درآمدي بر معناشناسي عقل در تعبير ديني‌

درآمدي بر معناشناسي عقل در تعبير ديني‌

حسين مهدي‌زاده

اشاره‌

معنا و مفهوم عقل از نظر متون دينى اسلامى چيست؟ اين پرسشى اساسى است كه مقاله حاضر درصدد يافتن پاسخى هرچند اجمالى به آن مى‌باشد. ترديدى نيست كه طرح چنين موضوع پژوهشى در عصر رواج «راسيوناليزم» و «عقل‌گرايى افراطى در غرب» بسيار حائز اهميت است. نوشتار حاضر به طور درآمدگونه و مقدماتى قصد دارد باب تحقيق و پژوهش را به روى محققان بگشايد. شايان ذكر است چون يكى از متون اصلاحى درباره عقل در تعبير متون اسلامى روايت هشام بن حكم از امام موسى كاظم‌عليه السلام است، از اين‌رو، در مقاله حاضر بر استفاده از روايت هشام تأكيد بيش‌ترى صورت گرفته است.

الف. واژه عقل در لغت‌

واژه عقل، مصدر «عقل يعقلُ» در كتاب‌هاى لغويين، به معانى مختلفى به كار رفته است.1 عقل، در لغت به معناى امساك و منع است. از مجموع كتاب‌هاى لغويين استفاده مى‌شود عقل به معانى فهم، معرفت، قوّه و نيروى پذيرش علم، علم، تدبّر، نيروى تشخيص حق از باطل و خير از شر، آمده است. البته عقل در علوم مختلف، داراى معانى اصطلاحى متفاوتى مى‌باشد.2 مثلاً به نظر مى‌رسد در مباحث تربيتى، عقل ضمن حفظ معناى لغوى منع و امساك، اصطلاحاً نيروى تشخيص و فهم و ادراك مى‌باشد كه پس از تشخيص حق از باطل و خير از شر، مشوّق است تا انسان بر طبق آن فهم و تشخيص، به عمل صالح دست يابد و در نتيجه، نفس را از عمل نسنجيده، گناه، و انحراف، ضبط و منع نمايد.

ب. واژه‌هاى مترادف و متقارب عقل‌

يكى از راه‌هاى پى بردن به معناى واژه‌هاى مبهم، بررسى و مطالعه واژه‌هاى مترادف و متقارب آن‌هاست؛ چون استعمال واژه عقل، در كتاب‌ها و علوم مختلف در معانى اصطلاحى گوناگون، معناى آن را دچار ابهام ساخته است. به منظور يافتن مفهومى روشن از عقل، نگاهى به واژه‌هاى مترادف آن خواهيم داشت.

1. لبّ: از كتاب‌هاى لغت، استفاده مى‌شود يكى از واژه‌هاى مترادف عقل، «لبّ» است.3 لبّ در لغت، به معناى خالص يك چيز مى‌باشد. به مغز خالص گردو كه پوسته گردو آن را احاطه كرده است، مغز و لبّ گفته مى‌شود. گويا انسان، همانند گردويى است كه از مغز و پوسته تشكيل مى‌شود. عقل به منزله مغز و لبّ انسان است كه اصل و حقيقت وى را تشكيل مى‌دهد و جسم و بدن به منزله پوسته و قشر اوست.

از كلام برخى لغويين، مثل راغب و صاحب كتاب التحقيق فى كلمات القرآن الكريم استفاده مى‌شود عقل و لبّ دو واژه مترادف نيستند؛ به اين بيان كه نيروى فهم و ادراك انسان، اگر آميخته به شوائب و اوهام و خيالات باشد، «عقل» و اگر آميخته به اوهام و خيالات نبود، «لبّ» ناميده مى‌شود.

شواهد و قراين زير صحت كلام راغب و صاحب التحقيق را مورد ترديد قرار مى‌دهد:

الف. با مراجعه به كلمات لغويين معتبر، معلوم مى‌شود آن‌ها، لبّ را مرادف عقل گرفته‌اند، نه به معناى عقل خالص، آن‌طور كه از كلام راغب و صاحب التحقيق استفاده مى‌شود.
ب. در روايات، عقل و لب به يكديگر معنا و تفسير شده‌اند؛ در فقره سى و يكم روايت هشام،4 اولوالالباب به اولوالعقول،5 و بالعكس در روايتى از اصول كافى، عقلا به اولوالالباب تفسير شده است.6
ج. مفسّران بزرگى همچون علامه طباطبايى، لبّ در قرآن را به عقل تفسير كرده‌اند، نه عقل خالص.7

حاصل اين‌كه، دو واژه عقل و لبّ از نظر لغت، روايات و قرآن مترادف هستند. بنابراين، اين‌گونه نيست كه نيروى فهم و ادراك، اگر مشوب به ناخالص‌ها و اوهام و شوائب بود، عقل و اگر پاك و خالص از شوائب بود، لبّ ناميده شود.

اساساً ويژگى خرد تشخيص امر درست و خالص از امور نادرست و ناخالص است. در زبان عربى از گوهر خرد به لحاظ برخوردارى حيثيت‌هاى متعدد با الفاظ گوناگون تعبير مى‌شود. مثلاً، به لحاظ حيثيت و ويژگى منع و بازدارى و هدايتگرى، از آن به «عقل» و به لحاظ اين‌كه گوهر خرد اصل و اساس هويت انسان را تشكيل مى‌دهد، از آن به «لبّ» تعبير مى‌گردد. از اين‌رو، در روايتى آمده است: «اصل الانسان لبّه و عقله دينه.»8

مشتقات واژه لبّ، مثل الباب، لبيب و مانند آن، در قرآن و روايات فراوان، استعمال شده است. در قرآن، لبّ به شكل جمع (الباب) شانزده مرتبه به كار رفته است.

3. نُهيه: از كتاب‌هاى لغت، استفاده مى‌شود يكى ديگر از الفاظ مترادف عقل، «نُهيه» است.9

اين كلمه در اصل، از ريشه نهى، به معناى باز داشتن است. عقل را به اين دليل نهيه گويند كه نفس را از هوى و تمايلات منفى و قبايح و زشتى‌ها باز مى‌دارد.

نهيه در قرآن و روايات نيز به معناى عقل به كار رفته است. در قرآن، دوبار به صورت جمع (نهى) استعمال شده است: «اِنَّ في ذلِكَ لآياتٍ لأُولِي النُّهى‌.» (طه: 128 و 54) از امام على‌عليه السلام نقل شده است: «حبُّ العلم و حُسنُ الحلم و لزوم الثواب من فضائل اولى النهى و الالباب.»10

3. حجر: از بعضى كتاب‌هاى لغت استفاده مى‌شود «حجر» يكى ديگر از الفاظ مترادف عقل است.11 حجر، در لغت به معناى حفظ و منع مى‌باشد. كلمه تحجير به معناى سنگ‌چين كردن نيز، از همين ريشه است. عقل را به اين دليل حجر گويند كه اطراف نفس را سنگ چين مى‌كند و آن را در دژ مستحكم خويش محفوظ نگاه مى‌دارد؛ گويا عقل انسان را در افكار و اعمال، در محدوده سنگ‌چين خويش قرار مى‌دهد و در نتيجه، حافظ و مانع انسان از گمراهى، فساد و كارهاى ناشايست است. اين كلمه به معناى عقل، يك بار در قرآن به كار رفته است: «هَلْ فِي ذلِكَ قَسَمٌ لِذِي حِجْرٍ.» (فجر: 5)

4. حجى‌: در بعضى كتاب‌هاى لغت، «حجى» به معناى عقل به كار رفته است.12 حجى به معناى ستر و پوشش است. به عقل حجى گفته مى‌شود؛ چون عقل، همانند ستر و پوششى است كه بدى‌هاى انسان را مى‌پوشاند. در روايتى، حجى به معناى عقل به كار رفته است: «اربع يلزم من كل ذى حجى و عقل من امتى. قيل يا رسول الله‌صلى الله عليه وآله ما هُنّ؟ قال: استماع العلم و حفظه و نشره عند اهله و العمل به.»13

5. حلم: در كتاب‌هاى لغت، «حلم» به معناى ضبط و كنترل هيجان و غضب آمده است. حلم گاهى به معناى عقل، به كار مى‌رود.14 در قرآن، اين كلمه به معناى عقل، يك بار به صورت جمع (احلام) استعمال شده است: «أَمْ تَأْمُرُهُمْ أَحْلامُهُمْ بِهذا أَمْ هُمْ قَوْمٌ طاغُونَ.»15 در بعضى روايات نيز «احلام» به معناى عقول به كار رفته است: «اذا قام قائمنا وَضَعَ الله يدَهُ على رؤوس العباد فَجَمَعَ بها عقولهم و كملت به احلامهم.»16

به نظر مى‌رسد نامگذارى عقل به حلم، از باب تسميه سبب به نام مسبب است. چون عقل سبب و موجب صفت حلم مى‌باشد،17 نام مسبب (حلم) بر سبب (عقل) گذارده شده است. در ريشه لغوى دو واژه حلم و عقل معناى ضبط و حفظ، موجود داست.

