اخلاق و عرفان اسلامى

اخلاق و عرفان اسلامى

استاد محمدتقى مصباح

مقدّمه

در جلسات گذشته عرض كرديم كه بر حسب آنچه از آيات و روايات شريفه قرآن و روايات استفاده مى شود، براى سعادت انسان تنها راه، ايمان به خدا و انجام اعمال صالح است. گفته شد كه ايمان داراى درجات بسيار متفاوتى است كه شدت و ضعف آن در عمل ظاهر مى شود. آن ها كه تقيّدشان به انجام وظايف شرعى و اعمال صالح بيشتر باشد، ايمانشان قوى تر است. همچنين در مقام اجتناب از گناهان، آن ها كه پرهيزشان بيشتر باشد، نگرانى و خوفشان بيشتر باشد، به طورى كه از متشابهات و مشكوكات هم اجتناب كنند، از مكروهات هم اجتناب كنند، اين ها نشانه هاى آن هستند كه ايمانشان قوى تر است. در واقع، سير تكاملى انسان سير ايمان است. انسانى كامل تر است يا ـ بفرماييد ـ انسان تر است كه ايمان بيشترى داشته باشد. هر قدر ايمان ضعيف تر باشد انسان از كمالات كمتر بهره دارد.

در مقابل، آنچه موجب شقاوت انسان مى شود كفر و عناد است. همان گونه كه ايمان داراى مراتبى است، كفر هم داراى مراتبى است. از اعمال كفّار معلوم مى شود كه مرتبه جحود و انكار و عنادشان نسبت به حق و اهل حق تا چه پايه است. شقاوت هم مراتبى دارد. بعضى ها در نهايت شقاوت هستند، (فى الدّركِ الاسفلِ مِن النارِ) (نساء: 145); يعنى: پايين ترين چاه هاى جهنم. برخى هم در مراتب نزديك ترى به ايمان قرار دارند تا آنجا كه برسد به مرز ايمان، يك قدم به اين سمت بردارند مؤمن هستند، و يك قدم، به آن سمت كافر هستند. چنين مرزى بين ايمان و كفر وجود دارد كه به اصطلاح، نقطه صفر است. بستگى دارد به اينكه آدم تمايل به اين طرف پيدا كند مؤمن شود، يا به آن طرف، كه كافر شود.

تلاش همه انبيا و اولياى خدا اين بوده است كه علاوه بر اينكه خودشان مراتب كامل ترى از ايمان را كسب مى كنند، ديگران را هم وادار كنند كه در اين مسير پيش بروند. به عبارت ديگر، دست ديگران را هم بگيرند و قدم به قدم جلو ببرند. همه كسان ديگرى هم كه راه انبيا را انتخاب كرده اند، آن ها هم هدف نهايى شان همين است. هر چه بيشتر به خدا نزديك شوند و ايمانشان قوى تر گردد، كمال انسانى شان قوى تر مى شود.

راه تقويت ايمان

حال چگونه مى توان ايمان را تقويت كرد؟ مرتبه ضعيف ايمان هم مرز با كفر است; جايى كه با يك تلنگر آدم به كفر مى افتد. مراتب كامل ايمان برعكس است. اگر تمام عالم با تمام قوايشان هجوم بياورند كه از ايمان مؤمن بكاهند، سر سوزنى تأثير

نمى گذارد; آن گونه كه اميرالمؤمنين(عليه السلام)فرمودند: «لوكُشفَ الغطاءُ ما ازدت يقيناً.»1 ديگر چيزى بر ايمان على(عليه السلام) افزوده نمى شود، همان طور كه چيزى هم از آن كم نمى شود. البته چنين افرادى بسيار نادرند، حتى آن ها هم كه نزديك به اين مراحل باشند نيز بسيار نادرند. اما اگر راهى را كه انبيا به ما نشان دادند بپيماييم، در اين مسير پيش مى رويم. اين بستگى دارد به آنكه چه اندازه همّت داشته باشيم و چه اندازه استعداد داشته باشيم و چه اندازه توفيق يارمان باشد. اين راه چيست؟ چه بايد كرد تا انسان در مسير تكامل، مسير ازدياد و تقويت ايمان قدم بردارد؟

