اشارات تاريخى امام على (ع)

اشارات تاريخى امام على (ع)

على امامىفر

مقدمه

رهبرى امّت اسلام پس از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)از مهمترين مسائل تاريخ اسلام بوده است. اهميت آن از اينروست كه اين مسأله تأثير زيادى در مسائل فرهنگى سياسى، اقتصادى و اجتماعى دارد، به نحوى كه مىتوان گفت: تمام شؤون امّت بهگونهاى متأثر از آن است و اختلافات سياسى و بيشتر اختلافات فكرى جهان اسلام از اين مسأله نشأت گرفته است.1

مسأله امامت تنها مربوط به گذشته نيست و ارتباط كاملى با زندگى هر روزه ما دارد; زيرا بحث «حكومت و رهبرى سياسى جامعه» و تبيين مسائل مربوط به رهبرى پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)مىتواند ما را در رسيدن به حقيقت و پيدا نمودن راه صحيح يارى نمايد. در اين زمينه، يكى از بهترين منابعىكه تمامى ويژگىهاى يك سند معتبر را دارا مىباشد خطبه سوم نهج البلاغه معروف به خطبه «شقشقيه» است.2

اين خطبه در حقيقت، تاريخ و فلسفه سى سال حكومت خلفا و خلافت خود آن حضرت و فلسفه حكومت از ديدگاه اسلام بوده كه به صورتى فشرده بيان گرديده است. فشردگى و اختصار بيان حضرت در ذكر مطالب، براى كسانى كه در متن حقايق يا نزديك به آنها بوده اند قابل فهم و درك بوده، ولى براى بسيارى از افراد زمان ما، كه آگاهى و اطلاع كافى از تاريخ اسلام ندارند، شايد مبهم و نارسا باشد. اين مقال در حد خود،مىكوشد تااين مطالب راتبيين نمايد.

خطبه شقشقيه، زمان و دلايل ايراد آن

اگرچه از زمان ايراد اين خطبه اطلاع دقيقى در دست نيست، ولى از محتواى آن مىتوان دريافت كه حضرت اين خطبه را در سالهاى آخر عمر شريفشان و پس از جنگهاى جمل، صفين و نهروان بيان نموده اند; زيرا در آن، به مخالفت ناكثين (اصحاب جمل)، قاسطين (اصحاب صفين) و مارقين (اصحاب نهروان) اشاره دارند.3

اما اينكه چرا حضرت اين خطبه را ايراد نمودند، بايد گفت: همان گونه كه خود آن حضرت در پايان خطبه اشاره كرده اند، تصميم و اراده اى از پيش بر ايراد آن نداشتند، بلكه آن حضرت وادار به دفاع از خود در برابر مسائلى همچون اتهام رياست طلبى، استبداد رأى و عدم اعتنا به رأى و مشورت با ديگران4 و مقايسه ايشان با ساير خلفا مىشود و در شرايط خاصى قرار مىگيرند كه بيان اين مسائل را ضرورى مىدانند و بدينروى، آن را ايراد مىكنند.

مجموع سخنان حضرت على(عليه السلام) را در اين خطبه، مىتوان در سه محور خلاصه كرد:

1. فلسفه حكومت و ويژگىهاى حاكم و اينكه تنها آن حضرت اين ويژگىها را داشته است;
2. پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)، حكومت و رهبرى به انحراف كشيده شده، در دين بدعتها ايجاد گرديده و افرادى به ناحق در جايگاه حكومت نشسته بودند;
3. انحرافات ايجاد شده نه از روى جهل، بلكه آگاهانه بوده است.

در اين مقال، موضوعات مزبور مورد بررسى قرار مىگيرد:

1)فلسفه حكومت ازديدگاه حضرتعلى(عليه السلام)

بحث از حكومت و فلسفه آن بحثى مفصل است و خود مجالى وسيع مىطلبد، اما به قدر گنجايش اين مقاله و آنگونه كه حضرت با اشاره به اصول، به آن پرداختهاند، در اينجا به كلياتى بسنده مىشود:

الف ـ هدف حكومت: از ديدگاه حضرت على و ائمه اطهار(عليهم السلام) و نيز شيعيان آنها، حكومت يك وظيفه، تكليف و تعهد الهى و شرعى است كه بر عهده حاكمان الهى گذاشته شده تا به وسيله آن، انسانها را هدايت نمايند و موانع تحقق آن را از سر راه بردارند. آن حضرت در بيانات متعددى به اين حقيقت اشاره دارند; از جمله در اين خطبه مىفرمايند: «سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و ... اگر پيمان الهى با دانايان درباره عدم تحمل پرخورى ستمكارو گرسنگى ستمديده نبود، مهار شتر خلافت را بر دوشش مىانداختم و انجام آن را مانند آغازش با پياله بىاعتنايى سيراب مىكردم.»

