كليات در ديدگاه معرفت شناسى و هستى شناسى افلاطون

كليات در ديدگاه معرفت شناسى و هستى شناسى افلاطون

ابوالحسن غفارى

افلاطون فيلسوف بزرگى است كه آراء و نظرات او در تاريخ تفكر بشرى جايگاه ويژه اى به خود اختصاص داده است. دستگاه فلسفى وى نظام منسجم و گسترده اى است كه اين مقاله مختصر تنها به بحث و بررسى گوشه اى از آن مى پردازد كه هم در عرصه معرفت شناسى و هم هستى شناسى حايز اهميت است.

كليات را مى توان از دو منظر مطرح كرد:

1. بررسى كليات از ديدگاه هستى شناسى (انتولوژى);

2. بررسى كليات از ديدگاه معرفت شناسى (اپيستمولوژى).

تذكر اين نكته مهم است كه در گذشته و تا حدودى در حال حاضر نيز غالباً جنبه معرفت شناسى مبحث كليات را در منطق، و جنبه هستى شناسى آن را در مباحث فلسفى مطرح مى نموده اند. طرح بحث كليات از لحاظ معرفت شناسى به اين صورت است:

علم در تقسيم نخستين، به علم حضورى و علم حصولى تقسيم مى گردد. علم حصولى يا تصور است و يا تصديق، و تصور نيز يا تصور كلى است و يا جزئى.

در تعريف جزئى و كلى گفته مى شود: «جزئى مفهومى است كه محال است بر بيش از يك فرد دلالت كند. و كلى مفهومى است كه محال نيست بر بيش از يك فرد دلالت كند.»1

پس از تعريف مفهوم كلى و جزئى، با اين سؤال اساسى مواجه مى شويم كه آيا مفهوم «كلى» وجود دارد يا نه؟

در پاسخ به اين سؤال، نظرات گوناگونى داده شده است كه مهم ترين آن ها را در تاريخ فلسفه مى توان در سه نظر عمده خلاصه كرد:

1. افلاطون معتقد است: مفهوم كلى، هم در عالم ذهن وجود دارد و هم در عالم خارج از ذهن ما بازاء و مصداق حقيقى دارد.

2. ارسطو همانند استاد خود، معتقد است كه كلى در عالم ذهن وجود دارد، اما در خارج از ذهن و در عرصه هستى شناسى، كلى با حفظ عنوان كلى بودن و به صورت مستقل از اشياى جزئى وجود ندارد، بلكه كلى در عالم خارج از ذهن در ضمن جزئيات موجود است.

3. گروهى از اصحاب اصالت حس و تجربه در غرب، همانند جان لاك معتقدند: كلى تنها در عرصه معرفت و ذهن وجود دارد، اما در عالم خارج از ذهن وجود ندارد، نه به آن صورتى كه افلاطون مى گفت و نه به نحوى كه ارسطو معتقد بود. در حقيقت، اين گروه از اين نظر كه مفهوم كلى در ذهن موجود است، با افلاطون و ارسطو موافقند، اما در ما بازاء و مصداق خارجى و در نحوه صدق مفهوم ذهنى اين مفهوم با مصداق خارجى اختلاف نظر دارند.

گروهى از اصالت تجربى هاى افراطى، كه به اصحاب «اصالت تسميه» يا نوميناليست ها (Nominalists) معروفند، معتقدند كه كلى حتى در ذهن نيز وجود ندارد. اين تفكر در شكل افراطى خود منجر به ظهور تفكر ماترياليستى شد كه معتقد است: جز امر قابل حس و تجربه وجود ندارد و از طرف ديگر، چون مشاهده كردند كه كلى امرى مادى و محسوس نيست و پذيرش آن حتى در عرصه ذهن و نفس نيز مساوى با پذيرش امر غير مادى و مجرّد در عالم است، به نفى كلى، حتى در عالم ذهن پرداخته اند. امروزه روح فلسفه هاى تحليل زبانى در تحليل و بررسى دقيق، به آنجا مى رسد كه منكر كليات هستند.

