امام على (ع) و تساهل خواص

امام على (ع) و تساهل خواص

جواد سليمانى *

چكيده: انديشه تساهل و تسامح كه در قرون اخير ابتدا در مغرب زمين مطرح شد، و سپس توسط برخى روشن فكران و نويسندگان در جامعه ما مطرح گرديد، رويكردى تازه نيست، صفحات تاريخ صدر اسلام نشان مى دهد برخى از چهره هاى سرشناس سياسى پس از رحلت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) در برخورد با مخالفان و منافقان و به طور كلى، عناصر غيرخودى شيوه اى متساهلانه در پيش گرفته، در اجراى حدود و نحوه تقسيم بيت المال روش آسان گيرى را برگزيدند. در مقابل، حضرت على(عليه السلام) و اصحاب ايشان با اين سياست مخالف بوده و با هرگونه گذشت در اجراى حدود و تقسيم غيرعادلانه و بخشش هاى نارواى بيت المال و سازش با منافقان و عناصر غيرخودى مبارزه كرده اند. در اين نوشتار، به برخى از نزاع هاى امام على(عليه السلام)با خواص سماحت جو اشاره گرديده و جزئيات برخى از حوادث توضيح داده شده است. پيش از ورود به بحث بيان دو نكته ضرورى مى نمايد:

الف ـ اسلام; با صلابت و با تسامح

اسلام دين خشك و غيرقابل انعطاف نيست، بلكه در جاى خود، گذشت، نرمش و يا صلابت و خشونت نشان مى دهد; گاه بر مكلفان آسان و گاه سخت مى گيرد. قرآن مى فرمايد: «فَمن كانَ مِنكم مريضاً اَو على سفر فعِّدةٌ مِن اَيّام اُخَر» (بقره: 158); پس آن كس از شما كه (در ماه رمضان) در سفر بوده و يا بيمار باشد، روزهاى ديگرى را به جاى آن روزه بگيرد. سپس علت اين تخفيف را چنين بيان مى دارد: «يُريدُ اللّهُ بِكم اليُسرَ و لايُريدُ بِكم العُسرَ»(بقره:158); خداوند راحتى شما را مى خواهد، نه سختى تان را.

يا در عين اين كه وضو گرفتن براى نماز از واجبات است، شارع اجازه داده كه اگر روى دست و يا ساير اعضاى وضو زخم است، به گونه اى كه وضوى جبيره اى نيز دشوار باشد، به جاى وضو، تيمم كنند.

اين ها نشان مى دهد كه اسلام دينى حكيمانه است و لجاجت ندارد; احكام بى روح و مشقت بار بر مكلفان تحميل نمى كند تا براى انجام آن از كارهاى ضرورى زندگى دور بمانند. اسلام دين زندگى است; احكامش بشر را به عزلت گزينى مبتلا نمى كند.

از امام صادق(عليه السلام) نقل گرديده كه فرمودند: همسر عثمان بن مظعون نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمد و از شوهرش به دليل بى توجهى به مسائل زندگى شكايت نمود و گفت: اى رسول خدا، عثمان روزها روزه مى گيرد و شب ها به عبادت برمى خيزد.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به شدت ناراحت شدند و با همان حال، از خانه بيرون آمدند، در پى عثمان رفتند و او را در حال نماز پيدا كردند. فرمودند: «اى عثمان، خداوند مرا براى گوشه نشينى و رهبانيت نفرستاده، مرا بر شريعت مستقيمى كه سهل و آسان است، مبعوث نموده.»1 مسلّم است كه خداوند متعال در تشريع احكام لايتغيرش نه تنها درصدد تحميل تكاليف شاق و فوق طاقت بر بندگان نبوده چرا كه فرمود: «لايُكَّلفُ اللّهُ نفساً اِلّا وُسعَها ـ بقره: 286»، بلكه در موارد متعددى بر بندگان سهل گرفته; حتى مادون طاقت بندگان به آنان تكليف كرده است.

اما آيا اين كه خداوند متعال در تشريع احكام رعايت طاقت مكلفان را نموده و در برخى تكاليف به سبب تسهيل بر بندگان، به آنان تخفيف داده، بدين معناست كه ما مى توانيم احكاموحقوق مسلّم الهىو اجتماعى اسلام راتعطيل كنيمويابر سرمسائل اصولى دين خدا با دشمنان دين مصالحه نماييم؟

قطعاً چنين برداشتى خلاف وجدان پاك، قرآن و سنّت اهل بيت(عليهم السلام)است و منشأى جز جهل يا خفتگى وجدان يا شيطنت ندارد; چرا كه با اندكى تأمل در آيات شريفه قرآن مجيد و سنّت نبوى(صلى الله عليه وآله) به روشنى به دست مى آيد همان خدايى كه فرمود: «يُريدُ اللّه بِكم اليسرَ و لايُريدُ بِكم العُسرَ» (بقره: 158)، وقتى پاى مسامحه با منكران دين به ميان آمد، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) را از كوتاه آمدن و دست شستن از موازين اسلام نهى نمود و اين نوع سازش را به جاى يسر و آسان گيرى، «مداهنه» و بى مبالاتى در دين خوانده و فرمود: «فلا تُطع المكذِّبينَ و دوُّالوتُدهِنُ فَيُدْهنونَ» (قلم: 8 و 9); از كسانى كه دين را تكذيب مى كنند اطاعت مكن. آن ها دوست دارند تو نرمش نشان دهى تا خود نيز نرمش نشان دهند.

مرحوم علاّمه طباطبائى(رحمه الله) ذيل اين آيه شريفه مى فرمايد: «محصّل آيه اين است كه آن ها دوست دارند شما با آن ها مصالحه كنيد و آنان نيز با شما مصالحه كنند، بدين صورت كه هر يك از شما در دين ديگرى قدرى تسامح به خرج دهد.»2

همان پيامبرى كه شريعت خويش را سهله و سمحه خواند، در اجراى حدود الهى بى نهايت سخت گير بود; هنگام فتح مكه، عفو عمومى صادر فرمود و چند تن از سران قريش، و ديگران را آزاد كرد. ولى در همان ايام، زنى از قبيله بنى مخزوم را به جرم دزدى دستگير كرده بودند و طبق موازين اسلام مى بايست انگشتانش را قطع كنند. قريش سخت نگران بودند; چون او از خانواده هاى بزرگ و داراى شأن و منزلت به حساب مى آمد و اجراى حد بر او، براى خانواده اش گران تمام مى شد. ازاين رو، اشراف و بزرگان به دنبال اين و آن رفتند تا به طريقى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را راضى كنند كه از اجراى حد صرف نظر كند و در اين باره تساهل به خرج دهد. سرانجام، اُسامة بن زيد را براى وساطت نزد رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)فرستادند. وقتى اُسامه حاجتش را به رسول خدا(صلى الله عليه وآله)گفت، رنگ چهره آن حضرت دگرگون شد و فرمود: آيا در مورد حدّى از حدود خدا شفاعت مى كنى؟! مگرحدودالهى شفاعت برداراست تا با سفارش و پادرميانى اين و آن تعطيل شود؟! به قدرى واكنش پيامبر(صلى الله عليه وآله)جدّى بود كه اسامه فوراً حرف خود را پس گرفت و از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)تقاضا كرد برايش نزد خداوند استغفار كند.

آن گاه پيامبر(صلى الله عليه وآله)در ميان مردم چنين خطبه خواندند: «اقوام پيش از شما هلاك شده اند; چرا كه وقتى شريفى در ميانشان سرقت مى كرد، رهايش مى كردند، ولى وقتى ضعيفى دست به دزدى مى زد، بر او حدّ جارى مى كردند. اما قسم به كسى كه جانم در يد قدرت اوست، اگر فاطمه، دختر محمد، دزدى كند، دستش را قطع مى كنم.»3

با توجه به شواهد روشن قرآن و سيره رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)، بايد گفت: گرچه مكتب اسلام مكتبى با گذشت و آسان بوده و تسهيل بر بندگان در مقام تشريع احكام دين لحاظ شده، اما اين بدان معنا نيست كه هر جاهلى مى تواند براى حفظ مصالح شخصى يا گروهى خود، احكام ثابت دين را تفسير به رأى كند، قرائتى نو از آن ارائه دهد و براى خشنودى اين و آن دست به تغيير و يا تحريف و تعطيل احكام اسلام بزند، بلكه، سهله و سمحه بودن دين بدين معناست كه عمل به احكام اسلام و آنچه به عنوان دستورات شرعى به ما رسيده است، امرى سخت و دشوار نيست و بشر را به تكلف هاى بى جا و كناره گيرى از اجتماع و عُزلت گزينى و گوشه گيرى مبتلا نمى كند. نفوس پاك و دل هاى خاشع هرگز از عمل به دستورات اسلام خسته و ملول نمى شوند و احساس درد و رنج نمى كنند.

