباره تقوا و گناه به عنوان وجودي ايستا و ساكن و پويايي روان شناسانه جديدي است كه ارائه شده بود.

در اين كتاب، او به شش شهود ساده تر نسبت به كتاب راه هاي خدا پرداخته است. اين شهودهاهمه به بررسي دگرگوني شخصيت بسيار عظيمي مي پردازند كه بر فراز جهان قرار دارد; كسي كه در ميان باد و ابر، تعامل متنوّع قدرت هاي نور و تاريكي را مشاهده مي كند. هيلدگارد در اين اثر، در مجموع 35 بدي و زشتي به همراه فضايل مقابل آن ها را بررسي مي كند. خلاصه نيز در مورد توبه، اقرار و اعتراف، كاركردهاي برزخ و جهنم، سرنوشت روح پس از مرگ و در پايان داوري روز حساب است.

3. كارهاي خدا

يكي از آثار هنري ژرف و عميق او كارهاي خدا است. اين اثر با شهودي از عشق الهي الهام شد و كيهان شناسي و ديدگاه هاي كامل او درباره تاريخ و فرجام شناسي را به پيش برد. وي با تأمّل احترام آميز درباره كيهان و اجزايش، كه همگي در عالم صغير بدن انسان همانند دارند، به مركز ابدي همچون تأمّل درباره تاريخ در مراحل نصب الهي اش مي رسد. دقيقاً همان گونه كه صورت انساني در مركز جهان حك مي شود، در تمثيل معروف اين متن نيز مسيح يا عشق مجسّم در مركز زمان حك مي شود. اين كتاب شامل تلقّي هاي كاملا پخته و حساب شده هيلدگارد درباره كيهان شناسي، تاريخ رستگاري و فرجام شناسي با اشاره اي ويژه به موقعيت مساعد و مطلوب انسان در آفرينش است. اين كتاب شامل سه بخش و ده شهود است. هيلدگارد علاوه بر شرح شهودها، تفسيري طولاني هم بر متون كتاب مقدّس سفر «پيدايش» و بخش هاي آغازين انجيل يوحنّا ارائه مي دهد.

4. تاريخ طبيعي يا داروي ساده

كتاب تاريخ طبيعي مشهور به داروي ساده شامل نُه بخش است. بخش نخست، كه طولاني ترين بخش است، به دويست گياه مي پردازد، در حالي كه بخش هاي بعدي به عناصر، درختان، سنگ هاي قيمتي، ماهي ها، پرندگان، پستانداران، خزندگان و فلزات اختصاص دارد. او حدس مي زند كه هريك از اين ها براي استفاده انسان يا به عنوان غذا و دارو به كار مي آيد. هيلدگارد برخلاف سه كتاب الهيّاتي، نوشته هاي علمي پزشكي را به صورت مكاشفه اي ارائه نكرده است، گرچه اين امكان هست كه نوعي مقدّمه شهودي داشته كه به علت دست نويس بودن اين ها، مفقود شده است. كتاب مزبور تفاوت ظريف انواع مخلوقات را در قالب منطقي و دائرة المعارفي بيان مي دارد. چهار بخش اين كتاب در مورد حيوانات، دو بخش درباره گياهان، و سه بخش درباره جواهرات، فلزات و ويژگي هاي سمّي مخلوقات است.

5. امراض و داروها

اين كتاب نيز پزشكي است، با توضيحاتي در مورد كيهان شناسي و جايگاه انسان در جهان. در اين كتاب، مطالب متنوعي در مورد سنّت هاي مربوط به آدم و حوا و مشاهدات و اظهارنظرها درباره جنسيتو حتي آموزش طالع بيني آمده است.

6. سمفوني سازگاري تجلّي هاي آسماني

اين كتاب بيش از هفتاد آواز مذهبي و نيايش را دربر دارد كه هيلدگارد براي عبادت دسته جمعي در صومعه هاي خود، به ويژه پس از حركت به «راپرت اسبرگ»، نوشت.

 

7. زندگي قدّيسان

اين نمونه از نوشته هاي داستاني حاكي از جنبه ديگر روش هيلدگارد است. وي در سال 1150 زندگي قدّيس راپرت را به منظور تجديد بنيان صومعه «راپرت اسبرگ» نوشت. بيست سال بعد به تقاضاي هلنگر راهب، او زندگي قدّيس ديزيبود را در خلال نگارش كتاب كارهاي خدا نوشت.

8. مطابقت

قريب 400 نامه به هيلدگارد نسبت مي دهند. اين نامه ها نشان دهنده جنبه هاي متفاوت نويسنده است. در بيشتر اين نامه ها، او نقش سخنگوي خدا را دارد كه نگراني هايي درباره ناكامي رهبران برجسته كليسا و حاكمان سكولار مطرح مي كند و مستقيم تر به نصيحت و سفارش درباره چگونگي برخورد با مشكلات معنوي و رهباني آن ها در حيات مذهبي و طبقه عامّه ممتاز مي پردازد. كميّت نامه ها از چند صفحه تا چند سطر در نوسان است. گاهي نامه به صورت موعظه و اغلب به صورت شهودي است.