حضرت در جاى ديگرى با اشاره به همين اصل، مىفرمايد: «پروردگارا، تو مىدانى آنچه ما انجام داديم نه براى اين بود كه سلطنتى به دست آوريم و نه براى اينكه از متاع پست دنيا چيزى تهيه كنيم، بلكه براى اين بود كه نشانه هاى از بين رفته دينت را باز گردانيم و صلح و مسالمت را در شهرهايت آشكار سازيم تا بندگان ستمديده ات در ايمنى قرار گيرند و قوانين و مقرراتى كه به دست فراموشى سپرده شده است بار ديگر عملى گردد.»5

عبدالله بن عباس مىگويد: در منزل ذى قار بر اميرالمؤمنين وارد شدم، هنگامى كه مشغول وصله نمودن كفش خود بود. به من فرمود: «قيمت اين كفش چه قدر است؟» گفتم بهايى ندارد. فرمود: «به خدا سوگند، همين كفش بىارزش برايم از حكومت بر شما محبوبتر است، مگر اينكه با آن حقى را به پا دارم و يا باطلى را دفع نمايم.»6

مىبينيم كه هدف حكومت آن حضرت بسط عدالت و امنيت، برپا داشتن حق و دفع باطل است و هر حكومتى هدفى غير از اين داشته باشد، باطل خواهد بود.

ب ـ ويژگىهاى حاكم: حاكم اسلامى از ديدگاه حضرت على(عليه السلام)، بايد داراى ويژگىهايى باشد كه مهمترين آنها عبارت است از: آگاهى به هدايت و اهداف و لوازم آن تا مردم را به گمراهى نبرد. اين شرطى است كه عقل آن را تأييد و قرآن كريم بر آن تأكيد مىكند: «آيا كسى كه هدايت به حق مىكند براى پيروى شايسته تر است يا كسى كه خود هدايت نمىشود مگر اينكه او را هدايت كنند؟ شما را چه شده است; چگونه حكم مىكنيد؟» (يونس: 35)

بدين روى، آن حضرت در استدلال به برترى بر ابوبكر و ساير خلفا، به اين نكته اساسى اشاره دارند. «سيل انبوه فضيلتهاى انسانى ـ الهى از قله هاى روح من به سوى انسانها سرازير مىشود، ارتفاعات سر به ملكوت كشيده امتيازات من بلندتر از آن است كه...»7

حضرت در جايى ديگر مىفرمايند: «اى مردم، شايسته ترين مردم بر زمامدارى، نيرومندترين آنان براى اين كار و داناترين آنان به امر خداوند است.»8

شرط مهم ديگر رهبرى، دورى از رذايل اخلاقى و نفسانى است; همان شرط اساسى امامت از ديدگاه اهل بيت(عليهم السلام) و شيعيان آنان; يعنى «عصمت» و در صورت نبودن آن، وجود «عدالت». امام(عليه السلام) در خطبه 131 ويژگىهاى حاكم اسلامى را بيان نموده اند: «شما قطعاً مىدانيد آن كه بر نواميس، خون ها، غنايم، احكام و رهبرى مسلمانان حكومت مىكند نبايد بخيل باشد تا در جمع آورى اَموال آنان براى خويش حرص ورزد; و نبايد جاهل و نادان باشد كه با جهلش آنها را گمراه كند; و نه جفاكار، تا پيوندهاى آنها را از هم بگسلد و به نيازهاى آنها پاسخگو نباشد; و نه ستمكار كه در اموال و ثروت آنان حيف و ميل نمايد و گروهى را بر ديگرى مقدّم دارد; و نه رشوه گير در قضاوت تا حقوق را از بين ببرد و در رساندن حق به صاحبانش كوتاهى ورزد; و نه آن كه سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله)را تعطيل كند و بدين سبب، امت را به هلاكت بيفكند.»

بنابراين، از ديدگاه آن حضرت، انسانهاى بخيل، جاهل، جفاكار، ستمگر، رشوه گير و كسانىكه خارج از خط پيامبران الهى(عليهم السلام)حركت مىكنند، حق حكومت ندارند و در يك كلام، ظالم حق حكومت ندارد و عهد الهى، كه همان «امامت مردم» است، به ظالمان نمىرسد (بقره: 124)

ج ـ ويژگىهاى حكومت: «سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و روح را آفريد، اگر گروهى براى يارى من آماده نبود و حجت خداوندى با وجود ياوران بر من تمام نمىگشت ... مهار اين زمامدارى را بر دوشش مىانداختم.»

همانگونه كه گفته شد، حكومت عهد و پيمانىالهى و وظيف هاىشرعىاست و كسى كه ويژگىهاى حاكميت را داراباشد،نمىتواند از زير بار اين تكليف شانه خالى كند.

با توجه به اين نكته، اين سؤال مطرح مىشود كه شرط عمل به اين وظيفه الهى چيست؟ حضرت در سخن مزبور، به اين سؤال پاسخ داده اند. و آن وجود «قدرت» است. قدرت شرط عام تكليف است; يعنى فعليت و تنجّز هر تكليفى مشروط به قدرت است. عمل به اين وظيفه بزرگ ـ يعنى حكومت ـ نيز مشروط به وجود قدرت مىباشد. اما فرق است بين «قدرت» براى حكومت كردن و «قدرت» براى اداى فرايض; زيرا براى حكومت، علاوه بر توانايىهاى شخصى، قدرت عظيم سياسى و اجتماعى نيز ضرورى است و اين با حمايت مردم حاصل مىشود; اگر مردم حمايت كنند قدرت اجتماعى نيز خواهد بود و زمينه حكومت فراهم خواهد شد.

بدين روى، تلاش براى به دست گرفتن حكومت و كسب حمايت مردمى از باب مقدمه واجب، لازم و ضرورى و از اين ديدگاه، قابل توجيه است. تلاشهاى آن حضرت در طول 25 سال پس از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، به همين دليل است.

