اخلاق و عرفان اسلامى

اخلاق و عرفان اسلامى

استاد محمدتقى مصباح

مقدّمه

همان گونه كه در جلسات گذشته ذكر شد، بر حسب آنچه از قرآن كريم استفاده مى شود، عامل اصلى سقوط انسان «غفلت» است. گفته شد كه هيچ وقت غفلت مطلق براى انسان پيش نمى آيد; انسان هميشه به چيزى توجه مى كند. غفلتى كه باعث سقوط مى شود، غفلت از هويّت الهى و يا غفلت از رابطه خود با مبدأ و معاد است. آنچه هم كه مانع ابتلاى انسان به غفلت مى شود و در نقطه مقابل غفلت قرار دارد «توجه و ياد» است. همچنين از آيات كريمه قرآن استفاده شد كه قرآن براى غفلت زدايى، «تفكر» را توصيه مى كند. متعلّق تفكر هم به ارتباط انسان با خدا و آيات الهى و سرانجام، انسان با معاد بازمى گردد. در جلسه گذشته، درباره فكر پيرامون آخرت و مقايسه آن با دنيا نكاتى ذكر شد و نتيجه اين شد كه وقتى انسان درباره ويژگى هاى دنيا فكر مى كند و آن ها را با زندگى آخرت، كه بى نهايت از زندگى دنيا ارزشمندتر است، مقايسه مى كند، اين فكر ـ فكر درباره حقيقت دنيا و كم ارزش بودن نسبت به زندگى آخرت ـ باعث مى شود كه انسان در برابر زرق و برق هاى دنيا خود را نبازد.

منظر دين; توجه به دنيا يا اعراض از آن؟

به طور طبيعى، ما چون در دامن طبيعت به وجود مى آييم و رشد مى كنيم و ابزارهاى شناخت هاى ابتدايى مان همه حسى هستند، توجه ما به چيزهايى جلب مى شود; چيزى مى بينيم، صدايى مى شنويم، بويى استشمام مى كنيم و از راه ساير حواس با عالم خارج ارتباط پيدا مى كنيم. اين ها توجه ما را به خود جلب مى كنند و همه اين ها مربوط به امور دنيا هستند; يعنى به طور طبيعى، انسان دايم به طرف دنيا جذب مى شود. عوامل طبيعى و شناخت هاى ابتدايى انسان دايم ما را متوجه دنيا مى كنند و اين توجه به طور طبيعى، باعث غفلت از آخرت مى شود; چون (ما جَعَلَ اللّهُ لرجل مِن قلبينِ فى جوفِه.)(احزاب: 4) حال، بايد دنبال عاملى گشت كه مانع از دنيازدگى شود.

براى اين كه مسئله قدرى بازتر شود، آن را به صورت يك سؤال مطرح مى كنيم. از يك سو، لازم است انسان هميشه به ياد آخرت و فرجام خود باشد; به ياد مقصدش باشد، بايد بداند به كجا مى رود و سرانجامش چه خواهد شد. از سوى ديگر، عواملى كه توجه انسان را جلب مى كنند همه مادى هستند و دايم ما را متوجه دنيا مى كنند. ما چه بايد بكنيم؟

يك راه اين است كه از دنيا صرف نظر كنيم و به هيچ چيز دنيا توجه نكنيم، مگر به اندازه اى كه زنده بمانيم; چون اين خلاف هدف است و موجب غفلت ما مى شود; آن گونه كه بعضى ها از قديم الايام چنين تصور كردند، مى رفتند در غارى زندگى مى كردند يا در كوه ها، دير و صومعه درست مى كردند; همان گونه كه پيروان حضرت مسيح(عليه السلام)رهبانيت را اختراع كردند و قرآن مى فرمايد: (و رهبانيةً ابتدعوها ما كتبناها عليهم.)(حديد: 27) آن ها براى اين كه دنيازده نشوند، گفتند: ما اصلا از مظاهر دنيا كناره مى گيريم، به گوشه اى مى رويم و كمتر به چيزها نگاه مى كنيم، كمتر مى خوريم، كمتر مى خوابيم، كمتر مى پوشيم، كمتر صداها را مى شنويم تا توجهمان به خدا و آخرت بيشتر باشد. نظيرش در فرقه هاى ديگر هم پيدا شد. در اسلام هم بعضى از فِرق متصوّفه همين پيشنهاد را مى كنند تا توجه انسان دايم به طرف خدا باشد، به ياد قيامت باشد; مى گويند: از زندگى اجتماعى كنار بكشيد، در خلوت زندگى كنيد، از توجه به امور مادى و دنيوى صرف نظر كنيد تا بتوانيد با غفلت مبارزه كنيد و هميشه به ياد خدا و ياد قيامت باشيد. آيا اين صحيح است؟ و مى توان اين كار را كرد؟

