مواضع آية اللّه نائينى در جريان مشروطيت و حوادث پس از آن

مواضع آية اللّه نائينى در جريان مشروطيت و حوادث پس از آن

على نقى ذبيح زاده

زندگانى

محمدحسين نائينى از خاندان معروف روحانى نائين در سال 1273 يا 1277 هجرى قمرى به دنيا آمد. پدرش ميرزا عبدالرحيم و پدر بزرگش حاج ميرزا محمدسعيد يكى پس از ديگرى شيخ الاسلام نائين بودند.

محمدحسين پس از گذراندن دوره تحصيلات ابتدايى، در سن 17 سالگى وارد حوزه علميه اصفهان شد. از مشهورترين استادان وى در فقه و اصول، آيات عظام آقاميرزا محمدحسن نجفى و حاج شيخ محمدباقر اصفهانى والد علّامه بزرگ آقا شيخ محمدتقى اصفهانى نجفى معروف به آقانجفى از روحانيان با نفوذ بود.1

نائينى نزد ميرزا ابوالمعالى الكلباسى درس اصول فقه و نزد آقايان شيخ جهانگير قشقايى و شيخ محمدحسن هزار جريبى فلسفه و كلام آموخت. وى همچنين از دروس فلسفه و كلام آية اللّه آقا نجفى اصفهانى بهره جست. ميرزاى نائينى در سال 1303 قمرى براى ادامه تحصيلات رهسپار عراق شد و در درس آقايان آية اللّه سيد اسماعيل صدر و سيدمحمد طباطبايى فشاركى اصفهانى در سامرّا شركت كرد و آن گاه به درس مرحوم ميرزاى شيرازى بزرگ، صاحب فتواى تحريم تنباكو، راه يافت. وى در آن جا تا سطح شاگردان برجسته ميرزاى شيرازى ارتقا يافت و در اواخر اقامت خود محرّر وى گرديد.2

زمانى كه ميرزاى شيرازى به سال 1312 ق دار فانى را وداع گفت، آية اللّه نائينى در سال 1314 ق به نجف اشرف و مرحوم آقاميرزا محمدتقى شيرازى و آقا سيد اسماعيل صدر عاملى به كربلاى معلى مهاجرت نمودند.

وى در نجف اشرف، طرف مشورت دوست قديمى خود، مرحوم آية اللّه آخوند ملا محمدكاظم خراسانى، رييس حوزه علميه نجف اشرف، كه از زمان مرحوم ميرزاى شيرازى به تدريس علم فقه و اصول اشتغال و شهرت داشت، قرار گرفت و در همراهى مرحوم آية الله خراسانى به زعامت نهضت مشروطيت در ايران پرداخت.3

به گفته بعضى از معاصرين، مرحوم آية اللّه نائينى پس از درگذشت آيات عظام، آقا سيدمحمدكاظم يزدى صاحب عروة الوثقى و آخوند خراسانى و نيز آية اللّه ميرزا محمدتقى شيرازى، از مشهورترين مراجع تقليد و مبرّزترين فقهاى زمان خود گرديد و به عنوان بزرگ ترين مجتهد وقت، مقام رياست عامه را احراز كرد.4

مقام علمى

آقا شيخ عبدالحسين حلّى از شاگردان مرحوم آية اللّه نائينى، درباره موقعيت ممتاز علمى استاد خود مى گويد: فقيد سعيد در ميان علماى نجف اشرف با آگاهى هاى گسترده در دانش هاى رياضى، حكمت، فلسفه و عرفان به فقه شرع مقدس و اصول فقه احاطه خاصى داشت. وى علم اصول را با دقت و تلاش زياد، با زدودن نارسايى ها استوار گرداند و به تبويب آن پرداخت و احكام مستدل و قواعد متين و كامل از آن استخراج كرد. به طورى كه، آگاهان و صاحب نظران اين فن، ايشان را مجدّد علم اصول به شمار مى آورند.

وى بر اين اساس، در فقه استدلالى به زبان عربى وسيلة النجاة را نوشت و كتاب هاى ديگرى چون مختصر وسيلة النجاة (عربى); مناسك حج (عربى); رساله علميه ذخيرة العباد (فارسى); رساله لباس مشكوك; قاعده لاضرر و لا ضرار فى الاسلام و بعضى قواعد ديگر و رساله هايى در علم اصول به تحرير در آورد.5

شيخ محمد شراره، شاگرد ديگر مرحوم نائينى، علاوه بر تأليفات مزبور فوق رساله هاى ديگرى از استاد خود نام مى برد كه از آن جمله است: رساله در تزاحم و ترتّب; رساله در تعبديّه و توصيّله; رساله در شرط متأخر; رساله در مباحث الخيارات; رساله در معاملات و بيع فضولى و رساله هاى گوناگون ديگر در فقه و اصول كه برخى از آن ها به چاپ رسيده و برخى ديگر هنوز به چاپ نرسيده است.

وى مى نويسد: اما آنچه از شاگردان ايشان در فقه و اصول و از تقريرات دروس ايشان به رشته تحرير درآمد و منتشر شد از جمله دو موضوع زير مى باشد: فوائدالاصول در چهار مجلد نوشته آقا شيخ محمدعلى كاظمى (خراسانى); اجود التقريرات نوشته آية اللّه حاج سيد ابوالقاسم خويى.6

شاگردان معروف

ميرزاى نائينى شاگردان بسيارى تربيت نمود كه تعدادى از آنان از مراجع تقليد به شمار مى رفتند. برخى از شاگردان ايشان عبارتند از:

1. آية اللّه سيد ابوالقاسم خويى فرزند سيد على اكبر موسوى خويى;7
2. علامه سيد محمدحسين طباطبايى صاحب تفسير شريف الميزان;8
3. آية اللّه سيد جمال الدين گلپايگانى، فرزند سيدحسين موسوى گلپايگانى;9
4. آية اللّه سيد محمود حسينى شاهرودى;10
5. آية اللّه سيد محمدحجّت كوه كمرى، فرزند سيدعلى حسينى;11
6. آية اللّه آقا ميرزا هاشم آملى;12
7. آية اللّه سيد محسن حكيم صاحب مستمسك عروة الوثقى;
8. علامه امينى صاحب الغدير;
9. مرحوم آية اللّه سيد محمدهادى ميلانى;
10. آية الله كوهستانى مازندرانى.13

فعاليت هاى سياسى

آية الله نائينى از آغاز دگرگونى ها و روشنگرى هايى كه به نهضت مشروطه انجاميد، با آية اللّه ميرزاى شيرازى رهبر جنبش و سيد جمال الدين اسدآبادى رهبر روشنگران و نوانديشان تاريخ معاصر در ارتباط بود. پيشينه مبارزات و تفكّر ضداستبدادى وى، به دوران مرجعيت ميرزاى شيرازى برمى گردد. او از نزديك با انديشه هاى ضد استبدادى و آزادى خواهى و استقلال طلبى ايشان آشنا بود.

دوستى مرحوم نائينى با سيدجمال الدين اسدآبادى، كه از همان دوران تحصيل در اصفهان آغاز شده بود، تا سال هاى آخر عمر سيّد ادامه داشت و موجب آگاهى ژرف وى از مسائل گوناگون دنياى اسلام گرديد.

ميان آقاى نائينى و سيد جمال الدين، نامه هايى رد و بدل شده است.14 خود ميرزا در اين باره مى گويد: «مرحوم سيد جمال الدين اسدآبادى آن زمان كه من در اصفهان بودم با من رابطه بسيار صميمى و گرم داشت و با من رفت و آمد مى فرمود، سامرا هم كه آمدم، هر يكى دو سال مى آمدند...»15

در آن زمان، با اين كه ميرزاى نائينى جوان بود، ولى به خاطر هوش سرشار و استعداد فراوان و ژرف نگرى وى در مسائل سياسى روز و اوضاع حكومت قاجار، مورد توجه ميرزاى شيرازى واقع شد و از منزلت ويژه اى برخوردار گرديد و به گفته برخى، حتى نامه هايى كه ميرزاى شيرازى به سران حكومت هاى ايران و عثمانى مى نگاشت، به خامه وى بود.16

بر اين اساس، مرحوم نائينى در عصر مرجعيت ميرزاى شيرازى بزرگ و دوران مبارزات سيد جمال الدين اسدآبادى، كه هنوز در آن زمان سخنى از مشروطيت به ميان نبود، با بينش و آگاهى عميق براى مبارزه با استبداد و فساد دربار و اصلاح ساختار حكومتى قاجار تلاش مى كرد. وى پس از تزلزل بنيان هاى استبداد و پس از قتل ناصرالدين شاه در سال 1313، تا سال 1324، كه فرمان مشروطيت به امضاى مظفرالدين شاه رسيد، ضمن حضور در جريانات سياسى خود را براى حمايت بنيادين نهضت مشروطه آماده كرد و پس از سقوط مشروطه و برپايى استبداد صغير، به نفع نظام سياسى نوين مشروطه براى انطباق آن با موازين و اصول اسلامى دست به تأليف كتاب پر ارج تنبيه الامه و تنزيه الملّه زد. بر اين كتاب ارزشمند، مرحوم آخوند و شيخ عبداللّه مازندرانى و ديگران تقريظ زدند.17

انگيزه تدوين كتاب تنبيه الامه و تنزيه الملّه

مرحوم سيدمحمود طالقانى درباره اوضاع و شرايط سياسى اجتماعى ايران در زمان تدوين «تنبيه الامه» مى نويسد: «در آغاز مشروطيت قيام علما و مردم مسلمان، تنها براى تهديد استيلا و استبداد بود. به اين جهت، طرف اثبات براى عموم مبهم بود. آن روزى كه مردم در زير پاى شاهزادگان و درباريان در اطراف كشور پايمال بودند و مالك هيچ چيز خود نبودند و عين الدوله شاه ناتوان و بى اراده را آلت دست خودخواهى و هوس بازى خود كرده بود، علماى بزرگ دينى ناله هاى مردم را از دور و نزديك شنيدند و در تهران و تبريز و ديگر جاها يك باره به ناله مردم جواب گفتند.»18

به گفته بعضى از نويسندگان، نائينى كتاب مزبور را به سود مشروطيت در دوران كوتاه پادشاهى محمدعلى شاه و در ايام استبداد صغير، به هنگام به توپ بستن مجلس در سال 1327 نوشت. وى تحت تأثير اوضاعى قرار گرفت كه نيروهاى محمدعلى شاه با حمايت روس ها به كشتار و شكنجه مشروطه خواهان مى پرداختند. بنابراين، نظريه هاى ضد استبدادى و ساير ديدگاه هاى سياسى وى بايستى با توجه به وضع آن زمان و منطقه جغرافيايى فعاليت هاى مشروطه خواهى ايرانيان مورد پژوهش و بررسى قرار گيرد.19

به نظر مى رسد، نظريه پردازى هاى مرحوم نائينى در خصوص انواع استبداد و دفاع وى از يك نظام دموكراتيك به عنوان مهم ترين نوع حكومت در عصر غيبت، طبعاً بر نظام ولايت فقيه كه براساس مبانى خود ايشان نيز از نظام هاى مطلوب و مورد آرزويش بود، تطبيق و مصداق نداشت.

