سيره پيامبر رحمت در مواجهه با حرمت شكنان و مرتدّان

سيره پيامبر رحمت در مواجهه با حرمت شكنان و مرتدّان

على غلامى دهقى

پيش درآمد

گفتار و رفتار رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، كه از اوّلى سنّت گفتارى و از دوّمى سنّت كردارى تعبير مى شود، براى همه پيروان آن حضرت حجّت است و بر اساس آموزه قرآنى، آن حضرت اسوه و الگوى مؤمنان معرّفى شده اند. بنابراين، معرفت به اين كه آن پيامبر الهى در مواجهه به پديده هاى گوناگون در جامعه اسلامى، چه واكنشى نشان مى داده، از اهميت فراوانى برخوردار است و از بايسته هاى تحقيق و پژوهش به شمار مى رود.

هر جامعه اى به خصوص جوامع دينى، داراى ارزش ها و مقدّساتى است كه نزد مردم آن جامعه داراى حرمت است و شكستن قداست اين ارزش ها «حرمت شكنى» محسوب مى گردد. پديده هايى مانند «ارتداد» و بازگشت به آيين گذشته، استهزاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و دين اسلام و دشنام گويى به رهبرى امّت اسلامى و هجو آن وجود همام با سرودن اشعار، از جمله پديده هايى است كه از آن ها با عنوان «حرمت شكنى» ياد شده است. آنچه در اين جستار مورد بررسى قرار مى گيرد موضوع يادشده، در عصر نبوى است; هدف پاسخ دادن به پرسمان هاى ذيل است: آيا در عصر نبوى، حرمت شكنى در شكل ارتداد از دين، استهزا و هجو پيامبر(صلى الله عليه وآله)و دشنام گويى به آن حضرت و تحقير مسلمانان توسط افرادى صورت گرفته است؟ در صورت مثبت بودن پاسخ، سيره آن حضرت در برخورد با حرمت شكنان چگونه بوده است؟ و اين سيره چه توجيه عقلى و منطقى مى تواند داشته باشد؟ پيامدهاى اين حركت حرمت شكنانه در جامعه چيست؟ انگيزه مرتدان و مستهزئان چه بوده است؟

با مراجعه به منابع اوليه تاريخ اسلام و از جمله قرآن كريم، معلوم مى گردد كه چنين پديده اى در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)وجود داشت و پيامبر رحمت در مواجهه با آن، شديداً به مقابله برخاسته و مجازات سختى براى مرتدان و استهزاكنندگان در نظر مى گرفتند. اين شيوه برخورد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و استثناى حرمت شكنان از قاعده رحمت، براى پيروان آن حضرت قابل توجه است.

قابل ذكر است كه اين بحث از موضوعات تاريخى است كه كاركردهايى سياسى و اجتماعى براى جوامع اسلامى دارد و از جمله مواردى است كه تاريخ را به حال مى آورد.

درآمد

تعريف «ارتداد» و استهزاء

لغت شناسان «ارتداد» را به بازگشت از چيزى به غير آن و نيز به بازگشت از اسلام به كفر و روى برگرداندن از آن تعريف كرده اند.1 آيه شريفه «ولا تَرْتَدُّوا على أَدبارِكُم فَتَنقلبوا خاسرين» (مائده: 21) نيز بر همين معناى يادشده دلالت دارد.

فقيهان نيز در تعريف مرتدّ نوشته اند: «مرتد» كسى است كه پس از اقرار به اسلام، دوباره كافر شود.2 تصريح به بازگشت از اسلام، ارتداد آشكار و خدشه ناپذير است; اما فقهاى اسلام موارد ديگرى را نيز موجب ارتداد دانسته اند; مانند اين كه كسى على رغم مسلمانى و عدم انكار حقّانيت اصل دين اسلام، مقدّسات و ضروريات دين را مورد تمسخر و اهانت قرار دهد و يا رسالت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) را تكذيب كند و يا از سر غرضورزى، به اشكال و ايجاد شبهه در حقايق مسلّم دين بپردازد.3 فقيه گرانقدر مرحوم محمدحسن نجفى در كتاب ارزشمند جواهرالكلام به معناى اخير تصريح كرده است.4

«استهزاء» از واژه «هزو» به معناى چيزى را به شوخى و ريشخند و مسخره گرفتن است. اين كار در صورتى كه در مورد مقدّسات و ضروريات دين صورت پذيرد و لازمه آن انكار ضروريات باشد، از جمله مواردى است كه منجر به ارتداد از دين خواهد شد و در صورتى كه اين كار از كسى در خصوص پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) سر بزند، تحت عنوان «سبّ النبى(صلى الله عليه وآله)» قرار گرفته، جرم محسوب مى گردد.

حرمت شكنان عصر نبوى

موّرخان مسلمان نام كسانى كه در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از دين اسلام بازگشته، مرتد شدند را ثبت و ضبط نموده اند. برخى از اينان به صراحت، از دين اسلام بازمى گشتند و برخى با استهزاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)و مسلمانان و سرودن اشعار هجوآميز، دشمنى خود را با اسلام علنى مى كردند. در ميان اين افراد، كسانى وجود دارند كه سابقه مسلمانى نداشتند و مرتد محسوب نمى شدند، اما جرمشان در هجو و سبّ پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسخره كردن او با سرودن اشعار هجوآميز ثابت است.

