زمان و مكان در معرفت شناسى كانت و هگل

زمان و مكان در معرفت شناسى كانت و هگل

ابوالحسن غفّارى

 

اهميت مباحث معرفت شناسى (اپيستمولوژيك) بر كسى پوشيده نيست. در فلسفه جديد، معرفت شناسى به حدى مهم است كه به جرأت مى توان گفت: فلسفه غرب بيش تر شأن معرفت شناسانه دارد تا هستى شناسانه (آنتولوژيك). اعتقاد بر اين است كه كانت نخستين فيلسوف غربى بوده كه در معرفت شناسى، بيش از ديگر فلاسفه دوره جديد بحث نموده است، به گونه اى كه موضوع فلسفه را از وجودشناسى به معرفت شناسى تبديل كرده است. بنابراين، از زمان او تاكنون فلسفه غرب شأن معرفت شناسى گرفته است. در اين مقاله، به بخشى از دستگاه عظيم و عريض كانت و بخش هايى كه هگل از آن ها متأثر گرديده، پرداخته شده است.

چنانچه اشاره شد، سرفصل مباحث معرفتى در فلسفه غرب را بايد از كانت شروع كرد; زيرا فلاسفه عصر جديد نفياً و يا اثباتاً از كانت و معرفت شناسى او متأثر شده اند و چنان كه هگل گفته است: مى توان پس از كانت، عليه يا له او بود، ولى بدون او نمى توان تفكر فلسفى داشت. آنچه در معرفت شناسى كانت اهميت بسيارى دارد دو عنصر «زمان» و «مكان» است; عناصرى كه بدون آن ها نظام معرفتى كانت به منزله مواد اوليه و خامى است كه از قالب تهى مى باشد. اين بخش از دستگاه معرفتى او علاوه بر اين كه براى كانت ـ فى نفسه ـ مهم است. از سوى ديگر، ضامن صحّت و سلامت بخش هاى ديگر فلسفه اوست و در واقع، كليدى ترين عنصر در قسمت «حسّيات استعلايى» فلسفه كانت، زمان و مكان است و بدون توجه به آن دو، نوبت به بخش هاى ديگر معرفتى كانت نمى رسد و كاركرد بخش هاى ديگر منوط به وجود دو عنصر زمان و مكان است; زيرا در دستگاه معرفتى كانت، شناخت از همكارى حسّيات استعلايى با تحليل استعلايى، يعنى از همكارى عناصر زمان و مكان و مقولات فاهمه، كه شاكله سازى در ميان آن دو اتفاق مى افتد، براى انسان حاصل مى شود. بنابراين، ضرورى است درباره زمان و مكان در معرفت شناسى كانت بحث شود.

پس از كانت، فلاسفه عقل گرا (راسيوناليست)، كه عمدتاً در آلمان پيدا شدند، مانند فيخته و شلينگ و بخصوص هگل، تحت تأثير فلسفه كانت قرارگرفته و در علم المعرفه خود به زمان و مكان كانت توجه كرده اند. از اين رو، به جرأت مى توان گفت: بدون مطالعه درباره فلسفه كانت، فهم اين فلسفه ها، بخصوص فلسفه هگل، سخت و دشوار است و اساساً فلسفه هگل بدون فلسفه كانت تصورناپذير است.

راسل مى نويسد: با اين كه او غالباً از كانت انتقاد مى كند، اگر كانت به وجود نيامده بود، منظومه فلسفى وى هرگز پديد نمى آمد.1

مهم ترين كار كانت در معرفت شناسى خود، بحث درباره سرچشمه شناخت بشرى و حدود توانايى هاى اوست.

در معرفت شناسى كانت، قواى ذهنى عمدتاً بر سه نوعند:

1. حسّيات استعلايى;
2. تحليل استعلايى (فاهمه);
3. ديالكتيك استعلايى (عقل).

