اخلاق و عرفان اسلامي

اخلاق و عرفان اسلامي

استاد محمدتقي مصباح

اشاره

در جلسات گذشته از سوي حضرت استاد درباره نيّت و اقسام آن مباحثي مطرح گرديد، و همچنين در اين‏باره كه عوامل فساد عبادت نيّت‏هاي غيرخدايي هستند، مباحثي ارائه گرديد. در اين جلسه نيز حضرت استاد به بحث درباره اخلاص در عمل و اقسام عبادت از حيث نيّت آن‏ها پرداخته‏اند كه آن را به محضر اهل معرفت تقديم مي‏كنيم.

مقدّمه

موضوع بحث ما در جلسه گذشته، نيّت در عبادات بود. گفته شد كه روح عبادت «نيّت» است و ارزش آن بستگي به نوع نيّت دارد. در چند جلسه گذشته، در اين‏باره صحبت كرديم كه اگر نيّت فاسدكننده‏اي، نيّت ريايي يا شبه ريايي مثل سمعه در عبادت باشد، نه تنها آن عبادت سودي ندارد، بلكه مبطل عبادت هم هست و حتي موجب عقاب مي‏شود. اينكه آدم عبادت كند براي اينكه ديگران ببينند و بگويند آدم خوبي است يا پشت سرش بگويند چه نماز خوبي مي‏خواند، عقاب دارد. در چند جلسه درباره ريا و علل آن و علاج آن صحبت كرديم.

مفهوم «اخلاص»

عبادت را بايد براي خدا انجام داد. اما اين مفهومش خيلي روشن نيست؛ اينكه آدم بايد عبادت را براي خدا انجام دهد، يعني چه؟ گاهي گفته مي‏شود يعني اينكه عبادت با اخلاص انجام گيرد، خالصا للّه باشد نه ريايي. ولي باز هم مفهوم اين خيلي روشن نيست كه منظور از «خالص بودن عمل براي خدا» يعني چه؟ در قرآن كريم تعبيراتي آمده‏اند در مقام اينكه عبادتي مورد قبول خدا و براي انسان مفيد است كه «لِوجه الله»1 باشد. «لوجه الله» براي ما مفهومش مبهم‏تر است از اينكه براي خدا باشد. ترجمه تحت‏اللفظي »وجه« يعني صورت. اينكه آدم كاري را لوجه اللّه انجام دهد يعني چه؟ درست نمي‏فهميم.

از اين روشن‏تر، تعبير «ابتغاء مرضات اللّه»2 است؛ يعني آدم عبادتي را انجام بدهد، چون خدا خوشش مي‏آيد؛ چون خدا از آن راضي است. با مفاهيم رضايت، مرضات، رضوان و مانند اين‏ها كمابيش آشنا هستيم؛ يعني دركي را در خودمان مي‏يابيم: حالتي است كه از چيزي خوشمان مي‏آيد. وقتي كسي كاري انجام مي‏دهد از آن خرسند مي‏شويم، تصور مي‏كنيم كه چنين حالتي در مورد خداي متعال هم هست. اما اينكه خدا از كاري رضايت دارد خودش سؤال برانگيز است، اگرچه مفهومش براي ما روشن‏تر از چيزهاي ديگر است. مي‏گوييم: اين كار را انجام مي‏دهيم كه خدا خوشش بيايد.

تعبير ديگري هم نظير اين هست كه معمولا فقها ذكر مي‏كنند؛ مي‏گويند: به قصد «امتثال» كاري را انجام مي‏دهيم. امتثال امر خدا يعني انجام آنچه خدا امر كرده است، خواه امر ايجابي باشد يا امر استحبابي. اين مفهومش براي ما روشن است، اما مصداقش درست روشن نيست. منظور از اينكه ما عبادت را بجا مي‏آوريم آن است كه خدا امر كرده است. اينكه حالت ما بايد چگونه باشد معنايش اين است كه خدا امر كرده.

