اخلاق و عرفان اسلامى

اخلاق و عرفان اسلامى

استاد محمدتقى مصباح

اشاره

در شماره هاى پيشين، شرح بخش هايى از وصاياى امام جعفر صادق(عليه السلام) به عبدالله بن جندب چاپ گرديد. در اين شماره، آخرين بخش از اين سلسله مباحث را، كه ادامه بحث «حيا» مى باشد، به محضر اهل معرفت تقديم مى داريم.

«يا ابن جندب، الاسلام عريان فلباسهُ الحياء، و زينته الوقار، و مروّته العمل الصالح، و عماده الورع، و لكل شىء اساس و اساس الاسلام حبّنا اهلَ البيت.»1

تفاوت حيا با خجالت

براى شناخت درست مفهوم «حيا»، صرف نظر از اين كه آيا از نظر اخلاقى ممدوح است يا مذموم، بايد آن را به عنوان پديده اى روان شناختى مورد بررسى و مطالعه قرار دهيم. سپس به اين مسأله توجه كنيم كه اصولاً مبناى قضاوت هايى كه درباره حياء مى شود چيست و اگر سخن از حياى ممدوح و حياى مذموم به ميان مى آيد، بر چه پايه و اساسى استوار است. حيا، يكى از ارزش هاى بسيار مهم در فرهنگ اسلامى به شمار مى آيد. اين مسأله به قدرى در فرهنگ ما نهادينه شده است كه ـ براى مثال ـ الفاظى همچون "بى حيا" يا "بى شرم" به عنوان بدترين سخنى است كه مى تواند در مورد كسى به كار برده شود. نكته ديگر اين است كه نبايد مفهوم حيا را با مفهوم خجالت مساوى بدانيم; چرا كه در بسيارى از موارد، خجالت كشيدن نوعى نقص تلقى مى شود كه مشكلات فراوانى را براى فرد به وجود مى آورد. افراد خجالتى نمى توانند حرفشان را بزنند، وظايفشان را به خوبى انجام دهند و در جامعه حضورى فعال داشته باشند.

اصل حيا به عنوان پديده اى روان شناختى، عبارت از حالتى در انسان است كه هنگام ظهور عيب يا كار ناهنجارى پديد مى آيد. به عبارت ديگر، اگر انسان نقص و كمبودى داشته باشد كه عيب محسوب مى شود و يا رفتار زشتى از وى سر بزند كه ديگران متوجه شوند، حالتى به او دست مى دهد كه اصطلاحاً به آن حيا و شرم مى گويند. اين حالت مخصوص كسانى است كه براى خود ارزش قايلند و طالب كرامت و شرافت مى باشند. چنين افرادى وقتى متوجه نقص و يا رفتار زشت خود مى شوند، دچار حالت شرم سارى مى شوند.

نكته ديگرى كه بايد به آن توجه كنيم اين است كه، از نظر ارزشى آيا به وجود آمدن چنين حالتى به طور كلى خوب است يا بد؟ حيا مانند ساير صفات اخلاقى و حالات روانى ديگر، فى حد نفسه متصف به خوبى و بدى نمى شود، بلكه بستگى به اين دارد كه تا چه اندازه با مصالح انسان و اهداف اخلاقى تناسب داشته باشد. اصولاً هر كار خوبى، يك حد اعتدالى است بين افراط و تفريط. مثلاً، «شجاعت» كه صفت اخلاقى پسنديده اى است، بين دو صفتِ بد «تهوّر» و «جبن» در دو طرف افراط و تفريط.

گاهى اوقات انسان چيزهايى را عيب و نقص مى داند و در مخفى نگه داشتن آن ها از ديگران اصرار مىورزد كه در واقع، ضعف و نقص نيستند. به عنوان مثال، دانش آموزى را در نظر بگيريد كه سر كلاس درس سؤالى برايش پيش مى آيد. اما به محض اين كه مى خواهد سؤالش را بپرسد، قلبش به تپش مى افتد، چهره اش سرخ مى شود و دست هايش شروع به لرزيدن مى كنند و كلمات و عبارت ها را به درستى نمى تواند ادا نمايد. اگر از وى سؤال شود كه چرا چنين كردى؟ پاسخ مى دهد: خجالت كشيدم سؤالم را مطرح كنم. اصولاً خجالت از اين جا پيدا مى شود كه انسان بداند ديگران متوجه نقص او شده اند. از آن جا كه انسان مى خواهد آبرو و كرامتش محفوظ باشد، وقتى احساس مى كند ديگران به ضعف و عيب او پى برده اند، دچار حالت خجالت مى شود. فردى كه به خوبى نمى تواند در جمع سخن بگويد و از اين كه مبادا ديگران متوجه نقص او بشوند، همواره از اين كار ابا دارد اگر در موقعيتى قرار بگيرد كه مجبور به سخن گفتن باشد، چون به درستى نمى تواند حرفش را بزند، خجالت مى كشد.

