معيارهاى رفتار سالم از ديدگاه اسلام

معيارهاى رفتار سالم از ديدگاه اسلام

على ابوترابى

مقدّمه

«بهنجارى و نابهنجارى»1 از بنيادى ترين موضوعات دانش روان شناسى است كه قلمرو وسيعى از اين علم را تحت تأثير خويش دارد. فلسفه روان شناسى پايه اى ترين و روان درمانى كاربردى ترين موضوعى است كه متأثّر از رويكردهاى خاص در بهنجارى و نابهنجارى و ملاك هاى اين دو مى باشد. آنچه معمولا در نوشته ها و آثار آكادميك مورد بحث قرار گرفته، بيشتر سازوكار و چگونگى بهنجارى و نابهنجارى، آن هم در سطح شخصيت است. از اين رو، جاى بحث درباره تعريف بهنجارى و نابهنجارى، ملاك هاى شخصيت سالم و ناسالم و ملاك هاى رفتار بهنجار همچنان باقى است و البته ديدگاه روان شناسان در زمينه هاى مذكور، هرچند كاملا مورد تصريح نمى باشد، اما نگرش هايشان از منابع و آثار علمى آنان قابل استنباط است و طبيعتاً همگى آن ها نيز داراى وحدت نظر نيستند; زيرا در نهايت درباره انسان ديدگاه يكسانى ندارند و در حقيقت، تغييرات حاصل در طرز فكر روان شناسانه از تغييرات وسيع تر در نگرش نسبت به انسان و جهان متأثّر مى گردد.2

در اين ميان، نگرش متمايز و متفاوت اسلام نسبت به جهان و انسان، سبب شده تا تعريف بهنجارى و نيز ملاك هاى رفتار بهنجار از نظر اسلام متمايز از ديدگاه هاى روان شناسان باشد. البته ناگفته نماند كه در ميان روان شناسان نيز اتفاق نظر بر مفهوم بهنجارى و يا ملاك رفتار بهنجار وجود ندارد; مثلا، در حالى كه به نظر رفتارگرايان، رفتار كاملا سازگارانه ارگانيسم با محيط به سبب دريافت تقويت بيشتر، رفتارى كاملا بهنجار است، اما اين ملاك از سوى انسان گرايان مورد حمله قرار مى گيرد. يا به عنوان نمونه اى ديگر، زمانى كه رعايت هنجارها و آداب اجتماعى توسط بسيارى از روان شناسان به عنوان ملاكى براى رفتار بهنجار به حساب مى آيد، به نظر پرلز (نظريه پرداز گشتالت درمانى)، رعايت هرگونه «نُرم» و يا آداب و قوانين اجتماعى كه ارضاى اميال طبيعى را با تعويق و تعطيل مواجه سازد، خود رفتار نابهنجار و غلط است. (شولتز، 1977) در هر صورت، آنچه در اين مقاله مورد نظر است فقط بيان ملاك هاى رفتار بهنجار از نظر دين مبين اسلام مى باشد.

به عنوان درآمدى بر بحث مناسب است تعريف «بهنجارى و نابهنجارى» و نيز تعريف رفتار بهنجار از نظر اسلام را به گونه اى گذرا مورد اشاره قرار دهيم و همان گونه كه گفته شد، تعريف «بهنجارى» از اين منظر، كاملا مرتبط و متأثّر از تعريف انسان مى باشد و بر اين اساس، با توجه به شناخت صحيح و عميق اسلام از انسان و ابعاد وجودى و فطرى او و گستره زندگى و نيز كمال و سعادت انسانى اش بايد گفت: بهنجارى عبارت است از: «دريافت درست از ابعاد وجودى خويشتن و واقعيت هاى

هستى و حداكثر بهره بردارى از استعدادها و ظرفيت هاى خود و محيط در جهت كسب كمال و شكوفايى فطرت و نيل به سعادت انسان كه در واقع، همان دست يابى به لذت هاى برتر و پايدار اخروى است.» بر اين اساس، شخصيتى بهنجار است كه حقايق و واقعيت هاى هستى و جهان و خويشتن را بشناسد و نسبت به گستره وجودى خود و مقصد و هدف از آفرينش خويش آگاهى يافته و با ظرفيت ها و محدوديت هاى خود و جهان در جهت نيل به پايدارترين و حقيقى ترين لذت ها، كه همان سعادت ابدى است، سازگارى ايجاد كرده، پيوسته فطرت و سرشت خود را شكوفاتر سازد. به موازات اين تعريف بايد گفت: «رفتار بهنجار عبارت است از: هر رفتارى (درونى و بيرونى) كه ما را در رسيدن به مفهوم مزبور از بهنجارى نزديك نمايد.» اما سؤال اساسى اين است كه به واسطه چه معيار و ملاك هايى مى توان رفتار بهنجار را از نابهنجار متمايز ساخت؟ اين مقاله پاسخى است به اين سؤال اساسى.

فطرت

در درون انسان، نسبت به رفتار بهنجار و نابهنجار هدايتى سرشتى وجود دارد. اين هدايت در فطرت انسان قرار دارد. فطرت نيز عبارت است از: «مجموعه كمالات و استعدادهاى خاصى كه در سرشت انسان نهاده شده و نوع و مرتبه او را از ساير موجودات متمايز مى سازد.»3

استاد مطهّرى در كتاب فطرت خود،دربحث از ويژگى هاى فطرى انسان، آن ها را به دو دسته كلى تقسيم كرده است:

1. ويژگى هاى شناختى;

2. ويژگى هاى عاطفى.4

تمامى شناخت هاى غير اكتسابى انسان در عنصر شناختى فطرت يعنى «عقل» جاى مى گيرند. عقل ابزار بسيارى از تشخيص هاى انسانى در مقوله بهنجارى و نابهنجارى است (كه در ملاك بعدى مورد بررسى قرار مى گيرد.) در باره عنصر گرايش ها و ويژگى هاى عاطفى بايد گفت: انسان در درون خود، نسبت به اين گرايش هاى فطرى نوعى قداست قايل است. اين گرايش هاى متعالى مافوق عواطف حيوانى اند. اين گرايش ها بنابر نظر استاد مطهّرى، در پنج مقوله جاى مى گيرند.5

1. مقوله حقيقت جويى;

2. مقوله خير اخلاقى;

3. مقوله زيبايى;

4. مقوله خلّاقيت و ابداع;

5. مقوله عشق و پرستش.

اين گرايش ها به دو صورت با رفتارهاى بهنجار مرتبط مى گردند:

1. بين اين گرايش ها6 و انتخاب رفتارى خاص نوعى جاذبه معنوى وجود دارد; يعنى آن رفتار تجلّى چنين گرايش هايى است و مصداق اين گرايش ها قرار مى گيرد; مثلا، در مورد گرايش حقيقت جويى، مى توان گفت: بر اساس اين تمايل، برخى رفتارها بهنجار و برخى ديگر نابهنجارند.

2. اين گرايش هاى عاطفى مى توانند انسان را به سوى انتخاب يك رفتار كلى هدايت كنند. لازمه پذيرش اين رفتار كلى پذيرش رفتارهاى ديگرى است كه بر اساس آن موضوع كلى، بهنجار شناخته مى شوند; مثلا، انسان بر اثر گرايش به پرستش خدا، به انبيا نيز ايمان مى آورد. آن گاه فرد مؤمن دستوراتى را كه بر اساس دين بهنجار شناخته شده اند، مى پذيرد.

در قرآن و روايات نيز به وجود چنين استعدادى در سرشت و فطرت انسان اشاره شده است. از مشهورترين آيات در اين مورد، آيه 8 سوره شمس مى باشد. خداوند متعال در اين آيه مى فرمايد: (فَأَلهَمَها فُجُورَها و تَقويها); خداوند پس از تنظيم قوا و جسم و جان آدمى، فجور و تقوا (خير و شر) را به او الهام كرد.

اين آيه به يكى از مهم ترين مسائل مربوط به آفرينش انسان اشاره دارد و مى فرمايد: هنگامى كه خلقت انسان تكميل شد و هستى او تحقق يافت، خداوند «بايدها و نبايدها» را به او تعليم داد. «الهام به معناى القاى مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى است.»7

منظور از «فجور» و «تقوا» هم عواملى است كه انسان را به آلودگى و يا خيرات و نيكى ها مى كشانند. به عبارت ديگر، خداوند مسير سعادت و بهنجارى و گرايش به رفتار درست و نادرست را در وجود انسان قرار داده است.

مى توان گفت: اين آيه هم بر بعد شناختى و هم بر گرايش و بعد عاطفى فطرت اشاره دارد. در مقوله عاطفى نيز مى توان گفت: فطرت انسانى علاوه بر آنكه عاشق كمال است، از نقص و بدى نيز انزجار دارد. در هر صورت، ظاهراً اين آيه هم ناظر به مقولات پنج گانه عاطفى است و هم به تشخيص هاى عقلانى، كه بعد شناختى فطرت محسوب مى گردند.

امام صادق(عليه السلام) در تفسير آيه مزبور مى فرمايد: «بيّن لها ما تأتى و تترُك»;8 آنچه را (انسان) بايد انجام دهد يا ترك كند، (خداوند) برايش بيان داشته است.

