حقوق طبيعى و طبيعت بشر1

 

 

 

حقوق طبيعى و طبيعت بشر1

نويسنده: رُبرت پى. جورج
ترجمه: محمّدمهدى كريمى نيا

اشاره

«نظريه حقوق طبيعى» داراى سابقه بيش از دو هزار ساله است و فيلسوفانى همچون سقراط، ارسطو و افلاطون از آن جانب دارى كرده اند. عده اى سقراط را بنيان گذار اين نظريه مى دانند. در ابتدا، اين ديدگاه بسيط و ساده بود، ولى به تدريج متحوّل شد. تفاوت معتقدان قديم اين نظريه با معتقدان جديد آن، در اين است كه همه قدما در عين اعتقاد به اين نظريه، منكر خدا و دين نبودند، ولى بيش تر معتقدان جديد اين نظريه اعتقادى به دين و خدا و امور ماوراى طبيعى ندارند. گروه اخير به جاى انتساب حقوق طبيعى به خدا، حقوق طبيعى را به «عقل» و «طبيعت اجتماعى» نسبت مى دهند. براى مثال، گرى سيز مى گويد: قواعد حقوق طبيعى حتى اگر خدايى هم نبود، يا در كار انسان دخالت نمى كرد، باز وجود داشت. از اواسط قرن نوزدهم تا اواسط قرن بيستم ـ يعنى به مدت حدود يك و نيم قرن ـ حقوق طبيعى، دوره ركود و خاموشى خودش را سپرى كرد و در اواسط قرن بيستم، حقوق طبيعى جان تازه اى گرفت. از جمله افرادى كه در اين زمينه نقش داشته اند، جان فينيس مى باشد. در عين حال، اين نظريه توسط تعدادى از فيلسوفان، كه نسبت به نظر «حقوق طبيعى» نيز دل سوز بودند، مورد انتقاد واقع شده است. نويسنده مقاله، رُبرت پى جرج، در داورى خود، انتقاد منتقدان را رد كرده و ديدگاه جان فينيس در زمينه حقوق طبيعى را مورد تقويت قرار داده است. (مترجم)

فصل اول

نظريه «حقوق طبيعى»2 نوين، در ابتدا توسط ژرمين گرى سيز(Germain Grisez) مطرح گرديد و در مدت بيش از 25 سالِ گذشته، توسط گرى سيز، جان فينيس (John Finnis)، جوزف بويل (Joseph Boyle)، ويليام مِى (William May) و پاتريك لى (Patrick lee) توسعه يافته و از آن حمايت شده است. در عينِ حال، اين نظريه توسط تعدادى از فيلسوفان، كه نسبت به نظر حقوق طبيعى نيز دل سوز بوده اند، مورد انتقاد واقع شده است.

برخى از اين منتقدان چنين اظهار نظر مى كنند كه ديدگاه گرى سيز در مورد ارتباط بين اخلاق و طبيعت، اين ديدگاه را به عنوان يك «نظريه حقوقى طبيعى» رد مى نمايد. براى مثال، راسل هى تينگر (Russell hittinger) ادعا مى كند كه نظريه حقوق طبيعى آشكارا نيازمند التزام به«حقوق» است; همان گونه كه «طبيعى» و «طبيعت» به گونه اى باقاعده3 است. آن گونه كه هى تينگر از نظريه گرى سيز درك كرده، اين نظريه، مبتلا به نقصانِ ارتباط4نظام مند عملى و عقلى با فلسفه طبيعت5 است. به عبارت ديگر، نظريه گرى سيز از اين كه يك نظريه اى مستدلِ عملى و اخلاقى به نام «نظريه حقوق طبيعى» ارائه دهد، بسيار ناتوان بوده است.

ليود وينرِب (Lioyd Weinreb)، انتقاد مشابهى اظهار داشت. او معتقد بود كه رويكرد گرى سيز يك فهم و التزامِ اخلاقى6 از حقوق طبيعى را جانشين فهم اصيل هستى شناسانه قرار مى دهد. بر اساس ديدگاه وينرب، نظريه هاى اخلاقى و جديدِ حقوق طبيعى، آن گونه كه گرى سيز مطرح ساخته، با نظريه هاى هستى شناسانه[7كه نظريه پردازانِ حقوق باستان و حقوقِ قرون وسطا8 مطرح ساخته اند، متفاوت است; همان گونه كه نظريه هاى علم اخلاق از نظر يك نظمِ طبيعىِ قانون مند9روى گردان است. به عبارت ديگر، گفته هاى گرى سيز و ديگران نظريه هايى از «حقوق طبيعى» است، بدون آن كه نشانى از «طبيعت» در آن ها باشد! نظريه هايى از اين نوع در واقع، شناسايى اصولِ حقوق طبيعى را ادعا مى كنند، بدون آن كه اين اصول از طبيعت سرچشمه گرفته شده باشند. مدافعان اين گونه نظريه ها از اين كه زمينه هاى هستى شناسانه و متافيزيك را براى قضاياى اخلاقىِ مورد ادعاى خود ارائه دهند، عذرخواهى مى كنند. از نظر وينرب، آن ها بهاى سنگينى را به سبب انكار استدلال از قضاياى هستى شناسى و متافيزيك مى پردازند; چون به اعتقاد وينرب، آن ها در عوض، مجبور بوده اند به برخى دليل هاى غيرمعقول در مورد «نظريه سياسى»10و «اخلاق هنجارى»11بسنده كنند و معتقدند: اين ها به صورت بديهى، حقيقت هستند.

منتقد ديگر هنرى ويتچHenry veatch)) است كه گرى سيز و همكارانش را در ايجاد يك مرزِ بين اين امور ناتوان مى داند: «عقل عملى و نظرى»، «علم اخلاق و متافيزيك»، «طبيعت و اخلاق»، و «هست و بايد». آن گونه كه هنرى ويتچ ديدگاه آن ها را تفسير مى كند، براى مثال، گرى سيز و فينيس معتقد به استقلال مطلق «علم اخلاق» در مقابل «متافيزيك» و نيز استقلال كامل امور معنوى (اخلاقى) از «معرفت به طبيعت» مى باشند.