6. فهم: يكى از مترادف‌هاى عقل در كتاب‌هاى لغت، واژه فهم است.18 به عقل، «فهم» گفته مى‌شود؛ چون هرچه را انسان مى‌فهمد و درك مى‌كند، گويا با بند عقل و فهم، آن را به تور مى‌اندازد و در زمره معقولات و مدركات خويش درمى‌آورد.

كلمه فهم، در فقره يكم19 و يازدهم20 روايت هشام، مترادف عقل به كار رفته است. در بعضى روايات، از عقل به عنوان موجب و داعى فهم ياد شده است: «العقل داعى الفهم.»21 در روايت ديگرى، فهم به عنوان بخشى از عقل معرفى شده است: «دعامة الانسان العقل و العقل منه الفطنة و الفهم و الحفظ و العلم.»22 تفسير مجمع‌البيان، عقل در آيه شريفه «و ما يعقلها الا العالمون» (بقره: 43) را به «فهم» تفسير نموده است.23

به نظر مى‌رسد مراد از عقل در حديث شريف «انّا معاشر الانبياء اُمِرنا اَن نكلّم الناس على قدر عقولهم»24 نيز فهم باشد.

7. مُسكَه: از بعضى كتاب‌هاى لغت استفاده مى‌شود «مسكه» به معناى عقل وافر و فراوان است.25 در بعضى روايات نيز مسكه به معنى عقل استعمال شده است.26 مسكة، از ريشه مسك و امساك است و قبلاً، در ذيل واژه عقل، از راغب نقل شد كه عقل، در اصل به معناى امساك است. به عقل، مسكه گفته مى‌شود؛ چون ممسك و نگهدارنده انسان از زشتى‌ها و بدى‌هاست.

8. كياست: از كتاب‌هاى لغت، استفاده مى‌شود «كياست» يكى ديگر از واژه‌هاى مترادف عقل است.27 كياست در اصل، از ريشه «كيس» به معناى جمع مى‌باشد. به شخص عاقل كيِّس گفته مى‌شود؛ چون گويا عقل او همانند كيسه و ظرفى است كه حافظ و جمع‌كننده تمام آراء و تجارب در طول زندگى است.

در فقره دوازدهم در روايت هشام، واژه «كيّس» به معناى «عاقل» به كار رفته است.28 همچنين در روايت هشام، طبق نقل تحف العقول، «اكياس» به معناى «عقل» استعمال شده است.29 علاوه بر روايت هشام، در روايات ديگر، كلمه كياست و مشتقات آن به معناى عقل به كار رفته است. در روايتى، از امام على‌عليه السلام از عقل، به عنوان اصل و منشأ انسان كيّس نام برده شده است: «الكيّس اصله عقله و مروتها خلقه و دينه حسبه.»30 در روايت ديگرى، شخصى كه بر هواى نفس غالب و مالك عقل خويش است، كيّس معرفى شده است.31

9. قلب: در كتاب‌هاى لغت «قلب» به عنوان يكى ديگر از مترادف‌هاى عقل به كار رفته است.32 در لغت، خالص و شريف هر چيز را قلب مى‌نامند چون قلب انسان، شريف‌ترين و با ارزش‌ترين بخش وجود انسان است، قلب ناميده شده است. به نظر مى‌رسد چون عقل، همانند قلب شريف‌ترين و باارزش‌ترين بخش آدمى است كه شكل‌دهنده هويت انسان است، گاهى از عقل به قلب تعبير مى‌شود. در قرآن و روايات، گاهى قلب به معناى عقل به كار رفته است. امام كاظم‌عليه السلام در فقره يازدهم روايت هشام، «قلب» در آيه هفتم سوره «ق» را به عقل تفسير كرده‌اند: «يا هشام، ان الله تعالى يقول فى كتابه "ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب" يعنى: عقل.» از كلام مرحوم ميرداماد، در ذيل فقره ياد شده استفاده مى‌شود «كاربرد قلب به جاى نفس ناطقه و عقل در قرآن و روايات معصومين‌عليهم السلام مطرد و شايع است.»33

به رغم شواهد قرآنى، روايى و لغوى مذكور كه مبيّن مترادف بودن دو واژه قلب و عقل مى‌باشند، از ظاهر بعضى آيات و روايات، استفاده مى‌شود قلب و عقل، دو امر جداگانه مى‌باشند. از آيه شريفه «لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِه» (حج: 46) استفاده مى‌شود تعقل، كار قلب است.

در روايتى مشابه آيه فوق، آمده است: قلب، از جمله جوارحى است كه انسان به وسيله آن تعقل مى‌كند.34 در روايت ديگرى، آمده است: قلب، به وسيله عقلى كه در آن است، عمل تفكر را انجام مى‌دهد. از اين روايت و روايات مشابه، استفاده مى‌شود رابطه قلب و عقل (به معناى معقول و علم) رابطه ظرف و مظروف است.35

علامه طباطبائى، ذيل آيه هفتم سوره «ق» فرموده‌اند: «قلب چيزى است كه انسان به وسيله آن تعقل مى‌كند و در نتيجه، حق و باطل و خير و شرّ را از يكديگر تمييز مى‌دهد.»36

به نظر مى‌رسد بين ادلّه مذكور و فقره يازدهم روايت هشام، كه امام موسى كاظم‌عليه السلام قلب را به عقل تفسير كردند، تعارض و تنافى وجود ندارد. به اين بيان كه قلب، در اصطلاح قرآنى، مركزى است كه داراى سه بعد ادراك، عاطفه و عمل مى‌باشد. در قرآن سه مقوله ادراكات،37 عواطف38 و اعمال،39 هر سه، به قلب نسبت داده شده است. سه مقوله مذكور از نظر ايجاد مترتب بر يكديگر مى‌باشند، به گونه‌اى كه معرفت و ادراك، باعث ايجاد مقولات عاطفى، مثل خوف و رجا و حبّ است و مقولات عاطفى يادشده، موجب ايجاد مقولات عملى، مانند فرار از گناه و استغفار است. ترتب مقولات مذكور بر يكديگر، از بعضى روايات استفاده مى‌شود.40

از سه شأن پيش گفته، ادراك و معرفت، شأن اساسى قلب است كه دو شأن عاطفى و عملى نيز از آن نشأت مى‌گيرند. ادراك و معرفت، به وسيله مدركات و معقولاتى است كه قلب توسط شأن ادراكى و معرفتى خويش كسب مى‌كند. به اعتبار ادراك و معرفتى كه در اثر اكتساب مدركات و معقولات براى قلب حاصل مى‌شود، در بعضى روايات، مانند فقره يازدهم روايت هشام، گاهى قلب به عقل تفسير شده است. قرينه و شاهد صحت ادعاى مذكور، رواياتى است كه در آن‌ها تصريح شده است قلب به سبب عقل، معرفت و ادراك مى‌كند: «فعرف القلب بعقله... لما ادركته القلوب بعقولها.»41

حاصل اين‌كه، چون شأن اساسى عقل، فهم و ادراك و معرفت است و همين فهم و ادراك و معرفت، مهم‌ترين شأن از شؤون سه گانه قلب نيز هست، گاهى قلب در بعضى روايات، مانند فقره يازدهم روايت هشام، به عقل تفسير شده است؛ يعنى به دليل نقش اساسى عقل در اكتساب علم و ادراك و عليت شأن ادراكى قلب، نسبت به دو شأن ديگر در فقره مذكور، قلب، عقل ناميده شده است.

گرچه از مباحث مزبور استفاه مى‌شود عقل و قلب (دل) از نظر آيات، روايات و لغت، داراى حقيقت و هويت بسيار نزديك و مشابه مى‌باشند،42 اما در ادبيات عرفانى، فراوان، عقل و قلب (دل) به عنوان دو امر متضاد كه دائم با يكديگر در حال نزاع مى‌باشند، معرفى شده‌اند. نگارش رساله‌هاى مستقل تحت عنوان «عشق و عقل» به وسيله عالمانى همچون سعدى، نجم‌الدين رازى، ابن تُركِه و... مؤيد مدعاى فوق است. ولى همان‌گونه كه در ضمن بحث گذشته آشكار شد، عدم تضاد و منازعه عقل و دل، از ديدگاه قرآن، امرى مسلم و واضح است.