يكى ديگر از آياتى كه مى توان اين مفهوم را از آن برداشت كرد، آيه 3 سوره انسان است: (انّا هديناهُ السّبيلَ امّا شاكراً و امّا كفوراً); ما راه را به انسان نشان داديم، خواه شاكر باشد

(و پذيرا گردد) يا كفران كند. ارائه راه و هدايت در اين آيه، مفهوم عام و گسترده اى دارد كه شامل هدايت فطرى و هدايت توسط انبيا مى شود. به عبارت ديگر، هم شامل هدايت تكوينى است و هم هدايت تشريعى. هدايت تكوينى به اين معناست كه خداوند در اعماق فطرت انسان، عشق به پيمودن اين راه را قرار داده و از طريق الهامات فطرى، مسير را به او نشان داده است.

لازم است در اين مورد، آيه اى ديگر از قرآن كريم مورد بررسى قرار گيرد; (و هديناهُ النّجدَينِ)(بلد: 10); و او را به خير و شر هدايت كرديم. واژه «نجد» از نظر لغوى به معناى بلندى يا سرزمين بلند است و در اينجا، منظور راه «خير» و راه «شر» است.

در حديثى از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «يا ايّها النّاس! هُما نجدانِ: نَجدُ الخَير و نجدُ الشّر، فَما جُعِلَ نجدُ الشّرِ أحَبّ اليكُم مِن نَجد الخَير»;9 اى مردم، دو سرزمين مرتفع وجود دارد: سرزمين خير و سرزمين شر، و هرگز سرزمين شر نزد شما محبوب تر از سرزمين خير قرار داده نشده است.

همان گونه كه ذكر شد، آگاهى به خوبى و بدى از دو طريق حاصل مى شود: 1. طريق وحى; 2. طريق فطرت.

فطرت نيز داراى دو بعد است، الف. بعد شناختى و عقل; ب. بعد عاطفى و گرايشى.

منظور از «هدايت» در اينجا هر دو رقم است و اين حديث شريف نيز به تمايل فطرى انسان به رفتار بهنجار و نفرت فطرى انسان از نابهنجارى اشاره دارد. بر اين اساس، فطرت انسان مى تواند بسيارى از رفتارهاى بهنجار را به او بشناساند.

در روايت ديگرى نيز وارد شده است كه وقتى شخصى از رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) در مورد معيار رفتار درست و غلط پرسيد، حضرت به وى فرمود: «اِستَفتِ نفسَك، البرُّ ما اطمَأنَّ اليه القلبُ و اطَمأنّت اليه النفسُ، و الاثمُ ما حاكَ فىِ القلبِ و تَردّدَ فى الصّدرِ»;10 از قلب و درون خويش نظرخواهى كن، برّ و خوبى آن چيزى است كه قلب و روحت بدان اطمينان داشته باشد و گناه و بدى چيزى است كه در درون مورد ترديد باشد.

در اين روايت، رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) براى رفتار بهنجار، به «گرايش فطرى» انسان استناد كرده اند. بر اساس اين حديث شريف، انسان به طور فطرى به رفتار بهنجار گرايش دارد و از رفتار نابهنجار متنفّر است. نكته جالب در اين روايت آن است كه رسول گرامى(صلى الله عليه وآله)اين گرايش را در كنار وحى و عقل به عنوان ملاكى براى رفتار بهنجار قرار داده اند. در اين رابطه با ملاك فطرت، چند نكته لازم به ذكرند:

1. چون مدار فطرت سير به كمال است، در صورت انحراف از اين مسير و يا توقّف در مسير، فطرت حالت سرزنش به خود مى گيرد كه در قرآن، از عامل آن به «نفس لوّامه» تعبير شده است. فطرت با ساز و كار سرزنش، سعى مى كند انسان را به مسير اصلى خود برگرداند.11 قرآن كريم در دومين آيه از سوره قيامت به اين حقيقت اشاره دارد: (و لا أُقسِم بالنّفسِ اللّوامة); سوگند به وجدان بيدار انسان و نفس ملامت كننده. البته فطرت انسان به هنگام انجام كار نيك نيز روح آدمى را مملو از شادى و نشاط مى كند.12

2. ممكن است فطرت انسان بر اثر گناه و غفلت، كارايى خود را از دست داده، ظلمت معصيت عامل فطرت را همچنان خام و ناشكوفا باقى بگذارد و از اين رو، فرد نتواند از عامل فطرت در تشخيص رفتار بهنجار از نابهنجار استفاده نمايد. برخى از آيات قرآن نيز گواه بر اين مطلبند; از جمله: (لَهم قُلوبٌ لا يَفقَهون بِهَا) (اعراف: 179); براى آن ها دل هايى است كه به واسطه زيادى گناه، محجوب و ظلمانى اند.

3. هرچند گرايش هاى فطرى تمام موارد رفتار بهنجار را تشخيص نمى دهند، اما فطرت به امورى گرايش دارد كه آن امور هنجارهاى بسيارى را به ما معرفى مى نمايند. خداوند متعال در مورد گرايش فطرت به دين مى فرمايد: (فَاقِم وجهَك للدّينِ

حنيفاً فطرةَ اللّهِ الّتى فطر الناس علَيها لا تبديلَ لَخلقِ اللّهِ ذلكَ الدّينُ القيّمُ و لكنّ اكثَر النّاس لا يعلَمون)(روم: 30); پس رو به دين معتدل آور; فطرتى (دينى) كه خداوند انسان ها را بدان فطرت آفريد. براى آفرينش خدا تبديلى نيست. اين است دين باقى خداوند، ولى بيشتر مردم نمى دانند.

بر اساس اين آيه، انسان و فطرت او به توحيد گرايش دارند و بر اساس توحيد و ايمان به انبياى الهى و وحى بسيارى از هنجارها و رفتارهاى بهنجار توسط دين مشخص مى شوند.

عقل

همان گونه كه گفته شد، رفتارى كه باعث تكامل حقيقى انسان شده، او را به سعادت مى رساند، بهنجار محسوب مى گردد. براى تعيين مصداق رفتار بهنجار مى گوييم: چنانچه عقل تشخيص دهد كه رفتارى خاص ما را به اين هدف (سعادت) نزديك مى سازد، آن رفتار بهنجار است. در اينجا لازم است عقل را بشناسيم و ميزان توانايى آن را براى تشخيص بهنجار بودن رفتار مورد بررسى قرار دهيم.

در بحث فطرت بيان شد كه فطرت انسان داراى دو بعد شناختى و عاطفى است كه بعد شناختى آن، «عقل» ناميده مى شود و «تمامى شناخت هاى غير اكتسابى انسان در عنصر شناختى (عقل) جاى دارد.»13 عقل قوّه و نيرويى خدادادى در وجود انسان است كه مى تواند رفتار وى را جهت داده و با در نظر گرفتن كل جهان و هستى، مشخص كند كه راه سعادت و كمال راهى به جز تقرّب به خدا نيست. عقل است كه با درك جهان بينى حقيقى، قادر است تا درست را از نادرست و نابهنجار را از نابهنجار تفكيك كند.14 در اسلام، براى هدايت انسان ها و رسيدن به سعادت و تعالى آن ها بيشترين تأكيد بر تعقّل و به كارگيرى عقل شده و از مؤمنان و هدايت يافتگان و انسان هاى بهنجار به عنوان صاحبان خرد و انديشه (اولوالالباب) و اهل تعقّل ياد شده است.15 از كفّار و انسان هايى هم كه مسير انحطاط را مى پيمايند، به عنوان انسان هايى نام برده شده است كه با وجود برخوردارى از فطرت و عقل، از آن بهره نمى گيرند.16 در هر صورت، عقل يكى از مهم ترين ملاك هاى رفتار بهنجار و نابهنجار است و در روايات نيز به اين مسئله اشاره شده است:

يكى از مشهورترين روايات در اين مورد (عقل)، حديث «جنود عقل و جهل»17 است. در اين حديث، عقل به عنوان سرچشمه رفتارهاى بهنجار تلقّى گرديده، به موازات آن، ويژگى هاى شخصيت كاملا بهنجار و داراى عقل كامل نيز توصيف شده و ايمان به عنوان اولين نيرو و ياور عقل18 تلقّى گشته است. پس از آن، از 72 صفت ديگر نيز به عنوان ساير نيروهاوياوران عقل (صفات بهنجارى)سخن به ميان آمده است.

عقل در نگرش دينى، همسنگ نبوّت تلقّى گرديده است و همان گونه كه وحى ملاك بسيارى از رفتارهاى بهنجار مى باشد، عقل نيز به عنوان ملاك و حجتى براى رفتارهاى انسان به حساب مى آيد: «اِنَّ لِلّهِ علَى النّاسِ حُجَّتَينِ: حُجَّةٌ ظاهِرَةٌ و حُجَّةٌ باطِنَةٌ. فَأَمَّا الظّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ و الأَنبياءُ و الأَئِمَّةُ ـ عَلَيهمُ السَّلامُ ـ وَ أَمَّا الباطِنَةُ فَالعُقُولُ»;19 خداوند بر بندگان خويش دو حجّت دارد: حجتى ظاهرى و حجتى باطنى. حجت ظاهرى پيامبران و ائمه(عليهم السلام) هستند و اما حجّت درونى (حجّت باطنى)، عقل است.