حاصل عرايضمان در جلسات قبل اين شد كه در دو
جهت بايد فعاليت كرد ـ چون ايمان برايند دو عامل است:
يكى شناخت و ديگرى اراده ترقّى و تكامل يا تقرّب به خدا.
از يك سو، بايد سعى كنيم معرفتمان نسبت به خداى متعال
و صفات و آثار و افعالش بيشتر شود تا بر ايمانمان افزوده
گردد. به همين صورت، هر قدر ايمانمان نسبت به رسول خدا
و ائمّه اطهار(عليهم السلام)بيشتر شود، ايمان ما هم قوى تر مى گردد. گاهى ملاحظه فرموده ايد كه آدم اگر شاهد كرامتى از اولياى
خدا باشد و يا حتى براى او نقل كنند ـ كرامتى كه مطمئن
باشد واقع شده است ـ با شنيدن آن كرامت و توجه كردن به
آن، آدم احساس مى كند بر نورانيتش افزوده مى شود و ميل او
به انجام كارهاى خير بيشتر مى شود، محبتش نسبت به
آن صاحب كرامت بيشتر مى شود. اين همان رشد ايمان
است; چون معرفت بيشتر شده، بيشتر شناخت پيدا كرده
است; يعنى شناخت اجمالى به تفصيل رسيده است. با ديدن آثار، شناخت اجمالى مفصّل تر، واضح تر و شفّاف تر مى شود. عكس آن هم هست، چيزهايى هستند كه ايمان را ضعيف مى كنند. پس يك عامل براى تقويت ايمان، تقويت معرفت و تقويت علم است.

عامل ديگر تقويت ايمان، اراده خير است. اين تنها با معرفت حاصل نمى شود، احتياج به تمرين دارد; مثل اينكه قواى جسمانى آدم براى رشد احتياج به ورزش دارند. ترجمه عربى ورزش، «رياضة» است، رياضت را ما هم گاهى در عباراتمان به كار مى بريم; يعنى همان تمرين. مى گويند: فلانى رياضت كشيده ـ رياضت شرعى كه صحيح باشد ـ يعنى در جهت پيشرفت به سوى خدا تمرين كرده است. «رياضيات» هم كه مى گويند، به خاطر اين است كه پيشرفتش با تمرين است. به هر حال، براى تقويت اراده، كه يك ركن و پايه ديگر ايمان است، به تمريناتى احتياج است. اينكه مكرّر به عبادت توصيه شده ايم، به خاطر همين است كه اين ها تمرين هايى هستند كه اراده ما را تقويت مى كند.

يكى از عوامل تقويت ايمان، «روزه» ماه مبارك رمضان است كه بايد خودمان را براى اين تمرين تقرّب به خدا آماده كنيم. اين در تقويت اراده بسيار مؤثر است. البته روزه در ايّام ديگرى هم كه مستحب است، همين اثر را دارد. ساير عبادات و دستورات شرعى و همه عمل هاى خير هم در واقع، تمرين هايى براى تقويت اراده تقرّب به خدا هستند.

اراده يك حركت درونى به سوى خداست. وقتى آدم اراده مى كند كه پيش برود، مثل اين است كه روحش دارد به طرف مقصدى حركت مى كند; يك امر اختيارى است، تغييرى است كه در باطن انسان پيدا مى شود. تغيير تدريجى اسمش حركت است. وقتى آدم تصميم به چيزى گرفت، يعنى دلش به سمتى متوجه شد (اِنّى وجَّهتُ وَجهِىَ لِلّذى فَطَر السّمواتِ والارضِ)(انعام: 79)، خود را متوجه آن كرده است. همين توجه كردن، يعنى اراده كردن تا تغييرى در درون خودش به وجود آورد، اين حركت است. هر قدر اين اراده در شكل و قالب اعمال گوناگون ظهور پيدا كند، حركت گستره و سرعت بيشترى پيدا مى كند. هر قدر وسعت اعمال خير بيشتر باشد، گستره اراده بيشتر مى شود. اگر روى محور مختصات حساب كنيد، محور Xها گستره ايمان است محور Yها مرتبه شدت ايمان.