قرآن كريم، فرد واحدى همچون ابراهيم خليل‌عليه السلام را، هم سمبل عقل و هم سمبل عشق مى‌داند. حضرت ابراهيم‌عليه السلام سمبل عقل است؛ چون عقل ورزى اين قهرمان توحيد در مقابل بت‌پرستان، او را سرآمد همه متفكران و عقل‌ورزان قرار داده است.43 حضرت ابراهيم‌عليه السلام سمبل عشق نيز هست؛ زيرا در اطاعت دستور معشوق حقيقى، مبنى بر قربانى كردن فرزند دلبندش اسماعيل‌عليه السلام، ترديدى به خود راه نداد. با توجه به نزديكى معنايى دو واژه عقل و قلب، به نظر مى‌رسد تربيت عقل از ديدگاه اسلام، امرى بسيار فراتر از پرورش و تقويت قواى ذهنى و فكرى است و شامل تقويت و پرورش قواى اخلاقى و عاطفى نيز مى‌گردد.

در پايان بحث واژه‌هاى مترادف و متقارب عقل، در جمع‌بندى مى‌توان گفت: از اقوال عالمان لغت، آيات و روايات، استفاده مى‌شود واژه‌هاى لبّ، نهيه، حجر، حجى، قلب، حلم، فهم، مسكة و كياست، الفاظ مترادف يا حداقل متقارب و نزديك با واژه عقل مى‌باشند.44

به نظر مى‌رسد به دليل آثار و بركات فراوان عقل و در نتيجه، ايجاد حوزه معنايى گسترده براى آن، در كتاب‌هاى لغت و آيات و روايات، واژه‌هاى مترادف فراوان، براى عقل استعمال شده است. واژه‌هاى مترادف و متقارب عقل، با توجه به آثار متعدد عقل، به اعتبارات مختلف در معناى متقارب و نزديك با معناى عقل استعمال شده‌اند كه توضيح آن، در ذيل هر واژه گذشت. با توجه به اين‌كه اعتبارات مختلف از جمله علل پيدايش واژه‌هاى مترادف متعدد براى عقل است، بنابراين، اختلاف آن‌ها نيز اعتبارى است، به گونه‌اى كه همه در اشاره به گوهر واحدى به نام عقل، به عنوان نيروى فهم و ادراك حقايق هستى از طريق علم نافع و هدايتگر به سوى عمل صالح و عبوديت خداوند مشترك مى‌باشند. مؤيد مطلب مذكور اين‌كه، مرحوم ملاصدرا در تفسيرش پس از اشاره به بعضى از واژه‌هاى مترادف عقل، تصريح كرده‌اند واژه‌هاى مذكور نظير هم هستند.45

ج. واژه‌هاى متقابل عقل‌

بررسى واژه‌هاى متقابل يك كلمه، همانند مترادف‌هاى آن، در روشنگرى معناى آن نقش مهمى دارند. از اين‌رو، به منظور زدودن ابهام از معناى عقل، واژه‌هاى متقابل آن نيز بررسى مى‌شود.

1. جهالت: در قرآن، مشتقات مختلف جهل، مانند جهالت، جاهلية، و جاهل فراوان به كار رفته است.46 در بعضى از كتاب‌هاى لغت، «جهل» به عنوان يكى از واژه‌هاى متقابل عقل ذكر شده است.47 در بعضى از كتاب‌هاى لغت، جهل در مقابل علم قرار گرفته است.48 از كلمات لغويان، استفاده مى‌شود نادانى و عمل نسنجيده، دو معناى مهم جهل مى‌باشند. اگر جهل، در مقابل علم استعمال شود، به معناى نادانى و اگر در مقابل عقل به كار رود، به معناى عمل نسنجيده است. در روايت هشام فقره سيزدهم، جهل در مقابل عقل49 و در فقره بيست و يكم، جهل در مقابل علم به كار رفته است.50

از دو تقابل «علم و جهل» و «عقل و جهل» در بين مردم تقابل اول بيش‌تر از تقابل دوم متعارف و مأنوس است، اما در كتاب‌هاى روايى، تقابل دوم (عقل و جهل)، بيش‌تر از تقابل اول استعمال و كاربرد دارد. به دليل شيوع استعمال عقل در مقابل جهل در روايات، باب اول از كتاب‌هاى روايى معتبر اماميه، مثل اصول كافى، به «عقل و جهل» نامگذارى شده است.

مرحوم مظفر، اشاره كرده‌اند از دو تقابل مذكور، تقابل اصلى ميان عقل و جهل است و تقابل علم و جهل، ناشى از تطورات مفهومى است كه پس از عصر پيامبرصلى الله عليه وآله رخ داده است. به نظر ايشان، انتقال فلسفه يونانى به جامعه مسلمانان، موجب ظهور مفاهيم جديدى براى برخى واژه‌ها شده است كه از جمله آن‌ها همين واژه جهل است.51 در نتيجه تطور مفهومى فوق، معنى واژه جهل از عمل نسنجيده (مقابل عقل)، به نادانى (مقابل علم) گسترش يافته است.

كلام مرحوم مظفر، متين و صحيح است. شاهد متانت و صحت كلام ايشان، اين است كه اگر بخواهيم جهل را فقط به معناى نادانى و در مقابل علم بگيريم، در فهم متون دينى، كه واژه‌هاى جهل و علم در آن‌ها با هم به كار رفته، دچار مشكل خواهيم شد؛ مثلاً، در روايتى آمده است: «كفى بالعالم جهلاً ان ينافى علمه عمله؛ در جاهل بودن عالم، همين بس كه علم و عمل او با هم منافات داشته باشد و به مقتضاى علم خويش عمل نكند.»52 با دقت در روايت مذكور، اگر ميان علم و جهل تقابل باشد، چگونه ممكن است فردى در عين حال كه عالم است، جاهل نيز باشد؟ در صورتى كه اگر جهل را، به معناى عمل نكردن به مقتضاى علم خويش و عمل نسنجيده در نظر بگيريم، فرض «عالم جاهل» كاملاً ممكن خواهد بود.

حاصل آن‌كه از دو تقابل مذكور، تقابل اصلى، بين عقل و جهل است و تقابل علم و جهل يك تقابل فرعى است كه ناشى از تقابل اصلى است؛ زيرا عدم علم و نادانى، مى‌تواند مقتضى و منشأ گناه و اعمال جاهلانه و نسنجيده باشد.

حال اگر سؤال شود بحث از تقابل عقل و جهل و تقابل علم و جهل چه ثمره‌اى دارد؟ پاسخ روشن است؛ زيرا با اثبات تقابل اصلى بين عقل و جهل، رابطه معنايى مستقيمى بين آن دو ايجاد خواهد شد. همان‌گونه كه در كلمه «عقل»، مفهوم بازدارى و كنترل سازنده نهفته است،53 واژه «جهل»، حاكى از عمل نامضبوط و نسنجيده است كه منجر به نتايج زيانبار و منفى مى‌شود.54 اگر هر عمل نسنجيده‌اى را كه از انسان و عبد، در مقابل خدا و ربّ صادر مى‌شود، گناه بدانيم، اساس و منشأ صدور اين عمل نسنجيده و گناه، جهل و جهالت است. در فقره سيزدهم روايت هشام، سوار شدن بر مركب گناه و عصيان، معادل جهل و نابخردى دانسته شده است: «يا هشام... كفى بك جهلاً ان ترتكب ما نهيت عنه.»

با توجه به ارج و منزلت عقل و مذمت و نكوهش جهالت در دين اسلام، مى‌توان به رابطه وثيق اسلام با عقل و رابطه كفر با جهل پى برد. معناى جاهليت قبل از اسلام، هر چه باشد متضمن نوعى بى عقلى و زندگى جاهلانه همراه كفر و ديگر گناهان و اعمال نسنجيده است. طلوع خورشيد اسلام در روزگار جاهليت، در حقيقت به معناى طلوع خورشيد عقل در عالم اسلام به منظور برخوردار شدن از ايمان و حيات طيب و طاهر از گناه است.