از اين روايت استفاده مى شود كه عقل در بسيارى از رفتارها ملاك بهنجارى و نابهنجارى است. از اين رو، در يكى از سخنان امير مؤمنان(عليه السلام)چنين آمده است: «كَفاكَ مِن عَقلِكَ ما أَوضَحَ لَكَ سُبُلَ غَيِّكَ مِن رُشدِك»;20 آن مقدار از عقلت تو را كفايت مى كند كه راه هاى گم راهى را از راه سعادت برايت روشن سازد.

آن حضرت در حديث ديگرى، در توصيف پويندگان راه خدا و (تكامل و سعادت) مى فرمايند: «سالِكُ الطَّريقِ الى اللّهِ قَد أحيا عَقلَهُ و أماتَ نفسَه»;21 پوينده راه خدا عقلش را زنده ساخته و شهوتش را ميرانده است.

همچنين در روايتى از امام صادق(عليه السلام)، آن حضرت منظور از عقل را حقيقتى دانسته اند كه انسان را به بهنجارى و سعادت كه همان بندگى و قرب الى الله است رهنمون سازد: «العقلُ ما عُبِدَ بِهِ الرَّحمنُ وَ اكتُسِبَ بِهِ الجِنان»;22 عقل آن امرى است كه خدا را به آن بندگى كنند و بهشت را به وسيله آن به دست آورند. از آن حضرت سؤال شد آنچه نزد معاويه بود، چه بود؟ فرمودند: «آن شيطنت بود و آن شبيه عقل است و عقل نيست.»23

از تمامى اين روايات استفاده مى شود كه عقل بهنجارى را تا آخرين مراتبش براى انسان به ارمغان مى آورد، اين امر به دو صورت انجام مى پذيرد:

1. رفتارهاى بهنجار را از نابهنجار تشخيص مى دهد;

2. انسان را به امورى كلى همانند دين و اطاعت از انبيا رهنمون مى گرداند.

درباره مورد نخست، علاوه بر مطالبى كه تاكنون گفته شد، بايد به اين نكته نيز اشاره كرد كه يكى از ملاك هايى كه در نظام فقهى و حقوقى اسلام براى رفتار بهنجار از نابهنجار (حكم فقهى) مورد استفاده قرار مى گيرد، حكم عقل است، تا جايى كه حتى يكى از مباحث مهم فقهى بررسى اين قاعده كلى است كه «كلّما حَكَم بِهِ العقلُ حَكَمَ بِهِ الشَّرعُ»; هرچه عقل بدان حكم مى كند، شرع نيز بدان حكم مى كند در مورد موضوع دوم نيز بايد

گفت: اساساً اطاعت از انبيا و پذيرش دين به واسطه حكم عقل صورت مى گيرد.

اين حقيقت را مى توان در يكى از سخنان اميرالمومنين(عليه السلام)جستوجو كرد. آن حضرت مى فرمايند: «جبرئيل بر حضرت آدم(عليه السلام) نازل شد و به او گفت: اى آدم، من دستور دارم كه تو را بين انتخاب يكى از سه چيز مخيّر سازم. اكنون تو از آن سه چيز يكى را انتخاب كن و دو تاى ديگر را رها ساز. آدم به او گفت: آن سه چيز كدامند؟ جبرئيل پاسخ داد: عقل، حيا و دين. آدم گفت: من عقل را انتخاب كردم. در اين هنگام، جبرئيل(عليه السلام) رو به حيا و دين كرد و گفت: شما بازگرديد و او را واگذاريد. آن دو به جبرئيل گفتند: يا جبرئيل، ما مأموريم كه عقل هر كجا باشد با او باشيم.»24

از اين روايت دو موضوع قابل استفاده است: اول آنكه پذيرش دين نيز به واسطه عقل است; و دوم آنكه خود عقل نيز علاوه بر انتخاب دين، مى تواند رفتارهاى بهنجار را برگزيند و ملاك براى رفتارهاى بهنجارى همچون حيا محسوب گردد.

از اين نكته نيز نبايد غفلت كرد كه همان گونه كه عنصر عاطفى فطرت بر اثر گناه، كارايى خود را از دست مى دهد، عقل نيز بر اثر گناه، كارايى خود را از دست خواهد داد. از اين رو، براى سلامتى عقل، بايد از هواى نفس دورى كرد.25 البته همان گونه كه به واسطه گناه كارايى عقل كم مى شود، با طاعت و عبادت، تحصيل علم و كسب تجربه، بر كارايى عقل در تشخيص رفتار بهنجار و نابهنجار افزوده مى گردد.26

وحى

درباره ملاك هاى رفتار بهنجار به ملاك فطرت و عقل اشاره شد. فطرت به بهنجارى و رفتارهاى بهنجار گرايش دارد، اما اين گرايش معمولا يك گرايش كلى است و جز در برخى موارد، قادر به تشخيص رفتار بهنجار نيست. احكام عقل نيز در مواردى، بسيار كلى و عام هستند. اما در مواردى نيز كه عقل برخى رفتارهاى بهنجار را معيّن مى كند، به سبب محدود بودن دانش انسان، عقل نمى تواند همه آثار و عواقب مثبت و منفى، دنيوى و اخروى، فردى و اجتماعى رفتارهاى گوناگون را ببيند. در اينجاست كه خود عقل حكم مى كند كه بايد بهنجارى و نابهنجارى رفتارها توسط شخصى مطلع و مطمئن، كه آگاهى كامل به تمام ابعاد وجودى انسان داشته و نيز از مصلحت و سعادت او با خبر باشد، تعيين شوند.

از مطلب مزبور چنين استفاده مى شود كه منبعى بايد هنجارهاى رفتارى را براى انسان مشخص كند كه داراى شرايط ذيل باشد:

الف. از تمامى ابعاد وجودى انسان، شامل ابعاد روحى و روانى، جسمانى، استعدادها، نيازها و قواى فطرى او آگاهى كامل داشته باشد.

ب. از گستره زندگى انسان، ادامه وجودش و وضعيت و شرايط او در زندگى پس از مرگ اطلاع كامل داشته باشد.

ج. نسبت به كل عالم هستى و تمام عناصر آن در ارتباط با انسان، دانش كامل و دقيق داشته باشد.

د. با اطلاع از تمامى موارد فوق، مصلحت انسان را از مفسده او و سعادت و خوش بختى وى را از شقاوتش باز شناسد.

هـ. راستگو، قابل اعتماد و نسبت به انسان، دلسوز و با محبت باشد، و براى اين منظور، چه كسى از خداوند داناتر، آگاه تر،27قابل اعتمادتر و راستگوتر است؟28

از اين رو، نياز به وحى و دين در تعليم احكام و بيان دقيق ارزش ها روشن مى شود و نيز معلوم مى گردد كه هر قدر اين احكام جزئى تر و دقيق تر بوده شرايط لازم براى پاسخ گويى به نيازهاى دايم انسان ها بيشتر فراهم شده باشد، آن دين كامل تر است. خداوند در اين باره مى فرمايد: (انّا هدَيناهُ السَّبيلَ امّا شاكراً و اِمّا كفوراً) (انسان: 3); ما راه را به انسان نموديم، خواه سپاس گزارد يا ناسپاسى كند. بنابراين، مهم ترين ملاك و معيار رفتار بهنجار، دين و وحى است. دستورات دينى تأمين كننده سلامت و سعادت انسانى هستند و او را تا بالاترين مراحل بهنجارى رشد و تعالى مى دهند.

ملاك سازگارى براى رفتار بهنجار

پيش از اين در تعريف «بهنجارى»، در مورد «سازگارى» به عنوان يكى از مهم ترين شاخصه هاى بهنجارى (در مكاتب گوناگون روان شناسى) صحبت شد و در اينجا نيز به عنوان مكمّل بحث قبل و به عنوان ملاك رفتار بهنجار مورد بررسى قرار مى گيرد. لازم به ذكر است كه ملاك سازگارى براى رفتار بهنجار ملاكى در عرض ملاك هاى فطرت، عقل و وحى تلقّى نمى شود، بلكه در طول آن هاست و عمدتاً در طول ملاك وحى قرار مى گيرد.

«رفتار سازگارانه» رفتارى است كه در مواجهه با موانع رشد و سعادت، به نحوى اصطكاك با آن ها را كاهش داده تا مزاحمت و مانع بودن آن ها به حداقل برسد و بيشترين زمينه هاى سعادت و بهنجارى را در پى داشته باشد. طبيعى است كه اين مفهوم از «سازگارى» به معناى تسليم شدن در مقابل خواسته هاى غريزه و يا خواسته هاى محيط نيست، بلكه در تعامل با چنين خواسته هايى بايد هدف را، كه همان كسب سعادت است، پيوسته در نظر گرفت. به عبارت ديگر، خواسته ها و نيازهاى

طبيعى فرد و همچنين انتظارات محيط، او را تحت فشار قرار مى دهند و در اين موقعيت، رفتارهايى كه بتوانند نه تنها مانع بودن اين نيازها و خواسته ها را كاهش دهند بلكه از اين گونه موقعيت ها براى رسيدن به هدف بهره ببرند، رفتارهايى سازگارانه محسوب مى شوند و هرقدر ميزان استفاده آن ها از اين موقعيت بيشتر باشد، رفتار سازگارتر است و طبعاً بهنجارتر محسوب مى شود و اگر از طرف فرد رفتارهايى بروز داده شوند كه در اثر آن ها بر سر راه سعادت و تأمين بهنجارى انسان مانعى پديد آيد، اين رفتارها ناسازگارانه و نابهنجارند و هر قدر اين مانع شديدتر باشد، اين رفتارها ناسازگارتر و در نتيجه، نابهنجارترند.