دو عنصر زمان و مكان در بخش اول (حسّيات استعلايى) قرار دارند; يعنى دو صورت ذهنى اند كه حسّيات استعلايى آن ها را مانند دو لباس بر مدركات حسّيات تجربى مى پوشاند. همچنين به واسطه زمان و مكان، ارتباط مكان هاى مدركات حسى را در مكان، و تقارن و تعاقب آن ها را در زمان نظم مى دهد. باز به واسطه همين مكان و زمان است كه رياضيات صرف ممكن مى شود; چون صورت هاى ذهنى، كه ملازم ضروريت و كليت است، براى رياضيات عرضه مى شود.2 كانت در اين بخش، متوجه اين نكته مهم و اساسى است كه بدون كليت و ضرورت، معرفت قطعى و يقينى حاصل نمى شود. او نمى خواهد گرفتار اشتباهى شود كه هيوم دچار آن شد، و با نفى معانى و مفاهيم كلى و ضرورى، به شكّاكيت رسيد. بنابراين، كانت به رغم هيوم، معتقد است كه بدون معانى كلى و ضرورى، تفكر فلسفى و اصولاً تفكر ممكن نيست.3 به همين دليل، او ضمن اين كه قبول داشت نخستين وسيله علم و معرفت براى انسان «تجربه حسى» است، اما بر اين نكته تأكيد مى كرد كه عناصرى غير از معرفت حسى و تجربى بايد در معرفت شناسى دخالت كنند تا معرفت انسان كلى و ضرورى باشد. وى در مقدمه كتاب نقد عقل محض مى نويسد: «گرچه همه شناخت و معرفت ما با تجربه آغاز مى شود، اما اين نتيجه نمى دهد كه همه معارف ما ناشى از تجربه است.»4

به نظر كانت، داده هاى حسى و تجربى به منزله موادى هستند كه خامند و وقتى وارد ذهن شدند، ذهن انسان بايد چيزهايى از خود به آن ها اضافه كند تا معرفت حاصل گردد. بنابراين، به نظر او شناخت محصول تعامل حس و عناصر ديگرى است كه آن ها ناشى از تجربه حسى نيستند و انكار اين مفاهيم و عناصر از هر فيلسوفى منجر به شكّاكيت خواهد شد. اين عناصر معانى كلى و ضرورى اند و براى هر معرفتى لازم مى باشند و در عالم تجربه، اين معانى كلى و ضرورى يافت نمى شوند. از سوى ديگر، ناچار هستيم اين عناصر را داشته باشيم تا شناخت و معرفت، كلى و ضرورى گردد. برهمين اساس، كانت معتقد است، اين معانى را بايد به خود ذهن نسبت دهيم و ساختار آن به حساب آوريم و از جمله امورى بدانيم كه ذهن از پيش خود در هر معرفتى آن ها را وارد مى سازد. او در حقيقت، معرفت و شناسايى را محصول مشترك ذهن و نفس الامر اشيا مى داند. ذهن آنچه را به صورت تأثرات و انطباعات حسى دريافت مى كند، ماده شناسايى قرار مى دهد و بر آن ماده، از جانب خود و به اقتضاى ساختار معرفتى خود، صورتى مى پوشاند كه همان معانى و مفاهيم كلى و ضرورى است.5

بدين سان، كانت در معرفت شناسى خود، در ساحت حسّيات و فاهمه، به «عناصر ماتقدّم» قايل است كه در ساحت حسّيات اين عنصر ذهن، زمان و مكان قرار دارند و در فاهمه، دوازده مفهوم محض غيرتجربى، «زمان و مكان عينيت خارجى شناخت و مقولات مفهوم بودن آن» را تضمين مى كند.6

به عقيده كانت، در معرفتِ هيچ چيزى زمان و مكان از آن جدا نيست و بدون آن ها علم امكان پذير نمى باشد. «زمان» و «مكان» مفهوم نيستند، بلكه صورت شهودند; و اگر مفهوم باشند، نمى توان احكام ما تقدّم و تأليفى صادر كرد; زيرا از مفهوم چيزى جز همان مفهوم استنتاج نمى شود. كانت براى اثبات اين مدعا، دلايل متعددى در بحث زمان و مكان آورده است.7