2. سفاهت: سفاهت، يكى از واژه‌هاى متقابل عقل و به معناى نقصان عقل و كم خردى است. گاهى «سفه» در لغت، به معناى جهل نيز استعمال شده است.55 در بعضى روايات نيز، سفه به معناى جهل به كار رفته است.56 در قرآن، مشتقات مختلف اين كلمه، فراوان، به كار رفته است.57 گاهى سفه در قرآن، در مقابل عقل و به معناى حماقت استعمال شده است. علامه طباطبائى، سفاهت در آيه شريفه «وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ» (بقره: 130) را به معناى حماقت تفسير كرده‌اند.58 در روايات نيز، گاهى عقل و سفه و مشتقات آن‌ها، در مقابل يكديگر به كار رفته است.59

3. حماقت: در كتاب‌هاى لغت، «حُمق» به عنوان ضد عقل و به معناى نقصان و فساد عقل آمده است.60 اگرچه اين كلمه، در قرآن به كار نرفته است، ولى در روايات، فراوان، در مقابل عقل به كار رفته است. در فقره سى و يكم روايت هشام، احمق در مقابل عاقل استعمال شده است.61 در روايتى از امام على‌عليه السلام، از «حُمق» به عنوان ميوه و ثمره جهل، نام برده شده است.62

4. جنون: جنون از ريشه «جَنَّ»، در لغت به معناى ستر و پوشش و در اصطلاح به حالتى گفته مى‌شود كه ستر و پوششى، عقل غريزى انسان را فرا گرفته، مانع فهم و ادراك گردد.63 طبق تصريح كتاب عقلاء المجانين، گاهى جنون به معناى حمق و نقصان عقل استعمال مى‌شود.64

در قرآن، مجموعاً يازده مرتبه، كلمه جنون و پنج مرتبه، واژه جنة به معناى جنون و ديوانگى استعمال شده است.

بيش‌تر موارد استعمال مشتقات جنون در قرآن، از سوى مخالفان انبياى الهى است، كه به منظور پراكندن مردم از اطراف پيامبران‌صلى الله عليه وآله، به آن‌ها نسبت «جنون» داده‌اند. در مقابل، خداوند جنون و ديوانگى را از پيامبران خويش نفى كرده است.65 پيامبران‌صلى الله عليه وآله عاقلترين مردم روزگار خويش بوده‌اند و به همين دليل، خداوند در قرآن آن‌ها را اسوه و الگوى تربيتى ديگران و داستان زندگى و سيره عملى آن‌ها را، مايه درس و عبرت اولواالالباب معرفى كرده است.66

برخلاف معناى اصطلاحى جنون در بين عامه مردم، كه فاقد عقل غريزى اوليه را مجنون مى‌گويند، در برخى متون اسلامى چنين فردى مصاب ناميده شده است67 و در بعضى روايات، مجنون بر فرد معصيت كار اطلاق گرديده است: «انّما المجنون المقيم على معصية الله.»68 در مقابل، ترك كنندگان معصيت و اطاعت‌كنندگان اوامر الهى عاقل ناميده شده‌اند.69 به رغم وجود مفهوم و تعبير دينى مذكور براى عقل و جنون در صدر اسلام، بعدها در قرن دوم و سوم هجرى، با وارد شدن فلسفه يونان از طريق نهضت ترجمه به حوزه‌هاى فرهنگى اسلام، معناى بعضى واژه‌ها از جمله معناى واژه عقل و جنون دستخوش تغيير شد. كم كم «انسان عاقل» از مفهوم دينى‌اش كه همان انسان مطيع خداوند است، به انسان حسابگر و تدبيركننده زندگى دنيا، تغيير معنا داد. در اين تلقّى جديد از انسان عاقل، انسان‌هاى متّقى و مطيع خداوند (عاقل در تعبير دينى) به دليل پرهيز از مظاهر دنيا و زهدورزى، انسان‌هايى مجنون و ديوانه ناميده شدند. در مقابل، انسان‌هايى كه فقط از عقل معاش بهترى برخوردار بودند و زندگى دنيوى خويش را، بهتر اداره و تدبير مى‌كردند، به انسان‌هاى عاقل معروف شدند.

يكى از آثار تطور مفهوم واژه عقل در تفسير و تعبير دينى، ظهور واژه تركيبى جديدى به نام «عقلاء المجانين» است.

« عقلاء المجانين» ناظر به انسان‌هاى متقى و عارفى، همچون اويس قرن است كه به تفسير زيركان اهل دنيا، مجنون ناميده مى‌شوند، حال آن‌كه طبق تفسير و تعبير دينى عقل، عاقل حقيقى هستند.70

حاصل اين‌كه، در مجموع، از كتاب‌هاى لغت، آيات و روايات، چهار واژه متقابل و متضاد جهالت، سفاهت، حماقت و جنون، براى واژه عقل استفاده مى‌شود.

با توجه به ارتباط معنايى واژه‌هاى سفاهت، حماقت و جنون با جهل، مى‌توان گفت: تقابل و ضديت اصلى، بين دو واژه عقل و جهل است و تقابل عقل با واژه‌هاى مذكور، فرعى و اعتبارى است. به اعتبار اين‌كه گاهى در حسن كاركرد عقل اختلال ايجاد مى‌شود، سفاهت اطلاق مى‌شود.

به اعتبار اين‌كه، با وجودى كه خداوند مقدمات كمال و سعادت انسان، مانند پيامبران و نيروى عقل را به عنوان دو حجت و مربى درونى و بيرونى فراهم كرده است، اما انسان تعاليم و دستورهاى هدايتگر آن‌ها را عصيان مى‌نمايد و با ارتكاب معصيت اختياراً خود را از كمال و سعادت محروم مى‌گرداند، به انسان معصيت كار در متون دينى مجنون اطلاق شده است.

د. نگاهى اجمالى به معناى عقل در قرآن‌

در قرآن كريم، واژه عقل به كار نرفته است، ولى مشتقات فعلى آن، فراوان، به كار رفته است.71 علامه طباطبائى درباره علت به كار نرفتن واژه عقل در قرآن فرموده‌اند: «گويا لفظ عقل، به معناى معروف امروزى از اسم‌هاى مستحدث بالغلبه است؛ به همين دليل، در قرآن به شكل اسمى استعمال نشده است.»72 قرآن كريم مكرراً با نهيب «افلا يعقلون»، «افلا تعقلون» انسان را به عقل ورزى تشويق مى‌كند.

در قرآن، تدبر،73 تفكر،74 تفقه،75 تذكر،76 نظر،77 عبرت آموزى،78 به عنوان كارهاى عقل، قلب و لبّ ذكر شده‌اند. چون بررسى همه آياتى كه مشتقات عقل و مترادف‌هاى آن و كارهاى عقل در آن‌ها ذكر شده است، تحقيق مستقلى را مى‌طلبد. لذا از بررسى تفصيلى آيات مربوط به عقل خوددارى مى‌گردد و فقط اختصاراً به معناى عقل در قرآن اشاره مى‌شود.79

با تدبّر در آياتى كه مشتقات عقل و الفاظ مترادف و متقارب عقل در آن‌ها به كار رفته است، به نظر مى‌رسد عقل از ديدگاه قرآن، موهبتى الهى است كه انسان از طريق آن، علم نافع و هدايتگر به سوى عمل صالح را كسب مى‌نمايد و علم و معرفت مذكور موجب راهيابى و هدايت او به دين و آيين حق مى‌گردد. به تلازم بين عقل و هدايت در آيات متعدد قرآن اشاره شده است. يكى از آياتى كه، دلالت بر ادعاى فوق دارد، آيه 18 سوره «زمر» است كه امام موسى كاظم‌عليه السلام نيز، در اولين فقره روايت هشام به آن استناد كرده‌اند: «يا هشام، إِن اللَّهَ تَبارَكَ و تعالى بَشَّرَ اهلَ العقل و الفَهْم فِى كِتابِهِ، فقال: "فَبَشِّرْ عِباد الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ".»80

ه. نگاهى اجمالى به معانى عقل در احاديث‌

براى دستيابى به معانى عقل در احاديث، نخست مناسب است نگاهى به مقام و منزلت عقل در احاديث معصومين‌عليهم السلام داشته باشيم.81 شناختن مقام و منزلت عقل در احاديث، كمك خواهد كرد با بينش وسيع‌ترى، به استكشاف مفهوم دينى عقل بپردازيم. در مورد مقام و منزلت عقل، احاديث فراوانى وجود دارد كه به عنوان نمونه، به برخى از مهم‌ترين آن‌ها اشاره مى‌شود:

1. عقل، محبوب‌ترين مخلوق است كه خداوند، آن را فقط در بين دوستداران خويش تكامل مى‌بخشد.82
2. عقل، بهترين نعمت تقسيم شده بين بندگان است.83
3. عقل، بهترين عامل براى عبادت خداوند است.84
4. عقل، نماينده خدا و پيام‌رسان حق و حقيقت است.85
5. پيامبران عاقل‌ترين مردم زمان خويش هستند، بعثت آن‌ها مرهون كمال عقلى آن‌هاست.86
6. مهم‌ترين هدف بعثت انبيا، دعوت به عقل ورزى در معرفت خدا و تربيت عقل است.87
7. عقل، حجت و راهنماى درونى و انبيا و ائمه‌عليهم السلام حجت و راهنماى بيرونى خدا هستند.88
8. عقل، مخاطب امر و نهى الهى و مبنا و ملاك ثواب و عقاب خداوند است.89
9. ديندارى و برخوردارى از دين سالم، مرهون عقل و تربيت عقل است.90
10. اصل و حقيقت انسان را، عقل و لبّ او تشكيل مى‌دهد.91
11. فلاح و رستگارى، در گرو عقل‌ورزى است.92
12. با نيروى فهم و تفكر عقل، مى‌توان بر مشكلات روزگار فايق آمد.93

در روايات، واژه عقل و مشتقات اسمى و فعلى آن فراوان استعمال شده است.

