اهل بيت(عليهم السلام) و تفسيرموضوعى قرآن

اهل بيت(عليهم السلام) و تفسيرموضوعى قرآن

محمدرضا داودى

چكيده

«تفسير موضوعى قرآن» شيوه اى تفسيرى است كه در آن براى به دست آوردن نظر قرآن در باب موضوعى از موضوع هاى قرآنى، تمام آيات گرد آورى و بررسى مى شود. اين روش متفاوت از تفسير قرآن به قرآن است كه در آن براى رفع ابهام از يك آيه، از آيات هم مضمون استفاده مى شود. از برخى احاديث استفاده مى شود كه اهل بيت(عليهم السلام)قرآن را به روش موضوعى تفسير فرموده اند.

مقدمه

تفسير قرآن كريم، امرى است بس مهم كه پروردگار حكيم آن را يكى از وظايف پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و جانشينان معصوم او(عليهم السلام)شمرده است1 و آنان اين تكليف سترگ را به بهترين صورت به فرجام رسانده و به مقتضاى فهم مخاطبان خويش، كلام الهى را شرح نموده اند كه بخشى از آن آثار گرانبها با عنوان «روايات تفسيرى» براى ما به ارمغان رسيده است.2 پس از پيشوايان بزرگ دينى، علماى متعهد بر آن شدند تا با روشى صحيح و الهام گرفته از مكتب اهل بيت(عليهم السلام)، سخن خداوند را تبيين نموده، كام تشنگان و جويندگان معارف برحق را از معتبرترين منبع دين (قرآن) سيراب نمايند.

تفسير قرآن كريم به دو گونه شكل گرفته است: 1. تفسير ترتيبى كه به ترتيب سور و آيات انجام مى گيرد; اين نوع تفسير عمرى طولانى دارد و پيوسته همراه با قرون و اعصار پيش رفته و اكنون به درجه اى از كمال مطلوب رسيده است و از ابتداى سده چهارم، كتاب تفسيرى مدون كه تمام آيات قرآن را تفسير كرده موجود است.3 2. تفسير موضوعى كه با گذشت زمان و مواجهه مسلمانان با مسائل و نيازهاى جديد، ضرورت پيدا كرد كه در آن، نظر قرآن كريم در باره موضوعى از موضوع هاى قرآنى استخراج مى شود.

«تفسير موضوعى» هرچند اصطلاحى نوظهور است كه از قرن چهاردهم بر اين روش خاص از تفسير قرآن كريم اطلاق4 و به آن توجهى ويژه شد و روز به روز ابعاد جديدى از آن در حوزه گسترده فرهنگ اسلامى قرآنى آشكار گرديد، اما پيش تر نيز قرآن كريم به اين شيوه تفسير مى شده است; يعنى مفسّران موضوعاتى را به قرآن عرضه كرده، با جمع آورى آيات همگون، پاسخ خويش را مى گرفته اند.5

در اين نوشتار پس از تعريف تفسير موضوعى، به دو مسأله زير پرداخته مى شود:

  1. آيا تفسير موضوعى همان تفسير قرآن با قرآن است يا با آن تفاوت دارد؟
  2. آيا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و امامان معصوم(عليهم السلام)در رواياتى كه از آن ها به ما رسيده است، تفسير موضوعى داشته اند؟

قرآن پژوهان و مفسّران براى تفسير موضوعى تعريف هاى گوناگونى ارائه داده اند6 كه براى پرهيز از طولانى شدن بحث، از بيان و نقد و بررسى آن ها صرف نظر مى شود. در مجموع مى توان گفت: «تفسير موضوعى» عبارت است از گردآورى همه آيات مربوط به موضوعى از موضوع هاى قرآنى و بررسى و استنطاق آن ها براى استخراج نظر قرآن كريم درباره آن موضوع.

چنان كه از تعريف مزبور برمى آيد، تفسير موضوعى داراى دو مرحله است:

1. گردآورى مجموعه آياتِ مرتبط با موضوع; در تفسير موضوعى لازم است مفسّر تمام آيات مربوط به موضوع مورد پژوهش را جمع آورى كند. در اين مرحله مفسّر بايد از حضور ذهن بالايى درباره قرآن برخوردار باشد تا بتواند به مقدار وسع و تكليف، همه آياتى را كه نفياً و اثباتاً به موضوع مورد بحث نظر دارد، گردآورى كند و مدار را محتوا قرار دهد نه لفظ.7

2. جمع بندى و داورى درباره آن آيات و نير نتيجه گيرى از آن ها; از اين روى، اگر در آثارى فقط به جمع آورى آياتى از يك موضوع در قرآن اقدام شده، نمى توان آن ها را تفسير موضوعى دانست.8

تفاوت تفسير موضوعى با تفسير قرآن با قرآن

چنان كه اشاره شد، در يك تقسيم كلى، تفسير قرآن را در دو گونه «ترتيبى» و «موضوعى» مى توان جاى داد. تفسير ترتيبى نيز داراى روش هاى گوناگون است;9 يكى از آن ها روش اجتهادى قرآن با قرآن مى باشد كه در آن، مفسّر براى شرح آيات بيش ترين كمك را از خود قرآن مى گيرد و از آيات ديگر براى روشن شدن آيه موردنظر استفاده مى كند. به رغم اين كه دو روشِ تفسيرى مزبور (موضوعى و قرآن با قرآن) همگونى صورى با يكديگر دارند و در هر دوى آن ها مفسّر، آيات ديگر را به يارى مى طلبد، اما اهدافِ متفاوت و متمايزى دارند.