آيا تعليمات اسلامى، سيره پيامبر اكرم و ائمّه اطهار(عليهم السلام)اين فرضيه را تأييد مى كنند؟ معلوم است كه جوابش منفى است. ما به بركت تعاليم اهل بيت(عليهم السلام)مى دانيم كه اين شيوه مرضى خدا و پيامبر و اهل بيت(عليهم السلام)نيست. سؤال مى شود كه اگر ما خودمان را از امور دنيا دور نگه نداريم، خواه ناخواه توجه ما به امور دنيا جلب مى شود. وقتى ما به اين ها جلب شديم، از آخرت غافل مى شويم; چه بايد كرد؟ نه تجويز مى كنيد كه از دنيا كناره بگيريم، به گوشه اى برويم و دير نشين شويم و نه صحيح مى دانيد كه ما هم توجهمان به دنيا معطوف شود و مثل دنياپرستان زندگى كنيم. پس چه راه ديگرى وجود دارد؟ بخصوص با توجه به بياناتى كه هم در قرآن كريم راجع به مذمّت دنيا وارد شده و هم مطالب بسيارى كه در كلمات اهل بيت(عليهم السلام)و بخصوص نهج البلاغه اميرالمؤمنين(عليه السلام)آمده اند چه بايد كرد؟

بيانات عجيبى در نهج البلاغه در نكوهش دنيا و تحذير از آن، توجه دادن به آخرت و دل كندن از امور دنيا وجود دارند. اگر كسى بگويد: نيمى از نهج البلاغه درباره چنين مطالبى است، شايد گزاف نگفته باشد. گاهى يك خطبه مفصّل چندين صفحه اى درباره همين مسائل است; مثلا مى فرمايد: نگاه كنيد، ببينيد اهل دنيا كجا رفتند، چه شدند، وضع دنيا چگونه است! «اِنَّ الدنيا دار فناء و عناء و غيَر و عبر.»1 دنيا محل نابودى و سختى است، محل دگرگونى و عبرت است. در گوشه اى يكى مرده است، ديگرى برايش گريه مى كند; يكى مريض است، ديگرى به عيادتش مى رود. آيا معناى فرمايش هاى اميرالمؤمنين(عليه السلام) در نهج البلاغه اين است كه انسان بايد از دنيايى كه اين قدر اميرالمؤمنين(عليه السلام) از آن مذمّت مى كند، صرف نظر نمايد؟ آيا بهتر است به گوشه اى بخزيم و از اين دنياى فريب كار در امان بمانيم؟ اما اگر در كلمات خود اميرالمؤمنين(عليه السلام)هم خوب دقت كنيم، مى بينيم خود ايشان هم اين سبك را نمى پسندد. در خود نهج البلاغه هم مواردى هستند كه كسانى كه از زندگى اجتماعى كنار كشيده و از لذت هاى دنيا صرف نظر كرده بودند، حضرت آن ها را مورد نكوهش قرار داده است.

به هر حال، اين مسئله اى ابهام آميز است. شايد بسيارى از كسانى كه در اين زمينه ها مطالعاتى هم كرده اند، به جواب دلچسب و روشنى نرسيده باشند، باز هم در ذهنشان خلجاناتى باشد. درباره بى ارزشى و بىوفايى دنيا، حضرت على(عليه السلام) در تعبيرى بسيار كوبنده، مى فرمايد: «به خدا قسم، دنياى شما در نظر من، مثل استخوان خوك مرده اى است در دست شخص مبتلا به جذام.»2 حضرت تمام امور نفرت انگيز را در اين تعبير جمع كرده است: خوك زنده اش هم نفرت انگيز است، چه رسد به مرده اش. حال اگر از خوك مرده، يك تكه استخوانى را انسانى كه مبتلا به جذام است ـ خدا هيچ مؤمنى را به اين مرض مبتلا نكند ـ در دست بگيرد، انسان چقدر رغبت مى كند كه به آن نگاه كند، دنبالش برود; مثلا، از دست او بگيرد؟ مى فرمايد: دنيا در نظر مؤمن، مثل چنين چيزى است. اين نهايت نفرت از دنيا به انسان را القا مى كند.