بنابراين، لازم است اجمالاً با معانى عقل در احاديث آشنا شويم. بدين‌روى، معانى و اصطلاحات مختلف عقل از ديدگاه دو محدث بزرگ، كه با روايات اهل بيت‌عليهم السلام مأنوس و با زبان احاديث آشنا بوده‌اند، مرور مى‌گردند:

الف) مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار فرموده‌اند: عقل، اصطلاحاً به چند معنا اطلاق مى‌شود:

1. نيروى ادراك خير و شر و تمييز بين آن‌ها و توانايى شناختن علل و اسباب امور. عقل به اين معنا، مناط تكليف و ثواب و عقاب است.
2. حالت و ملكه‌اى در نفس كه دعوت به انتخاب خير و نفع و پرهيز از شر و ضرر مى‌كند. به سبب تقويت همين حالت و ملكه، انسان در مقابل خواسته‌ها و خواهش‌هاى شهوانى و وسوسه‌هاى شيطانى مقاومت مى‌كند. اين حالت و ملكه، غير از علم به خير و شرّ است.
3. قوه‌اى كه مردم، در نظام امور زندگى به كار مى‌گيرند. اگر اين نيرو، موافق با قانون شرع و در آنچه شرع نيكو مى‌شمارد به كار گرفته شود، «عقل معاش» نام دارد كه در روايات از آن ستايش شده است. اگر اين قوه، در امور باطل و حيله‌هاى فاسد به كار گرفته شود، «نكراء» و «شيطنت» نام دارد كه در روايات، نكوهش شده است.94
4. مراتب استعداد نفس، براى تحصيل علوم نظرى كه فلاسفه براى آن مراتب چهارگانه عقل هيولايى، عقل بالملكه، عقل بالفعل و عقل بالمستفاد را ذكر كرده‌اند. گاهى اين مراتب براى نفس ذكر مى‌گردد و اين اسامى به مراتب نفس گفته مى‌شود.
5. نفس ناطقه انسانى كه باعث تشخيص و تميّز انسان از حيوانات است.
6. جوهر مجرد قديم كه تعلق به ماده ندارد.

مرحوم مجلسى پس از ذكر اطلاقات شش‌گانه عقل، نتيجه‌گيرى كرده است روايات باب عقل، ظاهر در معناى اول و دوم، بلكه در معناى دوم، اكثر و اظهر هستند. البته بعضى روايات، قابل حمل بر معانى ديگر نيز مى‌باشند. در بعضى از روايات، «عقل» بر علم نافعى كه باعث نجات و رستگارى و سعادت انسان مى‌شود نيز اطلاق شده است.95

حاصل اين‌كه، از نظر اين محدث بزرگ، عقل در روايات به سه معنا به كار رفته است: 1. نيروى درك خير و شر و تمييز ميان آن‌ها و اين، مناط و ملاك تكليف است. 2. ملكه‌اى درونى كه انسان را به گزينش خوبى‌ها و رها كردن بدى‌ها دعوت مى‌كند. 3. علم و دانش نافع براى رستگارى و سعادت انسان.

ب) مرحوم شيخ حر عاملى مؤلف وسائل الشيعه نيز، پس از بيان اين‌كه عقل در كلام دانشمندان، به معانى گوناگون استعمال شده، تصريح كرده‌اند جست‌وجو و تتبع در روايات، نشان مى‌دهد عقل در روايات، به سه معنا به كار رفته است. سپس، همان سه معنايى را كه از مرحوم مجلسى در جمع‌بندى فوق ذكر شد، نقل كرده‌اند.96

از كلام اين دو محدث بزرگ استفاده مى‌شود عقل در روايات، به معانى مختلفى به كار رفته است. قضاوت درباره اين‌كه در مجموع احاديث، عقل داراى چند معنا است، بحثى گسترده است كه از حيطه نوشته حاضر خارج است. آنچه از دو محدث بزرگ نقل شد، صرفاً به منظور نشان دادن گستردگى بحث معانى عقل در روايات و به منزله مقدمه‌اى براى بحث معناى عقل در روايت هشام از امام موسى كاظم‌عليه السلام است كه مجموع آن در توصيف عقل است.

براى دستيابى به معناى عقل در روايت هشام بايد به كتاب‌هاى دانشمندان زمان امام كاظم‌عليه السلام كه درباره عقل نگاشته شده‌اند، مراجعه نمود. يكى از كتاب‌هاى نگاشته شده در زمينه عقل كه به فهم معنا و مفهوم عقل در زمان حضرت كمك مى‌كند، كتاب العقل و فهم القرآن اثر حارث بن اسد محاسبى (242 - 165 ه.) است.97

در كتاب مذكور، محاسبى در جواب شاگردش جنيد سه معنى براى عقل ذكر مى‌كند.98 سه معناى مذكور كه به ترتيب از نظر تحقق متوقف بر يكديگرند، به طور خلاصه عبارتند از:

1. عقل به معناى «نيروى فطرى و غريزى»: انسان به وسيله نيروى فطرى و غريزى توان اكتساب علم و معرفت را به دست مى‌آورد. در امكان برخوردارى از عقل غريزى اوليه، همه انسان‌ها، اعم از اهل هدايت و ضلالت، مشترك هستند.
2. عقل به معناى «فهم» مسائل و موضوعات مختلف دنيوى و دينى: براى تحقق معناى يادشده، برخوردارى از عقل غريزى اوليه لازم است. اين معناى دوم از عقل نيز در انسان‌هاى مطيع و عاصى، هر دو، ممكن است تحقق يابد.
3. عقل به معناى «بصيرت و معرفت»: براى تحقق معناى مذكور وجود دو معناى پيشين لازم است. اين معناى سوم از عقل، فقط در انسان مؤمن و متقى وجود دارد. «العقل عن الله» از جمله آثار و توابع معناى سوم عقل است، كه توضيح بيش‌تر آن خواهد آمد.

به نظر مى‌رسد بر خلاف رأى محاسبى، بين دو معناى اول و دوم عقل تفاوتى وجود ندارد؛ زيرا عقل فطرى و غريزى اوليه انسان، چيزى جز همان نيروى فهم و ادراك نيست. بنابراين، در مجموع، عقل دو معناى اساسى به نام عقل غريزى و اكتسابى دارد. يكى عقل به معناى نيروى غريزى اوليه فهم و ادراك، و ديگرى، عقل به معناى علم، معرفت و بصيرتى كه به وسيله نيروى غريزى اوليه مذكور كسب مى‌شود. با توضيح فوق آشكار شد كه معناى سوم عقل كه در كلام محاسبى آمده است، جزء عقل اكتسابى قرار مى‌گيرد.

پس از نقل و نقد كلمات محاسبى، اكنون معناى عقل در روايت هشام با كمك روايات ديگر و كلمات محاسبى توضيح داده مى‌شود.

امام موسى‌عليه السلام در فقره اول99 و يازدهم100 روايت هشام، كلمه فهم را در كنار عقل ذكر كرده‌اند و در فقرات ديگر، نيز عقل و عاقل همراه واژه‌هاى شناختى ديگر، مثل علم، معرفت، عقيده، و بصيرت به كار رفته است. استعمال واژه‌هاى شناختى همراه عقل در روايت هشام قرينه روشنى است كه حضرت، عقل را نيروى فهم و ادراك براى اكتساب علم و معرفت، عقيده و بصيرت مى‌دانند.

