اخلاق و عرفان اسلامى

اخلاق و عرفان اسلامى

استاد محمدتقى مصباح

اشاره

در ادامه سلسله مباحث اخلاقى استاد مصباح يزدى، در اين شماره نيز بخش ديگرى از بحث «تزكيه نفس» را به محضر اهل معرفت تقديم مى داريم:

انسان بر سر دو راهى

در چند جلسه گذشته، بحث هايى را درباره اهميت تزكيه نفس از ديدگاه قرآن مطرح كرديم. حاصل بحث اين شد كه از آيات كريمه قرآن و روايات شريفه استفاده مى شود كه براى پيمودن راه تزكيه و رسيدن به اهداف آن، يعنى قرب خداى متعال، يك راه كلى وجود دارد و همه راه هاى ديگر مصاديقى از اين راه است و آن بندگى خداست. اشارات و توضيحاتى كوتاه در اين باب عرض كرديم. خلاصه اين شد كه انسان سر دو راهى قرار دارد: راهى به سوى هدف نهايى و كمال ابدى انسان منتهى مى شود و به تعبير قرآن، كه تعبير بسيار آموزنده اى است، اين راه صعود و عروج است، راه بالارفتن است; چون ما همواره خدا را به عنوان موجودى علىّ و بلندمرتبه معرفى مى كنيم. به حسب فهم خودمان، وقتى بخواهيم يك مرتبه بسيار مهم كمال را تعريف كنيم، مى گوييم: بلند.

در مقابل، راه پستى قرار دارد; اسفل السافلين، پست ترين پست ها. آن هم راهى است كه شيطان دوستان و ياران خود را به اين راه راهنمايى مى كند. اين گروه به اين راه پست منتهى مى شوند; به آخرين نقطه اى كه پست تر از آن تصور نمى شود، از هر حيوانى و از هر درنده اى پست تر مى شوند.

اوج عزّت

اوج آن راه صحيحى كه انسان به سوى خدا مى پيمايد، نقطه اى است كه اگر ان شاء الله انسان به آن برسد، بين خود و بين خداى خود هيچ حايلى نمى بيند; به تعبيرى كه در «مناجات شعبانيه» آمده است: روح انسانى معلّق و آويخته به عزّت الهى مى شود; مقامى كه انسان احساس مى كند از خودش هيچ ندارد و با خدا همه چيز دارد. اين اوج ترقّى انسانى است، نهايت قرب به خداست، وصل به خداست، تعلّق به خداست. در آن حال، ديگر انسان از خودش هيچ چيز نمى خواهد; خواسته اى از ناحيه خودش ندارد. اگر چيزى اراده كند، از آن جهت اراده مى كند كه خدا خواسته است.

البته اين مسيرى است كه كسى به نقطه اوج آن نمى رسد مگر آن كه در تمام زندگى و در تمام حالاتش هيچ چيز براى خود نبيند و نخواهد. اين براى انسان هاى عادى ميسّر نيست. ولى به هر حال، اين نقطه اوج را بايد در نظر گرفت و به سوى آن حركت كرد. هر كس به اندازه همّت خود بايد اين مسير را طى كند. اين مسير عبادت و بندگى است. «بنده» يعنى كسى كه مملوك است; چيزى از خودش ندارد. بندگى كردن هم رفتارى است كه بايد ناشى از اين شناخت باشد كه من از خودم چيزى ندارم.

حضيض ذلّت

در مقابل نقطه اوجى كه گفتيم يك نقطه حضيض هست، و آن اين است كه آنچه را انسان بايد براى خدا معتقد باشد، براى خودش معتقد باشد! فكر كند همه چيز از اوست و متعلّق به اوست و بايد به آن برسد و بر همه چيز تسلّط پيدا كند; همه بايد تابع او بشوند، همه اراده ها بايد تابع اراده او باشند. همه هستى متعلّق به او باشد و او زير بار هيچ كس نرود، حرف كسى را نشنود، تسليم كسى نباشد، اراده او بر سرنوشت خودش حاكم باشد و بس. آن قدر در اين مسير تنزّل كند كه با آن كه حقيقتاً مى داند و درك مى كند كه بنده است، ولى عالماً و عامداً اين حقيقت را انكار نمايد. هرچند ربوبيت الهى مثل آفتاب برايش روشن است، ولى چشمش را ببندد و بگويد: ابداً چنين نيست. حقانيت انبيا و ساير عقايد و باورهاى حقّه و همين طور ساير ارزش هاى ناشى از اين عقايد برايش ثابت مى شود، ولى بگويد: نه; اين ها تخيّلاتى بيش نيستند. در نهايت، يك بت براى او مى ماند و آن «هواى نفس» اوست. يك ارزش براى او مى ماند و آن لذت خودش است، و همه چيز ديگر در شعاع اين خودپرستى جلوه مى كند.