ب ـ رويكرد تساهل پس از رحلت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)

پس از رحلت نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)، بسيارى از اصحاب آن بزرگوار هوس استراحت و خوش گذرانى نمودند و هواى عيش به دور از رنج و محنت جنگ و جهاد و شهادت به سرشان افتاد. البته علايم خطر دنياطلبى و در پى مطالبه حق خويش بودن از فتح مكه در ميان مسلمانان پيدا شده بود، ولى پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، ناگهان به صورت يك بيمارى شايع بروز كرد و اثر عملى خود را نمايان ساخت. بدين روى زهراى اطهر(عليها السلام)، كه در آن ايام در كانون مشكلات و مصايب قرار داشت و در صف مقدّم جبهه يك تنه با اكثريت جامعه مبارزه مى كرد، خطاب به مهاجران و انصار فرمود: «آگاه باشيد! مى بينم كه به تن آسايى جاودانه دل داده و كسى را كه سزاوار زمام دارى بوده دور ساخته ايد، با راحت طلبى خلوت كرده و از تنگناى زندگى به فراخناى آن رسيده ايد، آنچه را حفظ كرده بوديد از دهان بيرون ريختيد و آنچه را فرو برده بوديد بازگردانديد، ولى بدانيد، اگر شما و همه اهل زمين كافر شويد خداى بزرگ از همگان بى نياز و ستوده است.»4

وقتى خواص از زندگى همراه با مجاهده و مبارزه گذشته خسته شدند و به دنبال زندگى راحت و بهره مندى افزون تر از مال و منال و زن و فرزند و جاه و جلال رفتند و در يك كلام، دنيا را هدف قرار دادند، به طور طبيعى، روحيه سهل انگارى و بى مبالاتى و اهمال نسبت به دستورات دين به عنوان رويكردى نو و پردامنه سراسر مدينه را فرا گرفت و گرد و غبار سستى و فتور بر دل هاى اصحاب نشست. در آن حال، حضرت زهرا(عليها السلام)وقتى براى محاجّه با ابوبكر در مسجد حاضر گرديد، ابتدا سران مهاجر و انصار را به دليل اهمال و بى توجهى نسبت به سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله)توبيخ و سرزنش نمود و سپس فرمود: «براى اجابت نداى شيطانِ گم راه و خاموش كردن انوار دينِ روشن و مهمل شمردن سنّت هاى پيامبرِ برگزيده آماده بوديد.»5

در پى گرايش اصحاب به تساهل و تسامح در اجراى دستورات اسلام، زمينه كنار زدن حضرت على(عليه السلام) فراهم آمد; چرا كه آنان خوب مى دانستند على(عليه السلام) در اجراى احكام دين بسيار جدّى و قاطع است، هرگز براى جلب منفعت خود و دوستان و آشنايانش و يا تحت فشار افكار عمومى از اجراى احكام خدا صرف نظر نمى كند، صلابت على(عليه السلام)در برابر متخلفان از زمان حيات رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) مورد شكايت و اعتراض برخى از اصحاب واقع شده بود; برخى از رفتار تند آن حضرت در برابر بى مبالاتى در حفظ بيت المال دلخور شدند، به گونه اى كه در حجة الوداع، به كرّات از آن حضرت شكايت كردند. كار به جايى رسيد كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله)ناراحت شدند و به يكى از اصحاب دستور دادند با صداى بلندبگويد:«ازشماتت على بن ابى طالب دست برداريد;اودراجراى حكم خداى عزّوجل خشن است و در دينش اهل تساهل و تسامح نمى باشد.»6

زهراى مرضيه(عليها السلام) در روزهاى پايانى عمر شريف خود در ملاقات با زنان مهاجران و انصار، علت اساسى بى مهرى و مخالفت اصحاب با على(عليه السلام)را صلابت و عدم تساهل آن بزرگوار در اقامه احكام الهى بيان داشتند و فرمودند: «چرا با على مخالفت كردند؟ والله، با او مخالفت نورزيدند، مگر به سبب شمشير برّان و شدّت برخورد و عقوبت دردناك و غضبش در حين نافرمانى از خدا.»7 به هر روى، تساهل دينى ابتدا به صورت غصب خلافت و تصاحب سهم الارث حضرت فاطمه(عليها السلام)ظهور نمود، سپس به دوستى و اعتماد با عناصر منافق و غيرخودى و تعطيل حدود الهى و حيف و ميل بيت المال انجاميد و در دوران خلافت عثمان، به اوج خود رسيد، به گونه اى كه موجب نارضايتى و شورش اجتماعى شد و به قتل عثمان منتهى گرديد.

در اين نوشتار براى رعايت برخى مصالح، از شرح و بسط غصب خلافت و سهم الارث زهراى مظلومه(عليها السلام) خوددارى شده، به ساير موارد اختلاف حضرت على(عليه السلام) با خواص متساهل پرداخته شده است.

تساهل با بنى اميّه

يكى از مهم ترين موارد اختلاف ميان حضرت على(عليه السلام) و خواص اصحاب، در نحوه برخورد با بنى اميّه و حزب طلقا بود. اين اختلاف از همان آغازين روزهاى پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)چهره خويش را نمايان ساخت و تا پايان دوران امامت آن حضرت استمرار يافت.

حزب طلقا، به سركردگى بنى اميّه و به رياست ابوسفيان و فرزندانش، كسانى بودند كه از آغاز بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) همواره درصدد جلوگيرى از بسط و گسترش اسلام گام برمى داشتند. آنان در مكه سخت ترين فشارها و شكنجه ها و تنگناهاى اقتصادى و اجتماعى را بر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) و يارانش تحميل كردند، تا جايى كه پس از رحلت عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله)و ضعيف شدن پشتوانه قبيلگى آن حضرت، كمر به قتل آن بزرگوار بستند، ولى با لطف و عنايت الهى، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) جان سالم به در بردند و به مدينه هجرت كردند. پس از هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيز مكرّر جنگ هاى خونين عليه حكومت نوپاى اسلامى برپا كردند تا اسلام را از ريشه بركنند و در اين راه، از فرط كينه اى كه نسبت به پيامبر(صلى الله عليه وآله)و دين و اصحابش به دل گرفته بودند از كشته شدن فرزندان و برادران و بستگانشان نيز باكى نداشتند; نزديكانشان را به استقبال مرگ مى فرستادند و از دم شمشيرهاى مسلمانان مى گذراندند تا شايد به پيروزى برسند. آنان تا زمان فتح مكه، همواره درصدد توطئه عليه مسلمانان بودند و در فتح مكه نيز تنها به دليل ترس از شمشير مسلمانان، به ظاهر اسلام را پذيرفتند، ولى در دل، سخت ازاسلامومسلمانان خشمگين بودند; چرا كه با بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله)و گسترش اسلام، منافع اقتصادى، اجتماعى و سياسى ظالمانه شان را از دست دادند.

حزب طلقا از فتح مكه تا روز رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) همواره در جامعه اسلامى به عنوان يك حزب مطرود و شكست خورده سياسى و اجتماعى مطرح بود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)گاه از سر ترحّم، براى آنان امتيازى ويژه قايل مى شدند، ولى همواره مراقب و مواظب حركات و سكناتشان بودند تا مبادا عليه مسلمانان توطئه كنند.

بارحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و بروز اختلاف ميان اصحاب آن حضرت در مسأله خلافت، بنى اميّه فرصت را مغتنم شمرده، تلاش كردند تا در دستگاه خلافت نفوذ نموده موقعيت از دست رفته خويش را بار ديگر به دست آورند.

از اين رو، پس از ماجراى سقيفه، وقتى ابوسفيان وارد مدينه شد، سعى كرد با تشديد اختلاف ميان سران اصحاب از يك سو، از قدرت جبهه اسلام بكاهد و از سوى ديگر، خود نيز با حمايت يكى از طرفين درگير، در پيروزى آن ها سهيم گردد و امتيازاتى در دستگاه خلافت كسب كند. از اين رو، ابتدا گفت: طوفانى مى بينم كه جز خون چيز ديگرى آن را فرو نمى نشاند،8 سپس سراغ على(عليه السلام) و عمويش عباس آمد و پس از نوميدى از آن ها به ابوبكر و عمر پيوست.