برتراند راسل معتقد است: نظر افلاطون درباره كليات و اعتقاد او به عالم «مُثُل» در عرصه هستى شناسى، اقدامى است در ارتباط با حل مسئله كليات، و اين تلاش بيش تر از تلاش هاى ديگران راه حلى خوب و قرين با موفقيت است.2

افلاطون به بيان نحوه ارتباط و صدق مفهوم كلى با مصاديق خود مى پردازد. به نظر وى، كليات، هم در معرفت شناسى و هم در هستى شناسى اصل و مبنا و اساس هستند و جزئيات، چه در عالم ذهن و معرفت و چه اشياى جزئى موجود در جهان طبيعت، همه تابع كليات اند. به عبارت ديگر، عالم نفس و ذهن منطبق با عالم عين و خارجى اند و بدين سان، «درجات معرفت در افلاطون مطابق است با مراتب وجود.»3

افلاطون در خصوص مفاهيم كلى معتقد است: مفاهيم كلى اساس معرفت بشرى را تشكيل مى دهند; زيرا مفهوم جزئى از آن نظر كه صرفاً يك مفهوم جزئى است، قابل سرايت به مفاهيم ديگر نيست و به اصطلاح فلاسفه اسلامى: «الجزئى لا يكون كاسباً و لا مكتسب»; يعنى يك ادراك جزئى از آن نظر كه جزئى است، موجب توليد و حصول هيچ گونه ادراك ديگرى نخواهد بود; همان گونه كه محصول و دنباله هيچ گونه ادرك ديگرى پيش از خود نيز نمى باشد.4 بنابراين، از يك حكم جزئى، كه امرى مشخص است، نمى توان حكم ديگرى استنباط و يا استخراج كرد، بلكه مختص مورد خاص خود است و باعث توليد معرفت ديگرى نخواهد بود. اما حكم كلى قابل سرايت است; مثلا، حكم كلى كه درباره مفهوم «انسان» داده مى شود و به همه افراد انسان سرايت مى كند. پس اشيا و موجودات گرچه افراد هستند، ولى مفهوم آن ها كلى است. و به همين دليل عرصه علم و معرفت، عرصه توليد مفاهيم و حقايق معرفتى است. در اين عرصه است كه صاحبان انديشه از قيد و بند جزئيت و از حصار تنگ جزئيت خارج شده و براى صدور احكام كلى و جهان شمول، به مفاهيم كلى پناه مى برند و حتى برهان و استدلال علمى جز به مدد مفاهيم كلى امكان پذير نيست; مثلا، در شرايط انتاج اشكال چهارگانه منطق هم مشاهده مى كنيم كه اگر دو قضيه، جزئيه باشند، هرگز منتج نخواهند بود، بلكه دايم وقتى اشكال چهارگانه قياس نتيجه خواهد داد كه يا از دو قضيه كلى تشكيل شود و يا از يك قضيه كليه و يك قضيه جزئيه. هرگاه يكى از مقدّمات قياس جزئى باشد، نتيجه آن قياس طبعاً جزئى خواهد بود; زيرا مطابق يك قانون عقلى، نتيجه قياس هميشه تابع اخسّ مقدّمات است، نتيجه اين سخن آن است كه انضمام يك مقدّمه جزئى به يك مقدّمه كلى در باب قياس به واسطه اينكه مقدّمه جزئى كاسب نيست و ارتباط توليدى با غير خود ندارد، مقدّمه كلى را نيز يارى نمى رساند و نتيجه قياس جز يك قضيه جزئى چيز ديگرى نخواهد بود. بنابراين، بايد گفت: منشأ هرگونه نقل و انتقال فكرى و منطقى، وجود مفاهيم و معانى كلى در ذهن انسان است.5

تفكر عادى هم بدون كاربرد مفاهيم كلى ممكن نيست; مثلا، وقتى مى گوييم: «گل زيباست» يا «هوا سرد است»، در اين موارد، از گل، زيبايى، هوا و سردى تصورى كلى داريم و سپس با انضمام آن ها به مفاهيم ديگر، به موارد جزئى مى رسيم. بدين صورت، كلى در همه عرصه هاى زندگى علمى و عملى انسان حايز اهميت است و بدون كلى علم درست نمى شود. كلى از لحاظ معرفت شناسى، هستى شناسى، روان شناسى، علم اخلاق، سياست، كلام و علوم ديگر نقش اساسى دارد.6