مؤيد و شاهد اين‌كه خليل (م - 175)، از لغويين بزرگ زمان حضرت و محاسبى (م – 242) از علماى زمان حضرت، هر دو، عقل را به فهم معنا كرده‌اند. اين است كه در كتاب العقل و فهم القرآن محاسبى آمده است: «فالفهم و البيان يسمى عقلاً لانه عن العقل كان». خليل نيز در كتاب لغت معروف خويش، العين، تصريح كرده است:

« فهمت الشى‌ء: عقلته و عرفته...و المعقول ما تعقله فى فؤادك و يقال هو ما يفهم من ذهن و عقل هو (المعقول) و العقل واحد.»101

تفسير عقل به فهم از سوى محاسبى و خليل، دو تن از علماى معاصر حضرت، قرينه روشنى است كه مرتبه نخستين معناى عقل در زمان حضرت همان نيروى غريزى فهم و ادراك بوده است. نتيجه به كارگيرى نيروى فهم در كشف حقايق عالم هستى از طريق اكتساب «علم نافع» و دستيابى به عمل صالح، ايجاد مرحله بالاترى از عقل به نام معرفت و بصيرت الهى است كه ثمره آن، شكل‌گيرى مرتبه اعلاى عقل به نام (العقل عن الله) در انسان مى‌باشد. امام موسى كاظم‌عليه السلام، به اين مرحله عالى از معناى عقل، (عقل عن الله) در فقره بيست و هفتم روايت هشام تصريح كرده‌اند: «انه لم يخف الله من لم يعقل عن الله».102 همچنين در فقره چهاردهم103 و نوزدهم104 اين اصطلاح به كار رفته است. اين تعبير در روايت هشام طبق نقل تحف العقول هم آمده است.105

در عبارت محاسبى نيز به اين مرتبه بالاتر از عقل به نام بصيرت و «عقل عن الله» تصريح شده است.106

« عقل عن الله» علاوه بر روايت هشام، در روايات ديگر نيز فراوان استعمال شده است. در نهج‌البلاغه، ضمن مذمت مردم دوران جاهليت، آمده است: مانند آن‌ها نباشيد كه در دين تفقه نمى‌كردند و در اثر عدم تعقل عن الله، حريم الهى را رعايت نمى‌كردند.107 در روايت ديگرى، عالِم در آيه شريفه «و ما يعقلها الا العالمون»، به «عاقل عن الله» و فردى كه رعايت اوامر و نواهى الهى را مى‌كند، تفسير شده است.108 در روايت ديگرى، عاقل حقيقى به انسان متقى و فردى كه براى سراى آخرت عمل مى‌كند، تفسير شده است: «ما العاقل الا مَنْ عَقَلَ عن الله و عمل لدار الاخرة.»109

مجمع البحرين، «عقل عن الله» را به «عرف عن الله» معنا كرده است.110 ابن عربى، در تفسير عقل از «يعقل عن الله» استفاده كرده است و مى‌گويد: «عقل را، عقل ناميده‌اند؛ چون همانند عقال حيوان است. همان‌طور كه عقال و زانو بند حيوان، مانع خرابكارى مى‌شود، عقل نيز حافظ حريم الهى و مانع خرابكارى و گناه نفس سركش در مملكت انسان مى‌گردد.»111

حارث بن اسد محاسبى، در كتاب العقل و فهم القرآن فراوان، «العقل عن الله» را به كار برده و ويژگى‌هاى «عاقل عن الله» را بيان كرده است.112 نكته جالب توجه اين‌كه اوصاف ذكر شده از سوى محاسبى براى «عاقل عن الله» بسيار نزديك به اوصاف عاقل در تعبير دينى، در بعضى از فقرات حديث امام موسى كاظم‌عليه السلام است. به عنوان نمونه، در بخشى از فقره بيست و هفتم روايت هشام، امام موسى كاظم‌عليه السلام فرموده‌اند: «انه لم يخف الله من لم يعقل عن الله.» همين تعبير، در كتاب محاسبى نيز ذكر شده است: «العاقل عن الله انه المؤمن الخائف من الله.» در بخشى از فقره بيست و هشتم روايت هشام، امام‌عليه السلام عاقل در تعبير دينى را اين‌گونه توصيف كرده‌اند: «الذل احب اليه مع الله من العز مع غيره و التواضع احب اليه من الشرف.» تقريباً همين تعابير را محاسبى در توصيف «عاقل عن الله» در كتاب «العقل و فهم القرآن» به كار برده است: «فلمّا عقل عن ربه...كان التواضع احبّ اليه من الشرف فيها (الدنيا) و كان الذل احبّ اليه من العزّ بها.»

برخى شارحان بزرگ روايت هشام «عقل عن الله» را به معناى عَلِمَ و عَرِفَ عن الله تفسير كرده‌اند.113 با دقت در فقرات مختلف روايت هشام، خصوصاً فقره بيست و هفتم114 و چهاردهم،115 به همراه تفاسير بعضى شارحان بزرگ اصول كافى و تعابير محاسبى و ابن عربى به نظر مى‌رسد «عقل عن الله»، يعنى «بصيرت و معرفت عميق كه با الهام خداوند حاصل مى‌گردد و باعث منع نفس اماره انسان از معصيت خداوند و تحصيل تقواى الهى مى‌گردد.» طبق اين تعريف، هم عقل بر معناى لغوى منع و بازداشتن باقى مانده است و هم به نقش اساسى شناخت و معرفت الهامى خداوند، در ايجاد ملكه نفسانى «تقو» و منع از گناه تصريح شده است.

در فقره چهاردهم و بيست و هفتم روايت هشام به نقش مهم معرفت الهى در اكتساب تقوا و خوف از خدا اشاره شده است. در فقره چهاردهم آمده است: افرادى دعوت انبيا را بهتر اجابت مى‌كنند كه از شناخت و معرفت بهترى برخوردار باشند: «يا هشام، ما بعث الله انبيائه و رسله الى عباده الا ليعقلوا عن الله فاحسنهم استجابة احسنهم معرفة.» از اين فقره استفاده مى‌شود هر چه معرفت الهى، بهتر و بيش‌تر باشد، تقوا و اجتناب از گناه بهتر و بيش‌تر است. مشابه فقره چهاردهم روايت هشام، در روايت ديگرى، معرفت ربوبى به عنوان ثمره تعقل ذكر شده است.116 در فقره بيست و هفتم نيز به رابطه وثيق بين «عقل عن الله» و عقيده و معرفت و خوف و تقواى الهى، تصريح شده است. از اين فقره استفاده مى‌شود تعقل باعث معرفت ثابت، و معرفت ثابت و استوار باعث ايجاد عقيده و ايمان، و عقيده و ايمان باعث خوف الهى و تقوا مى‌گردد.117

حاصل اين‌كه، عقل در متون اسلامى به معناى اصطلاحى منع و بازداشتن خاص و متناسب با سعادت و هدايت انسان كه باز داشتن از ضلالت و انحراف است استعمال شده است. شايان ذكر است مراد از عقل در تعبير و مفهوم دينى - اسلامى همين تفسير و توضيحى است كه با استناد به فقرات مختلف روايت هشام با كمك آيات و روايات و كلمات علما بيان گرديد.


  • پى نوشت ها

1- ر.ك. به: خليل، كتاب العين، ماده عقل / احمد بن فارس، معجم مقاييس اللغة، ماده عقل، ج 4، ص 69 / ابن دريد، الاشتقاق، ماده عقل / جوهرى، صحاح اللغة، ماده عقل / زبيدى، تاج العروس، ماده عقل، ج 8 / فيومى، مصباح المنير، ماده عقل/ ابن منظور، لسان العرب، ج 11، ماده عقل / راغب، مفردات قرآن، ماده عقل / راغب، الذريعة الى مكارم‌الشريعه، الفصل الثانى فى‌العقل، منشورات الشريف الرضى، 1414ق،(ص 147).

2- ر.ك.به: رسائل ابن سينا، انتشارات بيدار، قم، 1400 ه ق، ج 1، ص 89 - 87 / شرح اصول كافى ملاصدرا، ج 1، ذيل شرح حديث سوم، ص 228 - 222. طبع مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1366، تهران / مقدمه آقاى عابدى شاهرودى بر كتاب سابق، فصل 5 - 3، ص 38 - 40.

3- ر.ك.به: خليل، كتاب العين، ماده لبّ / احمد بن فارس، معجم مقاييس اللغة / جوهرى، صحاح اللغة / فيومى، المصباح المنير / راغب، مفردات / طريحى، مجمع البحرين، ماده لبّ، ج 2، ص‌164 / سيدحسن مصطفوى، التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ماده لبّ.

4- كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 20. به دليل طولانى بودن روايت هشام به منظور دستيابى سريع به قسمت‌هاى مختلف آن در نوشته حاضر بر اساس خطاب يا هشام، روايت يادشده به 32 فقره تقسيم شده است. بنابراين آدرس‌دهى به اين روايت در نوشتار حاضر براساس تقسيم‌بندى ذكر شده است.

5- فقره 31 روايت هشام.

6- اصول كافى، ج 1، كتاب عقل و جهل، روايت 11، ص 13.

7- سيد محمدحسين طباطبائى، تفسير الميزان، ج 2، ص 396، ذيل آيه 269 بقره.

8- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 1، ص 82.

9- ر.ك.به: ابن منظور، لسان العرب، ماده عقل / جوهرى. صحاح اللغة، ماده عقل / احمد بن فارس، معجم مقاييس اللغة / فيومى، المصباح المنير، ماده نهى / راغب، مفردات / مصطفوى، التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج 12، ص 265، ماده نهى / معجم الوسيط، ماده نهى.

