اخلاق و عرفان اسلامى

اخلاق و عرفان اسلامى

استاد محمدتقى مصباح يزدى

اشاره

در ادامه سلسله مباحث اخلاقى حضرت استاد، در اين شماره نيز بخش ديگرى از بحث «تزكيه نفس» را به محضر اهل معرفت تقديم مى داريم:

در چند جلسه گذشته، درباره اهميت تزكيه نفس از ديدگاه قرآن كريم مطالب مختصرى بيان گرديد و عرض شد كه از ديدگاه اسلام، روح انسانى آمادگى تكامل و تنزّل دارد و تكامل روح منتهى به مقام قرب الهى مى شود. در اين جلسه، راه كلى تزكيه و پيمودن مسير كمال را از ديدگاه اسلام، منابع اسلامى و قرآن و حديث بررسى مى كنيم:

در مورد اصل هدف، كه همان قرب الهى است، مطالبى را بيان كرديم. در اين زمينه، اين فقره از مناجات «شعبانيه» كه مى فرمايد: «الهى و الحقنى بنورِ عزّكَ الابهِج فاكونَ لكَ عارفاً و عن سواكَ منحرفاً» اشاره دارد به اين كه انسان مى تواند به مقامى برسد كه به نور الهى ملحق بشود. يا مى فرمايد: «الهى هب لى كمال الانقطاع اليك و انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تَخرقَ اَبصار القلوبِ حُجُب النورِ فتَصلَ الى معدن العظمة و تصير ارواحُنا معلّقةً بعزِّ قدسك.»

1اين تعابير هر چند براى ما درست روشن نيستند و نبايد هم انتظار فهم كنه آن ها را داشته باشيم، ولى به هر حال، اشاراتى دارند به اين كه روح انسان مى تواند به جايى برسد كه معلّق و آويخته به عزّ الهى شود; اجمالا انسان در پيشگاه الهى چنان خواهد بود كه از خودش هيچ استقلالى نخواهد داشت. اين مقام از يك نظر، عالى ترين مراتب وجودى است كه انسان مى تواند بدان نايل شود. آثار وجودى فراوانى براى انبيا و اولياى خدا و براى مؤمنان در اين عالم و در عالم پس از مرگ ظهور دارند. به دليل آن كه انسان از خودش هيچ استقلالى نمى بيند ـ و حقيقتاً هم استقلالى ندارد تا خودى ببيند ـ كسانى از اين مقام، به «مقام فنا» تعبير كرده اند.

فنا; عالى ترين كمال

در مسيرى كه انسان بايد بپيمايد تا به قرب الهى برسد، دو جهت ملحوظند: يك جهت، راهى است كه انسان را تعالى، علو و ترقّى مى بخشد و از مراتب پست و زبونى نجات مى دهد و جهت ديگر، حقيقت اين راه است كه عبارت است از بندگى، يعنى درك ذلّت وجودى انسان در پيش گاه الهى; درك اين كه انسان عبد است; «عبداً مملوكاً لايَقدُر على شىء.»2

اين تعبير ابتدا تناقض آميز به نظر مى رسد: از يك سو، مى گويد: از راه بندگى، آدمى به عالى ترين مراتب وجود مى رسد; و از سوى ديگر، مى گويد: اين مرتبه «مقام فنا» است. چگونه عالى ترين كمال همان فناست؟