در ذيل، ابتدا به معرفى «حرمت شكنان عصر نبوى» پرداخته و سپس سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله) در برخورد با آنان ذكر شده است:

1. عبداللّه بن سعد بن ابى سرح: وى از مسلمانان اوليه و از كاتبان وحى بود كه همراه مهاجران مكّه به مدينه هجرت كرد.5 او در مدينه فريفته شد و با گريختن به مكّه به قريش پناه برد و در تحقير مسلمانان و پيامبر(صلى الله عليه وآله) و قرآن كريم تلاش نمود. عبداللّه در مكّه ادعا مى كرد كه همانند محمد(صلى الله عليه وآله) قران نازل مى كند.6برخى مفسرّان شأن نزول آيه «وَ من قال ساُنزل مثلَ ما انزلَ اللّه» (انعام: 93) را درباره عبداللّه بن سعد مرتد دانسته اند.7 هر يك از موّرخان كه نام او را برده اند، به ارتداد نيز تصريح دارند.8 برخى از تاريخ پژوهان نوشته اند: قراينى در دست است كه نشان مى دهد عبداللّه هنگام اقامت در مدينه، همچون جاسوسى دو جانبه به سر مى برد.9 او مرتكب خيانت به مسلمانان شده بود، به طورى كه عمّار ياسر در روز شورا به او گفت: تو چه وقت خيرخواه مسلمانان بوده اى؟10 پيداست كه اگر عبداللّه مرتكب خيانت نشده بود، عمّار ياسر چنين سخنى به او نمى گفت.

ابن ابى سرح وقتى پس از ارتداد، به مكّه گريخت، ادعا مى كرد: «من هر طور دلم بخواهد محمد(صلى الله عليه وآله) را به آن سو وا مى دارم. او مى گويد: بنويس: عزيزٌ حكيمٌ، من مى گويم: عليم حكيم و او تصديق مى كند.»11 يادآورى اين نكته ضرورى است كه اين سخنى است كه عبدالله پس از ارتداد و فرار به مكّه، ادعا كرده است، نه اين كه واقعاً چنين كارى صورت گرفته و پيامبر(صلى الله عليه وآله) سخن او را تصديق نموده باشند تا اين كه ما در مقام دفاع از پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اصل ماجرا را انكار كنيم. اين كه برخى تاريخ پژوهان در مقام دفاع از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ردّ اتّهام عبداللّه در تصديق سخنانش توسط آن حضرت ـ كه در جاى خود ضرورى و قابل تحسين است ـ اصل داستان عبداللّه بن سعد را از نظر روايت جعلى و از نظر درايت ناپذيرفتنى و انگيزه جعل را برخى تعصّبات قومى و قبيلگى دانسته اند، به نظر نادرست مى آيد.12 در هر حال، عبداللّه بن سعد از جمله افرادى است كه پس از ارتداد و بازگشت از دين، به مكه و به سوى مشركان آن ديار گريخت و در تحقير مسلمانان تلاش نمود.

2. عبداللّه بن خطل: بنابر نوشته ابن هشام، عبداللّه بن خطل مسلمانى بود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را به عنوان كارگزار زكات (مصدّق) به همراه مردى از انصار اعزام نمود. او همچنين غلام مسلمانى داشت كه در خدمتش بود. در منزلگاهى به غلام دستور داد حيوانى ذبح كند و غذا تهيه نمايد و خودش به خواب رفت. وقتى بيدار شد، غلام دستور او را اجرا نكرده بود. او غلام مسلمان را كشت و سپس مرتد گرديد. واقدى مى گويد: ابن خطل پس از ارتداد به مكّه گريخت و وقتى مكيان پرسيدند چرا به مكّه آمده است گفت: من دينى بهتر از دين شما نيافتم.13

يعقوبى مى نويسد: او مرد انصارى را كه همراهش بود، كشت و گفت اطاعت تو و محمد(صلى الله عليه وآله) واجب نيست.14 آلوسى نيز همانند ابن هشام مقتول را غلام عبداللّه معرفى كرده، مى نويسد: او پس از كشتن غلامش مرتد گرديد.15

بنابراين، اين فرد دو جرم مرتكب شد: يكى كشتن مسلمانى و ديگرى ارتداد از دين.

3و4. فَرْتَنا و قريبه: اين دو زن از كنيزان عبداللّه بن خطل بودند كه با آوازخوانى، به هجو پيامبر و سبّ و دشنام آن حضرت مى پرداختند.16 مرحوم صاحب جواهر نيز از اين دو كنيز، كه با آوازخوانى پيامبر(صلى الله عليه وآله)را هجو مى كردند، ياد نموده است.17

5. مقيس بن حبابه:18 وى مسلمانى بود كه برادرش توسط يكى از انصار به خطا كشته شده بود. او با اين كه ديه برادر مقتول خود را دريافت كرد، قاتل را كشت.19مقيس پس از ارتكاب اين جنايت، با حالت شرك به سوى قريش بازگشت و مرتد گرديد.20

يعقوبى به كشته شدن او در حالت كفر و ارتداد تصريح كرده است.21 بنابراين، مقيس نيز مانند عبدالله بن خطل مرتكب دو جرم شد: قتل نفس و ارتداد از دين.

6. حويرث بن نقيذ بن وهب: وى از استهزاكنندگان و آزاردهندگان رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در مكه بود. او از جمله افرادى است كه هنگام مهاجرت دختران پيامبر(صلى الله عليه وآله)از مكه به مدينه به آنان حمله كرد و به زمينشان انداخت.22 يعقوبى علاوه بر آزار دادن پيامبر(صلى الله عليه وآله) توسط حويرث مى نويسد: او به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)سخنان زشت مى گفت.23

7. ساره كنيز عمرو بن هاشم: اين زن از آزاردهندگان پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود و علاوه بر آن، به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) دشنام مى داد.24 ساره پيش از فتح مكه هم نامه حاطب بن ابى بلتعه را، براى رساندن خبر حركت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به سوى قريش مى برد كه توسط حضرت على(عليه السلام) دستگير شد.25 بنابراين، او هم پيامبر را سبّ مى نمود و هم براى دشمنان مسلمانان جاسوسى مى كرد.

