شادى و غم در قرآن

شادى و غم در قرآن

استاد محمّدتقى مصباح يزدى

اشاره
آنچه مى خوانيد، خلاصه يكى از سخنرانى هاى حضرت آية اللّه مصباح پيرامون شادى و غم در قرآن است كه پس از اندكى ويرايش تقديم حضورتان مى گردد.

معرفت

مقدّمه

ما طلبه ها معمولا وقتى مى خواهيم وارد بحثى بشويم، اول معنى و محدوده موضوع مورد بحث را روشن مى كنيم تا اينكه مخاطب ما سردرگم نشود و مقصود ما را به خوبى درك كند. مفهوم «شادى» چيست؟ اگر براى هر چيزى احتياج به تعريف باشد، آنچه را در درون خودمان با علم حضورى مى يابيم، احتياج به تعريف ندارد. اگر گفته مى شود مفاهيمى بديهى هستند و احتياج به تعريف ندارند، علت آن است كه ما مصداق آن ها را در درون خودمان مى يابيم; يعنى مفهومى كه در بيرون به آن اشاره مى كنند با آنچه در درون مى يابيم منطبق است و محتاج تعريف نيست. ولى به دليل اينكه الفاظ مشابهى هستند كه معانى آن ها اندكى با هم تفاوت دارند، كسانى درصدد برآمده اند بين شادى، شادمانى، شادابى، سرور، خرّمى و نظاير اين ها تفاوت هايى قايل شوند كه به لغت شناسى مربوط مى شود; نه در تخصص بنده است كه وقت شما را بگيرم، نه چندان آن بحث در مقابل بحث هاى قرآنى ارزش طرح دارد; ما اجمالا همه اين مفاهيم را در يك طيف قرار مى دهيم.

آنچه مربوط به يك حالت روانى است، اين است كه ما وقتى حالات روانى خودمان را ملاحظه مى كنيم دو جور است: يك وقت حالتى است كه از آن خوشمان مى آيد و مطلوب و مطبوع است; براى اين حالت، مفاهيمى از قبيل سرور، شادى، شادمانى، طراوت، خرّمى و امثال اين ها به كار مى رود. گاهى در مقابلش، غم، اندوه، نگرانى، دلواپسى، اضطراب و امثال اين هاست. آيا اين مفاهيم از قبيل احساسات، عواطف و هيجانات هستند؟ اين از جمله بحث هايى است كه روان شناسان مطرح مى كنند و طبق اصطلاحاتى كه كم و بيش با هم در آن ها اختلاف و توافق دارند، بحث هايى در اين زمينه ها مى كنند. از اين ها هم مى گذريم; زيرا ما مى خواهيم ببينيم آنچه انسان در خود احساس مى كند كه شاد، خوش، خوشوقت، خوش حال و خوش بخت است و در مقابلش، احساس نگرانى، اندوه، غم و غصه، اضطراب، دلواپسى، و مانند اين ها پيدا مى كند، از ديدگاه اسلام و قرآن چه موقعيتى دارند.

شادى، مطلوب فطرى

شكى نيست كه همه ما به طور فطرى طالب حالات مطلوب، مطبوع و خوشايند هستيم و اگر بگوييم بايد اثبات كنيم كه شادى چيز مطلوبى است، اين برمى گردد به يك نوع توتولوژى; اصلا شادى همان چيزى است كه مطلوب است. نيازى نيست به اينكه ما تعريف كنيم، بلكه اين نوعى تحليل است. البته ممكن است در مفاهيم اندكى تصرف كنيم، يك بارى به آن ها اضافه يا از آن ها كم كنيم، ولى در همه اين ها، آن حالت مطلوبيت نهفته است و آدم دلش مى خواهد آن را پيدا كند و به دست بياورد. بنابراين، هم مفهوم تصورى و هم مفهوم تصديقى اش كه آدم بايد شاد باشد، معلوم است; گو اينكه «بايد» شاد باشد يا شاد «هست» قدرى فرق دارد و در زمينه معرفت شناسى در اين باره بحثى وجود دارد كه رابطه بين «هست» و «بايد» چيست. ]هرچند اينجا محل آن بحث نيست، ولى به يك معنا، بازگرداندن «بايد» به «هست» صحيح است، خواه به صورت ضرورت بالغير يا ضرورت بالقياس.[ به هر حال، همه ما در درون خودمان، احساس مى كنيم كه مى خواهيم شاد باشيم; يعنى بايد شاد باشيم. اين «بايد» همان است كه از آن حالت فطرى و علاقه اى كه به خوش بودن در زندگى داريم، حكايت مى كند. پس اين ها براى ما چندان مسئله اى نيستند كه درباره مفهومشان بحث كنيم، يا درباره اثبات اينكه شادى امر مطلوبى است.