روش هيلدگارد

پارسايي و پرهيزگاري هيلدگارد بعضاً فردي و فردگرايانه و بيشتر اجتماعي است. وي برخلاف مورّخان معاصر، نيمه قرن 12 را به عنوان زمان شور و اشتياق معنوي قرار نداد، بلكه آن را به مثابه دوره زن صفتي و سستي در نظر گرفت كه در آن روحانيان ملول و بي شوق هستند و تنبلي مي كنند و اطلاعات مردم مسيحي ناقص است. بنابراين، مأموريت او اين بود كه با جذبه غيب گويي اش، كشيش ها را وادارد كه با جذبه كشيشي وعظ كنند، كتاب مقدّس را تفسير نمايند و عدالت خدا را آشكار سازند.

هيلدگارد هميشه با يك وصف ساده و معمولا مختصر از آنچه ديده است، شروع مي كند. او نخست شهودش را توصيف مي كند و سپس نداي آسماني را به شيوه تفسير قرون وسطايي كتب، مجدداً توضيح داده، تفسير مي كند. هر سه كتاب عرفاني اش با جملاتي همچون اين جمله شروع مي شود: «من نداي آسمان را شنيدم كه با من سخن مي گفت...». از اين نظر، متن را خود متن تفسير مي كند; همچون شيوه مفسّر راهب سنّتي كه متن را كتاب مقدّس تفسير مي كند.

وي نخست پديده هاي ديداري را به طور تمثيلي تفسير مي كند، سپس تبيين ديدگاه هاي كم و بيش استادانه در پي آن مي آيد كه شامل ديدگاه هاي اخلاقي و نظري اي است كه شهود مطرح كرده. نظم و چينش شهودها به گونه اي است كه چندين چشم انداز از نظام نظريه مسيحي ارائه مي دهد.

وي پزشكي را به صورت غير رسمي به كار مي گرفت و آثار پزشكي را چه بسا براي استفاده شخصي درست كرده بود. تنها در آخرين نوشته ها، او تلاش كرد دغدغه هاي علمي را با مأموريت الهيّاتي و غيب گونه عجين كند.

با اينكه رئيس صومعه بايد داراي وفاداري و طرف داري عميق نسبت به دوستانش باشد، وي استعداد سرشاري در دشمن سازي داشت و وجهه خالص اراده اش تركيبي بود از عطاياي عقلاني و معنوي و جرئت و رشادتي كه در طول دهه ها ستيز سخت شده بود. نقاب پيشگويي كه او به كار مي گرفت، در داخل و بيرون از او مخالفي سرسخت ساخت كه به آساني مغلوب نشد. اين ها در مجموع، او را يك مخالف سرسخت ساخته بود. او حتي حاميانش را مورد سرزنش قرار مي داد; از جمله امپراتور فردريك باربورسا ( FrederickBarbarossa)، كه با خشم، نقش او را در تفرقه پاپي آلمان مورد سرزنش قرار مي دهد. موضع قاطعانه و مصرّانه ارتدكسي اش نيز با بحثي كه عليه كاترز (Cathars) در سال 1163 به تقاضاي كشيشان «ماينز» نوشت، به اثبات رسيد. درگيري هاي او در سال هاي آخر عمرش نشان مي دهد كه هيلدگارد ريسك هاي قابل توجهي براي اصول خود كرده است.

اندكي پيش از مرگش، او در صحن كليسا تكفير شد. قضيه از اين قرار بود كه شاهزاده اي مرده و دفن شده بود و اسقف هاي اعظم كليسا مي گفتند: بايد نبش قبر شود، ولي هيلدگارد با اين عمل به مخالفت پرداخت و گفت: مرده در موقعيت فيض و لطف مرده است. به مدت شش ماه او و راهبه هايش از عشاي ربّاني و آيين مقدّس و مراسم نماز كليسا محروم شدند و او همچنان مبارزه كرد تا اين منع چند ماه پيش از مرگش برداشته شد.

حالت او همچون شخصي ساده و بي سواد، موجب فريب نمي شد; چرا كه در كنار تقويت شخصيت پيش گويانه اش، انتقادي ضمني از كشيشانِ باسوادِ اهمال كار داشت.

گرچه هيلدگارد خود منزوي رشد كرد، اما به طور خاص، موافق حيات زاهدانه و گوشه گيرانه نبود. او همچون يك بنديكت رفتار مي كرد و از رياضت اجتناب ميورزيد و گزارش نشده است كه مدتي طولاني و ساعت ها وقت را در مناجات و دعاي خصوصي گذرانده باشد. پاسخ او به كساني كه گوشه انزوا را بر مسئوليت ها ترجيح مي دادند اين بود كه اين وسوسه استقامت و پايداري است، نه استقامت.