8. هند بنت عتبه: اين زن همسر ابوسفيان و از دشمنان سرسخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)بود. او در جنگ اُحُد به همراه همسرش شركت كرد و هرگاه به وحشى غلام جبير بن مطعم، مى رسيد او را به انتقام جويى تحريك مى كرد. او به همراه ديگر زنان قريش، شهداى اسلام را در جنگ احد مثله نمود، به طورى كه از گوش و بينى آنان براى خود خلخال و گردنبند ساخته بود. هم اوست كه كبد حمزه عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به دندان گرفت. بنا بر نوشته مرحوم آيتى، اين زن گستاخى و هرزگى را از حدّ گذراند.26

9. هبّار بن اسود: وى نخستين كسى است كه به زينب، دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، در حال هجرت از مكه به مدينه، حمله نمود و باعث سقط جنين او گرديد.27

10. عصماء امّ المنذر بنت مروان: او از زنان تيره بنى خُطمه بود كه در مجالس اوس و خزرج، با سرودن اشعار، مردم را عليه پيامبر(صلى الله عليه وآله)تحريك مى كرد. علاوه بر اين، او آن حضرت را سبّ مى نمود.28

11. كعب بن اشرف: او شاعرى يهودى بود كه با شنيدن خبر پيروزى مسلمانان در جنگ بدر، به مكّه رفت و به قريش تسليت گفت. وى با سرودن اشعار درباره كشته شدگان بدر، قريش را به انتقام از مسلمانان تحريك مى كرد. او پس از بازگشت به مدينه، شروع به سرودن اشعار عشقى و جنسى درباره زنان مسلمان نمود و اين كار موجب آزردگى خاطر مسلمانان گرديد.29

سيره پيامبر رحمت در برخورد با حرمت شكنان

شيوه برخورد پيامبر(صلى الله عليه وآله) با مرتدان، مستهزئان و ديگر حرمت شكنان، به خصوص در فتح مكّه، قابل توجه است. رفتار ايشان با اهل مكّه ـ شهرى كه در آن بيست سال ايشان را به انواع گوناگون، آزار و تحقير كرده بودند ـ نجيبانه و در خور يك پيغمبر رحمت بود; بسيارى از بدخواهان و دشمنان را عفو كردند، اما ده تا دوازده نفر را استثنا نمودند.30 آن حضرت روز پيروزى مكه را روز «مرحمت» ناميدند و برخى اصحاب را كه آن روز را روز انتقام و «ملحمه» مى ناميدند، نهى فرمودند. ايشان سه گروه را امان دادند: هركس وارد مسجد گردد; هر كس به خانه ابوسفيان وارد شود; يا هر كه در خانه خود بماند و در را به روى خود ببندد.31 با اين حال، آن پيامبرالهى و الگوى مؤمنان از اين قاعده عمومى رحمت، عده اى را با اسم معيّن، استثنا نمودند و فرمودند: هر كجا اينان را يافتيد، بكشيد، گرچه به پرده كعبه چنگ زده باشند.32 از يازده نفر افراد يادشده، نُه نفرشان از كسانى اند كه در فتح مكّه از قاعده رحمت استثنا شدند و رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آنان را مهدورالدّم اعلان كردند.33 اين استثنا از قاعده رحمت، نشانگر آن است كه گاهى رفتار مخالفان اسلام پيامدهايى به دنبال دارد كه نمى توان به سادگى از آن اغماض نمود و با تسامح گذشت. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) هر ستمى را، تا آن جا كه متوجه شخص ايشان بود عفو و اغماض مى كردند و به انتقام برنمى خاستند و تنها در آن جا خشم مى گرفتند كه حرمتى از حرمات و حقّى از حقوق الهى و اجتماعى مورد تجاوز واقع مى شد.34 آن حضرت در مسائل اصولى، هرگز نرمش نشان نمى دادند، در حالى كه در مسائل شخصى فوق العاده نرم و مهربان بودند. بنابراين، نبايد ميان اين دو (مسائل شخصى و اصولى) خلط شود و اگر قرآن خطاب به رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مى فرمايد: «فَبِما رحمة من اللّهِ لنتَ لهُم و لو كُنتَ فظّاً غليظ القلب لا نفضّوا من حولك» (آل عمران: 159) مراد تندخو و خشن نبودن در رهبرى و مديريت است. نه انعطاف در مسائل اصولى.35

بر همين اساس، محمد بن مسلم از امام باقر(عليه السلام) نقل كرده است كه مردى از قبيله هُذيل، به پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) دشنام مى گفت. خبر به پيامبر رسيد. حضرت فرمودند: چه كسى او را كفايت مى كند؟ دو نفر از انصار اعلان آمادگى كردند و به ناحيه «عربه» در نزديكى مدينه رفتند. آنان مرد دشنام دهنده را يافتند و گردن زدند و نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) بازگشتند. محمد بن مسلم مى گويد از امام باقر(عليه السلام)پرسيدم: اگر الان هم كسى سبّ پيامبر(صلى الله عليه وآله) كند، بايد كشته شود؟ امام باقر(عليه السلام) فرمودند: اگر بر خودت نمى ترسى، او را بكش.36 پيامبرى كه در مسائل اصولى و رعايت قوانين الهى و آنچه مربوط به حقوق الهى و اجتماعى است، چنين با صلابت و قاطعيت مى باشند، در سلوك فردى و شخصى نرم و ملايم هستند. بدين روى، وقتى فردى يهودى به بهانه اين كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)طلب كار است، در كوچه جلوى آن حضرت را مى گيرد و هرچه پيامبر(صلى الله عليه وآله)با نرمش رفتار مى كنند، يهودى خشونت بيش ترى از خود نشان مى دهد، اين رفتار پيغمبرانه او موجب مى شود كه يهودى همان جا، مسلمان گردد.37