از اينرو، هنگامى كه مردم پس از مرگ عثمان، از آن حضرت مىخواهند كه امامت را به دست گيرند و بر اين اصرار مىورزند «آن گونه كه گرسنگانى براى رسيدن به غذا هجوم مىآورند و گوسفندانى خود را تسليم چوپان مىكنند»، با توجه به شرايط موجود در جامعه و برنامه ها و اهدافى كه داشتند و نمىتوانستند از آنها چشم پوشى كنند و اينكه ممكن بود مردم نتوانند او را تحمل كنند، از پذيرش حكومت سرباز مىزنند و مىفرمايند: «مرا واگذاريد و ديگرى را طلب كنيد، زيرا ما به استقبال چيزى مىرويم كه چهره هاى مختلف و جهات گوناگونى دارد. دلها بر اين امر استوار و عقلها ثابت نمىماند. افق حقيقت را ابرهاى تيره فساد گرفته و راه مستقيم حق ناشناس مانده است. آگاه باشيد! اگر دعوت شما را اجابت كنم، طبق آنچه خود مىدانم با شما رفتار مىكنم و به سخن اين و آن و سرزنش ملامت كنندگان گوش فرا نخواهم داد. مرا رها كنيد، من هم يكى از شما هستم. شايد من شنواتر و مطيع تر از شما نسبت به رئيس حكومت باشم و در چنان حالى، من وزير شما و مشاورتان باشم بهتر از آن است كه امير و رهبرتان.»9

نقش مردم در حكومت اسلامى: بنابر آنچه ذكر شد، شرط تحقق حاكميت و مقبوليت آن، پذيرش و حمايت مردم است. توجه به اين نكته اساسى ضرورت دارد; زيرا حاكميت دين حق و نظام اسلامى همانند هر نظام ديگرى، با آرزوها تحقق نمىپذيرد، بلكه حضور مردم و اتحاد آنان بر محور حق را مىطلبد. مردم با پذيرش دين ـ اولاً ـ و پذيرش ولايت حاكم اسلامى ـ ثانياً ـ دين خدا را در جامعه متحقق مىسازند، اگرچه همانگونه كه در ويژگىهاى حاكم گفته شد، حاكم، مشروعيت خود را مرهون مردم نيست، اما تحقق حاكميت او بدون حمايت مردم امكانپذير نمىباشد و حضرت امير در خطبه 27به اين حقيقت تصريح دارند.10

2ـ بدعتها و انحرافات پس از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)

حضرت در بخشهاى ديگر خطبه شقشقيه، به اين نكته توجه مىدهند كه پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله) در هر سه محور هدف حكومت، ويژگىهاى حاكم و ويژگىهاى حكومت ـ كه در بخش پيش اشاره شد ـ انحراف ايجاد شده است. در ذيل به اين انحرافات اشاره مىشود:

الف ـ انحراف در اهداف حكومت اسلامى: هدف حكومت اسلامى در نهايت، هدايت انسانها و فراهم كردن زمينههاى لازم براى تحقق آن است. از نظر حضرت على(عليه السلام)، در حكومت خلفا، اين اهداف مهم نه تنها تحقق پيدا نكرد، بلكه مردم در جهاتى خلاف جهت اصلى حركت كردهاند. آن حضرت وضعيت حاكم بر زمان خلافت عمر را اينگونه بيان مىنمايند: «سوگند به پروردگار، مردم در چنين خلافت نابهنجارى به مركبى ناآرام و راهى خارج از جاده و سرعت در رنگ پذيرى و حركت در پهناى راه ـ به جاى سير در خط مستقيم ـ مبتلا گشتند.»11

پس از عمر، نه تنها وضع بهتر نشد، بلكه به مراتب بدتر هم شد. حضرت به آنها نيز اشاره نموده اند. در مجموع، مىتوان انحراف در اهداف را به دو بخش تقسيم كرد:

1. انحرافات فكرى و فرهنگى: حضرت امير(عليه السلام) مىفرمايد: «مردم پس از پيامبر، از صراط مستقيم، كه همان راه خداست كه در سيره رسول خدا تجلّى يافته، خارج شدند و به بيراهه رفتند.»اماچگونه اين كارانجام گرفت؟

اولين و بزرگترين انحراف در دين و امّت اسلامى، محروم كردن مسلمانان از وجود امام معصومى بود كه به تصريح قرآن كريم، وجودش سبب «تكميل دين» و ضامن بقاى هدايت الهى است. با توجه به اينكه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرصت كافى پيدا نكردند تا امّت اسلامى را، كه اكثريت قاطع آنها در سالهاى آخر عمر شريفشان به اسلام گرايش پيدا كرده بودند، تربيت كنند، قطعاً نياز بود انسانى الهى و پيامبرگونه، كه توانايى و لياقت هدايت آنها را داراست، در مقام رهبرى جامعه و جانشين آن حضرت قرار گيرد. البته رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به فرمان الهى، چنين فردى را براى رهبرى به جامعه معرفى و نصب فرمودند. محروم كردن جامعه از وجود چنين رهبرى، بزرگترين خيانت به مردم و از مصاديق بارز «صدّ عن سبيلالله» است.

