فرقه زيديه1 و ارتباط آن‏ها با زيدبن علي(ع)

فرقه زيديه1 و ارتباط آن‏ها با زيدبن علي(ع)

نويسنده: زعيم الخيراللّه

مترجمان: عليرضا اسعدي و عبدالكاظم كاظمي

مقدّمه

فرقه زيديه و زيدبن علي(ع) دو موضوع قابل توجه هستند كه اقتضا مي‏كنند پژوهشگر با بررسي گوشه‏هاي تاريخ و زواياي فرقه‏ها، تحليل رويدادهاي تاريخي و نقد متون به مقايسه ميان آن‏ها بپردازد تا ارتباط اين فرقه با زيدبن علي را بيابد. در اين بحث، تلاش مي‏كنيم ارتباط بين زيديه و زيدبن علي(ع) را بيابيم.

«زيديه، يكي از فرقه‏هاي شيعي هستند كه از شيعه منشعب مي‏شوند و قايل به امامت زيدبن علي(ع) مي‏باشند.» شهرستاني در ملل و نحل درباره آن‏ها مي‏گويد: «فرقه زيديه پيروان زيدبن علي‏بن‏الحسين بن علي‏بن ابي‏طالب2 (رضي‏اللّه عنهم) هستند، امامت را در اولاد فاطمه (رضي‏اللّه عنها) منحصر مي‏دانند و امامت را در غير آن‏ها جايز نمي‏دانند. آن‏ها معتقدند كه هر يك از اولاد فاطمه كه عالم، شجاع و سخاوتمند باشد و ادعاي امامت نمايد، امام واجب‏الاطاعه است و فرقي نمي‏كند كه از اولاد امام حسن(ع) يا از اولاد امام حسين(ع) باشد. بنابراين، گروهي از آن‏ها قايل به امامت محمّد و ابراهيم، فرزندان عبداللّه بن حسن بن حسن، شده‏اند كه در زمان منصور عبّاسي قيام كردند و به قتل رسيدند. از نظر زيديه، وجود دو امام به صورت همزمان در دو سرزمين، مشروط بر اينكه آن دو امام داراي صفات مزبور باشند، جايز است و اطاعت از هر يك از آن‏ها واجب مي‏باشد.3

تولّد و سيره

سال تولد زيدبن علي(ع) را تاريخ معيّن نكرده است. ولي چنين برداشت مي‏شود كه وي در سال 80 ق در مدينه منوّره متولد شد و در سال 123ق به شهادت رسيد. شخصيت وي تمامي فضايل و صفات پسنديده را در خود جمع كرده است.4

خصيب الرايش در مورد وي مي‏گويد: «وقتي زيدبن علي را ديدم، در چهره وي جلوه‏هاي نور را مشاهده كردم».5

عاصم العمري در مورد وي گويد: «او را در هنگام جواني‏اش در مدينه ديدم كه ذكر خدا مي‏كرد و غش مي‏نمود، به گونه‏اي كه هر كس او را مشاهده مي‏كرد مي‏گفت: به دنيا باز نخواهد گشت. وي همواره تلاوت قرآن مي‏نمود و به خاطر كثرت آن، به «حليف‏القرآن» لقب داده شده بود».6

شيخ مفيد مي‏گويد: «زيد برجسته‏ترين و افضل برادرانش پس از ابي‏جعفر(ع) بود و عابد، پرهيزگار، فقيه، سخاوتمند و شجاع بود. به امر به معروف و نهي از منكر قيام كرد و به خون‏خواهي امام حسين(ع) برخاست. بسياري از شيعه قايل به امامت وي هستند».7

اشعري قمي مي‏گويد: «كنيه‏اش امام "ابوالحسن" است. به او "زيد شهيد" نيز گفته مي‏شود.» «مباحظ او را از خطباي بني‏هاشم شمرده است و ابوحنيفه گفته است: در زمان وي، فقيه‏تر، حاضر جواب‏تر و خوش بيان‏تر از او نديدم.»8

ابن طباطباي موّرخ او را چنين توصيف مي‏كند: «به لحاظ علمي، زهد، پرهيزگاري، شجاعت، ديانت و كرم، از بزرگان اهل‏بيت است».9

