ميزگرد تعليم و تربيت دينـى

ميزگرد تعليم و تربيت دينـى

اشاره:

«تربيت دينى» يكى از مباحث نوپاست كه علاوه بر كشور ما، در كشورهاى ديگر نيز توجه مربيان تربيتى را به خود جلب نموده است. به دليل حساسيت هايى كه در كشور ما وجود دارد، اين بحث بيش تر مورد توجه محققان ما قرار گرفته است. اما متأسفانه پيش از آن كه الگوى مشخصى در زمينه تربيت دينى ارائه شود، زمزمه هاى مخالفت به گوش مى رسد. ولى علاوه بر اين، موضوع مزبور ابعاد گوناگون ديگرى نيز دارد كه در اين ميزگرد به برخى از آن ها پرداخته شده است. براى اطلاع هر چه بيش تر از اين بحث و حوزه وسيع آن، بخش اول اين ميزگرد را به محضر اهل معرفت تقديم مى داريم. پيش از همه، از بذل عنايت سروران معظّم، حضرات حجج اسلام و المسلمين دكتر عباسعلى شاملى، دكتر سيداحمد رهنمايى و نيز دكتر محمود كريمى كه در اين ميزگرد حضور يافتند، كمال امتنان را داريم.

معرفت: لطفاً «تربيت دينى» را تعريف كنيد و تفاوت آن را با آموزش دينى برشماريد. همچنين بفرماييد اين بحث چه نسبتى با «تلقين» دارد؟

دكتر رهنمايى: هنگامى كه بحث از تعريف ومفهوم شناسى «تربيت دينى» (religious education) از منظر مربيان و مفسران غربى به ميان مى آيد به سختى مى توان توافق چندانى در تفسير تربيت دينى مشاهده كرد. از اين نقطه نظر چنان كه در تفسير خود «تربيت» يا «دين» دست يابى به تعريف جامعى مشكل و پيچيده به نظر مى آيد، اين پيچيدگى به تعريف «تربيت دينى» نيز سرايت مى كند. شايد بتوان تربيت دينى را با توجه به مجموعه عناصرى كه حاصل آنها شكل پذيرى تربيت دينى است تعريف كرد. در اين صورت، بايد ديد معمولاً چه اقدامات و تدابيرى از جانب مربى و متربى صورت مى گيرد تا تربيت دينى تحقق يابد. چنانچه وظايفى چون هدايت و نظارت مربى نسبت به متربى را در امر تربيت دينى معيار قرار دهيم، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه درجريان تربيت دينى، مربى لازم است به نقش هدايتگرانه خود واقف باشد، همچنين نظارت مستمرى را بر روند و پيشرفت تربيت دينى اعمال دارد، به گونه اى كه هيچ گاه از آثار تربيتى و پرورشى كه متربى از تربيت مربى مى پذيرد غافل نماند، و نسبت به موانع قطعى و يا احتمالى كه بر سر راه تربيت دينى متربى قرار گرفته است بى توجه نباشد و عمل تربيت دينى را تا آنجا پيش برد كه بتواند متربى را از مرحله عادت و خوگيرى نسبت به آموزه هاى دينى به مرحله ملكه شدن آموزه هاى دينى در نهاد او سوق دهد.

گاهى بحث از آموزش دينى به ميان مى آيد. در اين صورت، اگر آموزش دينى را فرايندى جداى از تربيت دينى بدانيم، غرض از آموزش دينى آموزش و فراگيرى آموزه هاى دينى است كه صرفاً به قصد يادگيرى و كسب اطلاع از مسائل زيربنايى و يا روبنايى، جهان شناختى و يا عقيدتى يك دين انجام مى پذيرد و هيچ خاصيت تربيتى ندارد. آموزه ها و بايدها ونبايدهاى دينى حتى ممكن است در سطح بين المللى و آكادميك توسط استادان و دانشجويان دين ناباور تدريس و فرا گرفته شود. امروزه تعداد مراكز و مؤسسات دين شناسى كه به هدف صرفاً آگاهانيدن دانش پژوهان رشته اديان واحدهاى درسى دانشگاهى را به صورت تحقيق پيرامون مبانى و مسائل يك دين خاص و يا به شيوه مطالعات و تحقيقات بين اديان تنظيم و ارائه مى كنند كم نمى باشد. اين دسته فعاليت هاى آموزشى را نمى توان تربيت دينى نام نهاد; زيرا مقصود از اين مطالعات تربيت موضوع انسانى براساس مبانى دينى نيست و از اين رو، در راستاى التزام دانش پژوه نسبت به مبانى و معتقدات دين هيچ گونه هدايتى وجود ندارد. همچنين بر روند شكل گيرى يك شخصيت انسانى كه بناست به عنوان يك متدين تربيت يابد هيچ گونه نظارت مستمر يا غير مستمرى صورت نمى گيرد. به عكس، در مورد تربيت دينى اين سنخ هدايت گرى و نظارت وجود دارد. به يك معنى مى توان چنين اظهار داشت كه هر نوع تربيت دينى متضمن نوعى آموزش دينى است در صورتى كه ممكن است عكس آن صادق نباشد; يعنى هر نوع آموزش دينى، نظير آنچه بيان شد، مستلزم تربيت دينى نباشد.

«تربيت» از «تلقين» نيز از اين جنبه متمايز مى گردد كه اساساً تلقين ممكن است به عنوان يكى از شيوه هاى مؤثر و كارآمد در جريان تربيت مورد استفاده مربى قرار گيرد اما هيچ گاه مسانخ و مساوق تربيت نمى باشد. اثرى را كه تلقين بر جاى مى گذارد معمولاً يك اثر دفعى، زودگذر و ناپايدار است، در صورتى كه اثر تربيت معمولاً با دوام و پايدار مى باشد. واژه هاى «تربيت» و «تلقين» هر دو از باب تفعيل مى باشند و دلالت بر نوعى فعل و انفعال و تأثير و تأثر دارند; فعلى كه نوعاً انفعال و تأثيرى كه نوعاً تأثرى را در پى دارد. منظور اين است كه عملياتى از جانب مربى و يا تلقين كننده صورت مى پذيرد تا متقابلاً اثرى از اين عمليات بر شخصيت متربى و يا تلقين شونده بر جاى ماند. اين عمليات از دو سنخ است كه در نحوه صدور، غرض، شكل پذيرى و ميزان پايدارى اثر از هم ديگر متمايز مى گردند. علاوه بر اين، تربيت معمولاً هنگامى تحقق مى يابد كه متربى با آگاهى آموزه هاى تربيتى را فراگيرد و به طور آگاهانه به آن آموزه ها پاسخ مثبت دهد. اين در حالى است كه تلقين شونده معمولاً از جنبه روانى و به صورتى ناآگاهانه تحت تأثير القائات تلقين كننده قرار مى گيرد.