شادى دنيوى در قرآن

قرآن كريم وقتى مى خواهد مردم را به كارهاى نيك، خودسازى، اصلاح و تهذيب نفس، انجام كارهاى خير، عدالت، مبارزه با ظلم و ستم و با ناپاكى و امثال آن دعوت كند، وعده مى دهد كه روزى مى آيد كه شما خيلى شاد خواهيد بود. خداوند در سوره «هل أتى» پس از اينكه از اهل بيت ـ صلوات اللّه عليهم اجمعين ـ تعريف مى كند; (و يُطعِمونَ الطَّعامَ على حُبِّه مِسكيناً وَ يتيماً و اسيراً اِنّما نُطعِمُكُم لِوجهِ اللّهِ لانُريدُ مِنكم جزاءً و لا شُكوراً اِنّا نَخافُ مِن رَبّنا يوماً عَبوساً قَمطريراً فوَقاهُم اللّهُ شَرَّ ذلكَ اليومِ)، بعد مى فرمايد: (وَ لَقّاهم نضرةً و سُروراً.)(انسان: 8ـ11) اين ها شايسته ترين بندگان خدا هستند، الگوهاى انسانيتند كه اسلام معرفى مى كند، ديگر بالاتر از اين ها كسى نداريم: پيامبر اكرم، اميرالمؤمنين، فاطمه زهرا و حسنين ـ صلوات اللّه عليهم اجمعين ـ اين ها مصداق اين آيه هستند، اين آيه در شأن آن ها نازل شده است. مى فرمايد: ما آن ها را از سختى ها و بدى هاى آن روز واپسين حفظ كرديم و به آن ها شادابى و شادى بخشيديم. اين را براى چه ذكر مى فرمايد؟ براى تشويق ديگران كه آن ها هم چنين كارى بكنند، اگر مى خواهند يك شادابى نهايى داشته باشند. وقتى قرآن كريم ياد مى كند از بعضى بندگان شايسته اى كه در مسير زندگى گرفتار حالات نگران كننده و سختى شده اند ـ كه اگر ما درست آن حالات را مشخص كنيم خواهيم فهميد كه واقعاً چقدر حالات به طور طبيعى بحران زا بوده اند ـ آنجا خدا مى فرمايد: بر آن ها منّت گذاشتيم و اندوه آن ها را از بين برديم، چشمشان را روشن و شادشان كرديم. شادى پس از غم مادر حضرت موسى(عليه السلام) و حضرت مريم(عليها السلام) از اين قبيلند.