مقريزي از او به بزرگي ياد كرده، مي‏گويد: «زيد از مدينةالنبي بهره گرفت و از پدرش امام علي زين‏العابدين علم و دانش آموخت و در معدن علم و تقوا رشد يافت و همراه صالحان بود و از آنان مي‏آموخت و آن‏ها نيز از او مي‏آموختند. در خردسالي، همراه پدرش بود و علوم قرآن را از او فرا گرفت. از او روايت شده است كه فرمود: با قرآن سيزده سال خلوت نمودم، آن را قرائت مي‏كردم و در آن تدبّر مي‏نمودم، تا آنجا كه رخصت و فرصت طلب رزق نيافتم و از فضل خداوند، غير از عبادت و تفقّه در دين چيزي نيافتم.»10

كليني روايت كرده است: «زيد عالم و راستگو بود و به خويش دعوت نمي‏كرد، بلكه تنها به آنچه مايه خشنودي آل محمد: بود، دعوت مي‏كرد، و اگر پيروز مي‏شد، به آنچه شما را دعوت كرده بود وفا مي‏نمود. او عليه سلطان جامعه‏اي كه با او دشمني داشت، قيام كرد.»11

روايت حديث توسط زيدبن علي(ع)

زيد(ع) در مرتبه محدّثان راست گفتار شمرده شده و گروهي از محدّثان بزرگ همچون زهري، شعبه، اعمش و ابن ابي‏زناد از وي روايت كرده‏اند. زيد فقيه مجتهد بود و امام ابوحنيفه وي را ملاقات كرده، شاگردي وي نموده و او را ستوده است.12

از اين عبارت، روشن مي‏شود كه ابوحنيفه نزد زيد شاگردي كرده است. ولي زيديه معتقدند كه زيد نزد ابوحنيفه شاگردي كرده و از او دانش آموخته است.

زيديه در فقه، قايل به قياس‏اند و قياس را به زيدبن علي(ع) نسبت مي‏دهند. در حالي كه ابوحنيفه معتقد است: زيد امام بر حق است. پس چگونه امام مي‏تواند مأموم باشد؟ و چگونه متبوع مي‏تواند تابع باشد؟

تأليفات زيدبن علي(ع)

سيد حسن صدر در كتاب تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام، بيان مي‏دارد: «كتاب قرائه اميرالمؤمنين يكي از آثار زيد است كه عمربن موسي الرجهي الزيدي آن را از زيد روايت كرده است و همچنين زيد صحيفه كامله سجّاديه را از پدرش روايت مي‏كند؛ پدرش بر او املا مي‏كرده و زيد با دست خط خود آن را نوشته است.»13

موضع اهل‏بيت: نسبت به زيد(ع)

مقانعي از عبدالله بن حرب و اشناني از عبدالله بن جرير نقل مي‏كنند كه گفت: «ديدم جعفر بن محمّد امام صادق(ع) زمام اسب زيد را گرفته بود و وي سوار اسب مي‏شود. پس از سوار شدن وي، آن حضرت لباس زيد را مرتّب نمود».14