وعظ شهودي او را بايد در سياق مناسب خود فهميد. همان گونه كه او اصلاح طلب تندرو نبود، معتقد به سلطنت هزار ساله مسيح نيز نبود. او منتظر آمدن قريب الوقوع دوباره روح القدس و سال هاي طلايي نبود، بلكه پيام شهودي او تنگاتنگ وابسته به پيامبران عهد عتيق بود. او همچون پيامبران معتقد بود كه داوري خدا ضرورتاً براي گناه انسان ها، به ويژه گناه حاكمان، خواهد بود. اگر حاكمان كليسا از حرص و طمع و فحشا و ستم و قصور و اهمال خود تبرّي نجويند، تنبيه خواهند شد. مرتكبان و مباشران اين انتقام شاه زادگان و مردم خواهند بود، اما نه بدين خاطر كه وي معتقد بود شاه زادگان بر كشيش ها برتري دارند، يا عوام خود حق دارند كشيشان را برگزينند، بلكه بدين خاطر كه او مي ديد قدرت سكولار همچون تازيانه و غضب خدا درصدد تأديب و كيفر مردم بي دين است.

بعد ديگر وعظ شهودي هيلدگارد اين بود كه او شبيه همه پيش گويان، عميقاً به تاريخ وابسته بود و در دو كتابش، مسير تاريخ رستگاري را از آغاز تا پايان، از آفرينش تا داوري بررسي مي كند. وي در آغاز كتاب شناخت راه ها، جايي كه تشعشع نور الهي را توصيف مي كند، مراقب است سال دقيق آن و نيز اسامي همه مافوق هايش يعني امپراتور و اسقف اعظم «ماينز» و راهب بزرگ قدّيس ديزيبود را بيان دارد. اين احتياط و وسواس در بيان تاريخ، به دنبال قراردادي است كه توسط پيش گويان عبراني تثبيت شده است. هيلدگارد زيركانه از تاريخ و لحظه تاريخي خود آگاه است. اين درخشندگي با فرماني مبني بر اينكه «و بنويس» براي او آمد.

يكي از شيوه هاي او اين بود كه نسبت به ارتدكس تعصّب داشت. از اين رو، از تغييرات بسياري كه افراد ايجاد مي كردند به شدت ناراحت مي شد. هيلدگارد با اين عمل، به كليساي مادر شخصيت بخشيد; براي آن جعل هويّت كرد و خود را سخنگوي خالص آن نشان داد.

در حقيقت، ابتكار هيلدگارد در بسياري از زمينه ها اين واقعيت را مبهم نمي كند كه او در واقع، نوعي سبك رهباني قديمي ارائه مي كرد.

آموزه هاي معنوي و عرفاني

هيلدگارد از شخصيت هاي برجسته و از شيدايي ترين چهره هاي معنوي وعرفاني قرن 12 آلمان است. وي داراي جذبه مكاشفه اي منحصر به فرد و گريزان از ديگران است و در سنّت عهد قديم يك پيشگو به شمار مي رود. نكته قابل توجه اين است كه او در عين افتخار تعلّق به جامعه نخبگان معنوي و اجتماعي، در مقابل خدا خاضع و فروتن است و از بي باكي و جسارت مأموريت و شهرت گوش خراش كراماتش و بي اعتمادي گردش روزگار و دگرگوني ها و تحوّلات، بيمناك است.

هيلدگارد تا هفتاد سالگي زندگي دروني خود را فاش نساخت، حتي پس اين هم به تقاضاي دوستان و طرفداران سيره نويس، اقدام به اين كار كرد. اگر بخواهيم با اصطلاحات بيروني صرف بسنجيم، يافته هاي او با تناوب بوده است.

گرچه هيلدگارد را اغلب «عارف» مي نامند، اما دقيق تر اين است كه او يك پيشگو8 و بصير و خيال انديش بود. تعريف هاي كلاسيك از عرفان بر اتحاد روح با خدا تأكيد ميورزد و همه نظام ها و رشته هاي عرفاني و متفكرانه براي تسهيل اين اتحاد است; اما هيلدگارد علي رغم اينكه احساسي قوي از حضور خدا دارد، از اين شيوه پي روي نمي كند. در متون نادري كه خود را به عنوان شريك گفتوگو با خدا معرفي مي كند، عروس مفتوني نيست كه آرزوي اتحاد الهي داشته باشد; همچون قدّيس برنارد كلرويي( St Bernard ofClairvaux)، بلكه فاني نالايق شرمساري است كه جسم اندر جسم و چرك اندر چرك است و از دريافت مأموريت بزرگش لرزان. به نظر او، تنها شخص متواضع مالك شهود است.