پس از مدت ها، مادر حضرت موسى(عليه السلام) در كشور فرعون، كه بنى اسرائيل را به بيگارى گرفته بود و حكم برده داشتند، در پنهانى حامله شد. چون پسر بچه هاى بنى اسرائيل را سر مى بريدند، مادر موسى در پنهانى وضع حمل كرد، نگران اين بود كه هر لحظه گماشتگان فرعون برسند و سر از تن اين بچه جدا كنند. در يك حالت نگرانى شديد ـ كه ما مردها نمى توانيم آن حالت را تصور كنيم ـ خداوند مى فرمايد: به مادر موسى الهام كرديم: (اَلاّ تَخافي و لاتَحزني اِنّا رادّوُه اِليكِ و جاعلوهُ مِن المُرسلينَ.) (قصص: 7) ما اين بچه را به تو بر مى گردانيم، نگران نباش، غم مخور، شاد باش. به چه چيزى؟ به همين وعده اى كه به تو مى دهيم، كه بچه ات را دوباره بر مى گردانيم; نه تنها بچه ات بر مى گردد، بلكه يكى از پيامبران بزرگ خواهد شد. اين پيام بشارت دل مادر موسى را آرام كرد، (فَرددناهُ اِلى اُمِّه كَى تَقرَّ عينها و لاتحزن) (قصص: 13); بچه اش را برگردانديم تا چشمش روشن شود و اندوه از دلش برود، و چند آيه قرآن راجع به اين داستان با همين تعبيرات ياد شده اند. پس وقتى خدا مى خواهد بر بنده شايسته اش، خانم وارسته اى مانند مادر حضرت موسى(عليه السلام) منّت بگذارد، اندوه را از دلش مى برد و شادش مى كند. اگر اين شادى چيز مطلوبى نبود، قرآن اين را منّت نمى گذاشت كه يك چنين خدمتى به مادر موسى كرديم.

نظيرش داستان مادر حضرت عيسى(عليه السلام)است; وقتى حضرت مريم(عليها السلام) بدون اينكه همسرى داشته باشد، حامله شد و زمان ولادت حضرت عيسى(عليه السلام)رسيد. اين وضع براى حضرت مريم(عليها السلام) بسيار نگران كننده بود كه در معرض تهمت هاى سخت قرار گيرد; خانمى كه در جهان، از اول آفرينش تا پايان نمونه عفّت است، چنين كسى مورد تهمت قرار بگيرد، بسيار سخت و اندوه آور است. قرآن وقتى از اين حالت حضرت مريم(عليها السلام)ياد مى كند، از قول او مى فرمايد: اى كاش مرده بودم و چنين روزى را نديده بودم! افراد مؤمن ساده هم به زودى از خدا طلب مرگ نمى كنند، مى دانند حيات نعمت بزرگى است، اگر

طلب مرگ كنند ناسپاسى مى شود. پس بايد به انسان بسيار سخت بگذرد كه بگويد: خدايا! مرگ مرا برسان، چه رسد به حضرت مريم(عليها السلام)كه فرمود: (يا ليتنى مِتُّ قبلَ هذا و كنتُ نسياً منسياً) (مريم: 23); اى كاش پيش از اين مرده و فراموش شده بودم. اى كاش اصلا كسى يادى از مريم نمى كرد، تا بگويند اين بچه را از كجا آورده است. در چنين حالى، به او خطاب شد: (اَلاّ تَحزني.)(مريم: 24) مبادا غمگين شوى، برو زير آن درخت خرما، پيش پايت چشمه آبى است، درخت خرما را بتكان، بر تو رطبى مى ريزد، از آن تناول كن. بعد مى فرمايد: (و كُلي و اشربي و قرّي عيناً.)(مريم: 26) از ميوه آن درخت خرما تناول كن، آبى بنوش و چشمت روشن باد! شايد با همين الهام الهى، تصرّفى در روح حضرت مريم(عليها السلام) شد و چشمش با كلام خدا روشن گرديد تا نگرانى هايش رفع شدند و روانش شاد گرديد. بعد فرمود: اگر آمدند و گفتند كه اين بچه را از كجا آورده اى، بگو: از خودش بپرسيد... بچه به سخن در آمد، نوزاد در گهواره گفت: (اِنّى عبدُاللّهِ آتانىَ الكِتابَ و جَعَلنى نبيّاً.)(مريم: 30) منظورم اين نكته است كه در چنين حالت اضطراب و نگرانى شديد و حالتى بحرانى، اين دو خانم از طرف خدا مورد لطف قرار گرفتند، حزنشان برطرف شد و چشمشان روشن گرديد; (كى تَقَرّ عينَها و لاتَحزن.)