شيخ صدوق به اسنادش از محمّد بن زيد نحوي، از پدرش نقل مي‏كند كه گفت: زماني كه زيدبن موسي بن جعفر به خاطر قيام در بصره و آتش زدن خانه‏هاي بني عبّاس به سوي مأمون برده شد، مأمون گناه وي را به برادرش علي بن موسي الرضا(ع) بخشيد و گفت: اي اباالحسن، اگر برادرت قيام كرد و آنچه مرتكب شد، انجام داد هر آينه پيش از وي نيز زيدبن علي خروج كرد و كشته شد، و اگر مقام تو نبود، او را مي‏كشتم؛ زيرا آنچه انجام داده كوچك نيست. پس امام رضا(ع) به وي فرمود: اي اميرمؤمنان، برادرم زيد را با زيدبن علي قياس نكن؛ چرا كه زيدبن علي از علماي آل محمّد: بود. به خاطر خداوند ـ عزّوجل ـ خشم گرفت و با دشمنان خداوند به جهاد برخاست تا اينكه در راه او به قتل رسيد. پدرم موسي بن جعفر(ع) برايم حديث فرمود كه از پدرش جعفربن محمد(ع) شنيد كه مي‏فرمايد: خداوند عمويم زيد را رحمت كند كه به آنچه مايه خشنودي و رضايت آل محمّد بود دعوت مي‏كرد، و اگر پيروز مي‏شد، به آنچه دعوت كرده بود وفا مي‏نمود و در قيامش با من مشورت كرد. به او گفتم: اي عموي من، اگر راضي هستي كه كشته شوي و در زباله‏دان به دار آويخته شوي، قيام كن. و زماني كه قيام وي شكست خورد، امام جعفربن محمد(ع) فرمود: واي بر كسي كه نداي او را شنيد و اجابت نكرد! پس مامون به آن حضرت گفت: اي اباالحسن! آيا زيد به ناحق ادعاي امامت نكرد؟

امام رضا(ع) در پاسخ فرمود: زيدبن علي آنچه را حق او نبود، ادعا نكرد. او پرهيزگارتر از آن بود كه به ناحق ادعايي كند. زيد گفت: شما را به آنچه مايه خشنودي و رضايت آل محمّد: است مي‏خوانم. خليفه عباسي ادعا مي‏كند كه منصوب از سوي خداوند است، در حالي كه به غير دين خداوند دعوت مي‏كند و بدون علم و شناخت، مردم را از راه خداوند گم‏راه مي‏سازد. به خدا قسم! زيدبن علي از مخاطبان اين آيه شريفه است15: (وَجَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاكُمْ) (حج: 78)

امام صادق(ع) و قيام‏هاي علويان

امام صادق(ع) نسبت به نهضت‏هاي علويان، به ويژه قيام زيدبن علي(ع) رضايت قلبي داشته و آن‏ها را پشتيباني مي‏كرد. پس از شهادت زيد، براي وي درخواست رحمت الهي كرد و از خبر شهادتش متأثر شد. موضع امام صادق(ع) نسبت به قيام‏هاي علويان به وضوح از روايت ذيل بر روشن مي‏شود:

در روايت آمده است كه در حضور امام صادق(ع) از قيام زيدبن علي(ع) ياد شد، آن حضرت فرمود: «همواره من و شيعيان من، زماني كه يك نفر از آل محمّد: قيام كند، در خير و خشنودي هستيم، و دوست دارم شخصي از آل محمّد: قيام كند و من نفقه عيال او را بپردازم».16

كشّي از فضيل رسان روايت كند كه گفت: با امام صادق(ع) پس از شهادت عمويش زيدبن علي(ع) ملاقات كردم. آن حضرت به من فرمود: اي فضيل، عمويم زيدبن علي(ع) كشته شد؟ گفتم: بله، فدايت شوم.

حضرت فرمود: خدا او را رحمت كند. او مؤمن، عارف، عالم و راستگو بود، و اگر پيروز مي‏شد به آنچه گفته بود وفا مي‏كرد، و اگر به حكومت مي‏رسيد، مي‏دانست كه زمام حكومت را به چه كسي واگذار كند.17

آيا زيد ادعاي امامت كرد؟

در گفت‏وگوي مأمون با امام رضا(ع) و روايت امام رضا(ع) از پدرش، از جدّش امام صادق(ع) گذشت كه ايشان فرمود: زيد به خودش دعوت نمي‏كرد، بلكه به آنچه مايه رضايت و خشنودي آل محمّد: بود دعوت مي‏كرد. در روايت كشّي هم از فضيل رسان همين كلام نقل شد.

يحيي، فرزند زيد، در سخني با گروهي از شيعيان تأكيد مي‏كند كه پدرم عاقل‏تر از آن است كه به ناحق ادعايي كند، بلكه ايشان گفت: شما را به آنچه مايه خشنودي آل محمّد: است، دعوت مي‏كنم. و منظور ايشان در اين كلام، امام جعفر صادق(ع) بود.18

از اينجا روشن مي‏شود كه زيد(ع) و فرزند شهيدش، يحيي، قايل به امامت امام صادق(ع) بودند و براي خود ادعاي امامت نكردند، اما بعدها فرقه زيديه چنين ادعايي در مورد او مطرح كردند.