علي رغم چشم گير نبودن زندگي بيروني او تا هنگام سرودن شناخت راه هاي خدا، زندگي دروني او پيوسته رازآلود بود. وي از دوران كودكي، ميل طبيعي به كشف و شهود داشت و مي توانست چيزهايي را ببيند كه افراد پيرامونش نمي ديدند. او آينده را پيش بيني مي كرد و بخش بصري او پيوسته داراي درخششي قوي بود كه وي بعداً آن را انعكاس «نور حيات» ناميد. در اين نور، او شخصيت هاي گوناگون را دريافت مي داشت; از صور انساني گرفته تا انواع عجيب و غريب پرنقش و نگار و پيچيده كه قادر بود به كمك ندايي از آسمان، آن ها را تفسير كند. توصيف او از اين تجربه (تماس با روشنايي) بيانگر رويارويي مستقيم او با حضور خداست. وي مكاشفاتي را چهل سال پيش از دريافت پيش گويي و يادگيري تفسير آن ها به عنوان «هديه خدا»، تجربه كرده بود كه اين به طور قوي، بيانگر پايه اي روان شناختي در اوست. او در اين مكاشفات، فقط به جاتا و استادش ولمر و بعدهاً منشيودوست نزديكش اعتماد داشت.

چارلز سينگر (Charles Singer) و پس از او اوليورسيك (OliverSacks) خاطرنشان كرده اند كه رئيس صومعه زنان از پيدايش لكه يا نقطه سياه در ميدان ديد خود رنجور مي شد; مانند سردرد ميگرن. اما اين بيماري مانع حيات فعّال و شگفت آور او نبود. علاوه بر اين، نگراني هميشگي او اين بود كه وقتي مكاشفه اش را دريافت دارد كه ذهن و جسمش ضعيف نباشد و كاركرد حواس طبيعي سالم باشد; به گونه اي كه مانع هر تصرفي شود.

او يكي از شهودهايش را اين گونه ترسيم مي كند: «روح من در اين شهود، آن گونه كه خدا سير دهنده آن بود، به طاق آسمان صعود كرد و به جانب آسماني ديگر غير از اين آسمان رفت و خود را در ميان مردماني متفاوت از اين مردم گسترد; گرچه آن ها خيلي از من دور بودند، اما من آن ها را مي ديدم. من با گوش هاي بيرونم آن ها را نمي شنيدم و با فكر قلبم و يا حواس پنج گانه ام آن ها را دريافت نمي كردم، بلكه تنها روح من بود كه درك مي كرد. من هرگز گرفتار جذبه شهودها نمي شوم، بلكه آن ها را هوشيارانه شب و روز درك مي كنم. از اين رو، نوري كه مي بينم مخصوص نيست، بلكه درخشان تر از ابر در برابر خورشيد است. من هيچ اندازه و وزن و وسعتي براي آن نمي توانم ذكركنم و آن را انعكاس نور الهي مي دانم و همان گونه كه ماه و خورشيد و ستارگان در آب منعكس مي شوند، همين طور نوشته ها، فضايل و اعمال انساني براي من نقش مي بندد و در روحم پرتو افكن مي شود. هر چه را من در اين شهودها ديده يا آموخته ام، مدت هاست كه در حافظه من است، تا جايي كه وقتي آن را ببينم و بشنوم به ياد مي آورم و يكجا همه را مي دانم; گويي در يك لحظه آموخته ام. كلمات در اين شهود، شبيه كلمات انساني نيست، بلكه شبيه شعله اي درخشان يا ابري شناور در آسمان صاف است. به علاوه، من صورت اين نور را بيشتر از خيره شدن به خورشيد درك نمي كنم. گاهي اوقات در اين نور، نور ديگري مي بينم كه آن را "نور الهي" مي نامم; نوري كه زمان و چگونگي آن را نمي توانم توصيف كنم، ولي وقتي آن را مي بينم، غم و دل تنگي از من رخت بر مي بندد، به گونه اي كه بعد از آن، احساس دختري تازه دارم تا زني پير.»

اين شبيه تجربه اي نيست كه آموختني يا ياددادني باشد. شايد اين نظريه روشنگري و تلألؤ آگوستين (Augustine) يا صور گوناگون عرفان نوري نوافلاطوني را به ياد آورد كه چه بسا براي هيلدگارد شناخته شده بود. اما شايد هيلدگارد با اين سنت اخير آشنا نبود. به همين دليل، او اشاره اي به ترويج يا انتشار شيوه ديدن مخصوص به خود نمي كند و درباره تجربه شهودي اش بحثي نمي نمايد.

همه شهودهاي الهيّاتي هيلدگارد درباره خالق و جهان مجسّم در گردش است; دقيقاً همان گونه كه صورت انساني در مركز جهان حك مي شود، مسيح يا عشق مجسّم نيز در مركز عالم حك مي شود.

ويژگي مخصوصاً پيش گويانه معنويت هيلدگارد بيانگر اين امر است كه او هيچ دغدغه اي در ذهن خود ندارد و علي رغم تجربه هاي دروني غيرمتعارفش، تنها تا آنجا شهودهايش را ثبت كرده است كه بايد به خاطر صحّه نهادن بر آثارش منكشف سازد. از اين رو، تنها در آغاز و پايان هر كتابي، خاستگاهش در شهودها را توصيف مي كند، به جاي اينكه بر باقي مانده تأكيد ورزد.