تعبير ديگري هم هست كه همه مي‏دانيم، ولي كمتر به معنايش توجه داريم؛ مي‏گوييم: عبادت را بايد «قربة الي‏اللّه» بجا آورد. اين لفظ را همه بلد هستيم. شايد وقتي نماز مي‏خوانيم، خيلي‏ها اين لفظ را ادا مي‏كنند؛ مي‏گويند: ـ مثلا ـ دو ركعت نماز بجا مي‏آورم قربة الي‏الله. معناي «قربة» نزديكي است؛ يعني كار را براي نزديك شدن به خدا انجام مي‏دهيم، ولي اين نزديك شدن به خدا برايمان روشن نيست؛ يعني چگونه به خدا نزديك شويم؟ به هر حال، بحث در مورد اين‏ها گسترده است و نمي‏خواهيم به بحث‏هاي نظري بپردازيم؛ بحث‏هايي كه فايده‏اش فقط علمي است. مقصود از اين جلسات، بيشتر اين است كه اگر بحثي هم انجام مي‏گيرد، در عمل ما انعكاس پيدا كند.

وجوب نيّت در عبادت

وجود «نيّت» براي عبادت، گاهي به اين معناست كه آدم توجه داشته باشد چه مي‏كند. اين همان كاري است كه در شرع دستور داده شده و خدا راضي است؛ خدا از ما بندگان خواسته كار بي‏نيّت انجام ندهيم. مگر مي‏شود آدم كاري بي‏نيّت انجام دهد؟ آدم در شرايط عادي، در حالت سلامت و توجه، هر كاري انجام دهد قصدي دارد، ولي گاهي آدم شبيه خواب‏آلودگي يا در حال ـ نعوذُ باللّه ـ مستي، اصلا نمي‏فهمد چه مي‏كند؛ كاري را با شرايط كامل انجام مي‏دهد، واجباتش را درست انجام مي‏دهد، برائتش را درست انجام مي‏دهد، اما كاري است بي‏نيّت. اين كارها باطل هستند؛ چون اگر بپرسند: چه مي‏كني، خودش هم نمي‏داند. چنين فرضي بعيد است، ولي به هر حال، معناي اينكه ـ مثلا ـ اصلا نماز بي‏نيّت خوانده شود يعني اينكه نفهمد چه مي‏كند، بعد هم اگر بپرسند چه كردي شايد يادش نيايد، اصلا توجه نداشته باشد؛ مثل كسي كه از خواب بيدار شود و كاري را انجام دهد. برخي افراد در حال خواب بلند مي‏شوند، حرف مي‏زنند، راه مي‏روند، كاري انجام مي‏دهند، بعد هم كه از آن‏ها بپرسيد، اصلا يادشان نيست كه چنين كارهايي انجام داده‏اند. در چنين حالي اگر عبادت انجام گيرد كاري است بي‏نيّت. البته اين حالت به ندرت پيش مي‏آيد؛ و فرض اينكه ما نماز بخوانيم يا ساير عبادات را بدون نيّت انجام دهيم فرض متعارفي نيست، ولي در ميليون‏ها مورد ممكن است چنين حالتي پيش بيايد. پس معلوم شد كه چنين عبادتي باطل است و به حساب نمي‏آيد.

اقسام نيّت در عبادات

از سوي ديگر، اگر عبادت را طوري انجام دهيم كه صرفا به خاطر اين باشد كه يك نتيجه دنيوي برايش بار شود، آن‏گونه كه منافقان انجام مي‏دادند، صرفا براي اينكه مسلمان حساب شوند و معامله مسلمان با آنان انجام گيرد ـ آن‏ها را پاك بدانند، به آن‏ها دختر بدهند، از آن‏ها دختر بگيرند، به آن‏ها ارث بدهند و در مجموع، احكام مسلماني بر ايشان بار كنند ـ اين‏گونه عبادات باطل هستند؛ يعني اگر آن‏ها مي‏دانستند جان و مالشان محفوظ است، هيچ وقت نماز نمي‏خواندند. انگيزه‏شان براي عبادت فقط اين بود كه جان و مالشان حفظ شود يا احترامشان كنند.