در فلسفه كانت، «زمان» عبارت است از: صورت ذهنى جريان و مرور حوادث بيرونى و درونى، و «مكان» عبارت است از: صورت ذهنى كه با آن اشيا را ادراك مى كنيم. «مكان» شرط ادراك اشيا و امور بيرون از ذهن است و «زمان» شرط ادراك و وجدان همه امور، خواه بيرونى و خواه درونى. پس زمان و مكان جزء ذهن انسانند و در خارج وجودى ندارند.8

كانت در بحث زمان و مكان به شدت، از نيوتن و فيزيك او متأثر است. وى در اثر پيشرفت هايى كه در فيزيك نيوتن به وجود آمد، فيزيك نيوتن را الگوى خوبى براى علوم ديگر مى دانست. به اعتقاد نيوتن، زمان و مكان مطلق اند، نه نسبى و در خارج، وجود حقيقى دارند كه عالم را احاطه كرده است. كانت به اين نكته كه زمان و مكان مطلق اند، توجه مى كند و از سوى ديگر به لايب نيتس نيز نظر دارد كه معتقد بود: زمان و مكان هستى خارجى ندارد، بلكه داراى وجود ذهنى اند.

به نوشته نيوتن، زمان مطلق و حقيقى و رياضى، به خودى خود و بالطبيعه، بدون نسبت با چيزى جريان دارد و مكان مطلق بنا به طبيعتى كه دارد و بدون انتساب به هيچ چيز خارجى، هميشه همانند و حركت ناپذير باقى است. در مقابل، لايب نتيس قايل به اين بود كه مكان نيز مانند زمان، صرفاً نسبى است.9

كانت مطلق بودن زمان و مكان را از نيوتن اخذ كرده است و ذهنى بودن آن ها را از لايب نتيس. پس، از نظر كانت، زمان و مكان مطلق و ذهنى اند، نه خارجى و بيرونى. بدين سان، زمان و مكانى كه در معرفت شناسى كانت مطرح است، زمان و مكان الگويى است و الگوى او در اين نظام، فيزيك نيوتن است و اگر در الگوى او خدشه اى وارد گردد، دستگاه معرفتى او نيز اعتبار خود را از دست خواهد داد. همچنين در معرفت شناسى كانت، هرقدر از داده حسى دور مى شويم، ذهن كم تر شناسا مى شود و زمانى كه انسان از مقولات خارج شده، متوجه مسائل مافوق زمان و مكان مى شود، ذهن دچار توهّم گشته، شناسايى متزلزل مى گردد. در اين جا، كانت به عكس افلاطون است; زيرا در معرفت شناسايى افلاطون، هر چيزى كه مكانى و زمانى است، صيرورت پذير است و معرفت يقينى به دست نمى دهد. از اين رو، بايد از اين مرتبه فراتر رفت، حتى از رياضيات هم گذشت تا شهود حاصل گردد. بدين روى، هرچند زمان و مكان در معرفت حسى و تجربى، شرط فلسفه كانت است، اما در معارف فوق حسى و در معرفت هاى عقلى و شهودى ناب، مكان و زمان به منزله قيد و بندى است كه عقل بشرى را به شدت بسته و از تفكر در مسائل ماوراى طبيعت منع مى كند.

هگل پس از كانت است و به منزله دائرة المعارف است; زيرا هگل در نجوم، رياضى، هنر، حقوق، زيست شناسى و بخصوص تاريخ، متخصص بود.فلسفه او جمع بندى تمام معارف بشرى است. البته اين نظام فلسفى بسيار پيچيده و مغلق است و بحث معرفت شناسى و هستى شناسى در اين فلسفه، از هم جدا نيستند. به نظر هگل، اين دو يكى هستند و معرفت شناسى در واقع، بررسى منطق هستى است; «منطق ـ به معناى علم فكر ـ با ما بعدالطبيعه ياعلم وجود يكى است و براى تبيين واقع متابعت ازسير و حركت روان، كافى است.»10

چنان كه اشاره شد، مطالعه فلسفه هگل بدون كانت درست نيست. هگل و حتى فيخته و شلينگ، كه پس از كانت آمدند، گرچه انتقادات زيادى از كانت داشتند، اما هر كدام به نوعى مفسّر كانت بودند.