حضرت على(عليه السلام) در اين فراز از خطبه كه مىفرمايد: «موقعيت من نسبت به خلافت، موقعيت محور آسياب به چرخى است كه به دور آن مىگردد»،12 به اين حقيقت اشاره دارد; يعنى همانگونه كه آسياب بدون محور، بىاثر و بىخاصيت مىشود، خلافت نيز بدون وجود شخصى مثل حضرت على(عليه السلام)بىارزش و بىخاصيت است.

با اين وجود، آيا كنار زدن شخصى كه مىفرمايد: «سيل فضيلتهاى الهى و انسانى از قلّه هاى روح من به سوى انسانها سرازير مىشود و امتيازات سر به ملكوت كشيده من بلندتر از آن است كه پرندگان دورپرواز بتوانند هواى پريدن بر ارتفاعات آن را در سر بپرورانند»13 و يا مىفرمايد: «اى مردم، پيش از آنكه مرا از دست بدهيد، آنچه مىخواهيد بپرسيد; زيرا من به راه هاى آسمان، از راه هاى زمين آشناترم»14 و پيروى از كسى كه «دايم در حال لغزش و اشتباه است و در پى آن، عذرخواهى مىكند»15 بزرگترين خيانت به امّت اسلامى نيست؟!

البته برترى علمى آن حضرت چيزى نيست كه نياز به بحث داشته باشد; چرا كه براى دوست و دشمن اين حقيقت روشن است. ابن ابى الحديد معتزلى ضمن اينكه على(عليه السلام) را منشأ تمام علوم مىداند، مىگويد: «مراجعه و استمداد عمر از على در بسيارى از مشكلاتى كه براى او و ديگر صحابه پيش مىآمد، روشن است و اينكه عمر مكرّر گفته است: «اگر على نبود، عمر هلاك مىشد». و «خدا نكند من باقى باشم و مشكلى پيش آيد و ابوالحسن (على) براى حل آن وجود نداشته باشد.»16

جلوگيرى از تدوين احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله): علاوه بر محروم كردن مردم از وجود امام معصوم(عليه السلام) مردم را نيز از سيره و احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله)محروم كردند. خلفا تصميم گرفتند سنّت رسول الله(صلى الله عليه وآله) را نيز كنار بگذارند تا راه را براى تحقق منويات و آرزوهاى خود هموار سازند. آنها به بهانه هاى واهى، از كتابت و نقل احاديث پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) جلوگيرى مىكردند، اين ممنوعيت به هر دليلى كه باشد، نتيجه قهرىاش محروم شدن امّت اسلامى از سيره صحيح پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود كه به تصريح قرآن كريم، واجب الاتباع است و به عنوان الگو بايد مورد عمل قرار گيرد.

از بين رفتن بسيارى از احاديث، شيوع كذب و نسبت دادن احاديث ساختگى و دروغ به پيامبر(صلى الله عليه وآله)، نقل به مضمون كردن احاديث، اختلاف و تفرقه در آراء مسلمانان و شيوع آراء باطل بر اثر نبودن احاديث، برخى از آثار ممانعت از كتابت حديث است.

ابوريه مىگويد: وقتى احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله) بدون تدوين رها شد و صحابه در جهت تأليف آنها اقدامى نكردند، باب نقل روايت براى هر صاحب عقده يا عقيده اى باز شد و بدون اينكه از كسى ترسى باشد، هرچه را خواستند، روايت كردند.»17

محدود كردن اصحاب پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله): حبس اصحاب خاص رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در مدينه و نسپردن كارها به آنها در همين زمينه، قابل توجه است; خلفا نمىخواستند كه آنها دور از چشم خودشان با مردم تماس داشته باشند و چيزى از سيره رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را براى مردم بيان كنند كه با خواست آنها سازگارى ندارد.

اگرچه بعضى خواسته اند اين كار خلفا، به خصوص عمر، را در راستاى محدود كردن قريش براى جلوگيرى از فسادشان توجيه كنند18 ولى واگذارى حكومت شام به فرزندان ابوسفيان و به ويژه معاويه، چگونه قابل توجيه است؟19 شايد اينگونه قابل توجيه باشد كه حكومت شام در مقابل سكوت و حمايت قريش و به خصوص ابوسفيان واگذار شده است! چنانكه اين پيشنهاد را به عباس ـ عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله) ـ نيز دادند، ولى وى نپذيرفت.20

2. انحرافات اجتماعى ـ اقتصادى: «شخص سومى از آن جمع، در نتيجه شورا به خلافت برخاست. او در مسير انباشتن شكم و خالى كردن آن بود و بالا كشيدن پهلوهايش. به همراه او و فرزندان پدرش برخاستند و چونان شترى كه علفهاى باطراوت بهارى را با احساس خوشى مىخورد، مال خدا را با دهان پر مىخوردند.»21

شعار اسلام، عدالت در همه زمينه ها، حتى با دشمنان اسلام است. عدالت اجتماعى و اقتصادى سنگ بناى رشد و تعالى و تربيت انسانهاست و بدون آن، امكان تربيت اجتماعى از بين خواهد رفت. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) تمام همّ خود را در راه تحقق بخشيدن به اين مهم مصروف داشت و با تمام موانعى كه در جامعه جاهلىوجود داشت،موفق شدآنرا متحقق سازد. اما چند سال پس از رحلت آن حضرت،اساس اين بناىالهى درهم ريخت.