البته كسانى هم كه به اين حد از تنزّل برسند، خيلى كم هستند. زمينه آن در همه هست ـ در من و شما هم هست ـ اما اين كه كسانى به اين فعليت برسند و به صراحت همه حقايق را انكار كنند و خود را مالك مطلق بدانند و سعى كنند همه چيز را در اختيار خودشان بگيرند، افراد بسيار كمى هستند كه به چنين مقامى مى رسند. مقام بزرگى است، البته در جهت منفى. كار هركسى نيست; كسى مثل فرعون مى خواهد كه بگويد: «اَنَا ربُّكم الاَعلى.» (نازعات: 24) اين حرف به دهان هر كسى نمى آيد، از زبان هر كسى صادر نمى شود. بايد شرايط براى آدم فراهم شود كه بتواند چنين حرفى بزند.

فرعون وقتى برايش ثابت مى شود خدايى هست و حضرت موسى(عليه السلام) او را دعوت مى كند، مى گويد: اين خدايى كه تو مى گويى، كجاست؟ مى گويد: خداى آسمان و زمين است. همه هستى از اوست.

ـ خوب، به چه دليل اين حرف ها را مى زنى (چنين خدايى هست و تو هم نماينده او هستى)؟

مى گويد: خدا به من معجزاتى داده است. سپس اژدها و يد بيضا را در همان مجلس به فرعون نشان مى دهد. فرعون مى ترسد و از تبديل عصا به اژدها وحشت مى كند; مى گويد: باشد تا فكرى بكنم. بعد وزيرش را مى خواهد و به او دستور مى دهد برج عظيمى براى او بسازد: «يا هامانُ ابن لى صرحاً لعلّى اَبلُغ الاسبابَ اسبابَ السمواتِ و الارض.» (غافر: 36) برج بسيار بلندى برايم بساز; مناره رفيعى برايم بساز تا بالاى آن بروم. شايد خدايى را كه موسى مى گويد، ببينم و از آن اطلاعى پيدا كنم: «اَطّلعَ اِلى اِلهِ موسى.» يعنى با وجود آن كه مدعى شعار «اَنَا ربُّكُم الاَعلى» بود، چنين وانمود مى كرد و به مردم مى گفت كه من به دنبال حقيقت هستم. كسى كه ادعاى ربوبيت برتر نسبت به همه انسان ها داشت، پس از ديدن معجزه الهى و ترس و وحشت و احساس شكست، براى فريب مردم مى گفت: تحقيق مى كنيم تا ببينم خدايى هست يا نيست! در نهايت، گفت: ما تحقيق كرديم، خبرى نبود! «ما عَلِمتُ لكم مِن اِله غيرى.» (قصص: 38) من غير از خودم هيچ خدايى سراغ ندارم. در مقابل، حضرت موسى(عليه السلام)مى فرمايد: «لقد عَلِمتَ ما اَنزلَ هؤلاءِ الاّ ربُّ السّمواتِ و الارضِ.» (اسراء: 102) "لقد علمتَ" در سخن حضرت موسى با دو تأكيد "لام" و "قد" آمده است; يعنى حتماً تحقيقاً تو مى دانى معجزاتى كه من نشان دادم جز از طرف رب السموات و الارض نيست. اين را يقين دارى و باور كرده اى. ولى در عين حال، فرعون گفت: «ماعلمت»; من خدايى غير از خودم سراغ ندارم. اين نشان مى دهد كه آدمى چه قدر مى تواند فريبكار باشد. با اين كه به چيزى يقين پيدا مى كند، ولى براى حفظ موقعيت خودش، چون عاشق مقام است، همه را زير پا مى گذارد.

كسانى كه تا اين حد تنزّل كنند، به گونه اى كه همه حقايق برايشان ثابت شود ولى با اين حال، انكار كنند، آن ها هم نادرند. شيطان عظيمى مى خواهد كه اين قدر قدرت داشته باشد تا در مقابل فطرت و نداى وجدان انسان مقاومت نمايد و تا اين حد سقوط كند. ولى كمابيش چنين افرادى هستند.

