خودگرايى و دگرگرايى در فلسفه اخلاق1

خودگرايى و دگرگرايى در فلسفه اخلاق1

نويسند: ريچارد كرات

مترجم: منصور نصيرى

چكيده

هنرى سيجويك ( HenrySidgwick) خودگرايى (egoism) را نظريه اى اخلاقى مى داند كه شبيه با سودگرايى (utilitarianism) است. سودگرايان بر آن هستند كه فرد بايد در صدد حداكثر كردن خير و خوبى همه انسان ها در جهان باشد. در عوض، خودگرايان معتقدند كه تنها خوبى اى كه فرد بايد در نهايت به دنبال آن باشد، خوبى خود اوست. بايد اين نوع از خودگرايى را (كه غالباً «خودگرايى اخلاقى» خوانده مى شود) از اين فرضيه تجربى كه انسان ها درصدد حداكثر كردن خوبى خودشان هستند (خودگرايى روان شناختى)، تمييز نهاد. خودگرايى اخلاقى، مى تواند با رفتارى كه به نفع ديگران است موافق باشد; چرا كه غالباً بهترين راه براى ارتقاى خير و خوبى روابط مشترك است، اما خودگرايان نمى توانند توجيه دگرگرايانه براى اين گونه مشاركت ها را بپذيرند. در واقع، دگرگرايى خير ديگران را صرفاً به خاطر خود ايشان مى خواهد، در حالى كه خودگرايان تأكيد مى كنند كه هدف غايى انسان بايد صرفاً خير خودش باشد.

يكى از شيوه هاى دفاع از خودگرايى اخلاقى اين است كه خودگرايى روان شناختى اثبات شود و آن گاه گفته شود كه الزام ها و تكاليف ما نمى توانند فراتر از توانايى هاى ما باشند. در واقع، اگر ما [ذاتاً خودگرا هستيم و] گريزى از حداكثر كردن رفاه و خوشى خود نداريم، نبايد خود را پاى بند معيارى بدانيم كه خواستار خودخواهى كمترى است، اما اين دفاع به طور گسترده اى رد شده است; چرا كه خودگرايى روان شناختى برداشت بسيار ساده انگارانه اى از رفتار آدمى است.

علاوه بر آن، خودگرايى ناقض درك ما نسبت به بى طرفى (و انصاف) است و هيچ واقعيتى درباره خود فرد نيست كه خارج كردن منافع ديگران را از هدف غايى فرد توجيه كند.

اما نوع متفاوتى از خودگرايى وجود دارد كه در جهان باستان رشد و نمو يافته و اين نقد آسيبى به آن نمى رساند. بر اساس اين نوع خودگرايى، خير فرد عمدتاً يا منحصراً متضمن عمل فضيلت آميز مى باشد و بنابراين، چنانچه منافع شخصى به درستى درك شود، بهترين راهنماى ما خواهد بود.

1. تعاريف «خودگرايى»

اصطلاح «خودگرايى» عنوانى است كه براى اشاره به نوعى از نظريه اخلاقى وارد مباحث فلسفه اخلاق جديد شده است كه به لحاظ ساختار شبيه با «سودگرايى» است.

سودگرايى بر آن است كه فرد بايد همه افراد را مورد لحاظ قرار داده و در صدد ايجاد بيشترين ميزان غلبه خير بر شر باشد; و در مقابل، خودگرايى معتقد است كه هر شخصى بايد درصدد حداكثر كردن خير خاص خودش باشد. هر دو نظريه غايت گرايانه هستند; به اين معنا كه معتقدند كار درست همواره ايجاد خير خاصى است. با اين تفاوت كه سودگرايان مدعى هستند كه خيرى كه فرد بايد در صدد حداكثر كردن آن باشد، خير جهان شمول، يعنى خير همه انسان ها و شايد بتوان گفت خير همه مخلوقات مدرك، مى باشد. از سوى ديگر، خوگرايان معتقدند كه خيرى كه بايد هدف غايى فرد باشد تنها خير خودش مى باشد.