هگل در كتاب پديدارشناسى خود، از مكان و زمان صحبت مى كند. او كلمات «اين» (This) «اين جا» (Here) و «اكنون» (Now) را به كار مى برد.11«اين جا» و «هم اكنون» هگل در حقيقت، همان زمان و مكان كانت است. «اين جا» يعنى: مكان و «اكنون» يعنى: زمان. يكى از فصول عمده كتاب پديدارشناسى هگل تحت عنوان «اين، اين جا، اكنون» است; يعنى پديدار از لحاظى در امر جزئى و ملموس و قابل اشاره و در مكان و زمانى كه ساحت و بعد و نحوه شناخت فاعل شناسا را نشان مى دهد، مورد مطالعه قرار مى گيرد.12 فهم مقصود هگل از واژه هاى مزبور نيازمند شرح مختصر معرفت شناسى اوست:

هگل در نظام معرفتى خود، به مراحل و مراتب شناخت معتقد است و به اصطلاح فيلسوفان اسلامى، او به مراحل تشكيكى در شناخت قايل مى باشد. مراحل شناختى كه هگل در معرفت شناسى خود از آن ها بحث مى كند، به سه مرتبه ادراك تقسيم مى گردند:

اولين مرتبه از معرفت و شناخت بشرى مرتبه «حسى» است. در اين مرحله، روان مطلق سير ارتقايى خود را در طبيعت، از اين مرتبه شروع مى كند. به نظر هگل، اين مرتبه از شناخت مرتبه نازل معرفت است. اين مرتبه از شناخت گرچه نزد عوام مردم، پر محتواترين و يقينى ترين معرفت به حساب مى آيد، اما به نظر هگل، فقيرترين نوع معرفت است.13 وى شناخت را در اين مرحله در حدّ «شىء» جزئى و «من» جزئى مى داند و معتقد است: گروهى از فلاسفه، از جمله جان لاك، نيز اين مرحله را مظهر يقين حسى دانسته اند.14 بنابراين، همانند عوام مردم ظاهربين هستند و به فقيرترين نوع معرفت ارزش زيادى داده اند. حتى به نظر هگل، «كانت با اين كه مسأله امكان احكام تأليفى ماتقدّم را مطرح كرده است، ولى موفق نشده در واقع از فلسفه لاك فراتر رود. مى توان گفت كه موضع اين دو فيلسوف بيش تر نزديك به حالت ابتدايى ذهنى است كه به واقع بينى سطحى اكتفا كرده است و عملاً هميشه در مضان شكّاكيت قرار دارد.»15

هرچند عموم مردم و جان لاك معرفت حسى را شناسايى مستقيم و بىواسطه مى دانند و در نتيجه، كاملاً مورد اعتبار دانسته اند، اما هگل معتقد است: اين نوع شناسايى نيز در واقع باواسطه است. به نظر هگل، ادراك حسى «اين» و «آن» است; مثلاً، مى گوييم «اين كتاب»، «آن دفتر». در ادراك حسى، چيزى كه مشارٌ اليه واقع مى شود در عين حال كه با اين و آن مشخص مى شود، در «اين جا» و «اكنون» تحقق مى يابد; يعنى ما اين كتاب را در اين جا و اكنون ادراك حسى مى كنيم; يعنى در زمان و مكان بخصوص.

البته تحقق ادراك حسى با «من» است، زيرا «من» مى شنوم يا من اين كتاب را در اين جا و اكنون مى بينم.

بنابراين، «من»، «اين»، «اين جا» و «اكنون» از لوازم ادراك حسى اند.