همين مطلب دقيقاً درباره هر راهى كه انسان را به سوى خدا مى برد، صادق است. آدمى پله پله گام هاى ترقّى را طى مى كند، علو و تكامل پيدا مى كند و رشد مى نمايد. تزكيه هم متضمّن معناى رشد و تكامل است، در عين حال، راهى است كه واقعيت آن عبادت است، بندگى است، نشان دادن و به ظهور رساندن آن فناى ذاتى، تعلّق، وابستگى و ندارى انسان است. براى مثال، شعاع نورى كه از خورشيد يا از چراغى مى تابد، اگر خودش را درك كند، چگونه خود را مى يابد؟ چيزى كه وابسته به منبع نور است، اگر ارتباطش با منبع اصلى قطع شود، فناى محض است; چون اصلا چيزى نبوده كه ديده شود. البته اين تمثيل است، واقعيتش چيز ديگرى است; چون نور هم اگر از منبع خود جدا شود، معدوم نمى گردد. اما چون تصور ما اين است كه وجود اين نور وابسته به آن منبع اصلى است و تا زمانى كه ارتباط و اتصال هست، نور وجود دارد، وقتى چراغ خاموش شود، نورى نيست. اين البته حقيقتاً معدوم نمى شود. با اين تصور، مى توان گفت: اگر اين شعاع نور خودش را بيابد، خود را عين وابستگى به آن منبع نور مى بيند، و با قطع اين وابستگى، نابود مى شود. از اين رو، بزرگان اهل معقول گفته اند: وجود مخلوقات عين تعلّق و عين الربط است و هيچ استقلالى از خود ندارد. اين همان است كه مى گوييم: وقتى انسان تكامل پيدا مى كند، وجودش قوى تر مى شود.

روح از سنخ علم است. تكامل روح عين تكامل علم است; عين تكامل شناخت خودش است. وقتى روح تكامل پيدا كند، خودش را بهتر مى شناسد; قوّت وجودش به اين است كه خودش را بهتر بشناسد; چون عين علم است. وقتى خود را شناخت، مى بيند كه هيچ استقلالى از خود ندارد. پس از يك سو، وجود او كامل شده; چون علم او قوى تر و روشن تر گرديده; و از سوى ديگر، محتواى اين علم وابستگى و عدم استقلال است.

عبادت; هدف خلقت

عنوان كلى مسيرى كه ما به سوى كمال طى مى كنيم، آن گونه كه انبيا و بخصوص قرآن كريم تصريح مى فرمايند، عبادت است: «و ماخلقتُ الجنَّ و الانسَ الاّ لِيعبُدونِ.» (ذاريات: 56) شايد برخى ابتدا اين گونه بپندارند ـ و اين تصور خامى است ـ كه هدف از خلقت انسان اين است كه خداى متعال مى خواست موجوداتى باشند كه در مقابل او خضوع و كرنش كنند! ايشان انسان را با خدا قياس مى كنند! چگونه وقتى كسى را احترام مى كنند، لذت مى برد؟ تصور مى كنند خدا هم لذت مى برد از اين كه موجوداتى در مقابل او به خاك بيفتند و او را سجده كنند! بنابراين، اگر اين موجودات نبودند، خدا از عبادت آنان لذت نمى برد! از اين رو، خدا موجودات را خلق كرد تا او را عبادت كنند و او از عبادت آنان خوشش بيايد!

اين تصور، بسيار خام و جاهلانه است; زيرا با ذات بى نياز الهى ناسازگار است. خدا هرگز نيازمند به غير نيست و به هيچ چيز خارج از خودش نيازى ندارد. عالى ترين بهجت ها عين ذات اوست. هر كارى كه انجام مى دهد، نه چيزى از آن كم مى شود و نه لذتى برايش حاصل مى گردد و نه نيازى به آن ها دارد. برخى تصور مى كنند كه خداوند وقتى تنها بود و موجودى را خلق نكرده بود ـ مثل انسان ها ـ از تنهايى خود رنج مى برد! ايشان مى گويند: آدم وقتى خودش تنها باشد و در غربت و در تنهايى، از تنهايى خسته مى شود. تصور مى كنند خدا هم اين گونه است! به همين دليل، موجودات را خلق كرد تا از تنهايى در بيايد! در دعاها بر اين تكيه شده است كه چنين تصورى نكنيد: «ولا لوحشة دخلتْ عليكَ اذ لا غيركَ»;3 خدايا، تو عالم را به خاطر اين خلق نكردى كه احساس تنهايى مى كردى. خداوند از خلقت خود هدفى جز افاضه رحمت و فيض ندارد.