اما موارد ديگر جاي بحث و تأمّل دارند؛ مثلا، اينكه انسان هر كاري انجام مي‏دهد يا به خاطر نفعي باشد كه عايدش مي‏شود يا ضرري كه از خودش دفع مي‏كند، منتها اين منفعت‏ها و ضررها متفاوتند؛ بعضي‏ها منفعت و ضرر را در امور دنيايي مي‏دانند؛ مي‏گويند: اين كار منفعت دارد، پولي به دست مي‏آوريم، در جامعه احترامي پيدا مي‏كنيم، پست و مقامي به ما دهند و چيزهايي از اين قبيل. يا دفع ضرري مي‏كنند، از بيماري جلوگيري مي‏شود يا از فقر جلوگيري مي‏گردد. گاهي اين‏ها را نفع و ضرر مي‏دانيم. حال اگر كسي نماز مي‏خواند و واقعا هم قصدش پرستش و احترام خداست، ولي مقصودش اين است كه به واسطه اين نماز، نفع دنيوي عايدش شود، خواه آن نفع مادي باشد يا معنوي؛ يعني تجربه كرده يا از گفتار ديگران باور كرده است كه خدا به كساني كه نماز مي‏خوانند روزي وسيع مي‏دهد يا آن‏ها را از بلاها حفظ مي‏كند، نماز خوانده است تا ـ مثلا ـ خدا او را از بلا حفظ كند. آنچه باعث مي‏شود كه او اين عبادت را انجام دهد آن است كه از آثار دنيوي‏اش بهره‏مند شود؛ يعني واقعا وقتي نماز مي‏خواند به احترام خداست، گاهي هم هيچ‏كس او را نمي‏بيند و هيچ كس هم نمي‏فهمد كه او نماز مي‏خواند، در خلوت هم نماز مي‏خواند قصدش كرنش كردن در پيشگاه الهي است، اما آنچه باعث شده در مقام كرنش برآيد نفع دنيايي است.

يا قدري بالاتر از اين، ممكن است برخي انگيزه‏شان از انجام عبادت نفع اخروي باشد. نفع اخروي هم دو جور است: جلب نفع اخروي، دفع ضرر اخروي؛ گاهي از ترس اينكه در آخرت عذاب شود، نماز مي‏خواند تا عذاب نشود؛ چون مي‏داند خدا بي‏نمازها را به جهنم مي‏برد. اگر جهنم نبود؛ او نماز نمي‏خواند؛ نماز مي‏خواند براي اينكه مي‏داند خدا جهنمي دارد و بي‏نمازها را به جهنم مي‏برد؛ (مَا سَلَكَكُمْ فِي سَقَرَ قَالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلِّينَ.) (مدّثر: 42و 43) در قيامت، از جهنميان مي‏پرسند: چطور شد كه شما جهنمي شديد؟ مي‏گويند: ما جزو نمازخوان‏ها نبوديم؛ يا اصلا نماز نمي‏خواندند يا نمازشان باطل بود كه جزو نمازخوان‏ها به حساب نيامدند.

به هر حال، برخي چون اين را مي‏دانند و باورشان هست، نماز مي‏خوانند تا از جهنم مصون باشند و اگر خدا درِ جهنم را مي‏بست هيچ‏گاه نماز نمي‏خواندند يا ساير عبادات را انجام نمي‏دادند. آيا اين عبادت درست است يا نه؟ يا به عكس، چون مي‏دانند خدا بهشت دارد و نعمت‏هاي عظيم غيرقابل وصفي در بهشت هستند و علاقه دارند به آن نعمت‏ها برسند نماز مي‏خوانند. مي‏دانند اگر عبادت كنند، خدا به آن‏ها پاداش مي‏دهد و اگر عبادت نكنند از آن نعمت‏ها محروم خواهند ماند. اين‏گونه عبادات چه حكمي دارند؟ آيا مي‏شود گفت اين‏گونه عبادت‏ها خالص هستند؟

