اخلاق و عرفان اسلامى

 

 

 

اخلاق و عرفان اسلامى

استاد محمدتقى مصباح

اشاره

در ادامه سخنرانى هاى استاد، در جلسه گذشته مباحثى درباره راه تقويت ايمان، تقوا، رابطه ايمان با عمل صالح، تمثيل على و عظيم و نور و ظلمت در آيات و روايات، نقش عمل صالح در پيشبرد انسان و نيز نقش گناه در ايجاد كفر و نفاق بيان گرديد. در اين شماره مباحث حضرت استاد را در زمينه هاى اخلاص و اصالت آن در كارها پى مى گيريم.

اصالت نيّت در كارها

به نظرم رسيد در اين شرايط، نكته اى كه خوب است همه ما به آن توجه كنيم، در هر سطحى و هر پست و شغلى كه هستيم، اين است كه ارزش كارهاى ما و تأثيرى كه در سعادت حقيقى ما مى بخشند، بيش از آنكه مربوط به حجم و زمان كار، شكل كار و ساير ويژگى هاى كار باشد، مربوط به «نيت» كار است. برحسب آنچه، هم از آيات و روايات استفاده مى شود و هم به اعتبارات عقلى مؤيّد است، ممكن است يك كار كوچك تأثير فوق العاده اى در سعادت و سرنوشت ابدى انسان داشته باشد و كارهاى عظيمى كه چه بسا انسان زياد هم دل به آن ها مى بندد به اميد اينكه آثار زيادى داشته باشند، تأثيرى نداشته باشند. اين گزافه نيست كه چطور ممكن است يك كار كوچكى مثل باعث نجات انسان از جهنم و ورود به بهشت شود! يا خدمات بزرگى كه در طول ساليان دراز با هزار اميد و آرزو انجام داده است همه از بين بروند!

من با اينكه بنا ندارم در بحث، به قصه و داستان و امثال اينها تمسّك كنم، ولى گاهى در اين ها نكته هايى وجود دارند كه اثرشان از چند استدلال بيشتر است، بخصوص اگر شواهد صدقى هم داشته باشند تأثيرشان در روح انسان بيشتر است. گاهى حتى يك بيان خطابى و شعرى اثرش از چند آيه قرآن و روايت بيشتر است. آدميزاد اين جور ساخته شده است!

داستان معروفى است از مرحوم عل مه مجلسى رضوان الله عليه. من ضمانت نمى كنم كه اين قضيه درست باشد، اما به خاطر جنبه آموزندگى اش آن را نقل مى كنم:

يكى از موفق ترين چهره هاى روحانيت و عالمان فقيه و محدّث در طول تاريخ تشيّع، عل مه مجلسى است. برجسته ترين خدمتى كه ايشان كرده تأليف كتاب بحارالانوار است. خدمات بسيار ارزنده ديگرى هم دارد كه متأسفانه درست ارزيابى نشده اند، خود ما هم درست نمى دانيم. اگر دقت كنيم،  ايشان طرح هايى را اجرا كرد كه در واقع، بايد گفت: ايشان در شيعه فرهنگ ساز بوده است. كتاب هايى كه ايشان به زبان فارسى نوشته، بخصوص امروز در اين جوّ و فضايى كه هست، قابل توجهند; مثلا، يك دوره تاريخ انبيا و ائمّه اطهار(عليهم السلام)نوشته است. آن زمان ها، آن وقت ها كه امكان چاپ مثل الآن نبود، وقتى كتاب هاى ايشان چاپ مى شدند، به بسيارى از خانواده هاى متدّين راه پيدا مى كردند و آن ها از اين طريق با تاريخ انبيا آشنا مى شدند; مانند خدمتى كه مرحوم حاج شيخ عباس قمى در نوشتن كتاب منتهى الآمال كرد; يك دوره تاريخ چهارده معصوم را در يك كتاب جمع آورى كرد و در خانه ها در دسترس همه قرار داد، مثل خدمت ديگرش تأليف كتاب مفاتيح الجنان و كتاب هاى ديگر. اين نكته را هم در اينجا عرض كنم كه يكى از استادان بزرگ م كه از دنيا رفته اند خدا ان شاءالله درجاتشان را عالى تر كند مى فرمود: كتاب هاى حاج شيخ عباس قمى مهر قبولى خورده اند; به خاطر اخلاصى كه ايشان در نيتش داشت. كم كتابى پيدا مى شود كه مثل كتاب هاى حاج شيخ عباس قمى اين همه داراى بركات باشد; در هر خانه اى هر كسى از آن استفاده كند.