همه انبيا آمده اند تا بگويند شما از اين نقطه صفر، كه در آن قرار گرفته ايد، جهت حركتتان را به طرف خدا بكنيد. در اين نقطه، انسان آزاد است، هر طرف بخواهد مى تواند رو كند. (فَاَقم وَجهَكَ لِلدّينِ حنيفاً) (روم: 30) رويت را به طرف دين بگردان، مستقيم و بدون هيچ انحرافى; كاملا توجهتان را به دين معطوف كنيد. «دين» چيست؟ راه خدا، فطرة الله. اگر اين كار را بكنيد، قدم به قدم به خدا نزديك مى شويد; همان كارى كه حضرت ابراهيم(عليه السلام) كرد! گفت: (اِنّى وجّهتُ وَجهِىَ لِلّذى فَطرَالسّمواتِ و الارضِ) (انعام: 79); (قُل اِنّ صلوتي و نُسُكي و مَحياىَ و مَماتي لِلّهِ رَبِّ العالمينَ)(انعام: 162) همه چيز براى اوست. وقتى رو به طرف اوست، تمام حركات و سكنات انسان و فعاليت هاى انسان متوجه او هستند. همه چيز براى او مى شود، همه چيز موجب تقرّب و تكامل مى شود. خدا به آدميزاد قدرتى داده است كه در عين حالى كه به يك طرف پيش مى رود، مى تواند خيلى راحت رويش را برگرداند. در همان وقتى كه رويش را متوجه خدا كرده است، اين قدرت را دارد كه رويش را به طرف شيطان برگرداند. به همان اندازه كه توجهش در راه شيطان و كار شيطان و خطوات شيطان متمركز شود، به همان اندازه فوراً تنزّل مى كند. اين حقيقت سير انسانى است.

تقوا

اگر آدم بداند كه موقعيتش در عالم هستى چيست، حركتش چگونه است، چطور رشد مى كند، چطور تنزّل مى كند، آن وقت، اولا قدر خودش را بيشتر مى داند. ثانياً، متوجه است كه قدم ها را استوار بردارد تا انحراف پيدا نكند، مواظب باشد نلغزد. اين مواظبت در

عرف شرع و فرهنگ اسلامى، نامش «تقوا» است كه آدم خودش را بپايد. در حديثى نقل شده است كه از امام صادق(عليه السلام) پرسيدند: «تقوا» چيست؟ حضرت فرمود: اگر در شب تاريكى، در يك بيابانى كه پر از خس و خاشاك و پر از مار و عقرب است، بخواهى حركت كنى و چاره اى نداشته باشى كه از آن بيابان عبور كنى چگونه راه مى روى؟ چطور مواظب هستى پا بر سر مار نگذارى، تقوا اين است; توجه داشته باشى كه در مسير زندگى، مار و عقرب ها فراوانند. دايم حواست جمع باشد كه جاى خطرناك پا نگذارى. اين حالت اسمش «تقوا» است.

اول كارى كه ما بايد بكنيم اين است كه جهت حركتمان را تعيين كنيم. كدام سو؟ گفتم: آدم در نقطه صفر كه واقع شد، به هر سو مى تواند برود. راه كلى دو تاست در دو جهت. بالا و پايين يا راست و چپ تعبيرات گوناگونى هستند كه در قرآن وارد شده اند، اما يك راه به سوى خداست، اسمش راه راست است، به سوى بالا; (فَمَن شاءَ اتخذَ الى ربّه سبيلا) (انسان: 29) انسان مى تواند پايين هم برود، به طرف زير صفر حركت كند. اين حركت را مى توانيد در همه شئون زندگى تان توسعه دهيد.