سرنوشت حرمت شكنان

از حرمت شكنانى كه نام آن ها برده شد، برخى كشته شدند و برخى امان گرفتند. عبدالله بن سعد بن ابى سرح، كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را مهدور الدّم معرفى كرده بود، فرار كرد و به عثمان، برادر رضاعى اش پناه برد. عثمان از پيامبر(صلى الله عليه وآله) در جمع اصحاب براى او امان خواست. حضرت سكوتى طولانى نمودند و سپس فرمودند: بله. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به اصحابشان فرمودند: «چرا او را نكشتيد؟ من سكوت كردم تا يكى از شما گردن او را بزنيد.» مردى از انصار گفت: چرا اشاره نكرديد؟ فرمودند: «پيامبر با اشاره كسى را نمى كشد.» ابن ابى سرح به بزرگى جرم خود اعتراف داشت و با اين كه امان يافته بود، امّا بر جان خود هراس داشت.38

قابل توجه است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حالى كه بر اجراى حكم الهى درباره مرتدّى همچون عبدالله بن سعد پافشارى مى كنند، اما اين نكته اخلاقى را نيز رعايت مى كنند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) با اشاره كسى را نمى كشد يا شايسته نيست اين گونه بكشد.

عبدالله بن خطل، كه به دليل ارتداد و كشتن مسلمانى بى گناه، توسط پيامبر(صلى الله عليه وآله)خونش مباح گرديده بود، در حالى كه خود را به پرده كعبه آويخته بود، به وسيله ابوبرزه اسلمى و سعيد بن حريث كشته شد.39

مقيس بن حبابه نيز در همان روز فتح مكه، در حال ارتداد به دست نميلة بن عبداللّه كشته شد. او علاوه بر ارتداد، مسلمانى را هم كشته بود.40

دو كنيز عبدالله بن خطل، كه با آوازخوانى، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را هجو مى كردند و به دستور پيامبر خونشان مباح شده بود، يكى از آن ها كشته شد و ديگرى فرار كرد و بعدها از پيامبر(صلى الله عليه وآله) امان خواست و حضرت او را امان دادند.41

حويرث بن نقيذ، كه از استهزاكنندگان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و دشنام دهنده به آن حضرت بود و علاوه بر آن، به دختران پيامبر(صلى الله عليه وآله)در هجرت از مكه به مدينه حمله كرده بود، توسط پيامبر(صلى الله عليه وآله) خونش مباح گرديد، و به دست على(عليه السلام) كشته شد.42

ساره كه علاوه بر دشنام به پيامبر(صلى الله عليه وآله)، براى مشركان مكّه جاسوسى نموده و در فتح مكه مهدورالدّم شده بود، به روايت مقريزى، در همان روز كشته شد; اما به روايت ابن اسحاق، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به او امان دادند تا بعدها زيردست و پاى اسبى كشته شد.43

هند دختر عتبه، يكى از چهار زنى كه روز فتح مكه دستور كشتن آن ها داده شد، با تمام گستاخى ها و هرزگى هايى كه انجام داده بود، در فتح مكه، در ميان زنان قريش، ناشناس نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آمد و درخواست عفو و گذشت نمود. پيامبر(صلى الله عليه وآله)از وى درگذشتند و اسلام و بيعت او را پذيرفتند.44

هبّار بن اسود، كه به زينب، دختر پيامبر(صلى الله عليه وآله)، حمله كرده و باعث سقط جنين او شد و آن حضرت دستور داده بودند هر كجا او را يافتند، بكشند، فرار كرد و پنهان گرديد و پس از فتح مكه و در بازگشت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از «جعرانه» ناگهان بر ايشان درآمد و بر پيامبر سلام داد و شهادتين بر زبان جارى ساخت و گفت: اى پيامبر خدا، من از تو گريختم و خواستم به كشور عجمان روم، اما بزرگوارى و بخشندگى تو را به ياد آوردم و به گذشت تو از كسانى كه با تو نادانى كرده اند، اميدوار شدم. اى پيامبر خدا، ما مردمانى مشرك بوديم و خدا ما را به وسيله تو به راه آورد و ما را نجات بخشيد. اكنون از نادانى من درگذر و از بدى هاى من چشم بپوش كه من به گناه خود اعتراف دارم و به بدكارى خويش اقرار مى كنم. رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در پاسخ وى گفتند: تو را بخشيدم. خدا درباره ات نيكى نمود و تو را به اسلام هدايت كرد و اسلام، گذشته را از ميان مى برد.45

در اين جا، بايد توجه داشت كه ميان برخورد تسامحى در مسائل اصولى با حرمت شكنان و برخورد كريمانه همراه با عفو و گذشت پس از اظهار ندامت خاطى، فرق است.

علاوه بر افرادى كه در فتح مكه به دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله) مورد تعقيب قرار گرفتند و برخى كشته شدند و برخى ديگر امان يافتند، كعب بن اشرف و عصماء بنت مروان نيز به فرمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به قتل رسيدند. همان گونه كه گفته شد، عصماء در مجالس اوس و خزرج با سرودن اشعار پيامبر(صلى الله عليه وآله) را دشنام مى داد و مردم را عليه ايشان تحريك مى كرد. در ميان قبيله «بنى خطمه» تنها يك نفر به نام عمير بن عدى مسلمان بود. عمير با شنيدن دشنام پيامبر(صلى الله عليه وآله) توسط آن زن، او را كشت و خبر كشتن را به پيامبر(صلى الله عليه وآله) رساند. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) كار او را يارى خدا و رسولش ناميدند.46 برخى گفته اند: عمير نابينا بود و پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از اين واقعه، او را «عمير بصير» ناميدند.47

ابن سعد مى نويسد كه در روز كشته شدن دختر مروان، مردانى از «بنى خطمه» به دين اسلام درآمدند.48