دين و توسعه; سازگارى يا ناسازگارى؟

در اين جا اين سؤال جدّى مطرح مى شود كه ما چگونه رفتار كنيم كه مورد پسند حضرت على(عليه السلام) باشد؟ با نكوهش هايى كه ايشان از دنيا كرده است، در روزگار ما مسئله ديگرى هم به آن ضميمه مى شود و سؤال را پيچيده تر مى كند، پاسخ گويى به آن را هم ضرورى تر مى نمايد، و آن اين است كه مى گويند: دين و از جمله دين اسلام با پيشرفت سازگار نيست. توسعه اقتصادى احتياج به تلاش بيشتر و استفاده بيشتر از نعمت هاى مادى دارد. وقتى دين توصيه مى كند كه به دنيا بى اعتنا باشيد و آن را رها كنيد، دنيا چيز زشت، كثيف و پليدى است، اگر مردم از آن اجتناب كنند و دنبالش نروند، علوم و صنايع پيشرفت نمى كنند و باعث مى شود كه جامعه اسلامى عقب افتاده و توسرى خور باشد. اين مسئله را به صورت جدّى چند سال است عده اى مطرح كرده اند، درباره آن مقالاتى هم نوشته اند، بحث هايى كرده اند. به همين دليل، بسيارى از اين ـ به اصطلاح ـ روشن فكرها قاطعانه ادعا مى كنند كه دين با توسعه سازگار نيست، ما اگر بخواهيم به توسعه برسيم بايد دين را رها كنيم; چون دينْ انسان را به آخرت گرايى دعوت مى كند و از دنياگرايى باز مى دارد. وقتى توجه انسان به دنيا كم شد، موجب عقب افتادگى او خواهد گرديد. بنابراين، بايد جواب قاطعى براى اين مسئله پيدا كنيم كه واقعاً منظور اميرالمؤمنين(عليه السلام)از اين مذمّت ها چه بوده است، و آيا لوازمى بر آن ها مترتّب مى شوند يا نه؟

اجمالا اشاره اى مى كنم كه پاسخ اين سؤال در كلمات خود اميرالمؤمنين(عليه السلام) در نهج البلاغه هست. اگر دقت كنيم، اين پاسخ را خواهيم يافت: اولا، در خود نهج البلاغه نقل شده است كه شخصى در حضور اميرالمؤمنين (عليه السلام) دنيا را با تعبير زشتى مذّمت كرد; حضرت او را توبيخ كردند و ظاهراً از قراين برمى آيد كه او آدمى بود كه از روى رياكارى اين حرف را مى زد. حضرت فرمود: اى كسى كه خودت فريب دنيا را خورده اى! چرا دنيا را مذمّت مى كنى؟ بعد بيان مفصّلى در محاسن دنيا و نقاط مثبت آن بيان كردند: هر كس با دنيا راست بگويد، آن هم با او رو راست است; جايى است كه فرشتگان خدا در آن به عبادت مى پردازند; دنيا تجارتخانه اولياى خداست; اگر دنيا نبود مؤمنان به بهشت نمى رفتند; بايد دنيا باشد تا عبادت كنند، تكامل پيدا نمايند و لياقت كسب رحمت هاى الهى را پيدا كنند. چرا از دنيا مذمّت مى كنى؟ آن جهتى از دنيا كه عيب دارد در واقع عيب توست كه دل به آن مى بندى و غافل مى شوى.3 در دو جا از نهج البلاغه بيان زيبا، قاطع و روشنگرى درباره حقيقت دنيا دارد; مى فرمايد: هر كه از سر عبرت بدان بنگرد، او را بصيرت دهد و هر كه در آن خيره شود، او را كور گرداند.»4 شبيه اين، در تعبير ديگرى مى فرمايد: اگر ما دنيا و رابطه اش را با عالم آخرت درك كرديم و آن طور كه حقيقت دنياست از آن استفاده كرديم، دنيا چيز مطلوبى است; بهشت ساز است. اگر دنيا نباشد بهشتى براى مؤمن نخواهد بود.