آن روزها در ميان خواص اصحاب در چگونگى برخورد با بنى اميّه دو ديدگاه وجود داشت:
ديدگاه نخست، ديدگاه على(عليه السلام) و بنى هاشم بود. حضرت على(عليه السلام)معتقد بود: آنان به اسلام ايمان نياورده اند و به شهادتين زبانى آنان نبايد اعتماد كرد; تظاهرشان به اسلام منافقانه است، آن ها همان باقى ماندگان كفّار جنگ احزاب هستند كه كمر به نابودى اسلام بسته اند و از روى ناچارى به اسلام گرويده اند. نبايد پست هاى كليدى حكومت اسلامى را به آن ها سپرد. آن حضرت خطاب به يارانش كه عازم جنگ صفين بودند، فرمود: «اى فرزندان مهاجران، به سوى سركردگان كفر و بازماندگان جنگ احزاب و دوستان شيطان حملهور شويد.»9 و وقتى چشمان مباركش در ميدان صفين به پرچم هاى سپاه معاويه افتاد، فرمود: «قسم به كسى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، آن ها اسلام نياورده بودند، بلكه به ظاهر تسليم شدند و كفر خويش را پنهان نمودند.»10 اين ديدگاه حضرت على(عليه السلام)در حقيقت علت عدم پذيرش بيعت ابوسفيان در ماجراى سقيفه بود; وقتى پس از ماجراى سقيفه ابوسفيان نزد آن حضرت آمد و گفت: ناتوان ترين قريش حاكميت بر شما را به دست گرفته است. سوگند به خدا، اگر بخواهى اين شهر را عليه ابوبكر پر از سواره و پياده مى كنم.11 على(عليه السلام)با باريك بينى خاص خويش، متوجه نيت شوم او براى ايجاد اختلاف ميان صفوف مستحكم مسلمانان گرديد و چنان پاسخ حساب شده و خردكننده به او دادند كه براى هميشه از فريب دادن على(عليه السلام)مأيوس شد; فرمود: «تو در پى كارى هستى كه ما اهل آن نيستيم.12 تو مدت ها بدخواه اسلام و مسلمانان بوده اى، ولى نتوانسته اى ضررى به آنها برسانى.مارابه سواره وپياده تو نيازى نيست.»13

وقتى نزد عباس عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، رفت تا با او بيعت كند، عباس نيز از پذيرش بيعت او امتناع ورزيد.14

ديدگاه دوم، ديدگاه برخى از سران صدر اسلام همچون خليفه اول و دوم بود. آنان به عكس گروه اول، بنى اميّه را مثل ساير مسلمانان و اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)قابل اعتماد و خودى مى پنداشتند و معتقد بودند: بنى اميّه قومى دنيا ديده و سيّاس و زيركند، بدون تسامح و انعطاف نشان دادن و جلب رضايت آنها نمى توان از آنان در امان بود و با خيال آسوده حكومت اسلامى را اداره كرد. بدين دليل، سياست تساهل و تسامح نسبت به بنى اميّه را برگزيدند. بدين روى، ابتدا مبلغى از بيت المال به عنوان حق السكوت به ابوسفيان بخشيدند: وقتى ابوسفيان پس از ماجراى سقيفه از مأموريت جمع آورى زكات به مدينه بازگشت، عمر به ابوبكر گفت: ابوسفيان از سفر بازگشته، من از شرّ او ايمن نيستم. براى دفع شرش، زكاتى را كه در اختيار دارد به او ببخش. ابوبكر نيز پذيرفت و زكاتى را كه ابوسفيان آورده بود، از او نگرفت.15 ولى ابوسفيان به اين مقدارقانع نبود، به همين دليل، خلفا براى آرامش خاطر خود، تصميم گرفتند سماحت بيش ترى به خرج دهند. از اين رو، هنوز شيرينى هداياى مالى خليفه در كام ابوسفيان از بين نرفته بود كه فرمان دهى بخشى از سپاه اسلام در شام را به پسرش يزيد اعطا كردند و پس از مدت كوتاهى، خليفه دوم فرمان دهى كل سپاه در شام را به يزيد واگذار نمود16 و بدين گونه، كليه شؤون دينى، و مالى و مديريتى قلمرو شامات در دست فرزند سركرده كفر و نفاق، يزيد بن ابوسفيان، قرار گرفت; چرا كه فرماندهان فتوحات در آن زمان، علاوه بر فرمان دهى سپاه فاتح، حاكم مناطق مفتوحه نيز به حساب مى آمدند; عزل و نصب فرمان داران مناطق مفتوحه، حد و مرز آزادى ملل فتح شده و اخذ خراج و جزيه آنان بر عهده فرمانده سپاه فاتح بود. علاوه بر اين، مديريت فرهنگى و مالى و دينى سپاهيان بر دوش فرمانده قرار داشت.

پس از مرگ يزيد، خليفه دوم صلاح ندانست امتياز حاكميت شام را از خاندان ابوسفيان سلب كند. بدين روى، معاوية بن ابوسفيان را جانشين او قرار داد. و اين مسأله موجب مسرّت فراوان ابوسفيان و همسرش هند گرديد: وقتى عمر خبر مرگ يزيد را به ابوسفيان داد، ابوسفيان كمى غمگين شد، ولى بى درنگ، در همان مجلس از عمر پرسيد: نظر شما چيست؟ چه كسى را مى خواهى به جاى او به شام بفرستى؟ (اين خود نشان مى دهد حاكميت شام براى ابوسفيان اهميت فراوانى داشت.) عمر گفت: به زودى فرزند ديگرت، معاويه، را حاكم شام مى كنم. ابوسفيان با شنيدن اين جمله، مسرور شد و گفت: حقيقتاً حق خويشاوندى و پيوند رحمى را به جاى آوردى.17

اين نشان مى دهد كه ابوسفيان خود و فرزندانش را شايسته تصدى اين منصب نمى دانست، اما از سماحت و انعطافى كه خليفه به خرج داد، به شدت خرسند شد و آن را به حساب پيوند قبيلگى خود با خليفه گذارد، نه لياقت و شايستگى خود و فرزندانش.

جاى بسى شگفتى است كه خليفه دوم با آن كه اموال بسيارى از كارگزارانش را به دليل سوء استفاده از بيت المال مصادره كرد، در مورد زندگى شاهانه فرزندان ابوسفيان سكوت اختيار نمود و تنهابه يك اخطار زبانىوتذكرساده بسنده كرد. او اموال خالد بن وليد،18 ابوهريره، ابوموسى اشعرىو عمروبن عاص را به جرم سوءاستفاده ازبيت المال مصادره نمود.19

سياست تساهل و تسامح نسبت به بنى اميّه در دوران خلافت عثمان با شدت افزون ترى اعمال گرديد. عثمان خود از بنى اميّه بود و به شدت تحت تأثير عواطف قومى و قبيلگى خويش. از اين رو، در دوران خلافتش، علاوه بر ابقاى معاويه بر حكومت شام، فرمان روايى مصر را نيز به برادر رضاعى خود، عبدالله بن سعد بن ابى سرح ـ كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)روز فتح مكه دستور قتلش را صادر فرموده بودند ـ سپرد و وليد بن عقبة بن ابى معيط، فرزند يكى از سران كفر قريش، را والى كوفه قرار داد و پس از او اين منصب را به سعيد بن عاص سپرد. او همچنين حكومت بصره را به عبدالله بن عامر و حكومت يمن را به يعلى بن مُنْيَه واگذارد و مروان بن حكم، يكى از عناصر پليد و منافق خاندان اموى، را رئيس دفتر خود قرار داد. مروان كليه امور مهم دارالخلافه را در دست گرفت، به گونه اى كه بدون اطلاع خليفه، از طرف او حكم حكومتى صادر مى كرد.

گرچه عثمان در نخستين سال هاى حكومتش، با سياست تساهل و تسامح به امويان خوش خدمتى كرد و زمينه فعاليت و نفوذشان را در دستگاه هاى اجرايى فراهم نمود، اما در اواخر حكومتش، خود طعمه حريق افزون طلبى هاى آن ها قرار گرفت; بنى اميه تمامى اختيارات را از عثمان سلب كردند، استقلال رأى و قدرت تصميم گيرى را از او سلب نمودند.هريك ازآنان قلمروفرمان روايى خودراملك طلق خويش مى پنداشت و بدون هيچ گونه اعتنايى به مقدسات جامعه اسلامى و يا مصلحت خليفه، بزرگ ترين خيانت ها را مرتكب مى شد و عثمان بسان يك حاكم مسخ شده در عزل و بركنارى آنان،تعلل مىورزيد:«تساهل به خرج مى داد.»