خواسته هاى غريزى29

غرايز و كشش هاى طبيعى، انسان را به سوى ارضاى اين تمايلات مى كشانند و معمولا حالتى آمرانه دارند و شرايط و ضوابط عقلى، شرعى و فطرى را رعايت نكرده، محدوديتى نيز نمى شناسند. در بحث از اين غرايز طبيعى، دو موضوع را بايد از يكديگر تفكيك كرد:

1. اصل خواسته هاى غريزى; 2. سيرى ناپذيرى غرايز در ارضا و اشباع.

در رابطه با اين دو موضوع، بايد گفت: اصل خواسته هاى غريزى و ارضاى آن ها در اسلام به رسميت شناخته شده است. در واقع چنين خواسته ها و گرايش هايى زمينه اختيار انسان را فراهم مى آورند و در نتيجه، زمينه كمال او را مهيّا مى كنند.30اما اسلام آن ها را در محدوده و ضوابط خاص عقلى و شرعى و عرفى محدود كرده است تا نه تنها با كمال و سعادت انسان تعارض و منافاتى نداشته باشند، بلكه او را در راه رسيدن به كمال و بهنجارى يارى دهند و به طور كلى، در اسلام، ارضاى غرايز در ارتباط با نيل به سعادت مورد ملاحظه و ارزيابى قرار مى گيرد.

الف. غريزه گرسنگى: در قرآن كريم، در مورد ارضاى اين غريزه (گرسنگى) آيات فراوانى به چشم مى خورد; از جمله:

(كُلُوا و اشرَبوا و لا تُسرِفوا) (اعراف: 31); بخوريد و بياشاميد، ولى اسراف نكنيد.

(و كُلُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ حلالا طَيِّباً) (بقره: 173); از چيزهاى حلال و پاكيزه اى كه خداوند به شما روزى داده است، بخوريد.

(كُلُوا مِن طَيِّباتِ ما رَزَقناكُم) (طه: 81); از چيزهاى پاكيزه اى كه به شما روزى كرده ايم، بخوريد.

همان گونه كه از ظاهر اين آيات كريمه پيداست، اصل خوردن رفتارى بهنجار به حساب آمده، ولى همواره براى آن محدوديت هايى نيز بيان شده است; قيدهايى همچون خوردن چيزهاى حلال و پاكيزه و عدم اسراف. اين ها مرز رفتارهاى بهنجار و نابهنجار در زمينه ارضاى غريزه گرسنگى را مشخص مى سازند.

ب. غريزه جنسى: توجه اسلام به ازدواج به گونه اى خاص و ويژه است. اين نگرش، ازدواج را مايه آرامش انسان دانسته31و اين موضوع را سبب تكامل و تعالى شخص مى داند. تشويق و

ترغيب به ازدواج، و نكوهش نسبت به ترك و تأخير در آن نشانگرنقش بااهميت اين غريزه دربهنجارى و نابهنجارى است.

اسلام نگرش برخى اديان در مورد كناره گيرى از رفتار جنسى را سرزنش و با تعبيرى خاص، ترك ازدواج را نوعى رفتار غيرصحيح مى داند. از سوى ديگر، چون افسار گسيختگى اين غريزه سبب بروز نابهنجارى هاى شديدى در فرد و اجتماع مى شود. اسلام براى آن حدودى تعيين كرده كه در فقه اسلامى به آن ها اشاره شده است. در اين زمينه، تنها به برخى از آيات و روايات بسنده مى شود:

(وَ مِن آياتِهِ أَن خَلَقَ لَكُم مِن أَنفُسِكُم أَزواجاً لِتَسكُنُوا اِلَيها و جَعَلَ بَينَكُم مَوَدَّةً وَ رَحمةً إنّ فى ذلكَ لآيات لقوم يتَفَكَّرون) (روم: 21); از نشانه هاى قدرت اوست كه براى شما از جنس خودتان همسرانى آفريد تا به ايشان آرامش يابيد و ميان شما دوستى و محبت نهاد. در اين امر نشانه اى است براى انديشمندان.

در مورد فضيلت ازدواج، رسول گرامى اسلام مى فرمايند: «اِذا تَزَوَّجَ العَبدُ فَقَد استَكمَلَ نِصفَ الدّينِ، فَليَتَّقِ اللّهَ فى النِّصفِ الباقى»;32 هرگاه شخصى ازدواج كند، نصف دين خود را كامل كرده، پس بر اوست كه در نصف ديگر تقوا پيشه كند.

ج. نياز به خواب و آرامش: نياز به خواب و استراحت نيز همانند غريزه گرسنگى و جنسى، از نيازهايى است كه اسلام به ارضاى آن توصيه مى كند. در اين باره، قرآن كريم مى فرمايد:

(وَ جَعَلنا نَومَكُم سُباتاً) (نبأ: 9); و خواب را مايه آسايش شما قرار داديم.

(وَ مِن آياتِهِ مَنامُكُم بِاللَّيلِ و النَّهارِ و ابتِغاؤُكُم مِن فضلِهِ) (روم: 23); و از نشانه هاى قدرت او خوابيدن شما در شب و روز و به طلب روزى برخاستن شماست.

از امام رضا(عليه السلام) نيز نقل شده است: «إنَّ النَّومَ سُلطانُ الدِّفاعِ وَ هُوَ قِوامُ الجَسَدِ و قُوَّته»;33 خواب قدرت دفاعى (بدن) و باعث استقامت جسم است.

البته هيچ گاه اسلام به اشباع غرايز توصيه نمى كند، بلكه آن را مضر مى داند. در زمينه نياز انسان به آرامش، توصيه اسلام به خواب نيم روز و اجتناب از عبادت بيش از حد از مواردى است كه آرامش لازم را براى انسان تأمين مى كند و در هر صورت، بيان شرايط و محدوديت هايى براى ارضاى هر نيازى در اسلام، نشانه سازگارى با اين نيازها براى كسب سعادت انسان است.

د. نياز به ارتباط اجتماعى: اين نياز نيز كه از نيازهاى طبيعى انسان است، در اسلام مورد توجه قرار گرفته و سعى شده است با روابط اجتماعى اين نياز ارضا شود. توصيه به صله ارحام، ارتباط با همسايگان، حضور در عزا و شادى مردم، ديدار و عيادت از بيمار، حضور در عبادات اجتماعى و حضور در فعاليت هاى عمومى، همه از مواردى هستند كه اين نياز را تأمين مى كنند، و اصالتاً اسلام توجه به امور مردم و ارتباط با آنان را از امور لازم مى شمرد و انسان مؤمن را در قبال مردم مسئول مى داند.

قرآن كريم در اين باره مى فرمايد: (وَ لا تَكُونُوا كالذَّينَ تَفَرَّقوا و اختلفوا مِن بعدِ ما جاءَهُم البَيِّناتُ و اُولئِكَ لَهُم عذابٌ عظيمٌ) (آل عمران: 105) مانند كسانى نباشيد كه پس از آنكه آيات روشن خدا بر آن ها آشكار شد، (باز هم) پراكنده شدند و با يكديگر اختلاف ورزيدند. البته براى اينان عذابى بزرگ است.

انواع رفتارهاى بهنجار و نابهنجار در ارتباط با غرايز انسانى

اين گونه رفتارها از نظر اسلام، به پنج صورت قابل تصورند:

1. رفتارهايى كه صد در صد نابهنجارند و انسان را به سقوط و انحطاط مى كشند و گاه او را از حداقل بهنجارى نيز خارج مى كنند. از اين رفتارها معمولا در فقه اسلام با عنوان «حرام» ياد مى شود كه البته آن ها نيز از نظر شدت ناسازگارى، مراتبى دارند و به هر صورت، نابهنجار تلقّى مى شوند; همانند خوردن غذاى حرام و يا ارضاى غريزه جنسى به صورت نامشروع.

2. رفتارهايى كه زمينه بهنجارى در انسان را كاهش داده، ممكن است انسان را به مرز نابهنجارى نزديك و از مرزهاى بهنجارى دور سازند. چنين رفتارهايى معمولا در فقه اسلامى عنوان «مكروه» به خود مى گيرند و هرچند بر انجام آن ها عذاب الهى مترتّب نيست، اما به واسطه آنكه انسان را از سعادت و بهنجارى دور مى سازند، رفتارهايى ناسازگار و نابهنجار تلقّى مى شوند; همانند خواب زياد، پرخورى و يا افراط در رفتار جنسى مشروع.

3. رفتارهايى كه نيازهاى طبيعى انسان را برطرف مى سازند. از اين رو، اين نيازها ديگر مانعى بر سر راه بهنجارى محسوب نمى گردند و از اين جهت، زمينه رشد و تعالى و نيل به بهنجارى فراهم مى شود. اين رفتارها سازگار به حساب آمده، در مجموع، بهنجار تلقّى مى شوند. از چنين رفتارهايى در فقه اسلامى با عنوان «مباح / حلال» تعبير مى شود.