به هر حال، خداوند نه از عبادت من و شما لذت مى برد و نه چيزى نصيب او مى شود; نه اگر عبادت نكنيم، اطاعت نكنيم، جنگ با خدا كنيم، عليه خدا تظاهرات راه بيندازيم، خدا غصه اش مى گيرد، كمبودى احساس مى كند و يا افسرده مى شود كه چرا بندگان من اين گونه كردند; و نه زمانى كه عبادت مى كنيم و اطاعت مى نماييم، آن وقت لذتى پيدا مى كند كه قبلا نداشت.

اين تصور خام هم گاهى براى برخى پيدا مى شود كه مى گويند: عبادت مى كنيم تا خدا راضى شود; عبادت مى كنيم براى رضايت خدا; كار خير مى كنيم تا خدا از ما راضى گردد; يعنى يك حالت خوش حالى كه قبلا براى خدا نبوده و از ناحيه عبادت من براى او حاصل مى شود! فقره اى از دعاى «عرفه» ناظر به همين تصور نادرست و نارساست: «الهى تَقَدَّسَ رضاكَ»، در بعضى نسخه ها هم دارد: «جلَّ رضاك، تَقدَّس رضاكَ ان تكونَ له علةٌ مِنك. فيكيف يكون علّةٌ منّى»;4 رضايت تو بالاتر از اين است كه از ناحيه خودت علتى داشته باشد; يعنى چنان نيست كه اول تو رضايت نداشته باشى و خودت در خودت رضايت بيافرينى. چه رسد به اين كه من موجب رضايت تو بشوم! من چه دارم كه موجب رضايت تو بشوم؟ رضايت تو بالاتر از اين است كه علتى از خودت داشته باشد. انسان و هر موجود ديگرى بسى عاجزتر از اين هستند كه چيزى به خدا اعطا كنند كه او نداشته باشد. اين تعابير براى اين هستند كه ما چيزى را درك كنيم، تصورى داشته باشيم و انگيزه اى در ما پيدا شود. همه اين ها بايد از جهات نقص تنزيه شوند:

اميرالمؤمنين(عليه السلام) در نهج البلاغه مى فرمايند: شايد مورچه تصور مى كند كه خداى او دو شاخ دارد; براى اين كه اين شاخك را براى خودش كمال مى بيند; تصور مى كند خدا هم اگر بخواهد كمالى داشته باشد، بايد دو شاخك داشته باشد. ما هم نقص هايى داريم و تصور مى كنيم كه خدا هم اگر اين ها را نداشته باشد، براى او نقص محسوب مى شود. پس خدا هم بايد مثل ما، علم، رضايت، لذت و مانند آن داشته باشد. تعاليم دينى به ما مى آموزند كه همراه همه اين صفاتى كه براى خدا اثبات مى كنيم، بايد يك جهت تنزيهى هم وجود داشته باشد: «عالمٌ لاكعِلمنا، قادرٌ لا كقدرتنا» و طبعاً «له رضاً لا كرضانا.» او لذت مى برد، اما نه مثل آنچه ما از چيزى لذت مى بريم.

عبادتى كه ما مى كنيم براى اين نيست كه به خدا چيزى بدهيم كه نداشته، و يا كمبودى داشته است كه مى خواهيم با عبادت هاى خود آن را جبران كنيم، و يا به اين كه كسى با او حرف بزند از تنهايى در مى آيد. اين ها ناشى از كج فهمى انسان است. اين كه مى فرمايد: «من شما را خلق نكردم، جز براى عبادت»، به خاطر آن است كه عبادت موجب كمال ما مى شود. هيچ راه ديگرى براى تكامل ما، جز عبادت وجود ندارد. خدا مى خواهد انسان عبادت كند; چون راه تكامل انسان فقط از طريق عبادت ممكن است; هيچ راه ديگرى ندارد. كمالى كه در گرو انسانيت انسان است، فقط از راه عبادت خدا حاصل مى شود. البته منظور از «عبادت» معنا و مفهومى عام است. «عبادت» يعنى هرگونه رفتار و كردارى كه به انگيزه اطاعت خدا انجام مى گيرد، براى رضاى او و «قربة الى الله» انجام مى گيرد.