در تفسير قرآن به قرآن، هدف مفسّر كمك گرفتن از آيات هم مضمون است تا از آيه مورد بحث ابهام زدايى كند و با كمك ديگر آيات، هر چه بيش تر و بهتر مفهوم آن آيه را روشن نموده، به فهم دقيق ترى از آن برسد.10 با نيل به مفهوم دقيق آيه، نياز به آيات ديگر مرتفع مى گردد. البته در بسيارى از موارد با كنار هم قراردادن چند آيه متناسب، حقيقتى تازه و معارفى نو پديد مى آيد كه بدون اين عمل هرگز اين گونه معارف به دست نمى آمد.11 اما در تفسير موضوعى غرض مفسّر اين است كه آيات مشابه و هم مضمون (از لحاظ لفظ و معنا) را در خصوص يك موضوع به يكديگر پيوند دهد و از مجموع آيات، به پرسش خود پيرامون آن موضوع پاسخ داده، نظريه قرآن را استخراج نمايد.12 به عبارت ديگر، در تفسير موضوعى مفسّر مى كوشد تا براى موضوعى كه يا برگرفته از خود قرآن است و يا از نيازهاى روز است و قرآن اشاره اى به آن دارد، از آيات مرتبط با موضوع، ديدگاهِ كلام الهى را بيابد. وى به دنبال ابهام زدايى يا روشن شدن مفهوم آيه اى خاص نيست; زيرا وصول به مفاهيم آيات از مراحل آغازين كار مى باشد، بلكه مطلوب نهايى او يافتن نظر قرآن نسبت به موضوع مورد نظر اوست.

بنابراين، با دوگانه شدن هدف، آن دو را نمى توان يك روش به حساب آورد، بلكه مى بايد دو شيوه متفاوت و متمايز از يكديگر دانست. تفسير قرآن به قرآن، از نوع تفسير ترتيبى است و مقدم بر موضوعى مى باشد.

تفاوت مزبور را در دو روايت زير مى توان مشاهده نمود:

1. تعيين كم ترين زمان حمل

روزى زنى را، كه پس از گذشت شش ماه از ازدواجش داراى فرزند شده بود، نزد عمر آوردند. عمر حكم به سنگسار كردن او داد. حضرت على(عليه السلام)فرمود: من با كتاب خدا براى تو دليل مى آورم (و با قرآن بى گناهى او را ثابت مى كنم.) خداوند مى فرمايد:

«وَالْوَالِدَاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَيْنِ كَامِلَيْنِ ...» (بقره: 233); و مادران [بايد] فرزندان خود را دو سال تمام شير دهند.

و در جايى ديگر مى فرمايد: «... وَحَمْلُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْر» (احقاف: 15); باردارى و از شير گرفتن او سى ماه است.

پس هنگامى كه مدت زمان شير دادن و حمل 30 ماه باشد و از طرفى، زمان شير دادن دو سال كامل باشد، مى تواند نوزادى شش ماهه متولد شود. عمر با مشاهده استدلال مزبور، آن زن را رها كرد.13

در اين روايت، امام(عليه السلام) با استناد به دو آيه، حكم فقهى تعيين كم ترين زمان حمل را به دست آوردند. از اين رو، در تفسير موضوعى است كه ما مى توانيم ـ براى مثال ـ موضوع «اقل مدت حمل» را بر قرآن عرضه كنيم و با جمع آورى آيات و نتيجه گيرى، پاسخ آن را بيابيم. البته چون حضرت على(عليه السلام)احاطه و آشنايى كامل به تمامى معانى و معارف قرآن داشتند، از دو آيه حكم مذكور را ارائه دادند، اما اگر فرد ديگرى بود، مى بايست تمام آياتِ در ارتباط با موضوع را گردآورى نموده، از مجموع آن ها نتيجه گيرى مى كرد.

2. تعيين ميزان قطع دست دزد

امام جواد(عليه السلام) با استناد به دو آيه ذيل، ميزان بريدن دست دزد را بيان فرمودند:

«وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالا مِّنَ اللّه» (مائده: 38); و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كرده اند دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد.

«وَ أَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَد» (جن: 18); و مساجد [مواضع سجده] ويژه خداست، پس هيچ كس را با خدا مخوانيد.

دست دزد را بايد از بن چهار انگشت بريد; زيرا خداوند در آيه اول به قطع دست دزد فرمان داده و در آيه دوم مساجد، يعنى مواضعى از بدن را كه در موقع سجده بر زمين گزارده مى شود و يكى از آن ها كف دست است، از آنِ خداوند دانسته است. بنابراين، بيش از چهار انگشت در حدّ دزدى بريده نمى شود تا كف دست براى سجده كردن باقى بماند.14

روايت مزبور از مصاديق تفسير قرآن به قرآن است; زيرا «يد» در آيه «فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُم» مبهم است و دست كم سه احتمال در مورد آن وجود دارد: 1. از سر انگشتان تا مچ; 2. از سر انگشتان تا آرنج; 3. از سر انگشتان تا كتف. امام(عليه السلام) با كمك آيه ديگر، اين ابهام را از بين برده، مفهوم «يد» را روشن ساختند.

با اين حال، اين دو روش جداى از يكديگر نبوده و با هم ارتباط دارند. شايد بتوان گفت: ميان اين دو شيوه از تفسير، «عموم و خصوص مطلق» برقرار است; يعنى هر جا تفسير موضوعى صورت گيرد، به منظور بهره گيرى از آيات متعدد، روش قرآن به قرآن نيز وجود دارد، اما هر گاه تفسير قرآن به قرآن انجام شد، تفسير موضوعى بر آن صدق نمى كند و در برخى موارد (مانند نمونه بالا) تنها شيوه قرآن به قرآن صورت گرفته است.15

برخى از افراد، تفسير آيات متشابه به وسيله آيات محكم، عام با خاص و مطلق با مقيد و... را نوعى تفسير موضوعى به حساب آورده اند16 كه ظاهراً اين موارد از نوع تفسير قرآن به قرآن و داخل در تفسير ترتيبى است.