پس از افشاى رسوايى اخلاقى وليد، عثمان على رغم ميل باطنى اش، با اكراه، وليد را تقبيح كرد و از او برائت جست، ولى پس از مدتى گفت: روستاها و سرزمين هاى حاصل خيز عراق متعلق به قريش است; يعنى سواد عراق را جزء تيول خود و قوم و قبيله اش شمرد.

مسلمانان كوفه دريافتند گرچه سعيد همچون وليد فساد اخلاقى علنى ندارد، ولى سخت گرفتار فساد مالى است. مالك اشتر، كه در آن روزگار از قراّء قرآن و خواص اهل حق و فرماندهان دلير كوفه به شمار مى رفت، نتوانست اين زياده طلبى و ظلم آشكار و ادعاى جسورانه سعيد را تحمل كند; لب به اعتراض گشود و گفت: آيا غنيمتى را كه خداوند در سايه شمشيرهاونيزه هانصيبمان نموده است،بستان خودوقومت مى شمارى؟!

آن گاه با هفتاد سوار از كوفه رهسپار مدينه شد، نزد عثمان رفت و از عمل زشت سعيد شكايت كرد. او خواستار عزل سعيد شد. برخورد عثمان با مالك و همراهانش از حوادث شگفت انگيز و عبرت آموز صدر اسلام و در عين حال، منعكس كننده عواقب تلخ و غم بار اعتماد به كفار و منافقان است. عثمان ابتدا در رسيدگى و پاسخ گويى شكايت آنان سستى به خرج داد; چند روز متوالى آن ها را در مدينه معطل و بدون پاسخ نگه داشت، به اميد آن كه خسته شوند و از شكايت خود صرف نظر كنند و به كوفه بازگردند، ولى آن ها سماجت به خرج دادند و هم چنان پيگير شدند. سرانجام، عثمان مشكل را با برخى از امرا از جمله شخص مجرم ـ يعنى سعيد بن عاص ـ در ميان گذارد. عبدالله بن سعد براى فرونشاندن اعتراضات كوفيان، مصلحت را در اين ديد كه عثمان به خواسته كوفيان بى توجهى نكند; چرا كه كوفه يك شهر نظامى بود و آرامش و ثباتش در تحكيم يا تضعيف پايه هاى دستگاه خلافت نقش حساس و سرنوشت سازى داشت. ولى سعيد بن عاص ـ متشاكى عنه ـ به اين رأى اعتراض كرد و گفت: اگر اين كار را بكنيد، از اين پس اهل كوفه هر روز يكى را به ولايت مى گمارند و يكى را عزل مى كنند. كوفيان كارى غير از بحث و گفتوگو ندارند; در مسجد دور هم حلقه مى زنند و براى حكومت تصميم مى گيرند. به نظر من، آن ها را در قالب لشكرهايى تجهيز كن و به مرزها بفرست تا همّ و غمّشان اين باشد كه پشت مركبشان بميرند. عثمان نيز همين راه را برگزيد و بدين سان مسلمانان كوفه را، كه براى حفظ زمين هايشان از تجاوز و چپاول سعيد بن عاص شكايت كرده بودند با صلاحديد سعيد بن عاص به مرزهاى كشور تبعيد كرد!20

موضع على(عليه السلام) در قبال تساهل خلفا نسبت به بنى اميه

حضرت على(عليه السلام) تا نيمه خلافت عثمان در برابر سياست تساهل و تسامح خلفا نسبت به بنى اميّه و اعتماد به افرادى همچون معاويه و وليد بن عقبه و عبدالله بن سعد سكوتى اعتراض آميز اختيار نمود. سكوت آن حضرت هم به دو دليل بود:

اول. هنوز امويان جرأت تجاوز به حقوق مسلمانان و لطمه زدن به مصالح اسلام و مسلمانان را نيافته و تنها در فكر اشغال پست ها و بهره مندى بيش تر از تنعّمات دنيا بودند.

دوم. مردم هوشيارى و دورانديشى لازم را نداشتند تا خطر آينده بنى اميّه را درك كرده، نقشه هاى شوم آنان را پيش بينى كنند كه اين پيش بينى و توجه به چنين خطراتى فراست خاصى مى طلبيد. بنى اميّه آن روزها تنها در منطقه شام مشغول فعاليت بودند و شام دور از تيررس چشم هاى مسلمانان اصيل حجاز بود. از اين رو، اگر حضرت على(عليه السلام)لب به اعتراض مى گشود، افكار عمومى از آن حضرت حمايت نمى كرد و يا حتى مخالفت ايشان را به عنوان تسويه حساب شخصى با خلفا و كارشكنى در اجراى سياست هاى آن ها تلقى مى نمود. در نتيجه، هم خلفا در برابر على(عليه السلام)ايستادگى مى كردند و هم جامعه. بدين روى، حضرت نه تنها در اين زمينه، بلكه حتى در مواردى كه خلفا و يا سران حكومت مرتكب لغزش هايى مى شدند، سكوت اختيار مى كرد تا اعتراضش موجب تفرقه و آسيب ديدن مصالح اسلام و مسلمين نشود. حضرت در بيان فلسفه سكوت خويش در مسأله خلافت، بياناتى دارد كه كاملاً اين مفاهيم از آن به دست مى آيد: «ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم شاهد نابودى و شكاف در اسلام باشم كه مصيبت آن براى من از رها كردن خلافت و حكومت بر شما بزرگ تر بود، چرا كه اين حكومت بهره كم و ناچيز دوران كوتاه زندگى دنياست كه تمام مى شود; همان گونه كه سراب تمام مى شود و ابرها از هم مى پاشند.»21

درجاى ديگرمى فرمايد:«شماخوب مى دانيد كه من از هركس ديگرى به خلافت شايسته ترم. والله، مادامى كه اوضاع مسلمانان روبه راه باشد و جزشخص من به ديگرى ظلم نشود، همچنان خاموش خواهم ماند.»22

از نيمه دوم خلافت عثمان، وضع جامعه و شرايط اجتماعى كاملاً دگرگون شد، مفاسد اخلاقى و انحرافات دينى و امنيت مالى توسط عمّال اموى عثمان به صورتى فراگير در جهان اسلام شيوع يافت، به گونه اى كه فرياد مسلمانان مصر و كوفه و ساير شهرها بلند شد. در چنين شرايطى، موانع اعتراض و انتقاد حضرت على(عليه السلام) برطرف گرديد; چرا كه از يك سو، افكار عمومى آمادگى پذيرش انتقاد نسبت به سياست هاى نظام حاكم را داشت و از سوى ديگر، على(عليه السلام)احساس مى كرد با توجه به هتك حرمت مقدسات مذهبى و افشاى برخى از مفاسد امويان، سكوت وجهى ندارد. از اين رو، وارد ميدان شدند و هدايت معترضان را از دور يا نزديك برعهده گرفتند و زمينه عزل برخى از عمّال اموى همچون عبدالله بن سعد بن ابى سرح را فراهم آوردند. متأسفانه خلفا با سپردن پست هاى كليدى جهان اسلام به فرزندان ابوسفيان و حزب طلقا، صلاحيت آن ها را امضا نموده بودند و اين خطرى بزرگ براى جهان اسلام و خدمتى ارزشمند به آنان محسوب مى شد كه با سياست تساهل و تسامح خلفا تحقق يافت.

پيامد اين سياست در جامعه آن روز اين شد كه معاويه در سال هاى پايانى خلافت عثمان، با كمال جسارت در محفل بزرگان اصحاب و سران مهاجران حاضر مى شد و به بهانه دفاع از عثمان، آن ها را تحقير مى كرد و از خود و پدران كافر و بت پرستش به نيكى ياد مى نمود. او در مجلسى گفت: «اى مهاجران، شما مى دانيد كه هر يك از شما پيش از اسلام در ميان قومتان فردى ورشكسته و گم نام بوديد، كارها و امور جامعه بدون نظرخواهى از شما انجام مى شد، تا اين كه خداوند رسولش را مبعوث نمود و شما سبقت جسته و زودتر به او پيوستيد. پس شما تنها به واسطه سبقتتان سيادت يافته ايد، به طورى كه امروز مى گويند: رهط فلان، آل فلان، وگرنه پيش تر شما قابل ذكر نبوديد.»

على(عليه السلام)،كه در مجلس حضور داشت و مى دانست معاويه مى خواهد تلويحاً اقتدار و آقايى مجدد خود را به رخ اصحاب بكشد، به شدت خشمگين شدند و فرمودند: «اى پسر زن كثيف، تو را چه به اين حرف ها ... سپس با عصبانيت برخاستند و از مجلس خارج شدند.»23

جاى شگفتى است كه برخى از خواص و مؤمنان بيماردل سيادت و آقايى افرادى همچون معاويه، اين دشمن شناخته شده و نشاندار اسلام، را مى پذيرفتند، ولى خلافت و زعامت شخصيت عادل، متقى و معصومى همچون على بن ابى طالب(عليه السلام) را برنمى تابيدند.