بنابراين، هر معنايى كه براى اصول هستى12يا اصول طبيعت بيان گردد، به هيچ وجه، به عنوان اصول امور معنوى و اصول اخلاقى در ارتباط با هستى ملاحظه نمى شود. از اين رو، هنرى ويتچ اظهار مى دارد كه نظريه اخلاقى، كه آنان ارائه داده اند، با همه مزيت هايش، نمى تواند يك «نظريه حقوق طبيعى» باشد.

به هرحال، اهميت انتقاد ويتچ بسيار كم تر از انتقادى است كه رالف مكينرى (Ralph Mcinerny) در مقابل گرى سيز و فينيس ارائه داده است. مطابق ديدگاه مكينرى، گرى سيز و فينيس در مورد عقل13 (عقلانيت عملى) نظريه هيوم را پذيرفته اند كه در آن، شناخت جهان بى ارتباط با عقل عملى است. به عبارت ديگر، اگر نظريه عقلانيت فلسفى 14با توجه به ديدگاه ديويد هيوم مورد توجه قرار گيرد، نمى تواند به طور شايسته نظريه حقوق طبيعى محسوب شوند.

وقتى اين منتقدان درباره نياز به نهادينه كردن اخلاق در «طبيعت» سخن مى گويند، منظور آن ها اشاره اصولى به «طبيعت انسانى»15و جايگاه «انسان» در طبيعت است. در ديدگاه آنان، اخلاقِ حقوق طبيعىِ صحيح، نُرم هاى اخلاقى را به گونه اى روشن مند، از معلومات سابق درباره طبيعت بشر و جايگاه انسان در طبيعت، اقتباس كرده اند.

مطابق با اين روى كرد، متافيزيك (علم ماوراء الطبيعه) ـ به طور مشخص آن شاخه از متافيزيك كه انسان را مورد مطالعه قرار مى دهد ـ بر علم اخلاق مقدّم است. انسان شناسىِ متافيزيكى16حقايقى را درباره طبيعت بشر آشكار مى سازد; بنابراين، اخلاق برخى كارهاى ممكن ـ يا مراحلى از كارها ـ را بر اساس مطابقت يا عدم مطابقت با اين حقايق، تجويز يا ممنوع مى سازد.

گرى سيز و ساير همكارانش روى كرد مزبور را به دليل برخى پيشينه ها نمى پذيرند. به گونه اى بسيار مهم، آن ها ادعا مى كنند كه آن، مستلزم اشتباه دانشمندِ علوم طبيعى در مورد مفادى است كه نُرم هاى اخلاقى از طبيعت بشر استنباط مى كند. به طور منطقى، يك نتيجه معتبر نمى تواند امورى را معرفى نمايد كه در قضايا وجود ندارند. بنابراين، گرى سيز و پى روان او اصرار دارند كه نتايج اخلاقى به گونه اى هستند كه آن ها (مردم) دلايلى براى عمل خويش بيان دارند; دلايلى كه مى توانند از قضايايى ناشى شده باشند كه بيان گر دلايل بسيار اساسى براى آن عمل باشند. آن ها نمى توانند ناشى از قضايايى باشند ـ براى مثال، حقايقى درباره طبيعت بشر ـ كه دلايلى براى عمل بيان نمى دارند. مطابق ديدگاه گرى سيز و ديگران، نظريه «حقوق طبيعى» منطقاً ـ و يك نظريه حقوق طبيعىِ باور كردنى نمى تواند ـ نيازمند اعتماد به نتايج ناروا از حقايقى نسبت به هنجارها (Norms) باشد.

البته انتقادات جديد مدرسه اى 17نسبت به گرى سيز اين مطلب را اثبات نمى كنند كه اشتباهِ دانش مند علوم طبيعى، يك اشتباه نيست; آن ها مى گويند: در مورد حقايق طبيعت بشر، كه آن ها به دنبال استنباط هنجارهاى اخلاقى هستند، غرق در ارزش هاى اخلاقى شده اند. براى مثال، ويتچ از روى كرد جديد مدرسه اى در مورد زمينه هايى دفاع مى كند كه از «هست» طبيعت بشر، بايد يك «بايد» به دست آورد. از اين رو، يك شخص با توجه به فهم حقايقِ طبيعت بشر، آنچه را يك فرد بايد انجام دهد، كشف مى كند.

[خلاصه فصل اول]: هدف اين مقاله، تبيين نكات ذيل مى باشد:

1. برخلاف ادعاى منتقدان، نظريه «حقوق طبيعى»، كه توسط گرى سيز و همكارانش توسعه يافته، مستلزم اين امر نيست كه نيكى اساسى بشر يا هنجارهاى اخلاقى هيچ ارتباطى يا هيچ زمينه اى در طبيعت بشر ندارند.

2. اين مطلب گرى سيز و پى روان او درست است كه نيكى هاى اساسى بشر و هنجارهاى اخلاقى لازم نيست از حقايق طبيعت بشر ناشى يا اقتباس گردند.

فصل دوم

بار ديگر تكرار مى شود كه نه گرى سيز و نه هيچ يك از پى روان مهم او اين نكته را انكار نمى كنند كه «نيكى هاى اساسى بشر» و «هنجارهاى اخلاقى» در طبيعت بشر داراى زمينه هستند. هيچ گاه آن ها اظهار نكرده اند كه «علم نظرى»18در مورد عقل عملى و اخلاق نامربوط است. منتقدانى كه خلاف اين مطلب را ادعا مى كنند، بايد دوباره اين موضوع را به دقت مورد مطالعه قرار دهند. به راستى، گرى سيز و پى روان او به طور قطع اظهار داشته اند كه نيكى هاىِ اساسى بشر و هنجار اخلاقى ناشى از طبيعت بشر است. براى مثال، فينيس در بحث «قانون طبيعى» 19كه ويتچ مورد انتقاد قرار داده است، مى گويد: نتايجى كه از نظر هنجارى نامناسبند، با طبيعت بشر متفاوت بوده، با آن سنخيتى ندارند.