هگل در مثالى كه خود آورده است، مى گويد: وقتى مى گويم: اكنون شب است و فرداى آن شب مى گويم: اكنون روز است، در اين مثال، مى بينم كه «اكنون» ثابت است و تكرار مى شود و امرى كلى است و اكنون جزئى در «اكنون شب است» و «اكنون روز است»، به اتّكاى «اكنون» كلى معنا مى دهند. پس ما به محض توجه به ادراك حسى، متوجه مى شويم كه امر حسى در لابهلاى امر عقلى و كلى بر انسان عرضه مى شود، گرچه شىء به وجه جزئى، ادراك گردد. وقتى ـ مثلاً ـ به كتاب نگاه مى كنيم، چيز ديگرى نيست. از اين رو، نمى توان به اين مسأله «شناخت» اطلاق كرد، اما وقتى بگوييم: «اين كتاب تاريخ است»، شناخت حاصل مى شود; زيرا حكم عرضه كرديم و اين حكم در بيان ما با كلماتى مثل «شىء»، «اين»، «آن»، «اين جا» و «اكنون» ظاهر شده است و با به كاربردن آن ها، ادراك حسى با عناوين كلى تبديل به شناخت مى شوند. به عبارت ديگر، جزئى به ادراك كلى تغيير حالت مى دهد و در ضمن كلى، خود را نشان مى دهد. بنابراين، ادراك محسوس در مرحله خود باقى نمى ماند و به ادراك عقلى و كلى ارتقا مى يابد. از اين رو، در ضمن جزئى، كلى هم حضور دارد. پس «اين» و «اكنون» و «اين جا» به هر طريق، امور كلى با واسطه اى هستند كه «من» در شناخت جزئى بدان ها متوسّل مى شود. اين «كلى»، «جزئى» را نفى مى كند، ولى خود براى كلى بودن به همان جزئى متّكى است.16 نهايت اين كه به نظر هگل، يقين حسى، كه ظاهراً بىواسطه حاصل شده است، نمى تواند حقيقتى را منعكس كند; زيرا حقيقتِ ناشى از هر داده جزئى به هر طريق، خود كلى است.

بدين سان ادراك در نظر هگل، سه مرحله دارد: در مرحله اول، ادراك حسى و جزئى است. سپس اين ادراك به مرحله دوم ارتقا مى يابد و با «اين»، «اين جا»، «اكنون» و... كلى مى شود و در مرحله سوم، كه مرحله وضع جامع است، كلى در ضمن جزئى ادراك، مى شود و ديالكتيك در ادراك ايجاد مى گردد.

اين سير ارتقايى معرفت بشرى است كه با «اين جا» و «اكنون» سر و كار دارد كه دقيقاً ناظر بر زمان و مكان كانتى است ـ البته با تفسيرى كه خود هگل از آن دارد. چنانچه قبلاً گذشت، زمان و مكانى كه در معرفت شناسى كانت مطرح است، زمان و مكان ما تقدّم و مطلق نيوتنى است كه صورت ثابت و دايمى دارد. اما براى هگل، آنچه در معرفت شناسى اعتبار دارد، زمان و مكان «تاريخى» و «فرهنگى» است; زمانى و مكانى كه در متن فرهنگ و زندگى روزمرّه انسانى مطرح است و در دل تاريخ جريان دارد. او از مكان و زمان انتزاعى و ذهنى صحبت نمى كند، بلكه مى خواهد زمان و مكان مطلق و ذهنى كانت را به زمان و مكان «انضمامى» تبديل نمايد. بنابراين، پديدارشناسى او با پديدارشناسى كانت هم فرق دارد. «هگل به هر طريق، پديدارها را در زمان و مكان انضمامى و واقعى قرار مى دهد; يعنى آن را در سير و ترتيب تاريخى مطرح مى سازد.»17 هگل همه چيز را به ديد تاريخى مى نگرد و از اين نظر، مى توان گفت: نوعى تاريخ زدگى در هگل ديده مى شود و همين توجه بيش تر به تاريخ، باعث شده كه او در زمان و مكان واقعى و انضمامى طرح مسأله نمايد; به اين معنا كه «من انسان هستم، بايد بدانم كه اين جا و اكنون چه قدر شناسا هستم، در سير تاريخى جايگاه من كجاست؟ و به طور كلى، بشر امروزى در چه مرحله اى از شناخت قرار دارد؟» بنابراين، شناخت براى هگل تاريخى است; يعنى هر شناسايى، مرحله اى از شناسايى است و هر فلسفه اى كه با آن مواجه هستيم، يك درجه و مرحله اى از سير تفكر و انديشه بشرى است. وى تأكيد مى كند كه «هر شناختى به عنوان شناخت، مرحله و درجه اى از شناخت و علم مطلق است.»18 به نظر او، روح براساس تحقيق تدريجى شناسايى، به سوى مطلق روان است. به همين دليل، در هر شناختى، باز ما به نحوى از انحا، با نفس حركت و با مرحله اى از تجلّى روح سر و كار پيدا مى كنيم كه در حد پديدار ـ البته مقيّد به زمان و مكان خاص ـ جزئى مى شود... با اين نحوه تلقّى، معلوم است كه هر نوع بحث المعرفه اى و هر نوع فلسفه شناختى بناچار، بايد به عنوان «پديدارشناسى» لحاظ شود. «شناخت» يعنى: نحوه پديدار شدن شناخت19 روح يا روانى كه در فلسفه او مطرح است، همين درجات ارتقايى معرفت بشرى است كه هم شامل روح فردى است و هم قومى; زيرا به نظر او، اقوام تاريخ دارند و مراحل معرفت.