محصول سياست تساهل و تسامح خواص اين شد كه بنى اميّه چنين جرأت و جسارتى پيدا كنند كه در مقابل بزرگان صحابه و شخصيتى بسان على(عليه السلام) كه رشد اسلام و حكومت اسلامى مديون مجاهدت هاى جانكاهشان بوده است، قد عَلم كنند. و از اين مهم تر آن كه اين سياست زمينه قتل خود عثمان را نيز فراهم آورد كه شرح آن مجالى ديگر مى طلبد.

على(عليه السلام) به محض در دست گرفتن زمام خلافت، بدون درنگ و هرگونه ملاحظه نسبت به سياست تساهل و تسامح مسؤولان گذشته، حكم عزل تمام عمّال خائن اموى ـ غير از يك تن ـ را صادر نمودند.24 اين حكم غير از معاويه در مورد سايران به اجرا درآمد و همگى از پست هاى خويش بركنار شدند.

بنى اميّه، كه خوب مى دانستند موقعيت و نفوذ اجتماعى آنان در دوران خلفا به مراتب درخشان تر از روزهاى پس از فتح مكه شده و اساساً از روزى كه بنا شد قرآن و سنّت همراه با مدارا و سهل گيرى اجرا شود، ارزش هاى اسلامى در جامعه كم رنگ شده است، در مقابل حركت تهاجمى على(عليه السلام) عقب ننشستند، بلكه آن ها نيز حالت تهاجمى به خود گرفتند.

يعقوبى مى نويسد: همه مردم با على(عليه السلام)بيعت كردند، مگر سه نفر از قريش كه همه از بنى اميّه بودند: مروان بن حكم، سعيد بن عاص و وليد بن عقبه ... وليد به عنوان سخنگوى اين سه نفر رو به حضرت كرد و با كمال وقاحت، حضرت را به دليل ضربه هايش به كفّار در جنگ هاى بدر و احد سرزنش كرد و گفت: تو به همه ما ستم روا داشته اى. اما من، پدرم را روز جنگ بدر در حالى كه دستگير شده بود كشته اى. و اما سعيد، پدرش را روز بدر كشته اى، در حالى كه چشم و چراغ قريش بود، و اما مروان، به پدرش دشنام داده اى و از عثمان ـ زمانى كه وى را نزد خويش برد ـ ايراد گرفتى و حال آن كه ما از برادران و همانند شما از فرزندان عبد مناف هستيم ...» حضرت به شدت برآشفتند و فرمودند: «اين كه گفتى من به شما ستم كرده ام، بايد گفت: حقّ به شما بدى روا داشته است ...، هر كه حق را برنتابد، تحمل باطل بر او دشوارتر است. اگر خواستيد برگرديد، به جايگاه اصليتان برگرديد.»25

سرانجام،وليد به معاويه پيوست و در جنگ صفين در مقابل على(عليه السلام)شمشير كشيد و مروان در مدينه ماند و فتنه جنگ جمل را به راه انداخت.

در ميان عمّال بنى اميّه و سران حزب طلقا، تنها معاويه به دليل پشتوانه مردمى كه در طول دوران سه خليفه اول در شام براى خود پديد آورده بود، از اجراى حكم عزل على(عليه السلام)سرپيچى نمود و از تحويل حكومت شام به آن حضرت خوددارى كرد. در اين هنگام، وقتى نزاع ميان على(عليه السلام) و معاويه بالا گرفت، برخى از خواص كوتاه آمدند و سعى كردند به گونه اى حضرت را وادار سازند تا از عزل معاويه صرف نظر كند و در برخورد با او قدرى سماحت به خرج دهد. آنان ابتدا مغيرة بن شعبه را، كه از سياستمداران زيرك عرب به حساب مى آمد و ردّپاى او هم در سقيفه، هم درعصرعلى(عليه السلام) و هم در دربار معاويه و اساساً در فرازهاى حسّاس تاريخ اسلام كاملاً مشهود است، نزد حضرت فرستادند. او حضرت را از جنگ با معاويه بيم داد و گفت: «براى معاويه نامه بنويس و توليت شام را به او واگذار كن و به او دستور بده تا برايت از مردم بيعت بگيرد، و گرنه با تو مى جنگد.»

حضرت در جواب مغيره، كه ابتداى كلامش به نويد اخذ بيعت مزيّن و انتهايش به تهديد جنگ ختم شده و در حقيقت، محكى بود براى ارزيابى ميزان دل بستگى على(عليه السلام)به حكومت و سنجش پاى مردى و استواريش در بركنارى معاويه، فرمود: «من هرگز گمراهان را به مددكارى [كارگزارى خويش] نپذيرفته ام، ... والله من به خاطر مصلحت دنيايم كارى را كه فساد و تباهى دينم را در آن مى بينم انجام نمى دهم.»26 يعنى من در دينم اهل مداهنه و مماشات نيستم. اگر كار من با معاويه به جنگ و كارزار هم بكشد، حاضر نيستم او را كه فردى گمراه و گمراه كننده است، ولىّ و صاحب اختيار مردم قرار دهم و جان و مال و دين و ايمانشان را به دست او بسپارم.

به گواهى تاريخ، غير از مغيره برخى ديگر نيز سعى كردند تا حضرت را به مداراى با معاويه وادار سازند، ولى حضرت نپذيرفت و با صلابت كامل انديشه خطرناك مداهنه در مقابل دشمن را محكوم نمود.

اسكافى مى نويسد: مردى از اهالى شام به نام حوشب ذوظليم، كه از خواص و صاحب مقام و منزلت به شمار مى رفت، نزد على(عليه السلام)آمد و گفت: «اى على، مگر نمى بينى كه خداوند نصيب خوبى از حكومت به تو داده است; همين مقدار را بگير و شكرگزار باش! شما در اسلام صاحب پيشينه و سابقه هستى، از نزديكان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و دامادش بوده اى و داراى تجربه و نسبت سببى با پيامبرى. اگر فردا با ما درگير شوى اين موجب سرافكندگى وركود عرب مى شود وحرمت ها راضايع مى كند. بيا با شهامت و رشادت برگرد و ما را با شام خودمان آزادبگذار و خون هاى ما و اصحابت را حفظ كن.»

حضرت سخن او را خيرخواهانه و زبانش را نصيحت گو ديدند، اما مشكل او را جهل و نادانى نسبت به اسلام و احكام آن دانستند. از اين رو، بدون هرگونه عقب نشينى، سعى كردند با زبانى نرم به او بفهمانند كه اسلام دين تساهل و تسامح و لبخند زدن به دشمن و مماشات با كفّار و ظلمه نيست. فرمودند: «تو با تلاشى كه به خرج دادى، در نصيحت كردن كم نگذاشتى. اگر من مى دانستم كه اجازه دارم در دينم تساهل به خرج بدهم به تو پاسخ مثبت مى دادم، سازش برايم مؤونه كم ترى دارد. ولى خداوند از اهل قرآن راضى نمى شود كه مردم در اطراف عالم معاصى خدا را مرتكب شوند و آن ها ساكت بمانند; نه امر معروف كنند و نه نهى از منكر. بدان اى حوشب، من بارها اين موضوع را بررسى كرده و تمام جوانبش را سنجيده ام، به طورى كه اين مسأله خواب شب را از چشمم گرفته است. ولى راهى جز جنگ باآنهاياكفر به آنچه محمد آورد نيافته ام. معالجه اين درد به وسيله جنگ برايم آسان تراست ازمعالجه آن به وسيله غل وزنجيرهاى دوزخ وتحمّل بار سنگين دنيا برايم سهل تراست ازآتش.»27

اختلاف اساسى حضرت على(عليه السلام) با معاويه و حزب اموى بر سر همين مسأله بود: آسان گيرى و سماحت سياسى. وگرنه معاويه حاضر بود از دستورات و اوامر على(عليه السلام)اطاعت كند و در راه تحكيم پايه هاى حكومت حضرتش در صورت كنار گذاشتن سرسختى در اجراى احكام اسلام ـ همچون حفظ و حراست از بيت المال و ترك زندگى اشرافى و برقرارى عدالت اجتماعى ـ تلاش نمايد و از مردم براى آن حضرت بيعت بگيرد، ولى همه اين ها به شرط دست كشيدن على(عليه السلام) از اجراى دقيق احكام خدا بود.