به هر حال، اين دو قطب هستند. يكى از آن ها همان قطبى است كه انسان براى خودش هيچ نبيند: «عبداً مملوكاً لايَقدِرُ على شىء» (نحل: 75) حتى از خدا مى خواهد كه خدايا، به جاى اين كه من براى كارم، زندگى ام و رفتارم فكرى بكنم، چيزى انتخاب كنم، تو به جاى من انتخاب كن: «الهى اغنِنى بتدبيرك لى عن تدبيرى و باختيارك عن اختياري»،1 مرا از اين كه خودم انتخاب كنم بى نياز كن، تو براى من انتخاب كن. اين تعابير در بيان نمى گنجند! چگونه مى توان تصور كرد كه آدمى به چنين مقامى برسد! هيچ كس چيزى از خود ندارد. همه هستى شعاعى از وجود الهى است; با يك امر به وجود مى آيد، و با يك نظر برداشتن، نيست و نابود مى شود. اما با اين كه گفتن اين جملات آسان است، ولى هضم آن ها بسيار مشكل است.

شرك خفى

به هر حال، بين اين دو قطب، كه انسان همه چيز را از خدا بداند يا همه چيز را از خود بداند، بى نهايت مراتب است. اغلب مردم يعنى تقريباً همه كسانى كه راه حق را پيدا كرده اند و مى خواهند راه بندگى خدا را طى مى كنند (خدا را به يگانگى شناخته اند و اعتراف كرده اند كه مى خواهند به طرف او بروند و موحّدند)، رگه هايى از خودپرستى و ديگر پرستى در وجودشان هست. آدمى تا خالص نشود و براى خدا (عباد الله المخلصين) (صافات: 40) نشود، رگه هايى از خودپرستى در او هست. اين خود، نوعى شرك محسوب مى شود. وقتى كسى مى گويد: من هر چه خدا بخواهد انجام مى دهم ولى كمى هم به خواسته خودم عمل مى كنم، اين نوعى شرك به خداست.

البته كسانى هم در اوج كمال و انسانيت بوده اند كه اين خارج از درك ماست. درباره يكى از بزرگان ـ شيخ انصارى يا ميرزاى شيرازى بزرگ ـ نقل كرده اند كه وصيت كرده بود: پس از وفات من، تمام نمازهاى مرا قضا كنيد! كسى مثل شيخ انصارى يا ميرزاى بزرگ بگويد تمام نمازهاى مرا قضا كنيد، حرف بزرگى است! گويا يكى از نزديكان ايشان جرأت كرده و پرسيده بود: آقا! مگر شما چه قدر نماز باطل داريد كه همه اش را برايتان قضا كنند؟ چه طور شده كه همه اين ها قضا شده؟ ايشان فرموده بود: من وقتى نماز مى خوانم، لذت عجيبى مى برم; لذتى كه با هيچ لذت ديگرى قابل مقايسه نيست. مى ترسم آن لذت هايى كه از نماز مى برم، موجب شود كه وقتى مى خواهم تكبير بگويم و يا بگويم اين عبادت را قربة الى الله انجام مى دهم، قدرى علاقه به آن لذت ها در عمل و در نيتم مؤثر باشد! شايد اين نوعى شرك باشد. عبادت خالص آن است كه چون خدا گفته انجام دهم. مى ترسم غير از آن، اين نيت كه من از عبادتم لذت مى برم، در نيت من شريك باشد و از اخلاصم در عبادت كاسته شود و خدا نپذيرد. به همين دليل، مى گويم: شخص ديگرى نمازهاى مرا به صورت استيجارى بخواند، بلكه نمازش قبول شود.