رابطه ايمان با عمل صالح

رابطه ايمان با عمل چيست؟ گفتيم: وقتى آدم اعمال خيرى انجام مى دهد ايمانش قوى تر مى شود. شايد اين دركش قدرى مشكل باشد. اما تعبّداً مى توان پذيرفت; چون قرآن مى فرمايد ايمان به وسيله اعمال خير تقويت مى شود: (وَ اِذا تُليت عليهم آياتُه زادتهم ايماناً) (انفال: 2) چون خداوند اين مطلب را فرموده قبول كردنش مشكل نيست، اما براى اينكه خود ما هم بتوانيم چگونگى آن را درك كنيم، بايد گفت: انسان نماز مى خواند، ايمانش قوى مى شود; صدقه مى دهد، ايمانش قوى مى شود; راه خيرى به كسى نشان مى دهد، ايمانش قوى مى شود; به يك برادر دينى كمك مى كند، غمى از دل او بر مى دارد، دلش را شاد مى كند، ايمانش قوى مى شود; اين ها چه ربطى به هم دارند؟ يك بيان كه تا حدى مى تواند آدم را قانع كند، اين است كه ارزش همه اين كارهاى خير، كه اسمشان «اعمال صالح» است، به اين است كه روحى دارد و آن روح در واقع، توجه به خداست. البته گاهى ما روح را درست درك مى كنيم، گاهى هم نه، درست به آن توجه نداريم، ولى ناخودآگاه، اگرچه كمرنگ هم باشد اين روح در عمل ما وجود دارد. وقتى آدم كار خيرى انجام مى دهد، روح اين كار است كه متوجه خدا مى شود. اين بيان را تا حدى ممكن است آدم بپذيرد.

يك بيان تمثيلى را هم مى توان در اينجا ارائه داد تا بسيارى از مفاهيم قرآنى هم در سايه اين تمثيل بهتر روشن شوند: اصولا مى دانيد ما معارف ماورايى را يعنى آنچه مربوط به محسوسات و ماديات نيست، با نوعى تمثيل درك مى كنيم; چون درك هاى ما ابتدا همه از سنخ مادياتند. حتى صفات خدا را با يك مفاهيم تمثيلى مى شناسيم.

تمثيل علىّ و عظيم

از جمله صفات خدا، كه همه مى شناسيم، ان شاء الله در ماه رمضان هم هر روز بعد از نماز مى خوانيم، «علىّ و عظيم» است. خدا على و عظيم است. «على» يعنى چى؟ يعنى بلند. «عظيم» يعنى چى؟ يعنى بزرگ. علوّ خدا را ما چطور درك مى كنيم؟ اصلا «علوّ» يعنى چى؟ ما نمى توانيم حقيقت علوّ خدا را درك كنيم. اين را با يك

مفهوم، كه از ماديات استعاره گرفته شده است، با يك نوع تشبيه مى توانيم بگوييم: همين طور كه ما بالاى سرمان را نگاه مى كنيم، تا آسمان، تا آنجا كه چشم كار مى كند، مى گوييم: بالاست و از طرف مقابل از پايين پايمان هر چه را نگاه مى كنيم ـ در جاى بلندى كه بايستيم ـ مى گوييم: پايين است.

در امور معنوى و حقيقى هم چنين امرى وجود دارد. يك جهتى است كه مثالش در عالم ماديات بالاست. اينجا را «علوّ» مى گوييم. كسى كه اين مقام را دارد عالى است. عالى هم از همين نظر يعنى بالا. در امور جسمانى، وقتى با يك سلسله مسائل معنوى مواجه مى شويم، همين تعبيرات را به كار مى بريم; مى گوييم: فلانى مقامى عالى دارد. يعنى چه؟ يعنى بالا مى نشيند. وقتى مى خواهيم آن مقام را توصيف كنيم، به ماديات تشبيه مى كنيم، مى گوييم: همان گونه كه در عالم جسمانيات، بالاوپايينى هست، در معنويات هم همين طور است.