كعب بن اشرف، شاعر يهودى، نيز كه با سرودن اشعار عشقى و جنسى درباره زنان مسلمانان موجب آزردگى خاطر آنان گرديده بود و علاوه بر آن، مشركان مكّه را پس از جنگ بدر، عليه مسلمانان تحريك مى كرد، به دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله)كشته شد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) با شنيدن تحريكات و سروده هاى كعب فرمودند: چه كسى شرّ او را از مسلمانان باز مى دارد؟ محمد بن مسلمه اعلام آمادگى كرد و با تلاش فراوانى كه كرد، در نهايت او را كشت. وقتى خبر كشته شدن آن شاعر يهودى به پيامبر(صلى الله عليه وآله)رسيد، فرمودند: الحمدللّه رب العالمين كه حق تعالى شرّ دشمن خود را از ما كفايت كرد.49

محققان سيره ابن هشام به نقل از سهيلى نوشته اند: به سبب دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله)در كشتن كعب بن اشرف است كه در فقه، وجوب قتل كسى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)را سبّ كند، پيش بينى شده است.50

لازم به ذكر است كه حكم اوّليه در مورد چنين حرمت شكنانى اين است كه كشته شوند و اگر برخى از آنان مورد عفو قرار گرفته و امان يافته اند، يا به سبب مصالح اسلامى بوده و يا برخورد كريمانه نبوى و رحمت الهى شامل آنان گرديده است.

پيامدهاى حرمت شكنى و هشدار قرآن

حرمت شكنى از طريق ارتداد از دين، توهين به مقدّسات و استهزا و دشنام گويى، به ويژه دشنام به پيامبر(صلى الله عليه وآله) و رهبرى امّت اسلامى، خطرى است كه باورهاى دينى يك جامعه را تهديد مى كند. حرمت شكنى از طريق ارتداد و استهزا، شيوه اى است كه يهوديان در مبارزه با دين اسلام در عصر نبوى در پيش گرفتند. قرآن كريم نسبت به رفتار خطرناك آنان، كه بسيار زيركانه صورت مى گرفت، هشدار مى دهد; آن جا كه مى فرمايد: «و قالت طائفةُ من اهلِ الكتاب آمنوا بالّذى اُنزل على الّذينَ آمنوا وجه النّهار واكفروا آخره لعلّهم يرجعون» (آل عمران: 72) اينان با اظهار مسلمانى در آغاز روز، و ابزار ندامت در پايان آن، به دنبال ضربه زدن به اسلام و بدبين كردن مردم نسبت به آن و تضعيف باورهاى مسلمانان بودند، به ويژه كه يهوديان در چشم مردم مدينه اهل علم و دانش به شمار مى آمدند.51

قرآن كريم در آيات ديگر نيز به مسلمانان هشدار مى دهد كه دشمنان اسلام به صورت پنهانى به دنبال كشاندن آنان به ارتداد هستند. اينان از ضعف ايمان و دنياطلبى برخى مسلمانان سوء استفاده كرده، درصدد بودند كه آن ها را به بازگشت از دين وادار كنند.52

استهزا و به ريشخند گرفتن نيز شيوه هميشگى مخالفان انبيا(عليهم السلام) بوده است; قرآن كريم مى فرمايد: «ما يأتيهم من رسول الاّ كانوا به يستهزءون.» (حجر: 11) پيامد اين كار آن بود كه موجب مقابله به مثل مى گرديد و درگيرى هاى مذهبى را در جامعه دامن مى زد. و شايد به همين دليل قرآن كريم از اين كه مسلمانان به خدايان غيرمسلمانان دشنام دهند، نهى كرده است.53

لازم به ذكر است كه قرآن ارتداد و استهزاى دشمنان اسلام را آگاهانه معرفى كرده، مى فرمايد: «واِذا عَلِمَ من آياتِنا شيئاً اتّخذها هُزُواً.» (جاثيه: 9) به همين روى، راغب اصفهانى در ذيل آيه مزبور، مى نويسد: آنچه دلالت بر خُبث باطنى مستهزئان دارد اين است كه برخى با علم و آگاهى اين كار را انجام مى دهند.54 درباره مرتدّان نيز مى فرمايد: پس از اين كه حجّت بر آنان تمام شد و حق و هدايت را شناختند، باز هم از دين برگشتند.55

از ديگر پيامدهاى منفى ارتداد از دين و استهزاى آن، از يك سو، از بين رفتن وحدت دينى در جامعه و دچار شدن آن به هرج و مرج دينى است و از سوى ديگر، جنگ روانى و پراكندگى فكرى و عقيدتى در جامعه به وجود مى آيد كه ديگر قابل جبران نخواهد بود. شايد فلسفه اين كه آموزه هاى دينى ما مى گويد: يك مسلمان بايد دين خود را با تحقيق و از روى برهان و استدلال انتخاب كند، به طورى كه پس از گزينش، هيچ عاملى نتواند او را دچار ترديد و دودلى نمايد، همين است كه سوء استفاده كنندگان نتوانند باورهاى او را تضعيف نمايند و به سادگى او را از دين خارج كنند.