4. رفتارهايى كه به علل گوناگون زمينه هاى نيل به مراتب برتر بهنجارى را در انسان افزايش مى دهند و نه تنها ارضاى خواسته هاى غريزى و طبيعى را كنترل مى كنند، بلكه آن ها را در مسير بهنجارى و رشد قرار مى دهند. چنين رفتارهايى نيز سازگارانه تلقّى شده، رفتارهايى بهنجار به حساب مى آيند.

اين گونه رفتارها در فقه اسلامى، عنوان «استحباب» دارند. انسان بهنجار مى تواند با نيت و قصد تقرّب و نزديك شدن به خدا، تمامى رفتارهاى طبيعى خود را به چنين رفتارهايى تبديل كند.

5. از ديگر رفتارهاى سازگارانه در رابطه با ارضاى غريزه، رفتارى است كه ترك آن موجب نابهنجارى شده، زمينه آن را فراهم مى كند; مثلا، اصل ازدواج براى كسى كه احتمال مى دهد در گناه بيفتد، رفتارى است سازگارانه و بهنجار، و ترك آن موجب گناه و نقص ايمان و حتى محو ايمان. چنين رفتارى در فقه اسلامى، به عنوان «واجب» شناخته مى شود. و بر خلاف دو رفتار سازگارانه قبلى، ترك آن موجب نابهنجارى است. بنابراين، چنين رفتارى در مراتب بالاى بهنجارى است. در مجموع، بايد گفت: روش اسلام در برخورد با نيازهاى انسان، به گونه اى است كه بهترين سازگارى را با چنين امورى به منظور بهنجارى تدارك مى بيند و در نتيجه، موضوعاتى اين چنين نه تنها مانع بهنجارى نيستند، بلكه خود، سبب تعالى و رشد و بهنجارى انسان ها مى شوند.

رفتارهاى سازگارانه در مقابل نيازهاى محيط و جامعه

همانند نيازهاى طبيعى خود انسان، نيازهاى جامعه و انتظارات محيط نيز مى تواند مانعى بر سر راه بهنجارى تلقّى شوند يا وسيله اى براى ترقّى و رشد و سعادت انسان گردند. از اين رو، اسلام در مورد جامعه و انتظارات آن و نيازهاى آن تأكيد بسيارى كرده و اساساً اسلام دينى اجتماعى است و انسان در قبال جامعه مسئول.

در اين نگرش، جامعه بر فرد حقوقى دارد كه اين حقوق ابعاد گوناگون زندگى اجتماعى فرد را در برمى گيرد كه از جمله آن هاست: ايجاد صلح و آرامش ميان مردم،34 دورى از جنگ و دشمنى بين مسلمانان،35 روابط نيكو با مردم و تودّد و مهربانى با آن ها،36 ارتباط مطلوب در جامعه،37 مشورت با جامعه و مشورت دادن به ديگران،38 صله رحم،39 انفاق، صدقه و كمك به ديگران،40 پرداخت حقوق مادى و واجب اجتماع همانند خمس و زكات،41 امانت دارى،42 حفظ آبروى مردم و اجتناب از تهمت43 و برخى موارد ديگر كه اسلام هر فرد مؤمنى را ملزم به رعايت آن ها كرده است. روشن است كه عمل به اين موارد بهنجارترين و سازگارانه ترين رفتارهايى را موجب مى شود كه فرد و جامعه را به سوى سعادت رهنمون مى سازد، اما در كنار تمامى امور مزبور، يكى از خواسته هاى محيط، همنوايى فرد با جامعه است.

همنوايى و سازگارى

«همنوايى» شامل مواردى همچون رعايت مدها و سبك هاى اجتماعى در جنبه هاى گوناگون زندگى همانند نحوه پوشش، امرار معاش، ارتباطات كلامى، رعايت قوانين و مقررات اجتماعى و حفظ و مراعات آداب و رسوم اجتماعى مى شود. آنچه در اين مورد، پيش از هر چيز بايد متذكر شد، آن است كه اسلام با رعايت اصل سعادت فرد و جامعه در قياس با ساير مكاتب بيشترين پويايى را در درون خود داراست. از اين رو، در موارد گوناگون اجتماعى، احكام متفاوتى را بيان مى دارد; مثلا، رفتارهاى سازگارانه براى يك انسان مؤمن در كشور اسلامى و غير اسلامى متفاوتند، و يا در برخى موارد، حفظ سعادت فرد و جامعه وابسته به رعايت همنوايى است و در مواردى ديگر، نه تنها نبايد همنوايى كرد، بلكه اعلام مخالفت با جامعه يك واجب شرعى به حساب مى آيد.

بنابراين، در يك جمع بندى كلى، مى توان گفت: رعايت همرنگى و همنوايى و انطباق محيطى تنها در قلمرو آداب و رسومى است كه اسلام حكم خاصى در مورد آن معيّن نكرده و آن را به آداب و رسوم و فرهنگ عمومى واگذار كرده است. البته منظور از اين قلمرو، تنها آن مقدار از فرهنگ عمومى جامعه است كه اسلام آن را به عنوان موارد آداب و رسوم به رسميت شناخته و تعيين رفتار سازگارانه آن را به عرف مردم واگذار كرده است; مثلا، اصل پوشش قسمت هايى از بدن را با شرايط خاصى براى زن و مرد واجب دانسته است، ولى شيوه آن را تا جايى كه با مرز احكام شرعى اصطكاك پيدا نكند، مربوط به آداب و فرهنگ اجتماعى مى داند.

اسلام پويايى و تغيير در زمينه آداب را نه تنها مى پذيرد، بلكه آن را امرى مطلوب مى داند. اميرمؤمنان على(عليه السلام) در يك بيت شعر خطاب به فرزند بزرگوار خويش مى فرمايد:

«حسينٌ اذا كُنتَ فى بَلدة *** غريباً فَعاشِرْ بِآدابِها»;44

فرزندم، حسين! هرگاه در شهر ديگرى بودى، با آداب مردم آن منطقه زندگى كن.

از اين سخن حضرت معلوم مى شود كه آن بخش از فرهنگ عمومى، كه با عنوان «آداب اجتماعى» معرفى مى شود، در جوامع متفاوت تغييرمى كند ومطلوب است كه افراد تازه وارد نيز علاوه بر آن كه به آن، احترام مى گذارند، در عمل نيز از آن ها پيروى كنند.

اين شيوه سازگارى نه تنها در رعايت آداب هر منطقه و جامعه اى است، بلكه يك جامعه نيز در زمان هاى گوناگون، داراى آداب و رسوم متفاوتى است كه در هر زمان، رعايت آداب همان دوره، رجحان دارد. در اين مورد نيز امام مؤمنان حضرت على(عليه السلام) در توصيه به والدين مى فرمايد: «لا تَقسِرُوا اَولادَكُم

على آدابِكُم، فانّهُم مَخلُوقُونَ لزمان غير زمانكم»;45 به فرزندان خود آداب خود را تحميل مكنيد; زيرا ايشان براى زمان شما آفريده نشده اند.

اين گونه روايات سازگارى و رفتار بهنجار را در زمينه دايره آداب و رسوم، رعايت همنوايى و همراهى با مردم مى دانند.

شهيد مطهّرى در اين زمينه، به آداب و رسوم مهمانى مثال زده، خاطرنشان مى كند كه در برخى مناطق، به صورت ايستاده غذا مى خورند و اگر انسان در اين مناطق رفت، بايد ايستاده غذا بخورد.46

از نظر اسلام، مطلوبيت همنوايى در برخى موارد، به حدّ وجوب شرعى مى رسد; مثلا، اگر عدم تبعيّت از آداب و رسوم اجتماعى موجب انگشت نما شدن فرد شود و زمينه تمسخر و يا سرزنش اجتماعى وى را فراهم كند، تبعيّت به حدّ وجوب رسيده، ترك آن حرام محسوب مى شود. براى مثال، مى توان گفت: اگر كسى در آداب لباس پوشيدن، به گونه اى زمينه تمسخر ديگران را نسبت به خود فراهم سازد، اين رفتار وى از نظر اسلام،ناسازگارانهونابهنجارتلقّى مى شودوازنظرفقهى حرام است.

در اينجا تذكر مكرّر اين نكته ضرورى است كه اين موضوع منحصر به آداب و رسوم است، وگرنه جايى كه حكم شرعى ثابتى برايش وجود داشته باشد، مشمول اين موضوع نيست. براى نمونه، اصل «حجاب» هيچ گاه تابع رسوم اجتماعى قرار نمى گيرد و اگر جامعه اين هنجار شرعى را رعايت نكند، همنوايى با آن رفتارى است كه در جهت كسب سعادت انسان، ناسازگار و نابهنجار تلقّى مى شود. در همين جا، اين موضوع قابل توجه نيز مطرح مى شود كه برخى از روان شناسان تبعيّت از اكثريت اجتماعى را نوعى سازگارى دانسته و چنين امرى را يكى از مهم ترين ملاك هاى بهنجارى مى دانند. از اين رو، لازم است درباره ملاك اكثريت و رفتار بهنجار نيز بحثى ـ هرچند مختصر ـ مطرح گردد.

اكثريت و ملاك رفتار بهنجار

در نگرش اسلامى، اكثريت اجتماعى ملاكى براى رفتار بهنجار و تعيين هنجارها تلقّى نمى گردد. صرف رفتار اكثريت هيچ نشانى از بهنجارى ندارد و هرگاه رفتار اجتماعى بر اساس ملاك هايى همچون عقل، فطرت و يا وحى باشد، رفتارى بهنجار است و در غير اين صورت، نابهنجار.