تفسير موضوعى در روايات ائمه اهل بيت(عليهم السلام)

در احاديث وارده از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و امامان معصوم(عليهم السلام)، به رواياتى برمى خوريم كه به شيوه تفسير موضوعى عمل كرده اند; يعنى با كمك ديگر آياتِ هم مضمون، مطلب مهمى را به ما ارائه داده و به موضوعى از موضوعات قرآنى پاسخ گفته اند. در ذيل به چند نمونه از اين روايات اشاره مى گردد:

1. ايمان براى تمام اعضاى بدن

يكى از ياران امام صادق(عليه السلام) از آن حضرت سؤال كرد كه آيا ايمان، كلام (گفتن شهادتين) است يا عمل؟ امام(عليه السلام)فرمودند: تمام ايمان عمل است و سخن بخشى از آن مى باشد; خداوند آن را در كتاب خويش بيان نموده است. سپس آن شخص گفت: ايمان را برايم وصف نما. حضرت فرمودند: خداوند ايمان را براى تمام اعضاى بدنِ انسان واجب ساخته و براى هر عضوى وظيفه اى قرار داده است: «اما آنچه از ايمان بر دل واجب گشته، اقرار و شناسايى و تصميم و تسليم است به اين كه معبودى جز خداى يگانه وجود ندارد، او معبودى يكتاست كه همسر و فرزند نگرفته; و اين كه محمد(صلى الله عليه وآله)بنده و فرستاده اوست، و نيز اقرار نمودن به آنچه از جانب خدا، پيامبران و كتاب هاى آسمانى آمده است; اين عمل دل است كه خداوند مى فرمايد: "... إلاَّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاِْيمانِ وَ لكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرا" (نحل: 106); هركس پس از ايمان آوردن خود به خدا كفر ورزد [عذابى سخت خواهد داشت] مگر آن كس كه مجبور شده و[لى ]قلبش به ايمان اطمينان دارد، ليكن هر كه سينه اش به كفر گشاده گردد خشم خدا بر آنان است و برايشان عذابى بزرگ خواهد بود و نيز مى فرمايد: "أَلا بِذِكْرِاللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ" (رعد: 28); آگاه باش كه با ياد خدا دل ها آرامش مى يابد، و قرآن مى گويد: "يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ لاَ يَحْزُنكَ الَّذِينَ يُسَارِعُونَ فِى الْكُفْرِ مِنَ الَّذِينَ قَالُواْ آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِن قُلُوبُهُمْ" (مائده: 41); اى پيامبر، كسانى كه در كفر شتاب مىورزند تو را غمگين نسازند [چه] از آنان كه با زبان خود گفتند ايمان آورديم و حال آن كه دل هايشان ايمان نياورده بود، و مى فرمايد: "إِنْ تُبْدُوا ما فِى أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ فَيَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ" (بقره: 284); و اگر آنچه در دل هاى خود داريد، آشكار يا پنهان كنيد، خداوند شما را به آن محاسبه مى كند; آن گاه هر كه را بخواهد مى بخشد و هر كه را بخواهد عذاب مى كند. اين ها اقرار و معرفت امورى است كه خدا بر دل واجب ساخته و عمل دل و اصل ايمان است. پروردگار بر زبان، بيان آنچه دل آن را باور و به آن اقرار كرده، واجب نموده است كه مى فرمايد: "وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً" (بقره:83); و با مردم [به زبان] خوش سخن بگوييد و فرموده: "وَ قُولُوا آمَنَّا بِالَّذِى أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكم وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ" (عنكبوت: 46); و بگوييد به آنچه به سوى ما نازل شده و [آنچه] به سوى شما نازل گرديده ايمان آورديم و خداى ما و خداى شما يكى است و ما تسليم اوييم. و بر گوش واجب گردانيده تا از شنيدن محرمات و از امورى كه خدا آن ها را نهى فرموده و آنچه پروردگار را به خشم آورد، دورى گزيند; قرآن در اين باره مى گويد: "وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِى الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِى حَدِيث غَيْرِهِ" (نساء:140); و البته [خدا ]در كتاب [قرآن] بر شما نازل كرده كه هر گاه شنيديد آيات خدا مورد انكار و ريشخند قرار مى گيرد با آنان منشينيد تا به سخنى غير از آن درآيند.. و مى فرمايد: "قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ هُمْ فِى صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ" (مؤمنون: 4-1); به راستى كه مؤمنان رستگار شدند; همانان كه در نمازشان فروتنند و آنان كه از بيهوده رويگردانند و آنان كه زكات مى پردازند و مى فرمايد: "وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ" (قصص: 55); و چون لغوى بشنوند از آن روى برمى تابند و مى گويند: كردارهاى ما از آنِ ما و كردارهاى شما از آنِ شماست. [پس] وظيفه گوش اين است كه به آنچه برايش حلال نيست، گوش ندهد.