دكتر شاملى: براى توضيح مفهوم «تربيت دينى» خوب است ابتدا تصوير خودمان را با آنچه در غرب در اين باب ارائه مى شود، مقايسه و مرزبندى كنيم. البته واژه غرب خود در برگيرنده قلمرو وسيعى از ايده ها و ديدگاه ها در اروپا و امريكاست كه به سختى مى توان آن را در يك نظرگاه خاص محدود نمود. در اين مصاحبه كه رويكرد ما گشتالتى است منظورمان از غرب ديدگاهى است كه مى توان از لابهلاى آثار مكتوب يا تجاربى كه شخصاً در امريكاى شمالى داشته ايم ، جمع بندى و اظهار نماييم. غربى ها مقصود خود را از تربيت دينى با واژه (Religious Education) بيان مى كنند. در اين واژه، هيچوقت نمى توان تربيت را از آموزش و تعليم جدا كرد. تربيت دينى فرايندى است كه ابتدا به صورت شناختى است، سپس نگرش ها و گرايش ها را تحت تأثير قرار مى دهد و آن گاه خودش را در رفتار نشان مى دهد. پس وقتى مى گوييم تربيت دينى، منظورمان تعليم و تربيت دينى است. آنچه امروزه در مغرب زمين، از آن به (Education) ياد مى كنند، يك فرايند مشتمل بر آموزش و پرورش است; همان چيزى كه ما از آن به عنوان «آموزش و پرورش» ياد مى كنيم. اما بايد توجه داشت كه منظور از آموزش و پرورش گاهى آموزش رسمى يا (Formal Education) است و گاهى (Informal Education)است; اوّلى همان روندى است كه در مؤسسات و نهادهاى آموزش و پرورش جارى است، كه از دوران پيش دبستانى آغاز و تا سطوح عالى ادامه مى يابد و دومى تعليم و تربيت از غير كانال نهادهاى رسمى آموزش و پرورش است; يعنى آن بخش از آموزش هايى كه در سطح عمومى ارائه مى شود، خواه از طريق رسانه هاى گروهى مانند روزنامه ها يا راديو ـ تلويزيون باشد و خواه از طريق داده هاى الكترونيكى و رايانه اى. آنچه مورد بحث ماست، مفهومى است كه شامل اين ها هم مى شود. حتى به نظر مى رسد كه تربيت دينى غيررسمى را نيز كه در غير قالب نهادهايى هم چون مؤسسات آموزشى مطرح مى شود، در بر مى گيرد. ما از «تربيت دينى» همان كارى را مى فهميم كه انبيا(عليهم السلام) انجام دادند. بنابراين، مى توان تربيت دينى را مرادف با تربيت نبوى دانست; همان كارى كه انبيا(عليهم السلام) در سطح عمومى جامعه، هم در شكل رسمى و هم در شكل غير رسمى انجام مى دادند.

نكته ديگر اين كه شايد مفهوم شناسى «تربيت» كار دشوارى نباشد، گرچه توافق چندانى هم در اين بحث وجود ندارد. مى توان «تربيت» را فرايند كمك به متربّى در راه شكوفايى خودش در نظر گرفت. اما وقتى صفت «دينى» به آن اضافه مى شود، محل نزاع خواهد بود كه يعنى چه; چه كنيم كه متربّى دست به خودشكوفايى دينى بزند؟ اصلاً «دين» يعنى چه؟ بنابراين، محور بحث، تعريف «دين» خواهد بود و منظور از «تربيت دينى» يعنى اين كه براى متربّى امكاناتى فراهم كنيم، آگاهى ها و اطلاعاتى به او بدهيم كه با پاى خود در مسير شكوفايى دينى جلو برود. البته، در تعريف «دين» هم كم تر مى توان توافق نظرى پيدا كرد. بعضى مى گويند: دين آن چيزى است كه در زندگى انسان حالت قداست داشته باشد. بعضى ديگر مى گويند: دين همان جنبه معنويتى است كه در كنار زندگى روزمره و مشغله هاى زندگى وجود دارد، اين كه گاهى در خودمان به امور غير روزمره و غير مادى احساس نياز مى كنيم; همان چيزى كه در غرب، از آن به (Spirituality) ياد مى كنند. برخى ديگر دين را مساوى با تجربه هاى شخصى هر فرد از معارف دينى يا مناسك خاص آن مى دانند. در اين تعريف تأكيد روى تحليل تجاربى است كه حالت عرفانى دارد و در فضاى روانى فرد شكل مى گيرد. بعضى هم مى گويند: دين عبارت از يك نظام يا مجموعه اى متشكل از زير مجموعه باورداشت ها، ارزش ها و احكام است. ما در تعريف «تربيت دينى» دنبال اين هستيم كه بدانيم چه بايد بكنيم تا متربّى در حوزه عقايد، ارزش ها و رفتار عملى از يك نظام خاصى پيروى كند و خودش را به آن ملتزم بداند. برخى از بزرگان اسلام شناس معاصر اين تعريف را برگزيده اند; استاد بزرگوار آية الله مصباح يزدى در مباحث گوناگون، به خصوص در كتاب معرفت شناسى (بخش مربوط به معرفت دينى) و جلد سوم كتاب پرسش ها و پاسخ ها اين تعريف را از «دين» به دست مى دهند: مجموعه اى از عقايد، ارزش ها و احكام. در غرب هم «دين» ابتدا همين مفهوم را داشته است. (چون اديان آسمانى يك رسالت بيش تر ندارند; ممكن است به فراخور نيازهاى زمان و مكان دايره احكام و ارزش ها سعه و ضيق پيدا كرده باشد، ولى كليّت دين و پيام آن يكى است.) اما به دنبال تحقق اصلاح گرايى دينى، به تدريج، از وسعت اين مفهوم كاسته شده و سر از سكولاريزم درآورد. «سكولاريزم» يعنى: اعتماد بيش تر بر جنبه هاى عقلانى انسان و فردى سازى دين; يعنى: محدود ساختن حوزه نفوذ دين به جنبه هاى فردى كه بيش تر هم بر ابعاد عاطفى متمركز است; آن چيزى كه بتواند احساسات و عواطف و هيجانات خاص يك فرد را در ابعاد معنوى تأمين كند. اين تعريف از «دين» بيش تر در مسيحيت، پس از عصر نوزايى اتفاق افتاده است. اما در اين زمينه يهودى ها كم تر از اين تحولات متأثر بودند; دست كم، وضعيت امروز آنان نشان مى دهد كه آن ها پايبندى و التزام بيش ترى به دين داشته اند و دين را بيش تر از مسيحيان به زندگى شان كشيده اند. آن ها سعى مى كنند حتى به حركت هاى اجتماعى و سياسى خودشان هم رنگ دينى بدهند. حركت جهانى صهيونيزم نمونه اى از اين درهم تنيدگى است.

به هر روى، در مجموع مى توان گفت كه بحث اصلى تربيت دينى در اسلام اين است كه چه كنيم كه متربّى آيين مدار و ملتزم به دين باشد. وقتى كه بحث آيين مدارى يا دين دارى را مطرح مى كنيم، اين بحث به چگونگى تحقق كفر و ايمان در تربيت دينى مربوط مى گردد و نقطه شروع تربيت دينى، كه تحقق ايمان و تلاش يك مربى دينى است، از اين جا شروع مى شود كه فرد ابتدا متربّى را مؤمن كند، از كفر بيرون بكشد، سپس كارى كند كه چهار نوع رابطه او با خودش، با طبيعت، با جامعه و با خدا به شكل خاصى درآيد. دين براى هر يك از اين ها، دستور العمل ها و روش هايى ارائه مى دهد كه با شيوه يك شخص سكولار و غير متدين متفاوت است. بنابراين، آنچه را در مفهوم تربيت دينى، ما به دنبال آن هستيم، مؤمن سازى و تغيير روابط چهارگانه اى است كه هر شخص مى تواند داشته باشد. در ساختار آموزش هايى كه از طريق وحى صورت مى گيرد،اين نقشى است كه ما به تربيت دينى مى دهيم.

دكتر كريمى: «تربيت» مصدر «ربّى يُربّى» تنها دو بار، آن هم به صورت فعل در قرآن كريم به كار رفته است، ولى «واژه هاى هم خانواده» آن همانند كلمه «رب» زياد به كار رفته است. و به نظر مى رسد كه مهم ترين دغدغه انبيا(عليهم السلام)نقش تربيتى آن ها بوده است. اگر بخواهيم كلمه «رب» را با كاربردهايى كه در قرآن دارد، بررسى كنيم، مى بينيم بيش تر درگيرى هايى كه پيامبران(عليهم السلام)با طاغوت هاى زمان خود داشته اند در زمينه خالقيت خداوند نبوده، بلكه درباره ربوبيت او بوده است; مثلاً در داستان حضرت موسى(عليه السلام) و فرعون، موضوع «اَنَا رَبُّكم الاَعلى» (نازعات: 24) مطرح مى شود كه نشان مى دهد فرعون مى خواهد اين نقش تربيتى و ربوبيت را مطرح كند. يا در مورد خود پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)در مقابله ايشان با مشركان، قرآن مى فرمايد: «و لَئِن سَأَلتَهُم مَن خَلَق السَّمواتِ و الارضَ لَيَقولُنَّ اللَّه.» (عنكبوت: 61) آن ها در مسأله خالقيت مشكلى ندارند، مشكل در مسأله ربوبيت است همين طور نمرود با حضرت ابراهيم(عليه السلام) در مورد ربوبيت خداوند به احتجاج مى پردازد: «اَلَم تَر الى الذى حاجّ ابراهيم فى ربّه...»(بقره: 285) و ظاهراً همين مسأله ربوبيت الهى است كه تنزل پيدا مى كند و ما در دنيا حيات اجتماعى، نام آن را «تربيت» مى گذاريم. به عبارت ديگر، وقتى انسان ها هم مى خواهند همان نقش ربوبيت خداوندى يا شبيه آن را براى سلطه بر بشر ايفا كنند، اين كار «تربيت» خوانده مى شود يا به عكس، اگر بخواهيم براى نزديك كردن و مقرب ساختن بنده ها به خداوند از اين نقش استفاده كنيم، اين همان نقش تربيت دينى است.