در قرآن و سنّت نيز در رابطه با تعيين بهنجارى توسط اكثريت، آيات و روايات قابل توجهى وجود دارند. خداوند متعال در قرآن كريم مى فرمايد: (قُل لا يَستوى الخبيثُ و الطَيِّبُ و لَو اعجَبَكَ كثرةُ الخبيثُ) (مائده: 100); بگو پليد و پاكيزه (خوب و بد) يكسان نيستند، هرچند كثرت و فراوانى پليد تو را به تعجب آورد.

اين آيه بر اين مطلب دلالت دارد كه ملاك بهنجارى و نابهنجارى ربطى به تعداد افراد انجام دهنده آن ندارد، هرچند تعداد افراد انجام دهنده بسيار و يا در اكثريت باشند و انجام عمل پليد جامعه را فرا بگيرد. پليدى و پاكيزگى و يا به عبارت ديگر، بهنجارى و نابهنجارى تابع ملاك هاى ثابتى است كه در جاى خود بيان شده است، خواه اكثريت تابع آن باشند يا نباشند. اين تأثيرى در بهنجار بودن و نبودن آن نخواهد گذاشت.

امام موسى بن جعفر(عليه السلام) در توصيه اى خطاب به يكى از ياران خود مى فرمايد: «اى هشام، اگر در دستت گردويى باشد و مردم بگويند: درّى است، تو را كه مى دانى گردوست سودى نمى رساند. و اگر در دستت درّى باشد و مردم بگويند گردوست، تو را كه مى دانى درّ است زيانى نمى رساند.»47 اين حديث نيز با تشبيه معقول به محسوس، ملاك اكثريت را براى تعيين بهنجارى و نابهنجارى مورد انكار قرار مى دهد.

از سوى ديگر، علاوه بر آنكه رفتار اكثريت ملاكى براى بهنجارى رفتار نيست، در بسيارى از مواقع، اكثريت مسيرى غلط مى پيمايند و رفتارى نابهنجار دارند. قرآن كريم در آيات بسيارى با كاربرد واژه «اكثر» به اين حقيقت اشاره كرده است.

عدم شناخت نسبت به خداوند و ايمان نياوردن به خداوند و دين حق،48 شكرگزار نبودن،49 كفر ورزيدن و گم راهى و فسق،50 عدم تعقّل،51 اعتقاد نداشتن به قيامت،52آگاهى نداشتن از سنّت ها و قوانين الهى53 از جمله مواردى هستند كه در قرآن به اكثريت نسبت داده شده اند. هرچند برخى

آيات ناظر به مردم زمان نزول آيه اند، اما بسيارى از آيات نيز محصور به چنين قيد و زمانى نيستند.54 در هر صورت، آنچه از قرآن و روايات برمى آيد، آن است كه ملاك اكثريت آمارى براى هنجارها و رفتارهاى بهنجار، اعتبارى ندارد.

ممنوعيت همنوايى

از نظر اسلام، نه تنها در برخى موارد همنوايى امرى مذموم است، بلكه اعلام مخالفت با برخى رفتارهاى فراگير در اجتماع نيز لازم و ضرورى است و همرنگى، سكوت و عدم اظهار مخالفت با رفتار نابهنجار مردم، خود از بزرگ ترين رفتارهاى نابهنجار محسوب مى گردد; چه آنكه اگر رفتارى غلط و نابهنجار به صورت علنى انجام گيرد، چه بسا به تدريج فراگير شود و سپس به صورت يك هنجار اجتماعى درآيد و افراد را به صورت دسته جمعى به سوى نابهنجارى بكشاند. درچنين شرايطى، افرادِ اندكى كه خواهان انجام رفتارهاى بهنجار باشند نيز در معرض فشارهاى روانى شديد اجتماعى و گاهى سرزنش اجتماعى قرار مى گيرند. در هر صورت، اسلام نه تنها در اين گونه موارد، همنوايى را جايز نمى داند، بلكه اعلام مخالفت را از ضرورى ترين رفتارها مى شمرد كه معمولا از آن با عنوان «امر به معروف و نهى از منكر» ياد مى شود.

البته اين واجب مهم منحصر به مواردى نيست كه رفتارهاى نابهنجار به صورت رفتار بيشتر مردم درآيد، بلكه هر انسان مؤمنى بايد به محض ديدن يك رفتار غلط، به شيوه مطلوب از آن جلوگيرى به عمل آورد.

از اين رو، بايد گفت: اگر رفتار اكثريت و يا رفتارى كه در جامعه معمول و عادى شمرده مى شود رفتارى نابهنجار باشد، نه تنها همنوايى با آن ممنوع و حرام است، بلكه مخالفت با آن از نظر اسلام لازم و ضرورى است.

در آيات و روايات زيادى از برترين رفتارهاى بهنجار و از نشانه هاى انسان هاى بهنجار «امر به معروف» و «نهى از منكر» و مخالفت با همنوايى و مقابله با رفتار نابهنجار مردم عنوان شده55 و همراهى با اهل فسق و فجور و همرنگى با آن ها از بزرگ ترين گناهان و در واقع، نوعى حماقت و نابهنجارى به شمار آمده است.56

حدّ وسط و تعادل

معمولا «حد وسط» ملاكى براى رفتار بهنجار، و «تعادل» ملاكى براى شخصيت بهنجار تلقّى مى شوند و چون در نگرش اسلامى اين دو مفهوم، جايگاه خاصى را دارند، مناسب است درباره آن ها بحث شود:

جايگاه بحث «تعادل» در روان شناسى

در ميان نظريه ها و مكتب هاى روان شناسى، فرويد بيش از ديگران «تعادل» را به عنوان ملاك بهنجارى دانسته است. تبيين نظريه فرويد در مورد تعادل و بهنجارى، در جاى خود بايد مورد بحث مفصّل قرار گيرد، در اينجا به اين جمله بسنده مى شود كه اگر در بين سه پايگاه «نهاد»، «من» و «فرامن» توازن و تعادل برقرار گردد، شخصيت بهنجار است و در حقيقت، اين «من» است كه بايد بين خواست هاى «نهاد» و «فرامن» اعتدال برقرار كند تا هيچ يك از اين دو، شخصيت را با مشكل مواجه نسازند. البته بايد توجه داشت: هيچ گاه منظور فرويد اين نبوده است كه من نيمى از خواست هاى «نهاد» و نيمى از خواست هاى «فرامن» را محقق كند، بلكه وظيفه يك «منِ» تحوّل يافته آن است كه بيشترين خواست هاى «نهاد» را با كمترين كارشكنى هاى «فرامن» فراهم سازد كه البته اين نگرش فرويد به هيچ وجه صحيح به نظر نمى رسد و در جاى خود بايد مورد نقد و بررسى قرار گيرد.

بررسى مفهوم «تعادل»

انسان در درون خود، داراى اميال، گرايش ها، نيازها و خواست هاى متفاوت و گاه متضادى است كه از هماهنگى و تعادل بين آن ها، رشد و بهنجارى حاصل مى شود.57

اسلام هيچ يك از نيازهاى فطرى و يا طبيعى انسان را بيهوده و عبث نمى داند و هيچ يك از آن ها را بدون پاسخ نمى گذارد. بهنجارى و كمال از نظر اسلام نيز از همين رهگذر حاصل مى شود و به عبارت ديگر، اسلام همانند برخى اديان ديگر، دينى تك بعدى نيست و از تمام ابعاد خواسته ها و گرايش هاى روانى، جسمانى، فطرى و غريزى، فردى و اجتماعى، دنيوى و اخروى و يا حتى از ميان صفات متضاد اخلاقى همانند غرور و تواضع، «حدّ وسط» را برمى گزيند و منظور از آنچه در احاديث و منابع اسلامى با عنوان «حدّ وسط» آمده، همين ايجاد اعتدال و تعادل است.58

مرحوم ملّا احمد نراقى در كتاب مشهور معراج السعادة درباره تعادل و بهنجارى مى گويد: «نهايت كمال و غايت سعادت از براى هر شخصى، اتّصاف اوست به صفت عدالت و ميانه روى در جمع صفات و افعال ظاهره و باطنه، خواه طورى باشد كه مخصوص ذات او (خود او) و متعلّق به خود باشد يا امرى باشد كه ميان او و ديگرى بوده يا باشد.»59 اصل و اساس بهنجارى و راه تأمين سعادت در ايجاد تعادل، در روان و رفتار انسان است. از سوى ديگر، گفته شد كه مرز بهنجارى، ايمان و رفتار درست است. پس بايد بين اعتدال و ايمان

رابطه اى باشد. براى اين منظور، دو آيه از قرآن كريم مورد بررسى قرار مى گيرند.

1. (وَ كَذلِكَ جَعَلناكُم أُمَّةً وَسَطاً) (بقره: 143); بدين سان، شما امّت اسلام را امّتى معتدل و ميانه رو قرار داديم. از اين آيه استفاده مى شود كه اساس اسلام و ايمان برپايه اعتدال قرار داده شده است و دستورات دينى، كه از جمله ملاك هاى رفتار بهنجار مى باشند، به دور از هرگونه ميل و انحراف است.

