زيرساخت ها، پيش فرض هاى نظرى، موانع تحقق و آسيب شناسى جنبش نرم افزارى

زيرساخت ها، پيش فرض هاى نظرى، موانع تحقق و آسيب شناسى جنبش نرم افزارى

در گفتوگو با حجت الاسلام دكتر على مصباح و دكتر محمد فنائى اشكورى

پس از انتشار نامه مقام معظم رهبرى، كه در پاسخ به نامه جمعى از دانش آموختگان حوزه و دانشگاه مرقوم فرموده بودند، چندى است كه پديده جنبش نرم افزارى در محافل علمى و دانشگاهى و حوزوى مطرح گرديده و بحث هايى پيرامون آن صورت گرفته است. از آن جا كه تحليل زيرساخت ها، پيش فرض هاى نظرى، موانع تحقق و آسيب شناسى اين جنبش، از اصول اساسى آن به شمار مى رود، بر آن شديم تا گفتوگوهايى را پيرامون اين موضوع با برخى از كارشناسان داشته باشيم. در اين شماره معرفت به اين مهم پرداخته ايم.

معرفت: جناب آقاى دكتر، لطفاً تعريف خودتان را از «جنبش نرم افزارى» بفرماييد.

دكتر مصباح: اگر جنبش نرم افزارى را از زاويه لغت شناسى بررسى كنيم، از دو مفهوم «جنبش» و «نرم افزار» تشكيل شده است. جنبش اصالتاً يك اصطلاح سياسى است كه در فرهنگ سياسى براى تبيين حركت هاى اجتماعى ـ سياسى به كار مى رود. اين واژه، در زمينه هاى ديگر به صورت استعاره به كار گرفته مى شود، و به تناسب شباهت هايى كه وجود دارد، با تغييراتى در معنا، به كار برده مى شود. جنبش معمولا در مواردى به كار مى رود كه وضع موجود در يك زمينه ـ خواه سياسى، فرهنگى، اجتماعى، يا اقتصادى ـ مورد رضايت كامل نباشد، و روند امور در آن حيطه نيز آينده صددرصد اميدبخشى را ترسيم نكند. در چنين موقعيتى، اين احساس به وجود مى آيد كه بايد حركت و جهت گيرى جديدى رخ دهد تا اوضاع رو به راه شود و كارها در جهت صحيحى به پيش رود. از ويژگى هاى ديگر يك جنبش، اجتماعى بودن آن است. اگر كسى نظريه جديدى عرضه كند، يا حزب جديدى تأسيس نمايد، يا كار جديدى را شروع كند، جنبش ناميده نمى شود. جنبش مستلزم آن است كه يك حركت، اجتماعى باشد و بخش نسبتاً وسيعى از افراد را دربر بگيرد. شايد ديگر ويژگى اين لفظ را بتوان در آن دانست كه در يك جنبش، نظر به هر تحولى نيست، بلكه تحول مثبت است كه جنبش به حساب مى آيد. حركت و تحولى در زمره جنبش ها قرار مى گيرد كه گامى مثبت در جهت آرمان ها و اهداف كسانى باشد كه آن را به وجود مى آورند.

اما نرم افزار، در مقابل سخت افزار، و از اصطلاحات علوم رايانه وام گرفته شده، و با نوعى استعاره در اينجا به كار رفته است. در علوم رايانه، ابزارهاى كار با رايانه را به سخت افزار و نرم افزار تقسيم مى كنند. «سخت افزار» قسمت ها يا بخش هاى مكانيكى، الكتريكى، و الكترونيكى رايانه است كه جنبه فيزيكى دارد، و «نرم افزار» به دستورالعمل هايى گفته مى شود كه براى به كار بردن، تنظيم، مهار و ايجاد ارتباط ميان اجزاى مختلف سخت افزار استفاده مى شود. به دليل روابطى كه ميان علوم گوناگون وجود دارد، اين اصطلاحات كاربردها و معناهاى متفاوتى در رشته هاى علوم پيدا كرده است. به عنوان مثال، همين تقسيم بندى و واژگان را به ارگانيسم زنده نيز تعميم داده اند و آن را سايبرنتيك ناميده اند; چرا كه معتقدند ميان سيستم هاى الكترونيكى خودكار با سازوكار ارگانيسم زنده مشابهت هايى وجود دارد. به همين دليل مى گويند در يك موجود زنده، بعضى اعضا و جوارح در حكم سخت افزار است; يعنى كار به وسيله آن ها انجام مى شود، مانند دست و پا. بخش ديگرى از موجود زنده، در حكم نرم افزار رايانه عمل مى كند، و

آن عبارت است از قسمتى كه فرمان مى دهد دست و پا چگونه حركت كنند، به چه سمتى بروند، چگونه كنترل شوند، و ميان آن ها هماهنگى به وجود مى آورد. مغز و سيستم عصبى موجود زنده است كه اين نقش را بر عهده دارد.

در نظريات اجتماعى نيز اين تقسيم بندى را به اجتماع سرايت داده، گفته اند: نه تنها يك موجود زنده به اين دو بخش قابل تقسيم است، بلكه در جامعه هم مى توان نيروهاى اجتماعى را به دو بخش تقسيم نمود: بخش هايى كه ابزار يا كالا توليد مى كنند، و بخش هايى كه توليد فكر و نظريه مى كنند. بخش اول در حكم سخت افزار و بخش دوم، كه هدايت گر حركت هاى جامعه است، در حكم نرم افزار است. در گام بعدى، اين مسئله از يك جامعه نيز فراتر رفته، به كل جوامع و تمدن هاى بشرى در طول تاريخ تسرّى يافته است. بر اين اساس گفته مى شود: در عناصر تمدن ساز، دو بخش از يكديگر قابل تفكيك است: يكى بخش سخت افزارى تمدن كه همان ابزارها، كالاها، فن آورى و تكنولوژى است، و دو ديگر بخش نرم افزارى تمدن است; يعنى فكر، علم و نظريه پردازى. بنابراين، تعبير «جنبش نرم افزارى» را مى توان اين گونه تعريف كرد: يك حركت اجتماعى براى ايجاد تحول مثبت در روند توليد فكر، علم، و نظريه پردازى به منظور برپا ساختن تمدنى بر اساس مبانى حقيقت محور، و در جهت اهداف و آرمان هاى اصيل انسانى. البته ما معتقديم كه آن حقيقت، و اين آرمان، همگى در اسلام ناب محمدى متجلّى مى گردد.

معرفت: جناب آقاى دكتر فنائى! تلقّى و تعريف شما از «جنبش نرم افزارى» چيست؟

دكتر فنائى: از تعبير «جنبش نرم افزارى» به دست مى آيد با عنايت به اين كه ما در عصر صنعت و تكنولوژى به سر مى بريم، در اين جا هم از زبان رايانه استفاده شده است. و اين كه از اين حركت به «جنبش» تعبير شده، معنايش اين است كه اين يك حركت فردى نيست، يك حركت جمعى است; جريانى است علمى در حوزه و دانشگاه و بيرون از اين ها. گاهى هم با تعابير مختلف از آن ياد كرده اند; مانند توليد علم يا توليد نظريه و منظور آن است كه ما حركتى براى خلاّقيت فكرى سازمان يافته و هدفدار و جمعى، متناسب با نيازهاى كنونى و متناسب با طرح ها و آرمان هايمان، داشته باشيم. اين حركت، جمعى است، نه فردى; بايد هدفمند باشد، نه بى ضابطه; بايد برنامه ريزى شده باشد، نه اتفاقى و بدون برنامه; بايد مداوم باشد، نه مقطعى; بايد اجتهادى باشد، نه مقلّدانه. اين ها عناصرى هستند كه براى داشتن يك جنبش فكرى لازمند تا ما به مرحله خلاّقيت و توليد علم برسيم.

معرفت: بفرماييد تحليل شما از زيرساخت ها و پيش فرض هاى نظرى اين جنبش چيست؟

دكتر مصباح: پيش فرض اول آن است كه، آنچه امروز در جامعه ما و در تمدن اسلامى در جريان است، دقيقاً آن چيزى نيست كه ما را به هدف اسلام برساند و اهداف آرمانى انقلاب را تأمين كند. بنابراين، بايد تعريف جديدى از مهره ها و عناصر موجود درجامعه فكرى نخبگان ارائه شود تاتحوّل مثبتى پديد آيد.

پيش فرض ديگر آن است كه اين كمبود بيش از آن كه ناشى از عقب ماندگى در تكنولوژى و سخت افزارهاى تمدنى باشد، به مسائل فكرى و نظريه پردازى مربوط است. بنابراين، اولويت با حركت و جنبشى است كه در بخش نرم افزارى و انديشه سازى رخ دهد تا تحول مثبتى ايجاد شود.