لذا مى بينيم حضرت در بيان فلسفه جنگ معاويه با او مى فرمايد: «اين قوم (بنى اميه) از پايين كشيدن و مرگ من نااميد شده اند; تلاش مى كنند مرا وادار به سستى و كاهلى در برابر دستورات خدا كنند، ولى (سستى در اجراى احكام خدا) از من دور است.»28

على(عليه السلام) در طول حكومت خويش، لحظه اى تحت تأثير خواص منحرف و خودباخته قرار نگرفت و چشم را بر روى بنى اميّه و اعمال زشتشان نبست و دست دوستى به سويشان دراز نكرد، بلكه آن ها را در جامعه به عنوان منافقانى در كمين نشسته و عناصرى ضالّ و مضلّ معرفى نمود; به مردم مى فرمود: «آگاه باشيد، از نظر من، مخوف ترين فتنه اى كه شما را تهديد مى كند فتنه بنى اميّه است.»29

در مجموع، بايد گفت: گرچه على بن ابى طالب توفيق نيافت معاويه را از حاكميت شام بركنار كند و ريشه فساد را در آخرين منزلگاهش بخشكاند، اما به دو پيروزى بزرگ نايل آمد:

اول. با «كافر» و «منافق» خواندن كسانى كه برخى از خواص آن ها را دوست قابل اعتماد مىشمردند، انديشه تساهل و مداهنه با عناصر غيرخودى ودشمن رامحكوم كرد و حد و مرز اسلام علوى و ابوسفيانى را معيّن نمود.

دوم.باجنگ تمام عيارباشاميان،به مسلمانان آموخت اگر روزى دشمنان دين در بخشى از جامعه اسلامى نفوذ كردند، بر مسلمانان واجب است با آنان به جهاد برخيزند، جنگ با آن ها همچون جنگ با كفّار صدر اسلام تكليفى همگانى است،هرچندآنان نماز بخوانند، روزه بگيرند و حج گزارند.

تساهل در اجراى حدود الهى

پس از رحلت نبى اكرم(صلى الله عليه وآله)، در كنار تساهل سياسى، حركت ديگرى درزمينه سهل انگارى در اجراى حدود الهى نسبت به برخى افراد خاص آغاز گرديد. در دوران سه خليفه اول، گاهى برخى افراد به دليل برخوردارى از موقعيت هاى اجتماعى، سياسى و يا خانوادگى، وقتى مرتكب جرمى مى شدند، به نوعى از كيفر معاف مى گشتند. بر اساس شواهد تاريخى، سياست تساهل در اجراى حدود الهى از دوران خليفه اول آغاز و در دوران خليفه دوم ادامه يافت، اما در عهد خليفه سوم به اوج خود رسيد، به گونه اى كه كم تر كسى جرأت اعتراض به اين سياست را پيدا مى كرد. ولى على بن ابى طالب(عليه السلام) به عنوان امام بر حق جامعه اسلامى، در عهد عثمان اين سكوت را شكستند و شخصاً عهده دار اجراى حدّ بر برخى از متنفذان اجتماعى آن عصر گرديدند، سپس در دوران خلافت خود، با تمام قوا و بدون هيچ گونه ملاحظه اى صلابت و قاطعيت حكومت اسلامى را در اقامه كيفرهاى قضايى به نمايش گذاشتند و بر منطق مماشات و اغماض و آسان گيرى در كيفر مجرمان آن هم مجرمان خاص، خط بطلان كشيدند و در اين باره، بارها با برخى از خواص حامى تساهل قضايى و تبعيض در اجراى مجازات درگير شده، حتى برخى از ياران خود را بر سر همين مسأله از دست دادند، ولى هرگز دست از مبارزه با اين سنّت سيئه برنداشتند. ذكر نمونه هايى از تساهل خلفاى صدر اسلام مؤيد اين گفتار است:

الف ـ در زمان خليفه اول

شايد بتوان گفت اولين بار تساهل در اجراى حد الهى در مورد خالد بن وليد در زمان خلافت ابوبكر صورت گرفت. پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، برخى از قبايل از اسلام بيرون رفتند و برخى ديگر تنها از پرداخت زكات به مدينه خوددارى نمودند; چرا كه هنوز وضعيت خلافت و مشروعيت خليفه را متزلزل مى ديدند.

به همين منظور، او به سراغ قبيله مالك بن نويره يربوعى رفت، در حالى كه قبيله مالك مرتد نشده و تنها از پرداخت زكات به مأمور خليفه خوددارى ورزيده بودند. خالد بن وليد به همسر مالك بن نويره چشم بد دوخته بود. مالك به او گفت: «آيا مى خواهى مرا بكشى، در حالى كه من مسلمانم و به سوى قبله نماز مى گزارم؟»

خالد جواب داد: اگر مسلمان بودى، از پرداخت زكات ممانعت نمى كردى و به قومت دستور نمى دادى از پرداخت آن امتناع ورزند.

مالك كه فهميده بود جرم او ارتداد نيست، بلكه دليل كشته شدنش طمع خالد نسبت به همسر اوست، به همسرش نگريست و گفت: «يا خالد، بهذه قتلتنى؟!»; تو به خاطر او مرا مى كشى؟! سپس خالد وى را در حالى كه دست هايش بسته بود، به قتل رسانيد و پس از اين جنايت فوراً با همسر او ازدواج كرد.30

انتظار مى رفت جناب خليفه طبق موازين اسلامى، خالد را قصاص كند،به خصوص كه پيش از اين نيز جنايات مشابهى مرتكب شده بود،31 و او را به قتل برساند اما با كمال تأسف، على رغم ابراز ناراحتى برخى از اصحاب، خليفه حاضر به قصاص و اجراى حد شرعى بر خالد نشد و با يك عذرخواهى خالد و اقرار به اشتباه او را رها كرد.مسأله عفو بناحق خالد در جامعه اسلامىوجنايت او هرگز فراموش نشد.مردم آن قتل واين تسامح را به عنوان حادثه اى تلخ و به ياد ماندنى در حافظه خويش ثبت كردند.

ب ـ دوران خليفه دوم

در عهد خليفه دوم نيز در اقامه حد بر والى بصره سستى شد. مغيرة بن شعبه از سوى خليفه به فرمان دارى بصره برگزيده شد. وى از چهره هاى سرشناس اصحاب به حساب مى آمد كه در سقيفه و پس از آن براى استحكام پايه هاى حكومت ابوبكر نقش كارسازى ايفا نموده بود.

مغيره در ايام فرماندارى اش بر بصره مرتكب زنا شد. اتفاقاً چهار تن از مسلمانان اين صحنه شنيع را ديدند و موضوع را به خليفه گزارش كردند. اين موضوع به دليل شهرت مغيره و اهميت منصبى كه در اختيار داشت، به زودى در بصره و ساير بلاد اسلامى منتشر شد و به يك رسوايى مشهور مبدّل گرديد.

اما خليفه از يك سو، به دليل برخى ملاحظات مايل نبود حدّ رجم بر مغيره جارى سازد و از سوى ديگر، خبر در ميان مسلمانان بسيارى از شهرها پخش شده بود و از اين رو، نمى توانست در مقابل آن سكوت كند. بدين روى پس از تشكيل دادگاه و با ترساندن يكى از شهود و انصراف وى از شهادت، مغيره را از حدّ رجم نجات داد.

ولى از آن جا كه زناى مغيره امرى مسلّم و ثابت شده بود، افكار عمومى بصره، او را تحمل نمى كرد. بدين دليل، خليفه مجبور شد او را از فرمان دارى بصره عزل كند. اما با سپردن فرمان دارى كوفه به او، در حقيقت، به مغيره جايزه داد!32 متأسفانه امروز نيز در جامعه اسلامى، شاهد اين گونه برخوردها و اعطاى جوايزى از اين دست به متخلفان از قوانين كشور هستيم!

ج ـ در زمان خليفه سوم

در زمان عثمان نيز مسأله اجراى حدود كاملاً به بازى گرفته شد و سطوت احكام كيفرى اسلام در ميان اصحاب شكست. شخصيت متزلزل عثمان و لغزش هاى متعدد و ضعف هاى رفتارى آشكار او موجب گرديد مردم تساهل او را در اجراى احكام كيفرى اسلام به بازيچه بگيرند و آن ها را بى اهميت بشمرند. بدين دليل تعطيلى حدود الهى توسط عثمان بيش از موارد مشابه گذشته، كيان اسلام را تهديد مى كرد. از اين رو، على(عليه السلام) آرام ننشستند و زبان به اعتراض گشودند; چرا كه اصل اسلام ناب را در معرض خطر تحريف و تأويل مى ديدند.