در روايتى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فرمودند: كارهاى خيرى كه شما انجام مى دهيد يا تسبيحى كه مى گوييد، با ذكر شما درختى در بهشت برايتان سبز مى شود. درختان بهشت همين تسبيح هايى است كه شما مى گوييد; اعمال خيرى است كه انجام مى دهيد. اگر اين كارهاى خوب را در اينجا انجام ندهيد، آنجا دستتان خالى است. «الدُنيا مزرعةُ الاخرةِ» هم معنايش همين است; اينجا بايد بكاريد تا آنجا درو كنيد. اگر زمين حاصلخيزى نباشد، كشاورز چه مى تواند بكند؟ بايد زمينى باشد تا در آن بذر بپاشد و كار كند تا در موقع درو بتواند از آن استفاده نمايد. اگر ما دنيا را بد دانستيم و از آن استفاده نكرديم، مثل كشاورزى است كه زمينى ندارد در آن كشت كند، دستش خالى خواهد ماند. پس بايد حقيقت دنيا را بشناسيم تا آن جور كه هست از آن انتظار داشته باشيم.

اگر ما باور كرديم كه مقصدى داريم براى دنيا، كه همان شرط ايمان به آخرت است، مَثَل ما مَثَل كسى است كه در همين دنيا خودرويى خريده است ـ مثلا ـ مى خواهد به مشهد برود. اگر همّ او اين باشد كه ماشين خود را تميز كند، دايم آن را بشويد و لكه گيرى كند، هيچ وقت به مقصد نمى رسد; فراموش كرده است كه اصلا اين وسيله را براى سفر خريده است. وقتى دل بستگى پيدا كند به اينكه ماشينش هميشه تميز باشد، گرد نگيرد، دايم به فكر ماشين خودش باشد، فراموش مى كند كه اصلا كجا مى خواست برود، اصلا براى چه ماشين خريد; هيچ وقت هم به مقصد نمى رسد. اما اگر فهميد كه حقيقت اين خودرو براى سفر است، براى اين است كه او را به مقصد برساند، در حدّى به اين خودرو رسيدگى مى كند كه او را به مقصد برساند، نه اينكه دايم اوقاتش صرف اين بشود كه به خود ماشين برسد و آن را مثل عروس بزك كند.

اگر با اين چشم به دنيا نگاه كنيم كه وسيله اى است كه ما را به هدف مى رساند، بايد از همه نعمت هايى كه در دنيا هستند ـ كه همه نعمت هاى خدايند و براى استفاده ما خلق شده اند ـ آن طور كه خدا خواسته، استفاده كنيم در آن صورت، همه اين ها كمك مى كنند كه ما به مقصد برسيم و در مقصد بيشتر متنعّم شويم. اما اگر فقط توجهمان به همين لذت هاى دنيا بود، خود همين ها هدف شدند، فراموش كرديم كه ماهيت دنيا ماهيت ابزارى است، وقتى به صورت يك مطلوب ذاتى به آن نگاه كرديم گول مى خوريم. به همين دلايل، به آن مى گويند: (متاعُ الغرور);5 اسباب گول زدن. يعنى باعث مى شود كه انسان فكر كند خود همين دنيا هدف است، و به خود همين دل مى بندد.

اميرالمؤمنين(عليه السلام) در تعبيرى مى فرمايند: كسى كه ماوراى دنيا را نبيند و چشمش فقط همين نزديك را ببيند، پيش پايش را ببيند كه همين دنياست، او در واقع، از ديدن حقايق نابيناست. اما كسى كه پشت اين شيشه دنيا را ببيند، اين دنيا وسيله اى است براى اينكه به ماوراى اين دنيا برسد. در اين صورت ديگر به آن دل نمى بندد، به آن فقط در حدى نگاه مى كند كه او را به ماورايش هدايت كند و براى رسيدن به هدف كمك نمايد. در آن صورت، بينا مى شود; مى فرمايد: كسى كه ماوراى دنيا را نبيند، فقط به خودش چشم بدوزد كور است، ولى كسى كه چشمش نفوذ مى كند و از آن مى گذرد و ماورايش را مى بيند بيناست. بنابراين، اگر به اين دنيا نظر كند دنيا او را بينا مى گرداند.