معرفت: «تربيت» مورد نظر حضرتعالى به معناى «ربّى» كردن است. چنين تعريفى با اهدافى كه در تربيت دينى مطرح مى شود ـ كه برخى بالاتر از ربّى كردن و برخى نيز پايين تر از آن هستند ـ چگونه سازگار است; به عبارت ديگر، اگر بگوييم پيامبران(عليهم السلام)هدفشان تنها اين بوده است كه ربّ مردم را به آن ها معرفى كنند و مردم ربّى شوند، اين چگونه با اهداف تربيت دينى سازگار است؟

دكتر كريمى: به نظر مى رسد ارزش هايى كه ما در تربيت به دنبال آن هستيم، به نوعى در كلمه «رب» نهفته است. به عبارت ديگر مفهوم «رب» بسيار وسيع تر از مالك و صاحب است. «رب» كسى است كه اصلاح و تدبير شؤون مربوب خود را، اعم از شؤون فردى، اجتماعى، مادى و يا معنوى، همه را بر عهده دارد. بنابراين، اگر بتوانيم با اين تفسير، ربّى كردن مردم را عهده دار شويم، به نظر مى رسد كه به هدف تربيت دينى نيز خواهيم رسيد. علاوه بر اين، وقتى هدف از بعثت انبيا(عليهم السلام) را در قرآن ملاحظه مى كنيم، مى بينيم آن ها براى تزكيه و تعليم آمده اند; «يُزكيهم و يُعلِّمهُم الكتابَ»(آل عمران: 64).معمولاً وقتى هدف از بعثت انبيا(عليهم السلام) در قرآن مطرح مى شود، «يُزكيّهم» همراه با «يُعلّمِهُم» مى آيد. در اين جا مى توانيم از «تزكيه» به «تربيت» تعبير كنيم و آن را از «تعليم» (آموزش) جداناشدنى ببينيم. از آنجايى كه در كتاب وحى، اين دو تعبير با هم آمده اند، با هم آمدن اين دو تعبير (تعليم و تزكيه) در قرآن نشان مى دهد كه نوعى ارتباط تنگاتنگ بين آنها وجود دارد. به ديگر سخن، مى توانيم بگوييم كه تعليم مورد نظر قرآن، صورت علمى تربيت است و تربيت صورت عملى تعليم; يعنى: اين دو با هم مى آميزندتاانسان را به هدفى كه خواست خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله)است، برسانند.

دكتر شاملى: شايد بتوان گفت كه «تربيت» از ماده «رَبَوَ» است. بنابراين، مى توان آنچه را جناب دكتر كريمى ذكر كردند از مختصات و ويژگى هاى تربيت دينى دانست; يكى از ويژگى هاى تربيت دينى اين است كه تربيت در جهت ربّى سازى و الهى سازى فرد و جامعه باشد. اما بين «رب» و «رَبَوَ» نمى توانيم تجانس ايجاد كنيم، چون «رب» از ماده «رَبب» است و «تربيت» از «رَبَوَ». «رب» در قرآن، هر جا به كار مى رود، طبق فرمايش حضرت استاد مصباح، به مفهوم خالق و مالك است. البته از لوازم مالكيت اين است كه امور تكميلى مخلوقات خود را هم تدبير مى كند. بنابراين، شايد بهتر باشد كه براى پلى كه مى خواهيم بين «تربيت» و «رب» بزنيم، از مختصات و ويژگى هاى تربيت دينى استفاده كنيم، نه اين كه بر اساس اشتقاق كبير، آن ها را به يك ريشه برگردانيم.

دكتر رهنمايى: نقطه وفاقى كه در اين جا وجود دارد اين است كه «رب» و «تربيت» گرچه هم ريشه نيستند اما در هر صورت، براساس قانونِ اشتقاق كبير اين دو واژه از جنبه مفهومى به يكديگر نزديك مى باشند. حتى اگر بنابر نظر برخى از اهل لغت، ريشه «تربيت» رَبَأَ (مهموز لامى) باشد باز مى توان گفت كه هر سه ريشه «ربو»، «ربب»، و «رَبَأَ» مشمول قانون اشتقاق كبير هستند، بنابراين، در معنى به هم نزديك مى باشند. اما چنان كه تربيت را متضمن مفهوم ربّى كردن بدانيم در اين صورت هر كجا لفظ تربيت به كار رود بايد با تربيت دينى مساوق باشد، در صورتى كه چنين لازمه اى بر واژه تربيت به تنهايى مترتب نمى باشد. بله، تربيت دينى مى تواند چنين مفهومى را در بر گيرد.

معرفت: برداشت ها و تلقى هايى كه از تربيت دينى وجود دارد، چه قدر در آسيب هايى كه به تربيت دينى وارد مى شود تأثير دارد؟ آيا اگر تربيت دينى را صرف آموزش بدانيم ـ همان گونه كه بعضى از آن به پركردن مغز دانش آموز تعبير مى كنند ـ در اين صورت، آسيبى به تربيت دينى وارد نمى شود؟ آيا اين تلقى ها تأثيرى در ناكامى هاى تربيت دينى دارد يا خير؟

دكتر رهنمايى: قبل از بررسى ماهيت آسيب رسانى برخى از برداشت ها و تلقى هاى مختلف و متنوعى كه از تربيت دينى به عمل آمده است به جاست به طور كلى از عوامل آسيب زاى تربيت دينى سخن به ميان آيد. در طبقه بندى عوامل آسيب رسان، آسيب شناسى تربيت دينى را مى توان براساس آسيب هايى كه از ناحيه مربى سر مى زند مورد بررسى قرار داد، به اين معنى كه گاهى شخص مربى خود دچار مشكلات و نابسامانى هايى است كه تربيت دينى را نابسامان مى سازد. ممكن است عوامل آسيب زا از ناحيه متربى پديد آيد، به اين معنى كه وى مثلاً آمادگى و استعداد پذيرش تربيت دينى را ندارد و يا آن را در خود بروز نمى دهد و يا تحت تأثير برخى عوامل منفى ديگرى است كه در نارسايى تربيت دينى او اثر مى گذارد. در مرحله سوم عوامل آسيب زا مى تواند از ناحيه هر دو (مربى و متربى) شكل پذيرد. در اين صورت، هم دركار مربى اشكالاتى وجود دارد و هم در پذيرش متربى، در عين حال كه محتواى تربيت دينى كاملاً صحيح است. از سوى ديگر، آسيب شناسى تربيت دينى مى تواند مربوط به روش شناسى تربيت دينى باشد و اين كه مربى با چه شيوه اى مى خواهد آموزه هاى دينى را بياموزاند و متربى خود را براساس آموزه هاى دينى تربيت كند. همچنين مى توان گفت كه عوامل آسيب زا گاه مربوط به محتواى تربيت دينى است. هر محتوايى كه به اسم «دين» القاء مى شود و متربى تحت تأثير آن قرار مى گيرد، نمى تواند صحيح باشد. و در مرحله آخر، آسيب شناسى تربيت دينى مى تواند از روش آسيب زا و محتواى آسيب رسان هر دو سر زند.