مرحوم نائينى در اين كتاب اجمالاً، علل عمده عقب ماندگى ايران از كاروان علوم و تمدّن بشرى را ناشى از حكومت استبدادى مى داند و مى گويد: تا زمانى كه دولت هاى اسلامى به شيوه استبدادى نبود، يعنى در دوران خلفاى چهارگانه اوليه، اسلام رو به گسترش بود، ولى پس از آن كه دولت استبدادى معاويه روى كار آمد، روند حركت در تاريخ اسلام به حالت انحطاط درآمد.20

مرحوم نائينى كتاب تنبيه الامه را براى تأييد و حمايت از نهضت مشروطيت نوشت. در مقدمه اين كتاب در خصوص ضرورت شكل گيرى نهضت مشروطه در ايران در مقايسه با غرب مى نويسد: «و بعد مطلعين بر تواريخ عالم دانسته اند كه ملل مسيحى و اروپاييان قبل از جنگ صليب، چنانچه از تمام شعب حكمت علميه بى نصيب بودند، همين قسم از علوم تمدنيه و حكمت عمليه و احكام سياسيه هم يا به واسطه عدم تشريع آن ها در شرايع سابقه و يا از روى تحريف كتب سماويه و در درست نبودن آن ها بى بهره بودند... اصول تمدن و سياسات اسلاميه را از كتاب و سنّت فرامين صادره از حضرت شاه ولايت عليه افضل الصلوة والسلام و غيرها اخذ و در تواريخ سابقه خود منصفانه بدان اعتراف و مقصود عقل و نوع بشر را از وصول به آن اصول و استناد تمام ترقيات فوق العاده حاصله و كم تر از نصف قرن اول را به متابعت و پيروى آن اقرار كردند. لكن حسن ممارست و مزادلت وجودت استنباط و استخراج آنان و بالعكس، سير قهقرايى و گرفتارى اسلاميان به ذلّ رقيّت و اسارت طواغيت امت و معرضين از كتاب و سنّت، مآل امر طرفين را به اين نتيجه مشهود و حالت حاليه منتهى ساخت.

حتى مبادى تاريخيّه سابقه هم تدريجاً فراموش و تمكين نفوس ابيّه مسلمين را از چنين اسارت و رقيّت وحشيانه از لوازم اسلاميت پنداشتند، و از اين رو، احكامش را با تمدن و عدالت كه سرچشمه ترقيات است منافى، و با ضرورت عقل مستقل مخالف و مسلمانى را اساس خرابى ها شمردند.»21

آية اللّه محمدحسين كاشف الغطاء از شاگردان مرحوم ميرزاى نائينى، در خاطرات خود پيرامون چگونگى اوضاع سياسى ايران و تصميم مرحوم نائينى در تدوين تنبيه الامّه مى نويسد: «پس از ارتحال مرحوم ميرزاى شيرازى، حوزه علميه سامراء از رونق افتاد، طلاب و فضلا متفرق شدند و... ]از زمانى كه مرحوم ميرزا در نجف اقامت فرمودند[، همه روز با مرحوم اخوى، آقا شيخ احمد، براى درس نزد ايشان حاضر مى شديم و اين برنامه ادامه داشت، تا موضوع انقلاب ]مشروطيت[ در ايران رخ داد. حوزه علميه نجف اشرف به دو دسته تقسيم شدند: گروهى از علما و روحانيون تصميم گرفتند كه روحانيت در اين سياست مداخله نكند و تصميمى نگيرد. چون به نظر اينان نتيجه انقلاب معلوم نبود، آيا به سود اسلام و روحانيت خواهد بود يا به زيان دين، از اين رو، مناسب نديدند علما و روحانيون در كارى كه نتيجه اش روشن نيست، مداخله كنند كه در اثر آن ادامه خونريزى و از بين رفتن اموال باشد و در نتيجه، خداى نخواسته دست بيگانگان به ايران باز گردد.

گروه دوم، دخالت روحانيون و حجج اسلام و علماى اعلام را ضرورى مى دانستند و شركت آنان را جهت اصلاح امور و اخذ تصميم و ايجاد نظم و انتظام در مملكت برابر معيار شرعى، واجب مى شمردند. از اين رو، فرصت را مغتنم شمردند و در اين امر دخالت كردند.

اينجانب موافق با گروه نخست بودم و مرحوم ميرزاى نائينى از معتقدان به مشى گروه دوم. از اين رو، وى تنبيه الامه و تنزيه الملّه را در سال 1327 هـ . ق مرقوم فرمود. انتشار اين كتاب، ميان روحانيت سروصدايى به راه انداخت و ميان من و ايشان ]نائينى [در اين موضوع اختلاف نظر پديد آمد.»22

مرحوم نائينى با فكر باز و انديشه والا مورد توجه رهبر جنبش، آية اللّه آخوند خراسانى و دو همرزمش آية اللّه ميرزا خليل تهرانى و شيخ عبداللّه مازندرانى قرار گرفت و در مسائل مهم سياسى و تنظيم بيانيه هاى بيدارگرانه، مورد مشورت آنان واقع مى شد.

مبانى انديشه سياسى نائينى در دفاع از مشروطيت

1. ضرورت ولايت فقيهان در عصر غيبت

مرحوم نائينى به عنوان مجتهد معتقد به مبانى اسلامى به خوبى مى دانست، كه بر اساس آيات قرآن از جمله «ان الحكم الاّ للّه» (يوسف: 40) و بسيارى از روايات، حكومت و همه امور ولايى از ولايت مطلقه الهيّه منشعب است. تبديل يك نظام سياسى به نظام ديگر و حتى مشروعيت تغيير حكومت استبدادى به مشروطه نياز به تأييد ولايت فقيه برگرفته از ولاية اللّه دارد. از اين رو، به خوبى مى توان از گفتار مرحوم نائينى در تنبيه الامه و يا ساير نوشته هاى وى ولايت فقيه را در زمان غيبت به دست آورد. به عنوان نمونه، وى به ضرورت اعمال ولايت فقيه در تغيير نظام مستبد به مشروطه اعتراف نموده و مى نويسد: «اگر يكى از مجتهدان جامع الشرايط به والى اذن در حكومت دهد، ظلم به مقام امامت نيز برداشته مى شود و حكومت مشروعيت كامل خود را باز مى يابد.»23

مبناى اين فتوا، ولايت مجتهد جامع شرايط در دوره غيبت است.

علاوه بر آن، مرحوم نائينى در درس خارج خود پس از نقل ديدگاه ها و ادلّه پيرامون ولايت فقيه، سرانجام نتيجه مى گيرد كه دلالت مقبوله عمر بن حنظله بر ولايت فقيه تام بوده و آن گاه به اشكال هاى وارده بر اين روايت پاسخ مى دهد.24

مرحوم نائينى سرانجام چنين نتيجه مى گيرد: اگر به ولايت عامه فقيه نيز باور نداشته باشيم از باب «حسبه» فقيه بايد به امورى كه انجام ندادن آن ها سبب عسر و حرج و از هم گسيختگى نظام مى گردد، بپردازد.25 وى اداره امور كشور را از اهم مسائل حسبه مى شمارد.26

آية اللّه خويى شاگرد بلندآوازه ميرزاى نائينى نيز بر آن بود كه استادش دلالت مقبوله را بر ولايت عامّه فقيه پذيرفته بود.27

امام خمينى نيز مى فرمايد: «مرحوم نراقى و از متأخرين مرحوم نائينى تمام مناصب و شؤون اعتبارى امام را براى فقيه ثابت مى دانند.»28

مرحوم نائينى در درس خود براى اثبات ولايت فقيه در عصر غيبت، دليل ها را فقيهانه بررسى كرده و در پايان با تمسّك به توقيع مبارك «و اما الحوادث الواقعه...» ولايت گسترده فقها را استنباط و بر آن سه شاهد ذكر مى كند:

1. در اين توقيع آمده است، مردم در حوادث به فقيه مراجعه كنند، نه در احكام آن ها;
2. بعيد است كه علت و ضرورت رجوع به فقها را در احكام موضوعات جديد كسى نداند، پس معلوم مى شود كه از ولايت عامه فقيه پرسش نموده است.
3. دليل آورى امام در توقيع شريف مبنى بر اين كه فقها حجت هستند بر شما، با جنبه ولايت و سرپرستى آنان سازگارتر است تا بيان گرى احكام.29

مرحوم نائينى در ادامه مى گويد: «وقتى ولايت فقيه با تمام شرايط آن ميسور نبود و از سويى، آنان كه امر سياست و حكومت را بر عهده گرفته اند، ستم پيشه بودند، فقهاى اسلام بايد حكومت و دست اندازى هاى زمامداران غاصب را محدود و مشروط سازند و به هر ميزان كه مى توانند، از ستم آنان بكاهند.30