براى مثال، عينكى كه به چشم داريم اگر به خود شيشه هاى عينك نگاه كنيم ديگر جايى را نمى بينيم، فقط شيشه هاى عينك را مى بينم. اما اگر از آن به عنوان عينك استفاده كرديم براى اينكه اطرافمان را بهتر ببينيم، ديگر اين عينك ما را فريب نمى دهد، مانع ديدن حقيقت نمى شود.

به هر حال، ستايش يا نكوهش دنيا در واقع، ستايش يا نكوهش بيننده و نظركننده است. اگر از دنيا مذمّت مى شود اين مذمّت از نگرش ماست، وگرنه آنچه را خدا آفريده خوب است: (الّذى اَحسَن كلِّ شىء خلقه)(سجده: 7) خداوند چيز بد خلق نكرده است، بدى از ناحيه ما پيدا مى شود. پس اين نكوهش ها براى آن است كه انسان در معرض فريب است; هشدارش مى دهند كه مواظب باشد گول نخورد، يا خودش را گول نزند. بداند دنيا ابزارى است كه اگر به صورت صحيح از آن استفاده كند او را به عالى ترين مقامات مى رساند، و اگر سوء استفاده كرد، البته سقوط مى كند.

حال سؤال مى شود كه اگر مسئله اين طور است، پس چطور اين همه در نهج البلاغه از دنيا مذمّت شده است؟ يا در قرآن هر جا سخن از دنياست، صحبت بى اعتبارى دنيا و مذمّت كسانى است كه دنيا را بر آخرت ترجيح مى دهند؟ از گوشه و كنار بايد استفاده كرد كه اين مذمّت ها در واقع به ما برمى گردند كه فريب دنيا را مى خوريم. خلاصه سؤال اين است كه چرا هميشه با زبان طعن و تقبيح از دنيا مذمّت شده است؟ سرّش اين است كه چون ما يك موجود طبيعى هستيم و ابزارهاى ابتدايى مان براى شناخت و توجه، راه هاى حسى هستند، به طور طبيعى توجه مان به دنيا معطوف مى شود. اگر بگويند به دنيا توجه كن، ديگر اصلا نمى توانيم به غير آن توجه نماييم. آنچه لازم است اين است كه دايم به گوش ما بخوانند كه اين دنيا هدف نيست، وسيله است، فريب نخور! اينجا سراى اقامت نيست، پلى است كه بايد از آن عبور كرد. چون اسباب طبيعى دايم ما را متوجه دنيا مى كنند، اگر تعاليم انبيا و هشدارهاى آن ها نباشد ما در دام دنيا مى افتيم و دنيازده و دنياپرست مى شويم. بنابراين، دايم به گوشمان مى خوانند كه فريب نخوريم، و گرنه چنانچه كسانى به چنين پندارى مبتلا شوند كه بايد بكلى از امور دنيا صرف نظر كرد، از زينت هاى دنيا و لذت هاى آن چشم پوشيد و از زندگى اجتماعى صرف نظر نمود، اگر چنين تصورى پيش بيايد، به او هشدار مى دهند: اى دشمنك خويش! تو خيال كرده اى كه اگر از نعمت هاى خدا در اين دنيا استفاده كنى، از خزانه خدا كم مى شود و بر خزانه دنيا افزوده مى شود؟ خدا اين نعمت ها را آفريده است كه انسان از آن استفاده كند. تو با خودت دشمنى مى كنى كه خودت را از اين نعمت ها محروم مى كنى. بايد از اين دنيا استفاده كنى. از اين نعمت ها بايد براى رسيدن به آخرت استفاده كرد. بايد از دنيا براى آخرت توشه برداشت،6 اما نه اين كه توشه اى براى خود دنيا برداشت; اين جا هدف نيست.