مرحوم عل مه مجلسى غير از نوشتن كتاب بحارالانوار و تأثيرات عظيمى كه اين كتاب در جامعه شيعه داشت، يكى از خدماتش نوشتن كتاب هاى فارسى بود; مثلا، تاريخ سيدالشهداء، جلاء العيون، حياة القلوب و حلية المتقين و ساير كتاب ها، كه جنبه عملى دارند و در دسترس مردم هستند. البته من نمى گويم اين ها همه بى عيب هستند يا با فرهنگ امروز ما سازگارند، اما آن روز اين ها خدمات ارزنده اى بودند; هنوز هم هستند، منتها حالا سليقه ها تفاوت كرده اند. بايد كارهايى به سبك جديد انجام داد. متدّينان ما در طول تاريخ، از آن عصر به بعد، در دورترين نقطه هاى كشور با خواندن همين كتاب ها ديندار مى شدند و آداب و رسومش را ياد مى گرفتند و مقيّد بودند مستحباتش را بجا بياورند. اين كتاب ها خدمات بسيار ارزنده اى كرده اند.

معروف است كه مى گويند كه پس از رحلت مرحوم مجلسى، ايشان را در خواب ديدند، مقامى خيلى عالى داشت. از ايشان سؤال كردند: چه چيزى موجب نجات شما شد؟ از كدام تأليفات و خدماتى كه كرديد، بيشتر استفاده برديد؟ حتماً خواب بيننده بود ـ مثل منتظر بود كه بفرمايد از كتاب بحارالانوار. ايشان با حالت عجيبى اظهار داشت كه هيچ كدام از اين ها به اندازه يك كارى كه هيچ اميدى به آن نداشتم، برايم مفيد نبود. خواب بيننده سؤال مى كند كه آن چه بود كه اين قدر براى شما مؤثر بود و هيچ اميدى به آن نداشتيد؟ بر حسب آنچه نقل شده است، ايشان فرمود: يك روز سيبى در دستم بود; يك سيب زيبا. يك زن يهوديه اى بچه اى در بغل داشت. بچه نگاهش به اين سيب افتاد و خيلى دلش مى خواست اين سيب را بگيرد. مادرش هم بچه را مى گرفت كه مزاحم آقا نشو. من متوجه شدم، ديدم بچه اين سيب را مى خواهد. من هم سيب را به او دادم. آنچه از اين كار عايد من شد، بيش از همه خدمات ديگرم بود; چون در اين شيله و پيله اى نبود، فقط براى خدا بود، نه براى خودنمايى و ريا. عجيب اين است كه آن قدر كه اين كار براى او مؤثر بوده، خدمات ديگرش مؤثر نبوده اند. ممكن است بگويند آن كتاب را به اسم سلاطين نوشتى، آن را چه كردى، به آن يكى خيلى اهميت مى دادى و... اما چون اين كار خالص بود، هيچ چيز ديگرى غير از خدا در آن نبود، اين اثرش از همه چيز بيشتر است.

ارزش اخلاص

من خواستم اين را يك مؤيّدى بياورم براى اين قضيه كه همه ما به آن معتقديم كه (انّما الاعمالُ بالنيّاتِ و لكلِّ امرى ما نَوى.)1 بهره هر كس از عملش به آن نيتى است كه در كار دارد. هر قدر نيت خالص تر و براى خدا پاك تر باشد، چيزى مخلوط با آن نباشد، اثرش بيشتر است. متأسفانه من با خودم كه قياس مى كنم، مى بينم خيلى جاها كه انسان خيال مى كند اخلاص دارد، اشتباه مى كند. اگر درست محاسبه كند و درون كاوى كند و خود را بررسى كند، دقيقاً نيتش را بسنجد، مى بيند كه نيتش مشوب است، خالصِ خالص نيست; اگر هم از اصل براى خدا قصد كرده باشد، نيت آگاهانه اش به صورت جدّى براى خدا بوده، ولى ناآگاهانه عوامل ديگرى در آن تأثير گذارده اند. اگر از ابتدا نيت خودنمايى و ريا داشته باشد كه وامصيبتا! ديگر اجر انسان بكلى از بين مى رود.