بدين سان، بحث المعرفه هگل به اين جا مى رسد كه به جاى آن كه مقياس هاى مطلق نيوتنى و ما تقدّم را ملاك قرار دهد، مقياس هاى جزئى و بسيار كوچك را در نظر دارد و براى او فيزيك نيوتن الگو و معتبر نيست، بلكه فيزيك نيوتن مرحله اى از معرفت بشرى است و علم مطلق نمى باشد. بنابراين، فيزيك نيوتنى در هگل، اعتبار مطلق اش را از دست مى دهد و به يك نحله فكرى و مرحله اى از شناخت طبيعت تنزّل مى كند و بحث، بعد تاريخى پيدا كرده، شناخت شناسى او به شناخت انسان در دوره هاى تاريخى مبدّل مى گردد، در حالى كه در فلسفه نظرى كانت، بحث شناخت شناسى در دل تاريخ مطرح نيست، بلكه در وراى تاريخ عنوان مى شود. پس اشكال عمده هگل بر كانت اين است كه در فلسفه كانت، بُعد تاريخى مطرح نيست و زمان و مكانى كه صور ما تقدّم شده اند زمان و مكان واقعى نيستند، در حالى كه به نظر او، اگر زمان و مكان نيوتنى بخواهد وارد بحث فاعل شناسا و متعلّق شناسايى (بحث المعرفه) شود، بايد زمان و مكان واقعى باشد، نه ذهنى و ماتأخّر، نه ما تقدّم و نه مطلق; يعنى مكان «اين جا» شود و زمان «اكنون». از اين رو، «او برخلاف كانت، زمان و مكان را نه صور ذهنى ما، بلكه در خود اعيان مى داند و معتقد است كه مثال و ايده اين كيفيات را از ازل در اعيان نشانيده اند.»20 او اولين كسى است كه اشكالات مربوط به زمان و مكان را در قالب يك نظام فلسفى بيان كرده است.

نكته ديگر اين كه هگل هرگز در پديدارشناسى خود، كه سير معرفت بشرى را توضيح داده است، به كانت، جان لاك و ديگران اقتدا نمى كند. در سنّت فكرى لاك و كانت، شناسايى حسى بىواسطه دانسته شده و ساير شناخت ها براساس همين امر مسلّم ارزيابى شده اند. هگل به اين فلسفه اقتدا نمى كند; زيرا به نظر او، نه تنها شناسايى حسى بىواسطه نيست، بلكه حتى از شناخت هاى نوع ديگر هم بسيار ضعيف تر است. آنچه قابل اشاره است و محدود و مقيّد به اينجا و اكنون مى باشد، استحكام بيش ترى از شناخت آنچه قابل اشاره نيست و محدود و مقيد به اين جا و اكنون نيست، ندارد.21

تفاوت ديگر او با كانت اين است كه معرفت و شناخت براى هگل در حركت و سير معنا مى دهد و ـ به اصطلاح ـ شناخت شناسى او «ايستا» نيست، بلكه پوياست. از اين نظر، هگل همانند افلاطون است; زيرا او نيز به مراحل ارتقايى معرفت معتقد است. بنابراين، به نظر او، در شناخت، نوعى حركت و ارتقا مطرح مى شود و اگر اين حركت نباشد، شناخت هم نيست.22