اقسام عبادت

در اين‏باره، بحث‏هاي زيادي وجود دارند. مسلّما مؤمناني كه ضعيف‏الايمان هستند و معرفتشان ضعيف است، اگر به انگيزه‏هايي همچون دريافت پاداش از سوي خدا يا محفوظ ماندن از عذاب و غضب خدا عبادت كنند، قبول است و خدا هم وعده‏اي را كه داده است انجام مي‏دهد: وعده پاداش داده است، آن‏ها را به بهشت مي‏برد؛ وعده نجات از عذاب داده است، از عذاب نجاتشان مي‏دهد. اما اين عبادت با عبادت كساني كه معرفت كاملي دارند، عارف بالله و از اولياي خدا هستند، بسيار متفاوت است. مؤمن بايد سعي كند كه ارزش عبادتش را بالا ببرد. آدم نمي‏تواند نمازي را كه به اين نيّت انجام مي‏دهد با نمازي كه اولياي خدا انجام مي‏دهند مقايسه كند. ما درست نمي‏دانيم آن‏ها قصدشان چه بوده است، ولي مي‏دانيم چشم‏داشتي به نعمت‏هاي دنيا نداشتند، ترسي هم از گرفتاري‏هاي دنيا نداشتند. از كلماتشان بر مي‏آيد كه آن‏ها حتي به نعمت‏هاي آخرت هم چشم‏داشتي نداشتند. ترسي هم ـ به يك معنا ـ از عذاب نداشتند؛ يعني اين‏طور نبود كه اگر درِ جهنم بسته مي‏شد ديگر عبادت نكنند؛ عبادتشان براي ترسِ به اين صورت نبود، بلكه اگر هر بلايي در دنيا يا حتي در آخرت بر سرشان مي‏آمد، اگر خدا راضي بود، آن‏ها عبادتشان را انجام مي‏دادند. در كلمات اهل‏بيت: در مناجات‏ها و دعاهايي كه از پيغمبر اكرم، اميرالمؤمنين و بخصوص از امام سجاد(ع) نقل شده، مضامين بسيار عظيمي وجود دارند كه ما شيعيان، كه خود را پيرو اهل‏بيت(ع) مي‏دانيم، بايد سعي كنيم اول اين‏ها را ياد بگيريم، بعد سعي كنيم قدري به آن‏ها نزديك شويم.

عبادت‏ها به سه دسته تقسيم شده‏اند: يك دسته عبادت بردگان كه از ترس، عبادت مي‏كنند (عبادة العبيد). در گذشته، برده زياد بود و اين‏ها معمولا چون از اربابشان مي‏ترسيدند، كار مي‏كردند. برخي اين‏گونه خدا را عبادت مي‏كنند. دسته دوم كساني هستند كه به خاطر كسب ثواب، عبادت مي‏كنند. گفته شده است اين‏ها داد و ستد مي‏كنند، اهل معامله هستند، بازرگان هستند، عبادتشان عبادت بازاريان است؛ چيزي مي‏دهند، چيزي مي‏گيرند تا سودي ببرند. عبادت مي‏كنند تا در مقابلش پاداش بگيرند (عبادة التجار). تاجرها، بازرگانان و سوداگران اين‏جور كار مي‏كنند ـ البته سعي مي‏كنند آنچه مي‏گيرند بهتر باشد. زحمتي مي‏كشند، روزه‏اي مي‏گيرند، ساعت‏ها گرسنگي و سختي مي‏كشند، نماز مي‏خوانند، به جهاد مي‏روند و جانشان را به خطر مي‏اندازند، مالشان را صرف مي‏كنند، مي‏دانند كه در مقابل، صدها و هزارها برابر پاداش دريافت مي‏كنند. اين معامله خوبي است، في‏حد نفسه كار بدي نيست. اتفاقا در قرآن آيه‏اي داريم كه براي تشويق مردم به كار خير مي‏فرمايد: بياييد با خدا تجارت كنيد: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَي تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ....) (صف: 10و 11) براي امثال ما كه معرفت و ايمانمان ضعيف است، اگر انگيزه عبادتمان ترس از عذاب يا اميد به ثواب و بهشت باشد، اشكالي ندارد، بلكه اگر همين‏ها را هم درست باور كنيم و در ذهن خودمان مجسّم كنيم و جدّي بگيريم خيلي مهم است.