مرحوم نائينى ولايت فقها را در امور حسبيّه از قطعيات مذهب شمرده و مى گويد: «از جمله قطعيات مذهب ما طائفه اماميه اين است كه در اين عصر غيبت، آنچه از ولايات نوعيه را كه عدم رضاى شارع مقدس به اهمال آن حتى (در اين زمينه) معلوم باشد، وظايف حسبيه ناميده و نيابت فقهاى عصر غيبت را در آن قدر متيقن و ثابت دانستيم. حتى با عدم ثبوت نيابت عامه در جميع مناصب و چون عدم رضاى شارع مقدس به اختلال نظام از تمام امور حسبيه از اوضح قطعيات است، ثبوت نيابت فقها و نواب عام عصر غيبت در اقامه وظايف مذكوره از قطعيات مذهب خواهد بود.»31

آقاى نائينى مى افزايد، تمام فقها برآنند كه ولايت فقها در اوقاف عمومى و يا خصوصى و مانند آن، از امور قطعى و مسلّم فقه شيعه است. چنانچه شخصى از راه ظلم و زور، بر موقوفه و مانند آن مسلّط شود و خلع يد و برداشتن وى از آن ممكن نباشد بايد با گماردن گروهى، رفتار و دست اندازى هاى او را محدود سازند، تا از حيف و ميل اموال عمومى و موقوفات جلوگيرى شود.32

2. مشروعيت حكومت مشروطه، از نظر آية اللّه نائينى

در نگاه نائينى، نظام مشروطه يك حكومت مقيده مسؤول و شورايى است و در چنين نظامى، استبداد و مالكيت بى حد و مرز راه ندارد، بلكه اساس حكومت بر وظايف و مصالح نوعى پايه ريزى شده است و قدرت حاكمه محدود به انجام كارهايى است كه به عهده دارد.

حقيقت چنين نظامى عبارت است از ولايت بر اقامه نظم و پاسدارى از كشور، نه مالكيت. در چنين نظامى، همه مردم از جمله حاكم، در امور مالى و ساير امور كشوردارى حقوق مساوى و يا شخصى حاكم در اداره امور شركت دارند و به اندك دست اندازى، مردم حق بازخواست دارند. به عبارت ديگر، اين گونه حكومت، از مقوله ولايت و امانت است و مانند ديگر اقسام ولايت ها و امانت ها محدود است به عدم درازدستى و زياده روى.33

حكومت مشروطه از باب ضرورت و به عنوان ثانوى مشروع است; زيرا حكومت در مرحله نخست بايد شرايط لازم را دارا باشند. اما اينك كه استبداد حاكم است و حكومت معصوم و فقيه امكان پذير نيست، مهار ستم و استبداد به قدر امكان از ضروريات دين اسلام است.34

مرحوم نائينى براى توضيح نظريه مزبور، به سه اصل فقهى استناد مى جويد:

اول. نهى از منكر: اگر شخصى كارهاى زشت بسيارى را انجام دهد و ما توان جلوگيرى از همه آن ها را نداشته باشيم، واجب است به هر اندازه كه مى توانيم او را از انجام زشتى ها باز داريم.

دوم. وظايف فقيهان در اداره كشور: اداره كشور و حفظ نظم كشورهاى اسلامى و نيز جلوگيرى از ستم و استبداد، از همه امور مهم تر است. اگر نيابت عامه فقها را در همه مناصب نپذيريم، امور حسبيه قدر متيقن است. بنابراين، اداره كشور و جلوگيرى از ستم، به گونه قطع، بر عهده فقهاست.

سوم. ضرورت و وجوب محدود كردن ستم در حدّ توان: در باب ولايت بر امور، همانند اوقاف خاصه و عامة، همه فقيهان برآنند كه اگر غاصبى موقوفه اى را در دست گرفت و ما توان آن را نداشتيم تا تمام موقوفه را از تصرف عدوانى او خارج سازيم، به اندازه توان بايد دايره تصرف او را محدود سازيم.

مرحوم نائينى با اين مقدمات، نظام مشروطه و مجلس شوراى ملى را، كه به عنوان وسيله اى براى كوتاهى دست زمامداران ظالم و مستبد است، از باب مقدمه واجب ضرورى دانسته35 و همان گونه كه ياد شد، نقيصه انتصاب ولايت را با تأييد فقيه جامع الشرايط كارساز مى داند.36

مرحوم نائينى با توجه به شرايط زمان خود به ممكن نبودن تشكيل حكومت امام معصوم و نمايندگان خاص يا عام آنان اشاره مى كند و مى گويد: هرچند در مرحله نخست امور سياسى از وظايف حسبيه به شمار مى آيد كه اولاً و ضرورتاً در ولايت فقيهان است، ولى چون طبق اصل دوم متمم قانون اساسى، كه حضور و نظارت و تأييد فقها در قانون گذارى الزامى دانسته شد، به خاطر عناوينى از جمله مشروعيت شورايى بودن نظام سياسى اسلام و مسأله ضرورت امر به معروف و نهى از منكر براى همگان، مردم نيز حق دخالت در امور سياسى پيدا مى كنند و سرانجام، مرحوم نائينى با توجه به شرايط ياد شده نظام پارلمانى را بهترين وسيله براى محدود ساختن قدرت و اختيارات حكومت مى داند و نتيجه مى گيرد كه در ايجاد چنين نظامى، نبايد ترديد كرد.37 ايشان بدينوسيله، به پاره اى از اشكالات مخالفان مشروطه پاسخ مى دهد.

مرحوم نائينى براى آن كه نمايندگان، آن گونه كه در غرب متداول است، اختيارات خود را مستقل از اختيارات و مالكيت حضرت حق نپندارند براى آنان نيز شرايط ويژه اى را يادآورى مى كند كه از آن جمله، ضرورت برخوردارى آنان از غيرت دينى، دلسوزى براى كشور و ملّت، كوشايى در پاسدارى از اسلام و حساسيت در برابر هجوم بيگانگان مى باشد.38

از نظر مرحوم نائينى براى تأسيس چنين حكومتى هم بايد قانون اساسى تدوين كرد و هم با حضور نمايندگانى عاقل و دانا مجلس شورا تشكيل داد.39

3. مشروعيت قانون اساسى از نظر مرحوم نائينى

از جمله اصول مشروطيت قانون اساسى است كه در آن حدود اختيارات قدرت حاكمه و حقوق مردم براساس مذهب شيعه مشخص مى شود. براى جلوگيرى از انحراف حاكم و كوتاهى هاى او قانون تصويب مى شود.

مرحوم نائينى قانون اساسى را بسان رساله هاى عمليه مجتهدان مى داند و مى گويد: همان گونه كه، مجتهدان در باب عبادات، معاملات و غير آن، به تدوين رساله هاى عمليه مى پردازند تا مقلدان اعمال شبانه روزى خود را برابر آن انجام دهند، در امور سياسى و اجتماعى نيز بايد قانون مدوّنى به وجود آيد تا كارگزاران حكومت براساس آن انجام وظيفه كنند.40 وى معتقد است كه قانون اساسى به هيچ روى نمى تواند با اسلام ناهماهنگ باشد.41

مرحوم نائينى يكى از كارهاى مهم نمايندگان مجلس شوراى ملى را قانونگذارى دانسته است42 و در تعيين قلمرو آن، احكام اوليه و ثانويه را به منصوصات و غير منصوصات تقسيم كرده و بر اين باور است كه چون حكم قسم نخست در شريعت روشن است، نيازى به قانون گذارى نيست و اين گونه احكام در خور نسخ و تغيير نيز نيستند، بلكه تا روز قيامت داراى اعتبار و ارزش خواهند بود. اما غير منصوصات و آنچه را كه حكم آن در شريعت نيامده، حاكم اسلامى بايد راه حل و قانون مناسبى در اين مورد وضع و پيشنهاد كند. اين گونه موارد تابع مصالح و مقتضيات زمان و مكان است و به اختلاف آن ها در خور دگرگونيند. در زمان حضور امام(عليه السلام)خود امام(عليه السلام) يا نمايندگانشان اين وظيفه را برعهده دارند، اما در دوره غيبت، نايبان عام و يا نمايندگان خاص در اين امر دخالت مى كنند و اين وظيفه را به انجام مى رسانند.43

4. آزادى و مساوات در نظام مشروطه از نظر مرحوم نائينى

مرحوم نائينى در زمينه سازگارى اسلام با آزادى و مساوات در نظام مشروطه مى نويسد: «آزادى از اين رقيت خبيثه خسيسه... از مراتب و شؤون توحيد و از لوام ايمان به وحدانيت... است. از اين جهت، استنقاذ حريّت معضوبه امم و تخليص رقابشان از اين رقيّت منحوسه از اهم مقاصد انبياء(عليهم السلام) است. اما مساوات تمام افراد ملت با شخص والى در جميع حقوق و احكام و شدت اهتمام حضرت ختمى مرتبت(صلى الله عليه وآله)، را در استحكام اين اساس سعادت امت از سيره مقدسه حضرتش مى توان فهميد.»44

آقاى نائينى براى تأييد نظر خود نمونه هايى را از صدر اسلام ذكر مى كند و مى گويد: مسلمانان از خليفه دوم به خاطر پوشيدن حله يمانى كه سهم تك تك مسلمانان از آن حلّه به آن اندازه نبود، اعتراض كردند و خليفه پاسخ داد كه پسرش، عبدالله، سهم خود را به وى بخشيده است. ايشان به سيره عدالت پيشه و آزادى پرور و نيز مساوات اميرالمؤمنين(عليه السلام)استناد مى جويد و با نشان دادن گوشه هايى از مساوات آن حضرت عالمان و فقيهان را به مطالعه در سيره آن بزرگوار فرا مى خواند.45