خداوند بر چشم واجب ساخته تا به آنچه برايش حرام است، ننگرد و از آنچه خدا نهى فرموده روى گردان شود، كه مى فرمايد: "قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ" (نور: 30); به مردان با ايمان بگو ديده فرو نهند و پاكدامنى ورزند، پس مردان را از نگاه به عورت هاى يكديگر نهى فرمود و اين كه بايد هر فردى عورت خود را از نگاه ديگران حفظ نمايد. و فرمود: "وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ" (نور: 31); و به زنان با ايمان بگو ديدگان خود را [از هر نامحرمى] فرو بندند و پاكدامنى ورزند، و از نگاه زنى به عورت زن ديگر نهى فرمود. در هر جاى قرآن كه "حفظ فرج" ذكر شده، مربوط به زناست جز آيه فوق كه مربوط به نگريستن است.

خداوند آنچه را بر دل و زبان و گوش و چشم واجب ساخته در دو آيه زير گنجانده است: "وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لا أَبْصارُكُمْ وَ لا جُلُودُكُمْ" (فصلت: 22); و [شم] از اين كه مبادا گوش و ديدگان و پوستتان بر ضد شما گواهى دهند [گناهانتان ر] پوشيده نمى داشتيد. "وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلا" (اسراء:36); و چيزى را كه بدان علم ندارى دنبال مكن; زيرا گوش و چشم و قلب همه مورد پرسش واقع خواهند شد ...»17

امام(عليه السلام) در پايان براى دست، پا و صورت نيز ايمانى ويژه همراه با آيات آن ذكر كردند، سپس نتيجه گرفتند كه هر كس تمام اين امورى كه خداوند واجب كرده، انجام دهد با ايمان كامل پروردگار خويش را [در هنگام مرگ ]ملاقات خواهد كرد و اهل بهشت است و كسى كه نسبت به برخى از آن ها خيانت ورزد و يا از اوامر الهى سرپيچى كند، با ايمان ناقص از دنيا مى رود. امام با بيان مزبور، اين تصور را كه ايمان تنها گفتن شهادتين و اعتقاد قلبى است، مردود شمرده و با كمك از آيات هم مضمون، اين مطلب را كه «تمام ايمان عمل است»، اثبات نمودند.

2. گناهان كبيره

عبدالعظيم الحسنى مى گويد: روزى عمرو بن عُبيد [يكى از بزرگان معتزله ]محضر امام صادق(عليه السلام) رسيد و پس از عرض سلام نشست و آيه «الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الاِْثْمِ وَ الْفَواحِش» (نجم:32); آنان كه از گناهان بزرگ و زشتكارى ها جز لغزش هاى كوچك خوددارى مىورزند، را خواند و سكوت نمود. امام دليل سكوت وى را پرسيد. گفت: دوست دارم گناهان كبيره را از قرآن بفهمم. امام(عليه السلام)فرمود: اى عمرو! بزرگ ترين گناهان كبيره شرك به خداوند است; زيرا خدا مى فرمايد: «وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّة» (مائده: 72); كه هر كس به خدا شرك آورد قطعاً خدا بهشت را بر او حرام ساخته و جايگاهش آتش است. پس از آن، نااميدى از رحمت خداست كه فرموده: «إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْح اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُون» (يوسف: 87); زيرا جز گروه كافران كسى از رحمت خدا نوميد نمى شود. و پس از آن، احساس امنيت از مكر خداست كه قرآن مى گويد: «فَلا يَأْمَنُ مَكْرَاللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُون» (اعراف: 99); آيا از مكر خدا خود را ايمن دانستند [با آن كه ]جز مردم زيانكار [كسى ]خود را از مكر خدا ايمن نمى داند. از ديگر گناهان كبيره، عاق والدين (نفرين پدر و مادر) است; زيرا خداوند فرزندى را كه مورد عاق پدر و مادر قرار گيرد، گردنكش و بدبخت خوانده است.18 و ديگر، آدم كشى به ناحق است كه خداوند مى فرمايد: «و من يقتل مؤمنا متعمدا فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها...» (نساء: 93); و هر كس عمداً مؤمنى را بكشد كيفرش دوزخ است كه در آن ماندگار خواهد بود. نسبت نارواى زنا به زنان پاكدامن دادن، از ديگر گناهان كيبره است كه قرآن مى گويد: «إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الُْمحْصَنَاتِ الْغَافِلَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِى الدُّنْيَا وَالاْخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيم» (نور: 23); بى گمان كسانى كه به زنان پاكدامن بى خبر [از همه ج] و با ايمان نسبت زنا مى دهند در دنيا و آخرت لعنت شده اند و براى آن ها عذابى سخت خواهد بود. و ديگر، خوردن مال يتيم است; به دليل آيه «إِنَّما يَأْكُلُونَ فِى بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِير» (نساء: 10); در حقيقت، كسانى كه اموال يتيمان را به ستم مى خورند جز اين نيست كه آتشى در شكم خود فرو مى برند و به زودى در آتشى فروزان درآيند. از ديگر گناهان كبيره فرار از ميدان نبرد است، زيرا خداوند مى فرمايد: «وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتال أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَة فَقَدْ باءَ بِغَضَب مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِير» (انفال: 16); و هر كه در آن هنگام به آنان پشت كند مگر آن كه [هدفش] كناره گيرى براى نبردى [مجدد] يا پيوستن به جمعى [ديگر از همرزمانش ]باشد، قطعاً به خشم خدا گرفتار خواهد شد و جايگاهش دوزخ است و چه بد سرانجامى است. و باز خوردن ربا; به دليل آيه «الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلَّا كَما يَقُومُ الَّذِى يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَس» (بقره: 275); كسانى كه ربا مى خورند، [از گور] برنمى خيزند مگر مانند برخاستنِ كسى كه شيطان بر اثر تماس، آشفته سَرَش كرده است، و نيز عمل سِحر (جادو گرى) كه خداوند مى فرمايد: «وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِى الاْخِرَةِ مِنْ خَلاق» (بقره:102); و قطعاً دريافته بودند كه هر كس خريدار اين [متاع ]باشد در آخرت بهره اى ندارد. و زنا، كه قرآن مى گويد: «وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهان» (فرقان: 69)، و زنا نمى كنند و هر كس اين ها را انجام دهد سزايش را دريافت خواهد كرد، براى او در روز قيامت عذاب دو چندان مى شود و پيوسته در آن خوار مى ماند. سوگند دروغ، كه خداوند مى فرمايد: «الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلا أُولئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِى الاْخِرَة» (آل عمران: 77); كسانى كه پيمان خدا و سوگندهاى خود را به بهاى ناچيزى مى فروشند، آنان را در آخرت بهره اى نيست. و خيانت در مال; زيرا خداوند مى فرمايد: «وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَة» (آل عمران: 161); و هر كس خيانت ورزد روز قيامت با آنچه در آن خيانت كرده بيايد. و سرباز زدن از زكات واجب، كه قرآن مى گويد: «فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُم» (توبه: 35); روزى كه آن [گنجينه]ها را در آتش دوزخ بگدازند و پيشانى و پهلو و پشت آنان را با آن ها داغ كنند.