10- غررالحكم، ص 42.

11- ر.ك. به: احمد بن فارس، معجم مقاييس اللغة / فيومى، المصباح المنير / معجم الوسيط، ماده حجر / راغب، مفردات قرآن / جوهرى، صحاح اللغه / اين منظور، لسان العرب / مصطفوى، التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج 2، ماده حجر.

12- ر.ك. به: فيومى، المصباح المنير / طريحى، مجمع‌البحرين، ج 1، ص 95 / المنجد، ماده حجى.

13- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 1، ص 168 / مسند الامام الكاظم‌عليه السلام، ج 1، ص 248.

14- ر.ك. به: راغب، مفردات، مادهد حلم / لويس معلوف، المنجد.

15- طور: 32. علامه طباطبايى احلام را جمع حلم و حلم را به معناى عقل تفسير كرده‌اند. (تفسير الميزان، ج 19، ص 19، ذيل آيه فوق) .

16- صدوق، كمال‌الدين، و اتمام النعمة، باب نوادر الكتاب، روايت 30 ص 675. مؤسسة النشر الاسلامى، قم، مهر 1363.

17- الحلم نور جوهره العقل. همچنين، بوفور العقل يتور الحلم. (امام على‌عليه السلام غررالحكم) .

18- ر.ك.به: خليل، كتاب العين / ابن‌منظور، لسان العرب، ماده فهم / سيد حسن مصطفوى، التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ماده فهم / لويس معلوف، المنجد، ماده عقل.

19- يا هشام، إِن اللَّهَ تَبارَكَ و تعالى بَشَّرَ اهلَ العقل و الفَهْم فِى كِتابِهِ... (فقره 1، روايت هشام).

20- يا هشام، انّ الله تعالى يقول فى كتابه... «وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ» قال: الفهم و العقل. (فقره 11، روايت هشام).

21- همچنين، من عقل فهم. (امام على‌عليه السلام، غررالحكم، ص 53).

22- كلينى، اصول كافى، دارالكتب الاسلاميه، ج 1، كتاب عقل و جهل، روايت 23، ص 25.

23- ابوعلى فضل بن الحسن طبرسى، مجمع‌البيان، داراحياء التراث العربى، ج 8 - 7، ص 368.

24- اصول كافى، ج 1، كتاب عقل و جهل، روايت 15، ص 23.

25- ر.ك.به: فيومى، المصباح المنير، ماده مَسَكَ / معجم الوسيط / المنجد

26- طبرسى، الاحتجاج على اهل اللجاج، ج 2، ص 314، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، لبنان، 1403.

27- ر.ك.به: احمد بن فارس، معجم مقاييس اللغة / طريحى، مجمع البحرين ماده كيس ج 4، ص 101 / فيومى، المصباح المنير / ابن اثير، نهايه، ج 4، ص 217 / معجم الوسيط، ماده كيس.

28- يا هشام، ان لقمان قال لابنه: تواضع للحق تكن اعقل الناس و ان الكيس لَدَى الحق يسيرٌ. (فقره 12 روايت هشام).

29- يا هشام،... قال اميرالمؤمنين‌عليه السلام «ان لله عباداً كسرت قلوبهم خشيته فاسكتتهم عن المنطق و انهم لفصحاء عقلاءُ... و انهم لَاكياس» (تحف‌العقول، ص 459.)

30- غررالحكم، تصنيف، ص 322.

31- كفى بالمرء كيّساً ان يغلب الهوى و يملك النهى. (غررالحكم).

32- ر.ك.به: معانى القرآن، ج 3، ص 80 / جوهرى، صحاح اللغة / فيومى، المصباح المنير / احمد بن فارس، معجم مقاييس اللغة / طريحى، مجمع البحرينى / لويس معلوف، المنجد، واژه قلب.

33- ميرداماد، التعليقة على اصول الكافى، ص 33، چاپ مطبعة الخيام، قم، 1403

34- فمنها (الجوارح)، قلبه الذى به يعقل و يفقه و يفهم و هو امير بدنه... اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر، روايت 7، ص 38.

35- ر.ك.به: بحارالانوار، ج 61، ص 55 / بحارالانوار، ج 1، ص 99 / بحارالانوار، ج 1، ص 98 / بحارالانوار، ج 3، ص 161.

36- سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 18 ص 356.

37- « وَ جَعَلْنا عَلى‌ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ» (اسراء: 46)

38- « وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ» (آل عمران 159)

39- « لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ» (بقره: 225)

40- بحارالانوار، ج 70، ص 22 / مصباح الشريعة، ص 8.

41- الحياة، ج 1، باب الاول المعرفة، ص 202.

42- براى آگاهى بيش‌تر درباره ارتباط معنايى بسيار نزديك عقل و قلب ر.ك. به: محمدعلى جوزا، مفهوم العقل و القلب فى القرآن و السنة.

43- براى آگاهى از داستان مبارزه حضرت ابراهيم‌عليه السلام با بت‌پرستان علاوه بر رجوع به تفاسير در ذيل سوره‌هاى انعام: 83 - 74 / شعراء: 89 - 69 / صافات: 89 - 83 / انبياء: 70 - 51 ر.ك.به: مصطفى زمانى، ابراهيم بت شكن يا قرمان توحيد.

44- در كتاب الذريعة الى مكارم الشريعه، ص 183، راغب اصفهانى بسيارى از واژه‌هاى مذكور به عنوان آثار و توابع عقل ذكر شده و در ادامه ضمن بيان معناى آن‌ها به تفاوت دقيق معنايى آن‌ها با معناى عقل اشاره شده است.

45- ملاصدرا، تفسير القرآن الكريم، انتشارات بيدار،ج‌3،ص 258.

46- در مجموع، مشتقات مختلف جهل در قرآن 24 مرتبه به كار رفته است.

47- العقل نقيض الجهل. (خليل، كتاب العين).

48- ر.ك.به: احمد بن فارس، معجم مقاييس اللغة، ماده جهل / فيومى، المصباح المنير / راغب، مفردات قرآن.

49- يا هشام،... لكل شى‌ء دليلاً و دليلُ العقلِ التفكر و دليل التفكرِ الصَّمت و لكل شى‌ءٍ مطيّةً و مطيّة العقل التواضع و كفى بك جهلاً ان تركب ما نهيتَ عنه. (فقره 13 روايت هشام.)

50- يا هشام، قليل العمل من العالم (العاقل) مقبول مضاعف و كثيرالعمل من اهل الهوى و الجهل مردودٌ. (فقره 21، روايت هشام).

51- محمدرضا مظفر، اصول الفقه، ج 2، ص 67، بحث ادله حجيت خبر واحد. دارالتعارف للمطبوعات بيروت.

52- غررالحكم، ص 73.

53- قبلاً گذشت «عقل» از «عقلت البعير» و «عقال» به معناى زانو بند شتر است كه غالباً براى حفظ و كنترل آن از فرار و خرابكارى استفاده مى‌شود.

54- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 1، ص 117.

55- ر.ك.به: سيد حسن مصطفوى، التحقيق فى كلمات القرآن الكريم / معجم الوسيط، ماده سفه / ازهرى، التهذيب فى اللغة، ج‌6، ص 131 / فيومى، المصباح المنير / راغب، مفردات قرآن.

56- سفهك على من فوقك جهل مُردِى، سفهك على من دونك جهل مزرى. غررالحكم، ص 74.

57- در مجموع مشتقات مختلف سفاهت 11 مرتبه در قرآن به كار رفته است.

58- سيد محمدحسين طباطبائى، تفسير الميزان، ج 1، ص 30، ذيل آيه 130 بقره.

59- لا يحلم عن السفيه الا العاقل (غررالحكم، ص 74) / العاقل بخشونة العيش مع العقلاء انس منه بلين العيش مع السفهاء (ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 340).

60- زبيدى، تاج العروس / ابن منظور، لسان العرب، ماده عقل / احمد بن فارس، معجم مقاييس اللغة / فيومى، المصباح المنير / مجمع البحرين، ج 5، ص 152.

61- يا هشام، ان اميرالمؤمنين‌عليه السلام كان يقول، ان من علامة العاقل ان يكون فيه ثلاث خصال: يجيب اذا سئل، و ينطق اذا عجز القوم عن الكلام و يشير بالرأى الذى يكون فيه صلاح اهله فمن لم يكن فيه من هذه الخصال الثلاث شى‌ء فهو احمق. فقره 31 روايت هشام.

62- الحمق من ثمار الجهل. غرر الحكم، تصنيف، ص 76.

63- احمد بن فارس، معجم مقاييس اللغة / راغب، مفردات / سيدحسن مصطفوى، التحقيق فى كلمات القرآن الكريم. براى توضيح بيش‌تر درباره معناى جنون و كلمات مترادف آن ر.ك.به: ابوالقاسم نيشابورى، عقلاء المجانين.