اين شيوه از طبقه بندى نظريه هاى اخلاقى مديون هنرى سيجويك است. سيجويك گزينش يكى از دو نظريه سودگرايى و خودگرايى را يكى از مسائل اصلى فلسفه اخلاق دانسته است. وى در كتاب شيوه هاى فلسفه اخلاق ( Theluthods of Methics 1874) به طرح ريزى اين مسئله بر اساس اين فرض پرداخته است كه خير با لذت همسان است (آموزه موسوم به «لذت گرايى» (hedonism). او سودگرايى، را براى دلالت بر ديدگاهى به كار مى برد كه مى گويد فرد بايد درصدد حداكثر كردن ميزان لذت در جهان باشد. وى معتقد است كه تنها خودگرايى كه ارزش بحث و بررسى دارد، خودگرايى لذت گرايانه (hedonistic egoism) مى باشد. از آن رو كه تعداد معدودى از فيلسوفان امروزه يكسان بودن لذت و خير را پذيرفته اند، اصطلاحات اين بحث، تغيير يافته اند. خودگرايى، صرف نظر از نوع برداشتى كه از خير دارد، براى اشاره به هرگونه آموزه اى به كار مى رود كه مدافع حداكثر كردن خير خود شخص مى باشد.

اين آموزه، غالباً «خودگرايى اخلاقى» خوانده مى شود تا بر شأن و جايگاه هنجارى آن تأكيد شود و بر خلاف آن، اصطلاح خودگرايى روان شناختى براى دلالت بر فرضيه اى تجربى درباره انگيزش انسانى به كار مى رود. بر اساس اين فرضيه، هرگاه فرد تصميم مى گيرد، تصميم او در حمايت از عملى است كه به نظر او خير خودش را به حداكثر مى رساند. ممكن است بپذيريم كه ما الزاماً به اين شيوه خودخواه هستيم ولى در عين حال، اين امر را به عنوان عنصر شر در سرشت خود تلقّى كنيم. بر عكس، ممكن است بر آن شويم كه هرچند كه مردم بايد درصدد حداكثر كردن خير خود باشند، به ندرت براى انجام اين كار تلاش مى كنند. (در اين مدخل، اصطلاح «خودگرايى» براى اشاره به خودگرايى اخلاقى به كار خواهد رفت، مگر آنكه معانى ديگر تصريح شود.)

2. نحوه برخورد خودگرايى با دگرگرايى

لازم نيست كه مدافع خودگرايى از امورى نظير محبت به ديگران، احساس دلسوزى يا كارهاى نيكوكارانه ناخرسند باشد; زيرا خودگرايان مى توانند استدلال كنند كه اين علايق اجتماعى ابزار مؤثرى براى دستيابى به اهداف خود فرد مى باشد; مثلا، عقل متعارف حكم مى كند كه رفتار دگرگرايانه (altruistic behaviour) ـ يعنى رفتارى كه به قصد كمك به ديگران باشد ـ غالباً هنگامى كه ديگران را به پاسخى از همين نوع وادارد، سودمند است; [در واقع] منفعتى كه با پاسخ متقابل ديگران، نصيب فرد نيكوكار مى شود، ممكن است بيش از ضرر اندكى باشد كه با انجام اعمال نيكوكارانه ساده متوجه او شده است.

هرچند ممكن است خودگرايان استدلال كنند كه نيكى و فايده رساندن به ديگران عموماً در جهت منافع خود فرد است، اما توجيهى كه براى اين گونه نيكى ها ارائه مى كنند، مناقشه آميز است. بسيارى از انديشمندان پذيرفته اند كه فرد گاه بايد به ديگران به خاطر خودشان نيكى كند. (براى نمونه مى توان به ارسطو در كتاب اخلاق نيكوماخوس اشاره كرد كه اين نكته را براى بهترين نوع دوستى ضرورى مى داند.) كار كردن به خاطر ديگران بدان معناست كه خير آن ها را دليل قانع كننده اى براى عمل خود بدانيم. اما اين دقيقاً همان نكته اى است كه خودگرايان نمى توانند بپذيرند. از نظر آن ها، در نهايت، تنها توجيهى كه مى توان براى كارهاى نيكوكارانه آورد اين است كه اين كارها خير خود فرد را به حداكثر مى رساند. در نهايت، فرد نبايد به ديگران به خاطر خودشان نيكى كند، بلكه بايد اين كار را به خاطر خودش انجام دهد. اگر «دگرگرايى» براى اشاره به رفتارى به كار رود كه نه تنها به ديگران فايده مى رساند، بلكه اين فايده رساندن و نيكى به خاطر خود آن ها باشد، در اين صورت خودگرايى در تضاد با دگرگرايى خواهد بود.

3. استدلال هايى در ردّ و تأييد خودگرايى

فيلسوفان گاه درصدد برآمده اند تا با نشان دادن اينكه خودگرايى متضمن تناقض يا به نحوى خودشكن است، آن را رد كنند. مهم ترين تلاش در اين مورد، از آنِ جى. اى. مور (G.E. Moare) در كتاب ( Principia Ethica, (1903مى باشد، اما وى در اين تلاش پيروان اندكى يافت و در عوض، ديدگاه سيجويك مبنى بر اينكه خودگرايى نظريه اى معقول است، عموماً مورد پذيرش قرار گرفته است.