به دست آوردن هر نوع توانايى نياز به تمرين و ممارست فراوان دارد. در اين مثال اگر انسان به خودش تلقين كند كه من توانايى سخن گفتن در جمع را دارم و عملاً نيز از عبارت هاى ساده شروع كند و تمرين هايى روى آن انجام دهد، اين توانايى را پيدا مى كند كه حتى عبارت هاى پيچيده تر و طولانى ترى نيز بيان كند، بدون اين كه خجالت بكشد. بنابراين، اين نوع خجالت كشيدن بد است; زيرا انسان را از تكامل باز مى دارد. دانش آموز و يا دانشجويى كه سؤال نمى پرسد، طبعاً جوابش را هم نمى شنود و از اين رو، رشد تكاملى هم پيدا نمى كند و اگر احياناً بخواهد در يك اجتماعى سخنرانى كند، توانايى اين كار را ندارد. دليل اين نوع خجالت كشيدن اين است كه انسان از يك سو، ضعف موهومى را براى خودش فرض كرده و از سوى ديگر، اين قضاوت نادرست و خود كم بينى منشأ اين شده كه خود را داراى نقص ببيند و لذا آن را از ديد ديگران مخفى نگه دارد. همچنين گاهى اوقات انسان ندانسته هاى خود را از ديگران نمى پرسد تا مبادا جهل وى بر ايشان آشكار گردد. مثلاً دانش آموزى كه سر كلاس درس، اشكالات خود را از معلم نمى پرسد به اين دليل كه فكر مى كند با اين كار به جهل خود اعتراف كرده است و ديگران نسبت به نقص وى آگاهى پيدا مى كنند. از اين بدتر، هنگامى است كه ـ مثلاً ـ از شخصى روحانى سؤالى پرسيده شود كه پاسخ آن را نمى داند، اما از اين كه به صراحت بگويد: نمى دانم، خجالت مى كشد. اين نوع خجالت كشيدن بسيار بد است. درست است كه وى با اين كار به جهل خود اعتراف كرده و اين خود نوعى كمبود محسوب مى شود كه بايد براى جبران آن كوشيد، اما آيا بايد به خاطر اين كه ديگران متوجه جهل او نشوند، پاسخ اشتباه بدهد و مردم را گمراه كند؟ اين كار موجب مى شود تا انسان به عيب بالاترى مبتلا گردد. هرچند ندانستن و جهل، كمبود و نقص است و انسان نمى خواهد ديگران، به ويژه كسانى كه از وى توقع دارند نسبت به آن مسائل جهل نداشته باشد، از اين قضيه با خبر باشند، اما اگر در جايى كه بايد اقرار به جهل خود كند، از اين كار امتناع ورزد و با دادن پاسخ اشتباه، ديگران را به گناه بيندازد، در گناه آنان شريك خواهد بود.

در روايات بسيارى بر اين مطلب تأكيد شده كه انسان نبايد درباره مسائلى كه نسبت به آن ها آگاهى ندارد، نظر بدهد. يكى از سفارش هايى كه امام صادق(عليه السلام)مى فرمودند اين بود كه اگر از شما سؤالى پرسيدند كه پاسخ آن را نمى دانيد، صريحاً بگوييد: نمى دانم. مرحوم علامه طباطبايى ـ رضوان الله تعالى عليه ـ اين گونه بودند; يعنى عملاً سعى مى كردند اين مسأله را به شاگردانشان تعليم بدهند. بارها مى شد ما سؤالى را از ايشان مى پرسيديم و ايشان با صراحت مى گفتند: نمى دانم. گاهى اوقات نيز تأملى مى كردند و مى گفتند: ببينيد، اين گونه مى توان پاسخ گفت. ايشان تعمّد داشتند كه كلمه «نمى دانم» را بگويند. اين خود نوعى جهاد با نفس است كه انسان را از افتادن به ورطه هولناك عُجب و ريا باز مى دارد.