بنابراين، عوامل آسيب زا را مى توانيم در شش رده طبقه بندى كنيم. البته ممكن است طبقه بندى مذكور استقراء تام نباشد و موارد ديگرى نيز بتوان اضافه كرد. مثلاً اگر تربيت دينى را علم زده كنيم ـ همان گونه كه در غرب، پس از عصر نوزايى تا كنون چنين بوده است ـ مشكلاتى بروز مى كند كه اكنون در غرب شاهد آن هستيم. پس در عصر نوزايى، به تدريج كارآيى و نقش مربيان دينى، كه معمولاً در كليساها تربيت مى شدند و وظيفه شان تربيت دينى مردم بود، كم رنگ مى گردد. در مواردى به خصوص از اوايل قرن بيستم به اين طرف، نظريه پردازان و متفكران عمل گرا و علم زده اى چون پيرز، ويليام جيمز و جان ديويى خود را متكفل فلسفه دين، فلسفه تعليم و تربيت و آموزش و تربيت دينى دانستند. اين گروه از صاحب نظران و به عبارتى، اين دسته از روشنفكران آمريكايى كه خود تحصيل كرده و تربيت يافته جوامع مسيحى و خانواده هاى متدين بودند و حتى تا سنين خاصى پاى بندى خودرا به اصول و معارف دينى ابراز مى داشتند، رفته رفته، از آموزه هاى دينى و از التزام به آن ها دست كشيده و تا آنجا پيش رفتند كه خود دين جديدى را پى ريزى كردند. از جمله جان ديويى، خود يكى از مبتكران انسان مدارى دينى (religious humanism) و يادين انسان مدار (humanist trligion) به شمار مى رود. به نظر مى رسد يكى از آفت هاى تربيت دينى از همين جانشأت مى يابد كه تربيت دينى را تحت تأثير علم زدگى قرار دهيم. در زمينه علوم انسانى و گرايش هاى رايج آن، نظير روان شناسى دين، جامعه شناسى دين وحتى تعليم و تربيت دينى نمى توان حصول تربيت دينى را انتظار داشت. به عبارت ديگر، رشته هايى از اين دست نمى تواند متكفل امر تربيت دينى باشد. در غير اين صورت، در ساحت دين وتربيت دينى، روان شناسى دين، مثلاً نمى تواند ضرورت و اهميت نقش دين و تربيت دينى رابراى ما محرز كند. روان شناسى دين مى تواند عوامل ساختارى فردى و شخصيتى افراد رادر نظر بگيرد و شايد به اين نتيجه برسدكه چه دينى متناسب با شخصيت افراد هست و يا چه آموزه هاى دينى در سازگارى با شخصيت افراد نمى باشد. و يا به عنوان مثال، جامعه شناسى دين هنگامى كه در بافت اجتماعى و جامعه شناختى خود، حاصل تحقيقات خود را از منظر دين وتربيت دينى ارائه مى دهد، نمى تواند براى ما توجيه گر ضرورت و اهميت دين خاصى باشد. شايد جامعه شناسى به اين نتيجه برسد كه دين متناسب با جوامع انسانى نيست. مگر جامعه شناسى سوسياليستى دين را افيون ملت ها نمى داند؟! بنابراين، اگر تربيت دينى را علم زده كرديم و در ساحت تربيت دينى علم زدگى را رسوخ داديم بايد منتظر اين آفت ها باشيم.

معرفت: منظور شما از «علم زدگى» در تربيت دينى چيست؟

دكتر رهنمايى: منظور من اين نيست كه ما در تربيت دينى نتوانيم از ابزارهاى كارامد و شيوه هاى مناسب علمى استفاده كنيم. به عنوان مثال، يكى از شيوه هاى بسيار مؤثر در روان شناسى، كه به خصوص در «روان شناسى تبليغ» مطرح است و مى تواند در روان شناسى تبليغ دين و در روان شناسى دينى و حتى در تربيت دين نيز مورد استفاده قرار گيرد، ابزار بسيار مؤثرى هم چون «پيام نهانى» يا «تغيير و تحول گام به گام» مى باشد كه اگر ازآن استفاده مطلوب بشود، نتايج خوبى به بار خواهد آورد. تعليم و تربيت در سياق كلى، يك فرايند است و بايد مرحله به مرحله اجرا شود، همان گونه كه تربيت دينى هم به همين صورت است. بنابراين، منظور اين نيست كه از شيوه ها و ابزارهاى علمى استفاده نكنيم، منظور اين است كه محتواى دين را بر اساس تفسيرهاى علمى رايج شكل ندهيم و ضرورت و اهميت تربيت دينى را بر اساس توجيه هاى علمى تجزيه و تحليل نكنيم; چنانچه روان شناسى دين بخواهد در اين زمينه مطالعه كند كه ـ مثلاً ـ معنويت تا چه حد مى تواند در بهداشت روانى و نشاط انسان ها اثر بگذارد، اين امر مطلوبى است و نتايج مطلوبى هم ممكن است به بار آورد، اما شناخت اين كه اين چه سنخ معنويتى است كه چنين تأثيرى دارد از عهده روان شناسى دين خارج است. امروزه برخى از روان پزشكان به اين نتيجه رسيده اند كه قريب هشتاد درصد امراض روانى و روحى را مى توان از طريق گرايش هاى معنوى درمان كرد، اما بيان اينكه اين معنويت چگونه بايد باشد در قلمرو روان شناسى دين نيست. ممكن است برخى حتى ورزش يوگا را ـ كه معمولاً چينى ها انجام مى دهند ـ نوعى معنويت بدانند! بيان اين كه آيا چنين چيزى نيز معنويت به حساب مى آيد يا نه در قلمرو معارف دينى است و نه در حيطه علوم تجربى و يا انسانى.

به نظر مى رسد كه وقتى علم رادرتبيين و تفسير دين دخيل بدانيم به اين معنا كه علم بخواهد محك دين و آموزه هاى دينى باشد مثل آن است كه ما يك دين نازل را (كه از عالم وحى بر قلب پيامبر(صلى الله عليه وآله) نازل شده است) دين تنزل يافته كنيم و آن را به قلمرو ذهنيت افرادى بياوريم كه مى خواهند در زمينه دين صحبت كنند. اين مى تواند يكى از آسيب ها به شمار آيد.

آسيب هاى تربيت دينى ناشى از عوامل شش گانه مزبور به اجمال عبارتند از: نبود نظارت مستمر مربى بر متربّى; به كارگيرى شيوه هاى غلط در تربيت دين; رعايت نكردن تناسب سطوح سنى، علمى، جنسيتى و فرهنگى متربيان با آموزه هاى دينى; تطابق نداشتن گفتار مربى با عمل و رفتار خود; توجه نكردن به نيازهاى متربيان و رعايت ننمودن «الاولى فالاولى» و «الاهمّ فالاهم»; نگاه به تعليم و تربيت به عنوان شغل و مجراى درآمد، نه به عنوان وظيفه انسانى و الهى ـ اين مسأله دنيازدگى تربيت دينى را به بار مى آورد; وجود نداشتن و يا روشن نبودن آموزه هاى دينى و تعليم غلط آموزه هاى دينى. به عنوان مثال، اگر يك مربى نظرش نسبت به عرفان اين باشد كه متربّى براى عارف شدن، بايد از دنيا و لذايذ آن و جامعه انسانى پرهيز كند و به انزوا برود، چون آموزه حقى را به صورت منفى و غلط تعليم داده است اين چنين تعليمى، خودش آسيب ساز مى باشد.