شادى اخروى در قرآن

شادى، هم در دنيا نعمت بزرگى است، هم در آخرت. وقتى خدا مى خواهد در آخرت به مؤمنان وعده خوب اخروى بدهد، مى فرمايد: چشمتان روشن مى شود: (فَلا تَعلَمُ نفسٌ ما اُخفِىَ لَهُم مِن قُرّةِ اَعيُن.)(سجده: 17) آن بندگانى كه سحرگاهان پيشانى به آستان الهى مى سايند، (تَتجافَا جُنوبُهم عَنِ المَضاجِع) (سجده: 16)، آن ها را خدا بشارت مى دهد و مى فرمايد: هيچ كس نمى داند، به هيچ ذهنى خطور نمى كند كه خدا چه چشم روشنى اى براى آن ها تهيه كرده است; يك چشم روشنى پنهانى و محرمانه، رازى بين عاشق و معشوق، كه هيچ كس ديگرى نمى فهمد; (فَلا تَعلمُ نفسٌ مَا اُخفِىَ لَهُم مِن قُرّةِ اَعيُن.)

در جاى ديگر مى فرمايد: (تَعرِفُ في وُجوهِهم نَضرةَ النَعيمِ)(مطففين: 24)، يا (وُجوهٌ يومئذ ناضرةٌ.) (قيامة: 22) «ناضرة» يعنى خرّم و شاداب. در مقابلش آمده است: (وُجوهٌ يومئذ باسرة)(قيامة: 24) «باسرة» يعنى عبوس، گرفته، چروكيده، سياه، خشمگين. پس شادى و شادابى، هم در آخرت مطلوب است و وعده اى است كه خدا به مؤمنان مى دهد، هم در دنيا نعمتى است كه خدا بر بندگان شايسته اش منّت مى گذارد به اينكه اندوهشان را برطرف كند و چشمشان را روشن گرداند.

وقتى انسان هاى مؤمن مى خواهند از اين دنيا بروند، خداوند فرشته ها را مى فرستد، به آن ها بشارت مى دهند: (اَلاّ تَخافُوا و لاتَحزنُوا و اَبشِروا بِالجِنّةِ الّتي كُنتم تُوعدونَ)(فصلت: 30)، نه بيمى بر شماست و نه اندوهى خواهيد داشت. در آن حال، همه ترس ها، واهمه ها و نگرانى ها از اينكه پس از اين چه خواهد شد، از دل بندگان زدوده مى شوند. پس اجمالا در سراسر زندگى، مطلوب اين است كه آدم شاد باشد. اين يك نعمت بزرگى از سوى خداست.

نسبيت ارزش شادى و غم

حال با توجه به مطالب فوق، چند تا سؤال مطرح مى شود: شادى يك امرى مطلوب و فطرى است، مطلوبيتش، خوبى اش، ارزشش مورد تصديق قرآن است اما وقتى به قرآن مراجعه مى كنيم، تعبيرات برخى آيات، موهم خلاف اين است. يك سؤال اين است كه آيا واقعاً براى انسان ميسّر است كه در اين زندگى هميشه شاد باشد؟ اگر ميسّر است، به چه قيمتى؟ آيا به هر قيمتى شد، بايد شاد بود؟ آيا شادى حد و مرزى دارد، يا بى نهايت است؟ يعنى هر قدر انسان شادتر باشد ـ به هر قيمتى باشد، از هر راهى تأمين شود ـ مطلوب است؟