در همين اواخر، گرى سيز، بويل و فينيس در بيان جزئيات، اين نكته را روشن ساختند كه چگونه دانش نظرى به شناخت ما نسبت به نيكى هاى اساسى بشر و هنجارهاى اخلاقى كمك مى كند.

بنابراين، موضوع اساسى اين نيست كه آيا گرى سيز و پى روان او اين مطلب را انكار مى كنند كه اخلاق و مسائل معنوى در طبيعت انسان نهفته اند يا نه; حقيقت ساده و قابل اثبات اين است كه آن ها چنين انكارى نكرده اند. موضوع اصلى اين است كه آيا ادعاى آن ها كه مى گويند: «اغلب اصول سودمندِ اساسى و هنجارهاى اخلاقى از دانش پيشين20 نسبت به طبيعت انسان استنباط نمى گردند»، به طريقى مستلزم اين قضيه هستند كه اخلاق در طبيعت نهفته نيست؟

فصل سوّم

اگر گرى سيز و پى روان او اين مطلب را به درستى بيان داشته باشند كه اغلب دليل هاى اساسى براى اعمال، از حقايقى مربوط به طبيعت بشر ناشى نشده باشند، پس اين دليل ها چگونه شناخته مى شوند؟ در جواب بايد گفت: اين دليل ها به وسيله امورى شناخته مى شوند كه براى ذهن انسان، قابل فهم و بديهى باشند; به گونه اى كه ما هدف خود را به عنوان يك امر ارزش مند درك مى كنيم. اغلب دليل هاى اساسى كه براى اعمال وجود دارند، ادلّه اى واضح هستند. به عبارت ديگر، براى اين كه يك دليل، «دليل اساسى» باشد، اين دليل نمى تواند ناشى از امر ديگرى باشد; چون چيز ديگرى وجود ندارد كه بسيار بنيادين باشد، بنابراين، آن ها بايد بديهى باشند.

براى مثال،فقط خيرهاى ذاتى21 ياهمان چيزهايى كه آشكارا در نظر ما مطلوب هستند، مى توانند دليل ها يا علت هاى اساسى اعمال باشند و خيرهاى سودمند22 علت اعمال ما نيستند.

اگر ديدگاه گرى سيز و پى روان او در اين امر درست باشد كه اغلب دليل هاى اساسى از قضايايى مربوط به طبيعت بشر استنباط نمى شوند، بلكه در عوض، بديهى هستند، آيا اين بدان معناست كه اين دليل ها ـ و هنجارهاى اخلاقى مستفاد از آن ها ـ مستقل از طبيعت بشر هستند؟

پاسخ، منفى است; چون تنها چيزى كه به عنوان يك امر ارزش مند23 تلقّى مى گردد، مى تواند دليلى براى يك عمل فراهم سازد; يعنى آنچه به روش انسانى انجام شود، مى تواند ارزش مند تلقّى گردد. خيرهاى ذاتى، دليل هاى اساسى براى اعمال هستند، دقيقاً به دليل آن كه آن ها ذاتى بوده، جنبه هايى از رفاه و سعادت بشرى مى باشند. اين ها وجودهاى انسانى را كامل مى كنند و به عنوان تكامل بشرى و به عنوان بخشى از طبيعتشان تعلّق دارند.

فينيس به طور مفيدى رابطه بين اخلاق و طبيعت را به وسيله تمايز بين روش تحليلىِ شناخت شناسى24از روش تحليلىِ هستى شناسى25بيان داشته است. او مى گويد: «قضايايى كه درباره خيرهاى ذاتىِ بشر26 مى باشند، از قضايايى كه درباره طبيعت بشر يا از ديگر قضايايى كه در مورد عقل نظرى مى باشند، سرچشمه گرفته اند; همان گونه آكوئيناس(Aquinas) به طور قطع اظهار مى دارد، اين ها فى حد نفسه غير مشتق و غير قابل اثبات[27مى باشند; زيرا ما ناگزيريم كه طبيعت بشر را به وسيله استعدادهايش درك كنيم و اين ظرفيت ها را به وسيله آگاهى از افعال مى شناسيم كه به نوبه خود،اين افعال را بهوسيله اهداف آن ها درك مى كنيم و در نهايت، اين اهداف به طور دقيق، همان خيرهاى ذاتى بشر هستند.»

[دفاع از جان فينيس]

منتقدان مدرسه اى جديد (نئواسكولاستيك ها)، كه از مطلب مورد حمايت فينيس انتقاد مى كنند، در واقع، تمايز بين هستى شناسى و شناخت شناسى را نسبت به چيزى كه او بدان متوسّل شده است، ناديده مى گيرند. به نظر مى رسد كه منتقدان بدون دليل چنين وانمود مى كنند كه هر كس عقيده داشته باشد دانش ما نسبت به خيرات بشر، از دانش پيشين ما نسبت به طبيعت بشر ناشى نشده باشد، اين تلقّى را دارد كه خيرات بشر در طبيعت نهفته نيست. به هرحال، اين تصور بى اساس است. كم ترين تناقضى در اعتقاد به اين دو مطلب وجود ندارد: 1) اين كه علم ما در مورد ارزش ذاتىِ مقاصد يا اهداف معيّن، از كارهاى غير انتزاعى فهم به دست مى آيد كه در آن ما حقايق بديهى را در مى يابيم; 2) اين كه آن مقاصد يا اهداف معيّن به گونه ذاتى، پرارزش هستند و بنابراين، مى توانند به عنوان يك امر ارزش دار و بديهى درك شوند; چون اين ها به نحو ذاتى، تكميل كننده وجود طبيعى بشر مى باشند.