اولين تسامح عثمان در اجراى حد قصاص بر عبيدالله بن عمر بود; هنگامى كه عمر به وسيله يكى از موالى به نام ابولؤلؤ مجروح شد و در بستر مرگ به سر مى برد، عبيدالله پسر عمر براى گرفتن انتقام پدرش تصميم گرفت هر غيرعربى را كه در مدينه ديد به قتل برساند. او مانند حيوان درنده اى بيرون آمد و با شمشير سه تن از موالى مدينه (هرمزان، جفينه و دختر كوچك ابولؤلؤ) را بدون تحقيق و اثبات جرم به قتل رساند. وى عزم كشتن ساير موالى را داشت كه شمشير را از دستش گرفتند و زندانى اش كردند.

اين فاجعه هولناك اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) به خصوص حضرت على(عليه السلام)، را خشمگين ساخت، به طورى كه همگى خواهان مجازات عبيدالله شدند. مجازات او جز كشتن و قصاص نبود.

عثمان تا زمانى كه عمر زنده بود به شدت با عبيدالله برخورد مى كرد، حتى به او گفت: «خدا تو را بكشد! مردى را كه نماز مى خواند و دختر كوچك و شخصى را كه در ذمّه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)قرار گرفته بود به قتل رساندى.»33 ولى پس از مرگ عمر، وقتى خلافت را به دست گرفت، كاملاً تغيير موضع داده و درصدد آزاد ساختن عبيدالله برآمد. اين تناقض در رفتار سابق و لاحق عثمان نسبت به عبيدالله، موجب شگفتى بسيارى از اصحاب شد، ولى بعدها معلوم گرديد كه عمرو بن عاص، اين شيطان بزرگ قريش، نظر عثمان را عوض نموده است.34

على(عليه السلام)، كه به دقت موضوع را دنبال مى كردند و سرسختانه خواهان قصاص عبيدالله بودند، عثمان را تحت فشار قرار دادند و از او خواستند در هر صورت، حدّ الهى را بر عبيدالله جارى كند، ولى عثمان تعلل ورزيد و گفت: پدرش تازه كشته شده است، الآن مصلحت نمى دانم عبيدالله كشته شود. اين باعث حزن و اندوه مسلمانان مى شود و هم و غم مردم را بيش تر مى كند و شايد موجب اضطراب و فساد اجتماعى شود.

ولى على(عليه السلام) عذر او را نپذيرفت و به او فهماند حدود الهى با سستى و تساهل در امور ساقط نمى شود و از بين نخواهد رفت. ولى عثمان با تحميل نظر خود، موضوع رأى خويش به عنوان خليفه مسلمانان بر اسقاط حدّ عبيدالله را مطرح نمود. اما حضرت على(عليه السلام)فرمودند: «امام نبايد از حدّى كه متعلق به مخلوقان است درگذرد، مگر اين كه اوليايش از آن درگذرند. عفو پسر عمر در حيطه اختيار تو نيست.»

حضرت وقتى ديدند عثمان به هر طريق ممكن، مى خواهد از اقامه حد بر عبيدالله شانه خالى كند، او را تهديد نموده، فرمودند: «در روزى كه خداوند خلايق را به پاى حساب مى آورد، خون هرمزان از تو مطالبه خواهد شد. و من، قسم به خدا، اگر چشمم به عبيدالله بن عمر بيفتد حق الهى را از او بازمى ستانم. هر كه خواست، دماغش بسوزد.»

عثمان كه خوب مى دانست على(عليه السلام) مرد شعار نيست، اگر تهديدى كند حتماً بدان عمل خواهد كرد، به جاى كنار گذاشتن تسامح خويش، فوراً عبيدالله بن عمر را شبانه طلبيد و به وى دستور داد از چنگ حضرت على(عليه السلام) فرار كند. هنگام رفتن او نيز همچون اسفلافش، به وى جايزه اى داد; قطعه زمينى از نواحى كوفه را به او بخشيد كه عبيدالله تا پايان خلافت عثمان همان جا زندگى مى كرد!35

تعطيل حدود الهى و سهل انگارى ها و كوچك شمردن مجازات هاى كيفرى اسلام در مورد افرادى همچون خالد بن وليد، مغيرة بن شعبه و عبيدالله بن عمر و جايزه دادن به مجرمان و محكومان حكومت اسلامى به تدريج سطوت حدود الهى را در ميان جامعه درهم شكست; چنان كه در اواخر خلافت عثمان، بى توجهى و تساهل در اجراى حدود الهى به يك بيمارى شايع مبدّل گرديد، حرمت احكام جزايى اسلام درهم شكست، حساسيت و غيرت دينى جامعه تا حد زيادى از بين رفت و بسيارى از خواص اصحاب با مسامحه كارى ها در مجازات متخلفان خوگرفتند.

ماجراى تعلل عثمان در مجازات وليد بن عقبه يكى از فرازهاى عبرت انگيز ديگرى از تاريخ صدر اسلام به شمار مى آيد كه از يك سو، عمق فاجعه تساهل خواص و از سوى ديگر نهايت پيكار و سازش ناپذيرى على(عليه السلام) را با اين انديشه شيطانى نمايان مى سازد.

اقدام عملى على(عليه السلام) در اجراى حد بر وليد و مشاجره حضرت با عثمان در ميان مردم مدينه و سران اصحاب، خود گواه روشنى است بر اين كه على(عليه السلام) به شدت از عملكرد سماحت جويانه خلفا احساس خطر مى كرد; چرا كه بيم آن مى رفت با استمرار اين روند و رسوب اين انديشه شيطانى در جامعه، زمينه اجراى حدود از بين برود و احكام جزايى اسلام، كه مايه حيات جامعه اسلامى به حساب مى آيد معطل بمانند. از اين رو،وقتى خلافت به دست آن حضرت افتاد، فوراً تصميم گرفتند عبيدالله بن عمر را، كه در كوفه مى زيست، قصاص كنند، در حالى كه دوازده سال از ارتكاب جرم عبيدالله گذشته بود و شايد احدى از افراد جامعه اسلامى قتل عبيدالله را از آن حضرت نمى طلبيد و اساساً كسى گمان نمى كرد حل مشكلات اقتصادى و اجتماعى جامعه اسلامى در گرو قتل عبيدالله باشد. ولى آن حضرت با فراست و نور ولايت مى دانستند اگر از جنايت علنى فرزند خليفه دوم چشم پوشى شود، ديگر نمى توان به آسانى ساير مفاسد اجتماعى را مهار كرد و از گسترش دامنه منكرات جلوگيرى به عمل آورد. بدين دليل، اعدام عبيدالله را در رأس كارهاى خود قرار دادند.

ابن سعد مى نويسد: «وقتى مردم با على بن ابى طالب بيعت كردند، وى تصميم به كشتن عبيدالله بن عمر گرفت. از اين رو، عبيدالله از دسترس على گريخت و به معاويه پيوست.»36

گرچه عبيدالله از قلمرو آن حضرت گريخت، اما حضرت همچنان او را تحت تعقيب داشتند و در كمينش بودند. اهتمام حضرت در قصاص عبيدالله بسيار شگفت انگيز است. سرانجام وى در جنگ صفين به دست سپاه على(عليه السلام) به درك واصل شد. آن حضرت بدون آن كه كم ترين نرمشى در اجراى حدود الهى نشان دهد، با صلابت تمام، با وى بسان يك قاتل برخورد نمود. برخورد حضرت با عبيدالله و ديگر موارد نشان مى دهد سيره حضرت در طول دوران حكومتش، اهتمام در اقامه حدود الهى بوده است. حضرت على(عليه السلام)مى خواستند با اين روش به كسانى كه در اثر تساهل خواص انتظار كوتاه آمدن در اجراى حدود برخى از مجرمان را داشتند بفهمانند عفو و بخشش بى موردى كه برخى پيش از حكومت ايشان به خرج داده اند، كارى باطل و گناهى بزرگ بوده و اساساً مداهنه در كيفر مجرمان و تنبيه جنايت كاران خلاف دستورات اسلام است، هر چند مجرم، دوست يا صاحب منصب و يا ذى نفوذ و غنى باشد. شاهد گوياى اين مطلب، قضيه شلاق زدن نجاشى در ملأ عام است.