اسلام ستيزى مشروطه گران سكولار و كناره گيرى مرحوم آية اللّه نائينى از مشروطيت

درباره چگونگى دلسردى مرحوم نائينى از مشروطيت و سرانجام، كناره گيرى او از مشروطه خواهى، بعضى از صاحب نظران تاريخ معاصر مى نويسند: دوره سيزده ماهه استبداد صغير ـ از به توپ بستن مجلس و تا فرار محمدعلى شاه ـ در ماه ژوئيه 1909 / 1337 قمرى، به پايان رسيد. مشروطه خواهان با رهبرى دو فئودال، سردار اسعد بختيارى و سپهدار تنكابنى، تهران را اشغال كرده و انقلاب را از جاده منحرف ساختند و تبه كاران ضدمشروطه را به كيفر نرساندند ولى شيخ فضل اللّه نورى را محاكمه و اعدام كردند.46

تصويب چنين كيفرى در مورد مجتهد بزرگى همچون شيخ فضل اللّه براى علماى مشروطه گر دور از خطر نبود. ]مرحوم آية اللّه [نورى كه به دانش و پرهيزكارى شناخته شده بود از «مشروطه مشروعه» هواخواهى كرده، مشروطه ايران را غيراسلامى يافته بود. زمانى كه مرحوم نائينى از دستگيرى شيخ با خبر شد، با نگرانى به آية اللّه خراسانى گفت: «خبرهاى ناگوارى كه درباره ]آية اللّه[ نورى مى رسد نشانه آن است كه زندگى او در خطر است، اگر مشروطه خواهان او را بكشند آبروى علما خواهد رفت.» ]آية اللّه [خراسانى تلگرافى به تهران فرستاد تا جان ]آية اللّه [نورى را از مرگ برهاند ولى ديگر دير بود و ]آية اللّه [نورى به دار آويخته شده بود.»47

اين رويداد ناگهانى و از نظر بسيارى باور نكردنى، موجب بيم فراوانى در ميان علما شد و بسيارى از مردم را كه احترام ويژه اى نسبت به مقام روحانيت قايل بودند، سخت به مشروطيت و پشتيبانان آن بدبين كرد.

مرحوم آية اللّه طالقانى كه در زمان حكومت پهلوى دوم، دست به مبارزات طاقت فرسايى زده بود، با افزودن مقدمه اى بر كتاب تنبيه الامه آية اللّه نائينى، آن را به چاپ رساند. وى درباره علت دلسردى مرحوم آية الله نائينى از ادامه مشروطه خواهى چنين مى نويسد: «فضلايى كه در محضر آن مرحوم بوده اند دلسردى ايشان را نقل مى كنند، علت اين هم واضح است; چون ديدند با آن كوشش نتيجه چگونه گرديد: طرفداران استبداد كرسى هاى مجلس را پر كردند و انگشت بيگانگان نمايان شد. كشته شدن مرحوم حاج شيخ فضل اللّه نورى بدون محاكمه و به دست يك نفر ارمنى كه لكه ننگى در تاريخ مشروطيت نهاد، عموم علماى طرفدار مشروطيت را متأثر و دلسرد ساخت.»48

حائرى مى نويسد: قتل ]آية اللّه [نورى يكى از نتايج مؤثر اختلاف هاى جدى داخلى ميان گروه هاى مشروطه خواه; يعنى علما از يك سو، و مخالفان به شيوه هاى مذهبى و روحانى از سوى ديگر بود. اختلاف هاى اين دو گروه، پيش از اين در ميان مشروطه گران آغاز شده بود و يكى از نمونه هاى چشم گير اين اختلاف ها در مجلس يكم در هنگام بحث پيرامون اصل هشتم متمم قانون اساسى، كه همه مردم را برابر مى خواند، خودنمايى كرد.

هنگام كنكاش پيرامون اصل متمم قانون اساسى، نمايندگان تبريز آشكارا بيان داشتند كه قانونى را كه برپايه شريعت بنيان نهاده شده باشد نمى خواهند. و در همان مجلس... يكى از نمايندگان پيروى از اروپايى ها را در اين زمينه پيشنهاد كرد. اين پيشنهاد مخالفت حاجى سيد عبداللّه بهبهانى را برانگيخت و گفت: قرآن براى آنان كافى است. «برخى از نمايندگان گفتند كه آنان اكنون درگير بحث هاى مذهبى نيستند، بلكه به امور سياسى رسيدگى مى كنند و اگر در واقع امر قرآن بسنده بود، چرا بايستى كه مسلمانان اين همه از اروپا واپس مانده باشند.»49

رويداد ناگوار ديگرى كه ستيزه گرى اين دو گروه را با يكديگر نشان مى داد، كشته شدن ]آية اللّه [سيد عبداللّه بهبهانى در سال 1910 /1328 بود. اين مرد، يكى از رهبران فعال روحانى بود كه همكارى او با ]آية اللّه[ سيدمحمد طباطبايى عامل مهمى در پيشرفت انقلاب مشروطيت به شمار مى آمد. سيد حسن تقى زاده، كه از نمايندگان مجلس بود، متهم به شركت در توطئه كشتن بهبهانى شد و به... و سبب آن كه تقى زاده رفتار ضدروحانى داشت، او ناچار شد بنا به سفارش ]آية اللّه [خراسانى و مازندرانى كشور را ترك كند.50

مرحوم نائينى در ابتداى مشروطيت به اصل دوم متمم قانون اساسى و اصل نظارت فقها كه با زحمات طاقت فرساى مرحوم آية اللّه نورى به تصويب رسيده بود، بسيار اميدوار و دلگرم بود و آن را ضامن سلامت روند مشروطيت مى دانست، ولى به خطرهايى كه شيخ شهيد بدان توجه داشت، چندان اهميت نمى داد.

اين اصل، گرچه به وسيله قوانين بعدى از خاصيت افتاد، اما بسيار كارساز بوده و جلوى تبه كارى هاى مغرضان و ملحدان را مى گرفت و از همين جهت بود كه غربى ها در برابر اين اصل دست به تبليغات منفى زده، آن را براى منافع خود خطرناك خواندند.

اصل دوم] متمم[ قانون اساسى ايران در نظر امريكاييان، كه مجبور بودند از آزادى هاى خود با عنايت خاصى مراقبت كنند، بسيار زشت جلوه مى نمود بر عليه نظارت فقيهان گفتند: هيچ چيز خطرناك تر از برقرارى يك هيأت پنج نفرى ]از علما [نيست، كه به جاى نمايندگى از سوى مردم و ديوان عالى كشور، از سوى سلسله مراتب روحانيت نماينده بوده، درباره قانونى بودن مطالب ]و مصوبات مجلس [تصميم بگيرند. حتى اگر اين پنج نفر ]مجتهد [خوب و توانا هم باشند، باز هم فشارهايى كه از سوى سلسله مراتب ]روحانيت [به ايشان، كه خود بدان سلسله وابسته اند، وارد مى شود آن چنان ]زياد [است كه آنان واقعاً بايد خيلى نيرومند باشند تا بتوانند در برابر اوامر و خواسته هاى جامعه روحانيت مقاومت كنند.51

به نظر مى رسد، مرحوم نائينى متوجه شد كه به رغم اين همه اختيارات مشروع براى علما، همان مجلس اول اصولى در متمم قانون اساسى گنجانيد كه موضع علما را سخت تضعيف نمود و حتى حقوق قانونى آنان را پايمال كرد. بهترين نمونه آن، اصلى از متمم قانون اساسى است كه همه شهروندان ايرانى را در برابر قانون برابر مى خواند!

به تدريج و عملاً اصل دوم متمم قانون اساسى هم به دست فراموشى سپرده شد. تنها در دوره هاى اوليه مجلس نام برخى از نمايندگان مجلس، كه از آنان به عنوان نمايندگان علما يادشده، به چشم مى خورد.52

منصب قضاوتى كه با اتفاق علما در عصر غيبت به عهده نوّاب و جانشينان امام معصوم است، مجلسيان كج انديش و سكولار چنان برنامه ريزى كردند كه به تقليد از غرب در دست افراد بسا غير مجتهد و فاسق و سكولار قرار مى گرفت كه تنها تحصيلات علوم ـ به اصطلاح ـ جديده، داشتند. اين جريانات پشت پرده و سرّى براى فقيه تيزنگرى چون مرحوم آية اللّه نورى آشكار بود و هيچ گاه از تصويب صورى اصل دوم متمم قانون اساسى كه نمود و تأثير خارجى نداشت راضى نبود.

آقاى حائرى مى پرسد كه آيا ]مرحوم[ نائينى از معنى و هدف واقعى اصول متمم قانون اساسى، كه به شيوه اى حيله گرانه و بسيار مبهم تنظيم يافته بود، آگاهى داشت؟ آيا جنبه هاى ضد اختيارات علماى روحانى را در قانون ديد؟ آيا وى مى دانست كه بنا به گزارش مأمور انگليس، «... با گذراندن متمم قانون اساسى و بحث پيرامون مسأله بست نشينى به مجتهدان فهماندند كه رژيم نو ]مشروطه [به معنى آزاد شدن امور سياسى از نفوذ جامعه روحانيت است؟»53

حائرى خود پاسخ مى دهد: به ديد ما پاسخ اين پرسش ها همه منفى است. نائينى به عنوان يك مجتهد شيعه، تنها تا اين حد واقع بين و واقع گرا بود كه سرنگونى استبداد را امرى اجتناب ناپذير مى ديد و برقرارى يك حكومت متكى به قانون و دادگسترى را در دوران غيبت امام زمان بهترين راه رستگارى جامعه ايران مى دانست و به همين دليل بود كه تن به يك شيوه حكومتى مشروطه داد و كوشش كرد تا آن جا كه ممكن بود جنبه اسلامى بدان بدهد. ولى از سوى ديگر، چون وى يك انديشمند سكولار نبود و در مراحل گوناگون كشوردارى همواره برترى مذهب را خواستار بود، بنابراين، نه تنها معنى واقعى و هدف بنيادى مشروطه گرى را از ديده دور داشت، بلكه به علت ناآشنايى با حيلهورزى هاى برخى از مشروطه خواهان، تدبيرهايى را كه در مبهم تنظيم كردن اصول متمم قانون به كار بردند تا در ظاهر پشتيبان علما و روحانيت جلوه كرده و در باطن بر ضد آنان و در طريق سكولاريسم سير كند، نيز ناديده گرفت.