البته عبادت بايد به نحو پسنديده، صحيح و مطلوب و به قصد قربت انجام گيرد. «اَلَم اَعهد اِليكم يا بَنى آدمَ اَن لاتَعبدوا الشيطانَ اِنّه لَكُم عدوٌّ مُبين و انَِ اعبدونى هذا صراطٌ مستقيمٌ.» (يس: 60 و 61) راه مستقيمى كه انسان را به كمال برساند، يك راه بيش نيست، آن هم «ان اعبدونى» است. اگر غير اين هر راه ديگرى برويد، راه شيطان است: «اَن لاتعبدوا الشيطان.»

انسان موجودى است كه ذاتاً بايد در حال حركت باشد; نمى تواند توقف كند. اگر رو به بالا برود، به سوى خدا و عبادت الله حركت مى كند. اگر رو به پايين حركت كند، عبادت شيطان است. اگر راه مستقيم مى خواهيد «ان اعبُدونى هذا صراطٌ مستقيم.» خلقت هم فقط براى عبادت است: «ما خلقتُ الجنَّ والانسَ الاّ لِيعبدونِ»; يك هدف هم بيش تر ندارد، نمى توانيم بگوييم اين يكى از اهداف است. مى فرمايد: «ماخلقتُ... الاّ...» تنها هدف خلقت اين است كه شما عبادت كنيد; زيرا تنها راه تكامل شما و لياقت اين كه بالاترين فيض خدا را دريافت كنيد، عبادت است.

سؤال اين است كه چرا عبادت بايد اين گونه باشد. خدا كه احتياجى ندارد و با عبادت ما چيزى عايد او نمى شود. اساساً رفتار ما نمى تواند چيزى براى او به وجود آورد. پس چرا عبادت، هدف خلقت ماست؟

در پاسخ به اين سؤال، بايد گفت: اگر درباره همان معنايى كه براى هدف وجود انسان و آخرين مرتبه كمال او گفته شد بيش تر تعمّق كنيم، اين مشكل حل مى شود. مرتبه نهايى كه انسان بدان مى رسد، جايى است كه احساس مى كند از خود هيچ ندارد; همه چيز او از ناحيه ذات مقدّس الهى است; همه چيز را دارد، اما از خدا. از خودش هيچ ندارد. تا اين درك حضورى و شهودى براى انسان پيدا نشود، حجاب هايى بين انسان و خدا وجود دارند. وقتى «تخرقَ ابصارُ القلوبِ حجبَ النورِ فتصلَ الى معدنِ العظمة» محقق شود، آن گاه هرچه چشم مى بيند، دل هم مى بيند و نظر مى كند به «ضياءِ نظرها اليك.» حجب نور دريده مى شوند و ديگر حجابى، حتى حجاب هاى نورانى هم باقى نمى مانند و هيچ فاصله اى بين او و خدا نخواهد بود. در چنين حالى، مى بيند كه از خود هيچ ندارد; هر چه هست از اوست.

اين همان حقيقت عبوديت محض است. وقتى آدم هيچ ندارد، يعنى مملوك صرف است: «عبداً مملوكاً.» چون هيچ ندارد، مى گويند: به مقام فنا رسيده است. احساس مى كند و مى يابد كه از خود هيچ ندارد. پس ما بايد به جايى برسيم تا ببينيم كه از خود هيچ نداريم.

رسيدن به چنين مقامى، هر لحظه به ما القا مى كند و ما را آماده تر مى كند براى درك اين واقعيت كه ما از خود هيچ نداريم. تنها عبوديت و بندگى است كه ما را به فهم و درك اين مقام و منزلت رهنمون مى كند. بايد بندگى كنيم تا بنده خالص شويم.