پيش فرض سوم اين است كه چنين چيزى ممكن است; به اين معنا كه ما با وجود اين كه از نظر تكنولوژى و سخت افزارى در مراحلى عقب تر از بعضى كشورهاى ديگر قرار داريم ـ و اين چيزى نيست كه قابل انكار باشد ـ ولى در عين حال، منابعى در اختيار داريم، و در انديشه اسلامى ظرفيت هايى وجود دارد كه مى توانيم از حيث نظريه پردازى در مسائل تمدنى، و بخصوص در زمينه علوم انسانى و اجتماعى، حرف اول را بزنيم، به شرط آن كه چنين جنبشى ايجاد شود و تحولى در نظريه پردازى در اين زمينه ها رخ دهد.

دكتر فنائى: ما در دنيايى زندگى مى كنيم كه با گذشته خيلى متفاوت است; در دنياى پيچيده اى زندگى مى كنيم. زندگى در چنين دنيايى بدون حركت پر شتاب علمى ممكن نيست; يعنى ما خلّاقيت و توليد علم را نه فقط براى پيشرفت مى خواهيم، بلكه دنيا به گونه اى شده است كه ما براى ادامه حيات نيازمند به چنين فعاليت هاى علمى پويا و خلّاق هستيم. زندگى به گونه اى شده كه بدون رشد علمى و بدون سرعت در توليد علم نمى توان زندگى كرد. رقابت در دنيا به حدّى تنگ است كه كم ترين درنگى باعث اختلال در اصل ادامه حيات مى شود. علاوه بر اين، ما به ادامه حيات و زنده بودن قانع نيستيم. ما خواستار پيشرفت و پيش گامى هستيم و براى اين منظور، جنبش توليد علم ضرورى است. ما اگر بايستيم، ايستايى نابودى است، نه فقط عقب ماندگى. در گذشته، ايستايى عقب ماندگى بود، اما امروزه ايستايى اصلا با بودن در چنين جهانى سازگار نيست. همان گونه كه رقابت در ميدان هاى مسابقات ورزشى هرساله سخت تر مى شود ـ چون رقبا سعى مى كنند از آخرين فنون، ابزارها و روش ها و تا حد ممكن از عوامل مختلف استفاده كنند تا جايگاه خود را ارتقا دهند و اگر كشورى با همان روش هاى سنّتى خودش بخواهد رقابت كند، روشن است كه اصلا توان چنين كارى ندارد ـ ما هم براى ادامه بقا و براى حفظ نظام، به چنين تحوّلى نياز داريم. علاوه بر اين، ما مدعى هستيم كه آمده ايم در جهان طرحى نو درافكنيم و ايده آل ها و آرمان هاى تازه اى مطرح نماييم; مدعى هستيم كه مى خواهيم فكر و انقلابمان را صادر كنيم و اين خواسته هاى بلند و عظيم بدون يك حركت علمى و انقلابى و همه جانبه فقط مى توانند در سطح شعار باقى بمانند. اگر مى خواهيم اين ها به واقع بپيوندند، ناچاريم اين جنبش علمى را عملا به انجام برسانيم.

معرفت: علاوه بر پيش فرض هايى كه در جهت تحقق جنبش نرم افزارى وجود دارند، بفرماييد چه موانعى درمسيرتحقق اين جنبش وجود دارد؟

دكتر فنائى: موانع زيادى هستند; مهم ترين مانع عدم درك ضرورت چنين جنبشى است. اگر ما احساس نكنيم كه به چنين تحولى نياز داريم، چنين تحولى ايجاد نخواهيم كرد. مانع دوم اين است كه ممكن است ما به اهميت اين جنبش توجه داشته باشيم، اما براى آن برنامه ريزى نداشته باشيم كه در آن صورت، فقط به صورت يك شعار باقى خواهد ماند و عملى نخواهد شد. در اين سال ها طرح هاى گوناگونى مطرح شده اند; طرح هاى با ارزشى كه اگر عملى مى شدند، مى توانستند تأثير زيادى بر جامعه ما بگذارند. ما از اسلامى شدن دانشگاه ها زياد سخن گفته ايم، از امر به معروف و نهى از منكر. طرح هايى كه مقام معظّم رهبرى هر ساله در اول سال مطرح مى كنند، حكومت علوى، نهضت خدمت رسانى، رفع تبعيض، فساد و فقر و مانند اين ها. وقتى اين طرح ها مطرح مى شوند، سر وصدايى در جامعه بپا مى شود، در مطبوعات، رسانه ها، نمازجمعه، ولى پس از مدتى فروكش مى كند و كارى كه لازم بود، پى گيرى نمى شود; حداكثر سمينارى برگزار مى شود، كنفرانسى تشكيل مى شود و قضيه در همين حد باقى مى ماند. اميدوارم اين قضيه «جنبش نرم افزارى» به اين سرنوشت دچار نشود; يعنى ما به اين حد اكتفا نكنيم كه هركسى بيايد و اظهارنظرى بكند، سخنرانى هايى بشود، جلساتى تشكيل بدهيم و ستاد و شورايى ترتيب داده شود، ولى در عمل، كار به نتيجه نرسد. براى اين كه كار به نتيجه برسد، بايد اهميت آن واقعاً درك شود و براى رسيدن به آن برنامه ريزى شود و از روى درك و احساس مسؤوليت و دل سوزى و به عنوان يك تكليف با آن برخورد شود. اين هم كارى است كه يك گروه و يا يك صنف نمى توانند انجام دهند، يك كار جمعى و همه جانبه است كه هركس بايد در حد توان خودش در آن مشاركت داشته باشد. موانع زيادى پيش روى چنين اقدامات بزرگى هست. يكى از اين موانع، سياسى شدن فضاهاى علمى است. سياسى شدن، البته به معناى منفى، در اينجا مورد نظر ماست. سياسى شدن به معناى اين كه افراد يا مراكز علمى حساس باشند و نسبت به مسائل كشور بى تفاوت نباشند چيز مطلوبى است، اما اين كه احزاب و گروه ها، جريان هاى اجتماعى و مراكز علمى را به ابزار فشار خودشان تبديل كنند و اين تعارضات به داخل دانشگاه ها و مراكز علمى و حوزوى نفوذ كنند، چنين جوّى با جوّ علمى آكادميك سازگارى ندارد. جوّ علمى آكادميك نيازمند ثبات، آرامش و قرار است تا افراد با خاطرى آسوده و بدون اغراض و امراض، صرفاً به دنبال كار علمى و گره گشايى باشند. البته وضعيت اجتماعى جامعه هم تأثير دارد. اگر وضعيت جامعه بحرانى و پر التهاب و بى ثبات باشد، جامعه و افراد احساس كنند امنيت اجتماعى تهديد مى شود و آينده روشنى را پيش روى نبينند; اين ها موجب دل سردى و فرار مغزها مى شود. و هرچند در كوتاه مدت قابل تحمل است، ولى اگر چنين فضايى در دراز مدت در كشورى باقى بماند، طبيعى است كه بسيارى از نيروها، استعدادها و انرژى ها را متوقف مى كند، يا اين انرژى ها صرف حل معضلات مقطعى و زودگدر مى شوند. آن فضاى مطمئن، آرام و دل گرم كننده اى كه براى رشد و شكوفايى علم لازم است، نيازمند ثبات است و مسؤولان جامعه و دولت مردان بايد تلاش كنند كه چنين ثباتى را روز به روز در جامعه بيشتر كنند.

مانع ديگر، كه بسيار مهم است فقدان تساهل و تسامح است; يعنى عدم سعه صدر. سعه صدر شرط است براى شكوفا شدن استعدادها. اگر صاحب نظرى احساس كند بيان نقطه نظرات او ممكن است موجب تنگى عرصه بر او گردد و موقعيتش از دست برود، يا متهم شود، جرأت اظهارنظر پيدا نمى كند. بنابراين، يا اصلا دنبال توليد علم و توليد نظريه نمى رود، يا اگر هم برود براى طرحش مجالى نمى بيند و يا اگر هم طرح شود، به دليل برخورد غلطى كه مى شود، از آن استفاده صحيح نمى شود. بنابراين، در حوزه علم و در ميان عالمان، بايد سعه صدر وجود داشته باشد. ما صدمات زيادى از افراد غير مسئول خورده ايم; كسانى كه غيرمسئولانه عمل مى كنند و مقدّسات و امنيت ملى را در نظر نمى گيرند. گاهى اوقات ما واكنش افراطى در برابر اين ها نشان مى دهيم و هراس داريم از اين كه نظريه مخالفان طرح شود تا مبادا كشور ما مورد لطمه قرار گيرد. زيرا ما خط قرمز داريم; خط قرمز ما پس از ضروريات دين، امنيت ملى ماست. اين ها را بايد محترم بدانيم و آنچه ضروريات دين يا امنيت ملى را تهديد مى كند اظهار نكنيم. در عين حال، بايد گفت: حوزه فكر و انديشه و عرصه علمى حوزه وسيعى است. چرا كه ممكن است برخى نظرات با نظرات بعضى افراد مخالف باشد، ولى با ضروريات دين مخالف نباشد. ولى ما متأسفانه هنوز به فضايى كه هر كس بتواند نظرات خود را با در نظرگرفتن آن چارچوب ها آزادانه اظهار كند نرسيده ايم.