اما اين كه اشكال مى كنند اين گونه آموزش ها باعث مى شوند انسان از فعاليت هاى دنيا دست بكشد و اين موجب عقب افتادگى جامعه اسلامى و دينى مى شود، آن هم جوابش اين است كه آنچه سفارش شده اين است كه دل به دنيا ندهيد و از كالاهاى دنيا كمتر مصرف كنيد، اما هيچ جا سفارش نشده است كه كمتر توليد كنيد. خود مولا اميرالمؤمنين(عليه السلام)چقدر مزارع را به دست خودش آباد كرد. انواع فعاليت هايى كه شما در دنيا فرض مى كنيد انجام مى داد، از امور شخصى كشاورزى گرفته تا فعاليت هاى حكومتى و كشوردارى و جنگ و جهاد. شما چه كسى را پيدا مى كنيد كه در دنيا به اندازه حضرت على(عليه السلام)در عرصه هاى گوناگون زندگى فعاليت كرده باشد؟ هيچ جا هم نفرمود كار نكنيد، دنبال فعاليت نرويد; فقط بايد از لذت هاى دنيا كمتر استفاده كنيم تا دل بسته نشويم.

ممكن است سؤال شود همين كه مى گويند كمتر از لذت هاى دنيا استفاده نماييد و زهد پيشه كنيد، همين باعث مى شود كه انسان كمتر فعاليت كند. به هر حال، انسان از همه چيز مى تواند سوء استفاده كند. ما بايد از مجموع بيانات خداى متعال و پيغمبر اكرم و ائمّه اطهار(عليهم السلام)حق را كشف كنيم و از افراط و تفريط بپرهيزيم. سيره خود اميرالمؤمنين را نگاه كنيد. همان على كه اين قدر مى فرمايد: «يا دنيا، غرّى غيرى»،7 برو اين دام بر مرغى دگر نه، من فريب تو را نمى خورم، همين على روزها در مزرعه بيل مى زند و از چاه آب مى كشد، نخلستان ها را آبيارى مى كند، شب هم به خانه فقرا مى رود; در ميدان جهاد هم آن چنان شمشير مى زند!

نظرگاه اسلام; نفى بهره مندى يا نفى دل بستگى؟

پس حاصل اين كه به چند نكته بايد توجه كرد: اول اين كه خود دنيا ذاتاً هيچ مذمّتى ندارد، مخلوق خداست و از جمله چيزهايى است كه خداوند درباره اش مى فرمايد: (الّذى اَحسنَ كلَّ شىء خلقه.)

دوم اين كه هيچ وقت اسلام نفرموده است مطلقاً از لذت هاى دنيا استفاده نكنيد، بلكه به عكس كسانى را كه وانمود مى كنند بايد از زينت هاى دنيا كناره گيرى كرد مذمّت مى كند: (قُل مَن حَرَّم زينةَ اللّهِ الَّتى اَخرجَ لِعبادِه.)(اعراف: 32) اما براى اين كه انسان به دنيازدگى مبتلا نشود از جمله دستورات تربيتى اين است كه گاهى اختياراً از آن ها صرف نظر كند تا دل بسته نشود. وقتى انسان برايش ميسّر است كه از لذتى استفاده كند و خوددارى كند، اين باعث اين مى شود كه دل بستگى پيدا نكند. يا حتى وقتى كالايى از دنيا را به زحمت فراهم كرده است، اما داوطلبانه آن را به ديگرى مى دهد، اين باعث مى شود كه دل بستگى پيدا نكند. قرآن تعبيرى دارد، كه در زمينه جلوگيرى از دنيازدگى اين تعبير بسيار رساست شايد از اين رساتر نمى شود تعبيرى به كار برد، مى فرمايد: (لَن تَنالوا البِرَّ حتّى تُنفِقوا مِمّا تُحبّونَ)(آل عمران: 92); هرگز به برّ و نيكى نخواهيد رسيد، هرگز خوب نمى شويد، مگر اين كه از چيزهايى كه دوست داريد در راه خدا بدهيد. چيزى كه انسان با زحمت به دست آورده است، خيلى هم از آن خوشش مى آيد و آن را دوست دارد، آن را دودستى به ديگرى كه احتياج دارد تقديم كند، اين باعث مى شود دل بستگى نداشته باشد.