البته برخي از منابع از دعوت زيد به خودش حكايت دارند: ابن طقطقي مي‏گويد: زيد به لحاظ علم، زهد، پرهيزگاري، شجاعت، لياقت و كرم از بزرگان اهل‏بيت: بود و همواره در انديشه خلافت بود، خود را لايق آن مي‏دانست و اعمال و حركاتش حاكي از اين معنا بود.19

اما ضعف و سستي اين نظر پس از اطلاع از فرموده امام صادق(ع) در مورد وي و فرزندش يحيي و اطلاع از اهداف قيام وي ـ بر حسب آنچه خودش به آن تصريح كرده است ـ آشكار مي‏شود.

همچنين آنچه مسعودي در بيان مجادله شديد بين امام باقر(ع) و زيد در مورد امامت آورده، معقول نيست؛ چرا كه در پايان اين مجادله، به نقل از زيد خطاب به امام باقر(ع) آمده است كه مي‏گويد: «امام كسي است كه از حوزه تحت نظر خود دفاع كند و در راه خدا، آن‏گونه كه سزاوار است، جهاد كند».20

اين گفت‏وگو معقول نيست؛ چرا كه رحلت امام باقر(ع) در سال 114ق بوده و قيام زيد در سال 122ق، مگر اينكه فرض كنيم اين گفت‏وگو بين زيد و امام صادق(ع) رخ داده است.

اما پس از آگاهي از نظر امام صادق(ع) در مورد زيد و اينكه او امامت را براي خود نمي‏خواسته و به آنچه مايه خشنودي آل محمّد: بوده دعوت مي‏كرده است، جعلي بودن اين روايت آشكار مي‏شود.

همين مطلب را علّامه مجلسي نيز بيان كرده؛ ايشان معتقد است: روايت مذكور توسط اسلاف زيديه براي مطرح كردن امامت زيدبن علي جعل شده، با اينكه خود زيد ادعاي امامت نكرده است.21

رابطه زيد با واصل بن عطاء

شهرستاني در ملل و نحل ادعا مي‏كند كه زيدبن علي(ع) شاگرد واصل‏بن عطا بود. اين ادعا به جهاتي محل تأمّل است:22

1) زيد در بيت‏نبوّت و زير نظر پدرش امام زين‏العابدين(ع) و سرپرستي برادرش امام باقر(ع)، كه منبع علوم آل محمّد است، بزرگ شد. پس ممكن نيست از كساني كه خودشان از اين خاندان بهره گرفته‏اند استفاده كرده باشد.

شيخ فرقه معتزله و شاگرد حسن بصري، واصل بن عطاء، دانش خود را از طريق ابن هاشم از محمّدبن حنفيه از پدرش امام علي(ع) فرا گرفت.

2) واصل بن عطاء معتقد است كه جدّ زيد امام علي(ع) به نبرد خود با اصحاب جمل و صفّين اعتقاد راسخ نداشت.23

3) واصل بن عطاء چنان‏كه از او معروف است، گواهي و شهادت امام علي(ع) را، حتي در مورد چيز كم ارزشي ـ مثل يك بسته سبزي ـ پذيرفته شده نمي‏داند.24

ارتباط زيدبن علي(ع) را با واصل بن عطاء و ساير فقها و رهبران فرقه‏هاي عصر خويش نفي نمي‏كنيم، اما اين ارتباط به صورت شاگردي نزد آن‏ها نبوده، بلكه براي هماهنگي با آن‏ها بوده است به اعتبار اينكه زيدبن علي(ع) رهبر يك قيام بود و آن فقها و رهبران در آن زمان داراي موقعيتي اجتماعي و سياسي بودند كه بي‏توجهي به آن ممكن نبود.