در يك حديث قدسى خداى متعال مى فرمايد: (اَنَا خيرُ شريك);2 من شريك خوبى هستم. شريك ها غالباً سر تقسيم سهميه شان اختلاف پيدا مى كنند; يكى مى گويد: مال من است، ديگرى مى گويد: مال من است. دعوايشان مى شود كه به من كم رسيده، بايد به من بدهى. ولى خداوند اين جور نيست، مى فرمايد: من شريك خوبى هستم. هر كس مرا در كارى شريك كند يا شريك ديگرى براى من قرار دهد، من سهم خودم را هم به او مى دهم، حتى اگر يك صدم كار را براى ديگرى گذاشته باشد، من نود و نه درصدش را هم براى او مى گذارم. من چيزى را مى پذيرم كه شريك نداشته باشد.

اين مال مواردى است كه آدم آگاهانه عاملى را در كارش اثر مى دهد، وقتى خودش حساب كند درست مى فهمد. ولى در بسيارى از جاها شرك هايى كه آدم مىورزد نيمه آگاهانه اند و در بسيارى از جاها هم ناآگاهانه. اما شيطان خيلى مزوّرانه در نيت آدم اثر مى گذارد و ارزشش را كم مى كند، البته اگر حبط نشود و بكلى از بين نرود.

نشانه هاى اخلاص

الف. شهامت اعتراف به اشتباه

يكى از مواردى كه آدم مى تواند بسنجد واقعاً كارش براى خداست يا غير خد از اين مواردى كه به ما مربوط مى شود عرض مى كنم مثلا، استادى سر كلاس درس مى دهد. ما تصور مى كنيم وقتى سر كلاس مى رويم درس مى دهيم، پس از پنجاه، شصت سال كه عمر از خدا گرفتيم، اين رشته را انتخاب كرديم، سختى هايش را تحمّل كرديم، ديگر براى خداست، اگر مى خواستيم پول بگيريم جاهاى ديگر بيشتر بود، اگر شهرت و احترام مى خواستيم، جاهاى ديگر بيشتر بود. با يك اطمينان خاطرى براى خدا مى رويم سركلاس، بخصوص اگر درس قرآنى، حديثى، اخلاقى، موعظه اى باشد; ديگر مطمئن هستيم كه براى خداست. پس براى چيست؟ پولى كه به آدم نمى دهند، پاكتى كه ندارد. اما براى اينكه معلوم شود آيا خالص است و چيزى ديگر براى غير خدا در آن نيست، علايم و راه هايى وجود دارند كه آدم خود را آزمايش كند. اگر جايى رفتيم درس گفتيم و چيزى را اشتباه گفتيم آدميزاد است اشتباهى مى كند اگر كسى گفت اشتباه گفتيد، آيا درصدد برمى آييم كه عذرخواهى كنيم كه بله، من اشتباه كردم، يا نه، اول سعى مى كنيم ماست مالى كنيم كه نه مقصودم اين نبود، آن هم يك قرائتش است و اعتراف نمى كنيم كه اشتباه كرده ايم؟ از اينجا معلوم مى شود كه غير از فهماندن و نقل مطلب، چيز ديگرى هم مورد نظرمان بوده و آن اينكه مى خواستيم خودمان را مطرح كنيم، و وقتى مى بينيم به شخصيتمان لطمه مى خورد، ديگر زير بار نمى رويم!