چند دهه به طول انجاميد تا او خود و قدرت موقعيت راهبي را بشناسد و قادر شود شهود را به عنوان رساناي الهام و انكشاف الهي درك كند. بنابراين، عرفان او در تقابل با عرفان بعدي هاست كه عمداً كشف و شهود و ديگر تجربه هاي نادر فوق طبيعي را ترويج مي كنند. با وجود اين، شهود او مهر بر قدرت پيش گويي او مي زند كه مدعي آن است. بدون اين مكاشفات، او نه پيامي دارد و نه مخاطبي.

از سوي ديگر، بيماري او پيوسته او را از ضعف انساني اش آگاه مي ساخت و يكي از موضوعات اساسي عرفان او را مبني بر اينكه قدرت الهي در ضعف و ناتواني كامل مي شود، نمايان مي نمود.

او، هم بر عدم تن درستي و فقدان تحصيلاتش تأكيد ميورزد و هم بر ناتواني پيش گويان و آينده بينان، كه اين انكارها، هم بيانگر تواضعي ساده است و هم به قصد ترغيب خوانندگان بر اين نكته كه او مطابق استاندارهاي جهاني، حكيم و نويسنده نيست و ناداني و ضعف او تنها از جانب خدا پذيرفته شده است.

خودآگاهي پيش گويانه او در تمام نوشته هايش، جز آثار علمي، فراگير است; چرا كه او خود را به عنوان صداي ديگر و نه سخنگو معرفي مي كند و به نظر مي رسد اغلب به طرز نگران كننده اي از عنصر انساني در نوشته هايش آگاه نيست. او مدعي است كه الهام الهي شفاهي مستقيم در تمام آثار هنري اش وجود دارد و براي كسي كه جرئت و جسارت افزودن يا كاستن كلمه اي را به خرج دهد، انتقام سخت الهي را احتمال مي دهد.

معنويت هيلدگارد جداي از قواي پيش گويانه او، از طريق نقش هاي كليسايي همچون رئيس صومعه، اصلاح طلب گريگوري و واعظ شهودي به خوبي فهميده مي شود، كه نشان از معنويت آميخته به اجتماع او دارد.

از هنرهاي هيلدگارد، اين است كه او مكاشفه را با نظريه، دين را با علم، شادي روحاني را با خشم و زمختي پيش گويي و امتداد نظم اجتماعي را با پي جويي عدالت اجتماعي درآميخت تا در ادامه، به نحوي به چالش و الهام بخشي منجر شود.

هيلدگارد همچون بنديكت ها فضايل بنيادين را خوف از خدا، فقر روح، تواضع، انقياد، بصيرت و حزم مي دانست. او در اداره اجتماع خود و در توصيه به پيروان برترش، حامي راه ميانه بين سستي و تندروي و عطا و امساك بيش از حد بود. تعاليم او در موضوعات رهباني عبارت بود از: جنگ و ستيز معنوي، شناخت خير و شر، نزاع روح و بدن، فراگيري و تحصيل فضايل و شايستگي مخصوص نجابت.

به نظر هيلدگارد، دو فضيلت، كه با شكوه و جلال خدا پرتوافكني مي كند، «ترس از خدا» و «فقر روح» است. اين دو صفت ناشي از تصوير منزلت خدا در ذهن است; يكي بيانگر آغاز حكمت و ديگري نخستين سعادت. دو فضيلت نيز، كه بيانگر هداياي ابدي و مادي خدا هستند، عبارتند از: «بصيرت» كه با عدالت مادي مرتبط است و «رستگاري روح ها و جان ها».

آموزه هاي الهيّاتي هيلدگارد

تفسير هيلدگارد از داستان پيدايش (سفر تكوين) عمدتاً حوّا را تبرئه مي كند و عيب اصلي را بر عهده شيطان مي نهد كه اين نشانگر زن گريزانه نبودن كتاب است. سخن و پيام هيلدگارد درباره ازدواج اولين زوج انساني با مسير اصلي آموزه كاتوليكي منطبق است. به نظر او، ازدواج خوب است، ولي بكارت بهتر است. طلاق، زناي محصنهوفحشا بدهستند. قرابت نسبيوصلبي مانع ازدواج است. سازندگي فرايندي الهي است، اما با گناه نخستين فاسدمي شود. در خصوص مردوزن، هيلدگارد برتري را به مرد مي دهد، در عين اينكه بر تقابل دو طرفه تأكيد ميورزد. پولس مي گويد: زن براي مرد آفريده شده است، ولي هيلدگارد مي گويد: زن براي مرد و مرد براي زن آفريده شده است.

به نظر او، گرچه آدم و حوا از بهشت اخراج شدند، ولي عيسي مسيحِ بي گناه با ابزارهاي عفّت و فروتني و دستگيري و خيرات آن ها را نجات بخشيد. نافرماني انسان موجب روآوردن همه خلايق به سركشي و ياغيگري شد.