راه نيل به مقام فنا

اولين قدم براى رسيدن به اين مقام، آن است كه تا حدّى اراده خودمان را تابع اراده خدا كنيم. ما براى خود اراده مستقل قايليم; مى گوييم: خدا اين گونه خواسته، ولى من دلم نمى خواهد! پس او يك خداست، من هم يك خدا! او چيزى مى خواهد، من چيز ديگرى مى خواهم; «اَنا ربُّكم.»5 اين كه مى گويم: من دلم مى خواهد، خدا يك چيز ديگرى خواسته، اين يعنى استقلال; يعنى به او كارى ندارم; خواست او جداست، خواست من هم جدا! اولين قدم در مسير بنده شدن، اين است كه در جايى كه دلم مى خواهد، بگويم: چون خدا خواسته، من از خواست خود صرف نظر مى كنم. اين يعنى اطاعت، بندگى و عبوديت.

اولين قدم اين است كه ما اراده خود را تابع اراده او كنيم. صبح دلم مى خواهد بخوابم، ولى چون تو گفتى، پيش از آفتاب برخيز و نماز صبح بخوان، چشم! اراده ام را تابع اراده تو مى كنم. اين اولين قدم بندگى است. اين مرحله از بندگى، مراحل بى شمارى دارد. بايد ديد همين دو ركعت نماز صبح پيش از آفتاب را ما چگونه و با چه نيتى مى خوانيم; ترس از جهنم، يا شوق به بهشت؟ چون حور و قصر دلم مى خواهد، يا فقط به خاطر اين كه مى دانم تو دوست دارى، حتى اگر به خاطر اين نماز مرا به جهنم هم ببرى؟ اين يعنى بنده خالص. لذا، مى فرمايد: «ما عبدتُكَ خوفاً مِن ناركَ و لاطمعاً فى جنّتِكَ لكن وجدتُك اهلا للعبادةِ فعبدتُك»;6 ديدم تو پرستيدنى هستى، تو را بايد پرستيد; نفعى براى من داشته باشد يا نه، حتى اگر ضرر هم داشته باشد، چون تو پرستيدنى هستى، تو را مى پرستم. تو اهل عبادت هستى. به تو بايد عشق ورزيد، حتى اگر به ضرر من باشد. اين عبادت خالص است.

اگر آدمى در اين راه قدم برداشت، آن وقت خدا دستش را مى گيرد. اگر يك قدم جلو برود، او ده قدم مى آيد. رفتارهايى با آدمى مى كند كه قابل توصيف نيستند. در بعضى روايات و آيات به اين توصيف ها اشاره شده است: «و اُناجيه فى ظلمِ الليلِ و نورِ النهار.»7 به مقامى مى رسد كه به جاى اين كه آدم نصف شب بيدار شود، به مسجد برود و مقدّماتى فراهم كند تا لحظه اى با خدا مناجات كند، او دايم با انسان سخن مى گويد: «فى ظُلَمِ الليلِ و نورِ النهار»; شب و روز او مناجات كننده مى شود. ببينيد تفاوت تا كجاست!

پس تنها راهى كه انسان را به كمال مى رساند، بندگى است. چرا؟ براى اين كه مى خواهيم به مقامى برسيم كه خود را وابسته به خدا بيابيم. اين عالى ترين مقام است: «تصير ارواحُنا معلقةً بعزِّ قُدسكَ.» پس اين راه بايد راهى باشد كه قدم به قدم ما را به خدا آويخته تر و وابسته تر مى كند. ما تصور مى كنيم از خود چيزى داريم. اين جهل است كه بين ما و خدا حايل شده. با اين عبادت، پرده جهل دريده مى شود، حجاب ها برداشته مى شوند، به مقامى مى رسيم كه مى فهميم از خود هيچ نداريم. هر چه هست از اوست. هر جا، هر كمالى، هر جمالى هست از اوست. بنابراين، مى توان فهميد كه عبادت خدا تنها به خاطر اين نيست كه خدا مصلحت ما را بيش تر مى دانسته و از اين نظر از او اطاعت مى كنيم. اين هم مطلب صحيحى است. چرا ما بايد دستورات خدا را عمل كنيم؟ چون خدا مصلحت ما را بيش تر مى داند. پس به دستور خدا عمل مى كنيم تا مصلحت ما تأمين شود. در حقيقت، ما دنبال چه مى گشتيم؟ دنبال مصلحت خود مى گشتيم. اين جا اطاعت خدا براى مصلحت ما وسيله شده است. البته اين هم خوب است; بهتر از كسانى است كه خدا را نمى شناسند. اما خيلى فرق است بين كسى كه دستورات خدا را اطاعت مى كند به منزله نسخه پزشك كه چون او بهتر مى فهمد، حرفش را گوش مى كنم، با كسى كه دستورات او را اطاعت مى كند چون او را مى پرستد، چون او را مى خواهد. ميان اين دو تفاوت بسيار است. در اوّلى، نوعى خودپرستى نهفته است; مثل كسى كه براى بهشت يا براى ترس از جهنم خدا را عبادت مى كند. در آن هم نوعى خودپرستى وجود دارد. من خدا را عبادت مى كنم به خاطر رسيدن به بهشت. پس در حقيقت آنچه مطلوب است، همان نعمت بهشتى است. خدا را وسيله قرار دادم براى اين كه به آن برسم. البته براى ما همين هم غنيمت است، اما خدا بنده هايى هم دارد كه واقعاً بندگى آنان براى ترس از جهنم نيست. حضرت على(عليه السلام)مى فرمايند: «ماعبدتُك خوفاً مِن ناركَ.»