عامل ديگرى كه به عنوان يك عامل آسيب زا از ناحيه مربيان ايجاد مى شود، اختلاف نظر برخى از فقهاى دينى در بعضى از مسائل مهم تربيت دينى است. هر چند اختلاف نظربسيار مغتنم و مفيد است و در هر موردى كه تضارب آراء صورت گيرد مردم بهتر مسائل و واقعيات را درك مى كنند، اما به عنوان مثال، اگر دو نفر را كه ملتزم به دين هستند، در نظر بگيريم، تلاش جدّيشان هم بر اين است كه مرتكب محرمات الهى نشوند، ولى يكى به فرموده مرجع تقليدش، مى تواند در معاملات بانكى وارد شود و ديگرى نمى تواند وارد شود. يا مثلاً، سن تكليف را، كه يكى از موضوعات مهم تربيت دينى ما است، يكى از فقها مثلاً مى گويد دختر در نُه سالگى مكلّف است و ديگرى مى گويد در سيزده سالگى، تصور كنيد دو خواهرى را كه يكى از آن ها مقلّد اين فقيه است و ديگرى را كه مقلّد آن فقيه است. همين مسأله مقدارى آشفتگى ـ اگر نگوييم «آسيب» ـ در ذهن آن ها ايجاد مى كند كه قابل رفع هم نيست. اين آسيب ضعيفى است، ولى شايد سرانجام ذهنيت افراد را به جانب نادرستى سوق بدهد. مى ديديم برخى جوانان لبنانى را كه بسيار متديّن و حزب اللهى هم بودند، وقتى با هم جلساتى داشتيم، از جمله چيزهايى كه مكرر بر آن تأكيد داشتند همين بود كه چرا در مسائل دينى اين قدر اختلاف نظر هست؟! نمى خواهيم بگوييم اختلاف نظر نباشد، ما نمى توانيم براى مراجع تقليد تكليفى تعيين كنيم، ولى مراجع تقليد به عنوان مربيانى كه نقش گذارند و افراد از آن ها تأثير مى پذيرند، اختلاف فتاوايشان مى تواند از منظر تربيت دينى آسيب رسان باشد.

معرفت: در بحث تفاوت بين تلقين و تربيت، عده اى تربيت دينى را به صرف اين كه مشتمل بر تلقين است و آن را با آزادى انسان ناسازگار مى دانند، معتقدند كه فقط بايد به ارائه آموزه هاى دينى پرداخت و متربّى را در پذيرش مختار قرار داد. با توجه به مجموعه معارفى كه به خصوص از قرآن به دست مى آوريم و در آيات گوناگون، آن ها را به صورت القايى مطرح كرده است، آيا مى توان گفت: اين همان القاست و بنابراين، القاء اشكالى ندارد يا اين كه تربيت القايى قابل قبول نيست؟

دكتر كريمى: چنان كه مى دانيد محور و پايگاه تربيت دينى و تربيت اسلامى فطرت انسانى است. ممكن است ما بر اثر روابط، كردار و رفتارى كه داريم از فطرت خودمان فاصله بگيريم و همان گونه كه در هر فاصله گرفتنى، مربى يا راهنما مى تواند دست ما را بگيرد و به راه صحيح برگرداند، زمانى هم كه ما از فطرت خود فاصله بگيريم او مى تواند ما را به خودمان باز گرداند. پس اجبار و تلقين به معناى منفى آن در اينجا وجود ندارد.

نكته ديگر اين است كه در قرآن و احاديث بر «موعظه» به عنوان يكى از شيوه هاى هدايت بسيار تأكيد شده است. در احاديث وارد شده است كه انسان بايد واعظ خودش باشد و از ديگران هم وعظ بپذيرد; يعنى دلش به حال خودش بسوزد، دنبال اين باشد كه نقاط انحراف خويش را پيدا كند. در حديثى از امام باقر(عليه السلام) آمده است: آن كسى كه از نفس خود براى خويش واعظى ندارد مطمئن باشد كه موعظه ديگران به حال او سودى نخواهد بخشيد. قرآن موعظه هايى را از قول لقمان حكيم، به منظور اهداف هدايتى و تربيتى خود نقل مى كند و اين چيزى غير از تلقين است.

از سوى ديگر، مربى تلقين كننده و فاعلِ صِرف، و متربى منفعل صِرف نيست، بلكه هر دو بايد به نوعى فعليت داشته باشند. فعليت رب و مربى در آن است كه متربى را به اين مسير دعوت كند. فعليت متربى هم آن است كه خودش احساس نياز كند و در راه تأمين اين نيازها بكوشد، و اينجاست كه مفهوم تربيت دينى از تلقين و القاء به معناى مصطلح آن متمايز مى شود و اگر فرضاً تلقينى هم باشد آن است كه در وجود و آفرينش خود، در آفرينش آسمان ها و زمين و جلوه هاى خداوند انسان به تفكر بپردازد تا خود راه و هدف را تشخيص دهد.

آياتى در قرآن داريم كه تزكيه و تطهير را به خدا و رسول(صلى الله عليه وآله)نسبت مى دهند. ما مى توانيم آنها را از مصداق هاى ربوبيت و تربيت بدانيم: «لكن يريد ليطهرّكم»(مائده: 6); خداوند مى خواهد شما را تطهير كند. در جاى ديگر مى فرمايد: «رجالٌ يحبون ان يتطهرون»(توبه: 108); مردانى كه مشتاق طهارت و تهذيب نفس خود هستند. پس هم تطهير از جانب خدا و رسول(صلى الله عليه وآله) است و هم اشتياق به تطهير از جانب كسانى كه متربى هستند، يعنى هر دو از نوعى فعليت برخوردار هستند. در آيه كريمه ديگر آمده است: «قد افلح من زكيها»(الاعلى: 14) اين اشاره به انسان و متربى دارد، مى گويد: تو خودت بيا در مسير تزكيه قدم بگذار. در آيه ديگرى مى فرمايد: «بل الله يزكى من يشاءُ»(نساء: 49). اين آيات نشان مى دهد كه در تربيت هر دو عنصر به نوعى سهيم هستند و چنين نيست كه تلقين در كار باشد و يك طرف فاعل تام باشد و يك طرف منفعل تام.

معرفت: آيا تربيت دينى، كه خود يكى از حوزه هاى تربيت است، شامل ابعاد و حوزه هاى ديگرى هم مى شود يا اين كه حوزه اين تربيت از ديگر موضوعات تربيتى جداست؟ آيا مى توان گفت: به عنوان مثال، تربيت دينى كارى به تربيت اجتماعى يا سياسى و مانند آن ندارد يا اين كه وقتى تربيت دينى انجام مى دهيم در واقع، به تربيت اجتماعى و سياسى هم اقدام كرده ايم؟

دكتر شاملى: پاسخ اين سؤال مى تواند، به سؤال قبلى نيز كمك كند كه آيا تربيت دينى تفاوت جدى با تلقين يا تحميل دارد يا خير. يكى از انتقادهاى پسانوگراها (پست مدرنيست ها) به متفكران دوران پيش از خود اين است كه شما كارهايى را انجام مى دهيد كه بيش تر در قالب تلقين ياتحميل است.اگر بخواهيم شاخصه هاى قلمرو تربيت دينى را مشخص كنيم، به گونه اى كه ابعاد و ابهامات آن به خوبى بازشناخته شود، بايد ابتدا ويژگى هاى آن را خوب بشناسيم و سپس آن را از ساير ابعاد تربيت جدا كنيم.

چنانچه پيش از اين خاطرنشان ساختيم «تربيت دينى» مرادف با تربيت نبوى است; يعنى: كارى كه انبيا(عليهم السلام) مى كنند همان بحث تربيت دينى است. اگر چنين است، بايد ببينيم كه در قرآن كريم يا منابع دينى ما، انبيا(عليهم السلام) با چه ويژگى و در چه شخصيتى تبلور پيدا كرده اند و شاخص هاى كارشان چيست. جمع بندى و تئوريزه كردن اين ويژگى ها همان «تربيت دينى» است. دليل اين كه من بر اين تأكيد دارم كه تربيت دينى همان تربيت نبوى باشد، اين است كه اگر چنين باشد، مى توانيم مأموريتى را كه انبيا(عليهم السلام)در جوامع بشرى داشتند و كارهايى كه مى كردند، را در زمان خودمان ملاك قرار دهيم و تحت عنوان نمونه كامل و صحيح تربيت دينى به كار ببريم.

