پيراستگى قرآن از انديشه ها و باورهاى باطل پژوهشى در باب يكى از مبانى تفسيرى علّامه طباطبائى

پيراستگى قرآن از انديشه ها و باورهاى باطل
پژوهشى در باب يكى از مبانى تفسيرى علّامه طباطبائى

امير رضا اشرفى

اشاره

يكى از مبانى (پيش فرض هاى) تفسيرى علّامه طباطبائى در تفسير الميزان، پيراستگى قرآن از باورهاىِ باطل عصر نزول است. اين مبنا حاصل تجلّى اهداف و اوصاف پديدآورنده قرآن در متن آن مى باشد. به خود قرآن نيز ـ كه الهى بودن آن به دليل معجزه بودنش به اثبات رسيده است ـ بر خلل ناپذيرى آن از رخنه باطل صراحت دارد. در باور علّامه، با تدبّر در آياتى كه برخى نويسندگان آنها را همخوان با باورهاى عصر نزول پنداشته اند، مى توان به اين حقيقت رسيد كه قرآن هيچ انديشه نادرستى را ـ به بهانه هم زبانى با قوم ـ در خود راه نداده است.

مقدّمه

هنگامى كه درصدد فهمِ مدلول يك متن و مقصودِ گوينده آن هستيم، سؤال هاى مختلفى درباره آن متن در ذهن ما نقش مى بندد; از جمله اينكه آفريننده اين متن كيست؟ هدف گوينده يا نويسنده از خلق اين اثر چه بوده است؟ مؤلف در نگارش اين متن چه روشى را برگزيده و مخاطبان آن، چه كسانى بوده اند؟ در مقامِ فهم قرآن نيز همين پرسش ها قابل طرح است. موضع گيرى ما در قبال هر يك از اين پرسش ها در چگونگى فهم قرآن مؤثر است; مثلا، اگر معارف قرآن را ساخته و پرداخته ذهن بشر و يا دست كم، اثرپذير از ذهنيات بشرى بدانيم، انتظارى در سطح ذهنيات و معلومات بشرى از آن خواهيم داشت، ولى اگر آن را از جانب خدا بدانيم انتظار وجود حقايق متعالى در آن خواهيم داشت. همچنين اگر معتقد باشيم كه خالق قرآن براى بيان مقاصد خود همان روش متعارف عقلايى را اختيار كرده است، از قوانين و ابزارهاى متعارف فهم بشر براى درك مقصود او بهره مى گيريم. پيش فرض هاى ديگر نيز مقتضيات خود را دارد.

پاسخ اين مسائل و مانند آن، مجموعه اى از اصول و زيرساخت هاى تفسير قرآن را تشكيل مى دهد كه تعيين كننده موجوديت تفسير يا چگونگى فهم و تفسير ما از يك متن است. اين دسته از اصول و پيش فرض ها را در يك اصطلاح مى توان «مبانى تفسير قرآن» ناميد.1 طبق اين اصطلاح، مبانى تفسير مجموعه اى از قضاوت هاى كلى و پيشينى2 است كه تعيين كننده موجوديت تفسير يا ساز و كار فهم و كشف مراد خداوند از آيات قرآن مى باشد.

از هر يك از اين اصول پيشينى، بايد و نبايدهايى در مراحل مختلف تفسير ـ مانند لزوم شناخت منابع خاص و رجحان يا عدم رجحان يكى بر ديگرى ـ شكل مى گيرد كه التزام به آنها براى دست يابى به فهم صحيحى از آيات قرآن، لازم است.3 اين بايدها و نبايدها در يك اصطلاح به «قواعد تفسيرى»4 نامبردارند.

پيراستگى قرآن از انواع باطل و نقش آن در تفسير

اعتقاد به نفوذناپذيرى قرآن در برابر انواع باطل، تأثير عميقى در تفسير قرآن دارد. اگر قرآن را كاملا پيراسته از هر عنصر باطلى بدانيم، آنگاه تمام گزاره هاى خبرى قرآنى را بيانگر حقايق ناب هستى خواهيم يافت و مى توانيم با تكيه بر قرآن به كشف و بيان حقايق هستى بپردازيم، اما اگر قرآن را خواسته يا ناخواسته متأثر از اوضاع و احوال خارجى و پندارهاى باطل عصرى بدانيم، ديگر نمى توانيم بر تمام گزاره هاى قرآن به عنوان متنى حاكى از واقعيات هستى تكيه نماييم.

پيراستگى از باطل به مقتضاى اهداف نزول و صفات پديدآورنده

از منظر علّامه طباطبائى يكى از اهداف مهم نزول قرآن هدايت تمامى انسان ها به حق و حقيقت از راه بيان واقعيات هستى و تصحيح نگاه ايشان به جهانِ آفرينش است. قرآن حكيم بر پايه بنيان هاى توحيدى خود، بينش هاى پالوده و درست از حقيقت انسان، جايگاه او در جهان هستى، ارتباط او با خداوند متعال، و سير زندگى انسان در اين جهان و پس از آن، به عالم بشريت عرضه داشته و از اين رهگذر به تصحيح نگرش ها، گرايش ها و رفتارهاى انسان پرداخته است.5