اما، حتى اگر انسان [ديدگاه سيجويك ر] بپذيرد، باز ممكن است اين سؤال را طرح كند كه آيا گزينش خودگرايى و برترى دادن آن بر ساير نظريه هاى جايگزين، دلايل خوبى دارد يا خير; چرا بايد هميشه فدا كردن خير خود، در جهت تأمين خير بيشتر ديگران اشتباه باشد؟

اگر از دست دادن اندكى از رفاه خود مى تواند منافع عظيمى براى ديگران به ارمغان آورد، پذيرش از دست دادن آن رفاه اندك، چه اشكالى دارد؟

خودگرايان ممكن است در اين مرحله به خودگرايى روان شناختى پناه ببرند. هرچند اثبات و تأييد خودگرايى روان شناختى و رد خودگرايى اخلاقى ممكن است ـ يعنى ممكن است بپذيريم كه ما به لحاظ سرشت و ماهيت انسانى خود نهايتاً خود محور هستيم ولى در عين حال، رفتار خودمحورانه را به عنوان يك شرّ محكوم كنيم ـ با اين حال، فيلسوفان اندكى هستند كه اين آميزه را آميزه خوشايندى تلقّى كنند; زيرا چگونه مى توان معيارى را كه قادر به دستيابى به آن (و عمل بر اساس آن) نيستيم، قابل قبول دانست، بنابراين، ممكن است پاسخ خودگرايان به اين پرسش ما كه «چرا نبايد خير خود را به خاطر ديگران فدا كنيم؟» اين باشد كه تأكيد كنند ما نبايد معيارهاى غير ممكن را بر خود تحميل كنيم. ما در واقع، چنين فداكارهايى را انجام نمى دهيم و نبايد خود را به دليل اين نحوه وجودى خود، سرزنش كنيم.

اشكالى كه اين راهبرد خودگرايان دارد اين است كه خودگرايى روان شناختى در عصر جديد به شدت مورد حمله قرار گرفته است. هابز (Hobbes ,1651) و ماندوايل (Mandeville, 1719) عموماً خودگرايان روان شناختى تلقّى شوند كه فيلسوفانى همچون هاتچسون (Hutcheson, 1752)، روسو (Rousseau 1759) و هيوم ( Hume,1751) به نقد ديدگاه آن ها پرداخته اند. اين گروه از فيلسوفان درصدد برآمده اند تا نشان دهند كه صفاتى همچون نيك خواهى، دلسوزى و همدردى همانند حب ذات، صفات طبيعى هستند. كانت (1788)، در مقابل خودگرايى روان شناختى، معتقد است كه تشخيص عقلى اصول اخلاقى فى نفسه مى تواند ما را به عمل بر اساس آن ها برانگيزاند و بر حب ذات غالب گردد. شايد پر نفوذترين نقد بر خودگرايى روان شناختى، نقد باتلر (1726) باشد. باتلر استدلال مى كند كه حب ذات فى نفسه نمى تواند تنها عنصر تشكل دهنده گنجينه و منبع انگيزشى ما باشد. او همچنين متذكر اين نكته مى شود كه حتى اگر ما با برآورده شدن اميال خود احساس رضايت و خشنودى پيدا كنيم، نمى توان نتيجه گرفت كه اين خشنودى متعلق آن اميال ماست. قوّت و قدرت تلفيق يافته از اين حملات و انتقادات، باعث شده است كه خودگرايى روان شناختى مدافعان فلسفى اندكى داشته باشد.

