ضرورت بازنگرى در تاريخ نگارى معاصربا تكيه بر معيارهاى اصيل شيعى

ضرورت بازنگرى در تاريخ نگارى معاصر
با تكيه بر معيارهاى اصيل شيعى

احمد رهدار

 

مقدمه

بر اساس مبانى شيعه، فلسفه تاريخ در جدال بين حق و باطل تحليل مى شود; جدالى كه با رويارويى خداى عزّوجلّ و ابليس شروع مى شود و حيات تاريخى خود را در تقابل «هابيل و قابيل»، «ابراهيم و نمرود»، «موسى و فرعون»، «حسين و يزيد»، «خمينى و محمدرضا» و... ادامه مى دهد. از اين رو، حق، در ذات خود با باطل در ستيز است، چه اين كه باطل نيز حيات خود را تنها در محو حق مى جويد. اين ستيز، دايمى است و گستره آن همه ابعاد حيات را مى پوشاند.

شيوه هاى تحريف تاريخ

تاريخ گواه است كه حوزه هاى علميه شيعه قريب چهارده قرن از مبانى فلسفى ـ كلامى خود دفاع كرده است. هرچند اين دفاع، فراز و نشيب داشته، اما دشمن، على رغم حملات مكرر خود، هرگز موفق به فتح سنگرهاى رفيع دين در قلمروهاى فلسفه و كلام نشده است. اين شكست سنگين كه سايه خود را قرن ها بر سر دشمن نگه داشته است، خشم خصمِ باطل را به اوج رسانده است. اينك، دشمن، بى آن كه دست از مبارزه برداشته باشد، قلمرو مبارزه خود را تغيير داده و درصدد برآمده است تا از دروازه تاريخ منفذى براى ورود و حضورش بيابد.

تحليل دشمنان دين، آن قدر هم ساده و بى حساب نيست. حوزه هاى علميه قرن ها در مبانى فقهى، كلامى و فلسفى تلاش نموده اند و از اين سه، حصارى حصين بر پيكر دين كشيده اند كه به راحتى نمى توان در آن رسوخ كرد. اما در علم تاريخ كم تر از آنچه كه بايد و شايد، سرمايه گذارى كرده اند. از اين رو، حوزه تاريخ مى تواند منفذى مطمئن براى تحريف طلايه داران دين در بسترش باشد، خصوصاً اين كه دين با حضور ابرمردان ديندار، يعنى فقها، در ساحت تاريخ به خود رنگ سياست گرفته و موازنه قدرت را به نفع خود مصادره كرده است. پس به يقين، يكى از مهم ترين راه هاى مبارزه با دين، شكست طلايه داران آن در بستر تاريخ است و بهترين شيوه براى نيل به اين هدف، تحريف تاريخِ حضور آنان است; چه اين كه با تغيير نسبت ها و جابه جايى علت ها، حضور دين در پديده هاى تاريخى كم رنگ مى شود و سرنوشت تاريخ در سوى ديگرى رقم خواهد خورد.

اين انديشه تلخ، كه در ستيز تاريخى باطل با حق ريشه دارد، بيش از يك قرن است كه با حضور انسان جديدى به نام «روشنفكر» در تاريخ جهان اسلام و بخصوص ايران، به خود لباس عمل پوشيده است. از آن پس، تاريخ، جولانگه هوس هاى كسانى شد كه براى مقابله با دين تربيت شده بودند. آنان كه عمدتاً آيينِ سياست مبارزه با دين را در دستگاه مخوف فراماسونرى آموخته بودند، به شيوه هاى متفاوت نقشه خود را در تاريخ، حضور بخشيدند:

1. گاه نه از روى اعتقاد، بلكه به عنوان يك استراتژى براى حضور مؤثر و قوى، لباس دين و روحانيت به تن كردند و در زير لواى آن تيشه بر ريشه دين زدند و از مبلّغان رسمى فرهنگ غرب شدند و در اولين فرصت ممكن لباس مطهّر روحانيت را، كه به حق از روز نخست زيبنده آنان نبود، از تن خود درآوردند و رسماً به كروات و كلاه غرب پناه بردند.