«عظيم» هم همين طور است. «عظيم» يعنى بزرگ، اصلش از «عظم» است به معناى استخوان، «عظيم» يعنى استخواندار بزرگ. خدا «عظيم» است يعنى چه؟ فهم عظمت با نوعى تشبيه ممكن است; يعنى همان گونه ما در عالم ماده، چيزهاى كوچكى داريم، موجودات بسيار عظيمى هم داريم كه اثر آن ها طبعاً بيشتر خواهد بود. بعضى از موجودات عظيم هستند; مثل كوه دماوند. در كنار آن، يك سنگريزه كوچك هم وجود دارد. در معنويات، در چيزهايى هم كه مافوق جسمانيات هستند، چنين تشبيهى وجود دارد. پس ما در ماوراى ماديات هم چيزهايى را كه مى خواهيم از آن عالم درك كنيم، تا وقتى با آن عالم آشنا نشده ايم، مجبوريم با همين مفاهيم مادى مأنوس باشيم. اما اولياى خدا چشم دلشان باز شده است و آن حقايق را مى بينند.

تمثيل نور و ظلمت

يكى از تشبيهاتى كه در قرآن زياد استفاده شده «نور» و «ظلمت» است. سوره اى هم به نام سوره «نور» داريم. آيات زيادى هم در اين باره داريم; مانند (جَعَل الظّلماتِ و النور); (اللّهُ ولىُّ الّذينَ آمنوا يُخرجهُم مِن الظُّلماتِ اِلىَ النّورِ)(بقره: 257) خداى متعال براى انسان ها تمثيلى مى آورد; عالمى را نشان مى دهد كه عالم نور است; مثل اينكه اگر آدم در يك شب تاريك در بيابانى گير كرده باشد، وحشت او را فرا گرفته باشد، وقتى نقطه روشنى در جايى پيدا شود، مايه اميد او مى شود; چشم به طرف آن مى دوزد. اين نقطه اول به صورت جرقه اى نمودار مى شود. اگر آدم نزديك تر برود مى بيند يك منبع انرژى است، نورزاست، تا در نهايت، به اصل آن منبع مى رسد كه يا چراغى است يا ستاره اى است. اين فاصله بين انسان از نقطه اول تا منبع نورى كه در نهايت بدان برسد شكل مخروطى را رسم مى كند; ابتدا نقطه كوچكى است كه شايد چشمك مى زند، هرچه جلوتر مى رود نور بيشتر مى شود. بزرگى مبدأ نور بستگى دارد به آنكه چقدر عظمت داشته باشد. خورشيد چنان عظمتى دارد كه نه تنها كره زمين، بلكه كرات ديگر منظومه شمسى را هم روشن مى كند. نور به همه اين ها به صورت مخروطى از سطح خورشيد مى تابد. حال، خورشيد چقدر عظمت دارد؟ خوب است در اين جهت بيشتر فكر كنيد و بياناتى را كه در اين زمينه كيهان شناسان گفته اند بخوانيد. دستور هم داده شده است براى اينكه معرفتتان به عظمت خدا بيشتر بشود، درباره عظمت مخلوقات خدا بينديشيد.

حالا فرض كنيد اين خورشيد تا بى نهايت بزرگ باشد. البته ما بى نهايت را نمى توانيم تصور كنيم، ولى از هرچه فكر مى كنيم باز هم بزرگ تر باشد; هر قدم كه جلوتر مى رويم، باز عظمت بيشترى ظاهر شود، هيچ كرانه اى نداشته باشد و به هيچ جايى محدود نشود، اين (اللّهُ نورُ السَمواتِ والأرض)(نور: 35) است. اين مخروط، كه شما فرض مى كنيد، ما هستيم كه كوچكيم، در يك نقطه قرار داريم. آدميزاد در رأس اين مخروط واقع شده كه يك جرقه نور پيداست. پشت سرش ظلمت است. آن ظلمت هم در ظلمت بودنش، مراتبى دارد; (ظلماتٌ بعضها فوق بعض.)(نور: 40)