پيراستگى قرآن از انواع باطل بيش از هر چيز حاصل تجلّى علم و حكمت الهى است. به عقيده علّامه طباطبائى، از آنجا كه قرآن كريم كلام كسى است كه به تمام دقايق آشكار و پنهان آسمان ها و زمين آگاه است: (يَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ)(حجرات: 18) انواع باطل نظير جهل، خبط و خطا در آن راه ندارد.6 حكمت الهى نيز اقتضا مى كند كه كلام او از هر باطلى مبرّا باشد; زيرا خداوند حكيم قرآن را با هدفى متعالى نازل كرده است و يكى از اهداف اصلى و اساسى نزول قرآن، هدايت و راهنمايى بشر به صراط مستقيم مى باشد و قرآن كه راهنماى حركت در اين صراط است، بايد از جنس حق خالص باشد و هيچ باطل و اعوجاجى در آن راه نيافته باشد; زيرا هرگز نمى توان با نقشه اى آلوده به اعوجاجِ باطل، مردم را به مسير حق و حقيقت رهنمون ساخت. ايشان در اين زمينه مى فرمايد: قرآن كتابى است كه خود را سخن خداوندى مى خواند، از سوى خدا براى هدايت بشر به سوى سعادت حقيقى اش نازل شده است; كتابى كه بر اساس حق و به سوى حق هدايت مى كند. از اين رو، لازم است كسى كه درصدد تفسير چنين كتابى و استنطاق مقاصد و مطالب آن برمى آيد، اين پيش فرض را مبناى كار خود قرار دهد كه قرآن در سخنش راستگو است و در تمام اخبار و بياناتش و نيز براهينى كه بر مقاصد و اغراضش اقامه كرده، تنها حقّ خالص را بيان كرده است و راهنما به صراطى است كه باطل در آن راه ندارد و رساننده به غايتى است كه شائبه هيچ باطلى در آن نيست و هيچ سخن سست و بى پايه اى در آن راه ندارد.

چگونه ممكن است مقصدى حق مطلق باشد و باطل در طريق دعوت به آن اندكى راه پيدا كرده باشد؟ و چگونه ممكن است، كلامى «قول فصل» [و جداكننده حق از باطل] باشد; با اين حال، در بيانى كه به آن منتهى مى شود حتى اندكى تساهل و تسامح راه يافته باشد؟ و چگونه ممكن است كه سخن يا خبرى كلام خدايى باشد كه «امور پنهان آسمان ها و زمين را مى داند»7 و باز هم جهل و خبط و خطا در آن نفوذ پيدا كرده باشد؟ آيا هرگز نور از ظلمت مى رويد و يا مادرِ جهل، معرفت مى زايد؟!

اين [مبنا] همان اصل مسلمى است كه بايد در استنطاق قرآن كريم در مضامين آياتش در نظر گرفته شود و از آن تخطّى نشود; زيرا قرآن با همين اصل خود را به مخاطبانش شناسانده است كه «قرآن كلام حقى است كه هرگز در هدف و طريقش آلوده به باطل نمى شود.»8

ارتباط حكمت الهى با نفوذناپذيرى آن در برابر باطل در آيات قرآن به خوبى پديدار است. آنجا كه خداوند از نفوذناپذيرى اين كتاب الهى نسبت به انواع باطل خبر داده است، بر نزول آن از جانب خداوندى حكيم و ستوده تأكيد كرده است: (وَ إِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ لَا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِنْ حَكِيم حَمِيد)(فصلت: 41ـ42); و اين كتابى نفوذناپذير است كه باطل هيچ راهى در آن ندارد; نازله اى از جانب [خداى] حكيم و ستوده صفات است. علّامه طباطبائى در مقام تبيين ارتباط اين صفات با نفوذناپذيرى باطل در قرآن مى فرمايد: راه يابى باطل در قرآن به آن است كه برخى از آيات يا تمام آيات آن باطل شود به اينكه برخى از معارف آن حق و برخى غير حق باشد و يا اينكه احكام و دستورات اخلاقى آن ـ همه يا بعضى ـ لغو باشد و عمل به آن شايسته نباشد... و آيه شريفه (تَنزِيلٌ مِنْ حَكِيم حَمِيد) به منزله تعليل براى نفوذناپذيرى قرآن در مقابل باطل است; با اين توضيح كه حكيم كسى است كه فعل او از اتقان برخوردار باشد و هيچ كار سستى از او سر نزند. مقتضاى چنين صفتى آن است كه هيچ باطلى [از جمله سخنان ناحق] در قرآن نباشد.9

توصيف قرآن به «حق» و «حكيم» و نيز دعوت كننده به حق در آيات متعدد10 با توجه به معانى اين دو واژه11 متناسب با همين هدف متعالى است. علّامه ذيل آيه اول سوره لقمان (الم، تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ) مى فرمايد:

وصف آيات كتاب به حكيم، به اين مطلب اشعار دارد كه اين كتاب سخن لهو نيست، بلكه كتابى است كه هيچ راه رخنه اى براى سخن لهو و باطل در آن نيست.12

پيراستگى ابزارهاى دعوت الهى از انواع باطل

قرآن نسخه شفابخش اسلام و نقشه راهنماى آن به سرمنزل نور و روشنى است. آيا ممكن است چنين نسخه و نقشه اى خواسته يا ناخواسته ـ تحت عنوان هم زبانى با قوم عرب و مانند آن و يا تحت عناوينى ديگر ـ عناصرى از باطل را در خود راه داده باشد و آيا ممكن است ذرّه اى از باورها، عقايد و تصورات باطل عصر جاهلى به نحوى در قرآن رخنه پيدا كرده باشد؟

به عقيده علّامه، دين و نسخه شفابخش آن هرگز اجازه نفوذ هيچ باطلى را در مسير دعوت خود نداده است و هيچ توجيهى براى ورود باطل به عرصه ابزارهاى دعوت دينى وجود ندارد; چه، دعوت دينى به حق خالص است; از اين رو، ابزارهاى آن نيز بايد مبتنى بر حق خالص باشند. هر چند متن پاسخ علّامه در عبارات ذيل مستقيماً ناظر به نفوذ فرهنگ باطل به ابزارهاى دينى نيست، ولى متضمن اين نكت