ولى اين كه تربيت دينى چگونه از ديگر حوزه هاى تربيتى مانند تربيت اجتماعى يا اخلاقى يا سياسى قابل تفكيك است، اين بستگى دارد به آن كه محور اصلى تربيت دينى ـ كه دين است ـ به نظر شما چه مى باشد. در نگاه كسانى كه دين را امرى مقدس، صرفاً معنوى و فردى يا يك تجربه دينى مى دانند، چنين تفكيكى ممكن است. بسيارى از دين شناسان يا مربيان دينى اصلاً «دين» را عبارت مى دانند از يك تجربه شخصى كه فرد از اعمال دينى و پرستش خود دارد. بر اساس تعريفى كه عرض كردم، دين مجموعه اى از عقايد، ارزش هاى اخلاقى و احكام عملى را شامل مى شود. بنابراين، تربيت اخلاقى هم در دل تربيت دينى وجود دارد; بخشى از آن را تشكيل مى دهد. ولى در تعاريف ديگر، چون دين به مفهوم خاصى در نظر گرفته مى شود، تربيت اخلاقى چيز ديگرى است. يعنى جزو مواد درسى است. به همين دليل، در غرب، وقتى مى خواهيد فرزندتان را در مدرسه يا مؤسسه اى ثبت نام كنيد، از شما مى پرسند كه آيا مى خواهيد در برنامه Religious Educationشركت كند يا MoralEducation؟ البته، اين سؤال را براى گنجاندن آموزه هاى كاتوليك يا پروتستان مسيحيت در برنامه درسى دانش آموزان مى پرسند، وگرنه يهوديان مدارس خاصى براى خودشان دارند; چون مى خواهند آموزه هاى دينى يهود را در لابهلاى مسائل آموزشى معمولى جا بدهند. اگر شما خواستار آموزش به شيوه Moral Education بشويد، يعنى خواسته ايد يك سلسله اصول اخلاقى مربوط به زندگى روزمره اجتماعى را به او بياموزيد، مانند اين كه سروقت به مدرسه برود، از كارش كم نگذارد، منظم باشد و چيزهايى كه مى تواند هر فرد را در جامعه متمدن و درگير، در اين انبوه روابطى كه دارد، به گونه اى تربيت كند كه منضبط باشد. اما اگر كسى بخواهد Religious Educationآموزش داده شود، آموزه هاى خاص دينى در برنامه درسى او گنجانده مى شود. البته «دين» به آن معنا كه بشر بايد عشق به مقدسات داشته باشد، به معنويات توجه كند و در كنار ابعاد مادى، آن ها را فراموش ننمايد. در اين حالت، مى توان گفت به معنويتى توجه مى كنند كه به خصوص جنبه هاى عاطفى فرد راتأمين مى كند.

بنابراين، وقتى مى خواهيم اين ها را تفكيك كنيم، اگر مفهوم موردنظر ما وسيع باشد، مى تواند با تربيت اخلاقى رابطه عام و خاص داشته باشد، اما اگر تربيت دينى را مرادف تربيت نبوى بدانيم، براى اين كه شاخص گذارى كنيم و ببينيم كه انبيا(عليهم السلام) كار تربيتى شان در جامعه چه بوده است و قرآن از كار آن ها چه ترسيمى دارد، اولين شاخص تربيت انبيا(عليهم السلام) اين بوده است كه آن ها در كار تربيتى شان متربى محور بوده اند. انسان شناسان در شيوه هاى درمانى خودشان، به خصوص كارل راجرز، شيوه اى را مطرح مى كنند به نام: (Client -Centered). در اين شيوه درمانى سعى نمى كنند از مافوق، چيزهايى را ديكته كنند، بلكه محور را شخص مراجعه كننده و فهم واقع بينانه مشكلات او قرار مى دهند، نه اين كه مجموعه اى از اطلاعات در ذهن داشته باشند و آن ها را به صورت قالبى با مراجعه كننده منطبق كنند; به صورت ماشينى (مكانيستى) برخورد نمى كنند، بلكه از خود انعطاف به خرج مى دهند، سعى مى كنند اول خود او را بشناسند و سپس فرد را يارى كنندتا خودشناسى و خوديابى كند. (البته با تعريفى كه آن ها از «خود» دارند.)

شبيه همين روش مى تواند در بحث تربيت مطرح باشد. ما در تربيت، مى توانيم از مافوق، يك سلسله چيزهايى را كه طبق ديدگاه و نگرش خودمان، آن ها را الگوهاى تربيتى مى دانيم، به مخاطب تلقين كنيم. اما راه ديگر آن است كه او و نيازهاى او و واقعيت هاى او را بشناسيم و بر اساس آن عمل كنيم.

انبيا(عليهم السلام) در جوامع انسانى، دو مأموريت اصلى داشتند: يكى دست زدن به تغييرات بزرگ اجتماعى براى تثبيت عدالت اجتماعى كه تحت عنوان «جهاد اصغر» مطرح است و ديگرى دست زدن به تغييرات فردى و تعديل شخصيت هاى افراد. در هر دو مأموريت، خود افراد محور بوده اند. در آيه شريفه اى كه بحث عدالت اجتماعى را مطرح مى كند، پس از آن كه مى فرمايد: ما انبيا را با اين ابزارها فرستاديم، مى فرمايد: «لِيَقومَ النَّاسُ بِالقسطِ.» (حديد: 25); تا انسان ها به درجه اى از قابليت و توانايى برسند كه خودشان اقامه قسط كنند يعنى: انبيا برايشان اقامه قسط نمى كنند. يا وقتى بحث تغيير فردى مطرح مى شود، اميرالمؤمنين(عليه السلام) در نهج البلاغه مى فرمايد: «ويثيروا لهم دَفائنَ العقولِ.»(نهج البلاغه، ج 1، ص 6) انبيا(عليهم السلام)گنج براى مردم نمى آورند، بلكه گنجى كه در خودشان نهفته است، مردم بايد نسبت به آن آگاه شوند و خودشان آن را بيرون بكشند. پس يكى از شاخص هاى اصلى تربيت دينى در نگاه انبيا(عليهم السلام) و عمل آن ها، متربى محور بودن است، چه در بعد اجتماعى و چه در بعد فردى.

يكى ديگر از شاخصه هاى تربيت دينى ـ همان گونه كه ذكر كردند ـ اين است كه تربيت دينى تحميلى نيست; چون هم گام و هم گون با بنيادهاى فطرى انسان است، پذيرش دارد; يعنى: انسان ها به طور طبيعى و فطرى، آن را مى پذيرند، ساختار خلقت آن ها چنين اقتضا مى كند. از هم راه و هم گون بودن با ويژگى ها و نيازهاى فطرى در مى يابيم كه تربيت دينى است يا تحميلى. اما اين كه اين تربيت نمى تواند تلقينى باشد، اين موضوع را از آيات مباركه اى كه يكى از آن ها آيه دوم سوره جمعه است، به دست مى آوريم. اين تربيت همان فرايندى است كه انبيا(عليهم السلام)به كار مى گيرند، براى اين كه با توجه به متربى محور بودن، اين تحول را در فرد و جامعه ايجاد كنند. البته شيوه قرآن بر اين است كه تحولاتى را كه انبيا(عليهم السلام)قرار است در سطح اجتماعى و كلان ايجاد كنند،ابتدا از فرد شروع كنند;زيرا«اِنَّ اللَّه لاَيُغيَّرُ مَا بِقوم حَتّى يُغيِّروا ماَ بِاَنفسُهِم.»(انفال:52) ابتدا انبيا(عليهم السلام)در مرحله فردى تحول ايجاد مى كنند،سپس برايند آن تغييرات فردى،نموداجتماعى پيدا مى كند.