آغاز اين انحرافات در زمان خليفه اول و دوم بود و در زمان خلافت عثمان به اوج خود رسيد، به گونه اى كه حضرت امير(عليه السلام)مىفرمايد: بدانيد كه وضعيت و مشكلات امروز شما همانند زمان بعثت پيامبرتان (دوران جاهليت) گرديده است.22

يعقوبى مىگويد: «عمر در سال بيست هجرى دواوين را نوشت و مرتب كرد. او در تقسيم غنايم، مردم را بر اساس ترتيب قبيله، و سابقه دينى آنها طبقه بندى كرد. او بر خلاف سيره رسول الله و ابوبكر عمل كرد، ولى در پايان عمرش از اين عمل پشيمان شد و گفت: من به آنچه كردم و برخى را بر ديگران برترى دادم، در مقام دلجويى مردم بودم و اگر امسال زنده بمانم، مردم را برابر خواهم نهاد و چنان كه پيامبر خدا و ابوبكر كردند، سرخى را بر سياهى و عربى را بر عجمى برترى نخواهم داد.»23

اين اقدام او سبب شد تا در ميان مسلمانان طبقه بندى و تعصّبات قبيله اى مجدداً استحكام يابد و برخى قبايل و افراد به استناد همين كار عمر، بر كسان ديگر بىسبب ترجيح يابند; عده اى از صحابه كه پاىبندى كمترى به اصول اسلام داشتند، به ثروت انبوهى دست يافتند و عده اى ديگر در فقر كامل به سر بردند. اين موضوع در زمان خلافت حضرت على(عليه السلام)، از عمده ترين مشكلات آن حضرت بود; زيرا افرادى كه بىسبب به ثروتهاى انبوه دست يافته بودند، تاب عدالت او را نداشتند و در مقابل آن حضرت قيام نمودند. فرياد ابوذر نيز در برابر همين بىعدالتىها بود كه در گلو خفه شد، هدف عمر از اين تبعيضات آن بود كه صحابه و به خصوص قريش را از خود راضى نگه دارد. عمر در زمان حكومت خودش، با زهد شخصى و خشونتى كه داشت، مانع از آن شد كه اين اقدام از مهار او خارج شود، ولى در زمان عثمان، او نه تنها مانع اين انحراف نشد، بلكه خود به آن شدت بخشيد. او در ابتداى خلافتش براى ساكت نگهداشتن رقيبان و به خصوص اصحاب شورا بذل و بخششهاى فراوانى نسبت به آنها كرد. اما پس از تثبيت نسبى حكومتش، به آنها كمتر توجه نمود و بنى اميّه را بر آنها ترجيح داد. به همين دليل بود كه برخى از آنها مثل طلحه و زبير در مقابل عثمان ايستادند و اعتراض كردند.

نمونه هايى از بىعدالتىهاى عثمان:

ابن ابى الحديد در شرح نهجالبلاغه، نمونه هايى بيان كرده است; از جمله:

«ـ افريقا در زمان عثمان فتح شد و تمامى خمس غنايم افريقا را به مروان بن حكم داد و احدى را با او سهيم نكرد. عبدالله بن خالد بن اسير از او درخواست صله كرد و عثمان به او چهارصد هزار درهم صله داد.

ـ حكم بن ابى العاص را كه تبعيد شده رسول خدا بود و در زمان ابوبكر و عمر اجازه ندادند به مدينه برگردد، به مدينه بازگرداند و به او يكصد هزار درهم پول داد.

ـ فدك، كه حق فاطمه، فرزند پيامبر، بود و در زمان خليفه اول و دوم به او ندادند، در زمان عثمان، به مروان بن حكم واگذار شد.

ـ تمامى چراگاه هاى اطراف مدينه را براى بنى اميّه قرق كرد و مسلمانان را از آن محروم كرد.

ـ تمامى غنايمى را كه در غرب افريقا (از طرابلس تا طنجه) به دست مسلمانان افتاد، يك جا به عبدالله بن ابى سرح داد. بدون اينكه احدى را در آن شريك كند.

ـ عثمان در يك روز يكصدهزار درهم به مروان بن حكم داد و در همان روز، دويست هزار درهم به ابوسفيان داد. زيد بن ارقم خزانه دار عثمان بود وقتى چنين وضعى را ديد، كليدهاى خزانه را آورد و به عثمان داد، در حالى كه گريه مىكرد. عثمان گفت: آيا به خاطر اينكه من صله رحم مىكنم گريه مىكنى؟ زيد در جواب گفت: نه، بلكه براى اين گريه مىكنم كه گمان مىكنم تو اين اموال را به جاى اموالى كه در زمان رسول خدا و در راه خدا خرج كرده اى، برمىدارى. به خدا قسم، اگر به مروان صد درهم هم بدهى زياد است. عثمان هم به او گفت: كليد را به زمين بگذار، اى پسر ارقم، ما كليددار ديگرى پيدا خواهيم كرد.

ـ ابوموسى اشعرى اموال زيادى از عراق پيش عثمان آورد. او در جا، همه را بين بنى اميّه تقسيم كرد. او به داماد خود، حارث بن حكم، صدهزار درهم از بيت المال پرداخت كرد، البته بعد از عزل زيد بن ارقم.»24

مسعودى ثروت خود عثمان را در زمان مرگش چنين نقل كرده است: او يكصد و پنجاه هزار دينار (سكه طلا) و يك ميليون درهم (سكه نقره) نقد داشت. اموال او در وادى قرا و حنين و غير از اين ها يكصد هزار دينار بود، به علاوه، شتران و اسبان فراوانى كه داشت.