64- ابوالقاسم نيشابورى، عقلاء المجانين، تحقيق محمد السعيد بن بسيونى زغلول، دارالكتب العلميه، بيروت، ص 19.

65- الف) كَذلِكَ ما أَتَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ. (ذاريات:52) / ب) ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذِيرٌ لَكُمْ. (سبأ/ 46)

66- حَتَّى إِذَا اسْتَيئسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا...لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ... (يوسف: 110 - 109). براى آشنايى با سيره انبيا در قرآن ر.ك. به: عبدالله جوادى آملى، تفسير موضوعى قرآن، ج 6.

67- طبرسى، مشكاةالانوار، ص 269.

68- نيشابورى، عقلاء المجانين، ص 12.

69- يا هشام، ان العقلاء تركوا فضول الدنيا فكيف الذنوب. (فقره 23 روايت هشام / محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 1، ص 160 / بحارالانوار، ج 1، ص 131 / غررالحكم، اعقلكم اطوعكم / غررالحكم، تصنيف، ص 52.

70- براى توضيح بيش‌تر ر.ك.به: محيى‌الدين ابن عربى، فتوحات مكيه، ج 4، طبع المكتبة العربية - قاهره 1395، ص 89.

71- در قرآن فعل «تعقلون» 24 مرتبه، فعل «يعقلون» 22 مرتبه، فعل «يعقل» 1 مرتبه، فعل «نعقل» 1 مرتبه و بالاخره فعل «عقلوه» نيز 1 مرتبه به كار رفته است. در مجموع مشتقات فعلى عقل، 49 مرتبه، در قرآن به كار رفته است.

72- سيد محمدحسين طباطبائى، تفسير الميزان، ج 2، ص 396 ذيل آيه 269 بقره.

73- « اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‌ قُلُوبٍ أَقْفالُها.» (محمد: 24)

74- « قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمى‌ وَ الْبَصِيرُ اَفَلا تَتَفَكَّرُونَ.» (انعام: 51).

75- « وَ طُبِعَ عَلى‌ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ» (توبه: 87)

76-« كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ.» (ص: 29).

77- « اَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدارُ الآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا اَفَلا تَعْقِلُونَ» (يوسف:109).

78- «.... لَقَدْ كانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ» (يوسف: 111).

79- براى تحقيق بيش‌تر درباره معناى عقل در قرآن ر.ك. به: يوسف قرضاوى، العقل و العلم فى القرآن الكريم / فيصل بعلبكى، العقل و الايمان فى نظر القرآن / فاطمه اسماعيل، القرآن و النظر العقلى.

80- علاوه بر آيه فوق، تلازم بين عقل ورزى و هدايت از آيه «اَوَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ» (بقره: 170) استفاده مى‌شود.

81- قابل ذكر است حجم احاديث عقل در كتب روايى شيعه اماميه در مقايسه با كتب روايى عامه بسيار گسترده‌تر است. نظرات علماى عامه، درباره اعتبار و حجيت روايات عقل، متفاوت است. محمدعلى جوزا، مفهوم العقل و القلب فى القرآن و السنة در بحث «العقل فى السنة»، ص 135.

82- لما خلق‌الله العقل... و عزتى و جلالى ما خلقت خلقاً هو احب الى منك و لا اكملتك الا فيمن احب. (اصول كافى، ج 1، باب عقل و جهل، روايت 1).

83- يا هشام، ما قسم بين العباد افضل من العقل. تحف العقول ص‌463 همچنين روايت، افضل النعم العقل. (غررالحكم،ص‌51).

84- يا هشام، كان اميرالمؤمنين‌عليه السلام يقول: ما عبدالله بشى‌ء افضل من العقل. (امام موسى كاظم‌عليه السلام، فقره 28، روايت هشام).

85- العقل رسول الحق. (ميزان الحكمه، ج 6، ماده عقل).

86- يا هشام،... ما بعث الله نبياً الا عاقلاً حتى يكون عقله افضل من جميع جهد المجتهدين. (تحف‌العقول، ص 463).

87- يا هشام، ما بعث الله انبياءه و رسله الى عباده الا ليعقلوا عن الله. امام كاظم‌عليه السلام، فقره 14، روايت هشام / امام على‌عليه السلام، نهج‌البلاغه، خطبه اول / عن النبى‌صلى الله عليه وآله كتاب التوحيد باب «التوحيد و نفى التشبيه» روايت 4 ص 45.

88- امام كاظم‌عليه السلام، فقره 15، روايت هشام.

89- اصول كافى، ج 1، باب عقل و جهل روايت 1.

90- اصول كافى، ج 1. باب عقل و جهل، روايت 6 / فقره 26، روايت هشام.

91- بحارالانوار، ج 1، ص 82 / اصول كافى، ج 1، باب عقل و جهل، روايت 24.

92- اصول كافى، ج 1، باب عقل و جهل، روايت 29.

93- بحارالانوار، ج 78، ص 7.

94- اصول كافى، ج 1، باب عقل و جهل، روايت 3 ص 11.

95- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، بيروت، ج 1، ص 99 - 101.

96- شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعه، طبع مؤسسه آل البيت، ج‌15، ص 208.

97- با مقايسه سال تولد محاسبى (165 ه.) و سال شهادت امام موسى كاظم‌عليه السلام (183 ه.) به نظر مى‌رسد هنگام شهادت حضرت، وى جوانى 18 ساله بوده است. براى آگاهى بيش‌تر درباره شرح حال محاسبى، به مقدمه كتاب العقل و فهم القرآن محاسبى، تحقيق حسين القوتلى چاپ دارالكندى للطباعة و النشر مراجعه شود.

98- حارث بن اسد محاسبى، العقل و فهم القرآن، دارالكندى للطباعة و النشر، ص 218 - 201، تحقيق حسين القوّتلى.

99- يا هشام، إِن اللَّهَ تَبارَكَ و تعالى بَشَّرَ اهلَ العقل و الفَهْم فِى كِتابِهِ، فقال: «فَبَشِّرْ عِبادِ... (فقره 1 روايت هشام).»

100- يا هشام، انّ الله تعالى يقول فى كتابه...«وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ» قال: الفهم و العقل. (فقره 11 روايت هشام).

101- خليل، العين، ماده فهم و عقل.

102- اِنّه لم يخف الله من لم يعقل عن الله و من لم يعقل عن الله لم يعقد قلبه على معرفة ثابته يبصرها. (فقره 27، روايت هشام.)

103- يا هشام، ما بعث الله انبياءه و رسله الى عباده الا ليعقلوا عن الله. (فقره 14 روايت هشام).

104- « . . . من عقل عن الله، اعتزل اهل الدنيا.» (فقره 19، روايت هشام).

105- ر.ك. به: تحف العقول، ص 456 / تحف‌العقول، ص 463.

106- محاسبى، العقل و فهم القرآن، ص 217.

107- نهج‌البلاغه، خطبه 166.

108- تفسير نورالثقلين، ج 4، صفحه 160 ذيل آيه فوق.

109- ميزان الحكمة، ج 6، ماده عقل.

110- فخرالدين طريحى، مجمع البحرين، المكتبة المرتضوية لاحياء الآثار الجعفرية، تحقيق سيد احمد حسينى، ج 5، ص‌426، ماده عقل.

111- ابن عربى، التدبيرات الالهية فى اصلاح المملكة الانسانية، ص 141، مؤسسه بحسون، بيروت، لبنان، الطبعه الاولى، (1993م).

112- محاسبى، العقل و فهم القرآن، ص 220، 218، 145.

113- ميرداماد، تعليقه بر اصول كافى، ص 34 / فيض كاشانى، وافى، ج 1، ذيل فقره چهاردهم روايت هشام / مجلسى، مرآة العقول، ج 1 ذيل فقره چهاردهم / طريحى، مجمع‌البحرين، ج 5، ذيل ماده عقل.

114- ... اِنّه لم يخف الله من لم يعقل عن الله و من لم يعقل عن الله لم يعقد قلبه على معرفة ثابته يبصرها. (فقره 27 روايت هشام).

115- يا هشام، ما بعث الله انبياءه و رسله الى عباده الا ليعقلوا عن الله فاحسنهم استجابة احسنهم معرفة... (فقره 14، روايت هشام).

116- توحيد صدوق، باب التوحيد و نفى‌التشبيه،روايت‌4،ص‌45.

117- انّه لَمْ يخفِ الله مَنْ لَم يعقِلْ عَنِ الله و مَنْ لم يعقِل عن الله لم يعقد قلبه على معرفة ثابتة يبصرها... (فقره 27 روايت هشام).