اينجا بحث زياد است، ولى اجمالا عرض كنم: در اين دنيا، ما هيچ چيز از شئون زندگى دنيا را نمى توانيم به طور مطلق ارزش يابى كنيم. فرض كنيد اگر انسان در زندگى نمى دانست درد چيست، احساس دردى نمى كرد، فكر مى كنيد زندگى خوبى داشت؟ نه، اولين ضررش اين بود كه وقتى مرضى، يا ناخوشى پيش مى آمد در پى معالجه نمى رفت و آن مرض او را مى كشت. پس اولين فايده احساس درد اين است كه به انسان هشدار مى دهد كه اختلالى در بدن او وجود دارد تا به معالجه فكر كند. اين از نظر سلامتى بدنى. عين اين مسئله در امور روانى و اجتماعى هم هست، در امور اخلاقى هم هست. كسانى كه خودخواه، مغرور، خودپسند و بى دردند، درد ديگران را هم درك نمى كنند، درصدد كمك به ديگران هم بر نمى آيند. خود درد، هرچند، چيز نامطلوبى است، اما زندگى اين دنيا طورى است كه ما بى درد به سامان نمى رسيم.

اما در آخرت اين گونه نيست: (لاَ يَمسُّهم فيها نَصَبٌ و ما هم مِنها بِمُخرَجين.) از فوايد زندگى اخروى اين است كه در آنجا هيچ دردى وجود ندارد، خستگى هم وجود ندارد، احساس گرسنگى هم نيست. انسان از خوردن و آشاميدن لذّت مى برد، اما نه به خاطر رفع گرسنگى و تشنگى، بلكه چون خودش مطلوب است. سردرد هم نمى گيرد، خستگى هم ندارد، (لاَ يَمسُّهم فيها نَصَبٌ); خسيسى و خستگى در كار نيست. اما اينجا آن طور نيست، اينجا براى هر انسانى كه شعور انسانى داشته باشد، راحتى بى رنج، و لذت بى درد وجود ندارد، چنين چيزى امكان ندارد.

پس اين واقعيتى است در درون انسان، چه در ساختمان بدنى اش و چه در ساختمان روانى اش و چه در ارتباط با بعد روان ـ تنى، كه واقعيت هايى در آن وجود دارد. همان گونه كه آدم مى تواند بخندد، گريه هم مى تواند بكند. گريه هم مال آدميزاد است. همان گونه كه آدم خنده دارد، گريه هم دارد; يك جايى هم بايد گريه كرد. اگر آدم به موقع گريه نكند سلامتى بدن و سلامتى روانش تأمين نمى شود. خنده و گريه هر دو براى آدميزادند; همان طور كه درد و راحتى هم هر دو مال آدميزادند. آدم بايد درد هم بكشد، گاهى، احساس درد هم بايد داشته باشد. درست است كه خنده خيلى فوايد دارد، اما گاهى هم بايد گريه كرد. انسانى كه گريه نكند در انسانيتش نقصى هست. پس مرز داريم; اين ها هيچ كدامشان مطلق نيستند. اگر از شادى و شادمانى تمجيد مى كنيم، اگر روان شناسان و روان پزشكان تأكيد مى كنند كه هميشه در زندگى لبخند داشته باشيد، اين معنايش آن نيست كه اين ارزشش مطلق است; چون آن ها سر و كارشان با روان پريشان و بيماران است، به عنوان معالجه افراد مريض و بيمار توصيه مى كنند بخنديد، شاد باشيد. درست هم هست، خنده داروى خوبى است. اما افراد سالم چه؟ افراد سالمى كه مبتلا به افسردگى نيستند يا بيمارى روان ـ تنى ندارند، آيا آن ها هميشه بايد بى رگ باشند؟ هيچ احساس ناراحتى، دلواپسى، نگرانى، غمى و غصّه اى نداشته باشند؟ اين يك سؤال جدّى است. حقيقت اين است كه هيچ كدام از اين ها مطلق نيستند; همان گونه كه غضب و خشم چيز نامطلوبى است، آثار بسيار بدى دارد، موقع خشمگين شدن، هم بدن دچار اختلالاتى مى شود، هم روان، هم از لحاظ اجتماعى مشكلاتى پيش مى آيد، هم از لحاظ اخلاقى; اما از سوى ديگر آدمى كه خشم نداشته باشد كمبودى دارد، آدمى كه هر چه ببيند ـ به قول معروف ـ «مثل سيب زمينى باشد»، تجاوز به حقوقش بكنند، عين خيالش نباشد، تعرض به ناموسش بكنند باكش نباشد، به فرزندش، به ميهنش، به دينش، به ايمانش، به سرمايه اش، به هستى اش، به فرهنگش، به آبرويش هر تجاوزى بشود بى تفاوت باشد، آيا چنين آدمى «انسان كامل» است؟ اگر علم و بردبارى مطلوبند، به جاى خودش، اما در جاى خودش هم خشم بايد كرد. در روايتى داريم: «كسانى كه از ديدن گناه قيافه در هم نمى كشند، آتش جهنم صورت آن ها را چروكيده خواهد كرد!» آدم ببيند ديگران مشغول گناه هستند، مشغول ظلم و ستم هستند، با روى باز با آن ها مواجه شود تشويقشان كند، اين آدم خوبى است؟ بله، ممكن