چنان كه گذشت، در فلسفه افلاطون، كلى هم در عرصه وجود و هم در عرصه مفاهيم پذيرفته شده و اساس است. به نظر وى، جزئيات در هر دو عرصه اعتبار و ارزش واقعى ندارد; زيرا مغشوش و غيرمعتبرند و چون جهان خارج جهان جزئيات وتعيّنات شخصى و جزئى است، دايم در معرض تغيير و تبديل و دگرگونى هستند و هرگز ثابت و پايدار نيستند، به همين دليل، چون خود شىء جزئى در معرض دگرگونى است، معرفت و شناختى هم كه از آن به دست مى آيد به تبع شىء جزئى، در معرض تبديل و دگرگونى است و شايسته ارزش و اعتبار واقعى نيست. «به نظر افلاطون، معرفت بايد اولا، خطاناپذير و ثانياً، درباره آنچه هست باشد. ادراك حسى نه اين است و نه آن.»7

پس اگر به دنبال احكام ثابت و غيرقابل تغيير باشيم، بايد دست از جزئيات برداشته، در پى كلى باشيم. «اگر احكامى را كه فكر مى كنيم از آن ها معرفت ذاتاً ثابت و پايدار به دست مى آوريم مطالعه كنيم، درمى يابيم كه آن ها احكامى هستند درباره كليات.»8

افلاطون به بحث درباره مصداق و ما بازاى مفاهيم كلى و نحوه ارتباط مفهوم كلى با مصاديق خود مى پردازد. سؤال اين است كه آيا مى توانيم بگوييم مفاهيم كلى هيچ ما بازاى خارجى نمى خواهند؟ پاسخ اين است كه اعتقاد به اين مسئله مساوى با انكار واقعيت است; زيرا همه ما در زندگى با مفاهيم كلى سرو كار داريم و ـ چنان كه گذشت ـ علمى نيست كه بهره مند از مفاهيم كلى نباشد. گرچه ممكن است بعضى مفاهيم كلى مثل درياى جيوه و هيولا ما بازاى خارجى نداشته باشند، اما مفاهيم كلى زيادى را سراغ داريم كه پندار و وهم نيستند و بايد مثل مفاهيم جزئى در عالم خارج از ذهن ما بازاء و مصداق داشته باشند. پس مصداق و ما بازاى مفاهيم كلى كجاست؟ اگر عالم طبيعت ما بازاء خارجى دارد، پس بايد در عالم طبيعت، علاوه بر حسن و حسين و زهرا انسان كلى هم باشد، در حالى كه در عرصه طبيعت چيزى به نام «انسان كلى» وجود ندارد. در اينجاست كه افلاطون به استدلال پرداخته، بين مفهوم كلى و وجود خارجى كلى ارتباط برقرار مى كند. استدلال وى بر اساس وجود مصداق براى مفاهيم است. او مى گويد: مفهوم جزئى مصداق خارجى دارد. پس مفهوم كلى نيز بايد صادق و ما بازاى خارجى داشته باشد. اما مصداق آن عالم طبيعت نيست; زيرا اين عالم، عالم تعيّنات جزئى است. از سوى ديگر، هستى الزاماً و ضرورتاً منحصر در هستى مادى و طبيعت نيست، بلكه عالم ديگرى مى تواند باشد كه به لحاظ وجودى شديدتر، نورانى تر و گسترده تر از اين عالم است و عالم طبيعت صرفاً سايه و نمودى از آن هستى نورانى است. آن عالم همه حقايق را در بردارد و در آن عالم است كه وجود عينى و خارجى و حقيقى كليات موجودند. وى از اين عالم به عالم «مثل» نام مى برد. به نظر وى، عالم مثل موطن تحقق كليات است. پس اگر در ذهن انسان مفهوم كلى از درخت و انسان وجود دارد، اين مفهوم، مفهومى خالى و بدون مصداق نيست، بلكه در ما بازاى آن شىء خارجى و حقيقى وجود دارد كه مفهوم منطبق بر آن است، تنها با اين تفاوت كه بين مفهوم و آن مصداق فاصله و بعد وجود دارد; چون ذهن انسان در اين عالم است و مفهوم كلى در ذهن او و همراه با اوست. اما مصداق آن در عالمى ديگر و برتر از عالم طبيعت قرار دارد، در حالى كه مفهوم جزئى و مصداق جزئى، هر دو در اين عالم هستند. بدين سان، در نظر افلاطون، «مفهوم كلى صورت انتزاعى خالى از محتوا يا مرجع عينى نيست، بلكه براى هر مفهوم كلى حقيقى يك واقعيت عينى مطابق آن وجود دارد.»9