2. گاه، اگرچه لباس دين به تن نكردند، اما تلاش نمودند تا سخنان خود را در لفافه دين و به نام دين مطرح كنند تا مقبوليت اوليه را به دست آورند و سپس حرف هاى دل خود را در صفحه عينيت و تاريخ به ثبت رسانند. اينان از اساس با دين مخالف بودند، اما تلاش مى كردند تا در تحليل پديده هاى تاريخى رويكردى دينى داشته باشند. ملكم خان ناظم الدوله كه خود ـ به تبعيت از پدر ارمنى الاصلش كه براى رسيدن به منافعى، به ظاهر دين اسلام را برگزيده بود ـ اين شيوه را براى مبارزه با دين اسلام و جايگزين كردن دين ليبرال و سكولار انتخاب كرده بود، در اين باره مى نويسد: «طرحى ريختم كه عقل سياست مغرب را با خرد ديانت مشرق به هم آميزم. چنين دانستم كه تغيير ايران به صورت اروپا كوشش بى فايده اى است. از اين رو، فكر ترقّى مادى را در لفاف دين عرضه داشتم». و يا احتشام السلطنه در انجمن كنكاش مى گويد: روشنفكران نبايد بگذارند كه مشروطيت در بستر شريعت خواهى بيفتد، بلكه از علما صرفاً بايد براى رسيدن به مقصود استفاده كرد.

3. گاه، حضور پر رنگ دين و علماى دينى را كتمان كرده و يا كم رنگ جلوه مى دادند و پديده هاى اجتماعى مؤثر از دين و علما را به نحوى تحليل مى كردند كه گويى دين در آن ها نه نقش فاعليت، بلكه نقش مانعيت داشته است. به عنوان مثال، نهضت عظيم دينى تحريم تنباكو را نه نتيجه فتواى تاريخى مرحوم ميرزاى شيرازى، بلكه نتيجه «اتحاد موفقيت آميز ميان علما، اصلاح طلبان متجدد و جماعت ناراضى ايران، بخصوص تجار»، «مسائل اقتصادى و سياسى محض با محوريت تجّار توتون» و «حركتى به رهبرى روشنفكران مترقّى و با هدف تغيير اساس سياست و نه اعتراض به قرارداد رژى» مى دانند.

موفق بودن اين روش، منوط به كاهش نفوذ دين و علما در بين توده مردم مى باشد. براى رسيدن به اين هدف، كم هزينه ترين راه، تنزّل دادن دين از جايگاه اصلى آن مى باشد. از اين رو، در نوشته هاى اين روشنفكران، دين ـ كه قانونى الهى براى ترقى و تعالى انسان ها مى باشد ـ پديده اى كه ريشه در «جهل و نادانى» و «ترس و بيم» از مظاهر طبيعت دارد و يا عاملى بازدارنده با آرمان هايى مزاحم، آغشته به تظاهر و سالوس، گرفتار خشونت و... و با احكام و آدابى سخت، تعصبى و غيرقابل انعطاف و... معرفى مى شود.

4. گاه، اگر نتوانستند مبدأ و منتهاى يك حركت اجتماعى دينى را تحريف كنند، يا به دروغ محوريت حركت را به عوامل بيرونى و اجنبى از دين مى دادند; آن گونه كه تلاش كردند تا رهبرى نهضت مشروطه را نه به نام علماى دين، بلكه به نام روشنفكران غرب زده در تاريخ ايران به ثبت برسانند; و يا اگر هيچ يك از كارهاى مزبور را نتوانستند انجام دهند، دست كم تلاش كردند تا سطح حضور دين و علماى دين را تنزّل دهند، آن گونه كه سطح حضور مرجعيت دينى و نقش آن در نهضت تنباكو را به سطح حضور روحانيت دينى و نقش آن در نهضت، تنزّل دادند. به همين دليل است كه به زحمت خواستند اثبات كنند كه ميرزاى شيرازى در فتواى تاريخى خود، تحت تأثير نامه سيد جمال الدين اسدآبادى بوده. و يا اين كه فتوا نه منسوب به ميرزاى شيرازى، بلكه منسوب به ميرزاى آشتيانى بوده است و يا اين كه بيانيه شيخ حسن كربلايى وسيع تر و جامع تر از قضيه تحريم تنباكو بوده است.