خلاصه فصل 3

اين موضوع كه علم ما در مورد خيرات اساسى بشر و هنجارهاى اخلاقى، از دانشِ سابق در موردِ طبيعت بشر ناشى نمى شود، مستلزم اين مطلب نيست كه اصول اخلاقى در طبيعت بشر نهفته نيستند. ممكن است علم ما به اصولِ بسيار بنيادين در مورد سعادت و تكامل بشر غير اقتباسى باشند; چون اين اصول، حقايق عملىِ بديهى مى باشند و تاكنون به عنوان تكامل و سعادت بشر باقى مانده اند.

فصل چهارم

اگر به جاى تكيه بر قضايايى كه از بديهيات رايجند، روى حقايق بديهى28مربوط به طبيعت بشر تكيه كنيم، آيا هنوز به طريقى، ادعاهاى ما درباره معرفت اخلاقى 29 بيش تر تضمين نشده اند؟

شايد تنها چيزى كه موجب سوء تعبير از طرحِ نظريه حقوق طبيعىِ گرى سيز شده، تكيه اين نظريه بر بداهت است. گاهى گرى سيز و همكارانش به عنوان مدعيانى تفسير مى شوند كه حقايق مربوط به يك موضوع در اخلاق دستورى (نظرى)30 و نظريه سياسى را بديهى مى دانند; مثل اين كه آيا سقط جنين را به عنوان يك امر غير اخلاقى بدانيم، يا آن را بايد به عنوان يك امر غير قانونى تلقّى كنيم. تا آن جا كه من مى دانم،هيچ يك ازطرف داران اين نظريه ادعانكرده اندكهواقعيات مربوط به اخلاق دستورى يا نظريه سياسى بديهى هستند.

بر اساس نكته مزبور، انتقاد ليود وينرب (Lioyd weinreb) در مورد نظريه گرى سيز وارد نيست. اين مطلب آشكار است كه حقايق مربوط به اخلاق و نظريه سياسى بديهى نيستند. وينرب تصور مى كند اگر گرى سيز، فينيس و ديگران از ادعايشان مبنى بر بديهى و حقيقى بودن موضوعات اخلاقى و سياسى تنزل كنند باز ممكن است برخى ديدگاه هاى آنان اشتباه باشد; با اين حال، وينرب به روشنى در بيان اين مطلب اشتباه كرده است كه براى مثال، فينيس اظهار داشته كه موضع او درباره سقط جنين به صورت بديهى درست است.

براساس ديدگاه گرى سيز، فينيس و پى روان آن ها، فقط «دليل هاى بسيار اساسى» براى اعمال، بديهى هستند. اين دليل ها تنها قضاياى بسيار اساسى31براى گفتوگوهاى اخلاقى را فراهم مى سازند. در واقع، پرسش هاى اخلاقى ناشى از تمايزى است كه در دليل هاى اساسى اعمال وجود دارد. يك شخص ممكن است يك دليل اساسى براى انجام گزينه xداشته باشد، در حالى كه در همان لحظه، يك دليل اساسى ديگر گزينه xرا انتخاب نمى كند; چون يك شخص همچنين يك دليل اساسى بر انجام يا ابقاى گزينه y دارد و البته انجام يا ابقاى گزينه yناسازگار با گزينه xاست. به چه علت يك شخص كارى را انجام مى دهد؟ آيا اگر صرفاً بخشى از عمل ما معقول باشد، كارى را انجام مى دهيم، يا بايد تمام آن عمل معقول باشد؟

هيچ كس به سادگى نمى تواند به وسيله آگاهى از اين كه xيا yدليل هاى اساسى براى اعمال ما هستند، تصميم به انجام كارى بگيرد. يك شخص نيازمند بعضى اطلاعات و آگاهى ها در مورد هنجارهاى اخلاقى است كه به گونه اخلاقى و مهم، انتخاب يك شخص را هدايت مى كنند; مانند: انتخاب هاى يك شخص از ميان مواردى كه موافق با عقل است، اما در ضديت با مورد ديگر است. دليل هاى بسيار اساسى براى عمل، خودشان هنجارهاى اخلاقى نيستند، اگرچه آن دليل هاى بسيار اساسى با ارجاع به دستورات 32كامل، هنجارهاى اخلاقى اند كه شناخت اصولِ دليلِ اخلاقى را ممكن مى سازند، و در نهايت، درستى يك عمل را از انتخاب هايى كه اخلاقاً نادرستند، متمايز مى سازند.

هنوز ممكن است كسى به عنوان اعتراض، اين مطلب را عنوان سازد كه هيچ امر قابل اطمينانى در ارجاع به امور بديهى، حتى در مسائل اخلاقى، وجود ندارد.

روى هم رفته، مردم به سادگى ممكن است اين ادعا را رد نمايند كه بعضى چيزها بديهى هستند. اين درست است، اما به هرحال، اين مطلب هم درست است كه اصلاً مردم ممكن است پذيرش هر ادعايى را رد كنند. دليل هاى اساسى براى عمل، به روشنى همان خيرات اصيل هستند كه نكته قابل فهم آن ها ممكن است درك شود، بدون استفاده از قياس يا ارجاع به وسيله هر شخصى كه مى داند كه چه اصطلاحاتى به آن معانى بازمى گردند. غالباً اين دليل ها مى توانند به وسيله بحث هاى غير مستقيم ـ ديالكتيكى،33 مناظره اى ـ دفاع گردند كه يك دانش آگاهى را ايجاد مى نمايد كه داراى نهايت درجه معقوليت است و انكار آن غير قابل قبول است. در همان زمان، به سبب آن كه اين دليل ها نمى توانند به صورت مستقيم مورد بحث قرار گيرند ـ به دليل آن كه قضايايى وجود ندارند كه از اين ها اقتباس گردد ـ هر كسى كه اين خيرها را قبول دارد، بايد به بديهى بودن آن ها اعتراف نمايد.