ما تصور مى كنيم اگر خيلى ترقى كنيم، پس از پنجاه سال رياضت، به گونه اى باشيم كه از نماز لذت ببريم. آرزو مى كنيم كه بتوانيم از نماز لذت ببريم، در حالى كه افرادى كه در اوج اخلاص و انسانيت سير مى كنند، از اين كه از نماز خواندن لذت ببرند مى ترسند; كه شايد اين لذت بردن، انگيزه اى باشد براى نماز خواندن آن ها و اين يك نوع شرك باشد. آن ها كجايند، ما كجا؟! شايد اين آيه شريفه ناظر به همين مطلب باشد: «وَ مايُؤمُن اَكثرُهم باللّه اِلاّ و هم مُشركونَ.» (يوسف: 106) بيش تر مؤمنان ايمانشان آميخته با شرك است. منتها شرك مراتب زيادى دارد. بعضى از اين مراتب، شرك هاى خفى و اخفى هستند كه موجب سقوط انسان نمى شوند; مانع رشد مى شوند، اما آدم را جهنمى نمى كنند. كسانى كه به آن مقامات رسيده اند، ترسشان از اين بوده كه يك لحظه از ديدار محبوبشان محروم شوند، ترسشان از جهنم نبوده است. به هر حال، اين گونه شرك هاى ضعيف در بسيارى از افراد كمابيش يافت مى شود. وقتى ما حتى در عبادت هاى خوبمان دقت كنيم، مى بينيم همراه با شرك هاى فراوان است. اگر موفق شويم دو ركعت نماز با حضور قلب بخوانيم و در آن حال خضوع و خشوع و توجه، اشكمان جارى باشد و توجهمان به نماز باشد، بعد كه كمى تأمّل كنيم، مى بينيم اين نماز را خوانده ايم فقط به خاطر ترس از جهنم. اگر به ما مى گفتند: در مقابل اين نماز، هيچ مزدى به شما تعلّق نمى گيرد، مى خواهى بخوان، نمى خواهى نخوان، نماز نمى خوانديم! پس معلوم مى شود در نيت ما، غير از اطاعت خدا، چيزهاى ديگرى هم شريك بوده است.

در هر صورت، اين رگه هايى از شرك است كه خواه ناخواه در وجود همه ما هستند. به راحتى هم كسى از آن ها خلاص نمى شود. تلاش بايد كرد، بايد همت را بلند كرد، اما بايد بدانيم كه اين رگه هاى شرك به زودى از عمق دل كنده نمى شوند. ولى اين رگه هاى شرك به يك جايى مى رسند كه با وجود آن مرتبه شرك، ديگر هيچ عمل صحيحى پذيرفته نمى شود.

شرك جلى

با وجود رگه هاى شرك خفى، اعمال پذيرفته مى شوند و در مقابل آن ها بهشت مى دهند، ولى با وجود بعضى از مراتب شرك نه; «اِنَّ اللّهَ لايَغفر اَن يُشرَكَ بِه.» (نساء: 48) اين همان شرك صريح است. با وجود شرك جلى، هيچ عملى قبول نمى شود: «وَ قَدمنا الى ما عَمِلوا مِن عمل فجَعلناه هَباءً منثوراً.» (فرقان: 23) كسانى كه آن مرتبه از كفر و شرك را داشته باشند، هر كارى بكنند، پذيرفته نمى شود; همه اعمالشان «هباءً منثور» مى شود.

آيه شريفه مى فرمايد: «و الّذينَ كَفروا اَعمالُهم كَسراب بقيعة يَحسبُه الظمآنُ ماءً حتى اذا جائَهُ لم يَجده شَيئاً و وجَدَ الله عندَه فوَفيّة حسابه.» (نور: 39) وقتى كافران اعمال خوبى انجام دهند، تصور مى كنند آب زلالى است كه استفاده خواهند كرد، ولى يك سراب آب نماست; وقتى تشنه مى شوند سراغ آن مى روند كه استفاده كنند، مى بينند هيچ نيست. آن وقت مى بينند خدا بالاى سرشان ايستاده و به حساب و كتاب ها رسيدگى مى كند.

پس با مرتبه اى از كفر و شرك، كه همان كفر و شرك صريح و جلى باشد، هيچ عبادتى اثر ندارد; همه اش هباءً منثورا مى شود; مثل آتشى است كه در يك خرمنى بيفتد و همه چيز را بسوزاند. كم باشد يا زياد فرقى نمى كند; وقتى آتش افتاد، مى سوزاند. اين كفرى است كه انسان تحت تأثير هواى نفسش قرار گرفته; چنان كه با وجود شناخت حقيقت، از سر عناد آن را انكار مى كند. مرتبه عالى اين كفر و شرك در فرعون بود; مقام عالى اش مال او بود; رياست اين مقام با او و امثال اوست، از ابليس و دوستان و يارانش، ولى مراتب نازله اش ممكن است نصيب ما هم بشود ـ اَعاذنَا اللهُ ان شاء الله.