2. (أَقِم وَجهَكَ للدّينِ حنيفاً فِطرتَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النّاس عَلَيها) (روم: 30); و به دين معتدل رو آور; فطرتى (دينى) كه خداوند انسان ها را بدان فطرت آفريد.

از اين آيه استفاده مى شود كه فطرت هاى سالم به دين حنيف گرايش دارند. «حنيف» از ريشه «حنف» مى باشد و «و الحنفُ ميلُ القدمينِ اِلى الواسطِ و المرادُ بِه الاعتدالُ»;60حنف يعنى گرايش قدم هاى انسان به وسط و منظور از وسط، رعايت اعتدال است و دين حنيف يعنى دينى كه رعايت اعتدال مى كند.

به عبارت ديگر، دين اسلام و دستورات آن حدّ اعتدال را رعايت نموده اند و چون فطرت به چنين دينى گرايش دارد، در حقيقت دين اسلام با فطرت هماهنگى داشته و سبب شكوفايى فطرت است. پس معلوم مى شود كه فطرت نيز به اعتدال و تعادل گرايش دارد. از سويى ديگر، بنابر ديدگاه اسلام، بهنجارى، در ايمان و كسب سعادت واقعى است و از تمامى اين گزاره ها چنين نتيجه گيرى مى شود كه «بهنجارى» يعنى اعتدال روان انسان و در واقع، هنگامى كه انسان اعتدال خويش را از دست دهد. بهنجارى و سلامت خويش را نيز از دست داده است. پس به عبارت ديگر، سلامتى و بهنجارى همان رعايت اعتدال و تعادل بين همه گرايش ها و اميال، سائق ها، نيازها و خواست هاى روانى و جسمانى است.

اعتدال شخصيتى و تعادل رفتارى

شخصيت و رفتار هر دو متصف به تعادل و اعتدال مى شوند. در اسلام نيز از هر دو مقوله سخن به ميان آمده است و در هر صورت، منظور همان است كه توضيح داده شد; يعنى شخصيت سالم و متعادل داراى رفتار متعادل مى باشد و اين تعادل روانى و شخصيتى است كه سبب انتخاب حدّ وسط رفتارى مى باشد.

امام حسن عسگرى(عليه السلام) درباره رفتار متعادل مى فرمايند: «هشيارى را حدّى است كه چون از آن بگذرد، تباهى است و... شجاعت را حدّى است كه چون از آن تجاوز كند، تهوّر است.»61

در روايتى ديگر نيز در مورد رفتار متعادل و بهنجار چنين آمده است: «مِنَ المُنجياتِ كلمةُ العدلِ فى الرّضا و السّخط»;62 اعتدال بين خشم و گذشت از مواردى است كه سبب نجات انسان مى شود.

از تأكيدهاى فراوان آيات قرآنى و روايات در مورد رعايت اعتدال و حدّ وسط چنين استفاده مى شود كه چه بسا انسان از سر غفلت و يا فهم نادرست مفاهيم اخلاقى و دينى، راه انحراف در پيش گيرد. تأكيد اسلام در اين مورد، به گونه اى است كه در برخى كتب روايى، فصلى راجع به حدّ اعتدال در رفتار و روان انسان تخصيص يافته و يكى از محورهاى اصلى كتب و آثار اخلاقى، موضوع «اعتدال» است.

از آن رو كه ممكن است برخى چنين پندارند كه رفتارهاى مطلوبى همچون انفاق و كمك به ديگران حدّ وسط نداشته و در هر صورت و به هر ميزان خير و بهنجار است، قرآن كريم نسبت به چنين پندارى تذكر داده و درباره صفات انسان هاى بهنجار چنين مى فرمايد: (وَ الّذينَ إذا أَنفَقوا لَم يُسرِفوا و لَم يقتُروا وَ كانَ بينَ ذلكَ قِواماً) (فرقان: 67); ]پرهيزگاران [كسانى هستند كه به وقت انفاق، اسراف و زياده روى نمى كنند و نيز بخل نمىورزند، بلكه ميان اين دو حالت در وضعى معتدل مى كوشند.

از اين آيه و برخى آيات ديگر63 چنين استفاده مى شود كه حتى در امورى همانند انفاق و كمك به ديگران نيز نبايد از حدّ اعتدال خارج شد.

از آنچه تاكنون گفته شد، چنين استفاده مى شود كه رعايت اعتدال در تمامى رفتارها بايد در نظر گرفته شود. نبى گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) خطاب به مؤمنان مى فرمايند:«يا ايُّها الناسُ عليكم بالقصد، عليكم بالقصد، عليكم بالقصد»;64 اى مردم، بر شما باد به اعتدال، بر شما باد به اعتدال، بر شما باد به اعتدال.

ملاك تعيين حدّ وسط

هرچند تا اينجا در مورد تعادل و حدّ وسط نكاتى تذكر داده شد، اما جاى اين سؤال همچنان باقى است كه منظور از «حدّ وسط» چيست؟ به عبارت ديگر، چگونه حدّ وسط تعيين مى شود؟ مثلا، تعادل و هماهنگى بين گرايش هاى فطرى و غريزى با چه معيارى مشخص مى شود و يا براى درك حدّ وسط بين خشم و گذشت، بايد از چه محك و ملاكى بهره جست؟

در پاسخ بايد گفت: آنچه تاكنون بيان شد تنها تبيين اهميت اعتدال و فراگير بودن آن در سطح شخصيت و تمامى نيازها بود، ولى براى تبيين ملاك آن لازم است به اين نكته در تعريف «تعادل» اشاره شود كه تعادل بين اميال مختلف و ابعاد گوناگون وجودى انسان در جهت كمال و رشد و كسب سعادت صورت مى پذيرد و اكنون اگر اين هدف را مدّنظر قرار دهيم،

ملاك حدّ وسط و راه معتدل و مستقيم وضوح بيشترى مى يابد.

به عبارت ديگر، انسان در مسير زندگى خود، هدفى دارد كه اين هدف همان «سعادت» است. او بايد براى كسب بهنجارى بيشتر ،به سوى اين هدف حركت كند. اما نيل به اين هدف، مستلزم حركتى معتدل و مستقيم است و هرگونه گرايش به چپ و راست، او را از رسيدن به مقصد بازمى دارد.65 بنابراين، تعيين مسير واقعى و حدّ وسط بر اساس يك تقسيم آمارى و رياضى صورت نمى گيرد; يعنى به گونه اى نيست كه براى دو نياز متفاوت، سهمى مساوى وجود داشته باشد; مثلا، اگر گفته مى شود: در رفتارها بايد حدّ وسط ميان توجه به دنيا و آخرت در نظر گرفته شود به اين معنا نيست كه توجه به دنيا و آخرت بايد درست به يك اندازه و به صورت مساوى باشد، بلكه اعتدال آن است كه به هر يك از طرفين، به آن اندازه توجه شود كه تأمين كننده رشد و سعادت انسان باشد; زيرا هدف از اعتدال تأمين سعادت انسانى است.

از مطلب مزبور، چنين استفاده مى شود كه تعيين حدّ وسط به عنوان رفتارهاى متعادل و بهنجار، كار آسانى نيست. مرحوم ملاّ احمد نراقى، از دانشمندان مشهور علم اخلاق، در كتاب معراج السعادة به اين مهم اشاره كرده، مى گويد: «شكى نيست كه اين امور (رعايت اعتدال در رفتار) و دانستن طرف افراط و تفريط و علم به آن در همه امور، در نهايت اشكال است... و موقوف است به ميزانى عدل كه به واسطه آن زياده و نقصان شناخته شود.»66

پس از تبيين اين موضوع، نوبت به پاسخ به اين سؤال مى رسد كه با توجه به اينكه تعيين حدّ وسط و رعايت اعتدال نيازمند ملاك و ميزان است، اين ملاك چيست؟ در پاسخ، ابتدا بايد به اين موضوع اشاره كرد كه مفهوم «اعتدال» به عنوان ملاكى در كنار ملاك هايى كه براى رفتارهاى بهنجار برشمرده شد، تلقّى نمى گردد، بلكه رفتار بهنجار رفتارى متعادل است; حال توسط هريك از ملاك ها تعيين شود، تفاوتى نمى كند. از اين مقدّمه نتيجه گرفته مى شود كه ميزان و ملاك تعادل، همان ملاك هاى فطرت، عقل و وحى است. مرحوم نراقى در دو فراز، اين موضوع را شرح مى دهد. «حقيقت عدالت ]تعادل[ يا لازم آن، اين است كه عقل (كه) خليفه خداست، غالب شود بر جميع قوا، تا هر يكى را به كارى كه بايد و شايد بدارد.»67 اين فراز به ملاك بودن عقل در تعيين حدّ وسط اشاره مى كند.

وى در جاى ديگرى چنين مى گويد: «ميزان عدل در دانستن وسط هر امرى نيست، مگر شريعت حقّه الهيه و طريقه سنيّه نبويّه كه از سرچشمه وحدت حقيقيه صادر شده است. آن ميزان عدل ]تعادل[ است در جميع چيزها.»68 اين جملات نيز ناظر به ملاك بودن وحى و شرع براى تعيين رفتارهاى بهنجار مى باشند.