انگيزه هاى ارتداد از ديدگاه قرآن56

كسانى كه پس از گرايش به اسلام، دوباره از آن بازمى گشتند، انگيزه هاى گوناگونى داشتند و دشمن نيز از راه هاى گوناگون، براى كشاندن آنان به ارتداد بهره مى جست. انگيزه هاى مرتدان را از ديدگاه قرآن مى توان در موارد ذيل خلاصه نمود:

1. ترس از فشار و غلبه دشمنان: از شيوه هاى كفّار براى بازگرداندن پيروان حق از مسير خود، شكنجه و آزار و تهديد است. قرآن در اين باره به مسلمانان هشدار مى دهد كه «كافران پيوسته با شما مسلمانان كارزار كنند تا آن كه اگر بتوانند شما را از دين خود برگردانند.» (بقره: 217) و در جاى ديگر مى فرمايد: «برخى چون رنج و آزارى از دشمنان دين در راه خدا ببينند، عذاب خلق را با عذاب خدا برابر مى شمرند.» (عنكبوت: 10); يعنى ترس از آزار و شكنجه در راه خدا، آنان را از ايمان به كفر مى كشاند. بهترين نمونه ترس از دشمن كه در تاريخ اسلام، موجب شد عده اى از مسلمانان به فكر بازگشت از دين بيفتند، شايعه شهادت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در جنگ اُحد است كه قرآن شديداً اين گونه افراد را سرزنش مى كند.57

2. دنياطلبى: از ديگر انگيزه هايى كه باعث بازگشت از دين مى شود «دنياخواهى» است. از مصاديق بارز افراد دنياخواه، عبدالله بن سعد بن ابى سرح است كه قرآن از او اين گونه ياد مى كند: «ولكِن من شرَحَ بالكُفر صدراً...» (نحل: 106) و انگيزه كفر و ارتداد او را در آيه بعد، «دنياطلبى» و ترجيح دنيا بر آخرت مى داند.58 ارتداد مدعيان دروغين نبوّت همچون اسود عنسى، مسيلمه كذّاب و طليحه بن خويلد نيز به همين انگيزه بوده است.59

3. توطئه و خيانت: يكى از شيوه هاى مبارزه با اسلام و كشاندن مسلمانان به ارتداد و ايجاد ترديد در ايمان و عقيده آنان، اين بود كه برخى ابتدا تظاهر به اسلام مى كردند و سپس با آن مخالفت ورزيده، منكر مى شدند. از اصلى ترين صحنه گردانان اين جريان يهوديان بودند. قرآن مى فرمايد: «بسيارى از اهل كتاب آرزو دارند كه شما را از ايمان، به كفر برگردانند، به سبب رشك و حسدى كه بر ايمان شما مى برند، پس از آن كه حق بر آن ها آشكار گرديد. (بقره: 109) همان گونه كه در بحث پيامدهاى حرمت شكنى در جامعه گفته شد، عده اى از دانشمندان يهود با يكديگر تبانى كرده بودند كه صبح گاهان به خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله)برسند و به ظاهر ايمان بياورند و در آخر روز، از اسلام بازگردند و چنين وانمود كنند كه ما صفات محمد(صلى الله عليه وآله) را از نزديك مشاهده كرديم; با آنچه در تورات ديده ايم منطبق نبوده است، تا از اين راه مردمان را نسبت به دين اسلام بدبين كنند.60

4. دوستى با كفّار: برخى با اين كه راه هدايت را از ضلالت تشخيص مى دهند، اما به دليل ارتباط دوستانه اى كه با كفّار دارند، از دين بازمى گردند. قرآن از منافقانى كه آگاهانه و تنها به سبب دوستى با كفّار و مخالفان پيامبر(صلى الله عليه وآله) دچار ارتداد شده اند، به بدى ياد كرده است.61

5. دشمنى با پيامبر(صلى الله عليه وآله): از ديگر انگيزه هاى بازگشت از دين، دشمنى با پيامبر(صلى الله عليه وآله) و متقابلاً دوستى با كفّار است. قرآن كريم كسانى را كه به اين انگيزه، به مخالفت با رسول خدا(صلى الله عليه وآله)برخاسته، راهى غير از طريق اهل ايمان پيش مى گيرند، وعده جهنّم و جايگاه بدى داده است. مرحوم شيخ طوسى در تفسير ارزشمند تبيان مى نويسد: اين آيه (نساء: 115) درباره ابوطعمه بن ابيرق است كه به سبب دشمنى با پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و دوستى با كفّار، راه ارتداد در پيش گرفت و مدينه را به سوى مشركان مكه رها كرد.62

برخى از منافقان پس از استفاده از امكانات مسلمانان، با پيامبر(صلى الله عليه وآله) دشمنى ورزيدند و راه ارتداد در پيش گرفتند. روزى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سخن رانى خود در تبوك، از مخالفان به بدى ياد كردند. جلاس بن سويد گفت: اگر سخن پيامبر راست باشد، ما از خر پست تر باشيم. عامر بن قيس صداى او را شنيد و گفت: سخن پيامبر درست است و شما از خر پست تريد. وقتى پيامبر به مدينه آمدند، عامر ماجرا را براى آن حضرت گزارش داد. رسول خدا(صلى الله عليه وآله)جلاس را خواستند و او آن مطالب را انكار كرد و با دروغ، سوگند ياد كرد. عامر هم پس از سوگند گفت: «خدايا، با نزول آيه اى مرا تأييد كن.» پيامبر و مؤمنان آمين گفتند. آيه 74 سوره توبه نازل گرديد. جلاس پس از رسوايى توبه كرد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) توبه او را پذيرفتند.63

لازم به ذكر است كه خداوند در آيه يادشده، صرف بدگويى منافقان از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را «كفر» ناميده و با تعبير «و لقد قالوا كلمة الكفر» از آن ياد كرده است.

رفتار رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با منافقانى كه آنان را مى شناختند و در ارتداد آنان ترديد نداشتند، همراه با اغماض و تسامح و مدارا بود; زيرا در عمل، در ميان مسلمانان همان شهادت لسانى ملاك اسلام به شمار مى آمد.64 قرآن كريم گروهى از منافقان را، كه با يكديگر تبانى كرده بودند تا پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در راه بازگشت از تبوك به قتل برسانند، ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله) توسط جبرئيل از جريان آگاهى يافتند و آنان را از مسير خويش دور ساختند،65 مرتد محسوب داشته، از آنان با عباراتى مانند «قد كَفرتُم بعد ايمانكُم» (توبه: 66) «لقد قالوُا كلمةَ الكُفر» و «كفروا بعدَ اسلامِهِم» (توبه: 74) ياد كرده است.