شيخ ابوزهره به عدم شاگردي زيد نزد واصل بن عطاء تصريح كرده، مي‏گويد: زيد شاگرد واصل نبود؛ زيرا آن دو همسن بودند، و اهتمام زيد به فراگيري علم كمتر از اهتمام واصل نبود.

علاوه بر اين، رابطه زيد با واصل به دليل مناظره و بحث، بيش از رابطه علما با يكديگر نبوده، بلكه ممكن است در مناظرات از يكديگر استفاده مي‏نمودند.25

زيديه و امامت

استاد شريف يحيي امين در مورد نظر فرقه زيديه درباره امامت مي‏گويد: زيديه مي‏گويند: امامت امري انتخابي است. پس هر كس انتخاب شد، امام است و اطاعت او واجب، و عصمت و افضل افراد زمان خود بودن شرط نيست. تنها شرط امامت آن است كه از فرزندان فاطمه(س) و نيز شجاع و عالم باشد، عليه باطل قيام كند.26

قيام زيدبن علي(ع)

پشتوانه و مشروعيت نهضت زيدبن علي ناشي از ستم‏هايي بود كه امويان بر ضد مسلمانان مرتكب شدند. قيام زيد به مثابه يك جرقه و طوفاني در مقابل امويان بود.

كارل بروكلمان مي‏گويد: «علي‏رغم اينكه امير عراق، يوسف بن عمر ثقفي، توانست قيام زيد را پس از كشتن وي در يك نبرد خياباني به آساني سركوب كند، حق اين است كه اين نهضت آغاز سلسله‏اي طولاني از نهضت‏هاي شيعي است كه سرانجام، به سقوط امويان منجر شد».27

دكتر محمد عماره در اينكه نهضت زيدبن علي(ع) را اولين نهضت به رهبري معتزله دانسته، اشتباه كرده است.28

فلهاوزن معتقد است كه قيام زيدبن علي(ع) يكي از قيام‏هايي است كه پايه‏هاي حكومت اموي را لغزاند و علت اصلي براي قيام ابومسلم خراساني و ياران او در خراسان بود كه پرچم انقلاب بني‏عبّاس را برافراشتند.29

علل قيام زيدبن علي(ع)

قيام زيدبن علي(ع) فريادي اعتراض‏آميز عليه اقدامات غيراسلامي و ستم‏هايي بود كه امويان مرتكب مي‏شدند.

ابن ابي‏الحديد در شرح نهج‏البلاغه روايت كند كه هشام به زيد گفت: شنيده‏ام كه تو ياد خلافت مي‏كني و آرزوي آن را داري، در حالي كه لياقت آن را نداري؛ چون تو كنيززاده‏اي.

زيد به وي گفت: جواب كلام تو را دارم.

هشام‏گفت: بگو

زيد گفت: هيچ كسي به خدا نزديك‏تر نيست و مقامش رفيع‏تر نمي‏باشد. از پيامبري كه خدا او را برانگيخته است و آن اسماعيل بن ابراهيم است و او زاده كنيز بود. او را خدا براي پيامبري انتخاب كرد و بهترين افراد و بشر يعني حضرت محمد(ص) از سلاله اوست.

هشام گفت: برادرت «بقره» چه مي‏كند؟

زيد خشمگين شد، به حدي كه نزديك بود از حالت طبيعي خارج شود، سپس فرمود: پيامبر(ع) او را «باقر» ناميد و تو او را «بقره» مي‏نامي! چقدر اختلاف بين شما شديد است! تو در آخرت نيز با رسول اللّه اختلاف خواهي داشت؛ چنان كه در دنيا اختلاف داريد. آن حضرت وارد بهشت مي‏شود و تو داخل آتش مي‏شوي. هشام گفت: اين شرور را اخراج كنيد! سپس غلامان او را بيرون كردند.30

سبب قيام زيد تنها اين موضع شديد هشام نيست، بلكه قيام وي علل اساسي ديگري دارد، ولي اين موضع هشام جرقه‏اي بود كه موجب انفجار اوضاع گرديد. بر حسب روايت اصفهاني، زيد علل قيام خود را اين‏گونه بيان مي‏كند: «بر عليه بني‏اميّه قيام كردم؛ چون با جدّم حسين(ع) جنگيدند و در واقعه حرّه به مدينه حمله كردند و به وسيله منجنيق به پرتاب سنگ و آتش به سوي خانه خداوند پرداختند.»31