پس آنچه مهم است اينكه ما سعى كنيم دل بستگى پيدا نكنيم و به دنيا به صورت ابزار و وسيله نگاه كنيم، نه به صورت هدف. اين دو متلازمند. اگر به صورت هدف در آمد، به آن دل بسته مى شود، اما اگر به صورت ابزار شد، در حدى از آن استفاده مى كنيم و به آن علاقه مند مى شويم كه ما را به هدف برساند. اگر مانع هدف شد آن را رها مى كنيم; چون هدف براى ما ارزش بالاصالة دارد، نه وسيله. اين به خاطر آن مطلوب است، نه به خاطر خودش. هرقدر در اين زمينه بيشتر فكر كنيم جا دارد; چون مسئله واقعاً پيچيده اى است، با اين كه راه حلش آسان است، فرمولش را هم در اختيار داريم. گفتنش راحت است كه به صورت ابزار به دنيا نگاه كنيد، اما عملش خيلى مشكل است. همه اين دستورات اخلاقى كه درباره زهد و قناعت و امثال اين ها داده شده براى همين هستند كه انسان از ابتلا به دنيازدگى نجات پيدا كند. از آن طرف، انسان احتياج ندارد كه تشويقش كنند دنبال لذايذ دنيا برود; چون انسان به صورت طبيعى، خود به خود به طرف امور دنيا حركت مى كند. اما از اين طرف، بايد او ر ا مهار كنند كه افراط نكند و در دام نيفتد.

پس جواب كسانى كه مى گويند تعليمات دين باعث مى شوند كه ما عقب افتاده شويم، همين است كه دين هيچ وقت نگفته دنبال علم نرويد، دنبال صنعت نرويد، دنبال توليد نرويد، بلكه دين گفته است: اولا، اين ها را به خاطر يك هدف ارزشمندترى دنبال كنيد. ثانياً، خودتان كمتر مصرف كنيد، نه اينكه كمتر توليد كنيد.

خوب است توجه داشته باشيم كه بعضى از جامعه شناسان هم گفته اند: پيشرفت دنياى غرب از قرن شانزدهم شروع شد. علت آن هم در اثر پيدايش مذهب پروتستان بود كه مردم را دعوت به زهد مى كرد. ماكس وبِر، جامعه شناس معروف آلمانى، كه از استوانه هاى جامعه شناسى دنيا به شما مى رود، درباره اخلاق پروتستان كتابى نوشته و ادعا كرده است كه جامعه غربى از وقتى رشد پيدا كرد كه مذهب پروتستان رايج شد، و كشورهايى بيشتر پيشرفت كردند كه پروتستان بودند، و اين به خاطر آن بود كه در تعاليم پروتستان، به وارستگى و كم مصرف كردن و زهد تشويق مى شد. اين باعث مى شد كه سرمايه ها انباشته شوند. او اين جور استدلال مى كند. پس، حتى كسانى گفته اند كه تعليمات مذهب پروتستان در دعوت به زهد باعث پيشرفت دنيا مى شود; البته ما اين استدلال را قبول نداريم.

پس نه تنها دعوت به زهد مانع پيشرفت نمى شود، بلكه به عقيده بعضى از جامعه شناسان، عامل پيشرفت هم مى تواند باشد. حالا ما اگر آن را قبول نداريم ـ كه نداريم ـ ولى به هر حال آنچه در دين توصيه شده مصرف كمتر است و اين هيچ منافاتى با توليد بيشتر ندارد. علاوه بر اين، كسانى كه دنيازده مى شوند و تمام توجهشان به دنياست به التذاذات فوق العاده از دنيا بردن دل بستگى پيدا مى كنند و اين موجب ناراحتى ها و ناكامى هايى در همين دنيا خواهد شد. افراط در التذاذات غالباً امراض گوناگونى به دنبال مى آورد; باعث مى شود كه كسانى دست به جنايت بزنند تا به بعضى از لذت ها برسند. پيدايش اين مرض ها حتى ضرر اقتصادى براى مردم توليد مى كند. هزينه هايى كه كشورهاى پيشرفته براى معالجه بيماران عصبى و بيمارى هاى سخت ديگرى مثل ايدز صرف مى كنند از بسيارى از درآمدها بيشتر است. اگر مسئله جنايت ها و زندان ها را هم به آن اضافه كنيم، خواهيد ديد كه يا سر به سر مى شود، يا آخر بدهكار هم مى شوند. اگر همين علم و صنعت را با زهد و وارستگى همراه مى كردند، هم بدن سالم تر داشتند، هم اقتصاد سالم تر، هم جامعه آرام تر، هم روح و روان سالم تر; هم سعادت دنيا داشتند، هم آخرت.