براى شكوفايى، تفكر، براى طرح نظريه، براى توليد علم، ما به يك فضاى سالم امن احتياج داريم; فضايى كه مشوّق توليد علم باشد. ما از يك سو به ابتكار و خلّاقيت تشويق كنيم، از سوى ديگر، جرأت طرح را از ديگران بگيريم، اين عملا متناقض است. نوآورى يعنى چه؟ نوآورى خيلى مواقع تصحيح فكر موجود است; يعنى گاهى مواقع نوآور مى گويد: آنچه شما بدان اعتقاد داريد، غلط است. اگر ما تحمل شنيدن اين حرف را نداشته باشيم، راه نوآورى را بسته ايم. بنابراين، كليد رشد علمى و شكوفايى فكرى «آزادى» است، البته در چارچوب عقل و شرع، نه بى بند و بارى در هر نوع اظهارنظرى و نه اختناق و استبداد فردى يا صنفى. اين آزادمنشى است كه خود افراد و جوامع علمى بايد به آن هابرسند و شرط ضرورى جنبش علمى همين است. در بسيارى از مواقع ما امنيت ملى را بهانه قرار مى دهيم براى جلوگيرى از هرگونه اظهار نظر. اين بايد تعريف شده باشد; يعنى اگر در جامعه اى، اين را چارچوب قرار مى دهند، تعريف كنند; تابع سليقه ها نباشد تا هركس به ميل خودش بيايد تعريفى از آن ارائه كند. اين بايد قانونمند و تعريف شده باشد. ما نه بايد به عنوان «آزادى»، كه چيز مقدّسى است، ارزش هاى مقدّس را لكه دار كنيم و نه بايد ارزش هاى مقدّس را بهانه قرار دهيم براى سلب هرگونه آزادى و اظهارنظر، بيان، نظريه، فكر و انديشه. يكى از موانع، ارزش هاى غلطى است كه در جوامع علمى ما ممكن است وجود داشته باشند. فرض بفرماييد ـ مثلا ـ در حوزه علميه، اگر ما براى يك علم اعتبار، اعتنا و بهاى زيادى قايل شديم و براى ديگر علوم چندان احترامى قايل نبوديم، طبيعى است كه تمام استعدادها سراغ آن علم مى روند، در حالى كه ممكن است سال ها بروند در يك رشته علمى زحمت بكشند و متخصص هم بشوند، ولى كسى براى آن ها احترام و اعتنايى قايل نباشد و ما متأسفانه اين مشكلات را داريم. مى توانيد سئوال كنيد كه آيا در حوزه ما يك مورّخ به اندازه يك فقيه اعتبار دارد؟ اگر ندارد، معنايش اين است كه ما تشويق مى كنيم كه همه دنبال فقه بروند و سرمايه گذارى لازم را در تاريخ نكنند. به همين دليل، نه نامى دارد و نه نانى. آيا ما براى يك متخصص تعليم و تربيت به اندازه يك استاد فلسفه ارزش قايليم؟ اين ها هيچ دليل عقلى و منطقى ندارند، يك سنّت رسمى باقى مانده است و گاهى اين ارزش ها موجب مى شوند كه هزاران نفر دنبال يك كار تكرارى واحدى بروند كه حتى ممكن است نيازى هم به آن نباشد. انگيزه چندانى براى آن كارها نباشد. وقتى صحبت از جنبش علمى مى شود، بايد همه جانبه باشد. پرداختن به يك علم و مسكوت گذاشتن بقيه رشته ها موجب مى شود علمى فربه شود، ولى بقيه علوم لاغر بمانند. در نتيجه خود همان علم هم پيشرفت نمى كند; چون پيشرفت علوم در ارتباط متقابل با يكديگر است.

عوام زدگى يكى ديگر از موانع است كه فرد عالم يا جامعه علمى ممكن است گرفتار آن بشوند. گاهى برخى به پرگويى و پرنويسى علاقه دارند; يعنى مى بينيم شخصى مرتب و با فواصل زمانى بسيار كوتاه كتاب چاپ، و مقاله منتشر مى كند; گويى مسابقه در تعداد كتاب چاپ كردن گذاشته است. نوشته ها هم از عمق برخوردار نيستند. اگر كسى بخواهد جدّى تفكر كند، اين قدر توليد نخواهد داشت. كميّت كه زياد شد، بايد در كيفيت آن محصول ترديد كرد. اين به دليل ارزش هايى است كه وجود دارند; به صاحب آثار زياد و صاحب يك اثر، يكسان بها داده نمى شود. اين معيار عاميانه است، معيار علمى نيست. آدم در طول عمرش يك مقاله تأثيرگذار، يك كتاب جهت دهنده بنويسد، يك نظريه مهمى بياورد يا يك كلمه حرف حسابى بزند، خيلى بهتر است از اين كه ده ها جلد تكرار مكرّرات بنويسد; چيزهايى كه وجود دارند جمع آورى و اقتباس هستند و اسراف كاغذ، اتلاف امكانات و تضييع وقت مردم در خواندن آن ها.

به طور كلى، ارزش هاى غيرعلمى را بايد از حوزه علم زدود و به معيار راستين سلوك علمى و معيارهاى منطقى و روش شناختى روى آورد. اصول اخلاقى علمى بايد رعايت شوند

و رعايت در امانت و نقل اقوال ديگران، امانت علمى، حرمت گذاشتن به حق صاحب يك فكر، اعم از حق مادى و يا معنوى لازم است. اين گونه نباشد كه كسى نظريه اى را طرح كند، فردا اين نظريه به نام ديگرى در جاى ديگرى مطرح شود. ما به اخلاق علمى احتياج زيادى داريم.

جناب آقاى دكتر مصباح! تلقى شما از موانع تحقق جنبش نرم افزارى چيست؟

دكتر مصباح: براى اين كه ببينيم موانع اين حركت چيست، شايد بهتر باشد بررسى كنيم چرا اين جنبش تاكنون تحقق پيدا نكرده است، و چرا ما از نظر نرم افزارى و نظريه پردازى همچنان عقب هستيم و دستمان پيش بيگانگان دراز است. چرا هر روز كه نظريه جديدى در گوشه اى از دنيا مطرح مى شود، ما آن را با سلام و صلوات، به عنوان آخرين و جديدترين دستاوردهاى بشرى ترجمه مى كنيم و سپس آن را به عنوان مهم ترين و برترين انديشه ها تلقّى مى نماييم، و سعى مى كنيم كه اگر همّتى داشته باشيم آن را در جامعه خودمان پياده كنيم؟ به نظر مى رسد يكى از موانع جنبش نرم افزارى، همين تقليد كوركورانه از ديگران و عدم وجود روح تحقيق، و كم همتى براى ايستادن بر روى پاى خود براى نظريه پردازى و ايجاد يك فكر جديد است. شايد بتوان ريشه اين را در يك حالت روانى تاريخى در ميان كشورهاى جهان سوم و بخصوص كشورهاى اسلامى ـ كه اكنون مورد بحث ما هستند ـ جستوجو كرد و آن عدم اعتماد به نفس است; اين حالت كه فكر مى كنيم آنچه داريم قديمى است و زمان آن گذشته و ديگر خريدارى ندارد، و چون قديمى و متعلّق به گذشته است، بنابراين اعتبار و تاريخ مصرف آن گذشته، و بايد به سراغ نو برويم. اين خود كم بينى و ارزش ندادن به چيزهايى كه خودمان داريم يكى از ريشه هاى عقب افتادگى و از موانعى است كه در جلوى راه چنين جنبشى خودنمايى مى كند.

يكى ديگر از موانع را مى توان در عادت به آماده خورى دانست. طبيعى است كه اگر ما بنشينيم و منتظر باشيم تا ديگران چيزى را مطرح كنند و ما فقط آن را ترجمه كنيم، خيلى آسان تر است از اين كه خودمان ـ مثلا بيست سال ـ روى يك نظريه زحمت بكشيم، بعد هم احياناً بفهميم اشتباه بوده است، و سعى كنيم آن را اصلاح كنيم، يا آن را كنار بگذاريم و نظريه جديدى مطرح كنيم. راحت تر آن است كه ما حرف ديگران را ـ كه سال ها روى آن كار كرده اند و غلط يا درست، به نتيجه اى رسيده اند ـ به اسم خودمان ترجمه كنيم، يا حتى اگر صداقت داشته باشيم، به اسم ديگران ترجمه كنيم، ولى به اين عنوان كه ما هستيم كه خبر داريم آخرين دستاوردهاى علوم چيست، آن را با افتخار مطرح كنيم و ديگران را مرعوب خودمان گردانيم، و بگوييم ما چيزهايى بلديم كه شما نمى دانيد. پس انتظار دريافت نتايج آسان و سريع، يكى از موانع چنين جنبشى است. براى توليد فكر، به صبر، پشتكار و قبول احتمال شكست احتياج است. نظرياتى كه مطرح مى شود چه بسا پس از مدتى تجربه و آزمايش و نقد و بررسى، معلوم شود كه از اصل، اشتباه بوده اند و بايد آن ها را كنار گذاشت. چه بسا براى اثبات عملى نظريه اى، و اثبات كارايى آن در مقام عمل، احتياج به نيم قرن يك قرن تجربه و كار باشد تا بتوانيم مفيد بودن و نيز درست بودنش را اثبات كنيم. نبايد خسته شويم از اين كه تا پنجاه سال ديگر كى زنده است، كى مرده؟ يا اين كه بگوييم: نيازهاى فورى ترمان را بايد برآورده كنيم. نه، بايد عده اى كه متكفّل نظريه پردازى هستند، اين صبر و تحمّل را داشته باشند كه نتايج نظريه شان مثلا در دو نسل بعد ظاهر شود و عجله نداشته باشند كه حتماً همين امروز و فردا به نتيجه برسد، يا نتيجه عملى آن تحوّل عظيمى در جامعه به وجود بياورد و اسم آن ها در تاريخ براى ابد ثبت شود. بسيارى از نظريات امروزى در زمان نظريه پردازانش مردود اعلام شده اند و كسى به آن ها توجه نكرده است. سال ها بعد، كسى آن را دوباره زنده كرده و روى آن كار كرده و معلوم شده است كه مى تواند مبناى تحوّلى قرار بگيرد. بنابراين، عدم پشتكار و يأس از شكست نيز يكى از موانع چنين جنبشى است.