در دومين كريمه سوره جمعه مى فرمايد: «هُوَ الّذي بَعثَ فِى الاُمّيّينَ رسولاً مِنهُم يَتلوا علَيهِم آياتِهِ وَ يُزكّيهِم وَ يُعَلِّمُهم الكِتابَ و الحِكمةَ.» اين آيه سه مرحله را در اين فرايند تربيت نبوى و دينى مطرح مى كند: تلاوت آيات، تزكيه، و تعليم كتاب و حكمت. مرحله اول كه عبارت است از «يَتلُوا عَلَيهِم آياته» آن ها را متوجه آيات خدا مى كند; گام اول متربّى محور بودن است; «و اِن كَانوُا مِن قَبلُ لَفي ضَلال مُبين.» (آل عمران: 164) پيش از آن كه اين فرايند در تربيت نبوى انجام شود متربى سرگردان است، راهش را گم كرده، از مسير فطرت خارج شده است. پس اول بايد به او نهيب زده شود كه به خود بيايد، درك پيدا كند و امكانات و قابليت هاى خودش را بشناسد و بفهمد كه آن ها براى رسيدن به هدف، چه كمكى مى تواند به او بكند. يكى از فيلسوفان تعليم و تربيت قرن بيستم كه در سال 1997 از دنيا رفت، فيلسوف برزيلى، پولو فرير (Paulo Freire) است. او كتاب هاى متعددى دارد. در يكى از آن ها، («آموزش ستمديدگان» Pedagogy of theOppressed) بحثى را مطرح مى كند كه متخصصان تعليم و تربيت آن را يكى از خدمات بزرگ اين فرد به حوزه تعليم و تربيت مى دانند; مفهومى را مطرح مى كند تحت عنوان: «آگاه سازى و به خودآورى Conscientization». اين فيلسوف كار خودش را بيش تر از نهضت سوادآموزى شروع كرد. چون در برزيل، استبداد نظامى حاكم بود، او تلاش مى كرد تا اين شكل عمومى حكومت از بين برود; مى گفت: بايد حركت از مردم شروع شود، هر حركت اجتماعى بايد از دل توده ها بيرون بيايد. وقتى حركتى از دل توده ها بيرون مى آيد كه افراد و شهروندان يك جامعه متوجه خودشان و نظامى كه برايشان اهميت دارد و قابليت هاى خود باشند. او سپس مى گويد: وقتى شما مى خواهيد نهضت سوادآموزى راه اندازى كنيد، نبايد هدفتان فقط اين باشد كه بگوييد چند درصد بى سواد داريم و مى خواهيم كارى بكنيم كه آن ها نوشتن و خواندن ياد بگيرند. اين يك كار ابتدايى است. هدف اصلى در نهضت سوادآموزى بايد ايجاد خودباورى در فرد باشد تا موقعيت ها و ويژگى هاى خاصى كه او را احاطه كرده است به او نشان دهند و متوجهش كنند كه چه چيزهايى دارد. شايد اگر اين مفهوم را ازحوزه سياسى ـ اجتماعى بيرون بياوريم و آن را در جايگاه قرآنى قرار دهيم، همان «يَتلوا عَليهم آياتِه» باشد; مرحله اول تربيت نبوى كه تلاوت آيه است; يعنى: نشانه دادن به كسى كه راهش را گم كرده و از قابليت ها، امكانات و موجوديت هاى خود بى خبر است; خودباورى، خودشناسى و سپس خداشناسى.

همان گونه كه قبلاً عرض كردم، انبيا(عليهم السلام) دو مأموريت بزرگ دارند: يكى رفع تعارضات اجتماعى و ديگرى رفع تعارضاتى كه افراد در وجود خود دارند. در درون هر كس، به طور طبيعى، تعارضاتى بين دو نظام ارزشى وجود دارد; «فَاَلهَمَها فُجورَها و تَقويهَا.» ( شمس: 8)، كار انبيا(عليهم السلام)اين است كه هر كس را با تلاوت آيات كمك كنند تا در گزينش اين دو نظام ارزشى، موفق به انتخاب صحيح شود. اين همان تزكيه است «تزكيه» و پيراسته كردن آن است كه فرد از تعارض درونى بين دو نظام ارزشى، كه يكى او را به «اَخلَدَ اِلىَ الارضِ.» (اعراف: 176) و ديگرى او را به «ارجعي اِلى رَبِّكَ» (الفجر:28) سوق مى دهد، موفق بيرون بياورند; به سمت خدا سوق دهند. گام دوم نتيجه همان خودباورى و خودشناسى است. حلّ تعارض درونى بين دو نظام ارزشى كه يكى زمين گرا و ديگرى خداگراست. در سومين گام، فرد خودش، موقعيت، قابليت و موجوديت خود را دريافته است و مى تواند در تعارض درونى خود، بين هدايت هاى رحمانى و وساوس شيطانى، طرف رحمانى را انتخاب بكند و مهيّاى آموزش كتاب و حكمت گردد. در اين فرايند، هيچ جا چيزى از تحميل يا تلقين ديده نمى شود، بلكه دست او را مى گيريم تا با حل تعارضات درونى، بتواند به حل تعارضات اجتماعى «لِيقومَ النَّاسُ بِالقسطِ» نايل آيد. بنابراين، با تحليلى كه از ويژگى هاى تربيت دينى، كه هم گام با فطرت است، به دست مى دهيم، همانند حركتى كه انبيا(عليهم السلام)شروع كردند، مى توانيم انسان ها را به طور طبيعى تربيت دينى كنيم; يعنى فرد را به گونه اى امداد نماييم كه با پاى خود به خودشناسى ، خوديابى و خودشكوفايى دست يابد. اين خودشكوفايى زمينه دست يابى به علم حكمت و سپس خدايابى است.

اما معلوم است كه اين تربيت غير از مشاوره دينى است. گاهى پس از آسيب شناسى، مى خواهيم آن را درمان كنيم، در اين صورت، بحث مشاوره پيش مى آيد; يعنى روش كار ما روش آسيب شناختى است . اما تربيت يك فرايند بهنجار است. در اين مرحله، از آسيب حرفى نيست، فرد را در همان بستر طبيعى كمك مى كنيم. انسان به طور طبيعى، متمايل به خلود الى الارض است، متمايل به جنبه هاى نقد زندگى است; چيزهايى كه مشت پركن است. به همين دليل، در آيه مباركه 213 بقره، وقتى هدف از بعثت انبيا(عليهم السلام) را بشارت و انذار معرفى مى نمايد، مى فرمايد: «لِيَحكُمَ بين الناس فيما اختلفوا فيه»; تا رفع اختلاف كنند. مسير طبيعى به گونه اى است كه اگر به خود بشر واگذاشته شود، به اختلاف و تنش مى انجامد. كار انبيا(عليهم السلام)اين است كه با استفاده از نظام هاى خاص انذار و تبشير، در سطح اجتماعى و فردى رفع اختلاف كنند. منتهى شروع اين كار از سطح فردى است با ويژگى هايى كه در سوره جمعه و چند جاى ديگر مطرح مى كند.

معرفت: آيا از آنچه گفته شد، مى توان چنين نتيجه گرفت كه تربيت دينى القايى نيست، بلكه تلقينى است; علاوه بر اين،تربيت دينى،سياسى،اجتماعىواخلاقى هم هست؟

دكتر شاملى: تربيت دينى در مجموع، شامل همه ابعاد مزبور مى شود، ولى هر موقع قرار باشد متربى را در بعد خاصى جهت بدهيم، بايد يكى يكى شروع كنيم. البته اصل دين فراگير است، اما متناسب با تعريفى كه از دين ارائه مى دهيد ـ آن را دين حداقلى بدانيد يا حداكثرى و قلمرو آن تا كجا باشد ـ ساير ابعاد داخل در آن يا از حوزه آن بيرون است. منتهى وقتى مى خواهيد شروع به تربيت سياسى بكنيد، به متربّى نحوه مشاركت در سرنوشتش را ياد مى دهيد. شايد اين موضوع ضرورتاً مساوى با اين نباشد كه خودش و امكانات خودش را بيابد كه در گام اول تربيت انبيا: مطرح است، ولى وقتى مى گوييم تربيت دينى شامل اين ابعاد هم مى شود يعنى: همه در يك مجموعه داخل است، به شرط آن كه تعريف ما از دين روشن باشد.