به هر صورت، قرآن از تشبيه استفاده مى كند. گاهى اعمال كفار و وضع آن ها را به كسى كه در اعماق دريا گير كرده باشد، سطح دريا هم ابرهاى تيره گرفته باشند تشبيه مى كند. در چنين حالتى، اگر روى سطح دريا هم بود، به خاطر ابرهاى تيره چشمش جايى را نمى ديد، ولى او در عمق دريا هم فرو رفته و از يك طرف، امواج و از طرف ديگر، ابرها. سه دسته عوامل ظلمت زا او را فرا گرفته اند. مثال قرآن است: (ظُلماتٌ بعضُها فوقَ بعض اِذا اَخرَجَ يَدَهُ لَم يَكد يَراها)، در تاريكى اى گير كرده است كه دست خودش را هم نمى بيند. اين وضع كافر است.

اما وضع مؤمن بستگى دارد به اينكه ايمانش در چه مرتبه اى باشد. او در نور است و همين طور مى تواند در نور پيش تر برود، و اين حد و مرزى ندارد. به سوى يك نور بى نهايت مى تواند پيش برود. البته اين نور نور حسى نيست، اما به خاطر اينكه ما بفهميم چيزى كه براى ما اميدبخش باشد، در مقابل ظلمتى كه وحشت زاست، تعبيرى بهتر از «نور» نداريم. كار مؤمن اين است كه از نقطه اى كه يك جرقه نورانى برايش ظاهر مى شود، دنبال اين جرقه را بگيرد و پيش برود. هر قدمى كه پيش تر مى رود، راه روشن تر مى شود: (وَ مَن يؤمِنُ بِاللّهِ يَهدِ قَلبَه.)(تغابن: 11) ابتدا كه اولين مرتبه ايمان را آورد، همان جا خدا دلش را هدايت مى كند; به او نورى مى دهد: (اَو مَن كانَ مَيتاً فَاَحييناهُ وَ جَعلنا لَه نوراً يَمشى بِه فِى النّاسِ كَمَن مَثَلُهُ فى الظُلمات.) (انعام: 122) او آدم مرده اى بود كه خدا زنده اش كرد و نورى برايش قرار داد تا در پرتو

اين نور حركت كند و پيش برود، تا برسد به مبدأ نور كه از نظر وسعت و شدت نور بى نهايت است. به قول حكما، «فوق مالايتناها اذا لايتناها شدةً و مدةً و عدةً.» ما هر قدر به طرف هواهاى نفسانى و دلخواه پيش برويم ـ بفرماييد: به طرف شيطان; چون مصداق اين دو يكى است ـ به طرف ظلمت رفته ايم. هر قدر به طرف هوس ها پيش تر برويم، بيشتر در ظلمت فرو مى رويم و از آن مبدأ نور، كه در سايه ايمان پيدا شده بود، فاصله مى گيريم. (اللّهُ ولىُّ الّذينَ آمَنوا.)(بقره: 257) خدا دست كسانى را مى گيرد كه اهل ايمان هستند و آن ها را به پيش مى برد: (يُخرِجُهم مِن الظُلماتِ الىَ النور.)ملاك هدايت ايمان است.