معرفت: اين مستلزم آن است كه نظريه پردازان از نظر مادى و معنوى اندكى حمايت شوند تا دل سرد نشوند.

دكتر مصباح: قطعاً چنين است، اما اين ها از لوازم بيرونى است; يعنى اگر ما بخواهيم از ديدگاه حكومتى نگاه و مسئله را بررسى كنيم كه بخش هاى گوناگون حكومت چه وظايفى در اين زمينه دارند، قطعاً اين مسائل هم مطرح مى شود. اما اگر از ديدگاه كسى كه متكفّل نظريه پردازى است نگاه كنيم، موانع ديگرى بيش تر خودنمايى مى كنند. يكى از موانع، مبتلا شدن به روزمرگى است و اين كه هر مسئله اى هر روز پيش مى آيد همان را حل كنيم، تا ببينيم بعد چه مى شود. اين در حالى است كه اگر نخبگان جامعه يك ديد كل نگر، يك ديد كلان به مسائل جامعه داشته باشند، مسائل روزمرّه اى را هم كه پيش مى آيد، در قالب يك طرح كلى مى بينند و سعى مى كنند آن ها را ريشه اى حل كنند، نه اين كه حالا اين مشكل را حل كنيم، تا ببينيم فردا چه مشكل جديدى پيش مى آيد. همين طور شايد يكى از آفت هاى بسيار مهم در اين زمينه، مسئله سطحى نگرى باشد. وقتى مسئله جنبش و حركت جديد مطرح مى شود، بخصوص اگر به مسئله نوآورى و طرح فكرهاى جديد ضميمه شود، يكى از آفاتش اين است كه ما سعى كنيم هر چه زودتر يك فكر و نظريه جديدى مطرح كنيم تا در اين جنبش سهمى داشته باشيم. اين موجب مى شود كه ما به سطحى نگرى رو بياوريم و مسائل را در سطح بسيار نازلى ببينيم و نتوانيم عميق بينديشيم و مبانى آن را در نظر بگيريم. نوآورى در هر شكل آن مطلوب نيست. نوآورى اى مطلوب است كه در جهت اهداف كلى اسلام و بر اساس مبانى فكرى اسلام باشد، وگرنه چنانچه به هرگونه نوآورى بها داده شود، هرج و مرج علمى ايجاد مى گردد و هيچ نتيجه اى جز تخريب دستاوردهاى گذشته و سردرگمى براى خود و آيندگان نخواهد داشت. بنابراين، سطحى نگرى هم يكى از آفات بسيار مهم و خطرناك در اين زمينه است كه بايد به آن توجه كرد.

معرفت: در خصوص توليد فكر و نظر نو در حوزه دين، قطعاً آسيب هايى وجود دارند. حضرتعالى به بعضى از اين آسيب ها اشاره كرديد. لطفاً ضرورت آسيب شناسى در جريان توليد فكر و انديشه را بيان كنيد.

دكتر فنائى: برخى از اين ها كه عرض كردم مى توانند آسيب هايى باشند براى هر نوع فكرى، در هر حوزه اى، چه در حوزه علوم طبيعى و چه در حوزه علوم اجتماعى يا علوم دينى باشد; در همه اين حوزه ها مشكل هست. تشويق به اجتهاد و نوآورى و خلّاقيت، بها دادن به علم و به فكر در حقيقت دور نگه داشتن فضاى علمى از التهاب هاى سياسى، برنامه ريزى، آزادى معقول در بيان و ارائه و عرضه فكر و پى گيرى و ترتيب اثر دادن به فكرها و طرح هاى خوب اين ها مى توانند موجب رشد جريان علم باشند.

دكتر مصباح: وقتى وارد حوزه دين مى شويم، مسائل ظريف تر و دقيق تر مى شوند; زيرا وقتى ما به عنوان يك متديّن، براى نظريه پردازى وارد حوزه دين مى شويم، با حقيقتى به نام «دين» سر و كار داريم كه جداى از فكر و مستقل از نظريه هاى ما وجود دارد. در اين جا، رها و بدون چارچوب و آزاد نيستيم كه هر چه به نظرمان رسيد، آن را به اسم دين مطرح كنيم، بلكه وظيفه اول ما اين است كه ببينيم حقيقتى كه به نام «دين» مطرح است، چيست و خود دين را بشناسيم، اصول اين جنبش، حركت، و نظريه پردازى را از درون همين حوزه دين بيرون بكشيم و استنباط نماييم، و سعى كنيم تا آن جا كه در توانمان هست، اين فهم ما مطابق با واقعيت باشد; و روش هايى هم كه به كار مى گيريم، آرمان هايى هم كه براى اين جنبش و نظريه پردازى انتخاب مى كنيم، همه اين ها را بايد از دل همين دين بيرون بكشيم. بنابراين، خطرها و آسيب هايى كه در زمينه دينى و نظريه پردازى در زمينه دين وجود دارند به مراتب بيش تر و ظريف تر از آسيب هايى هستند كه در زمينه كلى نظريه پردازى و نوآورى علمى مطرح مى باشند. اگر كسى در شناخت يك قانون فيزيكى اشتباه كند، چه بسا پس از ساليانى ـ حالا فرض كنيد ده قرن ديگر ـ با تجربه بتوان فهميد كه اين نظريه اشتباه بوده و بتوان آن را تصحيح كرد، ولى در زمينه دين چنين زمينه اى براى تجربه اهداف دينى وجود ندارد. هدف دين تكامل بشر، تقرّب به خدا، و رسيدن انسان به بالاترين درجه كمال است. اين ها چيزهايى نيستند كه در چنگ تجربه بشرى گرفتار شوند تا بتوان به تجربه دريافت كه ـ مثلا ـ آيا نظريه اى كه مطرح شده ما را به كمال مطلوب نزديك كرده است يا نه؟ و آيا ما را به قرب الهى مى رساند يا خير؟ بنابراين، در اين زمينه آسيب ها بيش ترند و در نتيجه، دقت و وسواس براى عدم اشتباه و خطا به مراتب ضرورى تر از زمينه هاى ديگر است.

معرفت: در حوزه دين، بفرماييد فقه و فلسفه بر چه اساسى و بر چه پيش فرض هايى بنا شده اند؟ با توجه به اين پيش فرض ها و مبانى، آيا نوآورى در فقه و فلسفه اصلا ممكن است يا نه؟ علت آن را هم بفرماييد.

دكتر مصباح: شايد بتوان ادعا كرد كه فلسفه، كلام، تفسير، و فقه چهار علم پايه در علوم اسلامى هستند. در فلسفه و فقه، هرچند جا براى كارهاى عميق تر و روزآمدتر بسيار است، ولى در مقايسه با ساير علومى كه در قلمرو دين مطرح اند، اين دو، شاهد تحقيقات ژرف و كارهاى بنيادين بسيار خوبى بوده اند كه حاصل تلاش پژوهش گران عظيم الشأن سده هاى پيشين و نيز عالمان متعهد معاصر است. اما علومى كه مشمول جنبش نرم افزارى مى شوند در فقه و فلسفه منحصر نمى شوند، و همين دو علم را هم نمى توان از همه لحاظ به هم تشبيه كرد و حكم هر دو را يكسان فرض نمود. لذا علت انتخاب اين دو رشته علمى در اين سؤال براى من روشن نيست. اين به هيچ وجه، به معناى ناديده گرفتن منزلت و ضرورت اين دو علم، و نقش زيربنايى آن ها در مسائل شناختارى و عملى نيست. اما هنگامى كه سخن از جنبش نرم افزارى، نوآورى، و نظريه پردازى است، به نظر مى رسد آنچه در اولويت است و بايد بيش ترين توجه و سرمايه گذارى را به خود اختصاص دهد، جنبه هاى تمدن ساز اسلام، بخصوص مسائل مربوط به علوم اجتماعى و انسانى است كه عنايت كم ترى به آن ها شده است، و در مقايسه با فلسفه و فقه رشد بسيار كمترى كرده اند. بايد با استفاده از ژرف كاوى هاى انجام شده در مسائل زيربنايى، خلأ موجود در رده هاى ميانى علوم، و نيز جاى خالى مدل هاى كاربردى مبتنى بر اصول اسلامى را پر كرد، هرچند كه هميشه نقادى، بازنگرى، بازسازى، و تكميل انديشه هاى بنيادين نيز مى تواند در بيش تر آشكار شدن حقيقت كارساز باشد.