«خود»; در مقابل «خد»

ما اگر آن همّت را نداريم كه مثل فرعون بشويم و بگوييم «اَنَا ربُّكُم الاعلى» اما همّت هاى ديگرى داريم. زياد پيش مى آيد كه حقيقتى را مى شناسيم، ولى به خاطر اين كه منفعتمان در آن نيست، انكارش مى كنيم. اين ها رگه هايى از كفر هستند كه اگر به آن حد برسند كه ايمان بالله را تحت تأثير قرار دهند، انسان ايمانش را مى بازد. در كنار اين خودخواهى و خودپرستى، اگر انسان هزاران اعمال خوب انجام دهد، هيچ فايده اى ندارد. آنچه مرز بين اين اعمال مثبت و منفى است و مقامات صعودى و نزولى را از هم جدا مى كند، ايمان است. اگر انسان به حدى رسيد كه ايمان داشت، سير صعودى اش شروع مى شود، هرچند همراهش شرك هايى باشند، گناهانى باشند، خودخواهى هايى باشند. اگر اين ايمان باشد، بالاخره او را نجات خواهد داد; جهنمى نمى شود. اما اين كه «ايمان» چيست و چگونه حاصل مى شود، بحثش مفصّل است. اما منظور اين است كه در مقابل مسيرى كه از ايمان بالله شروع مى شود و به آن آخرين مرتبه توحيد ختم مى شود، انكار اين حقيقت قرار دارد. ترك ايمان از جحود و عناد شروع مى شود، هرچند مرتبه خفيفش باشد، تا آن جا كه مى رسد به «اَنَا رَبُّكم الاَعلى.»

روح همه اين ها «خودپرستى» است. اين ها همه در مقابل آن بودند كه آدم همه چيز را مال خدا مى ديد. پس آنچه در مقابل «خد» قرار مى گيرد، «خود» است. اگر ما بخواهيم رفتارمان را با يك محك بسنجيم كه آيا جزو خطوط فوقانى اند و منحنى ما صعود مى كند و سر ما به سوى بالاست يا به پايين مى آيد، بايد ببينيم محور كارمان چيست، چون خودم مى خواهم، چون خودم هستم، يا چون خدا مى خواهد؟

جايگاه شك و يقين در فرهنگ اسلامى

عرض كردم كه بعضى از خودخواهى ها قابل اغماض هستند، يا با توبه يا با چيزهاى ديگر. ولى گاهى به حدى مى رسد كه انسان ايمان را مى بازد و در صدد توجيه بر مى آيد كه «اصلا ايمان امرى است همراه با شك (!) اصلا ايمان بى شك نمى شود»! اگر اين حرف ها را يك كسى مى زد كه با قرآن آشنا نبود، با حديث آشنا نبود، اين قدر جاى نگرانى نداشت، اما كسى كه چند سال در حوزه علميه تحصيل كرده، با قرآن و حديث و كلام و فلسفه آشنا شده، بيايد بگويد: اصلا ايمان با يقين نمى سازد، ايمان در جايى است كه شك وجود دارد، جاى تأسف دارد. اين همه آيات قرآن از «الذينَ يؤمنونَ بالغيب» شروع مى شود تا مى رسد به «و بالاخرة هم يوقنون.» اين همه در قرآن از ريب و شك مذمّت شده است. وقتى قرآن كسانى را به ريب و شك نسبت مى دهد، اگر كسى با چشم حقيقت بين نگاه كند و با ادبيات قرآن هم آشنا باشد، اين را بدترين فحش مى داند. قرآن مى فرمايد: «فهم فى ريبهم يتَردَّدون» (توبه: 45); ولشان كن اين ها را، اين ها در ريب خود غوطهورند; دايم پيش و پس مى روند، قرآن درباره كسانى كه اهل ريب و شك هستند اين جور تعبير مى كند، يا مى فرمايد: «بل ادّاركَ عِلمهم فى الآخرةِ.» (نمل: 66) اين همه ادعاى علم و علم دوستى و علم پرستى و ساينتيسم مى كنند، وقتى علمشان به آخرت مى رسد، ته مى كشد; ديگر علمى ندارند: «بل اداركَ عِلمهم فى الآخرة»، نسبت به آخرت علمشان تمام مى شود. نه تنها علمشان تمام مى شود، بلكه مى فرمايد: «هُم فى شك مِنها.» (نمل: 66) بدتر اين است كه در حال شك به سر مى برند. بالاتر، به اين شك هم اكتفا نمى كنند، اصلا كور مى شوند، نمى بينند: «بَل هُم منها عَمون.» (نمل: 66)