شهادت دروغ و كتمان آن; به دليل آيه «وَ مَنْ يَكْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُه» (بقره: 283); هر كس آن [شهادت ]را كتمان كند، قلبش گنهكار است. و شراب خوارى، كه خداوند از آن نهى فرموده است و ترك نماز و يا هر واجب ديگرى كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فرمود: «هر كس نماز را از روى عمد ترك كند، از ذمه خدا و پيامبرش بيرون است.» و نيز پيمان شكنى و قطع ارتباط با خويشان; زيرا خداوند مى فرمايد: «أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّار» (رعد: 25); و كسانى كه پيمان خدا را پس از بستن آن مى شكنند و آنچه را خدا به پيوستن آن فرمان داده مى گسلند و در زمين فساد مى كنند، بر ايشان لعنت است و بدفرجامى آن سراى ايشان راست.19

تمام مواردى را كه امام برشمردند، از گناهان كبيره مى باشد كه خداوند در قرآن بيان فرموده است. امام(عليه السلام)با شيوه موضوعى آيات، ضمن برشمردن برخى از گناهان كبيره (در اين روايت بيست مورد از آن ها ذكر شده است)، قاعده اى را براى شناخت گناهان بزرگ به ما ارائه داده اند: گناه كبيره، گناهى است كه يا مردم را از آن نهى كرده اند و يا عذاب الهى همچون وعده به آتش، خلود در جهنم و لعن خداوند در آن باشد. در بيش تر آياتى كه در روايت مزبور آمده، عذاب الهى ذكر شده است و در برخى به واسطه اين كه گنهكار جزو قوم كافر يا قوم زيانكار قرار مى گيرد، وعده به آتش آمده است.

3. وجوه كفر

ابوعمر زُبيرى مى گويد: به امام صادق(عليه السلام) عرض كردم مرا از وجوه كفر در قرآن آگاه ساز. امام فرمودند: كفر در قرآن بر پنج نوع است: 1. انكار خداوند بدون تحقيق و از روى حدس و گمان; خداوند مى فرمايد: «وَقَالُوا مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا يُهْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ وَمَا لَهُم بِذَلِكَ مِنْ عِلْم إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّون» (جاثيه: 24); و گفتند غير از زندگانى دنياى ما [چيز ديگرى] نيست، مى ميريم و زنده مى شويم و ما را جز طبيعت هلاك نمى كند و[لى ]به اين [مطلب ]هيچ دانشى ندارند [و ]جز [طريق ]گمان نمى سپرند. 2. انكار خدا به رغم روشن شدن حق; قرآن مى گويد: «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوّاً فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِين» (نمل: 14); و با آن كه دل هايشان بدان يقين داشت، از روى ظلم و تكبر آن را انكار كردند، پس ببين فرجام فسادگران چگونه بود. 3. كفر نعمت; خداوند مى فرمايد: «قَالَ هَذَا مِن فَضْلِ رَبِّى لِيَبْلُوَنِى أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّى غَنِيٌّ كَرِيم» (نمل: 40); گفت اين از فضل پروردگار من است تا مرا بيازمايد كه آيا سپاسگزارم يا ناسپاسى مى كنم و هر كس سپاس گزارد تنها به سود خويش سپاس مى گزارد و هر كس ناسپاسى كند بى گمان پروردگارم بى نياز و كريم است. 4. كفر ترك واجب; همان كه خداوند مى فرمايد: «وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ لاَ تَسْفِكُونَ دِمَاءكُمْ وَلاَ تُخْرِجُونَ أَنفُسَكُم مِّن دِيَارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَأَنتُمْ تَشْهَدُونَ ... أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْض» (بقره:84 و 85); و چون از شما پيمان محكم گرفتيم كه خون همديگر را مريزيد و يكديگر را از سرزمين خود بيرون نكنيد، سپس [به اين پيمان] اقرار كرديد و خود گواهيد ... آيا شما به پاره اى از كتاب [تورات ]ايمان مى آوريد و به پاره اى كفر مىورزيد. 5. كفر بيزارى; قرآن مى گويد: «وَقَالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَوْثَاناً مَّوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ثُمَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُم بِبَعْض وَيَلْعَنُ بَعْضُكُم بَعْض» (عنكبوت:25); و [ابراهيم] گفت: جز خدا فقط بت هايى را اختيار كرده ايد كه آن هم براى دوستى ميان شما در زندگى دنياست، آن گاه روز قيامت بعضى از شما بعضى ديگر را انكار و برخى از شما برخى ديگر را لعنت مى كنند.20

امام(عليه السلام) با روش موضوعى نشان دادند كه كفر همانند ايمان دارى مراتب است; مرتبه بالاى آن (مرتبه اول و دوم) موجب خلود در آتش مى شود و مراتب بعدى (سوم و چهارم) تنها عذاب الهى را به دنبال دارد و برخى از مسلمانان نيز اين دو مرتبه را دارا هستند; وجه پنجم (كفر برائت) از چهار وجه پيشين جدا و به معناى بيزارى است.