اين نكته را نيز نبايد از نظر دور داشت كه با پرداختن به علوم واسطه (راهبردى) و علوم مصرف كننده (كاربردى)، چه بسا با سؤالات و موضوعاتى روبه رو شويم كه براى پاسخ به آن ها لازم شود به مبانى و علوم پايه بازگرديم و راه حل مشكلات نوپديد را از آن ها بجوييم. البته اگر منظور از فلسفه، تنها متافيزيك نباشد، بلكه شامل فلسفه هاى مضاف، همچون فلسفه هاى علوم اجتماعى، سياست، حقوق، اخلاق و غيره، هم بشود، انتقادى كه به اولويت دادن به اين دو علم براى نوآورى كردم كم رنگ تر مى شود. به هر حال، درباره فلسفه و فقه هم بايد جداگانه قضاوت كرد. يك نكته هم در مورد پيش فرض عرض كنم. گاهى منظور از پيش فرض، فرضيه هاى بى دليل و غير قابل اثبات است كه شخص بر اساس سنّت ها، فرهنگ، يا هر منبع ديگرى انتخاب مى كند. در اسلام و علوم اسلامى قطعاً پيش فرض به اين معنا نداريم، و مطمئن هستم منظور شما چنين معنايى نيست. اما اگر پيش فرض را مترادف با اصل موضوع بدانيم، مى توان از پيش فرض هاى علوم اسلامى نيز سخن گفت، و در اين جا بنا را بر اين مى گذاريم كه همين معنا مراد است.

برخى از پيش فرض هاى فقه، مبانى عقيدتى است كه در كلام اثبات مى شود. از اين دسته كه بگذريم، در فقه شيعه، اولين پيش فرض آن است كه هر انسانى در برابر خداوند تعالى مكلّف است; يعنى براى رسيدن به كمال نهايى و قرب پروردگار ـ كه هدف غايى خلقت است ـ بايد اعمالى را در ارتباط با خالق، خود، ديگران، و طبيعت انجام دهد و از برخى رفتارها پرهيز كند. اين بايدها و نبايدها تكليف نام دارد، و از جانب خداوند تعيين شده، به سليقه و دلخواه انسان، يا توافق و قرارداد ميان آنان بستگى ندارد. تكاليف برآمده از رابطه حقيقى ميان رفتار انسان با كمال نهايى او است، و كشف شدنى است، نه جعل كردنى.

پيش فرض ديگر فقه، اين است كه تكاليف ضرورى دين اسلام، ثابت، تغييرناپذير، ابدى، و جاودانه اند: «حلال محمد حلالٌ الى يوم القيامه و حرامه حرام الى يوم القيامه.» پيش فرض سوم، به منابعى كه احكام شريعت را از آن ها استخراج مى كنيم مربوط مى شود. اين منابع مشخصند كه عبارتند از: كتاب، سنت، عقل، و اجماع. عقل به معناى حكم قطعى عقل است، و اجماع نيز با شرايطى كه در اصول فقه گفته شده، كاشف از نظر معصوم است. پيش فرض چهارم، متدولوژى خاصى است كه براى استنباط احكام از ادله آن ها وجود دارد، و از رهنمودهاى كتاب و سنت، و روش عقلا در فهم زبان به دست آمده است.

اين ها چارچوب هاى فقه شيعه را تشكيل مى دهند. بنابراين، نظريه پردازى در فقه به اين معنا است كه در شرايط، موضوعات، و مصاديق جديدى كه فراروى انسان متديّن قرار مى گيرند، متخصص فقه بايد تلاش كند تا با استفاده از اين منابع و روش ها، تكليف خود را در برابر خداوند تشخيص داده، براى سؤالات نو، پاسخ هاى مربوط بيابد، نه آن كه با اتكا به اين اصل كه همه چيز در قرآن و سنّت موجود است، دست از تلاش و اجتهاد شسته، به تكرار و جابه جا كردن دسترنج بزرگان گذشته بسنده كند. نوآورى در اين قلمرو، معنايى عميق تر هم دارد، و آن عملياتى كردن احكام فقه، و كاربردى كردن اصول كلى در زمينه هاى فردى و اجتماعى است، كه در پاسخ به سؤالات بعدى قدرى توضيح خواهم داد.

فلسفه هم پيش فرض هاى خود را دارد. اولين اصل موضوع در فلسفه اسلامى، اين است كه حقيقتى وجود دارد كه قابل شناختن است. هدف فلسفه، دست يافتن به معرفت صحيح است. پيش فرض دوم آن است كه روش استدلال عقلى مى تواند در اين راه دست انسان را بگيرد، و اين روش در فلسفه بديهى دانسته شده، و تنها بر همين متدولوژى تكيه مى شود. اين بدان معنا نيست كه راه ديگرى براى شناخت مطابق با واقع، وجود ندارد، بلكه اين تقيّد، حاكى از نوعى تقسيم كار ميان رشته هاى دانش بشرى بوده، محدوده فلسفه را تعيين، و آن را از علوم و روش هاى ديگر متمايز مى سازد. پيش فرض سوم، وجود بديهيات عقلى است كه سنگ بناى كاخ معارف انسانى را تشكيل مى دهد. هر دانشى براى آن كه يقينى تلقّى شود بايد به بديهيات ختم شود; در غير اين صورت، ظنى بيش نيست.

گام بيرون گذاشتن از قلمرو گزاره هاى بديهى، ما را به وادى قضاياى نظرى وارد مى كند، كه جولانگاه نظريه پردازى است. تا زمانى كه بر مركب بديهيات عقلى سوار باشيم، و از شيوه استدلال عقلى بهره بگيريم، زمينه براى طرح مسائل بكر، راه حل هاى نو، تحليل هاى ابتكارى، و چاره انديشى براى مشكلات نوپديد باز است، همان گونه كه مجال براى نقد نظريات گذشته، و باز انديشى درباره مسائل كهن مانعى بر سر راه خود نمى بيند. در اينجا نيز نبايد به اين دل خوش كرد، بلكه دايره نظريه پردازى و نوآورى را بايد به يافتن راه هاى نو براى إشراب يافته هاى فلسفى در حيات اجتماعى جستوجو كرد.

معرفت: فقه و فلسفه ما بر چه مبانى و پيش فرض هايى بنا شده اند؟ با توجه به اين پيش فرض ها و مبانى، آيا نوآورى در فقه و فلسفه ممكن است؟ چرا و چگونه؟

دكتر فنائى: ما در همه حوزه ها به نوآورى احتياج داريم، حتى در فقه و فلسفه. اين چيزى نيست كه مانع نوآورى بشود، نه فقه به آخر رسيده و نه فلسفه كارش پايان يافته است; تا اينجا هم كه آمده اند به مدد نوآورى هايى بوده كه در گذشته انجام شده اند، و اگر كندى در كارشان بوده به دليل موانعى بوده كه در گذشته وجود داشته اند، و اگر توفيقى هم داشته اند به دليل همان خلاقيت ها بوده كه عرض كردم. تفاوتى كه جامعه امروز ما با گذشته دارد اين است كه تدريج و كندى كه در گذشته پذيرفته بود امروز پذيرفته نيست. اگر در گذشته ما پانصد سال صبر مى كرديم تا يك فيلسوف جديدى بيايد و يك تحوّل جديد ايجاد كند، امروزه جامعه به گونه اى نيست كه چنين اجازه اى بدهد كه چند قرن بگذرد تا يك فقيه مهم و برجسته بيايد و انقلابى در فقه ايجاد كند. بنابراين، امروزه نمى توان منتظر نوابغ نشست و به دليل سرعتى كه در همه ابعاد زندگى در جامعه امروز وجود دارد، بايد برنامه ريزى كرد تا به صورت جمعى روزانه شاهد اين پيشرفت باشيم. فلسفه براى تفسير جهان است و براى شناخت انسان و جهان، و فقه براى تغيير انسان و جهان. نه تفسير جهان تمام شده و نه تغيير انسان به پايان رسيده. ما براى اين دو هدف بزرگ، اين دو علم را البته در كنار ساير علوم داشته ايم. بايد در اين ها تحول ايجاد شود، خلّاقيت و نوآورى صورت گيرد، و اين احتياج به پويايى دارد و ايستايى نظر نكردن; يعنى بايد آماده تحولات باشيم، آمادگى قبول طرح هاى جديد و فكرهاى نو را داشته باشيم. اگر بر صورت خاصى از فلسفه يا شكل خاصى از فقه پافشارى كنيم و اجازه هيچ گونه تغيير را در آن ها ندهيم، در حقيقت راه ابتكار و خلّاقيت و پيشرفت را بسته ايم. البته بايد ضابطه مند باشيم، در چارچوب اصول پذيرفته باشند، ولى بحث بر سر چارچوب ها نيست، بحث بر سر آن ارزش هاى غير عقلانى است. فرض كنيد حاضر نباشيم يك متن درسى را تغيير بدهيم، تغيير يك متن درسى نه با عقل مخالف است، نه با شرع، نه با اجماع. اگر مصرّ باشيم كه كتابى كه دويست سال پيش نوشته شده، همين متن درسى باشد، طبيعى است كه هيچ موقع حاضر نخواهيم بود در خود محتوا سؤالى طرح كنيم و نظريه جديدى مطرح نماييم. بسيارى از امورى كه به آن ها دلبسته ايم و قداست هاى غيرواقعى براى ما ايجاد كرده اند، سدّ راه پيشرفت مى شوند. ما بايد به لوازم سخنى كه مى گوييم ملتزم باشيم، اگر خواستار پيشرفت هستيم، به خلاقيت و نوآورى تشويق كنيم. منتها در اين جا ما با دو خطر مواجه هستيم: يك عده نگران اين هستند كه اصول و تعليمات دين دچار خدشه شود و از اين رو، تغييرات را با وسواس و احتياط نگاه مى كنند; يك عده هم چون احساس مى كنند بايد با زمان پيش رفت و نبايد در گذشته محبوس ماند، افراط مى كنند. البته اين گونه پيام ها بيش تر از خارج از حوزه مى رسند و گاهى هيچ نوع چارچوبى را مقدّس نمى دانند; مى گويند: مى خواهيم پيشرفت كنيم، همه چارچوب ها را هم بشكنيم. اما راه معقول و صحيح اين است كه با حفظ اصول و چارچوب هاى صحيح و راستين، راه پيشرفت را پيدا كنيم، قداست هاى مصنوعى را كه در طول تاريخ شكل گرفته اند و ريشه اى در دين ندارند برداريم، پويايى را كه در فكر بشر است و در خود انعطاف پذيرى دين وجود دارد تعقيب كنيم. در اين صورت، مقصود تأمين مى شود. اين دشوار است; دشوارتر از حركت نكردن، و دشوارتر از بى برنامه و بى محابا جلو رفتن. با برنامه و با دقت با حفظ جميع جهات حركت كردن كار مشكلى است و اين از حوزه انتظار مى رود.