5. گاه، جايگاه خطوط خدمت و خيانت در بستر تاريخ را عوض مى كنند، به طورى كه اگر نوشته هاى آن ها تنها مرجع قضاوت در مورد يك جريان تاريخى باشد، خائنان واقعى به جاى خادمان واقعى قرار مى گيرند، افراد بى سواد به عنوان عالم بزرگ و علماى بزرگ، بى سواد معرفى مى شوند. به عنوان مثال، ملكم خان در رساله «يوم و يقظه» مى نويسد: «دشمن ترين اشخاص براى نظم مملكت و تربيت ملت و آزادى آن ها، طايفه علما و اكابر فناتيك هستند.» و يا اگر به ويژه نامه ماهنامه ايران فردا در خصوص انقلاب بنگريم، متوجه مى شويم كه نويسندگان و مصاحبه شوندگان به نحوى مطالب و قضاياى انقلاب 57 ايران را بيان داشته اند كه گويى بنيانگذار واقعى انقلاب، نه حضرت امام1، بلكه بنيان گذاران نهضت آزادى بوده اند و امام1 هم در اصول انقلاب از اينان خط مى گرفته است! اين در حالى است كه اين اشخاص، كاملا معلوم الحال و داراى سابقه چندين سال مبارزه پنهانى و آشكار با اساسى ترين اصول قانون اساسى اين انقلاب، يعنى ولايت فقيه، هستند.

مهم ترين ضربه اى كه تاريخ دين و انسانيت از اين گونه روشنفكران مزدور مى خورد، همين نوع اخير است; يعنى نوشته هاى كسانى همچون: ملكم خان، كسروى، ملك زاده، ناظم الاسلام، تقى زاده، فروغى، آدميت، آخوندزاده و... مبناى قضاوت تاريخى درباره كسانى همچون: ميرزاى شيرازى1، شيخ فضل الله نورى1، سيد كاظم يزدى1، آخوند خراسانى1، علامه نايينى1، آيت الله كاشانى1، شهيد مدرس1، حضرت امام1 و... قرار گيرد. متأسفانه امروزه كتاب هاى كسروى، ملك زاده، ناظم الاسلام و... مهم ترين منابع تحقيقى دانشجويان ما درباره «نهضت مشروطه» مى باشد. فاجعه بارتر اين كه، گاه كتاب هاى درس تاريخ مقاطع مختلف آموزش و پرورش كه براى چندين ميليون نفر جوان دانش آموز نوشته مى شود، بر اساس كتاب هاى كسانى است كه بخش قابل ملاحظه اى از عمر خود را در كلاس هاى درس مكتب فراماسونرى به شاگردى مشغول بوده اند.

6. گاه، بى آن كه قصد تحريف تاريخ را داشته باشند، به دليل سطحى نگرى اى كه دارند، تنها لايه هاى سطحى و پوسته اى تاريخ را نقل مى كنند; چه، بسيارى از تحليل گران تاريخى و مورّخانى كه به نحوى از فرهنگ و فضاى تجدد و مدرنيته رنگ و لعاب و تأثير گرفته اند، اساساً توان ديدن و تحليل لايه هاى باطنى تاريخ را ندارند. اينان نهضت تنباكو و مشروطه و انقلاب 57 را همان گونه و در همان سطح تحليل مى كنند كه جنگ هاى نادر و هندوستان را. و شيخ فضل الله را در همان سطح قرار مى دهند كه محمدعلى ميرزا را. از نگاه اينان، وقايع تاريخى را بايد عرضى ديد و تحليل كرد و نه طولى. از اين رو، سلسله صفويه را در همان سطح مى بينند كه سلسله قاجاريه را. تحولى كه در بستر سلسله صفويه از تصوف به تفقه رخ داد، يا نمى بينند، يا اگر ديدند، آن را مى كوبند و يا ديگر رخ دادهاى اجتماعى را بر آن مقدم و از آن مهم تر مى بينند.