4. معناى وحى

از حضرت على(عليه السلام) درباره «وحى» در قرآن پرسيدند، امام در پاسخ گفتند: وحى در قرآن به معانى گوناگون و داراى اقسام زير آمده است:

1. وحى رسالى [وحى ويژه پيامبران]; خداوند مى فرمايد: «إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى نُوح وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَيْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ...» (نساء: 163); ما هم چنان كه به نوح و پيامبران بعد از او وحى كرديم، به تو [نيز] وحى كرديم و به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان [نيز] وحى نموديم.

2. هدايت غريزى; قرآن مى گويد: «وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِى مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُون» (نحل: 68); و پروردگار تو به زنبور عسل وحى [الهام غريزى] كرد كه از پاره اى كوه ها و از برخى درختان و از آنچه داربست [و چفته سازى] مى كنند خانه هايى براى خود درست كن.

3. اشاره پنهانى; خداوند مى فرمايد: «فَخَرَجَ عَلى قَوْمِهِ مِنَ الِْمحْرابِ فَأَوْحى إِلَيْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَ عَشِيّاً» (مريم: 11); پس از محراب بر قوم خويش درآمد و ايشان را آگاه گردانيد كه روز و شب به نيايش بپردازيد; يعنى به آنان اشاره كرد، به دليل آيه «أَلاَّ تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَةَ أَيَّام إِلاَّ رَمْز» (آل عمران:41) فرمود نشانه ات اين است كه سه روز با مردم جز به اشاره سخن نگويى.

4. تقدير و اندازه گيرى; خداوند مى فرمايد: «وَ أَوْحى فِى كُلِّ سَماء أَمْرَها وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَه» (فصلت: 12); و در هر آسمانى  كار [مربرط به ]آن را وحى فرمود.

5. وحى به معناى دستور; قرآن مى گويد: «وَ إِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوارِيِّينَ أَنْ آمِنُوا بِى وَ بِرَسُولِى» (مائده: 111); و [ياد كن] هنگامى را كه به حواريون وحى كردم كه به من و فرستاده ام ايمان آوريد.

6. وحى دروغ; خداوند مى فرمايد: «... شَياطِينَ الاِْنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْض» (انعام: 112); شياطين جن و انس بعضى از آن ها به بعضى براى فريب [يكديگر ]سخنان آراسته القا مى كنند.

7. وحى آگاهى; قرآن مى گويد: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدِين» (انبياء: 73); و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مى كردند و به ايشان انجام دادن كارهاى نيك و برپاداشتن نماز و دادن زكات را وحى كرديم و آنان پرستنده ما بودند.21

اميرالمؤمنين(عليه السلام) با روش موضوعى، معانى و كاربردهاى گوناگون وحى را بيان كردند و نشان دادند كه در قرآن، وحى تنها به معناى پيام مخفى خداوند به پيامبران نيست، هرچند بيش ترين موارد كاربرد وحى در قرآن به همين معناست.

5. معناى اصطفاء (انتخاب ائمه(عليهم السلام))

در مجلسى كه مأمون تشكيل داده بود، امام رضا(عليه السلام) و عده اى از دانشمندان عراق و خراسان حضور داشتند. آنان از امام(عليه السلام)پرسيدند: آيا خداوند در كتاب خود «اصطفاء» را تفسير كرده است؟ امام(عليه السلام)فرمودند: در قرآن در ظاهر (نه در باطن) 12 مرتبه «اصطفاء» [به اهل بيت(عليهم السلام) ]تفسير شده است:

1. آيه «وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الاَْقْرَبِين» (شعراء: 214); و خويشان نزديكت را هشدار ده; خداوند خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)را قصد كرده است.

2. خداوند مى فرمايد: «إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِير» (احزاب: 33); خدا فقط مى خواهد آلودگى را از شما خاندان [پيامبر ]بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند. اين آيه فضيلت بزرگى را براى اهل بيت بيان كرده كه همه افراد به آن آگاه هستند.

3. قرآن مى گويد: «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِين» (آل عمران: 61); بگو بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و ما جان هايمان و شما جان هايتان را فرا خوانيم، سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم. منظور از نفس پيامبر، على(عليه السلام)است.

4. خداوند مى فرمايد: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّه» (اسراء: 26); و حق خويشاوند را به او بده. اين ويژگى هايى است كه خداوند مخصوص ما اهل بيت قرار داده است.22

امام(عليه السلام) دوازده مورد را با استدلال به آيات برمى شمارند و با شيوه موضوعى از خود قرآن استفاده مى كنند كه مراد از «اصطفاء» در قرآن، اهل بيت(عليهم السلام)هستند كه خداوند آنان را برگزيد و از ديگر افراد امت متمايز ساخت.