قرآن مى فرمايد: مؤمن بايد طورى باشد كه گويى آخرت را مى بيند. زيد بن حارثه نزد پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) آمد، پيامبر از او پرسيد: در چه حالى هستى؟ عرض كرد: در حال يقين. فرمود:: علامت يقينت چيست؟ گفت: طورى شده ام كه مى بينم اهل بهشت در بهشت متنعّمند و اهل جهنم در جهنم متعذّب. به همين دليل، شب ها خوابم نمى برد. حضرت برايش دعا كردند كه خدا تو را بر اين حال ثابت بدارد.2

مؤمن بايد اين گونه باشد: گويا آخرت را مى بيند; نه اين كه مى داند بايد به عين اليقين برسد، بلكه مى داند بايد به حق اليقين برسد. اما چه قدر زشت است كسى كه با قرآن آشناست و مدت ها در زمينه آن كار كرده، بگويد يقين وجود ندارد، امكان ندارد كسى به يقين برسد، و اگر امكان داشته باشد، با ايمان نمى سازد، يا ايمان جايى است كه شك باشد! پناه بر خدا از گم راهى! از اين كه خدا كسى را گم راه كند، «اضلّه اللّهُ على علم.» (جاثيه: 23) پناه مى بريم به خدا!

هواپرستى; تنها عامل سقوط انسان

سرّ اين چيست؟ اين چه سقوطى است كه انسان با وجود علمش گم راه مى شود؟ با اين كه خود را مؤمن مى داند، نمازخوان است، به قرآن و اسلام معتقد است، مى گويد: اصلا ايمان با يقين نمى سازد; اصلا يقين وجود ندارد. مؤمن كه هستند; يعنى اين كه در حالى كه شك دارند، بنا مى گذارند بر اين كه خدا هست; وگرنه چنانچه يقين پيدا كرد، ديگر صحبت از ايمان نيست! چه چيزى است كه انسانى را اين جور به سقوط مى كشاند؟ «أفرأيتَ مَن اتّخذَ الههُ هَواهُ و اضلَّهُ اللّهُ على علم و خَتَم على سَمعِه و قَلبِهِ و جَعَل على بصرِه غِشاوةً فَمن يهديه مِن بعد اللّهُ.» (جاثيه: 23) اگر كسى خود را به جاى خدا گذاشت، به جاى خواست خدا گفت: خواست دل، تابع هوس خود شد، كارش به اين جا مى كشد: «اضلَّهُ اللّهُ على علم.» با وجود علم، خدا گم راهش مى كند. خدا با كسى دشمنى ندارد، آن راه به اين جا منتهى مى شود; اثر طبيعى اش اين است. «اِنّ اللّهَ لا يظلمُ الناسَ شيئاً و لكنَّ الناسَ انفسهم يظلمونَ.» (يونس: 44)

وقتى كسى در سراشيبى تند سرعت مى گيرد، هرقدر به او مى گويند تند نرو، به زمين مى خورى و مغزت متلاشى مى شود، ولى لذت مى برد از اين كه با سرعت مى رود، طبيعى است كه وقتى با آن سرعت در آن سراشيبى عظيم به زمين مى خورد مغزش متلاشى شود و حتى چيزى از او باقى نماند. اين اثر طبيعى كار اوست، وگرنه خدا با كسى دشمنى نمى كند. خداوند پيامبران را با اين همه آيات فرستاده است تا انسان طغيان نكند، اين قدر در دشمنى با خدا و حقيقت تندروى نكند، اندكى احتياط كند; اما گوش بعضى ها بدهكار نيست. لذا، خداوند مى فرمايد: «فَمَن يَهدى مَن اَضلَّ اللّه» (روم: 29); كسى را كه خدا گم راهش كرده است، كى مى تواند هدايت كند؟ چنين كسانى را ديگر در صدد هدايت كردنشان برنياييد; كارشان از هدايت گذشته است.

پس همه آنچه موجب سقوط انسان مى شود به پى روى هواى نفس برمى گردد. اگر غير از اين است، چيزى به من نشان دهيد كه موجب بدبختى انسان باشد و مصداق پى روى از هواى نفس نباشد.