است روان پزشكان نگويند اين آدم مريضى است، اما از لحاظ اخلاقى، آدم سالمى نيست. در عراق، افغانستان، فلسطين و جاهاى ديگر روزى چندين نفر را بى گناه مى كشند، كسى كه خم به ابرو نياورد، نه نگران شود، نه غصه بخورد، نه خشم بگيرد، آدم مطلوبى نيست. آدم بايد به جاى خودش خشمگين هم بشود، حتى رنگ صورتش برگردد، رگ هاى گردنش درشت شوند.

پس جواب اين سؤال كه آيا ارزش شادى مطلق است يا نه، اين است كه نه، ما تا وقتى در اين دنياى محدود هستيم، هيچ چيز مطلق نيست. ارزش همه اين ها محدود است. اگر ما بخواهيم يك ارزش مطلقى معرفى كنيم، آن «تكامل واقعى انسان» است كه در سايه بندگى خدا حاصل مى شود و حدّ و مرزى ندارد. هرقدر انسان بنده تر باشد، ارزشش بيشتر است، اما هيچ چيز ديگرى اين جور نيست. حال كه اين جور است، پس ارزش شادى هم مطلق نيست.

سؤال بعدى اين است كه آيا به هر وسيله اى شادى حاصل شد، مطلوب است و حتى با استعمال داروهاى مخدّر و مسكر، حتى به قيمت فراموش كردن همه ارزش ها و وظايف انسانى؟ آيا اين مطلوب است؟ يا نه، از راه خاصى و با ابزار صحيحى اگر شادى حاصل شود مطلوب است و نه از هر راهى؟ شايد نتوانيم در عالم كسى را پيدا كنيم كه بگويد اگر انسانى تمام عمر خود را با مسكرات و مخدّرات شاد نگه دارد خوب است. شما پيدا مى كنيد كسى را كه اين جور حرفى بزند؟ فكر نمى كنم. ممكن است برخى بگويند در يك حالت بحرانى يا در بيمارى، گاهى خوب است از بعضى مخدّرات استفاده كرد، اما اينكه هميشه آدم خودش را به وسيله مخدّرات شاد نگه دارد، فكر نمى كنم هيچ انسانى چنين نسخه اى بپيچد. پس شادى، كه از راه صحيح حاصل شود خوب است. حال سؤال بعدى اين است كه آن راه چيست؟ چه چيزى راه هاى صحيح شادى آفرينى را تعيين مى كند؟ از كجا بفهميم شادى از چه راهى حاصل شود صحيح است و از چه راهى حاصل شود صحيح نيست؟ اجمالا همه مى دانيم كه شاد شدن با هروئين و امثال آن چيز صحيحى نيست. پس مرزش چيست؟ قانونش چيست؟