6. معناى ضلالت

حضرت على(عليه السلام) در بخشى از يك روايت طولانى مى فرمايند: ضلالت (گمراهى) در قرآن به چند وجه آمده است:

1. گمراهى پسنديده; و آن گمراهى خداوند است كه خود مى فرمايد: «يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِى مَنْ يَشاء» (مدثر: 31); خدا هر كه را بخواهد بى راه مى گذارد و هر كه را بخواهد هدايت مى كند; يعنى آنان را به خاطر اعمالشان از راه بهشت گمراه مى سازد، البته پس از اين كه راه را به آنان نشان مى دهد; زيرا قرآن مى گويد: «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُون» (توبه: 115); و خدا بر آن نيست كه گروهى را پس از آن كه هدايتشان نمود، بى راه بگذارد، مگر آن كه چيزى را كه بايد از آن پروا كنند برايشان بيان كرده باشد.

2. گمراهى ناپسند [يك نفر عده اى را از دين حق منحرف سازد]; كه خداوند مى فرمايد: «وَ أَضَلَّهُمُ السَّامِرِي» (طه: 85); و سامرى آن ها را گمراه ساخت. «وَ أَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَ ما هَدى» (طه: 79); و فرعون قوم خود را گمراه كرد و هدايت ننمود. آيات در اين باره بسيار است.

3. گمراهى كه به بتان نسبت داده شده است; خداوند از زبان حضرت ابراهيم(عليه السلام) مى فرمايد: «وَ اجْنُبْنِى وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الاَْصْنامَ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاس» (ابراهيم: 36); مرا و فرزندانم را از پرستيدن بتان دور دار، پروردگارا! آن ها بسيارى از مردم را گمراه كردند. در حقيقت، بت كسى را گمراه نمى سازد، بلكه مردم با بت پرستى گمراه مى شوند.

4. گمراهى به معناى فراموشى; خداوند مى فرمايد: «وَ اسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجالِكُمْ فَإِنْ لَمْ يَكُونا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَكِّرَ إِحْداهُمَا الاُْخْرى» (بقره: 282); و دو شاهد از مردانتان را به شهادت طلبيد، پس اگر دو مرد نبودند، مردى را با دو زن از ميان گواهانى كه [به عدالت آنان] رضايت داريد [گواه بگيريد] تا [اگر ]يكى از از آن دو [زن] فراموش كرد، [زن ]ديگر، وى را يادآورى كند.23

پيشواى اول شيعه، على(عليه السلام)، با ذكر چند آيه درباره گمراهى بيان مى دارند كه ضلالت در قرآن بر چند وجه بوده و به معانى متعددى مى آيد، و اين كه گاهى گمراهى را به خدا و گاهى به ديگران نسبت داده است، منافاتى با يكديگر ندارند.

در جلد 93 بحارالانوار (از صفحه 1 تا 97) قسمتى از تفسير منسوب به محمدبن ابراهيم نعمانى از شاگردان مرحوم كلينى، ذكر شده است كه خود شامل چند تفسير موضوعى است، علامه مجلسى آن را به عنوان روايتى از اميرالمؤمنين(عليه السلام) آورده است، كه احتمال مى رود يك يا چند روايت باشد.24

از اين چند روايت، كه از باب نمونه ذكر گرديد، روشن مى شود كه اهل بيت(عليهم السلام) در بيانات خويش براى تفسير قرآن، شيوه تفسير موضوعى را به كار برده اند.


  • پى نوشت ها

1ـ «... وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون» (نحل:44); و اين قرآن را به سوى تو فرود آورديم تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان نازل شده است توضيح دهى و اميد كه آنان بينديشند.

2ـ على اكبر بابايى، مكاتب تفسيرى، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1381، ص 36 و136.

3ـ اولين كتاب تفسيرى مدون كه تمام آيات قرآن را تفسير كرده است، كتاب جامع البيان فى تأويل القرآن، تأليف محمدبن جرير طبرى (224 310) است. (ر.ك: محمدحسين ذهبى، التفسير و المفسرون، چ2، بيجا،دارالكتب الحديثه، 1396ق، ج 1، ص 205.)

4ـ مصطفى مسلم، مباحث فى التفسير الموضوعى، چ 3، دمشق، دارالقلم، 1421، ص 17.

5ـ نمونه بارز تفسير موضوعى در زمان گذشته، آيات الاحكام است كه مفسر آيات را بر اساس موضوعات فقهى گردآورى كرده و به بررسى آن ها پرداخته است. اولين اثر در اين موضوع احكام القرآن تأليف محمدبن سائب كلبى متوفاى 146ق است و پس از او كتاب هاى ديگرى نيز در اين زمينه به رشته تحرير درآمد. (ر.ك: محسن امين، اعيان الشيعه، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1406ق، ج 1، ص 125 / ابن نديم، الفهرست، چ 2، بيروت، دارالمعرفه، 1417ق، ص 58.)

6ـ شهيد صدر مى گويد: «بررسى موضوعى عبارت است از طرح مسأله اى از مسائل اعتقادى و اجتماعى و طبيعى، و پرداختن به بررسى و ارزشيابى آن مسأله از ديدگاه قرآن تا نظر قرآن در خصوص آن روشن شود.» (محمدباقر صدر، المدرسة القرآنية، چ 1، قم، مركز بررسى آثار شهيد صدر، 1421ق، ص27. و نيز براى آگاهى از برخى تعريف هاى ديگر ر.ك: ناصر مكارم شيرازى و ديگران، پيام قرآن، تفسير نمونه موضوعى، قم، انتشارات نسل جوان، 1370 ش، ج 1، ص 21 / جعفر سبحانى، منشور جاويد، نخستين تفسير موضوعى قرآن، قم، دارالقرآن الكريم، 1369 ش، ج 1، ص 23 / اكبر هاشمى رفسنجانى و ديگران، تفسير راهنما، قم، انتشارات دفتر تبليغات حوزه علميه، 1371ش، ج 1، ص 39.