امام زين العابدين(عليه السلام) با اين مضمون مى فرمايند: «خدايا، اگر صد بار مرا جهنم ببرى، و اگر هرقدر مرا بسوزانى، من دست از محبت تو بر نمى دارم. تو دوست داشتنى هستى. هر كارى مى خواهى، بكن.» بندگى و آن گوهرى كه خداوند استعداد آن را در نهاد آدمى قرار داده تا به مقام خليفة اللهى برسد، چنين چيزى است.

ما هم اگر همّت كنيم، مى توانيم اين راه را برويم. بايد قدم به قدم از همين جا شروع كرد; سعى كرد از چيزى كه غضب خدا در آن است، پرهيز كرد. در ميان شما دل هاى پاكى هستند كه استعداد آن را دارند. قدم اول اين است كه انسان اراده اش را تابع اراده خدا كند. سپس به تدريج رضايت خود را تابع رضايت خدا گرداند; در مقابل اراده خدا، ديگر ميل و هوسى نداشته باشد. در اين حالت، بقيه كارها با خود اوست. او مى كشاند و پرده ها را بر مى دارد و نشان مى دهد كه آنچه دارد از اوست. او به تو نزديك است. با انسان سخن مى گويد. جايى كه غفلت كند، به او نشان خواهد داد: «الهى اَلهمنى ذكركَ»; تو ياد خودت را به من الهام كن. اين شدنى است كه او دعا مى كند. تو ياد خودت را به دل من بينداز.

پس راه كلى رسيدن به كمال خدا بندگى است. بندگى يعنى چه؟ اول اين كه انسان اراده اش را تابع اراده خدا كند. به تدريج، در اين مسير پيش برود تا جايى كه جز خواست او چيزى نخواهد. آن وقت عبد خالص خدا مى شود. بندگان خالص و مخلص كسانى هستند كه خدا كمكشان مى كند، ناخالصى ها را از آنان دور مى كند; فقط بندگى خالص براى آنان مى ماند. آن وقت مى شوند: «عبادالله المخلصين.» خدا آن ها را پاك مى كند. تنها راه اين است كه تا مى توانيم اعمالمان را براى خدا خالص كنيم. بايد سراپاى زندگى ما عبادت شود.

  • پى نوشت ها
1- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 94، ص 99.
2- اشاره به آيه 75 سوره نحل، «ضربَ اللّهُ مثلا عبداً مملوكاً لا يقدرُ على شىء...»; خدا مثلى زده است: آيا بنده مملوكى كه بر هيچ چيز ـ حتى نفس خود ـ قادر نيست...
3- محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 102، ص 167.
4- همان، ج 98، ص 226.
5- اشاره به سخن فرعون كه گفت: «انا ربكم الاعلى» (نازعات: 24); من خداى بزرگ شما هستم.
6- محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 170، ص 186.
7- همان، ج 77، ص 29.