اخلاق و عرفان اسلامى

اخلاق و عرفان اسلامى

استاد محمدتقى مصباح

مقدّمه

بحث ما در جلسات گذشته، در اين باره بود كه انسان با چند مسئله اساسى روبه روست: يكى نيازمند بودن اين جهان به آفريدگار و مدبّر; ديگر اينكه حيات انسان منحصر به اين حيات مادى نيست و روزى براى حساب و كتاب زنده خواهد شد; و سومى هم راه رسيدن به سعادت ابدى اطاعت از دستورات خداست كه به وسيله انبيا ابلاغ شده; يعنى توحيد و نبوّت و معاد. عرض كرديم كه اين هر سه اصل با يك نظر دقيق، به «توحيد» برمى گردند. اما انسان نسبت به اين ها معمولا غافل است و توجهى ندارد كه اين ها مسائلى هستند كه بايد آن ها را حل كند و به آن ها پاسخ دهد. اين حالت غفلت و بى توجهى همان حالت حيوانات است كه حركتشان ناشى از غرايز است; تفكر و تعقّلى درباره هستى و سرنوشتشان ندارند. قرآن مى فرمايد: (صمٌّ بكمٌ عمىٌ فهم لا يَعقلونَ)(بقره: 171) منشأ سقوط انسان هم همين «غفلت» است. پس از آنكه از اين غفلت خارج شد و به اين سه مسئله توجه كرد و تلاش نمود تا جواب آن ها را پيدا كند و آن ها را در ذهن تصديق كرد، باز از دو حال خارج نيست: يا حالت روحى و روانى او طورى است كه آمادگى پذيرش اين سه اصل را دارد ]وقتى دانست خدايى هست كه اختيار هستى به دست اوست، آمادگى دارد كه به لوازم آن ملتزم باشد; يعنى عبوديت مطلق در مقابل ربوبيت مطلق او.[ اين حالت «ايمان» است; يا براى پذيرفتن آمادگى ندارد با اينكه آن را شناخته و دانسته، اين است كه التزام به لوازم آن با خواسته هايش جور درنمى آيد.

كفر جحود / عمدى

گاهى آدم چيزى را مى داند; اگر از او بپرسند از ته دل جواب مى دهد، حتى اگر برايش ضررى نداشته باشد حاضر است براى ديگرى آن را اثبات كند، اما آنجا كه پاى التزام به لوازم و عمل به لوازم آن پيش مى آيد، مى گويد: نه، خبرى نيست. خود ما هم در زندگى روزمرّه مان با اين چيزها مواجه هستيم، ولى توجه نداريم. يك مثال روشن كه قرآن در اين مورد دارد، داستان فرعونيان است كه مى فرمايد: (وَ جَحدوا بها و استَيقَنتها اَنفُسُهُم ظُلماً و عُلُوّاً.)(نمل: 14) با اينكه يقين كردند، باز عمداً انكار نمودند.

داستان ديگر هم در زمان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)اتفاق افتاد: عده اى از مسيحيان بودند كه در نجران زندگى مى كردند و براى خودشان دانشمندانى داشتند، دستگاهى داشتند. خدمت پيامبر آمدند و خواستند با آن حضرت بحث كنند، بگويند حق با ماست و ما بايد از شريعت حضرت عيسى(عليه السلام)پيروى كنيم. حضرت ادلّه اى براى آن ها آوردند و آن ها نتوانستند جواب دهند; در بحث مغلوب شدند. اما در عين حال، حاضر نشدند اسلام بياورند و داستان «مباهله» پيش آمد. آيه نازل شد: حال كه قبول نمى كنيد، پس بياييد مباهله كنيم; نفرين كنيم بر كسى كه منكر حق و مستوجب عذاب است، تا خدا عذابى بفرستد و او را هلاك كند. اول قبول كردند، ولى وقت انجام مباهله استنكاف كردند; گفتند: ما جزيه مى پردازيم و به همين حالت كفر خودمان باقى مى مانيم.

منظورم اين كلمه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است كه به حسب نقلى، ايشان به اصحابشان فرمودند: مى دانيد چرا اين ها حاضر نشدند اسلام بياورند، با اينكه نتوانستند حقّانيت خود را اثباب كنند و ما برايشان حقّانيت اسلام و بطلان عقيده شان را ثابت كرديم، بعد هم حاضر به مباهله نشدند و اصرار كردند به همان دين خودشان باقى بمانند; مى دانيد چرا؟ عرض كردند: شما بفرماييد. فرمودند: علت اين بود كه اين ها عادت كرده اند به شرب خمر و خوردن گوشت خوك. مى گسارى را خيلى دوست دارند و مى دانند اگر مسلمان شوند بايد اين كار را كنار بگذارند، نمى توانند دست از اين عاداتشان بردارند. به همين دليل، با اينكه مى دانند دين اسلام حق است، زير بار نمى روند. اين اشاره به يك نكته دقيق روان شناختى دارد: علت اينكه گاهى آدم چيزى را فهميده و دانسته است، ولى زير بارش نمى رود اين است كه با خواسته هايش جور در نمى آيد; به چيزهايى دل بستگى دارد، مى بيند اگر حق را بپذيرد، بايد از آن ها دست بردارد، نمى پذيرد.

به هر حال، اين حالت كه آدم حق را بشناسد و آن را انكار كند، حالت «كفر جحود و كفر عمدى» است، نه كفر از روى جهل. اين بدترين حالتى است كه ممكن است براى انسان وجود داشته باشد. همين استحقاق عذاب ابدى را ايجاب مى كند.

پس از اينكه دانستيم بايد ايمان آورد، مى دانيم با اينكه ايمان آورده ايم و به بعضى از لوازم ايمان هم ملتزم هستيم و به آن ها عمل مى كنيم، اما همه جا ملتزم نيستيم. اين چيزى است كه همه ما با آنكه ايمان داريم به اينكه احكام اسلام بر حق هستند و مخالفت با آن ها موجب عذاب و شقاوت دنيا و آخرت است، ولى باز موقع عمل كه مى شود، مى لنگيم; مرتكب گناه مى شويم، احياناً تكليف واجبى را هم ترك مى كنيم. اگر از ما بپرسند كار درستى مى كنيد، مى گوييم: نه. پس چرا اين كار را مى كنيم؟ چون بر خودمان تسلّط نداريم. اين يك واقعيت است. اگر نمى توانيم به لوازم ايمان عمل كنيم، تفسيرش اين است كه ايمانمان ضعيف است. ايمان قوى، كه بالاترين مرتبه اش در انبيا و حضرات معصوم(عليهم السلام)است، مانع ارتكاب گناه مى شود. بين مرحله اى كه ما هستيم تا مرحله اى كه اولياى خدا قرار دارند، فاصله بسيار است و اختلاف اين ها همان اختلاف درجات ايمان است.

شرايط افزايش ايمان

چه كنيم كه ايمانمان قوى شود و از اين حالت ضعف و پستى و زبونى درآييم؟ در قرآن كريم اشاره شده است به مواردى كه برخى افراد ايمانشان زياد مى شود، يا خدا وسايلى فراهم مى كند كه ايمان افراد زياد شود. الب