ثروت بعضى از صحابه، كه در زمان عثمان به دست آوردهاند، از قرار ذيل است:

زبير بن عوام: او خانه اى در بصره بنا كرد كه در اين سال (332 ق.) باقى است و كاروانسراى تجّار دريايى است. چنين خانه اى نيز در مصر، كوفه و اسكندريه داشته كه وجود آنهامعروف ومشهوراست. اموال زبير مقدار پنجاه هزار دينار و هزار اسب و هزار نفر كنيز و غلام بوده است.

طلحه: در كوفه، خانه بزرگى بنا كرد كه اكنون (زمان مورّخ) هم هست و معروف به (كناسه) است. در مدينه خانه اى از آجر و گچ و ساج ساخت. درامد او از غلّه عراق روزى هزار دينار و بعضى گفته اند بيشتر از اين بوده و بيش از آنچه گفتيم، درامد او از منطقه شراة مىباشد.

عبدالرحمن بن عوف: كاخى در مدينه ساخت، صد اسب و هزار شتر و هزاران گوسفند داشت و هنگام مرگش يك چهارم از يك هشتم اموالش (يعنى اموال منقول او كه به همسرانش به ارث رسيد) بر هشتاد و چهار هزار دينار بالغ شده است كه مىشود: 2688000 = 8×4×84000

سعد بن ابى وقاص: در منطقه عقيق، كاخى با ستونهاى برافراشته و با طبقات متعدد و وسيع داشت.

زيد بن ثابت: او در هنگام مرگش، آن قدر طلا و نقره داشت كه با تبر، آنها را خرد مىكردند و اين غير از اموال و اثاثيه اى بود كه به قيمت يكصدهزار دينار بر جاى گذاشته بود.

يعلى بن منيه: پانصدهزار دينار و اموالى ديگر به قيمت سيصدهزار دينار از خود به جاى گذاشت.» وى پس از اين ها مىگويد: «اين قصه سر دراز دارد.»25

تبعيض نژادى: از ديگر انحرافات اجتماعى كه در زمان خلفا به وجود آمد، تبعيض نژادى و طبقاتى بين افراد جامعه اسلامى بود. او عربها را بر مسلمانان غيرعرب ترجيح مىداد

عمر دستور داد كه بردگان عرب را از بيت المال آزاد كنند26 و اين به معناى تفاوت گذاشتن بين نژادهاى گوناگون بود، در صورتى كه وقتى حضرت على(عليه السلام) بر اساس حكم خدا و رسول او(صلى الله عليه وآله)، بين افراد به تساوى حكم كرد، به او اعتراض كردند. اين مشكل آنچنان در جامعه رسوخ كرده و جا افتاده بود كه حتى خواهر آن حضرت نيز به او اعتراض كرد كه چرا بين من عربى و كنيز عجمىام فرقى نمىگذارى؟

يكى از مشكلات حضرت امير(عليه السلام) در زمان خلافتش همين مسأله بود كه مىخواست بين همه مسلمانان بر طبق قرآن كريم عمل (حجرات: 13)

عمر بر خلاف حكم خدا و براى رضايت عرب، به خصوص قريش اين انحراف را ايجاد كرد، پس از او نيز از بين نرفت و سپس در زمان بنى اميه به اوج خود رسيد و موجب قيام مردم ايران عليه بنى اميّه و سقوط دولت آنان گرديد.

ب ـ انحراف در حاكمان و عاملان آنها: «من كى در برابر شخص اولشان در استحقاق خلافت مورد ترديد بودم كه امروز با اعضاى اين شورا قرين شمرده شوم؟»27

گفته شد كه از ديدگاه اسلام، حاكم بايد داراى ويژگىهايى باشد. اعلميت و عصمت و يا عدالت از اساسىترين آنهاست. پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، افرادى به حاكميت رسيدند كه هيچ يك از ويژگىهاى مذكور را نداشتند، نه از لحاظ علمى و نه از لحاظ عملى.

حضرت على به اين نكته اعتراض دارند و از آن شكوه مىكنند:

ابوبكر: «او در حالى رداى خلافت را بر دوش افكند كه خود مىدانست موقعيت من نسبت به خلافت، موقعيت محور آسياب به چرخ آن است.»28

ابوبكر مكرر اعتراف كرده كه بهترين افراد نيست: «مرا رها كنيد و به سراغ ديگرى برويد; زيرا من بهترين شما نيستم.» يا مىگفت: «ولايت بر شما را پذيرفتم، در حالى كه بهترين شما نيستم.»29

حضرت امير(عليه السلام) مىفرمايد: «ابوبكر در اين ادعاها دروغ مىگفت: «شگفتا! با اينكه شخص يكم در دوران زندگىاش، انحلال خلافت و سلب آن را از خويش مىخواست، به شخص ديگرى بست كه پس از او زمام خلافت را به دست بگيرد. آن دو شخص چه سخت پستانهاى خلافت را ميان خود تقسيم كردند.»30

ابوبكر، خود به برترى حضرت على(عليه السلام) اعتراف داشت.31 ابن ابى الحديد در مقدمه جلد اول شرح نهج البلاغه، نظر رهبران و دانشمندان فرق اسلامى را برمىشمارد كه بيشتر، بلكه اتفاق آنها بر برترى و افضليت على نسبت به خلفاى سهگانه است.