به نظر من، بداهت وقتى به طور صحيح فهميده شود، فراهم آوردن يك اساس محكم براى دليل هاى اخلاقى را رد نمى كند. بعضى اشخاص در توجه به اين نكته غفلت مىورزند كه پى جويى دانش درست در راستاى اهداف ما، بعيد است كه تحت تأثير ادّله اى قرار گيرد كه مى گويد: جستوجوى حقيقت يك امر طبيعى براى انسان است; يا به عبارت ديگر، بعضى اشخاص اين مطلب را يك بلوف (امر باطل) مى دانند كه هركس يك دوستى را به خاطر خود دوستى (فى حد نفسه) دنبال كند، بعيد است كه همه ارزش دوستى را بيش تر از راه اطلاع از اين كه انسان يك موجود اجتماعى است، درك كند.

علاوه بر اين، افرادى كه نكته معقولِ جستوجوى دانش يا مشوّق ها (دوستى ها) را براى اهداف خويش درك نكرده اند، فاقد يك داورى معقول در مورد خيرات مى باشند، و اين كه خيرات دليل هاى اعمال مى باشند. اشتقاق دلايلِ اعمال از قضاياى بسيار اساسى كه براى اعمال وجود دارد، بايد در ذات آن قضايا باشد. قضايايى همچون «جستوجوى حقيقت، طبيعىِ وجود انسان است»34 يا «انسان يك وجود اجتماعى است»35دليل اعمال را بيان نمى كنند. از اين رو، گرى سيز و پى روان او در اين نتيجه گيرى بر حق هستند كه منطقاً قضايايى نظير قضاياى مزبور، نمى توانند به عنوان قضايايى در راستاى نتايج اخلاقى به كار گرفته شوند.

در پايان، حتى هنرى ويتچ به مقدار زيادى مطلب مزبور را مى پذيرد. من فرض مى كنم كه او در يك مناظره عمومى36 با فينيس چنين مى گويد كه هيچ گاه اخلاق از متافيزيك استنتاج نمى گردد و نيز هيچ گاه به سادگى قضايايى درباره وظايف و الزام هاى انسان، از قضايايى مربوط به طبيعت، استنباط نمى شوند. اكنون ويتچ اين پرسش را مطرح مى سازد كه آيا چنين حق مجادله اى37 مربوط به برداشت يك شخص نسبت به اصطلاحات «استنتاج» و «استنباط»، به گونه اى در يك معناى ضيق 38و به طور آشكار در يك معناى فنّى39صحيح نمى باشد؟

به نظر مى رسد پاسخ او منفى است. منطقاً تمايز بين حالت «هست» ـ مربوط به طبيعت بشر يا هر چيز ديگرى در نظم طبيعى40 ـ و حالت «بايد» مهم است. اگر ما اين تمايز را ناديده بگيريم، يا آن را به حاشيه برانيم، بيش ترين آشفتگى متوجه ما خواهد شد. يك نمونه خوب و زيبا اين است كه ادعاى ما در مقابل ويتچ اين است كه «هستِ» طبيعت بشر داراى يك «بايد» است كه در درون آن است. اين ادعا يك اشتباه بزرگ نمى باشد; اين دقيقاً سر هم بندى شده است. دانش، مشوّق ها و ديگر دليل هاى اساسىِ اعمال، جنبه هايى از سعادت و تكامل انسانى مى باشند. در آن معنا، طبيعت بشرى داراى يك «بايد» نهفته در آن مى باشد. به هر حال، آن گونه كه ويتچ مسلّم فرض نموده است، ما نمى توانيم «بايد» را از «هستِ» طبيعتِ بشر استنتاج يا استنباط نماييم. ما نمى توانيم دلايل اعمال را از قضايايى كه مشتمل بر دلايل اعمال نمى باشند استنتاج يا استنباط كنيم. ما نمى توانيم دلايل اساسى را از هر چيزى استنتاج يا استنباط نماييم. دانش ما نسبت به دلايل اساسى، غير مشتق و غير قابل استنباطى (و بلكه بديهى) است.

جنبه هايى از طبيعت بشرى وجود دارند كه با انديشه عملى متناسب هستند و در واقع، مى توانند مقدّم بر عقل عملى شناخته شوند. براى مثال، طيف هايى از توانايى هاى تجربى (غير عملى) و فشارهاى محيطى اين گونه اند. به هرحال، طبيعت انسانى يك «طبيعت بسته»41 نمى باشد. طبيعت بشرى مى تواند در تماميتش فقط به وسيله اخذ همه راه هايى كه اشخاص طبيعى از طريق درك دليل هاى اساسى براى اعمال و انتخاب هاىِ خلق شده و معقول انجام مى دهند، شناخته شود. چنين انتخاب هايى در واقع، انتخاب هدفى است كه خيرهاى بشرى را شناخته، معرفى مى نمايد كه اين خيرهاى بشرى دلايل اساسى براى عمل هستند.

بررسى يك نظريه كامل درباره طبيعت بشر ـ غير مشابه با بررسى هاى طبيعت بسته ـ مى تواند به اطلاعاتى كه به وسيله تحقيقاتِ عملى، انعكاس ها و داورى ها فراهم گشته است، وابسته باشد. كسى كه ادعا مى كند دانش نظرى مربوط به طبيعت بشرى، به گونه اى روش مند مقدّم بر دانشِ عملى اساسى است، دقيقاً از اين جنبه به گذشته بازگشته است.