يك ابراز نظر خوشبينانه هم اين خواهد بود كه: شايد نائينى فكر مى كرد تا مادامى كه بررسى لوايح مجلس و دادن نظر نهايى نسبت بدان ها از حقوق قانونى علما است، هيچ گاه قواعد و دستورهاى اسلامى پايمال نخواهد شد.54

مرحوم آية اللّه نائينى پس از آگاهى از اهداف پليد نوانديشان سكولار به ظاهر مشروطه خواه و سرزنش مشروعه خواهان، آن چنان از مشروطه خواهى دست كشيد كه گاهى در اين راه يك ليره قرض كرده و آن را صرف جمع آورى كتاب تنبيه الامه مى نمود كه مورد سوء استفاده بدخواهان قرار گرفته بود.55 از سوى ديگر، گفته مى شود آية اللّه نائينى پس از آن كه فهميد مشروطه خواهان اهداف ديگرى را دنبال مى كنند از حمايت هاى خود به مشروطه گران دست برداشت، به گونه اى كه در اين اواخر چنان از مشروطه برگشته بود كه اگر مى فهميد طلبه اى افكار مشروطه خواهى دارد به او شهريه نمى داد.56

از مرحوم آية اللّه نجفى مرعشى نقل شده است كه استادش مرحوم آية اللّه نائينى پس از رويدادهاى مأيوس كننده در ايران درباره حمايت خود از مشروطه و نتيجه آن فرمود: «انگورى كه انتظار و اميد سركه شدن آن بود، به يك باره شراب گرديد.»57

كسروى نيز در بعضى از نوشته هاى خود به تلاش نائينى در جمع آورى كتاب تنبيه الامه اشاره مى كند و مى گويد: «شنيدنى است كه ميرزا حسين نائينى از شاگردان آخوند خراسانى بود و در زمان زندگى او كتابچه اى درباره مشروطه و سودمندى آن نوشته و چاپ كرده بود، سپس پشيمان گرديد و نسخه هاى آن را يكايك جسته و از دست ها باز گرفت.58 همه اين ها نشان مى دهد كه مرحوم نائينى دست كم براى جلوگيرى از سوء استفاده تبه كارانِ به ظاهر مشروطه خواه، دست از حمايت خود نسبت به مشروطه برداشت و كتاب ارزشمند خود را نيز مقدارى جمع آورى كرد.

آية اللّه نائينى و مقابله با اشغالگران

در سال 1911 /1329 و در زمان مجلس دوم، دولت ايران به بهانه خدمت مورگان شوستر رايزن مالى امريكا در ايران، با اولتيماتوم دولت روس مواجه شد و قسمت هاى شمالى و جنوبى ايران به اشغال روس و انگليس درآمد.

اين رويداد دردناك به علماى ايران، مقيم عراق، بار ديگر فرصت داد كه فرياد خود را بر ضد تجاوز انگليس و روس بلند كنند. با آن كه، علما از انقلاب مشروطه نااميد و سرخورده بودند، اما در خلال اين رويدادها باز احساس مسؤوليت كرده، به عنوان اين كه سرزمين اسلامى ايران وسيله نيروى كفّار تصرف گرديده به پا خاستند. علماى عراق پس از دريافت يك تلگراف درباره رويدادهاى ناگوار ايران و اخبار مربوط به بازگشت شاه سابق، محمدعلى ميرزا، از روسيه به استرآباد (گرگان)، تصميم گرفتند با پيروان خود به كاظمين و از آن جا به سوى ايران حركت كنند تا يك مبارزه سراسرى را بر ضد بيگانگان، به ويژه روس هاى تزارى كه يك سره به آدم كشى سرگرم بودند، رهبرى كنند. مرحوم آية اللّه خراسانى يك نامه بلند بالايى به رهبران مذهبى تبريز نوشت و دستور داد كه با به پا خاستن بر ضد كفار، با تحريم اجناس روسى و با آموزش فنون جنگى وظيفه مذهبى خويش را انجام دهند.59

علماى بزرگ نجف و كربلا همراه با ديگر روحانيان مشروطه خواه مانند آية اللّه نائينى آهنگ كاظمين كردند، ولى شب پيش از حركت آنان، آية اللّه خراسانى ناگهان در خانه اش درگذشت و شايع گرديد كه نامبرده به وسيله عوامل بيگانه مسموم گشته است. مرگ مرحوم خراسانى البته جريان حركت علما را به سوى ايران دچار توقّف ساخت. ولى هرگز آن را تعطيل نكرد. حدود سه هفته پس از مرگ وى، علما به سوى كاظمين حركت كردند. در آن جا ايشان، سيزده نفر را از ميان خود برگزيدند و هيأتى تشكيل دادند كه كارهاى لازم را انجام دهد. يكى از اعضاى اين هيأت مرحوم نائينى بود.60 اين هيأت تلگراف هاى بسيارى به دولت ايران فرستاد تا از روس ها بخواهد كه هرچه زودتر ايران را ترك گويند و تهديد كرد كه در غير اين صورت، علما به سوى ايران حركت خواهند كرد. چون دولت ايران از نتايج حركت علماى ايران مى هراسيد، بيش از يك بار از علما خواهش كرد كه عراق را ترك نگويند و قول داد كه مشكل مربوط به نيروى نظامى روسيه در ايران را حل كند.

... در تهران به اصرار مقام هاى انگليسى و به رغم مبارزه هاى خستگى ناپذير مردانى مانند شيخ محمد خيابانى، اولتيماتوم روس ها پذيرفته شد، بدين ترتيب، كه به خدمت مورگان شوستر (Morgan shuster)، رايزن مالى امريكايى در ايران، پايان داده شد و از سوى دولت ايران تعهد داده شد كه بدون تصويب دولت هاى انگليس و روس، رايزنى بيگانه در ايران به كار گمارده نشود و هزينه لشكركشى روس ها به ايران از سوى دولت ايران پرداخت گردد.61

به نظر مى رسد، اين مبارزات علما ]از جمله آية اللّه نائينى[ بود كه نقش مؤثرى در جلوگيرى از بازگشت محمدعلى شاه ايفا كرد. كوشش محمدعلى البته بيهوده افتاد وگرنه نقشه خود را، بنا به گزارش ايوانف (Ivanof)، كنسول روس در استراباد، بدين ترتيب اجرا مى كرد:

... او مدت ها بود كه بدين نتيجه رسيده بود كه ايران را تحت الحمايه روسيه قرار دهد و در نتيجه آماده بود كه به روس ها تعهد كتبى در مورد تحت الحمايگى ايران بدهد.62

طبق نقل مورخان، مشروطه خواهانى چون آية اللّه نائينى و مازندرانى اين بار بدون توجه به مسأله اشتراط يا استبداد وارد مبارزه با اشغالگران متجاوز شدند و به خاطر دورى جستن از مسأله تفرقه انگيز مشروطيت توانستند گروه گسترده ترى از رهبران مذهبى مانند ميرزا محمدتقى شيرازى، سيد اسماعيل صدر و شريعت اصفهانى و حتى آية الله سيد محمدكاظم يزدى را به همراه خود وارد اين مبارزه نمايند و آنان نيز در اعلاميه ها و فتاواى خود اشغال كشورهاى اسلامى ايران، عراق، ليبى و... را توسط بيگانگان محكوم نمودند.

مبارزات ميرزاى نائينى بر عليه اشغالگران انگليسى در عراق

آية اللّه نائينى، كه در نهضت مشروطه نقش فعالى داشت، پس از جريان شهادت شيخ فضل الله و برملاشدن اهداف ضد اسلامى برخى از مشروطه گران غربزده، صف خود را از آنان جدا نمود و به درس و بحث پرداخت. وى به دليل توانمندى هاى علمى در زمينه فقه و اصول، طلاب زيادى را به محفل درس خود جذب نمود.

در اين ايام، هنوز حادثه مشروطيت فراموش نشده بود كه در سال 1914 جنگ جهانى اول آغاز شد و قلمرو دولت عثمانى ـ كه در مقابل متفقين با آلمان متحد شده بود ـ از جمله عراق مورد تهاجم سهمگين متفقين واقع شد و انگليسى ها وارد خاك عراق گرديد و آنجا را اشغال كردند.

از اين رو، در عراق نهضتى مردمى به رهبرى مراجع شيعه عليه قواى اشغالگر انگليس آغاز شد; و مراجع تقليد شيعه در مقابله با انگليسى ها حكم جهاد صادر نموده و خود نيز در جبهه جنگ حضور يافتند.

آية الله نائينى كه از نهضت مشروطه خاطرات تلخى داشت، براساس يك رسالت دينى از مبارزه عليه اشغالگران و رسيدگى به امور مردم مسلمان غافل نگرديد و مانند ساير علما در سنگر مبارزه حاضر گرديد.

در آن زمان هرچند ميرزاى نائينى در مقايسه با مراجع وقت همچون آية اللّه شيرازى، شيخ الشريعه اصفهانى، آية الله سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى موقعيت و نفوذ چندانى نداشت، ولى به گفته شاگرد برجسته ايشان حضرت آية اللّه سيد شهاب الدين نجفى مرعشى، او نيز از شركت كنندگان در جبهه ها بود.