نقش عمل صالح در پيشبرد انسان

ايمان موجب مى شود كه خدا انسان را به طرف نور حركت دهد و پيش ببرد. به عكس، كفر موجب مى شود كه آدم در تاريكى ها فرو رود. آنچه موجب مى شود كه انسان در جهت نور پيش برود رفتارهايى است كه برخاسته از ايمان هستند، روحشان ايمان است. اين اسمش «عمل صالح» است; كار شايسته. كار شايسته كارى است كه سرچشمه اش از ايمان باشد. هر قدر اين روح خدايى در عمل بيشتر باشد، عمل صالح تر است، انسان را بيشتر مى تواند پيش ببرد و بر نورانيّت انسان بيفزايد، بر سرعت حركت او بيفزايد: (اِليهِ يَصعَدُ الكَلِمُ الطّيبُ و العملُ الصالحُ يَرفَعُه.) (فاطر: 10) مرحوم علّامه طباطبائى در ذيل اين آيه، مى فرمايند: «اين آيه نقش عمل را نسبت به ايمان روشن مى كند و "العمل الصالح يرفعه" يعنى عمل صالح آن كلمه طيّب را بالا مى برد.» بعضى از مفسّران اين آيه را جور ديگرى معنا كرده اند. ايشان مى فرمايد: آنكه به طرف خدا بالا مى رود و انسان را سير مى دهد آن در واقع، همان «كلمه طيّب» است. كلمه طيّب اراده اى است كه از انسان به طرف خدا صادر مى شود و به تعبير ديگر، اولين ايمانى است كه آدم مى آورد. (مَثَلا كلمةً طيّبَةً كشجرة طيّبة)(ابراهيم: 24) كلمه «طيّبه» لااله الا الله است، توحيد «كلمه طيّبه» است. ايمان به توحيد انسان را به سوى خدا پيش مى برد. آنچه باعث مى شود ايمان رفعت پيدا كند، رشد پيدا كند، عمل صالح است: (والعملُ الصالحُ يَرفعهُ.) (فاطر: 10) اين ايمان را بالا مى برد. چرا؟ چون در عمل صالح، چيزى است كه جوهرش با ايمان سنخيت دارد و آن توجه به خداست. منتها مراتب توجه فرق مى كند. گاهى توجه كاملا آگاهانه و متمركز است كه در آن حال، آدم به هيچ چيز ديگرى توجه پيدا نمى كند; مثل نمازهايى كه ائمّه اطهار(عليهم السلام) و اولياى خدا مى خوانند و در آن حال از همه چيز غافل مى شوند. اين توجه ها در يك لحظه ممكن است آدم را هزاران فرسخ بالا ببرد و به همين دليل، نماز «خيرالعمل» است; «حىِّ على خيرِ العملِ.» بهترين كار، همين دو ركعت نمازى كه ما خم و راست مى شويم مى تواند بهترين كارها باشد، اگر نماز باشد.

نقش گناه در ايجاد كفر و نفاق

به هر حال، همان گونه كه اين اعمال، كه با جوهر ايمان سازگارند و روح ايمان و توحيد در آن ها دميده شده است، موجب رشد ايمان مى شوند در مقابل، گناه، كه در آن روح تبعيت از شيطان نهفته است، موجب دور شدن انسان مى گردد. «گناه» يعنى دور شدن از خدا، رو گرداندن از خدا. به محض رو گرداندن، مسير آدم تغيير مى كند. اولين گناه كه از آدم سر بزند، يك قدم افت مى كند. اگر تكرار شود يك قدم بيشتر. اگر اصرار شود و ملكه گردد، دايم در حال تنزّل خواهد بود و رو به سوى جهنم مى رود تا آيا يك وقت فرصتى پيدا شود، توفيقى نصيبش شود كه برگردد و تدارك كند يا همچنان به پيش رود تا به اعماق جهنم سقوط كند ـ العياذ بالله! همان گونه

كه عمل صالح ايمان را رشد مى دهد، گناه هم ايمان را ضعيف مى كند و زمينه كفر را فراهم مى سازد. در قرآن، مواردى داريم كه تصريح مى كنند كسانى كه مبتلا به كفر و نفاق شده اند، در اثر گناهانى بوده كه مرتكب شده اند. بى سبب و بدون مقدمه انسان به يكباره كافر نمى شود، ابتدا زمينه كفر را گناه فراهم مى كند: (فَاعقَبهم نِفاقاً في قُلوبِهم الَى يومِ يَلقُونَه بِما اخلفوااللّهَ ما وعدوه و بِما كانوا يكذِبون.)(توبه: 77) مى فرمايد: منافقان به دليل اينكه خلف وعده كردند و به پيمان هايى كه با خدا بسته بودند عمل نكردند و به واسطه دروغ هايى كه مى گفتند، در دلشان نفاق پديد آمد. نتيجه آن اعمال اين شد. اين پيمان شكنى ها و دروغ گويى ها موجب اين شدند. نفاق آن ها هم تا روز قيامت ادامه پيدا مى كند.