پيامبر(صلى الله عليه وآله) از حذيفه اليمان پرسيدند: آيا آنان را شناختى؟ گفت: هيچ يك را نشناختم آن حضرت نام يكايك آنان را بردند. حذيفه گفت: چرا دستور نمى دهيد تا آنان را بكشند؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمودند: دوست ندارم عرب بگويد: محمد(صلى الله عليه وآله)وقتى توسط يارانش به پيروزى رسيد، به كشتن آنان پرداخت.66 علّامه طباطبايى ذيل آيه يادشده مى نويسند: عفو و بخشش اينان مصلحتى بوده است، نه اين كه آنان توبه كرده باشند.67

پاسخ به يك سؤال

ممكن است سؤال شود كه چرا دين اسلام براى مرتدان و دشنام دهندگان پيامبر(صلى الله عليه وآله)(سابّ النبى) و ديگر حرمت شكنان اين چنين مجازات (اعدام) سختى را در نظر گرفته است، در حالى كه اين دين، دين رحمت و رأفت و تسامح و تساهل و پرهيز از خشونت است؟

در پاسخ بايد گفت: اولاً: در نظر گرفتن مجازات سخت براى حرمت شكنان و مرتدان و استهزاكنندگان مقدّسات منحصر به دين اسلام نيست، بلكه همه اديان آسمانى و غيرآسمانى در مقابل مخدوش شدن اصول و شكسته شدن حرمت ها موضع داشته اند.68

ثانياً، دين اسلام دقيقاً به همين دليل كه دين محبت است، دشنام گوى پيامبر و استهزاكننده ارزش ها را محكوم به مجازات مى داند. محبت و تقدّس ملازم يكديگرند. ستون خيمه دين مقدّسات است. انسان خداوند را سرچشمه همه مقدّسات مى داند. اين كه پيامبر، قرآن، انبياء(عليهم السلام) و ائمه(عليهم السلام) براى مؤمنان و مسلمانان و پيروان اديان الهى مقدّسند، از آن روست كه به سرچشمه قدس، كه خداوند قدّوس است، مرتبطند. مگر مى شود ديانتى از سويى، در اوج محبت و صفا و رأفت باشد و از سوى ديگر، نسبت به آنان كه حريم تقدّس و محبت را مى شكنند سخت گيرى نكند؟ آن محبت ها و نيز سخت گيرى ها، همه با توجه به كمال انسان معنا پيدا مى كنند.69


  • پى نوشت ها

    1ـ راغب اصفهانى، مفردات الفاظ القرآن، تحقيق مرعشلى، بى جا، دارالكتب العربى، بى تا، ص 198

    2ـ جعفربن الحسن الحلّى، شرائع الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام، با تعليقات سيد صادق شيرازى، چاپ سوم، قم، استقلال، 1412 ق، ج 4، ص 961

    3ـ محمد ابراهيم جنّاتى، «ارتداد از ديدگاه مذاهب اسلامى»، كيهان انديشه، ش 54، 1373، ص 44ـ45

    4ـ محمدحسن النجفى، جواهر الكلام فى شرح شرائع الاسلام، تحقيق محمود القوچانى، بيروت، داراحياء التراث العربى، الطبعة السابعه، ج 41، ص 60

    5ـ محمدبن سعد، الطبقات الكبرى، تحقيق محمد عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العلمية، الطبعة الاولى، 1410 ق، ج 7، ص 344

    6ـ احمد بن ابى يعقوب (المعروف باليعقوبى)، تاريخ اليعقوبى، بيروت، دار صادر، د. ت، ج 2، ص 59 ـ 60

    7ـ على بن ابراهيم قمى، تفسير قمى، تصحيح سيّد طيب جزائرى، چاپ سوم، قم، مؤسسه دارالكتاب، 1367، ص 210 ـ 211

    8ـ عبدالملك بن هشام، السيرة النبوية، تحقيق مصطفى السّقا و غيره، بيروت، دار احياء التراث، 1413 ق، ج 4، ص 51 ـ 52 / محمدبن سعد، همان / يعقوبى، همان / محمد بن جرير الطبرى، تاريخ الامم و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دارالتراث، د. ت، ج 3، ص 119 ـ 120 / احمد بن حجر العسقلانى، الاصابة فى تمييز الصّحابه، تحقيق عادل احمد و غيره، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415 ق، ج 4، ص 94ـ 95

    9ـ سيد جعفر شهيدى، «عبداللّه بن سعد بن ابى سرح»، مجله يغما، سال 25، ش 11، 1351 ش، ص 666

    10ـ محمد بن جرير طبرى، همان، ج 4، ص 233

    11ـ عزّالدين بن الاثير، اسدالغابه فى معرفة الصّحابه، بيروت، دارالفكر، 1409 ق، ج 3، ص 155

    12ـ سيدجعفر شهيدى، همان، ص 658ـ666

    13ـ ابن هشام، همان، ج 4، ص 52 / طبرى، همان، ج 3، ص 59 / محمدبن عمر واقدى، المغازى، تحقيق مارسدن جونس، قم، مكتب الاعلام الاسلامى، 1414 ق، ج 2، ص 859 ـ 860

    14ـ يعقوبى، همان، ج 2، ص 59ـ 60

    15ـ محمود شكرى الالوسى، بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب، تصحيح محمد بهجة الاثرى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1314 هـ.، ج 1، ص 236

    16ـ محمد بن سعد، همان، ج 2، ص 103 / ابن هشام، همان، ج 4، ص 52 / يعقوبى، همان، ج 2، ص 60 / آلوسى، همان

    17ـ محمدبن حسن النجفى، همان، ج 41، ص 434

    18ـ ابن هشام (ج 4، ص 410) «حبابه» نوشته، در حالى كه طبرى (ج 3، ص 59) «صبابه» ثبت كرده است.