يا مثلا، ماه رمضان، براى هدايت خلق اللّه منبر رفتيم، اما اگر يك جا منبرمان نگرفت با اينكه انسان تلاشش را هم مى كند، فكر و مطالعه هم مى كند، اما نمى گيرد چه مى كنيم؟

ب. تحمّل خجالت

يكى از بزرگان كه به مقام شهادت رسيده شخصيت بزرگى كه نمى خواهم اسمش را ذكر كنم مى فرمود: گاهى وقت ها كه مى خواهم از منبر پايين بيايم، دلم مى خواهد پاى منبر يك چاه باشد همان جا بروم در چاه; از بس منبرم خراب شده و نگرفته است، خجالت مى كشم ديگر در روى مردم نگاه كنم. از منبر كه پايين مى آيم مى خواهم ديگر كسى مرا نبيند. اين حالت كه آدم خجالت مى كشد، چون منبرش نگرفته، براى ما پيش مى آيد. اگر براى خدا گفتيم اجرش هم با خداست; نگرفت كه نگرفت. اما نه، اين جور قانع نيستيم، مى خواهيم تبليغ كنيم، ولى كنارش خودمان هم مطرح باشيم و بگويند: به به! عجب منبر خوبى رفت! عجب موعظه خوبى كرد! اگر اين حاصل نشود از كارمان راضى نيستيم.

پس از اينجا معلوم مى شود كه غير از انگيزه خدايى، يك چيز ديگرى هم در كار است; مثلا، نماز جماعت كه مى خوانيم، زياد پيش مى آيد آدم در نماز شك كند، بخصوص آن ها كه پير باشند و حافظه شان ضعيف شده باشد، يادشان مى رود كه ركعت چندم هستند يا چيزى را اشتباه مى خوانند، بعد مردم كه مى گويند: آقا عوضى خوانديد، اشتباه كرديد، آدم خجالت مى كشد. خجالت ندارد، شك كردم. آدميزاد شك مى كند. اصلا يك فرض ديگر، اگر آدم در نماز وضويش باطل شود، چه؟ اگر ديد نمازى را كه خوانده بدون وضو بوده است چه بايد بگويد: وضوى من باطل شد، نمازتان را خودتان ادامه دهيد، يا يادم رفته بود به نماز بىوضو ايستاده بودم؟ بعضى از بزرگان، شخصيت هايى كه مناسب نيست اسمشان را ببرم، به نماز ايستادند، خود بنده حضور داشتم كه وسط نماز يادشان آمد وضو ندارند، گفتند: آب بياوريد وضو بگيريم. اگر آدم رفت خجالت كشيد يا اصلا به روى مبارك نياورد، نماز بىوضو خواند، اين پيداست كه كار براى خدا خالص نيست. اگر خالص بود هر چه وظيفه اش هست بايد عمل كند.

ج. رعايت حرمت ديگران

شاگردى كه سر كلاس مى بيند استاد اشتباه كرد، يا سؤالى دارد، اگر واقعاً سؤالش را مى خواهد براى خدا مطرح كند، بايد جورى سؤال كند كه اگر استاد هم اشتباه كرده است، خجالت نكشد.

بالاخره اين احتمال هم هست كه استاد خجالت بكشد. ما هم وظيفه اى داريم. او نبايد خجالت بكشد، ما هم نبايد به او خجالت بدهيم. اشتباه كرده است. شما خصوصى پس از درس به او بگوييد شما اينجا اشتباه كرديد، رعايت ادب را هم بكنيد. من اين طور به نظرم مى آيد، اگر صلاح مى دانيد مراجعه كنيد، ببينيد اين جور نيست. اما گاهى آدم صاف و صريح مى گويد: نخير، اين جور نيست، بادى هم به غب غب مى اندازد كه من مى دانم، تو نمى دانى! اين ديگر نمى تواند براى خدا باشد.