بنابراين، كم رويى در مقام سؤال كردن از مسأله واجب و همچنين كم رويى در مقام جواب دادن به سؤالى كه انسان پاسخ آن را نمى داند ـ در صورتى كه اين كم رويى موجب دادن پاسخ غلط گردد ـ مذموم است و هيچ كدام از مصاديق حياى مطلوب به شمار نمى آيند. البته، در برخى از موارد پوشاندن عيب از ديگران فى حد نفسه اشكال ندارد، مشروط به اين كه هم انسان را به گناه مبتلا نكند و هم موجب بازماندن انسان از كارهاى خوب نشود. مثلاً، اگر انسان به دليل نقص عضوى كه دارد خجالت بكشد در اجتماع ظاهر شود، خود را از بسيارى كمالات محروم مى كند و به نقص هاى به مراتب بزرگ ترى مبتلا مى گردد. در مجموع مى توان گفت: منشأ خجالت كشيدن هاى مذموم، يكى از موارد ذيل است: يا براى اين است كه انسان خيال مى كند نقص و ضعفى دارد، در حالى كه اين گونه نيست و با تمرين و ممارست مى تواند بر ضعف موهوم و نقص خيالى خود فايق آيد. حالت ديگر، زمانى است كه انسان به واقع، نقص و كمبودى دارد، اما اگر اين نقص ظهور پيدا نكند موجب ابتلاى انسان به نقص هاى بالاتر و چه بسا گناهان بزرگ مى شود. مورد ديگر اين است كه هرچند نقص و كمبودى به گناه نينجامد، اما مانع كسب كمالات انسانى گردد. اگر اسم اين موارد را حيا بگذاريم، همگى از مصاديق حياى مذموم هستند. اما صِرف اين كه انسان نخواهد ديگران به عيوبش پى بيرند و اين حالت عواقب سويى براى خود آن شخص و ديگران نداشته باشد، نه تنها اشكالى ندارد، چه بسا امر مطلوبى نيز باشد. كسانى كه حيايشان زياد است، حتى دوست ندارند خودشان هم به عيبى كه در وجودشان هست توجه كنند. مثلاً، اگر قبلاً رفتار زشتى از آن ها سرزده است، نمى خواهند آن را به ياد خود بياورند; يعنى حتى از به خاطر آوردن كار زشتى كه قبلاً كرده اند خجالت مى كشند. اين حالت، صفت خوبى است; زيرا موجب مى شود انسان براى بار ديگر آن كار زشت را تكرار نكند تا مبادا ديگران متوجه شوند و وى مجدداً خجالت بكشد.

مطلوب ترين حيا

سؤالى كه در اين جا مطرح مى شود اين است كه آيا فقط از انسان ها بايد خجالت كشيد يا حياى مطلوب از خدا هم داريم؟ مرتبه حيا و ارزش آن بستگى به اين دارد كه اولاً، آن كار زشتى كه انسان از آن خجالت مى كشد، تا چه حد زشت است و ثالثاً، انسان چه اندازه به زشتى آن توجه دارد و ثالثاً، در مقابل چه كسى اين كار زشت را انجام مى دهد; يعنى آن شخصى كه اين كار زشت را مشاهده مى كند تا چه اندازه در نزد انسان از اهميت و اعتبار برخوردار است. كسانى كه ايمانشان ضعيف است و از حضور خداى متعال در همه شؤون زندگى خود غافلند، از خدا خجالت نمى كشند. شرط خجالت كشيدن اين است كه انسان بداند كسى كار زشت او را ديده است. صرف اين كه انسان بداند خدا در همه جا حاضر است، اما آن گونه كه بايد و شايد به حضور خدا توجه نداشته باشد، اگر مرتكب گناهى شود، از خدا خجالت نمى كشد. انسان هر قدر بيش تر به حضور خدا توجه داشته باشد و نيز عظمت خدا را بهتر درك كند، با انجام دادن كارهاى زشتى كه او نمى پسندد، بيش تر خجالت مى كشد. انسان معمولاً براى كسانى كه از مقام بالا و يا موقعيت اجتماعى ممتازى برخوردارند، ارزش بيش ترى قايل است. از اين رو، اگر در حضور آن ها مرتكب رفتار زشتى شود، بيش تر خجالت مى كشد. اما در مقابل كودكان و كسانى كه موقعيت اجتماعى بالايى ندارند و يا دوستانى كه انسان با آن ها خودمانى شده است، اين حالت كم تر وجود دارد. البته گاهى اوقات انسان، از اين كه كودكى از كار زشت او مطلع شود خجالت مى كشد، اما از اين كه خدا آن را ديده است خجالت نمى كشد! اين معناى بسيار بدى دارد و آن اين است كه ما براى خدا بسيار كم ارزش قايليم و عظمت خدا را درك نكرده ايم.