آية الله نجفى در نامه خود به دكتر حائرى در اين باره مى نويسد: «من در آن هنگام جوانى بودم كه مسؤوليت سقّايى را در اطراف چادرهاى جهادكنندگان به عهده داشتم، بيش تر مجتهدان شيعه در جبهه هاى گوناگون جنگ حاضر بودند و مرحوم نائينى نيز در ميان علما قرار داشت. اگرچه نائينى در رديف مراجع بزرگ تقليد مانند ميرزا محمدتقى شيرازى مركز توجه عام نبود، ولى او و چند تن ديگر از علما مانند سيد ابوالقاسم كاشانى و ميرزا رضا ايروانى در اين جهاد بسيار فعال و درگير بودند و حتى اقدامات و فعاليت هاى مراجع بزرگ تقليد در آن جهاد بر اثر تشويق نائينى و دوستان همفكر او انجام مى گرفت.»63

پس از درگذشت آية اللّه سيد محمدكاظم يزدى در سال 1919 /1338 و درگذشت ميرزا محمدتقى شيرازى و شريعت اصفهانى در 1920 /1339، آية الله ميرزاى نائينى در سمت مرجعيت از موقعيت ويژه اى برخوردار شد و مردم نواحى مختلف از دور و نزديك با ميرزاى نائينى تماس گرفته درخواست فتوا مى نمودند.64

آية اللّه نائينى و ساير علماى عراق طبق گزارش رسمى مأموران انگليسى، دست به مبارزه زدند:

مدتى پيش ارتباط هايى ميان علما، به ويژه شيخ مهدى خالصى در كاظمين با ]سيد [ابوالحسن اصفهانى و ميرزا حسين نائينى در نجف پيرامون لزوم دادن فتوايى بر ضد شركت در انتخابات برقرار گرديد. شيخ مهدى خالصى همواره از صدور چنين فتوايى طرفدارى كرده است ولى آن دو مجتهد ديگر كه نامشان در بالا آمد مخالف صدور فتوا بودند. ولى اين مخالفت آنان ديرى نپاييد و روز 8 نوامبر 1922 حاكم شهر كربلا در ضمن تلگرافى آگاهى داد كه ]حاج سيد[ ابوالحسن اصفهانى فتواى تحريم شركت در انتخابات را امضا و ميرزاى نائينى نيز از او پيروى كرده است و... فتواى يادشده نزد شيخ مهدى خالصى فرستاد شد. او و سپس بقيه علماى كاظمين، از جمله سيدحسن صدر، زير آن فتوا را مهر كردند.65

در همين زمينه، از علما استفتا شد كه آيا آنان به راستى شركت در انتخابات را تحريم كرده اند يا نه؟ علما و مجتهدان، كه در مقام رهبرى بودند مانند نائينى، اصفهانى و خالصى، فتواى خود را در پاسخ آن استفتا بيرون دادند. مرحوم نائينى نوشت: «آرى ما انتخابات و شركت مردم عراق در آن را تحريم كرده ايم و كسى كه در انتخابات شركت جويد و يا كم ترين كمكى بدان كند دستور خدا و پيامبر و اوليا را زيرپا گذاشته است.»66

طبق همين گزارش، تبليغات بر ضد انتخابات چنان مؤثر واقع شده بود كه به نظر مى رسيد، حتى شيعيان بصره، كه چندان علاقه مند به فتواهاى علما نبودند، از شركت در انتخابات سرباز زدند.67

اصرار رهبران مذهبى بر خواسته هاى خود، مقام هاى انگليسى و كارگردانان داخلى آنان مانند ملك فيصل را وادار به مقابله نمود. آنان در نخستين اقدامات خود دو تن از روحانيان مبارز، شيخ محمد خالصى (خالصى زاده) پسر شيخ محمدمهدى خالصى و سيد محمد صدر را از عراق به ايران تبعيد كردند.

در ماه ژوئن 1923 / ذيقعده 1341 شيخ مهدى خالصى نيز به حجاز تبعيد گرديد. در اين هنگام آية اللّه نائينى اصفهانى و چند تن ديگر از رهبران مذهبى كربلا و نجف به عنوان اعتراض نسبت به تبعيد خالصى آهنگ ايران كردند.68 آن ها پس از ورود به ايران مورد استقبال دولت ايران قرار گرفتند و در 4 محرم سال 1342 ق وارد قم شده و آية الله شيخ عبدالكريم حائرى يزدى مؤسس حوزه علميه از آنان استقبال به عمل آورد.

آقاى شراره از شاگردان آية اللّه نائينى درباره اخراج آية الله نائينى و همراهان وى از عراق و جريان استقبال ايرانيان چنين مى گويد:

«دولت عراق دخالت ميرزاى نائينى و سيد ابوالحسن اصفهانى و ديگر روحانيان ايرانى را در اين امر، مداخله صريح در امور داخلى عراق دانست، از اين رو، مرحوم ميرزا و جمعى از علماى وابسته به ايشان مانند: آقا سيدجمال الدين گلپايگانى، آقا سيدحسن بحرالعلوم رشتى، آقا سيدحسن بيرجندى تهامى، آقا ميرزا اسدالله زنجانى و جمعى از بستگان ايشان را شبانه تبعيد كردند و نيز آقا سيد ابوالحسن اصفهانى از نجف و آقايان سيد حسن حجت و سيد عبدالحسين حجت را از كربلا. و آقايان در قصر شيرين مورد استقبال ايرانيان و علماى ايران قرار گرفتند و همچنين در كرمانشاه از جانب همه طبقات اعيان و اشراف و تجار و علما استقبال شايسته به عمل آمد.69

نيرنگ هاى رضاخان در بهره گيرى از موقعيت آية اللّه نائينى

نام ميرزاى نائينى به عنوان قهرمان مبارزه با استبداد و وابستگى در تاريخ معاصر و مشروطيت مى درخشد، ولى مواضع وى در برابر استبداد و ديكتاتورى رضاخان سؤال برانگيز است، خرده گيرى هايى هم كه به مرحوم نائينى مى شود بيش تر به اين دوره برمى گردد.

براى پاسخ به اين سؤال، بايد اوضاع و شرايط سياسى عصر مرحوم نائينى را در ايران و عراق ملاحظه نمود، و آنگاه درباره اين مناسبات به قضاوت نشست.

پيش از آن كه رضاخان به طور رسمى تاج شاهى بر سر بگذارد ـ يعنى از سال 1299 تا چهارم ارديبهشت 1305 ـ به اشاره انگليس، رنگ عوض كرد و خود را فردى ديندار، عاشق اهل بيت، اهل عزادارى براى اهل بيت و داراى عرق ملى و ميهنى جلوه داد. رضاخان در اين برهه كوشش هاى فراوانى كرد تا خود را به روحانيت و علماى اسلام نزديك كند و به مردم بنماياند كه پيرو علما و علاقه مند به دين است.

امام خمينى(قدس سره) در اين باره مى گويد: ]رضاخان[ ابتدا شروع كرد به رياكارى و مجالس روضه مى گرفت، خودشان روضه به پا مى كردند و از قرارى كه مى گفتند، در همه تكيه هاى تهران هم پا برهنه مى رود، همه جا مى رفت و با مردم، خوش و بش مى كرد و اين كارها را مى كرد، تا آن وقتى كه قدرت در دستش آمد.70

در همين زمان، مشروب فروشى ها و قمارخانه ها و فاحشه خانه ها را بست و چند نفر از فاحشه هاى مشهور را دستگير كرد و شلاق زد. شمارى، از يهوديان را، كه گفته مى شد با مسلمانان به نزاع برخاسته اند، تنبيه كرد، در سربازخانه نماز جماعت به راه انداخت و قزاق ها را واداشت تا در نماز جماعت شركت جويند، در شب هاى قدر احيا مى گرفت و در مردم فريبى، تا آنجا پيش رفت كه در روزهاى عزادارى، عكس حضرت على و حضرت عباس را به گردن مى آويخت و با سر و روى گل آلود، پيشاپيش دسته هاى عزادار حركت مى كرد.71

رضاخان در بيانيه ها و تلگراف هايى كه به نجف و قم مخابره مى كرد پيروى از علما را از سياست اصولى خويش برشمرده و بر آن تأكيد مىورزيد و در برابر نصيحت و برخورد عالمان، چنين وانمود مى كرد كه به سخنان و پندهاى آنان گوش مى دهد.72

از پاره اى شواهد تاريخى استفاده مى شود كه رضاخان در اين طرح و نيرنگ خود موفق گرديد و در اين مرحله، شمارى از عالمان نجف تحت تأثير رياكارى هاى رضاخان، از رسيدن وى به قدرت ابراز خشنودى مى كردند.

اين مرحله از زندگى رضاخان، پر حادثه ترين و حساس ترين بخش از زندگى اوست و كسانى كه از ارتباط نائينى با رضاخان سخن گفته اند، اين دوره را در نظر داشته اند. با توجه به شرايط سياسى عراق و حيله كارى هاى رضاخان، نمى توان علماى خوشبين را به خاطر نداشتن علم غيب از درك عمق جريانات سياسى و سرانجام جريانات، چندان ملامت نمود.

رضاخان وقتى كه در به دست گيرى زمام سلطنت به مقاصد خود نايل گشت، باطن پليد خود را در مبارزه با ديانت آشكار كرد و به دستور ارباب، دشمنى با علماى دين را شروع كرد، جلسه هاى وعظ و خطابه را ممنوع ساخت، از برگزارى عزادارى و روضه خوانى جلوگيرى نمود و در جريان كشف حجاب، بى پروا و آشكارا زن و دختران خود را بدون حجاب به نشست هاى همگانى و كوچه و بازار فرستاد و با فشار و سرنيزه چادر و روسرى را از سر زنان عفيف برداشت و روحانيان را نيز در طرح همسان سازى خلع لباس كرد. وى با سركوب كردن حركت هاى اسلامى و مردمى از هيچ جنايتى عليه دين و علما و حوزه هاى علميه فروگذار نكرد. و در راستاى همين سياست دين ستيزانه، صدها تن از عالمان و روحانيان را به زندان افكند و يا به مناطق دور دست تبعيد نمود و سرانجام، افرادى چون آية الله سيدحسين مدرس را به شهادت رساند. قيام علماى تبريز، مشهد و اصفهان را سركوب كرد و علما و مردم و طلاب را، كه در اعتراض به كشف حجاب در مسجد گوهرشاد گرد آمده بودند، به خاك و خون كشيد و جوّى آكنده از رعب و وحشت و اختناق به وجود آورد.73

رضاخان در ايام حضور مرحوم آية اللّه نائينى و اصفهانى در ايران، با اشاره انگليس و تحت تأثير تحولات سياسى تركيه، مسأله برقرارى رژيم جمهورى به جاى نظام سلطنتى را مطرح ساخت و براى رسيدن به اين هدف مجلس را تحت فشار قرار داد تا اين طرح را تصويب نمايد. او و همه همدستانش دست به تبليغات گسترده اى در جرايد زدند و درباره امتيازهاى جمهورى داد سخن سر دادند، ولى مجلس با هوشيارى و هدايت شهيد آية الله سيدحسن مدرس در برابر وى ايستادگى كرد و به اين طرح رأى نداد.