در آيه ديگرى در سوره روم مى فرمايد: (ثُمَّ كانَ عاقِبةُ الَّذينَ اساؤُوا السوأى اَن كَذَّبوا بِآياتِ اللّهِ.) (روم: 10) فرجام كارهاى بد، تكذيب آيات الهى است. كسانى كه در صدد گناه برمى آيند و توبه نمى كنند و گناهشان ادامه پيدا مى كند، دايره گناهانشان وسعت پيدا مى كند، به تدريج، برايشان گناه كردن ملكه مى شود تا آنجا كه ديگر اصلا ميل ندارند به طرف خدا بروند; دو ركعت نماز كه مى خواهند بخوانند مثل كوهى است كه مى خواهند بكَنند. يك ساعت بنشينند جوك بگويند و جوك بشنوند، بنشينند انواع فيلم ها را تماشا كنند، خسته نمى شوند، اما براى دو ركعت نماز ـ دو دقيقه وقت مى خواهد ـ انگار مى خواهند كوهى را بكَنند: (و اِنَّها لَكبيرةٌ الاَّ علَى الخاشِعين.) (بقره: 45) اين به خاطر گناهانى است كه قبلا مرتكب شده اند، وگرنه دل انسان با خدا آشناست. چرا آدم بايد از خدا، از آشنا، از محبوبش، از معشوقش گريزان باشد؟ ظلمت هايى كه در اثر گناه پيدا شده اند، زمينه دورى از خدا را در دل فراهم كرده اند.

پس به طور كلى، اعمال خير، كه به هر حال، نحوى توجه به خدا در آن ها هست ـ اگرچه توجه بسيار ضعيف و كمرنگ باشد ـ موجب تقويت ايمان مى شوند، انسان را به طرف خدا پيش مى برند. به عكس، گناه موجب دورى از خدا مى شود و چنان ظلمتى در دل ايجاد مى كند كه در ابتدا با آنكه شخص ايمان به خدا دارد، اما دوست ندارد به طرف خدا برود، حتى گاهى عار دارد از خدا چيزى بخواهد! عجيب است با اينكه مى گويد: خدا هست، خدا همه كاره است، نياز هم دارد، ولى دستش به طرف خدا دراز نمى شود! سراغ همه چيز مى رود، غير از خدا! اين به خاطر آلودگى هايى است كه پيدا كرده. قرآن چيز عجيب ترى هم مى فرمايد كه بسيار تكان دهنده است; مى فرمايد: كسانى كه ايمان به آخرت ندارند، از اسم خداى يگانه ناراحت مى شوند: (اِذَا ذُكِرَ اللّهُ وَحدَهُ اشمأزّت قلوبُ الّذينَ لايُؤمِنونَ بِالأخرةِ.)(زمر: 45) كار آدميزاد به اينجا مى كشد! ولى اين هنوز سقوط نهايى نيست، سقوط نهايى اين است كه بگوييم: «خدا يك مفهوم سمبليك است.» اين هم يك قرائتى از قرآن است! «خدا وجود عينى ندارد، يك مفهوم ذهنى است، يك مفهوم سمبليك است.» اين همان نتيجه (ثُمَّ كانَ عاقبةُ الَّذينَ اساؤُوا السوأى اَن كذَّبوا بِآياتِ اللّهِ) است. نتيجه غرورها و خودپسندى ها، دور شدن از خدا، ترك واجبات، گرايش به گناهان و انس گرفتن با اهل گناه اين مى شود كه روز به روز دل انسان تاريك تر شود تا بكلى نور ايمان از دلش بيرون برود و ديگر حقيقت را درك نكند. منظور از اينكه مى گويد: «خدا يك مفهوم سمبليك است» يعنى: خوب و راحت زندگى كنيد، خوش باشيد! اين اسمش خداپرستى است؟


 پى نوشت

1ـ نهج البلاغه، شرح ابن ابى الحديد، ج 7، ص 113.