ملحقات

1. براى شناخت بهتر ديدگاه نويسنده در اين مقاله، توجه به چند نكته ضرورى مى نمايد: حقوق طبيعى در يك تقسيم بندى كلى، به دو دوره تقسيم مى شود:

1ـ دوره قديم حقوق طبيعى; 2 ـ دوره جديد حقوق طبيعى.

1ـ دوره قديم حقوق طبيعى: سقراط نخستين فيلسوفى است كه نظر حقوق طبيعى را در دوره قديم بنيان نهاد. لئواشتراوس مى نويسد: «سقراط نخستين كسى بود كه فلسفه را از آسمان دوباره به زمين آورد; نخستين كسى بود كه واداشت تا فلسفه درباره زندگى و عادت، و چيزهاى خوب و بد تحقيق كند. خلاصه گويا سقراط را بايد بنيان گذار فلسفه سياسى شمرد. اگر اين ادعا درست باشد، سقراط آغازگر سنّت حقوق طبيعى است. منظور از «حقوق طبيعى» در دوران باستان مى تواند همان آموزه هايى باشد كه سقراط پديد آورد. (ر.ك به: لئواشتراوس، حقوق طبيعى و تاريخ، ترجمه باقر پرهام، تهران، آگاه، 1373، ص 139)

در مورد ديدگاه سقراط درباره حقوق طبيعى، بايد گفت: «سقراط معتقد بود: علاوه بر قوانينى كه انسان ها آن ها را وضع مى كنند، قوانين ديگرى نيز وجود دارند كه از سوى طبيعت براى اداره امور جوامع بشرى مقرّر گرديده اند. از يك سو، وى از اولياى امور مى خواست تا قوانين طبيعت را كشف نمايند و جامعه را بر اساس آن ها اداره كنند و از سوى ديگر، به مردم توصيه مى كرد تا اعمال و رفتار خود را با مقررات حقوق طبيعى وفق دهند. (ر.ك به: محمدحسين طالبى، «نظريه حقوق طبيعى در فلسفه حقوق»، مجله معرفت، ش 46، ص 76)

پس از سقراط، افرادى مثل افلاطون و ارسطو، تقريباً شبيه ديدگاه او را در حقوق طبيعى دنبال نمودند.

2 ـ دوره جديد حقوق طبيعى

الف ـ سده هفدهم ميلادى: اين دوره از قرن هفدهم شروع شده و مؤسس آن گروسيوس هلندى است. در سده 17 و 18 به تدريج، حقوق فطرى ريشه مذهبى و الهى خود را از دست داد و به جاى انتساب حقوق طبيعى به خدا، حقوق طبيعى را به عقل و طبيعت اجتماعى انسان نسبت دادند. گروسيوس مى گويد: «اين قواعد (قواعد حقوق طبيعى) حتى اگر خدايى هم نبود، يا در كار انسان دخالت نمى كرد، باز وجود داشت.» (ناصر كاتوزيان، فلسفه حقوق، ج 1، ص 58 ـ 59)

بـ قرن بيستم: قريب يكونيم قرن، حقوق طبيعى دوره ركود و خاموشى خودش را سپرى كرد و در اواسط قرن بيستم، حقوق طبيعى جان تازه اى گرفت. از جمله افرادى كه در اين زمينه نقش داشته اند، جان فينيس است كه كتاب معروف او، قانون طبيعى و حقوق طبيعى ( Natural law andNature law) مى باشد.

در دهه هاى اخير، ديدگاه حقوق طبيعى از سوى عده اى مورد نقد قرار گرفته است.

2. براى بيان اولين انتقاد به «حقوق طبيعى»، دانستن اين مقدّمه ضرورى است:

ديدگاه «حقوق طبيعى» در قرن بيستم در مقابل «حقوق پوزيتويستى» است. اثبات گرايان (پوزيتويست ها) سعى دارند بين «قانون» و «اخلاق» تفكيك قايل شوند. در مقابل، طرف داران حقوق طبيعى معتقدند كه ارزش هاى اخلاقى بايد در تفسير و تبيين عام يا نظام هاى خاص دخيل باشند. رونالد دوركين (Ronald Dworkin) مى گويد: علاوه بر قوانين، همه نظام هاى حقوقى نيز حاوى اصول و قواعد اخلاقى هستند كه اساس رفتارهاى گذشته را تشكيل داده اند.

خلاصه انتقاد اول، كه از سوى هى تينگر و وين رب به ديدگاه گرى سيز در موردِ حقوق طبيعى وارد شده، از اين قرار است: ما در حقوق طبيعى نيازمند دو امر هستيم: 1. حقوق; 2. يك امر طبيعى. بنابراين، نظريه «حقوق طبيعى» يك روى كرد هستى شناسانه است، نه يك نظريه اخلاقى; و هيچ گاه «مباحث اخلاقى» در قالب «حقوق طبيعى» نمى گنجند. به عبارت ديگر، براى نظريه هاى اخلاقى نمى توان يك روش طببعىِ قانون مند بيان داشت. شما يك نظر حقوق طبيعى را ارائه داده ايد كه اصلاً هيچ نشانى از طبيعت در آن وجود ندارد و نيز شما مجبور بوده ايد كه به برخى قضايا به عنوان «اخلاقى بودن» و «بديهى بودن» اعتماد كنيد، در حالى كه اصلاً بديهى نيستند.