7. گاه، از روى غفلت، به خيال خدمت به دين، در دينى ترين نگاه خود به تاريخ، تلاش كردند تا براى اثبات توانايى حضور دين در تمامى حوزه هاى علمى، همه مؤلّفه هاى اصيل دينى را رنگ و لعاب علمى بزنند و به تعبير خودشان، دين را «علمى» كنند. اينان نيز يك بار به ذهنشان خطور نكرده است كه چرا نبايد علم را دينى كرد؟ اينان نيز در مقام عمل، ماده دين را صورت علمى و غربى زدند; يعنى به تاريخ فلسفه و كلام و ادب غرب پرداختند و با معلوماتى كه كسب كردند، صورت تاريخ ما را آراستند. به عنوان مثال، مهندس مهدى بازرگان از زندگانى اروپاييان تحسين مى كند و آنان را در خط انبيا مى داند، و حمام رفتن صبحگاه (و گاهى قبل از آفتاب) آنان را به منزله وضو و غسل مى شمارد و خواندن سرمقاله روزنامه صبح را به منزله نماز و خواندن مقالات و اطلاعات را در حكم تعقيبات نماز و روزنامه نيمروز خواندن و به اخبار راديو گوش دادنشان را صلوة الوسطى و كتاب خواندن بعد از نهار را در حكم تعقيبات نماز ظهر مى داند و خوابيدنشان را همان هشت ساعت خواب شرعى مؤمنان ـ كه عبادت هم هست ـ مى شمارد و به قمارخانه و ميخانه و رقاص خانه رفتنشان را بسيار اندك و غير قابل ملاحظه مى داند و ورزش و تئاتر و موزه رفتن شبانه شان را در حكم امور مستحبه مى شمارد و... .

8. گاه، آن قدر در تاريخ غرب غرق شدند و از تاريخ خود بريدند كه از گذشته خود، هيچ به ياد نياوردند و مجبور شدند تا حضور خود را در قالب تقليد محض جلوه دهند. وقتى هيچ چيز از گذشته به ياد نياوردند، چاره نداشتند تا به هنگام پُز تاريخ نگارى، به جاى تكيه بر سنن تاريخى به مآثر تاريخى پناه ببرند. بى آن كه به سنت هاى تاريخ علمى پى ببرند، به تحليل آثار تاريخى پرداختند و تاريخ را در جسد مرده كوروش و اردشير و... بر فراز تخت جمشيد، تپه هگمتانه، شهرسوخته و رواج باستان گرايى خلاصه كردند.

9. گاه، تاريخ را نه بر اساس آنچه كه اتفاق افتاده، بلكه به سفارش مى نوشتند; يعنى تاريخ نگارى سفارشى. مورّخان دربارى مثل احتشام السلطنه و يا مورّخان وابسته به خارج، آن قدر واقعيات تاريخى ما را واژگون و منقلب كرده اند كه تشخيص حق از باطل نيازمند سال ها تحقيق و پژوهش گشته است. اما به پژوهش در كتابخانه اى كه نويسندگان غالب كتاب هايش يا خارجى و يا وابسته به خارجى هستند، چه اميدى مى توان داشت؟ به نظر مى رسد، ما به يك خانه تكانى و بازنگرى جدّى در همه تاريخ هاى نوشته شده و اسناد ارائه شده در مورد تاريخ معاصرمان نياز داريم. بايد تاريخى بنويسيم كه فلسفه و نگاه حاكم بر آن يك فلسفه و نگاه خودى، دينى، مستقل و غيروابسته، ژرف و عميق باشد.

وجود و حضور پررنگ اين شيوه هاى منحرفِ تاريخ نگارى در تاريخ معاصر، انگيزه براى شروع يك تحقيق و پژوهش جدّى در تاريخ معاصر، براى معرفى كردن خادمان و خائنان تاريخ با رويكردى دينى را تقويت مى كند و به آن ضرورت مى بخشد. و چه خوب است كه اين كار در حوزه هاى علميه صورت بگيرد تا از يك سو، زمينه براى بازتاب نظرات و انديشه هاى علماى طراز اول حوزه ـ مراجع تقليد ـ فراهم شود و از سوى ديگر، تحليل دين در تمامى اجزاى تاريخ حضور يابد و رويكرد ما به تاريخ رويكردى بر اساس معيارها و ملاك هاى دينى باشد; رويكردى كه داراى روشى صحيح و محتوايى غنى باشد تا بتواند روح تاريخ و كليت آن را بر پايه تحليلى كه از فلسفه تاريخ مى دهد، درك كند و توان بازيابى و توضيح و تبيين نقاط كور تاريخ را داشته باشد، نه اين كه آن چنان در اجزاى تاريخ سرگردان و حيران باشد، كه نسبت ها و جايگاه هاى مختلف تاريخى را در عرض هم به تحليل بكشد.