پس نه تنها بى اعتنايى به دنيا باعث عقب افتادگى نمى شود، بلكه ممكن است عامل پيشرفت دنيوى هم باشد، به شرط اين كه ما حقيقت دنيا را درست بشناسيم و از تعاليم دين درست استفاده كنيم; چون يكى از عيوب آدميزاد همين است كه از تعاليم دين هم سوء استفاده مى كند: وقتى از «زهد» تعريف مى كنند، برخى تصور مى نمايند زهد يعنى تنبلى; وقتى از «توكل» تعريف مى كنند، برخى تصور مى نمايند كه توكّل يعنى سستى و كاهلى; يعنى كار نكن، خدا روزى ات را مى دهد، در صورتى كه «توكّل» معنايش اين نيست. «توكّل» يعنى اعتمادت به خدا باشد و كار را به عنوان وظيفه انجام بده. بايد به عنوان وظيفه دنبال امور دنيا رفت; يا وظيفه واجب يا وظيفه مستحب، بخصوص آنكه اگر جامعه اسلامى تلاش نكند محتاج جوامع كفر مى شود.

بنابراين، براى حفظ عزّت اسلامى، لازم است مردم بيشتر فعاليت كنند تا در مقابل كفّار دستشان دراز نباشد: (لَن يَجعَلَ اللّهُ لِلكافرينَ علَىَ المُؤمنينَ سبيلا)(نساء: 141); (لِلهِ لعزَّةُ وَ لِرَسولِهِ و لِلمؤمنين.)(منافقون: 8) اين ها همه باعث مى شوند كه انسان در دنيا بيشتر فعاليت كند، حتى در جهت تحصيل علم، صنايع بهتر، توليد بيشتر و اقتصاد پيشرفته تر، ولى اين معنايش دنيازدگى نيست. مذمّت دنيا هم سر جاى خودش هست; يعنى اين ها را به عنوان وظيفه بايد انجام داد. اين است آخرت طلبى. وقتى اين كار به عنوان وظيفه تلقّى شد، چون خدا گفته است كار را انجام مى دهيم. اما دنيازدگى اين است كه چون دلمان مى خواهد، چون هدفمان لذت دنياست كارى را انجام دهيم. اگر به خاطر اطاعت امر خدا كارى كرديم، انجام وظيفه است، دنياطلبى نيست، دنيازدگى نيست. اين خودش عبادت است. اين كه فرموده اند: «عبادت ده جزء است، نُه جزئش در طلب حلال است»،8 اين درباره فعاليت در دنياست، وگرنه طلب حلال اين نيست كه انسان برود ديرنشين شود.

پس انسان بايد طلب حلال كند; چون خداوند فرموده، و اين كار يا واجب است يا مستحب; براى اينكه خودش بى نياز باشد، براى اين كه به زندگى عيالش توسعه دهد. همه جا وقتى دنيا مذمّت مى شود، فوراً تأكيد مى گردد به اين كه از اين دنيا براى آخرتتان استفاده كنيد; چون براى رسيدن به سعادت آخرت، جز استفاده از همين نعمت هاى دنيا راهى نيست. پس خوبى يا بدى دنيا بستگى دارد به اين كه ما از اين نعمت ها چگونه و با چه انگيزه اى استفاه كنيم.

پى نوشت ها

1ـ نهج البلاغه، شرح ابن ابى الحديد، ج 7، ص 25.

2ـ «واللّهِ لدنياكم هذه اهونُ فى عينى مِن عراقِ ضرير فى يدِ مجذوم.» (همان، كلمات قصار، 236.)

3ـ همان، ج 18، ص 325.

4ـ «مَن اَبصَر بها بصّرته و مَن اَبصر اليها اعمّته.» (همان، ج 6، ص 239)

5ـ (ما الحيوةُ الدنيا الاّ متاع الغرور.) (آل عمران: 185)

6ـ (تزّود مِن الدنيا.) (محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 10، ص 108).

7ـ نهج البلاغه، ج 18، ص 226.

8ـ «يا احمد، اِنّ العبادةَ عشرةُ اجزاء، تسعةٌ طلبُ الحلالِ.» (محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 77، ص 27.)