در اين حركت، هرچه ذهن از داده حسى و تجربى ارتقا يابد، بيش تر شناسا مى گردد، در حالى كه در فلسفه كانت، اگر ذهن و روان بشرى در معارفى خارج از محدوده زمان و مكان انديشه كند و در مسائل ماوراء الطبيعه تفكر نمايد، دچار تناقض شده، به صدور احكام متناقض و جدلى الطرفين گرفتار خواهد شد. بدين روى، مراحل شناسايى در فلسفه هگل، به مراحل پديدارشناسى حركت فرهنگى و ذهنى و روحى انسان تبديل مى شوند و فلسفه و تفكر انسان احيا مى گردد. حال اگر بهترين الگوى علم يقينى براى كانت فيزيك نيوتن بود و براى دكارت رياضيات، براى هگل مبتنى بر تفكر و سير انديشه بشرى است و علم كلى، ديگر فيزيك و رياضيات نيست، بلكه فلسفه است.


  • پى نوشت ها

1 شتفان كورنر، فلسفه كانت، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمى، 1367، ص 65

2 يوسف كرم، فلسفه كانت، ترجمه محمد رضايى، انتشارات مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى، ص 39

3 يوستوس هارتناك، نظريه معرفت فلسفه كانت، ترجمه غلامعلى حدّاد عادل، تهران، فكر روز، 1376، ص 10

4 immanael Kant, A Selection of philosophical works, jahangiri edition (SAMT, 368, p. 139

5 يوستوس هارتناك، فلسفه كانت، ترجمه غلامعلى حدّاد عادل، ص 10

6 كريم مجتهدى، درباره هگل و فلسفه او، تهران، اميركبير، 1376، ص 141

7 اثبات اين كه زمان و مكان مفهوم نيستند، بلكه صور شهودى اند، در فلسفه كانت به تفصيل بحث شده است. ر.ك: يوستوس هارتناك، پيشين، ص 35 به بعد

8 ريچارد پايكين و آوروم استرول، كليات فلسفه، ترجمه كريم مجتبوى، تهران، حكمت، 1377، ص 335ـ336

9 اشتفان كورنر، پيشين، ترجمه عزت الله فولادوند، ص 158

10 پل فولكيه، ما بعد الطبيعه، ترجمه يحيى مهدوى، تهران، ص 308

11 Hegel A Selection of philosophical works

12 كريم مجتهدى، پيشين، ص 138

13 ژان هيپوليت، پديدارشناسى روح بر حسب نظر هگل، ترجمه كريم مجتهدى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1371، ص 48 / همان / ص 228 / ص 50 / ص 37 / ص 31 / ص 47

14 ژان هيپوليت، پديدارشناسى روح بر حسب نظر هگل، ترجمه كريم مجتهدى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1371، ص 48 / همان / ص 228 / ص 50 / ص 37 / ص 31 / ص 47

15 ژان هيپوليت، پديدارشناسى روح بر حسب نظر هگل، ترجمه كريم مجتهدى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1371، ص 48 / همان / ص 228 / ص 50 / ص 37 / ص 31 / ص 47

16 ژان هيپوليت، پديدارشناسى روح بر حسب نظر هگل، ترجمه كريم مجتهدى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1371، ص 48 / همان / ص 228 / ص 50 / ص 37 / ص 31 / ص 47

17 ژان هيپوليت، پديدارشناسى روح بر حسب نظر هگل، ترجمه كريم مجتهدى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1371، ص 48 / همان / ص 228 / ص 50 / ص 37 / ص 31 / ص 47

18 ژان هيپوليت، پديدارشناسى روح بر حسب نظر هگل، ترجمه كريم مجتهدى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1371، ص 48 / همان / ص 228 / ص 50 / ص 37 / ص 31 / ص 47

19 ژان هيپوليت، پديدارشناسى روح بر حسب نظر هگل، ترجمه كريم مجتهدى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1371، ص 48 / همان / ص 228 / ص 50 / ص 37 / ص 31 / ص 47

20 اشتفان كورنر، پيشين، ص 69

21 كريم مجتهدى، پيشين، ص 141

22 كريم مجتهدى، پيشين، ص 141