پس مفهوم كلى درخت، زيبايى و عدالت مفهوم هايى جزئى نيستند كه در اين عالم مصداق داشته باشند. به همين لحاظ، «مفهوم يا مثال عدالت با هر فعلى كه عادلانه باشد، يكى نيست و چيزى است غير از امور جزئيه كه امور جزئيه در آن شريك و از آن بهره مند و برخوردار هستند. از آنجا كه مفهوم مثال جزئى و متشخّص نيست، نمى تواند در علام حس موجود باشد و به علاوه، مانند امور حسى ناپايدار و متغيّر نبوده و الى الابد به خود ثابت و لايتغير و فناناپذير است.»10

همچنان كه در عرصه معرفت شناسى و در عرصه ذهن، كلى اصل است و تصور جزئى تابع آن، در عرصه هستى شناسى هم موجودات عالم مثال، كه عالم تحقق كليات است، اصل اند و موجودات اين جهان تنها سايه هايى هستند كه از آن حقايق بهره مند هستند و در اين عالم، كه عالم بهره مندى از حقايق نورانى است، شناخت و معرفت به دست نمى آيد و طبيعت هرگز نمى تواند منبع شناخت باشد; زيرا تنها وسيله ارتباط انسان با طبيعت حواسى است كه خطاناپذير است. به نظر افلاطون منبع شناخت در حقيقت، همان عقل و استدلال است كه با بهره گيرى از مفاهيم كلى به دست مى آيد. به نظر وى يك بار انسان قبل از آمدن به عالم طبيعت، آن كليات را در عالم مثل مشاهده كرده و وقتى كه نفس او تنزّل يافته و به جهان مادى آمده و با بدن متحد شده است، آن حقايق را فراموش كرده و اينك با ديدن پديدارهاى جزئى، كه نمونه و سايه اى از آن حقايق كلى اند، روح او به ياد و خاطره آن حقايق مى افتد و ادراكى از آن ها در ذهن او تحقق مى يابد. اين ادراك، علم ابتدايى و اوليه نيست، بلكه در حقيقت، تذكر و يادآورى خاطرات و ادراكاتى است كه در عالم مثل و همگام با مشاهده آن حقايق دريافته است. «نفس پيش از اتحاد با بدن در قلمروى متعالى وجود داشته; جايى كه نفس مُثُل را مشاده كرده است. فراگرد معرفت يا كسب دانش، اساساً عبارت است از: ياداورى مُثلى كه نفس در حالت وجود قبلى خود به وضوح مشاهده كرده است.»11

اكنون كه انسان در اين عالم مادى زندگى مى كند، هرچه با اشياى مادى مواجه مى شود معرفت جزئى به دست مى آورد كه ارزش علم بودن ندارد. پس بايد از اين مرتبه فراتر رود و به معرفت عقلى، كه به مدد مفاهيم كلى به دست مى آيد، برسد. رسيدن به معرفت كلى مواجهه عقلى با كلياتى است كه در عالم مثال اند. حال اگر كسى از اين مرتبه نيز فراتر رفته، بخواهد مواجهه عينى و شهودى با حقايق عالم مثال را به دست آورد، بايد با استعانت از رياضت و تهذيب نفس، خود را آماده كند تا در اثر سير و سلوك، به مشاهده حقايق عينى و خارجى عالم مثال نايل گردد. افلاطون از اين سير ـ يعنى ارتقا از مرتبه حس به مرتبه عقل و سپس شهود عينى حقايق كلى ـ به «سير ديالكتيكى» تعبير مى نمايد.


پى نوشت ها

1ـ محمدرضا مظفّر، المنطق، قم، بصيرتى، 1408، ص 59.

2ـ برتراند راسل، مسائل فلسفه، ترجمه بزرگمهر، چاپ سوم، تهران، خوارزمى، 1367، ص 118.

3ـ كاپلستون، تاريخ فلسفه يونان و روم، ترجمه مجتبوى، چاپ دوم، تهران، سروش، 1368، ص 171.

4ـ ابراهيمى دينانى، قواعد كلى فلسفى در فلسفه اسلامى، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1372، ج 3، ص 149.

5ـ همان، ص 163.

6ـ براى آشنايى و اطلاع از اهميت معرفت مفاهيم كلى در اين علوم ر.ك: كريم مجتهدى، فلسفه در قرون وسطى، تهران، اميركبير، 1375، ص 165 و 166.

7و8و9 كاپلستون، پيشين، ص 172 / ص 179 / ص 180.

10ـ برتراند راسل، پيشين، ص 119.

11ـ كاپلستون، پيشين، ص 197.