مهم ترين موضوعي كه هيلدگارد درباره عوام مورد توجه قرار مي دهد، «ازدواج» است. وي نگرش مثبتي به ازدواج و زاد و ولد دارد. غالب انديشه اش درباره ازدواج برگرفته از داستان «خلقت» در كتاب مقدّس است. به نظر او، همسر بايد فرمانبردار و در خدمت شوهر باشد.

سه موضوعي كه دغدغه هيلدگارد و موردنزاع اصلاح طلبان قرن يازدهم بود عبارتند از: عزوبت روحانيان، خريد و فروش مناصب روحاني و امور مذهبي، و چاپلوسي و تملّق كشيشان و اسقف هاي اعظم نسبت به حكومت و قدرت سكولار.

هيلدگارد خواستار تغييري اساسي در ساختارهاي اجتماعي يا كليسايي نبود، بلكه مطلوب او سلطنت مسيحايي بود كه در آن قدرت سكولار تابع اهل معنويت باشد و به عدالت حكم كند و مردم و توده ها انقياد بي درنگ داشته باشند.

نمازومناجات در نظر هيلدگارد، عمدتاً به معناي درخواست و تمجيد و ستايش مذهبي بود، در حالي كه عشق خدا به معناي احترام، تكريم، وفاداري و اطاعت از فرامين اوست.

به نظر او، عناصر آسماني خادمان خدايند و از خود، قدرت خير و شري ندارند و طالع بينان و ستاره شناسان مجرم و مغرورند و سر تعظيم به اغواهاي شيطان فرود مي آورند.

هيلدگارد در جايي، روح مهاجر تنهايي را ترسيم مي كند كه در خيمه موقّت بدن و در تأسف و سوگواري سرگردان است; زيرا مادرش ـ يعني كليسا و معبد آسماني ـ را گم كرده است. در اينجا، اثرش رنگ افلاطوني مي گيرد; چرا كه روح از اينكه تحت ستم بدن سنگين و گنه كار قرار مي گيرد، متأثر است. البته در ادامه، ترسيم مي كند كه به خيمه آسماني صعود مي كند; جايي كه دست شيطان به او نمي رسد. از نگاه او، روح و بدن تشريك مساعي مي كنند. بدن بذاته شر نيست، بلكه از طريق وسوسه هاي شيطان سرچشمه تداوم فاجعه براي روح مي شود.

به نظر هيلدگارد، در معرض امتحان قرار گرفتن انسان به وسيله منع شدن از درخت ممنوعه، در واقع به جاي اينكه وسوسه شيطان باشد، معرفت خير و شر است كه هديه اي است از جانب خدا به بشر.

هيلدگارد به تبع آموزه كشيشي، نماد بكارت و دست نخوردگي كليسا را براي تأكيد بر ايمان خالص كليسا به كار مي گيرد و اينكه كليسا در مواجهه با كفر و الحاد و تفرقه، مصون مانده است. اما همان گونه كه شيطان حوّا را گمراه كرد، پسر تباهي و نيستي (دجّال) نيز در تلاش است تا كليساي بكر را فاسد و منحرف سازد، اما عروس مسيح علي رغم زخمي شدن و آسيب ديدن توسط تزويرهاي دجّال، پيروز مي شود. پس از اين زجز بادوام و شهادت، اين عروس از طريق داماد آسماني حمايت مي شود و در نهايت، با ازدواج با او يكي مي شود.

هيلدگارد تصوير عيسي بر صليب را بيانگر عروسي عيسي و كليسا مي داند; يعني همان گونه كه عيسي به صليب آويخته مي شود، عروس از پيش تعيين شده ـ يعني كليسا ـ از آسمان فرود مي آيد و با او يكي مي شود.

هيلدگارد تفسيري درباره عشاي ربّاني ارائه مي دهد كه به ويژه بر وقف هدايا متمركز است. گرچه او كلمه «تبديل نان و شراب به گوشت و خون» را به كار نمي گيرد، ولي تعليم او اساساً با نظريه اي كه بعداً فرث لاترن (Fourth Lateran) ارائه كرد، همسان است; همان كه بعدها آكويناس آن را بسط داد.

هيلدگارد مي گويد: آيين و مراسم ديني در عين اينكه براي رستگاري ضروري است، كافي نيست و آن ها را بايد با توبه و اعمال نيك همراه ساخت.

گرچه ديدگاه هيلدگارد درباره عابدان و زاهدان و تأكيدش بر نيّت راهب، نشان از روح اصلاح طلبي قرن دوازدهم دارد، اما او نقدي قوي هم به طريقه هاي جديد دارد.

در جايي نيز هيلدگارد درباره گناه نابخشودني «كفر» به روح القدس سخن مي گويد و آن را يأس از رحمت خدا در شكل اصرار بر گناه و خودكشي تعبير مي كند.

هيلدگارد در بخش كشيشي، خريد و فروش مناصب روحاني و پلوراليسم را محكوم مي كند. او همان نقد سنّتي را به كشيشي مطرح مي كند كه كشيش بايد مرد و بالغ و در بدن، سالم باشد. كشيش ها نبايد همسر داشته باشند.