3. منتقدان، پس از ردّ نظريه گرى سيز و جان فينيس، حقوق طبيعى را بازسازى مى كنند; به گونه اى كه از نظر آنان، «حقوق طبيعى» داراى «ارزش اخلاقى» نيز هست. آنان مى گويند: منظور از «طبيعت» همان «طبيعت انسانى» و جايگاه انسان در طبيعت است. و در مورد چگونگى استنباط «اخلاق حقوق طبيعى» مى گويند: هنجارهاى اخلاقى (اخلاق حقوق طبيعى) به گونه اى روش مند،از معلومات سابق درباره طبيعت بشر اقتباس شده اند. به عبارت ديگر،از نظر آنان، از «هست ها»، «بايدها»و الزام ها را اقتباس مى نماييم.پس علم متافيزيك مقدم بر علم اخلاق است وانسان شناسى متافيزيكى، حقايقى را درباره طبيعت بشر آشكار مى سازد و اخلاق برخى كارهاى ممكن را بر اساس مطابقت يا عدم مطابقت با اين حقايق، تجويز يا ممنوع مى سازد; مثلاً، از طبيعت يا جايگاهِ انسان در طبيعت، اين نكته به دست مى آيد كه «عدالت» يك امر پسنديده و نيكو در زندگى انسانى است. «نيكى عدالت» به عنوان واسطه بين «طبيعت بشر» و «اخلاق حقوق طبيعى» عمل مى كند و «نيكى عدالت» زمينه به دست آمدن هنجارهاى اخلاقى يا همان «اخلاق حقوق طبيعى» است; و مثلاً، كمك به مظلوم يا احسان به فقير خوب است و «بايد» به آنان كمك كرد. بنابراين، الزام در «كمك به مظلوم» به عنوان يك قاعده اخلاقى، با يك واسطه از «طبيعت بشر» به دست آمده است.

4. گرى سيز و همكارانش به روى كردِ مزبور كه از سوى منتقدان ارائه شده است، انتقاد مى كنند. گرى سيز مى گويد: چه كسى بايد اين «نرم هاى اخلاقى» را از «طبيعت بشر» استنباط نمايد؟ طبيعى است كه اين وظيفه به عهده دانشمند علوم طبيعى است و حال آن كه دانشمندِ علوم طبيعى در استنباط قواعد اخلاقى از طبيعت بشر، مرتكب اشتباه و سفسطه مى شود. از نظر گرى سيز و ديگران، نتايج اخلاقى همان «دليل هاى بسيار اساسى» (The most basic reasion) اند كه مردم براى عمل خودشان بيان مى كنند.

از نظر گرى سيز، توجه و عنايت به «دليل اساسى» مهم است: مثلاً، از دانش آموزى سؤال مى كنيد: چرا درس مى خوانى؟ شايد جواب قانع كننده اى نداشته باشد، در نهايت ممكن است بگويد: چون پدرم از من خواسته كه درس بخوانم!

آن گاه از پدرش همين سؤال را مى پرسيم، او ممكن است در جواب ما، يك «دليل اساسى» و متقن ارائه دهد كه تحصيل علم موجب كمال و رشد انسان است.

پس، از نظر گرى سيز، «رشد و كمال» يك دليل اساسى است و همين ميل به رشد و كمال مى تواند به عنوان امر اخلاقى تلقّى گردد.

5. نويسنده مقاله ميان نظر گرى سيز و ديدگاه منتقدان به داورى مى نشيند: از يك طرف، گفته گرى سيز را مى پذيرد; آن جا كه مى گويد: دانش مند علوم طبيعى در شناختِ اخلاق حقوق طبيعى، از طبيعتِ انسان به دور از اشتباه و سفسطه نيست; چون دانش مند علوم طبيعى حداكثر وجود فيزيكى انسان را تشخيص مى دهد و از ماهيت انسان، امورى معنوى و قواعد اخلاقى بى اطلاع است; از طرف ديگر، ديدگاه منتقدان را مورد تمجيد و ستايش قرار مى دهد; آن جا كه منتقدان مى گويند: در مورد حقايق طبيعت بشر، كه آن ها به دنبال استنباط نُرم اخلاقى هستند، غرق در ارزش هاى اخلاقى شده اند; يعنى هرقدر در حقايق طبيعت بشر دقت و تأمل كرده اند، ارزش هاى اخلاقى بيش ترى به دست آورده اند و بايد از «هستِ» طبيعت بشر، «بايد»ها را به دست آورد.

6. نويسنده در نهايت، با ردّ انتقاد منتقدان، ديدگاه گرى سيز و جان فينيس را ثابت مى كند. از نظر نويسنده مقاله، اولاً، نظريه «حقوق طبيعى» گرى سيز مستلزم اين امر نيست كه اساس نيكى هاى بشر يا هنجارهاى اخلاقى هيچ ارتباطى با طبيعت بشر ندارند. ثانياً، هميشه لازم نيست قواعد اخلاقى از طبيعت بشر استنباط شوند. به عبارت ديگر، برخى هنجارها و قواعد اخلاقى داريم كه هيچ ارتباطى به طبيعت بشر ندارند.

7. نويسنده مقاله در فصل 2، بار ديگر از گرى سيز و جان فينيس دفاع مى كند كه گرى سيز هيچ گاه انكار نمى كند كه نيكى هاى اساسى بشر و نرم اخلاقى در طبيعت بشر داراى زمينه هستند; و گرى سيز فقط اين سخن را اظهار داشته است كه «اغلب اصول عملى و هنجارهاى اخلاقى از دانش پيشين نسبت به طبيعت انسان استنباط نمى شوند.»

آن گاه نويسنده مقاله اين پرسش را مطرح مى سازد كه آيا اين سخن گرى سيز به اين معناست كه او انكار مى كند كه اخلاق و مسائل معنوى در طبيعت بشر نهفته نبوده، اصلاً زمينه اى ندارند؟ پاسخ نويسنده منفى است.

8. از جمله مسائلى كه باعث انتقاد به گرى سيز شده، توجه او به امور «بديهى» است; دليل اين امر آن است كه هيچ كس نمى تواند ادعا كند حقيقت مربوط به هر موضوع در «اخلاق» يا «نظريه سياسى» بديهى اند. از اين رو، وينرِب انتقادى به اين مضمون دارد: اى كاش گرى سيز و جان فينيس و ديگران از ادعاى خودشان در مورد «حقايق بديهى در اخلاق» تنزل مى كردند و به «حقايق صرف»، اعم از بديهى و غير بديهى، اكتفا مى نمودند.