در اين جا، بايد متذكر چالش مهمى نسبت به خودگرايى اخلاقى شويم: هرچند ممكن است شرايط، تاريخ يا ويژگى هاى من، تفاوت هاى اخلاقاً مهمى با شرايط، تاريخ يا ويژگى هاى شما داشته باشد و اين امر دليل و توجيهى براى پى گيرى خير خود و ترجيح آن بر خير شما باشد، اما صرف اين واقعيت كه من، خودم هستم نه شما، به خودى خود تفاوت اخلاقاً مرتبطى ميان ما نمى باشد. اين كه خير من، خير خود من است (نه شما)، تبيين نمى كند كه چرا در نهايت بايد فقط خير خود من، مورد دغدغه و دلمشغولى من باشد. در واقع، در صورتى كه هيچ گونه تفاوت اخلاقاً مرتبطى ميان من و شما نباشد كه باعث ترجيح خير خود من بر خير شما يا ديگران گردد، اگر خير من دليل عمل مرا فراهم مى كند، چرا نبايد خير شما يا خير فرد ديگرى نيز چنين باشد؟ به نظر مى رسد كه آرمان بى طرفى (impartiality) مؤيد اين نتيجه است كه ما بايد دست كم نوعى دلمشغولى نسبت به ديگران داشته باشيم. در واقع، خودگرايان تلويحاً مفهومى از بى طرفى را مى پذيرند; چرا كه معتقدند كه درست همان گونه كه هدف غايى من بايد خير و خوبى من باشد، هدف غايى شما هم بايد خير خود شما باشد. بنابراين، آن ها بايد علت پذيرش اين مفهوم حداقلى از بى طرفى و ردّ مقدار بيشتر از آن را تبيين كنند. به لحاظ اخلاقى، [دليل] خوشايندى درباره خارج ساختن همه افراد ديگر از هدف نهايى، وجود ندارد، پس چرا فرد بايد چنين كند؟

4. نوع باستانى خودگرايى

مى توان آن نوع خودگرايى را كه مورد بحث قرار داديم، خودگرايى «صورى» (formal) ناميد; به اين معنا كه هيچ گونه ادعايى درباره اين امر كه به ويژه چه چيزى براى انسان ها خير يا بد است، ارائه نمى كند. بلكه بر آن است كه صرف نظر از اينكه خير يا خوب چيست، آنچه كه بايد هدف غايى فرد باشد; خير خود اوست. چنانچه به بحث سيجويك و پيوند دادن خودگرايى با سودگرايى از سوى وى بنگريم و آن گاه لذت گرايى وى را استنباط كنيم، به همين برداشت خواهيم رسيد، اما نوع متفاوتى از خودگرايى وجود دارد كه مى توان آن را خودگرايى «ذاتى» (Subestantive) ناميد; اين نوع از خودگرايى نخست مفهوم و برداشتى مشخص از خير وخوبى را پيشنهاد مى كند و سپس از همه ما مى خواهد كه خير خود (خير به همان معناى مفروض) را به حداكثر برسانيم. در عصر باستان همين نوع خودگرايى بود كه رشد و نمو يافت. افلاطون، ارسطو و رواقيون اين مبناى صورى را نمى پذيرند كه صرف نظر از اينكه خير چيست، ما بايد تنها به دنبال تحصيل خير و خوبى خود يا ترجيح آن بر خير و خوبى ديگران باشيم. آن ها، در عوض در صدد اثبات مفاهيم خاصى از خير هستند و از آنجا كه فضيلت هاى اجتماعى نقش زيادى در اين مفهوم خاص ايفا مى كنند، اين گروه از فيلسوفان حب ذات (Self - love) را نه دشمن فضيلت و جامعه، بلكه در صورت پايه ريزى و شكوفايى آن در مسير درست، انگيزه اى شرافتمندانه تلقّى مى كنند. حتى در صورتى كه خودگرايى روان شناختى برداشت بسيار ساده انگارانه اى از سرشت انسان باشد، انكار نمى توان كرد كه ما به طور طبيعى دلمشغولى عميقى نسبت به رفاه خود داريم. اگر حب ذات قوه اى است كه غالباً در تعارض با وظيفه اخلاقى بوده و ذاتاً با تعليم و تربيت مخالف است، در اين صورت، انسان ها ضرورتاً و عميقاً مخلوقات داراى دو بُعد متضاد خواهند بود. اين بيان، توصيف آگوستينى و كانتى است. در نقطه مقابل اين ديدگاه، خط فكر رايج اخلاق باستان، مفهوم و برداشت خوش بينانه ترى از وضعيت انسان را در نظر مى گيرد. اين برداشت، ادعا نمى كند كه فرد بايد بدون توجه به پيامد عملش براى ديگران درصدد خير خودش باشد، بلكه با بيان اينكه عمل فضيلت مآبانه و خوب با خير ديگران منطبق مى باشد، درصدد تضعيف اين فرض و تلقّى عمومى برمى آيد كه پى جويى خير خود اساساً در تضاد با خير و رفاه ديگران است.

پى نوشت

1. مشخصات مقاله شناختى نوشته حاضر به شرح زير است:

Richard kraut "Egoism and Altruism" in: Routledge Encyclopedia Vol. 3, pp. 246-248.