جواب تفصيلى اش بحث هاى عميقى مى خواهد، شايد من هم از عهده آن بر نيايم، ولى اجمالا آنچه مى توان گفت اين است كه وقتى در دنيا، هر چيزى در معرض تزاحم است، بايد بين دو امر متضاد مقايسه كرد و ارزشمندتر و طولانى تر را برگزيد. البته بايد گفت هرچند طولانى تر بودن مدت شادى يك ارزش است، ولى اين تنها كافى نيست. گاهى مى بينيم بعضى از شادى ها هستند كه يك لحظه شان به يك عمر مى ارزد. عاشق دل باخته اى كه چندين سال فراق محبوب كشيده است، يك لحظه ديدار محبوب برايش چقدر مى ارزد؟ با يك عمر شادى هاى ديگر برابرى مى كند. پس شدت و ضعف هم معيارى است كه بايد سنجيد و روى آن حساب كرد. اگر ما همه دركمان اين است، صرف نظر از مسلمان و غير مسلمان، پس صحيح نيست كه لحظه اى خود را با استعمال بعضى مخدّرات شاد كنيم و به دنبالش مدت ها بيمار گرديم، افسرده شويم، سست شويم، هم از لحاظ بدنى دچار اختلال گرديم، هم از لحاظ روحى، عقل و خرد را هم از دست بدهيم، سلول هاى مغزمان را هم بكشيم. چرا اين كار صحيح نيست؟ براى اينكه يك لذت محدودى است، يك لحظه است، نيم ساعت است، يك ساعت است، ولى پس از آن، چند ساعت و چند روز گاهى يك عمر بلا و ناراحتى خواهد بود. به اين دليل، مى گويند: اين شادى ارزش ندارد، لذت كوتاهى است كه دنبالش نگرانى طولانى خواهد بود. لذت هاى لحظه اى كه به دنبالشان ناراحتى ها و نگرانى هاى طولانى خواهد بود، به حكم عقل مطلوب نيستند. اگر شادى به دنبالش عوارضى نباشد، بسيار خوب است، اما اگر به دنبالش ناراحتى داشت، يا بايد ناراحتى را تحمّل كرد و يا شادى را كنار گذاشت. ولى به هر حال اين را همه مى فهمند كه براى يك لحظه شاد شدن نمى ارزد كه يك عمر بدبختى بكشيم.

در همه اديان آسمانى، اگر بنا شد امر داير شود ميان شادى ما در يك عمرِ هفتاد، هشتاد ساله و يك شادى بى نهايت ابدى، كدام اولى است؟ چطور در آنجا خوب مى فهميديم كه يك لحظه شادى با يك روز يا يك هفته يا يك سال ناراحتى قابل مقايسه نيست، اينجا نمى توانيم بفهميم كه هفتاد سال، هشتاد سال شادى با بى نهايت عذاب ارزش ندارد؟ نمى فهميم؟ اينجا كه نسبت خيلى روشن تر است. هيچ عددى با نامتناهى قابل نسبت نيست. پس اگر ما در دنيا تمام عمرمان هم به شادى بگذرد ـ كه هرگز نخواهد شد، براى هيچ كس نشده، بعد از اين هم نخواهد شد ـ اما شادى اى كه به دنبالش يك عذاب ابدى باشد، عقل آدميزاد مى گويد اين شادى خواستنى نيست، ارزش ندارد. البته اين يك فرض است. عكسش را هم اگر فرض كنيم كه عمرى را به سختى و ناكامى بگذرانيم، اما به دنبالش بى نهايت شادى باشد، آيا مى ارزد يا نمى ارزد؟ مى بينيم كه مى ارزد. پس ما بايد مقايسه كنيم بين دو جايى كه شادى و اندوه در تزاحم هستند.

مذمّت قرآن از شادى!