زيد از اهانت به رسول اللّه(ص) در مجلس هشام به عنوان سبب ديگري براي قيام خود ياد مي‏كند: در مجلس هشام، شاهد سبّ رسول اللّه(ص) بودم، در حالي كه هيچ كس اعتراض نكرد و اهانت‏كننده را از عملش باز نداشت. به خدا قسم! اگر يك همراه مي‏داشتم، عليه هشام قيام مي‏كردم.32

بيعت شيعيان با زيدبن علي(ع)

پيروان اهل‏بيت: و حتي غير آن‏ها به بيعت با زيد روي آوردند، تا حدّي كه تنها آمار كوفياني كه در مجلس وي حاضر شدند ـ غير از اهل مداين و خراسان و ري و گرگان ـ به پانزده هزار نفر رسيد.33

بزرگاني از فقها مانند منصوربن مغنمي، عبدالرحمن بن ابي ليلي و ابن شبرمه و غير آن‏ها نيز با وي بيعت كردند و گفته مي‏شود: ابوحنيفه سي‏هزار درهم براي وي فرستاد و مردم را به ياري وي تشويق كرد.

زيد براي بيعت با خود شروطي داشت كه در اين كلام وي بيان شده است: «ما شما را به كتاب خداوند و سنّت پيامبرش، جهاد با ستمگران، دفاع از مستضعفان، كمك به محرومان، تقسيم مساوي در بين مستحقان آن، ردّ مظالم، بستن زندان‏ها و ياري اهل‏بيت: در برابر دشمنان و ناديده‏انگاران حقمان دعوت مي‏كنيم.»34

در اين شروط، مطلبي كه اشاره به اين داشته باشد كه زيد مردم را دعوت به خود مي‏كرده است، وجود ندارد و گويا زيديه بين بيعت مردم با زيد و ادعاي امامت و دعوت زيد به خودش خلط كرده‏اند. از آنچه گذشت، اشتباه اين نظر روشن مي‏شود. تنها بيعت در زمينه جنگ و قيام عليه امويان بود، نه بر امامت زيد، وگرنه امام صادق(ع) او را تأييد نمي‏نمود.

طبرسي به اين موضوع اشاره مي‏كند: جمعي از اهل كوفه خدمت امام جعفربن محمد صادق(ع) رسيدند و به آن حضرت گفتند: برخي با زيد بيعت مي‏كنند، آيا اجازه مي‏دهي ما با او بيعت كنيم؟ پس امام به آن‏ها فرمود: بله، با او بيعت كنيد.

زيد همراه گروهي از اصحاب با ايمان خود جنگيد تا به شهادت رسيد و پس از نبش قبر، در زباله‏دان به دار آويخته شد.35

حكومت‏هاي زيديه در طول تاريخ

در سال 250ق زيديه توانستند حكومتي در سرزمين «ديلم» در جنوب درياي خزر برپا كنند. اين حكومت توسط يكي از زيديه به نام حسن بن زيد ايجاد شد. پس از مدتي، حكومت ديگري در يمن ايجاد نمودند كه مؤسّس آن الهادي الي الحق يحيي بن حسن از فرزندان قاسم رسي، نوه ابراهيم‏بن عبدالله بن حسن بن علي‏بن ابي‏طالب(ع) بود كه تا برقراري حكومت جمهوري در يمن استمرار يافت.36

قاضي عبدالله بن عبدالوهاب مجاهد شماحي مي‏گويد: «امام يحيي مملكتي با پايه‏هاي استوار تأسيس كرد كه بخش مهمي از يمن را فرا مي‏گرفت كه شامل بخش زيدي مذهب شمال و بخش شافعي مذهب ـ شامل شهر تهامه و كوه‏هاي جنوبي مشرف بر آن و استان‏هاي سه‏گانه «تعز»، «آب» و «بيضاء» مي‏شد. وي حاكم اين مناطق بود. او يك سپاه نظامي از قبيله‏هاي شافعي و زيديه تشكيل داد و نيز يك سپاه عشايري از قبايل «حاشد»، «بكيل»، «خولان»، «جدا» و «مخلاف صعده» تشكيل داد كه به «ستاوه براني» معروف بود و فرمان‏دهي دو سپاه را خود به عهده داشت.37