7ـ عبدالله جوادى آملى، زن در آئينه جلالوجمال،تهران،رجا، 1369 ش، ص 50.

8ـ مانند كتاب المدخل الى التفسير موضوعى للقرآن الكريم، تأليف محمدباقر موحد ابطحى كه آيات قرآن را بر اساس موضوعات گوناگون و با توجه به تسلسل طبيعى آن ها، گردآورى كرده است، اما داورى و نتيجه گيرى را بر عهده پژوهشگران بعدى نهاده است; و نيز معجم هاى موضوعى كه براى قرآن نوشته اند، از اين قبيل است.

9ـ روش هاى تفسير ترتيبى عبارتند از: 1. روايى محض (مفسّر تنها روايات مرتبط با آيات را ذكر كرده است); 2. باطنى محض (مفسّر تنها براى آيات، معانى باطنى و رمزى ذكر نموده است); 3. اجتهادى (مفسّر براى كشف معانى آيات تلاش علمى مناسبى را انجام داده است). اين شيوه بر حسب اجتهادى كه در آن به كار رفته داراى اقسام زير است:

الف. اجتهادى روايى; ب. اجتهادى قرآن با قرآن; ج. اجتهادى ادبى; د. اجتهادى فلسفى; هـ . اجتهادى علمى; و. اجتهادى نسبتاً جامع. (ر.ك: مكاتب تفسيرى، ص 24)

10ـ محمدتقى مصباح يزدى، معارف قرآن، قم، مؤسسه در راه حق، 1367 ش، ج 3-1، ص 9.

11ـ سيدمحمدحسين طباطبائى، الميزان فى تفسير القرآن، چ 5، قم، اسماعيليان، 1371، ج 1، ص 72.

12ـ تفسير راهنما، ج 1، 37 / هدايت جليلى، روش شناسى تفاسير موضوعى، تهران، كوير، 1372ش، ص 92.

13ـ «و روى عن يونس عن الحسن أن عمر أتى بامرأة قد ولدت لستة أشهر فهم برجمها فقال له أمير المؤمنين(عليه السلام) إن خاصمتك بكتاب الله خصمتك إن الله عز اسمه يقول "وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً" (احقاف: 15) و يقول تعالى "وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ" (بقره: 233) فإذا تمت المرأة الرضاعة سنتين و كان حمله و فصاله ثلاثين شهرا كان الحمل منها ستة أشهر فخلى عمر سبيل المرأة و ثبت الحكم بذلك يعمل به الصحابة و التابعون و من أخذ عنه إلى يومنا هذا.» شيخ مفيد، الارشاد، قم، كنگره هزاره شيخ مفيد، 1413ق، ج 1، ص 207.

14ـ محمدبن مسعود عياشى، تفسير العياشى، تصحيح هاشم رسولى محلاتى، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1411ق، ج1، ص 348.

15ـ «اين شيوه از تفسير (قرآن به قرآن) همان گونه كه با تفسير موضوعى تحقق مى يابد با تفسير ترتيبى نيز صورت مى گيرد.» (جعفر سبحانى، الايمان و الكفر فى الكتاب و السنه، قم، مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، 1416ق، ص 212.)

16ـ «جوانه هاى تفسير موضوعى قبل از هر چيز درخود قرآن ديده مى شود، و چنان كه گفتيم دستور قرآن در زمينه تفسير آيات "متشابه" به وسيله آيات "محكم" نوعى از تفسيرموضوعى است.» (پيام قرآن، تفسير نمونه موضوعى، ج 1، ص 23.)

مصطفى مسلم در تاريخچه تفسير موضوعى، پس از اين كه خشت اوليه آن را در روايات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) دانسته و اين روش را شيوه اى مى داند كه بعدها نام «تفسير قرآن به قرآن» به خود مى گيرد، مى گويد: «دانشمندان قاعده اى را در اصول تفسير قرار داده اند كه لازم است براى شناخت هر آيه اى از قرآن به خود قرآن مراجعه كرد، [قاعده اين است: ]مطلبى كه در آيه اى به صورت مجمل گفته شده در آيه ديگر تفصيل آن آمده است، مطلقى كه در يك سوره ذكر شده در سوره ديگر قيد آن آمده است...» (مباحث فى التفسير الموضوعى، ص 18.)

17ـ ابوجعفر محمدبن يعقوب، الكافى، تصحيح على اكبر غفارى، بيچا، بيروت، دار الاضواء، 1405ق، ج 2، ص 34.

18ـ امام اشاره فرموده اند به اين دو آيه: «وَبَرًّا بِوَالِدَتِى وَلَمْ يَجْعَلْنِى جَبَّاراً شَقِي» (مريم: 32)، «وَبَرّاً بِوَالِدَيْهِ وَلَمْ يَكُن جَبَّاراً عَصِي» (مريم: 14)

19ـ الكافى، ج 2، ص 285، ح 24.

20ـ الكافى، ج 2، ص 389، ح 1.

21ـ بحارالانوار، ج 93، ص 16.

22ـ محمدبن على صدوق، الأمالى، تهران،المكتبة الاسلاميه، 1362 ش، ص 522.

23ـ بحارالانوار، ج 93، ص 12.

24ـ «... اما در حقيقت كتاب معروف به تفسير نعمانى، روايتى از اميرالمؤمنين(عليه السلام)است كه آيات قرآن را به شصت نوع تقسيم و براى هر نوع، مثالى ذكر كرده است.» (رضا استادى، آشنايى با تفاسير قرآن و مفسّران، قم، مؤسسه در راه حق، 1377ش، ص 6.