رضاخان در برابر رأى مجلس و مخالفت هاى مرحوم آية اللّه مدرس نتوانست بايستند و در پى راهى مى گشت كه از اين گرفتارى به در آيد. در اين هنگام، با تحولاتى كه در عراق پيش آمده بود، آقاى نائينى و سيد ابوالحسن اصفهانى كه به ايران تبعيد شده بودند و در قم اقامت داشتند، چون زمينه بازگشت آنان فراهم شد، آهنگ برگشت به عراق نمودند.

رضاخان فرصت را غنيمت شمرد و به بهانه بدرقه آقايان به قم رفت و بى درنگ به ديدار آقايان نائينى، اصفهانى و حائرى شتافت تا از آنان براى هدف هاى خويش تأييد بگيرد و يا چنين وانمود كند كه اگر از جمهورى دست برمى دارد، به خاطر پيروى از علماى بزرگ است. او مى خواست در اين هنگام كه در نزد مردم و مجلسيان به زانو درآمده بود، دگر بار كمر راست كند و برنامه هاى خود را پى بگيرد. اين ترفند را مى شود از تلگراف هايى كه وى پس از برگشت از قم به اين سوى و آن سوى مخابره كرد دريافت. او سرانجام، با يك ظاهرنمايى در اطلاعيه اى چنين ياد كرد: «نظر به اين كه امر جمهورى، تاكنون خاتمه نيافته و افكار را متشتت نموده و از طرف ديگر، علما و حجج اسلام، راضى بدين امر نبوده و مرا امر كرده اند كه غائله جمهورى را از ميان برداشته، امنيت برقرار كنم، چون خود را مطيع اوامر مى دانم شما را از تكرار لفظ جمهورى، كاملاً نهى مى كنم.»74

در پى اين اطلاعيه و پس از چند روز، تلگرافى از سوى علماى تبعيدى، آيات عظام نائينى و اصفهانى، و نيز رئيس حوزه علميه قم، مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى، خطاب به علماى تهران و مردم بدين شرح مخابره شد:

«بسم الله الرحمن الرحيم. جنابان مستطابان حجج اسلام و طبقات اعيان و تجار و اصناف و قاطبه ملت ايران، دامت تأييداتهم. چون در تشكيل جمهوريت، بعضى اظهاراتى شده بود كه مرضى عموم نبود و با مقتضيات اين مملكت مناسبت نداشت، لهذا در موقع تشرف حضرت اشرف آقاى رئيس الوزراء دامت شوكته براى موادعه به دارالايمان قم، نقض اين عنوان والقاء اظهارات مذكوره و اعلان آن را به تمام بلاد خواستاريم و اجابت فرمودند. ان شاء الله تعالى عموماً قدر اين نعمت را بدانند و از اين عنايت كاملاً تشكر نمايند.

الاحقر ابوالحسن اصفهانى الاحقر محمدحسن غروى نائينى الاحقر عبدالكريم حائرى75

يكى از نويسندگان در اين باره مى نويسد: رضاخان در برابر جناح روحانيون مخالف در ايران در رأس آن ها مدرس، در چنين فرصتى با علماى عراقِ وارد ايران ملاطفت نمود و توانست با استفاده از نفوذ علماى مهاجر طوفانى كه در جريان جمهورى خواهى به وجود آورد مهار كند.

وى در ادامه مى نويسد: معروف است مرحوم آية اللّه نائينى در بازگشت به عراق در نامه اى به رضاخان از وى تشكر كرد و طبق نقلى تمثال حضرت على(عليه السلام) را براى وى فرستاد.76

اين مناسبات فيمابين آية اللّه نائينى و رضاخان كه از يك سو، به شرايط خاص سياسى حاكم بر عراق و چشم داشت علما از حمايت دولت شيعى ايران از آنان و از سوى ديگر، به مقاصد مكتوم رضاخان در دست يابى به مقام سلطنت مربوط مى شد، در هموارسازى موقعيت رضاخان در تلاش براى سرنگونى رژيم قاجار و به دست گيرى سلطنت فرصت مناسبى بود و مى توانست او را از نظر بسيارى از روحانيان داخل ايران موجّه نمايد.

البته، در اين ميان رياكارى رضاخان در گرايش به ديانت و پاى بندى به شؤونات دينى مسلماً در ديدگاه علما و آية الله نائينى تأثير داشت. گفته مى شود رضاخان پس از خاموش نمودن غايله شيخ خزعل، توانست خود را به عنوان يك چهره ضد انگليسى مطرح سازد و به ديدن آية اللّه نائينى و چند تن ديگر از علماى نجف برود.

در معارف الرجال از قول يك شاهد عينى در اين باره چنين آمده است: «موضوع گفتوگوى سردار سپه و علما آن بود كه رضاخان به زودى پادشاه ايران خواهد شد. در اين ديدارها رضاخان به علما قول داد كه اصل دوم متمم قانون اساسى مبنى بر نظارت پنج تن از علماى طراز اول بر مصوبات مجلس را اجرا كند.»77

از سوى ديگر، ديدگاه علماى شيعه در عراق، نسبت به رضاخان مى توانست ناشى از مسائل خاص منطقه اى و شرايط آنان در يك كشور سنّى باشد، به ويژه آن كه در اين ايام با رشد نهضت وهابى ها در حجاز و حمله آنان به جنوب عراق، بيم و نگرانى فراوانى بر مردم عراق، به خصوص شيعيان، مستولى شده بود.

مردم و علماى ساكن در ايران هم نمى توانستند سرانجام سلطنت رضاخان و اقدامات ضددينى بعدى او را پيش بينى كنند. طرفدارى برخى از علما از سلطنت رضاخان به اين دليل بود كه آن ها سلطنت فرد مقتدرى چون رضاشاه را ضامن استقلال ايران و جلوگيرى از تجزيه طلبى كشور توسط امثال شيخ خزعل مى پنداشتند.

از آنچه گذشت به دست مى آيد مجموعه شرايط سياسى اجتماعى در ايران و عراق موجب گشت تا رضاخان براى رسيدن به آرزوى ديرين خود و دست رسى به سلطنت، با كارگردانى انگليسى ها، در ابتدا خود را چهره اى كاملاً وطن دوست و اسلام خواه نشان داده و در مبارزه با اشرار و تأمين امنيت و حفظ يكپارچگى مملكت ايران از خود شخصيت افسانه اى بسازد. از اين رو، در نزد عالمانى همچون مرحوم نائينى كه از مشروطه گرى ناكام مانده بودند، اين شخص نوظهور اميدوار كننده جلوه كرد و او را از هر جهت، نسبت به رژيم قاجار ترجيح دادند.

ولى ديرى نپاييد كه علما متوجه شدند رضاخان نيز خود دست نشانده استعمار است كه پس از دست رسى به سلطنت در يك مأموريت از پيش طراحى شده با تمام نيرو در حذف اسلام و سركوبى علما، اين متوليان شريعت، برآمده است و راه را براى اميال اربابان هموار مى سازد.

مخالفت هاى آية اللّه نائينى با سياست هاى ضددينى رضاخان

آية اللّه نائينى خوشبينانه ابتدا پيشنهاد سياست مدارا با رضاخان را در جلسه با آيات اصفهانى و بروجردى در نجف داد و گفت ما بايد از رضاخان استمالت كرده و با نرمش رفتار كنيم تا از تندى و صولتش كاسته شود; زيرا غير از اين راهى نيست.78 ولى در آينده اين روش را ناكارآمد خواند و سعى نمود وظيفه خود را در اصل نهى از منكر عملى ساخته و پيام معترضانه خود را به سلطان جائر برساند و روابط خود را با رضاخان تيره سازد.

از جمله مخالفت هاى مرحوم نائينى با برنامه هاى ضدمردمى رضاخان مربوط به ماجراى قانون نظام اجبارى وى بود كه مردم ايران از آن نگران و ناراضى بودند. مراجع نجف از جمله آية الله نائينى به نفع مردم ايران درصدد اقدام برآمدند، از اين رو، سركنسول ايران در بغداد مأموريت داشت تا از علما دلجويى كرده و جلوى فتواى آنان را بگيرد. وى در اين رابطه در تاريخ 3 اسفند 1305 به ملاقات علماى عتبات از جمله آية الله نائينى رفت و چنين وانمود كرد كه دولت ايران هر اقدامى كه انجام مى دهد با تصويب مجلس و در جهت خير و صلاح مملكت و ترقى و تعالى اسلام است. اين مقام ايرانى در گزارش خود تصريح مى كند كه:

«آقاى نائينى بيش از همه با نظام اجبارى مخالفت كرده و اظهار فرمودند كه اين مسأله موجب تنفر عامه و منتهى به تحصن مردم در سفارتخانه ها و دخالت اجانب خواهد شد.»79

از جمله شواهدى كه حاكى از تيرگى روابط ميان آية اللّه نائينى و رضاخان است، حمايت مرحوم نائينى از انجمن هاى تبليغى حجة الاسلام سيد ابوالحسن طالقانى والد محترم آية اللّه سيد محمود طالقانى براى مقابله با جريان ها و سياست هاى فرهنگى حاكم در زمان رضاشاه بود80 كه از اين بابت مرحوم طالقانى مشكلات و سختى هايى را متحمل گرديد. سرانجام، مهم ترين گواه بر ناخشنودى رضاخان و بغض و كينه وى نسبت به آية الله نائينى بر جريان درگذشت مرحوم نائينى مربوط مى شود كه رژيم رضاخان جز در محدوده زمانى اندكى، اجازه مجلس ختم براى اين مرجع عالى قدر را نداد.