در پايان، بايد اين موضوع را خاطر نشان كرد كه برخى منحنى گوس69 را حدّ وسطى دانسته اند كه مى تواند ملاكى براى بهنجارى و رفتار بهنجار تلقّى گردد كه در اين مورد، بايد گفت: منحنى گوس در مواردى كه موضوع بررسى آمارى رفتارهاى جامعه باشد، رأس منحنى نشان دهنده بيشترين فراوانى است و حدّ وسط را نشان نمى دهد كه البته رفتار اكثريت نيز ملاكى براى رفتار بهنجار تلقّى نمى گردد، و اگر منحنى گوس صفات طبيعى انسان همانند قامت و يا هوش وى را مورد بررسى قرار دهد، هرچند رأس منحنى بيشترين فراوانى را در حدّ وسط آن (منحنى) نشان مى دهد و معمولا اين حدّ وسط نيز بهنجار تلقّى مى گردد، اما اولا، صفات طبيعى ربطى به رفتار اختيارى انسان ندارند تا موضوع رفتار بهنجار تلقّى گردد و ثانياً، معناى بهنجارى در اين مورد، به معناى طبيعى و عادى بودن است و ربطى به مفهوم سلامت و سعادت انسانى ندارد. از سوى ديگر، هرگز نمى توان كسانى را كه در طرف بالاى مقياس منحنى واقع شده اند، نابهنجار به معناى «ناسالم» دانست; مثلا، نمى توان كسانى را كه داراى هوش بالا هستند، افرادى نابهنجار تلقّى كرد. در نتيجه، بايد گفت: منحنى گوس هيچ حقيقتى در رابطه با ملاك بهنجارى بيان نمى كند و تنها يك سنجش آمارى از برخى عناصر و عوامل طبيعى موجود در افراد جامعه است.


پى نوشت ها

1. Normality & abnormality.

2ـ دوان پى شولتز و سيدنى آلن (1987)، تاريخ روان شناسى نوين جلد 1و 2، ترجمه على اكبر سيف و ديگران، چ دوم، تهران، رشد.

3ـ سيد هاشم هاشمى ركاوندى، تربيت و شخصيت انسان، قم، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1375، ج 1، ص 171.

4ـ از ويژگى هاى عاطفى فطرت، بيشتر با عنوان گرايش هاى فطرى و يا خواسته هاى فطرت ياد مى شود.

5ـ ر.ك: على اصغر احمدى، روان شناسى شخصيت از ديدگاه اسلامى، تهران، اميركبير، 1374.

6ـ از اين گرايش فطرى به «فطرت اخلاقى» نيز تعبير شده است. ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 27، ص 47.

7ـ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 27، ص 47.

8ـ محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 163.

9ـ ناصر مكارم شيرازى، پيشين، ج 27، ص 23.

10ـ رضا فرهاديان، مبانى تعليم و تربيت در قرآن و احاديث، قم، دفتر تبليغات اسلامى، ص 37، به نقل از: جلال الدين سيوطى، الدّر المنثور، ج 1، ص 255.

11ـ سيداسحاق حسينى كوهسارى، «آرامش و فشار روانى در قرآن»، پايان نامه كارشناسى ارشد، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، 1378.

12ـ ناصر مكارم شيرازى، پيشين، ج 25، ص 275.

13ـ على اصغر احمدى، پيشين، ص 105.

14ـ عقل در فلسفه معنايى خاص دارد. در فلسفه عقل را مدرك كلى مى دانند. آن گاه كه ادراك حسى از تمام تعلّقات (تجزيه از ماده و تمام صفات آن و حتى صفت اضافه به ماده) پيراسته شود، ادراك عقلى صورت مى پذيرد. ادراكات كلى، اعم از تصورات و تصديقات، در اعتقاد فلاسفه، توسط عقل صورت مى پذيرند. (على اصغر احمدى، پيشين، ص 117.)

15ـ زمر: 18 و 17 / طلاق: 10 / بقره: 269 / رعد: 19 / آل عمران: 191 و 190.

16ـ يونس: 100 و 42 / ملك: 10 / انفاق: 22 / بقره: 171 / مائده: 103 و 58 / يس: 60 و 62.

17ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 1، ص 159.

18ـ شايد با استفاده از اين حديث بتوان گفت: ايمان اولين ثمره عقل است كه سطح پايين (حداقل) بهنجارى از ديدگاه اسلام تلقّى مى شود.

19ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 1، ص 137.

20ـ نهج البلاغه، قصارالحكم 421.

21ـ همان، خطبه 220.

22ـ ر.ك: محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 1.

23ـ سيد مصطفى حسينى دشتى، معارف و معاريف، قم، صدر، ج 7، واژه «عقل».

24ـ على اصغر احمدى، پيشين، ص 118.

25ـ «مخالفة الهوى شفاءُ العقل»; سلامتى عقل در مخالفت با هواى نفس است. (رضا فرهاديان، مبانى تعليم و تربيت در قرآن و احاديث، ص 57)

26ـ «اعونُ الاشياء على تزكية العقل، التَّعليم»; آموختن علم، بهترين كمك براى رشد عقل است. (همان، ص 53.)

27ـ «قل ءأنتم اعلم ام الله» (بقره: 140); بگو آيا شما داناتريد يا خداوند؟

28ـ «وَ مَن أَصدقُ مِنَ اللّهِ حديثاً» (نساء: 87) و چه كسى از خداوند راست گفتارتر؟

29ـ «غريزه در انسان در معنايى اخص، در مورد تمايلاتى به كار مى رود كه مشترك بين انسان و حيوانات ديگرند و به عبارت ديگر، تمايلات حيوانى، كه در انسان نيز وجود دارند «غريزه» ناميده مى شوند. اين خصوصيت يعنى داشتن غريزه... يكى از نقاط افتراق جانداران از جمادات به حساب مى آيد. (احمد

ابوترابى، «در طريق معرفت به علوم فطرى»، پايان نامه كارشناسى ارشد، قم، مؤسسه امام خمينى (ره)، 1376، ص 118.)

30ـ اگر خواسته هاى متضاد براى انسان وجود نداشتند، طبعاً براى اراده انسانى يك راه بيشتر نمى بود و در نتيجه، رفتار او از ارزش چندانى برخوردار نبود و زمينه انتخاب و اختيار و كمال از انسان سلب مى شد.

31ـ روم: 21.

32ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 100، ص 219.

33ـ همان، ج 62، ص 316.

34ـ انفال: 1 / حجرات: 10.

35ـ انفال: 46 / شورى: 42.

36ـ آل عمران: 159 / نمل: 90.

37ـ اسراء: 53 / نساء: 86.

38ـ شورى: 38.

39ـ نحل: 90 / محمّد: 22 / بقره: 83.

40ـ بقره: 215 / بقره: 273.

41ـ بقره: 43 / فصّلت: 6ـ7 / انفال: 41.

42ـ نساء: 58.

43ـ نساء: 112.

44 مصطفى زمانى، ديوان منسوب به امام على(عليه السلام)، قم، پيام اسلام، 1369، ص 49.

45ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 267.

46ـ مرتضى مطهرى، اسلام و مقتضيات زمان، قم، صدرا، 1365، ج اول، چ دوم، ص 282.

47ـ ابن شعبه حرّانى، تحف العقول، ص 406.

48ـ بقره: 100 / هود: 17 / انعام: 111 / روم: 30.

49ـ بقره: 243 / اعراف: 17 / يونس: 60.

50ـ اسراء: 89 / فرقان: 50 / انعام: 116 / مائده: 59.

51ـ مائده: 103.

52ـ جاثيه: 26.

53ـ غافر: 57 / سبأ: 36.

54ـ بقره: 243 / يوسف: 38 / غافر: 59.

55ـ آل عمران: 104، 110، 114 / توبه: 67ـ112 / حج: 141 / لقمان: 17.

56ـ «مِن اَعظم الحُمق مؤاخاةُ الفُجّار»; از بدترين حماقت ها همراهى و برادرى با اهل فجر و گناه است» (محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 2، واژه «حمق».

57ـ «اعتدال» از ريشه «عدل» و به معناى ايجاد توازن بين دو چيز و به عبارت ديگر، اعتدال عبارت است از وسط و ميانگينى كه منظور از آن موازنه و قسط و تناسب مى باشد. (محمدحسن شرقاوى، گامى فراسوى روان شناسى اسلامى، ترجمه سيد محمدباقر حجتى، چ چهارم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1368.)

58ـ امام كاظم(عليه السلام): «خير الامور أوسطها»; برترين امور حد وسط آن هاست. (ميزان الحكمه (چهار جلدى) ج 1، ص 846.)

59ـ ملااحمد نراقى، معراج السعادة، ص 70.

60ـ سيد محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج 16، ص 178.

61و62ـ سيدمصطفى حسينى دشتى، پيشين،ج9، ص 742 / ج 7.

63ـ اسراء: 29.

64ـ علاءالدين على ابن حسام، كنزالعمّال، حلب، التراث الاسلامى، ج 3، ص 28.

65ـ قال على(عليه السلام): «اليمينُ و الشمالُ مضلةٌ و الطريقُ الوسطى هى الجادة» «انحراف به چپ و راست گم راهى است و حدّ وسط و معتدل مسير حقيقى است. (نهج البلاغه، خطبه 16.)

66الى 68ـ معراج السعادة، ص 66 / ص 73 / ص 66.

69. Guase.