قرآن در مواردى از شادى مذمّت كرده است. چرا؟ از جمله دو نمونه را عرض مى كنم: قارون آمد زينت هاى عظيمش را به نمايش گذاشت، كأنّه نمايشگاهى باز كرد، تمام خزانه ها را،

زينت هايى كه در آن روز بى نظير بودند، همه را به نمايش گذاشت. مردم به او گفتند: (لاَ تَفرَحْ اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُ الفَرِحينَ.) (قصص: 76) خيلى شادى نكن، خدا چنين آدم هايى را دوست ندارد. اين سرّش چيست؟ مگر سرور بد بود؟ يا در سوره «انشقاق» از كسانى نقل مى كند كه روز قيامت خيلى گرفته اند و وضعشان بد است; مى فرمايد: (اِنَّه كانَ في اَهلِهِ مسروراً) (انشقاق: 13); او قبل از اين سرورهايى داشت، امروز بدبخت شده است. مگر سرور بد بود؟ در مقابلش مى فرمايد: (يَنقَلبُ اِلى اهلِه مسروراً.)(انشقاق: 9) كسانى هم از آن به بعد در ميان خانواده شان و كسانشان سرور خواهند داشت، در مقابل كسانى كه قبلا سرور داشتند و بعد از آن نخواهند داشت. علت چيست؟

برخى توهّم مى كنند كه ديد اسلام اين است كه آدم در دنيا بايد غمگين و گرفتار و افسرده باشد، تا در آخرت شاد باشد; تصور مى كنند نظر اسلام اين است. اما اين دروغ است. اسلام هرگز نگفته است در دنيا بايد غمگين باشيد تا در آخرت شاد باشيد; گفته است شادى را بايد از مسير صحيح به دست بياوريد. اگر شادى از مسير صحيح به دست بيايد، هم در دنيا مطلوب است، هم در آخرت; هيچ مذمّتى هم ندارد، نعمتى است از جانب خدا، به واسطه آن منّت مى گذارد كه من به شما چنين شادى دادم، چشم روشنى دادم و شما را از اندوه و غم رها كردم. در بعضى از آيات، قرآن از كسانى ياد مى كند كه در روز قيامت به آن ها گفته مى شود: وارد جهنم شويد و الى الابد در آنجا خواهيد ماند; مى فرمايد: (ذلكم بِما كُنتم تَفرحونَ فِى الارضِ بِغيرِ الحقِّ و بِما كنتم تَمرحونَ)(غافر: 75) اين عذاب ابدى شما مال آن شادى هاى ناحقى است كه در دنيا داشتيد. اگر فرح به غير حق باشد و انسان از راه ستم به ديگران شاد شود، از راه هاى خِرَدكش، استعمال مخدّرات و مسكرات و امثال اين ها باشد، اين نوع شادى نامطلوب و موجب ناشادى آخرت خواهد بود.

ما شادى هايى داريم كودكانه; مثل بچه هايى كه با اسباب بازى شاد مى شوند. آيا صحيح است انسان هميشه خودش را مثل يك كودك پنج ساله نگه بدارد تا فقط به اسباب بازى اش شاد باشد؟ يا وقتى جوان شد اين طور وسيله شادى اش را تأمين كند؟ اسلام مى گويد: تو بايد بفهمى بهترين شادى در «قرب به خدا» و بندگى خدا و خدمت به خلق خداست. اين شادى هم در دنيا مطلوب است، هم در آخرت. اين شادى دنيايى سر سوزنى به شادى آخرتت لطمه نمى زند; چون شادى بر حق است. اما شادى اى كه از راه غصب حقوق ديگران، ستم به ديگران، يا ستم به خود، اينكه آدم عقل خودش را از بين ببرد، وقتش را بيهوده تلف كند ـ وقتى كه مى بايست صرف تكامل انسانى و خدمت به جامعه اسلامى بشود، بيهوده صرف كند ـ سرگرمى هاى غفلت زا، خِرَدكش، سكرآور، مستى آفرين و مانند اين ها از نظر اسلام مطلوب نيستند; اما شادى هاى عقل پسند، خدا پسند، در جهت سلامتى بدن و روان خود و در جهت خدمت به خلق خدا و جامعه خدايى، چنين شادى هايى از نظر اسلام مطلوبند و هيچ ضررى هم به سعادت آخرت نمى زنند. ان شاءالله كه خداوند ما را در دنيا و آخرت شاد بگرداند.