نتيجه اين گفتار آن است كه با توجه به زندگاني زيدبن علي(ع)، مواضع ائمّه اهل‏بيت: نسبت به وي و اينكه زيد به آنچه مايه خشنودي آل محمّد: است دعوت مي‏كرد، به روشني براي ما آشكار مي‏سازد كه هيچ‏گونه ارتباطي بين زيدبن علي(ع) و عقايد وي با آنچه فرقه زيديه در عصر ما مي‏گويند، وجود ندارد.

پي‏نوشت‏ها


1ـ اصل اين مقاله در مجله التوحيد، ش 87، ص 74 به چاپ رسيده است.

2ـ ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص 86.

3ـ شهرستاني، الملل و النحل، تحقيق استاد محمدالوكيل، ج 2، ص100.

4ـ سيدحسن صدر، تأسيس‏الشيعه لعلوم الاسلام، ص 280.

5ـ ابوالفرج اصفهاني، پيشين، ص86.

6ـ مقريزي، المواعظ و الاعتبار، ج 2، ص130.

7ـ شيخ مفيد، الارشاد، ص68.

8ـ ابي خلف سعدبن عبدالله اشعري قمي، المقالات و الفرق، تعليق محمدجواد مشكور، ص160.

9ـ محمدبن‏علي‏بن طباطبا، الفخري ‏في ‏الاداب ‏السلطانيه، ص95.

10ـ مقريزي، پيشين، ج 2، ص436.

11ـ محمدبن يعقوب كليني، روضه‌الكافي، ص219.

12ـ الشيخ محمدالخضر حسين، تراجم الرجال، ص32.

13ـ سيدحسن صدر، پيشين، ص280.

14ـ ابوالفرج اصفهاني، ص126.

15ـ شيخ محمدرضا حكيمي، بدايه الفرق نهايه الملوك، تحقيق و پاورقي شاكرالابراهيمي، ص 59و60.

16ـ به نقل از: ابن ادريس، سرائر.

17و18ـ هاشم معروف حسيني، الشيعه بن الاشاعره و المعتزله، ص 67 / ص68.

19ـ محمدبن علي بن طباطبا، پيشين، ص97.

20و21ـ مسعودي، مروج‏الذهب و معادن الجواهر، ج 3، ص217.

22ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 11، ص203.

23ـ شهرستاني، پيشين، ج 2، ص 155.

24ـ هاشم معروف‏حسيني، پيشين، ص74.

25ـ محمد ابوزهره، الامام‏ زيد حياته ‏و مصره، آراوه ‏و فقهه، ص52.

26ـ شريف يحيي امين، معجم الفرق الاسلاميه، دارالاضواء، ص128/ حسيني خربوطلي، ثوارت في‌الاسلام، ص161.

27ـ كارل بروكلمان، العرب ‏و الامپراطوريه العربيه، چ‏ سوم، ص190.

28ـ محمد عماره، مسلمون نوار، ص182.

29ـ فلهاوزن، الاستشراق في السيره النبويه، ص189.

30ـ ابن ابي‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 1، ص315.

31ـ ابوالفرج اصفهاني، پيشين، ص135.

32ـ شيخ عباس قمي، سفينه البحار، ج 1، ص577.

33ـ ابوالفرج اصفهاني، پيشين، ص96.

34ـ فضل بن حسن طبرسي، مجمع‏البيان، ج 8، ص267.

35ـ همان، ج2، ص1715 / ابن‏اثير، الكامل‏في‏التاريخ، ج5، ص246.

36ـ مصطفي شكعه، اسلام بلامذاهب، ص218.

37ـ قاضي عبداللّه بن عبدالوهاب مجاهد شماحي، اليمن الانسان و الخصاره، ص190.