يكى از بهترين انواع استغفار، استغفار از روى حيا است. در دعاى پس از زيارت امام رضا(عليه السلام) مى خوانيم: «انى استغفرك استغفار حياء» اگر انسان گناهكار توجه كند به اين كه خدا به زشتى كار او آگاه است و از اين رو، خجالت بكشد و تصميم بگيرد كه ديگر آن گناه را تكرار نكند، يكى از بهترين استغفارها را انجام داده است. چگونه ممكن است انسان در حضور خدايى كه عظمتش بى نهايت است و احتياجش به او نيز بى نهايت، كارى انجام دهد كه خدا آن را نهى كرده و خجالت هم نكشد؟ پس بهترين حيا، حياى از خداست و سپس حياى از فرشتگان خدا. همه ما معتقديم كه دو فرشته ناظر اعمال ما هستند و در خلوت و جلوت به ثبت اعمال ما مشغولند. حالْ چگونه ممكن است با علم به حضور آن ها، كارى انجام دهيم كه زشت و ناپسند است و شرم نكنيم؟ البته، برخى كارها هستند كه در عرف، آن هم به دليل نوع روابطى كه بين انسان هاست، زشت تلقّى مى شوند، اما در واقع، زشت نيستند. براى مثال، اگر انسان با لباس زير در اجتماع حاضر شود; چون در عرف جامعه كار زشتى انجام داده است، به واسطه آن بايد خجالت بكشد. اما لزومى ندارد در جايى كه ديگران نيستند ـ مثلاً در خانه ـ انسان به اين دليل كه خدا ناظر اعمال وى است، خود را به زحمت بيندازد و از انجام كارهايى نظير استحمام، كه لازمه آن برهنه شدن است، خجالت بكشد. اگر فرد ديگرى انسان را در آن حالت ببيند زشت است، اما اگر خدا در آن حال انسان را ببيند، زشتى ندارد; چرا كه خدا مى تواند در همه حالات بدن انسان را ببيند، چه پوشيده باشد و چه برهنه. او بر همه چيز ما احاطه دارد; بر باطن ما، بر قلب ما و حتى بر خطورات ذهنى ما. اين جا، خجالت كشيدن از خدا معنا ندارد، در جايى بايد از خدا خجالت كشيد كه خداوند كارى را نهى كرده و آن را زشت دانسته است. انجام دادن كارى كه خدا بدان امر فرموده است، خجالت ندارد. بسيارى از امورى هستند كه اگر در حضور ديگران انجام شوند زشت است، اما اگر خدا ببيند زشت نيست. در روايتى آمده است كه حضرت موسى(عليه السلام) به خدا عرض كرد: خدايا! من در بعضى از حالات خجالت مى كشم به تو توجه كنم و ياد تو را در دل خود زنده كنم، خداوند به وى فرمود: «به ياد من بودن و توجه به من در هيچ حالى زشت نيست: «يا موسى ان ذكرى حسنٌ على كل حال.»2

در بعضى از حالات، كه شايد به گمان انسان از زشت ترين حالات باشند، مستحب است كه انسان با ياد خدا كار خود را انجام دهد. ياد خدا در هيچ كارى زشت نيست، خصوصاً با توجه به اين كه ما نمى توانيم هيچ چيز را از خدا مخفى كنيم. ما زمانى بايد از كسى خجالت بكشيم كه كارى، كه در نظر آن فرد زشت تلقى مى شود، انجام دهيم. ممكن است كارى نسبت به شخصى زشت باشد، اما نسبت به شخصى ديگر نه. مثلاً، رابطه اى كه همسر با همسر خود دارد، براى او زشت نيست، اما اگر اين رابطه را با ديگرى داشته باشد زشت است. در روابط زناشويى حيا و خجالت كشيدن معنايى ندارد. اين نوع خجالت كشيدن مذموم است.

بنابراين، حيا يكى از بهترين، ارزنده ترين و مؤثرترين خُلق و خوى انسان به شمار مى آيد; زيرا مانع از اين مى شود كه انسان به كارهاى زشت مبتلا شود. از اين رو، بهترين چيزى كه مى تواند انسان را از آلودگى ها و گناهان حفظ كند، حيا است و از اين رو، در روايت آمده است: «من لا حياء له لا دين له» يعنى كسى كه حيا ندارد دين ندارد!


  • پى نوشت ها

1ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 78، ص 280، روايت 1، باب 24

2ـ همان، ج 13، ص 343، روايت 21، باب 11