نويسنده مقاله در دفاع از گرى سيز و در ردّ انتقاد وين رب مى گويد: وين رِب مرتكب يك اشتباه ساده شده است. مطابق با ديدگاه گرى سيز و ديگران، فقط «دليل هاى بسيار اساسى براى اعمال» بديهى هستند و پرسش هاى اخلاقى ناشى از تمايزى هستند كه در دليل هاى اساسىِ اَعمال وجود دارند. براى مثال، يك شخص ممكن است يك دليل اساسى براى انجام كار X داشته باشد، در حالى كه در همان لحظه يك دليل اساسى ديگر، گزينه X را انتخاب نمى كند، بلكه گزينه y را برمى گزيند.

اكنون اين پرسش مطرح است كه آيا صرف آگاهى از اين كه X يا y«دليل هاى اساسى» براى اعمال ما هستند، باعث تصميم به انجام كارى مى شود؟ در جواب بايد گفت: يك شخص نيازمند بعضى اطلاعات و آگاهى ها در مورد قواعد اخلاقى است كه انتخاب اخلاقى يك شخص را هدايت مى كند. جان فينيس مى گويد: «اين امر مانع از اين نمى شود كه تمايل انسان ها به اين خيرهاى اصيل يكسان نباشد. ممكن است ارزش دانش نزد شخصى مثل يك دانشمند، بيش از ارزش تفريح و سرگرمى باشد، ولى اين اختلاف ارزش مربوط به ذات خيرها نيست، بلكه مربوط به مزاج، تربيت، استعداد، فرصت ها و امكانات افراد است.» (ر.ك: محمدحسين طالبى، پيشين، ص 81)

9. براى مثال، ممكن است ارزش «دانش» براى يك دانش آموز مخفى باشد و در نتيجه ترك تحصيل كند و اهميت آن را به عنوان يك امر «بديهى» انكار نمايد، اما وقتى صغرا و كبرا چيده شود و اطلاعات دانش آموز نسبت به مسأله «دانش» كامل تر گردد، ديگر نمى تواند ارزش آن را به عنوان يك «خير ذاتى» انكار كند. مثال ديگر اين كه ممكن است يك فرد ارزش تفريح و سرگرمى را به عنوان يك خيرذاتى قبول نداشته باشد.باهمين مقدّمات، او هم اين امر را به عنوان يك «خير ذاتى» مى پذيرد.

به اعتقاد نويسنده مقاله، رجوع به امور بديهى، وقتى به طورصحيح فهميده شوند، فراهم آوردن يك اساس محكم براى دليل هاى اخلاقى را رد نمى نمايد. به اعتقاد او، براى اين كه ما بتوانيم از قضاياى مختلف، نتايج اخلاقى به دست آوريم، بايد به مشوّق ها و عوامل جانبى نيز توجه داشته باشيم، وگرنه شخص نمى تواند داورى خوبى درباره «خيرات» داشته باشد.

10. اگر بنا باشد كه (هميشه) «بايدها» از «هست ها» استنتاج گردند، شما حق مجادله يا اعتراض نسبت به برداشت يك شخص را نخواهيد داشت; چون طبق مبنا، يك رابطه تنگاتنگ بين «هست» و «بايد» وجود دارد و لامحاله از «هست» به «بايد» منتقل مى شويم و همه افراد در اين مسير، يكسان هستند. به نظر نويسنده مقاله، دانش، مشوّق ها و ديگر دليل هاى اساسىِ اَعمال، جنبه هايى از سعادت و تكامل انسانى مى باشند و ما نمى توانيم «بايد» را از «هستِ» طبيعتِ بشر استنتاج يا استنباط نماييم.

ما به سادگى براى اَعمال، «دلايل اساسى» مى سازيم و اين دلايل اساسى برخاسته از ذهنيت ما و حالت نظرى ذهن مى باشند. عناوين «دلايل اساسى» و حقيقت آن ها صرفاً ساختارهاى ذهنى نيستند، بلكه عوامل بيرونى و مشوّق ها نيز در آن نقش دارند. به اعتقاد نويسنده، دليل اين امر آن است كه «طبيعت انسانى» يك «طبيعت بسته» نمى باشد. بنابراين، نظريه كامل در مورد طبيعت بشر، نبايد به گونه طبيعت بسته باشد، بلكه مى تواند به تحقيقاتِ علمى، تأملات و داورى ها وابسته باشد.


  • پى نوشت ها

    1- اين مقاله، مقاله سوم از كتاب «در دفاع از حقوق طبيعى» تحت عنوان «حقوق طبيعى و طبيعت بشر» استخراج شده است. مشخصات كامل كتاب چنين است:

    In Defense of Natural law, Robert P. George, Clarendon press, Oxford, 1999, Natural law and Human Nature

    2- Natural law

    3- Normative

    4- Interrelate

    5- Philosophy of nature

    6- Deontological undertanding

    7- Ontological law

    8- Medieval

    9- Normative natural order

    10- Political theory

    11- Normative ethics

    12- Principies of being

    13- practical reasoning

    14- Practical philosophical reasoning

    [15- Human nature

    16- Metaphysical anthropology

    17- Neo - scholostic

    18- Theoretical Knowledge

    19- Natural Rights

    20- prior Knowledge

    21- Intrinsic goods

    22- Instrumental good

    23- Worthwhile

    24- Epistemological

    25- Ontological

    26- Primary human goods.

    27- per se nota and indemonstrabilia

    28- solid facts

    29- Moral Knowledge

    30- Normative ethics

    31- The most basic premises

    32- Integral directiveness

    33- Dialectical

    34- Truth seeking is natural to human beings

    35- Man is a social being.

    36- Published debate

    37- Contention Due

    38- Straitened sense

    39- Technical sense

    40- Natural order

    41- Closed nature