دكتر كريمى: البته همان گونه كه گفته شد، تربيت دينى مى تواند تعريف هاى متفاوتى داشته باشد. تربيت دينى به مفهومى كه بيش تر در غرب مطرح است همان تربيت بر اساس تعاليم كليسا است كه به اعمال فردى يا به تعبير خود آنها (Spirituality) توجه دارد. مسائل اجتماعى و سياسى و مانند آن به هيچ وجه در حوزه اين گونه تربيت داخل نمى شود. اگر در يك محيط غربى (ReligiousEducation) مطرح شود كم تر به ذهن كسى متبادر مى شود كه تربيت سياسى يا اجتماعى هم در آن داخل باشد. ولى ما با توجه به منابع دينى خودمان، مى دانيم كه اين ها در كنار هم قرار دارند. اصلاً اين منابع آمده اند تا بيان كنند كه تربيت دينى همه جوانب و نيازهاى انسان را مورد توجه قرار مى دهد. آن جا كه ارتباط با خدا است «يقيمون الصلوة»، ارتباط با خلق خدا هم هست «يؤتون الزكوة». حج نيز علاوه بر اين كه يك عبادت فردى است بعد اجتماعى نيز دارد كه مهمتر و چشمگيرتر از بعد فردى آن است. نماز جماعت هم نشانگر آن است كه دين اسلام نمودى اجتماعى دارد و اصلاً نمودهاى اجتماعى دين ما بسيار وسيع تر از نمودهاى فردى است، بر خلاف مسيحيت. بنابراين، تربيت دينى ما در حوزه اسلامى مان با تربيت دينى مسيحى تفاوت هاى بسيارى دارد.

دكتر رهنمايى: اين موضوع با تعريفى كه ما از دين داريم مرتبط است. ما اگر دين را خاستگاه همه مسائل روبنايى از جمله سياست، فرهنگ، اقتصاد و جامعه بدانيم، يك جور نگاه خاصى به تفسير دينى و تربيت دينى داريم. در اين صورت معتقديم حتى اگر مسائل سياسى و اجتماعى هم آموخته شود، آنچه مسائل سياسى يا اقتصادى ما را تحت الشعاع قرار مى دهد، تربيت دينى است; يعنى تربيت دينى همه جا به عنوان يك روح جارى و سارى است. اگر دين را به عنوان يك روح، در كالبد همه نهادهاى اجتماعى و فردى جارى بدانيم، جا دارد كه بگوييم: تربيت سياسى ما هم از تربيت دينى ما رنگ گرفته است، هر چند موضوعاً مى توان آن ها را دو جا مطرح كرد. منتهى در عين حال،آن جاكه مربى دين مدار سياست ما بر اساس آموزه هاى دينى، سياست راآموزش مى دهدوافرادراتربيت مى كند، بر اساس سياست خاصى اين كار را مى كند كه الهام گرفته از دين است. به نظر مى رسد اين تعبير تا حدى به آن چيزى كه پرفسور نصر هم بر آن تأكيد دارد، نزديك است كه ما در تعريف دين و آنچه متعلق دين قرار مى گيرد، نگاه كنيم به عرفى كه پاى بند به آن دين و ملتزم به آن است. در اين صورت، مى توانيم بهترين تعريف ها را ارائه دهيم. به نظر مى رسد كه اگر ما بخواهيم بر دين اسلام تأكيد كنيم، به دليل جامعيتى كه اين دين داشته و با توجه به سيره اى كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به عنوان يك ميراث گران بهاباقى گذاشتند، مى بينيم كه همه عناصر وجودى ما در زندگى فردى و اجتماعى تحت الشعاع تربيت دينى قرار مى گيرد. عبارت «يَتلوا عليهم آياتِه» همه چيز را به ما نشان مى دهد، هم سياست، هم ديانت و هم فرهنگ را. پس به اين نتيجه مى رسيم كه حتى خاستگاه سياسى و فرهنگى ما دين ماست.

معرفت: آيا مى توان گفت: متناسب با اين كه قلمرو دين را چه بدانيم، تربيت دينى هم بر همان اساس تعريف مى شود; اگر قلمرو دين صرفاً فردى باشد، تربيت دينى فقط شامل فرد مى شود و اگر قلمرو آن ابعاد ديگر را هم شامل شود، تربيت دينى شامل آن نيز خواهد شد؟

دكتر شاملى: بله، اما هر كدام به نوبه خود; چنين نيست كه وقتى كسى را تربيت كرديد،هم زمان در همه ابعاد تربيت شود.خير،او در اين مجموعه تربيت مى پذيرد،امابه نوبه خود،به هر كدام از جنبه ها بايد رسيدگى كرد:بُعدسياسى،بُعدعقلانى،بُعدعاطفىوديگر ابعاد.

دكتر رهنمايى: البته اين به اين معنا نيست كه ما بگوييم همه تفاسيرى كه از دين شده صحيح مى باشد و حق دين را ادا كرده است، بلكه به هر حال، تعريفى از دين حق است. ساير تعاريف هم به جزئيات و يا تنها به جنبه هايى از جوانب دينى پرداخته و يا آن گونه كه لازم بوده است دين را نشناسانده اند. اين بستگى دارد به نظر افرادى كه از دين تعريفى ارائه مى دهند. وقتى مقايسه كنيم برداشتى را كه يك مربى ملتزم به دين اسلام از اين دين دارد با برداشتى كه يك مربى غربى از آن دارد، متوجه اين تفاوت ها مى شويم.

دكتر كريمى: نكته ديگرى هم اين جا مطرح مى شود: اين كه ما تعريف دين را از ملتزمان به آن بگيريم، آيا چنين تعريفى با آنچه در منابع دينى آمده الزاماً مطابقت دارد؟ آيا اين تعريف مى تواند تحريفات و تغييراتى را كه عرف در دين بهوجود آورده معلوم كند؟ در طول تاريخ تحوّلاتى در برخى احكام و ارزش هاى دينى به وجود آمده يا حكومت ها تغييراتى در دين ايجاد كرده اند كه ممكن است ملتزم به دين آن ها را جزئى از دين محسوب كند در حالى كه آنها به هيچوجه مورد نظر منابع اصلى دين و شارع نيستند. اين مشكل چگونه قابل توجيه است؟

دكتر رهنمايى: منظور از لفظ «ملتزم به دين» كسى است كه تمام جوانب را زير نظر بگيرد، حتى اين نكته را كه دين او وحيانى است و از مصدر وحى سرچشمه گرفته است. بنابراين، منظور از «عرف» در اين زمينه عرفى است كه دين شناس است و به تمام جوانب دين آگاهى دارد; عرف خاصى كه مى خواهند از دين تفسير اكمل و اتم خود را ارائه دهند، نه اين كه دين را دستاويز هر انديشه اى قرار دهيم.

دكتر شاملى: تصور مى كنم اين موضوع مانند استفاده از سيره متشرّعه است; وقتى ما مى خواهيم چيزى را اثبات كنيم، هم به قرآن و روايات استناد مى كنيم، هم به ديگر منابع، يكى از مؤيّدات هم مى تواند سيره متشرّعه باشد; سيره ملتزمانى كه واقعاً شرع را ـ بماهوشرع ـ عمل مى كنند; سيره اى كه متصل به معصوم(عليه السلام)است. از اين جهت، سيره متشرعه مى تواند مؤيد باشد، نه از آن جهت كه گفتند. يكى از انتقاداتى كه امروزه بعضى از مستشرقان از جمله مارشال هاجسون مطرح مى كنند اين است كه مى گويند شما مسلمان ها دينى كه به عنوان «اسلام» داريد دو جور است: يكى (Islamic Laws)داريد و ديگرى (Islamicate Laws). اوّلى يعنى آن اسلامى كه بدون هيچ دستبردى، تحت آن شرايط خاصى كه قرآن كريم مى فرمايد، دريافت شده و همان طور، بدون هيچ كم و زيادى ابلاغ شده است. اما دومى يك سلسله مسائلى است كه در جوامع با فرهنگ هاى گوناگون عجين شده و چيزهايى به آن ضميمه شده است. اين همان چيزى است كه شما به آن عمل كرده ايد; چيزى كه در رفتارهاى شما نمود دارد و مى توانيد ادعا كنيد به سختى مى توان اين شكل دوم را اسلام ناب ناميد. البته خود ما معتقديم كه اسلامى كه ما از آن استفاده مى كنيم و در كلام بزرگانى مثل حضرت امام(رحمه الله) بوده كه منظورمان از اسلام ناب محمدى(صلى الله عليه وآله)همان مجموعه دست نخورده دريافت شده از وحى توسط پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ابلاغ شده توسط ائمه معصومين(عليهم السلام)است، ولى بعدها با چيزهايى عجين شده است كه گفته مى شود از عرف گرفته شده است.

معرفت: از شما سروران گرامى كه در اين گفتوگو حضور يافتيد سپاس گزاريم. ادامه دارد.