نجاشى، شاعر مديحه گوى حضرت على(عليه السلام)، در صفين به شمار مى آمد، وى با قريحه و ذوق سرشارش با سرودن شعرهاى حساب شده و به موقع خود در صفين، موجب تقويت روحيه و تهييج و تشويق سپاه على(عليه السلام)مى شد. وقتى يكى از فرماندهان حضرت حماسه اى مى آفريد، وى با اشعارش آن حماسه را به يك افتخار جاويدان مبدّل مى ساخت و روحى حماسى در لشكريان مى دميد و وقتى نخبگان سپاه حضرت به شهادت مى رسيدند، نجاشى با اشعارش در رثاى آنان به على(عليه السلام) و دوستانش تسلى مى داد.37

چنين فردى با اين سابقه و موقعيت و خدمات، پس از صفين در مركز خلافت جهان اسلام، كوفه، در روز اول ماه مبارك رمضان با يكى از دوستانش شرب خمر نمودند. يكى از همسايه ها موضوع را به حضرت على(عليه السلام) اطلاع داد. على(عليه السلام) عده اى را فرستادند خانه او را محاصره كرده، نجاشى را دستگير نمودند. برخى از دوستان نجاشى و اهالى كوفه انتظار داشتند حضرت در اجراى حد بر نجاشى مسامحه كند و در مجازاتش كوتاه بيايد; همان رسوبات جاهلى بر جاى مانده از سنّت تساهل خواص.

على(عليه السلام) بر سر دو راهى قرار گرفته بودند: اجراى حد بر نجاشى و دلخور شدن برخى از ياران يا عفو و چشم پوشى از اجراى حد. اما حضرت بدون هيچ تعللى پس از دست گيرى نجاشى، او را بدون عبا و قبا، تنها با شلوار در ملأ عام يكصد ضربه شلاق زدند و با همان وضع ـ يعنى بدون عبا و قبا ـ او را در ميان مردم رها كردند. ولى برخى از يمنى هاى كوفه از على(عليه السلام)به خاطر تنبيه نجاشى دلخور شدند و طارق بن عبدالله نهدى و نجاشى به معاويه پيوستند.38

واقعه مزبور اين حقيقت را به وضوح نمايان مى سازد كه اگر صاحب منصبان و شخصيت هاى برجسته جامعه اسلامى، دانسته يا نادانسته، سهواً يا عمداً، در اقامه احكام كيفرى دين تعلل ورزند، به تدريج، غيرت دينى مسلمانان از بين مى رود و كار به جايى مى رسد كه اجراى احكام مسلّم الهى را توسط ولىّ خدا گران مى شمارند. بدين سان، حركت رو به رشد تساهل در اجراى حدود كه توسط برخى خواص از پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)آغاز گرديد و در دوران خلافت عثمان به اوج خود رسيد و مى رفت تا به صورت يك فرهنگ مقبول و پسنديده ميان اصحاب درآيد، با مخالفت ها و مجاهدت هاى اولين حامى و مؤمن به پيامبر(صلى الله عليه وآله)كند گرديد گرچه حكومت على(عليه السلام) در پرتو لغزش خواص پس از مدت زمانى كوتاه فرو پاشيد و حضرت نتوانست ريشه اين سنّت شوم را بركند، اما در همان مدت كوتاه به حق طلبان معاصر خود و نسل هاى آينده اعلام كرد اسلام على بن ابى طالب(عليه السلام)، كه استمراربخش اسلام ناب محمدى(صلى الله عليه وآله)مى باشد، هرگز با سستى و كاهلى و سهل انگارى در اقامه حدود الهى سازگار نيست، هر چند برخى آن را «خشونت» بخوانند و تساهل و تسامح را ترويج كنند.


  • پى نوشت ها

    1ـ محمدبن يعقوب كلينى، الاصول من الكافى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 5، ص 494، ج 1

    2ـ محمدحسين طباطبائى، الميزان فى تفسير القرآن، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، 1394 ق، ج 19، ص 371

    3ـ مسلم بن حجاج نيشابورى، صحيح مسلم، تحقيق محمدفؤاد عبدالباقى، بيروت، دارالحياء التراث العربى، 1375 ق، ج 3، ص 1315، ح 1688

    4ـ احمد بن على طبرسى; الاحتجاج، تحقيق محمدباقر الموسوى الخراسانى، مؤسسه الأعلمى للمطبوعات ـ مؤسسة أهل البيت(عليهم السلام) بيروت، ط 2، 1410 ق، ج 1 ـ 2، ص 104 / على بن عيسى اربلى، كشف الغّمه، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ق، ج 1، ص 491، با تصرف / احمد بن عبدالعزيز جوهرى، السقيفة و فدك، تحقيق محمدهادى امينى، تهران، مكتبة نينوى الحديثية، ص 100، با تصرف

    5ـ احمد بن على طبرسى، پيشين، ج 1 ـ 2، ص 102 / شيخ عباس قمى، بيت الاحزان، دارالحكمه، 1412 ق.، ص 144، با تصرف، جواد قيّومى، صحيفة الزهراء، چاپ سوم، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1376، ص 230

    6ـ محمد بن محمد مفيد، الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، تحقيق مؤسسة آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث،1413 ق.، ج 21، ص 385، باب 36، ح 10

    7ـ على بن عيسى اربلى، پيشين، ج 1، ص 492 و 493 / محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 43، ص 158، باب 7، ح 8، به نقل از: معانى الاخبار صدوق

    8ـ عبدالحميد ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، ط 2، بيروت، دارالكتب العربية، 1385 ق.، ج 2، ص 44

    9ـ عبدالحميد ابن ابى الحديد، پيشين، ج 2، ص 194 / محمدباقر محمودى، نهج السعادة فى مستدرك نهج البلاغه، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1369 ق.، ج 2، ص 523

    10ـ عبدالحميد ابن ابى الحديد، پيشين، ج 4، ص 31 / نهج البلاغه، نامه 16

    11ـ عبدالحميد ابن ابى الحديد، پيشين، ج 2، ص 45

    12ـ سيد عليخان مدنى، الدرجات الرفيعة فى طبقات الشيعة، قم، بصيرتى، 1379 ق.، ص 87

    13ـ عبدالحميد ابن ابى الحديد، پيشين، ج 2، ص 45

    14ـ سيدعليخان مدنى، پيشين، ص 87

    15ـ عبدالحميد ابن ابى الحديد، پيشين، ج 2، ص 44

    16 و 17ـ احمد ابن اعثم، كتاب الفتوح، تحقيق على شيرى، بيروت، دارالاضواء، 1411 ق.، ج 1 ـ 2، ص 244 / ص 262

    18ـ ر. ك. به: محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، بيروت، دارالكتب العلميه، 1408 ق.، ج 2، ص 491

    19ـ ر. ك. به: عبدالحميد ابن ابى الحديد، پيشين، ج 12، ص 42 ـ 44

    20ـ على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، تحقيق عبدالحميد، بيروت، دارالكفر، 1409 ق.، ج 2، ص 346 و 347

    21 و 22ـ نهج البلاغه، نامه 62 / خطبه 74

    23ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج 1، ص 339

    24 و 25ـ ر. ك. به: احمد يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، قم، شريف رضى، 1414 ق.، ج 2، ص 179 / ج 2، ص 178 و 179

    26ـ ر. ك. به: محمدباقر محمودى، پيشين، ج 1، ص 238 به نقل از: الاغانى، ج 16، ص 91

    27ـ محمدبن عبدالله اسكافى، المعيار الموازنة، تحقيق محمدباقر محمودى، بيروت، 1402 ق.، ص 146 و 147 و ر. ك. به: محمدباقر محمودى، پيشين، ج 2، ص 226 و 227، ذيل مختار 214

    28ـ محمدباقر محمودى، پيشين، ج 2، ص 208 ـ 210 به نقل از: علل الشرايع، باب 122 ح 2 و المناقب، ج 3، ص 15

    29ـ نهج البلاغه، خطبه 93

    30 و 31ـ احمد ابن اعثم، پيشين، ج 1 ـ 2، ص 20 / ج 1 ـ 2، ص 20

    32ـ محمدتقى تسترى، قاموس الرجال،تهران،نشرالكتاب،1388ق،ج9،ص86

    33 و 34ـ محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، بيروت، داربيروت، 1045 ق.، ج 5، ص 15 و 16 / ج 5، ص 16

    35ـ محمد بن محمد مفيد، الجمل، تحقيق على ميرشريفى، قم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1413 ق.، ص 176

    36ـ محمد بن سعد، پيشين، ج 5، ص 17

    37ـ ر.ك.به: عبدالحميد ابن ابى الحديد، پيشين، ج 7، ص 37 و 38 و 48 و 55

    38ـ محمد بن ابراهيم ثقفى، الغارات، تحقيق عبدالزهراء الحسينى، بيروت، دارالاضواء، 1407 ق.، ص 365 ـ 367