كسانى كه بخصوص احترام استاد را رعايت نمى كنند، يا در ساير موارد مشابه، غالباً به خذلان هايى مبتلا مى شوند. من وقتى چند نفرى را كه تحولات عجيبى برايشان در زندگى پيدا شده بود و 180 درجه تفاوت كرده بودند، بررسى كردم چون به مناسبتى اين ها را مى شناختم و از اول جوانى با آن ها محشور بودم ديدم تمامشان كسانى هستند كه به استاد بى احترامى مى كردند. تعجب آور بود كه در آن سن و با آن موقعيت چه جور آدم ها منحرف مى شوند. جهت مشتركى كه بين چند نفرشان بود اين بود كه همه شان كسانى بودند كه اول طلبگى شان، اول جوانى شان به استاد بى احترامى كرده بودند. به عكس، كسانى كه به مقامات عالى رسيدند، با اينكه ـ مثل استعدادهاى فوق العاده اى نداشتند، شرايط عادى هم برايشان فراهم نبود، غالباً كسانى بودند كه به پدر و مادر و به استاد احترام مى گذاشتند. ولى چه رابطه اى در اين ميان هست، خدا مى داند! رابطه كلى اش اين است كه خدا دوست دارد نعمت هايش را شكرگزارى كنند: (اَنِ اشكُر لى و لوالديكَ) (لقمان: 14); مى فرمايد: از من و پدر و مادرت تشكر كن. (و قضى رَبُّكَ اَلاّ تَعبدوا الاّ اِيّاهُ و بالوالدينِ اِحساناً) (اسراء: 23) پس از پرستش خدا، چيزى مهم تر از اين نيست. نمى فرمايد: و قضى ربُّك اَن اَحسِن بالوالدينِ احساناً.

اخلاص; گام اول راه طلبگى

اين نكته ها را خوب است بخصوص در ماه رمضان توجه كنيم كه انسان مقدارى فراغت پيدا مى كند به خودش برسد، درباره خودش بينديشد، نيتش را در كارها بررسى كند. ضرر ندارد كه مقدارى فكر كنيم كه اين كارها را براى چه مى كنيم، براى چه درس مى خوانيم. اگر از اول طلبگى مان درست بنشينيم فكر كنيم كه براى چه مى خواهيم طلبه بشويم، نيتمان را خوب خالص كنيم ـ براى آن ها كه جوان تر هستند، هنوز دير نشده است، تجديدنظر كنند براى چه درس مى خوانند اگر اين درس خواندن ها دكّانى بود، شغلى بود، شغل هاى پردرآمدتر هستند، كما اينكه كسانى كه بيست سال درس مى خوانند، بعد مى بينند جايى پر درآمدتر پيدا مى شود، درِ خانه اهل بيت(عليهم السلام) را رها مى كنند و به خانه دشمنانشان مى روند تا پول بيشترى درآورند! اين براى آن است كه از اول درست بررسى نكرده اند براى چى درس مى خوانند، براى كى درس مى خوانند و به عشق كه و چه. اگر اين ها را خوب بررسى كنيم، به آسانى تحوّل در ما حاصل نمى شود، ترديد مى كنيم. اگر اول حساب كرديم براى چه و براى كه درس مى خوانيم، كار ديگرمان معلوم است. اگر ماه رمضان مى خواهيم برويم منبر، تبليغ يا براى هر برنامه ديگر، نيم ساعت بنشينيم فكر كنيم، دنبال چه مى رويم، سعى كنيم نيتمان را خالص كنيم. خيلى تفاوت است، صحبت يك ريال و دو ريال نيست. گاهى آدم نيتش كه فرق كند تفاوت زيادى حاصل مى شود; گاه فاصله اى بين زمين تا آسمان. كار خالص با كارى كه مشوّب باشد قيمتش خيلى تفاوت دارد; اصلا قابل مقايسه نيست. بنابراين، حيف است آدم در نيتش، در درونش فكر نكند و نسنجد كه دنبال چه مى گردد. اگر ضعفى، قصورى، سستى، اختلالى، اختلاطى، آميزه نادرستى هست، بايد آن را تصفيه كند، نيتش را پاك نمايد. بنشينيد فكر كنيد، اين اندازه عمرى را كه مانده است، قدرش را بدانيد. قدرش به اين است كه آن را در راه خدا صرف كنيد. «راه خدا» يعنى آنكه با چيزى مخلوط نباشد، اگر مشوّب باشد يك جا خودش را نشان خواهد داد. وقتى نشان داد، خيلى پشيمانى دارد. فكر كنيم كارهايمان را خالص تر انجام دهيم.


پى نوشت ها

1ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 70، ص 210، روايت 32، باب 52.

2ـ همان، ج 70، ص 243، روايت 15، باب 54.