معرفت: نوعِ نگاه ما به عالم و آدم در جنبش نرم افزارى و توليدعلم در حوزه دين چه تأثيرى دارد؟

دكتر فنائى: اگر ما طرحى و ايده اى داشته باشيم كه با واقع هماهنگ نباشد، اين طرح و ايده ناموفق خواهد بود. ما به لحاظ جهان بينى، خداوند را مبدع و خلّاق مى دانيم و اين جهان ابداع اوست، فعل ابداعى خداوند است، و در كار خداوند تقليد نيست. انسان هم كامل ترين مظهر خداوند است و حظّ و بهره اى از اين خلاقيت الهى در وجود او قرار دارد. انسان فكور است، مختار است، آزاد است; چون جهان چنين است، حاصل يك خلّاقيت است، و انسان موجودى است كه امكانات و توانايى براى خلّاقيت و نوآورى در هر عرصه اى دارد و اين ها آن زيرساخت هاى فكرى هستند كه به ما اجازه مى دهند اين كار را عملى كنيم. اگر با اين كه فكر داريم، اختيار داريم، آزاد هستيم، تكليف داريم، ولى از فكر و آزادى و اختيار و تكليفمان استفاده نكنيم و اين ها را راكد و ثابت بگذاريم، صرف داشتن قوّه فكر و اختيار و تكليف، الزام نمى كند كه اين ها عملى شوند. مهم اين است كه اين امكانات و توانايى هايى را كه به ما داده شده به فعليت در آوريم و اين پتانسيل ها را محقق كنيم; يعنى طرح توليد علم طرحى است مطابق با ساختار عالم و مطابق با قابليت هاى انسان. بنابراين، انتظار بجايى است اگر ما براى بهتر شدنمان، از اين امكانات الهى استفاده كنيم.

دكتر مصباح: شايد به يك تعبير بتوان گفت كه خود دين نوعى نگاه به عالم و آدم است و وقتى ما به عنوان يك انسان معتقد و ملتزم به دين وارد قلمرو نظريه پردازى مى شويم، به اين معناست كه نوع نگاه خاصى به جهان و انسان را به عنوان پيش فرض قبول كرده ايم و با اين مبنا به اين حوزه وارد مى شويم. بنابراين، جواب اين سؤال آن است كه جهان بينى محقق تأثيرى قطعى در زمينه نظريه پردازى دارد. نگاه و نوع تفسيرى كه دين از عالم و روابط بين موجودات اين جهان به ما مى دهد، تأثير تعيين كننده اى در نوع نظريه پردازى دينى دارد، و همين است كه نظريه پردازى مبتنى بر دين را از نظريه پردازى يك انسان غير متديّن متمايز مى كند.

معرفت: امروزه ما شاهديم كه بيش تر جوامع اسلامى از حيث نظرى خود را پايبند مبانى اسلام نشان مى دهند، ولى در حوزه عمل و اجرا عمدتاً سكولار هستند. تحليل شما از اين وضعيت چيست؟

دكتر مصباح: ظاهراً در اينجا، واژه «نظر» به معناى محدودى به كار رفته است، و منظور از اين كه بيش تر جوامع اسلامى از حيث نظرى به اسلام پايبندى نشان مى دهند، قبول اصول اعتقادات دينى مانند خدا، پيامبر، و آخرت است. اما اگر مقصود از «نظر» معنايى وسيع تر باشد، كه شامل همه مسائل نظرى، اعم از فقه، كلام، تفسير، و... بشود، آن وقت است كه بايد بگوييم، بيش تر جوامع اسلامى حتى از حيث نظرى هم به اسلام پايبندى نشان نمى دهند، چه رسد به عمل. اما دليل اين امر، آن است كه انديشمندان مسلمان، در مسائل اسلامى بيش تر به كليات بسنده كرده اند، و كمتر به اجرايى كردن آن ها در بطن جامعه پرداخته اند.

اگر مجموعه معارف نظرى دين را به درختى تشبيه كنيم كه ميوه آن معارف عملى است، بايد بگوييم آنچه بيش تر مورد توجه متفكران مسلمان بوده در حد ريشه است، كه به جاى خود مهم و اساسى است، ولى ريشه بدون ساقه، شاخه، برگ، و گل، هيچگاه به بار نمى نشيند. مى توان از جهتى ديگر، مباحث اعتقادى و مبنايى را به مواد خامى تشبيه كرد كه بدون آن ها امكان توليد و پيشرفت وجود ندارد، ولى بدون انجام مراحل بعدى نيز قابل استفاده نيست. دانشمندان ما بايد همت گمارند تا از اين ريشه ها ساقه برآورند، شاخه بسازند، برگ و گل برويانند، تا جوامع بشرى طعم دلپذير ميوه آن را بچشند، تنها استخراج منابع براى ترقى و تمدن سازى كافى نيست، اكنون لازم است فرآورى نظريات كلى در قالب اصول راهبردى و مدل هاى كاربردى در سطوح گوناگون توسط نخبگان جامعه انجام پذيرد، و در رگ هاى حيات اجتماعى جارى گردد.

يكى از علل اين امر كه جوامع اسلامى از لحاظ نظرى تا حدى به اسلام تعلق خاطر دارند، ولى از نظر عملى در حد صفر هستند، يا به تعبير شما سكولارند، همين است كه حتى كسانى هم كه صادقانه در پى عمل به اسلام و اجرا كردن دستورات آنند، نمى دانند بايد چگونه عمل كنند تا كليات دين در عمل تجلّى كند. طبيعى است كه يك گياه، در صورتى تواند كه ساقه و شاخه و برگش از همان ريشه برويد و قوام بگيرد: «كزرع أخرج شطأه فآزره فاستغلظ فاستوى على سوقه»، نمى توان انتظار داشت كه درختى با ميوه هاى تلخ را با تغيير دادن ريشه اش حياتى دوباره بخشيد، تا بر ريشه ديگرى استوار بماند، شكوفا شود، و ميوه شيرين بدهد. اين درخت، ديگر همان ميوه تلخ را هم نخواهد داد. نظام هاى اجتماعى، اقتصادى، تربيتى، و ادارى موجود در جهان عمدتاً از آبشخور مبانى غيردينى و گاه ضد دينى سيراب شده اند، و ريشه هاى آن ها را هواهاى نفسانى، سودجويى، و افزون طلبى تشكيل مى دهد. نبايد انتظار داشته باشيم با قطع اين ريشه، و جايگزين كردن اعتقادات و آموزه هاى دينى به جاى آن، همان سيستم ها را حفظ كنيم و به نتايج مطلوب و مورد نظر دين برسيم. در اين صورت، اين سيستم ها ديگر همان نتايج تلخ و ناقص گذشته را هم به بار نخواهند آورد. ساقه گياه دلخواه، بايد از ريشه خودش برآيد، مستحكم شود، جوانه زند، شاخ و برگ بروياند، و در نهايت، ميوه هاى مطبوع بدهد; و اين كار به صبر و حوصله، رنج و بى خوابى، مواظبت و رسيدگى، هرس كردن شاخه هاى نامطلوب، برداشتن موانع رشد، مبارزه با آفت ها، و... نياز دارد.