عمر: «عمر زمامدارى را در طبعى خشن قرار داد كه دلها را سخت مجروح مىكرد و تماس با آن خشونتى ناگوار داشت. در چنان طبعى خشن، كه منصب زمامدارى به آن تفويض شد، لغزش هاى فراوان به جريان مىافتد و پوزشهاى مداوم به دنبالش.»32

حضرتعلى(عليه السلام)«خشونت»و«جهالت» را دو ويژگى عمر برمىشمارد، در حالى كه هر يك از اين صفات مانع از استحقاق حاكميت الهى و خلافت پيامبر(صلى الله عليه وآله) است. مصداق اين صفتها و بروز آنها در طول زندگى عمر فراوان است. مرحوم علاّمه امينى در جلد ششم الغدير و ابن ابىالحديد در جلد 1 شرح نهج البلاغه، نمونه هاى متعددى از هر دو نمونه را ذكر كردهاند.

عثمان: «او در مسير انباشتن شكم و خالى كردن آن بود و بالاكشيدن پهلوهايش. به همراه او فرزندان پدرش برخاستند و چونان شترى كه علفهاى باطراوت بهارى را با احساس خوشى مىخورند، مال خدا را با دهانى پر مىخوردند.»33

عملكرد عثمان به گونه اى است كه حتى براى اهل سنّت نيز غيرقابل دفاع مىباشد.

حضرت على(عليه السلام) در جاى ديگرى مىفرمايند: «او استبداد ورزيد و در آن شدت به خرج داد.»34 بنابراين، عثمان نيز فاقد صلاحيت خلافت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود.

ج ـ انحراف در حكومت: «مىديدم حقى كه به من رسيده و از آن من است، به يغما مىرود و از مجراى حقيقىاش منحرف مىگردد.»35

درباره رهبرى سياسى در اسلام، دو ديدگاه كلى وجود دارد: ديدگاه شيعه و ديدگاه اهل سنّت. ديدگاه شيعه مستند به آيات قرآن و سنّت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)است; معتقدند كه امامت و رهبرى يكى از اركان دين و امرى الهى است و هر كسى نمىتواند در اين جايگاه قرار گيرد، بلكه بايد با وجود ويژگىهاى ذكر شده از طرف خدا و رسول او(صلى الله عليه وآله) منصوب شود; زيرا رهبر مسؤول هدايت مردم به سوى مقام خليفة اللهى است و اين از عهده هر كسى برنمىآيد.

اما اهل سنّت اعتقاد دارند پيامبر(صلى الله عليه وآله)جانشينى براى خود معيّن نكرده و انتخاب رهبر را به مردم واگذار نموده است; زيرا معتقدند رهبرى يك امر دنيوى است و ربطى به دين ندارد. آنان در حقيقت، با شعار «حسبُنا كتابُ اللّه» مىگويند به كسى كه آنها را هدايت و راهنمايى كند نيازى ندارند، در صورتى كه اين سخن بر خلاف نصوص قرآنى و اوامر نبوى است و اين بزرگترين و سنگ اول انحراف بوده است.

ابن ابى الحديد مىگويد: از استادم درباره نص بر امامت على پرسيدم و گفتم: آيا به راستى ممكن است آنان نص را به كنارى نهاده باشند؟ او گفت: آن مردم خلافت را در شمار معالم دينى همچون نماز و روزه نمىدانستند، بلكه آن را از امور دنيوى و در شمار مسائلى چون امامت بلاد، تدبير جنگ و سياست مىدانستند و در اين موارد نيز اگر مصلحت مىديدند، مخالفت با نص رسول الله را نيز جايز مىشمردند.»36

جالب است كه به همين ادعاى دروغين هم، كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)حكومت را به انتخاب مردم وانهاده است، عمل نكردند: «لقد تَقَمّصها ابن ابى قحافة.»37

بدينروى خليفه اول بدون مشورت با خانواده پيامبر(صلى الله عليه وآله) و بسيارى از اصحاب خاص رسول الله روى كار آمد. بنا به نقل بيشتر مورّخان معتبر اسلامى، بنىهاشم از بيعت با ابوبكر امتناع كردند تا پس از شهادت حضرت زهرا(س) و به نقلى تا شش ماه پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بيعت نكردند. البته پس از به آتش كشيدن خانه آن حضرت و ضرب و جرح دختر عزيز رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و تهديد به قتل حضرت على(عليه السلام)، ابوبكر به اين ظلم اعتراف و در آخر عمرش نسبت به آن اظهار پشيمانى كرد و گفت: «اى كاش خانه فاطمه را تفتيش نمىكردم.»38 همچنين جمع كثيرى از اصحاب و شخصيتهاى بزرگ جامعه اسلامى از بيعت با ابوبكر خوددارى كردند كه از جمله آنها سعد بن عباده بود كه همان گونه كه عمر تهديد كرده بود، او را كشت و كشتن او را به جنّيان نسبت داد.39