پس از درگذشت آية اللّه نائينى تنها يك خبر در روزنامه اطلاعات (26 مرداد 1315) و ايران (27 مرداد 1315) به مناسبت برگزارى مجلس ختم از سوى دولت چاپ شد.81 و حتى از مخابره تلگراف هاى علماى نجف و كربلا جلوگيرى به عمل آمد و انعقاد مجالس ترحيم وى در اصفهان و نظنز ممنوع اعلام گرديد.


  • پى نوشت ها

    1ـ ريحانه الادب، ج 2، ص 45، عبدالهادى حائرى، تشيع و مشروطيت در ايران، ص 153 به بعد و ر. ك: مجله حوزه، ش 77 ـ 76، سال 1375 قسمت اظهارات شيخ عبدالحسين حلّى

    2ـ تهرانى، طبقات، ج 1، ص 593، حائرى، همان، ص 155

    3ـ ر. ك: مجله حوزه، همان شماره، ص 34 ـ 33

    4ـ خاطرات شيخ محمدحسين كاشف الغطا درباره آية اللّه نائينى، مجله حوزه، ش 77 ـ 76، ص 29

    5ـ مجله حوزه، همان شماره، ص 35 ـ 37

    6ـ به نقل از همان، ص 83ـ 82

    7ـ معجم رجال الحديث، ج 22، ص 18، نقل از نورالدين عليلو،ميرزاى نائينى،نداى بيدارى،ص75

    8ـ ر. ك. به: يادنامه علامه طباطبايى، عليلو، همان، ص 80

    9 و10 و 11ـ مجله حوزه، شماره 30، سال 67، ص 42، نقل از همان، ص 87 / ص 90 / ص 96

    12ـ مجله نور علم، شماره 52 ـ 53،سال 72، نقل ازهمان، ص 99

    13ـ ر. ك: همان جا، ص 101

    14ـ اسماعيل اسماعيلى، مجله حوزه، ش 77 ـ 76، ص 146 به نقل از همان مجله، شماره 60 ـ 59، ص 297

    15ـ مجله حوزه، ش 30، ص 67، ص 41

    16ـ طبقات اعلام الشيعه قرن چهاردهم، ص 593 به نقل از تشيع و مشروطيت، ص 155

    17ـ شيخ آقا بزرگ تهرانى، طبقات اعلام الشيعه، قرن چهاردهم، ص 594 و الذريعه الى تصانيف الشيعه، ج 4، ص 44

    18ـ مقدمه كتاب تنبيه الامه از آية اللّه طالقانى نقل از عليلو، همان، ص 103

    19ـ حائرى، همان، ص 237 نقل از مضمون

    20ـ ر.ك: حائرى، تشيع و مشروطيت، ص 327

    21ـ آيت اللّه نائينى، تنبيه الامه، ص 4ـ1

    22ـ مجله حوزه، شماره 77 و 76، ص 27

    23ـ تنبيه الامه، ص 47 ـ 48، مجله حوزه، همان شماره، ص 168

    24ـ المكاسب و البيع، تقريرات درس ميرزاى نائينى، گردآورنده شيخ محمدتقى آملى، ج 3، ص 336 نقل از همان، ص 169

    25ـ همان، ص 328، نقل از همان، ص 169

    26ـ تنبيه الامه، ص 46، نقل از همان

    27ـ مصباح الفقاهه، تقريرات درس سيد ابوالقاسم خويى، گردآورنده محمدعلى توحيد، ج5،ص 45وجدانى قمى، نقل از همان، ص 170

    28ـ امام خمينى، حكومت اسلامى، ص 85، نقل از همان

    29ـ المكاسب و البيع، ج 3، ص 337، نقل از ابوالقاسم يعقوبى، حوزه، شماره 77، ص 122

    30ـ همان، نقل از همان، ص 123

    31ـ المكاسب و البيع، ج 2، ص 337، نقل از مجله حوزه، همان شماره، ص 124

    32ـ تنبيه الامة، ج 46، نقل از همان

    33ـ تنبيه الامه، ج 11 ـ12، همان

    34ـ تنبيه الامه، ص 46 ـ 45 و 56، به نقل از مجله حوزه، شماره 77 ـ 76، ص 166

    35ـ ر. ك. به: تنبيه الامه، ص 78 ـ 79، مجله حوزه، شماره 77 ـ 76، ص 176

    36ـ همان، ص 47 ـ 46، حائرى، همان، ص 266

    37ـ ر. ك. به: تنبيه الامه، ص 79 ـ 80، مجله حوزه، همان، شماره، ص 176

    38ـ همان، ص 88 ـ90، نقل از همان، ص 178

    39ـ نقل از حائرى، همان، ص 266

    40ـ تنبيه الامه،57ـ58،مجله حوزه،همان، ص 178

    41 و42 و43 و44 ـ همان، ص 14، نقل از همان، ص 77 ـ 98/همان/ص 179/ص28،نقل از همان، ص 145

    45ـ ر.ك: تنبيه الامه،ص36،حائرى همان،ص 145

    46ـ ر. ك. ملك زاده، انقلاب مشروطيت، ج 6، ص 23 ـ 114، نقل از حائرى، همان، ص 158 ـ 157 با تلخيص

    47ـ گفتوگوى برادر نائينى با نويسنده تشيع و مشروطيت، نقل از همان، ص 158

    48ـ تنبيه الامه، ص 17 نقل از على دوانى، نهضت روحانيون ايران، ج 1، ص 225

    49ـ ر. ك. به: تشيع و مشروطيت، ص 158

    50ـ همان، ج 6، ص 218، نقل از همان، ص 159

    51ـ متن سخنرانى هوپر هاريس ( HoperHaris) در 17 ژوئن 1911 در كنفرانس انجمن آموزشى ايران و آمريكا، نقل از حائرى، همان، ص 297

    52ـ تقى زاده، تاريخ مجلس، ص 81 ـ 32، نقل از حائرى، همان، ص 298

    54ـ تقى زاده، پيشين، همان، ص 299

    55ـ ر. ك. به: مجله حوزه شماره 32، خرداد و تير 1368، مصاحبه آية اللّه سيد عزالدين زنجانى، نقل از حميد بصيرت منش، علما و رژيم رضا شاه مؤسسه چاپ ونشر عروج، سال 1367، ص 222

    56ـ نقل از آية الله حاج سيدمرتضى حسينى لنگرودى، مجله حوزه، شماره 55، فروردين و ارديبشت 1372، بصيرت منش،همانجا، ص 223

    57ـ نقل از عقيقى بخشايشى، فقهاى نامدار شيعه،نشركتابخانه آية الله مرعشى نجفى،ص407

    58ـ ر. ك .به: شيعه گرى، احمد كسروى، نقل از مجله حوزه شماره 77 ـ 76، ص 7

    59ـ نظام الدين زاده،هجوم روس،حائرى،ص 159

    60ـ شهرستانى، اشهرالرجال، ص 296، تشيع و مشروطيت، ص 160

    61ـ كسروى، آذربايجان، ص 502، حائرى همان جا، ص 162

    62ـ نقل از حائرى، همان، ص 163

    63ـ ر. ك. به: تشيع و مشروطيت، ص 169

    64ـ ر. ك.به: طهرانى، طبقات، ج 1، ص 594، نقل از همان، ص 169

    66ـ همان، 1 دسامبر 1922، برگ 8، خالصى، مظالم، ص 47، حائرى، همان، ص 174

    67ـ همان، برگ 9، نقل از همان

    68ـ گزارش رسمى مأمور انگليسى عراق، نقل از حائرى، همان، ص 175

    69ـ ر. ك. به: مجله حوزه، ش 77 ـ 76، ص 75

    70ـ در جستوجوى راه از كلام امام، دفتر شانزدهم، ص 193، در اين باره ر. ك. به: تاريخ بيست ساله، ج 2، ص 520 / شرح زندگانى من، ج 3، ص 492 به بعد / از سيد ضيا تا بختيار، مسعود بهنود، ص 41 / زندگى نامه سياسى امام خمينى، ص 27، نقل از همان.

    71ـ سيد جلال الدين مدنى، تاريخ سياسى معاصر ايران، ج 1، ص 117 / جلال رفيع، فضيلت هاى فراموش شده، مؤسسه اطلاعات،ص50،مجله حوزه،همان شماره،ص250

    72ـ تاريخ بيست ساله، ج 3، ص 37، مجله حوزه، همان

    73ـ ر. ك. به: علل سقوط حكومت رضا شاه، ص 132 ـ 133 / حسين ملكى، تاريخ بيست ساله، ج 4، ص 19، مجله حوزه، همان شماره، ص 2 ـ 251

    74ـ تاريخ بيست ساله، ج 2، ص 581، مجله حوزه، همان شماره، ص 254

    75ـ شرح زندگانى من، ج 3، ص 601، مجله حوزه همان شماره، ص 254

    76ـ تاريخ بيست ساله ايران، ج 3، ص 25 ـ 24 / مستوفى، شرح زندگانى من، ج 3، ص 615 ـ 614 نقل از حميد بصيرت منش، علما و رژيم رضاشاه، ص 209

    77ـ حرزالدين، معارف الرجال، ج 1، ص 49، حميد بصيرت منش، همان، ص 210

    78ـ نقل از مجله حوزه، شماره 41، آذر و دى 1369،ص39،حميدبصيرت منش،همان،ص225

    79ـ سازمان اسناد ملى ايران، اسناد نخستوزيرى، شماره تنظيم 102006، پاكت 857، بصيرت منش، همان، ص 224

    80ـ مجله حوزه، شماره 46، سال 1370، ص 73، بصيرت منش، همان، ص 225

    81ـ سازمان اسناد ملى، شماره تنظيم 3ـ116001، پاكت 66، نقل از بصيرت منش، همان