    19ـ يعقوبى، همان، ج 2، ص 60

    20ـ ابن هشام، همان / محمدابراهيم آيتى، تاريخ پيامبراسلام، چاپ پنجم، تهران، دانشگاه تهران، ص 563

    21ـ يعقوبى، همان

    22ـ ابن هشام، همان، ج 4، ص 52

    23ـ يعقوبى، همان

    24ـ ابن هشام، همان / يعقوبى، همان

    25ـ محمدابراهيم آيتى، همان، 563

    26ـ طبرى، همان، ج 2، ص 501، 502، 512 و 524 / محمدابراهيم آيتى، همان، ص 654

    27ـ طبرى، ج 2، ص 470 / ابن اثير، اسدالغابه فى معرفة الصّحابه، همان، ج 4، ص 608 ـ 609

    28ـ محمد بن عمر واقدى، ج 1، ص 172، 174 / امين الاسلام الطبرسى، اعلام الورى بأعلام الهدى، قم، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، 1417 ق، ج 1، ص 185

    29ـ طبرى، همان، ج 2، ص 488 ـ 489

    30ـ عبدالحسين زرين كوب، بامداد اسلام، تهران، اميركبير، چاپ ششم، 1369، ص 37

    31ـ طبرى، همان، ج 3، ص 116 / ابن هشام، همان، ج 4، ص 51 ـ 52 / ابن سعد، همان، ج 2، ص 103 / يعقوبى، همان، ج 2، ص 59 ـ 60 / آلوسى، همان، ج 1،ص 236

    32ـ ابن هشام، همان، ج 4، ص 51ـ52 / ابن سعد، همان / يعقوبى، همان / امين الاسلام طبرسى، همان، ج 1، ص 223 ـ 224

    33ـ ابن سعد، همان، ج 2، ص 103

    34ـ همان، ج 1، ص 275

    35ـ مرتضى مطهرى، سيرى در سيره نبوى، چاپ چهاردهم، تهران، صدرا، 1374، ص 232 ـ 242

    36ـ محمد بن يعقوب الكلينى، الفروع من الكافى، تصحيح و تعليق على اكبر غفارى، چاپ دوم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1362، ج 7، ص 267 / محمدحسن نجفى، همان، ج 41، ص 433 ـ 434

    37ـ مرتضى مطهرى، همان، ص 236 ـ 237

    38ـ ابن هشام، همان، ج 4، ص 51 ـ 52 / ابن اثير، همان، ج 3، ص 155 / ابن حجر عسقلانى، همان، ج 4، ص 94 ـ 95 / واقدى، همان، ج 2، ص 855

    39ـ ابن هشام، همان / واقدى، همان، ج 2، ص 875

    40ـ يعقوبى، همان، ج 1، ص 267 / واقدى، همان

    41ـ امين الاسلام طبرسى، همان، ج 1، ص 223 ـ 224

    42ـ ابن هشام، همان، ج 4، ص 53 / واقدى، همان / ابن سعد، همان، ج 2، ص 103

    43 و44 و45ـ محمدابراهيم آيتى، همان، ص 563 ـ 564

    46ـ واقدى، همان، ج 1، ص 172 ـ 174 / امين الاسلام طبرسى، همان، ج 1، ص 185

    47ـ آيتى، همان، ص 295

    48ـ ابن سعد، همان، ج 2، ص 20ـ21

    49ـ رفيع الدّين اسحاق بن محمد همدانى، سيرت رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)با تصحيح اصغر مهدوى، چاپ دوم، تهران، انتشارات خوارزمى، ج 2، ص 638 ـ 642

    50ـ ابن هشام، همان، ج 3، ص 58

    51ـ محمد ابن احمدالانصارى القرطبى، الجامع لاحكام القرآن، بيروت، دارالفكر، 1419 ق، ج 2، ص 85

    52ـ در اين باره، ر. ك: بقره: 109ـ 217 / آل عمران: 100 و 149 / نساء: 137 و 138

    53ـ انعام: 108

    54ـ راغب اصفهانى، همان، ص 540

    55ـ آل عمران: 86 / محمد: 25

    56ـ اين قسمت از مقاله بى نام «آزادى بيان (ارتداد)»، مجله حوزه، ش 42 ـ سال 69، ص 49 ـ 63 استفاده شده است.

    57ـ آل عمران: 144

    58ـ عبد على بن جمعة العروسى الحويزى، تفسير نورالثقلين، با تصحيح سيّد هاشم رسولى محلّاتى، قم، مطبعة الحكمة، بى تا، ج 3، ص 90

    59ـ نگارنده، واقعه ردّه يا شورش نومسلمانان پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، فصل «مدعيان دروغين پيامبرى»، (پايان نامه كارشناسى ارشد، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، بهار 1379

    60ـ محمدبن احمد قرطبى، همان

    61ـ محمد(صلى الله عليه وآله): 25ـ26

    62ـ محمدبن حسن الطوسى، التبيان فى تفسير القرآن، تحقيق احمد حبيب قصير العاملى، بيروت، داراحياء التراث العربى، د. ت، ج 3، ص 328

    63ـ فضل بن الحسن الطبرسى، مجمع البيان فى تفسير القرآن، چاپ دوم، تهران، ناصرخسرو، بى تا، ج 5، ص 78 ـ 79

    64ـ عبدالحسين زرين كوب، كارنامه اسلام، چاپ چهارم، تهران، اميركبير، 1369، ص 24

    65ـ سيد محمدحسين طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1417 ق، ج 9، ص 353

    66 و67ـ سيد محمدحسين طباطبايى، همان / ص 345

    68ـ عطاءاللّه مهاجرانى، نقد توطئه آيات شيطانى، تهران، انتشارات اطلاعات، چاپ هفدهم، 1378، ص 132 ـ 135

    69ـ همان، ص 142 ـ 144