به نظر او، حمله شيطان به اهل معنويت همچون كشيش و راهب، به يك شيوه و به مردم دنياطلب و از دين بريده به شيوه ديگر است، و انسان چند رنگ و زشت يا آدم خشن نماد بسياري از تباهي ها و وسوسه هاست كه با آن شيطان به تنهايي به مردم هجوم مي آورد.

به نظر او، انسان ها برخلاف فرشتگان با ماهيت زميني شر ساخته شده اند تا از غرور و عاقبت به شر شدن مصون بمانند. اين در واقع، پاسخ به اين اشكال خداپرستان است كه جسم و بدن را تحقير مي كنند و مي گويند: چرا خداي خوب چنين شكل قابل اشتباه و خطايي را آفريد. با اين حال، پسر خدا همين بدن را از تحقير فرشتگان مصون داشت.

در تركيب ساختمان رستگاري، به نظر او بايد معرفت اخلاقي را با عمل نيك همراه كرد. نيز فضيلت اخلاقي تلفيقي از فيض (از بالا) و تلاش اخلاقي (از پايين) است. اين سه فضيلتِ در اوج، بيانگر تجلّي حيات زاهدانه است: عشق الهي و آسماني، نظم، و شكسته نفسي و فروتني. فضايل ديگري كه هيلدگارد برمي شمرد، عبارتند از: دستگيري و احسان، ترس از خدا و اطاعت، ايمان، اميد، عفّت، ثبات قدم، آرزوي آسماني، عذاب وجدان، و سازگاري. او «فروتني» را ملكه فضايل مي داند. از نگاه او، كفّ نفس و خويشتن داري حقيقي هديه خداست و پرهيبت ترين فضيلت، راز رحمت خدا و داوري اوست در اينكه گنه كاران را با تازيانه بلا و بيچارگي و بيماري تأديب مي كند و بسا بدن را به گونه اي بيمار مي سازد كه قادر به گناه نباشد.

مرحله گناه و توبه از نظر هيلدگارد به اين صورت است كه روح انسان وقتي از فضايل مي خواهد كه از روح او خداحافظي كنند و بروند، از خوش نامي عدم گناه به بي صبري مي لغزد. فضايل به او پاسخ مي دهند كه بايد براي حفظ آن ها نبرد كند. در اينجا، شيطان مداخله مي كند و به راحتي روح را به گناه راه مي نمايد. در اينجا، هيلدگارد مشاجره اي شفاهي ميان فضايل و شيطان براي پركردن وقت و توبه روح ترسيم مي كند. در پايان، فضايل توبه كننده گريان را مي بينند و با ملكه تواضع و فتح آسماني، او را راهنمايي مي كنند و بر شيطان غلبه كرده، او را اسير مي سازند.

از ديدگاه او، خدا هيچ گناه بدون توبه اي را بي مجازات نمي گذارد. البته خدا عادل است; چون راه تمييز خير و شر را براي بشر باز نهاده است. بي اطلاعي از شريعت نيز عذر نيست. برخي از گناهان همچون هتك حرمت كليسا و دزدي از آن و خريد و فروش مناصب روحاني و خودداري از پرداخت عشر، موضوع انتقام خدا هستند; چون اين ها هتك حرمت خانه خدا هستند.

به نظر او، در تقابل فرشتگان و انسان، انسان برتر است و سرباز شجاع خداست; زيرا عليه ماهيت خود قيام مي كند و بر خود پيروز مي شود و بدن را تنبيه مي كند.

به نظر هيلدگارد، نسل انسان به دو طبقه مادي و معنوي تقسيم مي شود و در هر طبقه، افراد سطح بالا و با اصالت و سطح پايين وجود دارد و بي شك، اين تمايز مطابق مشيّت خداست و اين گونه بوده و هست و خواهد بود. اين امر به دو علت ايدئولوژيكي است: جلوگيري از هرج و مرج; چون بدون حاكمان مردم يكديگر را هلاك مي كنند و ديگر اينكه نمونه اي از قدرت زميني خداست و اينكه چگونه انسان ها بايد به او عشق بورزند و از او بترسند.

به نظر او، آسمان تنها جاي مقدّسان نيست، بلكه جاي تائبان گنه كار نيز هست. به نظر او، فيض خدا حتي گنه كار مصر را نيز شامل مي شود، اما قوي نيست. آنچه هميشه آزادي در انتخاب يا رستگاري انسان را تضمين مي كند، اراده اوست. براي گنه كار، ابتدا فيض باعث شناخت خود مي شود و سپس توبه و در نهايت، اميد براي او راهگشاست.