تهديد، ارعاب و فريب مردم مسلمان در تثبيت خلافت ابوبكر نقش مهمى داشت. ابن ابى الحديد مىگويد: «عمر همان كسى است كه پايه هاى خلافت ابوبكر را محكم كرد و مخالفان او را درهم شكست; او بود كه شمشير زبير را هنگامى كه از نيام بيرون آمده بود (و مىگفت: خلافت بايد به على برسد)، شكست و به سينه مقداد كوبيد، سعد بن عباده را در سقيفه زير لگد گرفت و گفت: «بكشيد سعد را، خدا او را بكشد»; بينى حباب بن منذر را له كرد; همو بود كه هاشميانى را كه در خانه فاطمه (س) پناهنده شده بودند، تهديد كرد و آنها را از آنجا بيرون نمود و اگر عمر نبود كار ابوبكر و امور او روبه راه نمىگشت.»40

عمر و دوستانش مردم را به زور و با تهديد به مسجد مىبردند تا با ابوبكر بيعت كنند و هر كه را در كوچه ها مىديدند، به زور دست او را به عنوان بيعت در دست ابوبكر مىگذاشتند.41 ابوبكر و عمر نيز به اين واقعيت اعتراف كرده اند كه بيعت با ابوبكر غيرصحيح و بدون مشورت و ناگهانى بوده و تنها خدا شرّ آن را نگاه داشته است و كسى حق ندارد با بيعتى همانند بيعت با ابوبكر سركار بيايد، وگرنه بايد كشته شود.42

مسأله «ارتداد» نيز بهانه اى شد براى سركوبى افرادى كه حاضر به پذيرش بيعت با ابوبكر نبودند; آنها را به اتهام «ارتداد» از ميان برمىداشتند. نمونه اش مالك بن نويره بود كه خالد بن وليد او را كشت و در همان شب، با همسرش ازدواج كرد و وقتى مسلمانان به ابوبكر شكايت بردند و خواستار اجراى حكم الهى بر خالد شدند، ابوبكر مانع شد و قبول نكرد.43

ادامه دارد


  • پىنوشتها

    1ـ سعد بن عبدالله اشعرى قمى، المقالات و الفرق، ص 2 / شهرستانى، الملل و النحل، ج 1، ص 24

    2ـ علامه محمدتقى جعفرى(رحمه الله) در مقدمه تفسير اين خطبه، به تفصيل در مورد اسناد اين خطبه و اعتبار آن بحث فرمودهاند. (ر. ك. به: جلد دوم شرح و تفسير نهجالبلاغه.) ابن ابى الحديد نيز در جواب اشكالى كه مطرح شد و آناينكهاين خطبه ازساختههاى سيدرضى است، مفصلاًاز صحتاستناد اين خطبه به آن حضرت دفاع كرده است.ر.ك.به:شرحنهج البلاغه، ج 1، ص 205

    3ـ در تذكره الخواص ابن جوزى به نقل از ابن عباس، زمان ايراد اين خطبه را پس از بيعت با آن حضرت (اوايل خلافت) ذكر كردهاند، ولى همانگونه كه اشاره شد، اين مطلب صحيح به نظر نمىرسد و در كتاب الاحتجاج، ج 1، ص 289 مىگويد: اين خطبه پس از جنگ نهروان ايراد شده است.

    4ـ در خطبههاى 5 و 172 و 205 نهج البلاغه به اين مسائل اشاره شده است.

    5ـ بخشى از خطبه 131

    6ـ مقدمه خطبه 33

    7ـ خطبه شقشقيه

    8ـ خطبه 173

    9ـ خطبه 92

    10ـ «وافسدتم رأيى بالعصيان و الخذلان ...»

    11ـ12ـ13 خطبه شقشقيه

    14ـ خطبه 189 / سعيد بن مسيب مىگويد: «كسى غير از على بن ابى طالب اين حرف را نزده است.» (على بن محمد الشيبانى المعروف بابن الاثير، اسدالغابه، ج 3، ص 596)

    15ـ خطبه شقشقيه

    16ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج 1، ص 18

    17ـ ر. ك. به: مجله نور علم، ش. 9 و 11 و 12

    18ـ رسول جعفريان، تاريخ سياسى اسلام، ج 2، ص 71

    19ـ عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام على بن ابيطالب، ج 1، ص 378

    20ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج 2، ص 52

    21ـ خطبه شقشقيه

    22ـ خطبه 16

    23ـ يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ترجمه محمدابراهيم آيتى، ج 2، ص 42

    24ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج 1، ص 198 و 199

    25ـ على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 3 ـ 342

    26ـ دكتر حسن مصطفوى، الحقايق، ص 155

    27ـ رسول جعفريان، پيشين، ج 2، ص 233

    28 و29ـ خطبه شقشقيه

    30ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج 1، ص 169 / الاحتجاج، ج 1، ص 79 / مروج الذهب، ج 2، ص 308

    31ـ خطبه شقشقيه

    32ـ الامام على بن ابىطالب، از تاريخ دمشق، ج 3، ص 54

    33ـ34 خطبه شقشقيه

    35ـ خطبه 30

    36ـ خطبه شقشقيه

    37ـ رسول جعفريان، پيشين، به نقل از: ابن ابى الحديد، ج 12، ص 82

    38ـ خطبه شقشقيه

    39 و40ـ مروج الذهب، ج 2، ص 8 و 307 / ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 227 و ص 331 / احتجاج، ج 1، ص 80

    41ـ ابنابىالحديد،پيشين، ج 1، ص174/ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 325

    42ـ رسول جعفريان، پيشين، ج 2، ص 21

    43ـ الحقايق، ص 125

    44ـ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 10 / ابن ابى الحديد، پيشين، ج 1، ص 179 / الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 358