اين مراحل واسطه ميان نظريات كلى و عمل، كارهايى است كه در جهان اسلام، اگر نگوييم انجام نشده، دست كم مورد بى مهرى قرار گرفته اند، و به آن ها در حدى كه متناسب با نيازهاى يك تمدن جهانى است، كه مى خواهد جوامع بشرى را به خود بخواند، آنان را هدايت كند، و رفتارهاى آنان را تغيير دهد، توجه نشده است. به همين دليل است كه جوامع اسلامى در عمل سكولار هستند; يعنى با اين كه اعتقادات اسلامى را چه از روى تبعيت از سنت ها، و چه با استدلال، پذيرفته اند و به آن ها ايمان دارند، ولى در مقام عمل، نظام هاى اجتماعى، اقتصادى، سياسى، حقوقى، و تربيتى غربى ها را پذيرفته اند، عمل مى كنند، و رفتار و روابطشان را بر اساس آن ها تنظيم مى كنند. و به همين دليل است كه دچار تناقض، سردرگمى، و بحران هويت مى شوند. علتش آن است كه علماى مسلمان اين وسايط را حذف كرده اند، و نخبگان و متفكران جامعه اسلامى براى پر كردن خلأهاى موجود ميان نظر و عمل تلاش بايسته را انجام نداده اند. تلقّى بنده اين است كه گرانيگاه جنبش نرم افزارى و نظريه پردازى، حوزه مسائل راهبردى است كه حد واسط ميان اصول مبنايى و راه كارهاى عملى است; خلأى كه ميان اصول كلى و انتزاعى دينى با عمل اجتماعى وجود دارد. براى كاربردى كردن اصول اعتقادى و عملى، به گونه اى كه بتواند عمل اجتماعى را هدايت و جهت بخشى كند، اين شكاف بايد پر شود، و اين، دست كم، يكى از مهم ترين دستاوردهايى است كه از اين جنبش مبارك انتظار مى رود.

معرفت: منظور شما همان تنه درخت است؟

دكتر مصباح: بله، تنه و شاخ و برگى كه از خود اين ريشه بر آمده باشند، نه عاريتى باشند. ما امروز در جامعه پس از انقلاب، وارث نظام هاى اجتماعى اى هستيم كه شاخه ها، برگ ها، ميوه ها و ريشه هايش از خاك سكولاريسم بر آمده و رشد كرده بودند. ما پس از انقلاب با چنين جامعه اى و چنين نظامى دست و پنجه نرم مى كنيم. بايد از خودمان سؤال كنيم كه براى تغيير اين درخت چه كرده ايم؟ در ابتدا، به نظر مى رسد كه چاره اى نيست جز اين كه ريشه را تغيير دهيم، ولى اين تازه ابتداى كار است. پس از اين كه ريشه تغيير كرد، بايد تمام اين نظام بر اساس آن ريشه بازسازى شود و اين كارى است كه تا كنون انجام نشده يا به نحو شايسته تحقق نيافته است. البته تلاش هايى كه انديشمندان و مصلحان جامعه در اين زمينه انجام داده اند قابل تقدير است و اين به معناى كفران نعمت و ناديده گرفتن زحمات بزرگان نيست، ولى آنچه انجام گرفته هيچ تناسبى با نيازهاى يك جامعه متمدن امروزى ندارد و خيلى بيش از اين ها بايد كار شود. عملياتى كردن ارزش ها و باورهاى بنيادين اسلامى براى ساختن يك جامعه اسلامى ضرورتى است كه مسئوليت آن بر دوش انديشمندان مسلمان است.

معرفت: آقاى دكتر فنائى نظر جناب عالى در خصوص فاصله بين نظر و عمل در جوامع اسلامى چيست؟

دكتر فنائى: من قدرى ترديد دارم كه اين فاصله وجود داشته باشد كه ما در فكر مسلمان و پايبند، ولى در عمل سكولار باشيم. به لحاظ نظرى هم شايد آن قدر ما به بلوغ نرسيده ايم; بلوغ نظرى در باورها. آنچه هست يك گرايش است، يك تمايل است، ادعا است، آن هم تا حدى. البته مشكلات در عمل بيش تر است تا فكر، اگرچه در فكر هم مشكل هست; يعنى مشكل عملى مى تواند علامتى باشد از اين كه در فكر و اعتقاد هم بصيرت به حد كافى وجود ندارد. منتها در عمل بيش تر است; چون عمل، علاوه بر اعتقاد و فكر، به پرورش و تربيت هم وابسته است و اعتقاد را مى شود با تعليم در اوان كودكى به اذهان منتقل كرد، ولى اين كه افراد مطابق با اعتقادات و شخصيت شان رشد پيدا كنند، اين به يك تعليم و تربيت مداوم و برنامه ريزى شده احتياج دارد و چنين نظام تعليم و تربيت مطلوبى در جوامع اسلامى نداريم. بنابراين، اگر ما حتى از سياست شروع كنيم و نظام هاى سياسى را تغيير دهيم، باز به نظر نمى رسد كه آن مشكل حل شود. مشكل تعليم و تربيت بايد از همان تعليم و تربيت حل شود. ما در ايران، نظام سياسى را عوض كرديم و نمى توانيم مدعى شويم كه تعليم و تربيت ما به آن حدى كه در انتظار و آرزويش بوده ايم رسيده است; چون براى اين موضوع به حد كافى سرمايه گذارى نكرده ايم، هم در كشور خودمان و هم در جوامع اسلامى تا عالمان دين روى نظام تعليم و تربيت كار كنند. اگر ما اين نظام را تدوين كرديم، در عمل هم موفق بود، قطعاً ديگران از ما ياد خواهند گرفت و پيروى خواهند كرد.

معرفت: آيا به نظر شما، مراد از جنبش نرم افزارى در حوزه دين، به معناى انقلاب در دين است يا انقلاب در نگاه به دين؟ لطفاً نظر خود را بيان كنيد.

دكتر مصباح: با توجه به توضيحاتى كه عرض كردم، شايد بتوان گفت: هيچ كدام. در واقع، ما بايد دين را به صحنه عمل بياوريم، و «جنبش نرم افزارى» به معناى اين است كه آن مبانى و اصول را به صورت كاربردى به متن حيات جامعه وارد كنيم. البته كاربردى بودن علوم و نظريات هم مراتب و مراحلى دارد. بعضى از آن ها ريشه اى ترند; از عمل دورتر و به نظر نزديك ترند، و بعضى در تماس مستقيم با واقعيت عملى جامعه هستند. همه اين مراحل بايد به ترتيب منطقى طى شوند و به جايى برسند كه آن نظريات، آرمان ها و باورها را به عمل واقعى و ملموس متصل كنند، به گونه اى كه اين عمل دقيقاً برآمده از آن باورها باشد، و بدانيم عملى را كه تصويب و تجويز مى كنيم براى رسيدن به كدام يكى از اهداف متوسط است، و آن هدف متوسط براى رسيدن به هدف غايى طراحى شده باشد، نه اين كه التقاطى از سيستم هاى مختلف به وجود بياوريم كه رابطه اجزا با هدف تعريف شده نباشد، و مشخص نباشد عملى كه ما امروز در بخشى از يك اداره تجويز مى كنيم چه ربطى به نزديك شدن انسان به خدا دارد. بايد اين تعريف شده باشد. و در صورتى اين تعريف خواهد شد كه به طور طبيعى از آن برآمده و نتيجه آن باشد. اين كارى است كه شايد بتوان گفت دست كم در حد يك يا دو قرن كار فكرى همراه با تجربه عملى لازم دارد تا نقاط ضعف، كمبودها و نقصان هايش مشخص شود، و با نظريات جديد و الگوهاى جديد اداره جامعه اين خلأها پر شود.

معرفت: جناب آقاى دكتر فنائى! نظر شما در اين مورد چيست؟

دكتر فنائى: بحث انقلاب در دين مطرح نيست، ما از يك مسأله بسيار عادى و طبيعى سخن مى گوييم كه از يك سو، عادى و طبيعى است و از سوى ديگر، ضرورى و حياتى. ما بايد انسان هايى خلّاق، پويا و مولّد باشيم. اين ذاتى فكر انسان است. منتها بايد موانع را كنار زد و زمينه را فراهم كرد. اگر موانع خلّاقيت و رشد را دفع كنيم و زمينه را مهيّا سازيم، اين درخت اين ثمرات را خواهد داشت. ما براى اين كه اين كار را بكنيم، بايد در وجود خودمان انقلاب ايجاد كنيم، افكار و آمالمان را تصحيح كنيم، ابتدا تحول انفسى در خودمان ايجاد كنيم، بعد تحول اجتماعى، اما نه تحول در دين. به قول مولوى

كرده اى تأويل حرف ذكر را *** خويش را تأويل كن نى ذكر را.