او مي گويد: مؤمنان به گروه هايي تقسيم مي شوند: برخي جامه تعميدي خود را گرامي مي دارند، برخي احساس اجبار و تحميل مي كنند و با اكراه اين لباس را نگه مي دارند، برخي اين جامه را به دور مي افكنند و از كليسا به دنيا برمي گردند و بدتر از همه، خريدوفروش كنندگان مناصب مذهبي هستند. هيلدگارد مي گويد: پول پدر معنوي آن هاست; چون در اين معامله، پول اسقف آن هاست.

به نظر هيلدگارد، عدالت، بردباري و اعتدال و ميانه روي صدر فضايل كاردينال و اسقف و كشيش است. او ظاهراً عهد و پيمان هاي رهباني را همچون رسم و آيين مي داند; چرا كه مدت زيادي است كه دوام دارند.

نظر او درباره غايت و پايان، مستلزم موفقيت مخوف اشرار و شياطيني است كه بايد پيش از داوري نهايي بيايند و بروند، اما متن او در مورد ادوار گذشته نه بهبود و اصلاحي را نشان مي داد و نه زوال و بدتر شدن موقعيت جهان را. در مقابل، تاريخ به عنوان امري پياپي ديده مي شود; ادوار عدالت و بي عدالتي كه هر يك با اصلاحات و دگرديسي هاي خود تا آمدن دجّال رد وبدل مي شود. ديدگاه هيلدگارد درباره داوري نهايي و قيامت اين است كه در زماني نامعلوم پس از هبوط دجّال، داوري نهايي با وحشت هايش مي آيد و تاريخ به پايان خواهد رسيد، گرچه نمي گويد چه زماني دجّال مي آيد. در آن وقت، به غيرمؤمنان حتي اجازه نمي دهند براي محاكمه بايستند; زيرا پيش تر دوزخي و ملعون شده اند. از سوي ديگر، مقدّسان خوشي و سعادت و جاه و جلال را از مسيح، كه با اقتدار سوار بر ابرهاي آسماني مي آيد، دريافت مي كنند. پسر انسان بر مسند داوري مي نشيند و همه خلايق از ترس به لرزه مي افتند.

جايگاه هيلدگارد در سنّت

در عين اينكه جايگاه هيلدگارد در وسط فرهنگ قرن دوازدهم است، هميشه اين مشكل براي پژوهندگان آثار هيلدگارد بوده است كه «منابع و تأثيرات» او چه بوده است. يك دليل كه معمولا مورد تأكيد واقع مي شود اين است كه شخصيت پيشگوي هيلدگارد ايجاب مي كرد كه او خود را همچون زني ناچيز و بي سواد و ساده نشان دهد و ادعاي او مبني بر الهام شهودي مستقيم فقط از توانايي هاي انساني او ناشي شود. از اين رو، گرچه بدون شك در ميان نويسندگان الهيّاتي و معنوي خوب شعر مي گفت، هرگز منابعش را به شيوه رايج و مرسوم ذكر نمي كرد. علاوه بر اين، روش ادبياتي متمايزش تشخيص نقل قول ها را جز در متون مقدّسي كه تفسير كرده است، مشكل مي كرد.

تلاش براي شناخت او در ميان نويسندگان كلاسيك، از جمله نويسندگان علمي، عمدتاً حدسي است. متأسفانه ما هيچ فهرست كتابخانه اي در مورد «راپرت اسبرگ» يا صومعه «قديس ديزيبود» نداريم، حتي اگر هم بود يك فهرست دست نوشت نمي توانست گزارشي از سنّت شفاهي ارائه كند.

جايگاه هيلدگارد در سنّت معنويت زنان، موضوعي پيچيده است. او هيچ تأثير آگاهانه و ناآگاهانه اي از زنان نويسنده مقدّم خود نيافته است و خود هيچ شباهتي ميان سنّت خود و آنان نمي بيند. هيلدگارد در مقايسه با زنان نويسنده بعدي، از نقش و الگوي متمايز و چشمگيري برخوردار است.

در ميان معاصرانش او بيشتر به هونورياس (Honorius) نزديك است; نويسنده اي پرتلاش و پربار كه ظاهراً بخش دوم عمرش را در «برگن اسبرگ» گذرانده است و نيز راپرت دتز (Rupert of Deuts) بنديكتي كه آثار زيادي در الهيّات و تفسير دارد.

انسان گرايان مسيحي عصر نوزايي دغدغه جديدي براي هيلدگارد مطرح مي كنند. آندرياس اوسيندر ( OsinderAndreas) مدعي است كه هيلدگارد يك پروتستان است; زيرا او عليه روحانيان مسامحه كار پيش بيني كرده بود كه در زمان مقتضي و مقرّر، سرنگون خواهند شد.


  • پى نوشت ها

    1ـ اين مقاله اقتباسي است از كتاب ذيل و برخي پايگاه هاي مربوط به اين عارف و برخي از كتب او كه در متن ذكر شده است.

    Barbara J. Newman, Hildegard of Bingen (1990, Introduction).

    2. scivias.

    3. Volmar.

    4. Simple Medicin.

    5. Composite Medicine or Causes and Cures.

    6. Cologne.

    7. Book of Divine Works.

    8. Prophet.