  • پى نوشت ها

1ـ مؤسسه فرهنگى قدر ولايت، تاريخ تهاجم فرهنگى غرب; نقش روشنفكران وابسته; ميرزا ملكم خان ناظم الدوله، تهران، مؤسسه فرهنگى قدرولايت، 1376، ص 21.

2ـ فريدون آدميت، انديشه ترقى، تهران، خوارزمى، 1363، ص64

3ـ همو، ايدئولوژى نهضت مشروطيت ايران، تهران، پيام، 1335، ص 161.

4ـ نيكى آر.كدى، ريشه هاى انقلاب ايران، ترجمه عبدالرحيم گواهى، تهران، قلم، 1369، ص 1 و 20، به نقل از: حسين آباديان، انديشه دينى و جنبش ضد رژى در ايران، تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر، 1376، ص 87.

5و6ـ فريدون آدميت، ايدئولوژى نهضت مشروطيت ايران، پيشين، ص 35 / ص 42ـ44.

7ـ ميرزا آقاخان كرمانى، صد خطابه (خطابه هفتم)، به نقل از: مؤسسه فرهنگى قدر ولايت، تاريخ تهاجم فرهنگى غرب; نقش روشنفكران وابسته; ميرزا آقاخان كرمانى، ج 6، تهران، مؤسسه فرهنگى قدر ولايت، 1378، ص 70.

8ـ عبدالكريم سروش، «تحليل مفهوم حكومت دينى»، كيان، سال ششم، ش 32، ص 2ـ 13 / همو، «گفتوگوى دين و سياست در ايران»، ترجمه سعيد محبى، كيان، سال هفتم، ش 37، ص 19

9ـ ناظم الاسلام كرمانى، تاريخ بيدارى ايرانيان، چ پنجم، ج 1، تهران، اميركبير، 1379، ص 12.

10ـ فريدون آدميت، پيشين، ص 40.

11ـ ملكم خان، رساله يوم و يقظه، به نقل از: موسى نجفى، مقدمه تحليلى تاريخ تحولات سياسى ايران (دين، دولت، تجدد)، تهران، مركز فرهنگى انتشاراتى منير، 1378، ص 212.

12ـ ر.ك: سحابى، يزدى، سيدجوادى، ميناچى و صباغيان، «در شوراى انقلاب چه گذشت»، «پشت صحنه انقلاب در پاريس»، «پيش نويس قانون اساسى چگونه تهيه شد»، روزهاى پراضطراب در ستاد استقبال»، ايران فردا، س 7، ش 51 (بهمن و اسفند 1377)، ويژه نامه انقلاب، ص 11 ـ 31.

13ـ البته سطحى نگرى، خصيصه غالب روشنفكران تقليدى ايرانى ماست.

14ـ ر.ك: على شريعتى، مجموعه آثار 9 (تشيع علوى و تشيع صفوى)، چ دوم، تهران، انتشارات چاپخش، 1378.

15ـ رضا داورى، درباره غرب، تهران، انتشارات هرمس، 1379، ص4.

16ـ مهدى بازرگان، راه طى شده، ص 76 ـ 78 به نقل از: عبدالكريم سروش، تفرج صنع، چ سوم، تهران، مؤسسه فرهنگى صراط، 1373، ص 379 ـ 380.

17ـ ر.ك: رضا داورى اردكانى، اوتوپى و عصر تجدد،تهران:نشرساقى،1379،ص67.

18ـ براى اطلاع بيش تر، ر.ك: سيد حميد روحانى، نهضت امام خمينى1، چاپ دوم، تهران، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامى، 1374، ص 849 ـ 907.