حاصل عرايضم اين شد كه راه ترقّى و رسيدن به خدا يك چيز بيش نيست و آن «خداپرستى» است. راه سقوط هم يك چيز بيش نيست و آن «خودپرستى» است. اين گوى و اين ميدان! هر كسى ببيند چه اندازه مى تواند اراده اش را تابع اراده خدا كند. خداپرستى كار مشكلى است، ولى شدنى است. شيخ انصارى ها، بزرگان ديگر به اين مرحله رسيدند. اين مرحله كجاست، خدا مى داند. ما كه نمى توانيم مقامات آن ها را درك كنيم، ولى مى دانيم به آن رسيدند. در طرف مقابل هم كسانى به حضيض ذلّت رسيدند كه نمونه هايش را مى بينيم.

در زمان خودمان متأسفانه فراوان هستند كسانى كه مصداق «اضلّهُ اللّهُ على علم» و «جَعلنا مِن بينِ اَيديهم سدّاً و من خلفهم سدّاً فاَغشيناهم فَهم لايُبصرون» (يس: 9) يا «سواءٌ عَليهم أأنذرتَهم اَم لم تُنذِرهم لايؤمنون» (بقره: 6) هستند. لذا، خداوند مى فرمايد: بحث و جدل كردن با اين ها ديگر فايده اى ندارد; «فَاعرِضْ عمَّن تولّى عَن ذِكرنا و لم يرد الاّ الحياةَ الدّنيا.» (نجم: 29) پيامبر، مظهر رأفت و رحمت الهى است، «حريصٌ عليكم» (توبه: 128) است، با تمام توانش كوشش مى كند كه انسان ها را هدايت كند. خداوند هم كه رحمتش بى نهايت است و اين همه رأفت و رحمت پيغمبر تنها شعاعى است از رحمت بى نهايت او. اما با اين وصف، به پيامبرش مى فرمايد: اين ها را ديگر رها كن. اين ها كيانند؟ «مَن تولّى عَن ذِكرنا و لم يُرد الاّ الحياةَ الدُّنيا.» آن ها كه هدايت ما سر راهشان بود، جلوى چشمشان بود، ولى روى برگرداندند و گفتند نمى خواهيم. حرف يك يهودى يا يك مسيحى را بر حرف حضرت على(عليه السلام)يا امام سجاد(عليه السلام)مقدّم داشتند. گستاخى به جايى رسيده كه به صراحت گفته اند: امام سجاد اين جور گفت، اما تونى بلر، نخست وزير انگليس، اين جور گفته; من حرف تونى بلر را بهتر مى پسندم! «فَاعرِض عمّن تولّى عن ذكرنا.»

سرّش چيست كه اين ها به حقيقت پشت مى كنند؟ به خاطر اين است كه «لم يُرد الاّ الحياة الدّني»; غير از اين زندگى دنيا و لذت هاى آن دنبال چيزى ديگر نيستند. چنين كسانى اميدى به هدايتشان نيست. لذا، خداوند مى فرمايد: اى پيامبر، تو هم كه مظهر رحمت ما هستى، اين ها را رها كن. «انّما تُنذر الّذينَ يَخشونَ ربَّهم بِالغيب» (فاطر: 18) هدايت و موعظه تو تنها به درد كسى مى خورد كه خشيتى در دل دارد، به غيب ايمانى دارد، غير از اين ظواهر فريبنده دنيا آرمان انسانى بلندترى دارد، دنبال حقيقتى وراى اين لذت هاى زودگذر مادى مى گردد. آن ها قابل هدايتند كه حقيقت جو باشند و از اين كه سقوط كنند نگرانى دارند، خشيتى در دل دارند. اما اگر در آن ها نه آن روح حقيقت جويى بود و نه آن خشيت و نگرانى از سقوط، و چيزى جز لذت دنيا نمى خواستند و با تمام توانشان هم براى رسيدن به آن كوشش كردند، شب به ياد لذت هاى دنيا خوابيدند و صبح به ياد لذت هاى دنيا از خواب بيدار شدند، تمام روز هم جز به همين ها نينديشيدند، اين ها قابل هدايت نيستند; رهايشان كن.

حاصل عرايضم اين كه پس از شناخت قرب به خداوند به عنوان نقطه اوج انسان، بايد بدانيم كه راه نيل به آن يكى بيش نيست: خداپرستى. نقطه مقابلش هم كه سقوط است، راهش يك چيز است: خودپرستى.


  • پى نوشت ها

1محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 98، ص 223

2 همان، ج 70، ص 159.