بايد خودمان را بايد تصحيح كنيم. كسانى آمدند و گفتند: چون ما در كشورهاى اسلامى با مشكل مواجهيم و در جهان سوم عقب ماندگى مى بينيم، براى اين كه جوامع اسلامى مشكلاتشان حل شود و عقب ماندگى هايشان برطرف شود بايد دين را عوض كنند. اين مثل آن است كه سر انسانى در خمره اى گير كند، يك مشكل اين است كه سر انسانى در خمره اى گير كرده، يك مشكل هم خود خمره است. يك راه حل اين است كه بياييم سر انسان را ببريم و قضيه را به اين طريق حل كنيم، ولى اين گونه حل نخواهد شد; سر او را ببريم باز آن سر در خمره مى افتد، دوباره بايد خمره را شكست. به نظر من، كسانى كه مى گويند: بايد دين را عوض كنيم، عيناً همين كار را مى خواهند بكنند. مشكل ما از دين نيست، ما اگر دين را عوض كنيم، مشكلمان باقى خواهد ماند، مشكل از خمره است، مشكل از خود ماست. اگر ما دين را باور داشته باشيم كه الهى است، دين خداست، طبيعتاً دين خدا مشكلى نخواهد داشت. مشكل در فهم دين است و بالاتر از فهم، مشكل در اجراى تعاليم اين دين است. در اين دو عرصه، اگر انقلابى لازم باشد، بايد انقلاب كنيم و البته گفتيم بحث «جنبش نرم افزارى» منحصر به دين هم نيست و منحصربه علوم دين هم نيست; بحث عامى است براى تحوّل در علم و فكر به طور عام، و در حوزه دين به طور خاص.

معرفت: بفرماييد با توجه به اهميت و نقشى كه حوزه در جنبش نرم افزارى و توليد علم دارد، چه تحولاتى را در حوزه ضرورى مى دانيد؟

دكتر مصباح: بر حوزه به عنوان يك كل نمى توان حكم واحدى جارى كرد. در حوزه، نظريات، افكار و بينش هاى متفاوتى وجود دارند و شايد نتوان گفت كه تفكر خاصى بر كل حوزه حاكم است. ولى اگر بخواهيم به صورت اكثرى صحبت كنيم، و آنچه را در حوزه هاى علميه غالب است مناط و ملاك قرار دهيم، بايد عرض كنم حوزه بايد از تكيه صرف بر مسائل نظرىِ محض خارج شود و اهداف عملى و كاربردى مشخصى براى خود تعريف كند. روحانيت بايد علاوه بر تكاليف فردى، اعتقادات باطنى، و خودسازى فردى، آموزه ها و دستورات اسلام در مسائل حكومتى و اداره جامعه، زمينه سازى براى رشد و گرايش جهانى به اسلام، و خودسازى اجتماعى را نيز مدّنظر قرار دهد. حوزه بايد وظيفه خودش بداند كه عقبه فكرى نظام اجتماعى را تأمين كند. اين گونه نيست كه حوزه بتواند خود را از مسائل اجتماعى داخل ايران و همچنين در يك بعد وسيع تر، در كل جهان كنار بكشد يا از خودش سلب مسئوليت كند. شايد

زمانى حوزه چنين وظيفه اى بر عهده نداشت; به دليل اين كه امكانات در اختيارش نبود و ابزار حكومتى، اقتصادى، سياسى در دست نداشت، ولى امروز ديگر اين بهانه پذيرفته نيست، و حوزه بايد از امكاناتى كه خداوند در اختيار اين بخش از جامعه بشرى قرار داده استفاده بهينه بنمايد. اين نعمت بزرگى است كه به جامعه بشرى ارزانى داشته شده است كه خداوند زمينه را فراهم كرده تا اسلام شناسان بتوانند حركتى براى عملياتى كردن اهداف اسلام داشته باشند. بايد اين نعمت را قدر بدانيم و تحقيقاتمان را در حوزه به سوى تحقيقات كاربردى جهت بدهيم. درست است كه بخشى از نيروهاى فكرى هر جامعه بايد صرف مبانى اصلى بشود، ما هنوز هم نياز داريم كه بخشى از نيروهاى فكرى مان در مسائل اساسى الهيات بالمعنى الاعم ممحّض شوند، بخشى از جامعه ما هنوز هم بايد تمام عمر علمى و فكرى شان را صرف مبانى فكرى و نظرى اعتقادات اسلامى كنند; در اين شكى نيست. ولى هيچ لزومى ندارد كه چند ده هزار روحانى در سطح كشور، همگى در اين گونه مسائل ممحّض شوند و مسائل ديگر روى زمين بماند. ما بايد بيش ترين نيروهاى كيفى و فكرى مان را روى مراحل بعدى متمركز كنيم; يعنى عده اى روى مبانى كار كنند، آن ها را در اختيار محققان سطح بالاتر قرار دهند تا از آن مبانى كلى، تنه درخت را بسازند. يك عده پژوهشگر هم داشته باشيم تا در سطح سوم از اين تنه درخت، شاخ و برگ ها بربياورند. همين طور در اين مراحل بايد تقسيم كار شود و اين مراحل به سوى عملى تر شدن و كاربردى تر شدن تحقيقات پيش بروند تا ما در حوزه، پژوهشگرانى داشته باشيم كه در زمينه الگوسازى عملى كار كنند و تعيين كنند دقيقاً چه دستورالعملى براى بخش هاى مختلف نظام بايد تدوين شود. پژوهش هاى حوزه بايد در زمينه كارهايى كه در بخش هاى گوناگون نظام انجام مى شود هماهنگ شود تا براى تحقق بخشيدن به هدف نهايى و غايى اسلام، كه نزديك شدن انسان به خداست، مكمّل همديگر باشند.

براى چنين حركتى، عمده ترين تحوّلى كه بايد به طور كلى در حوزه رخ دهد اين است كه ما تحقيقاتمان را به سوى مسائل راهبردى و كاربردى پيش ببريم، نه اين كه همه نيروهاى متفكرمان را صرف مشاجره بر سر مبانى اى كه بارها و بارها بازبينى و نقّادى شده و بعضاً حل شده اند، متمركز و تكرار مكرّرات كنيم. بله، يك بخش محدودى از نيروهايمان را بايد در آن جا به كار بگيريم; به هر حال، آن مبانى هم قابل نقّادى اند، ولى عمده نيروهاى حوزه بايد صرف مراحل بعدى براى ساختن يك تمدن اسلامى شود. البته اين لوازمى دارد; نيازهاى جنبى دارد، كه براى تأمين آن ها حوزه بايد قابل انعطاف باشد تا بتواند آن تغييرات و تحولات را به وجود بياورد كه از حوصله اين مصاحبه و تخصص بنده خارج است. اين ها را متخصصان بايد در جاى خود بحث كنند; نه تنها بحث كنند، بلكه به عمل نزديك كنند.

معرفت: آيا نظريات كاربردى كه حوزه ارائه مى دهد،درسطح جامعه موردپذيرش قرارمى گيرد؟

دكتر مصباح: هر نظريه اى وقتى مطرح مى شود، ابتدا ممكن است با بى مهرى يا عدم اعتماد مردم روبه رو شود. اين يكى از كارهاى جنبى است كه بايد انجام شود، و آن تبليغ و شناساندن اين پيام و اثبات كارايى چنين نظامى به مردم است. بايد تبيين كرد كه انقلاب اسلامى و اين همه فداكارى و ايثار شهيدان، زحمت هايى كه بزرگان كشيده اند، و بلكه در يك مقياس وسيع تر، اصل بعثت انبيا و زحماتى كه انبيا و اوليا كشيده اند، براى همين بوده است كه زمينه اى فراهم شود تا مردم رفتارهايشان در قالب و فضايى انجام بگيرد كه آن ها را به خدا نزديك كند، و زمينه بيش ترى براى عبوديت الهى فراهم آورد. اگر ما بتوانيم اين مطلب را با بيان درست و با تبليغات صحيح نهادينه كنيم و مردم را متوجه اين مسئله كنيم، راه هموار مى شود. البته بايد آن ها را آماده كنيم براى اين كه ممكن است آنچه ما به عنوان يك نظريه كاربردى ارائه مى دهيم صد در صد با آنچه اسلام مى خواهد مطابق نباشد; بايد تجربه شود و امتحانش را پس دهد تا ببينيم آيا در عمل هم آنچه را ما فكر مى كنيم جواب مى دهد يا نه. چه بسا مدل هاى ما داراى اشكالاتى باشد كه بايد رفع شوند ولى مسأله مهم تر، باور دست اندركاران و تصميم گيران نظام است كه متأسفانه در اين زمينه هم مانند زمينه هاى ديگر، دچار فقر شديد هستيم. يكى از دلايل كندى چنين حركتى، كه از آغاز انقلاب به نحوى شروع، ولى بعدها به تدريج كند شد همين عدم اعتقاد برخى از كارگزاران نظام است كه معتقد نيستند اسلام بتواند نظريه اى را بپردازد و الگويى به جامعه ارائه دهد كه موفق باشد.

معرفت: از اين كه به سؤالات ما پاسخ داديد،تشكر مى كنيم.