عبادت برتر

شايد شنيده‏ايد كه برخي گفته‏اند: ما به خاطر بهشت و جهنم عبادت نمي‏كنيم؛ زيرا آن‏ها اصلا اعتقادي به بهشت و جهنم ندارند. به همين دليل، مي‏گويند: ما براي بهشت و جهنم عبادت نمي‏كنيم. آن‏ها مي‏گويند: اين حرف‏ها را گفته‏اند تا مردم بروند كار خوب انجام دهند، وگرنه از بهشت و جهنم خبري نيست! اين روزها در بسياري از نوشته‏ها و سخنراني‏ها اين چيزها را يا صريحا يا تلويحا مي‏بينيد و مي‏شنويد. اگر دقت داشته باشيد، در بسياري از سخنراني‏ها يا نوشتارها اين رايحه بي‏ايماني كاملا پيداست. اين هنر نيست كه آدم چون از خدا نمي‏ترسد و اعتقادي ندارد عبادت نكند.

وقتي عبادتي كه بدون ترس از جهنم و بدون طمع به بهشت انجام مي‏شود، اثر دارد كه بداند بهشت و جهنم هستند؛ به وجود آن‏ها اعتقاد داشته باشد، بلكه به آن‏ها يقين داشته باشد، اما انگيزه بالاتري در او باشد. آن وقت عبادت او ارزش دارد. ما كه در مقابل سختي‏هاي دنيا تاب نمي‏آوريم، اگر به دردي مبتلا شويم چنان كلافه مي‏شويم كه حاضريم از خيلي چيزها دست برداريم تا ـ مثلا ـ درد دندان ما خوب شود، ما كه در برابر بلاهاي دنيا صبري نداريم، در مقابل بلاهاي آخرت چه مي‏توانيم بكنيم؟ در دعاي «كميل» مي‏خوانيم: ما آن قدر ضعيف هستيم كه در مقابل سختي‏هاي دنيا هم تحمّل نداريم.3 پس اگر واقعا عذاب‏هاي آخرت را باور كنيم و بگوييم اين‏ها را هم تحمّل مي‏كنيم، ولي دنبال چيزي بالاتر هستيم هنر كرده‏ايم.

به هر حال، ما حالا در مقام تفصيل اين‏ها نيستيم. اجمالا در روايات ما هست كه بعضي‏ها از ترس عذاب، عبادت مي‏كنند. اين عبادت بردگان است. البته آدم برده باشد بهتر از اين است كه طاغي باشد. اما اين در مقابل عبادت احرار در سطح پايين است. عبادت يك دسته را «عبادة الاحرار» مي‏نامد، در مقابل تجّار و عبيد؛ يعني عبادت آزادگان؛ آن‏ها كه از ترس عذاب و طمع بهشت آزادند؛ حاضرند سختي‏ها و عذاب‏هاي آخرت را هم اگر خدا راضي باشد، تحمّل كنند.

 

جايگاه اولياي خدا در عبادت

در يكي از دعاهاي صحيفه سجّاديه آمده است: اگر من هفتاد بار به سخت‏ترين شكنجه‏هاي ممكن كشته شوم، اما تو راضي باشي، من اين را دوست دارم؛ يعني امام سجّاد(ع) در افقي است كه قدر رضايت خدا برايش چنان مطلوب است كه اگر هفتاد بار زير شكنجه كشته شود در مقابل رضايتي كه از خدا نصيبش مي‏گردد، برايش اهميتي ندارد. گفتن اين سخن آسان است، اگر ـ خداي نكرده ـ يك ساعت زير شكنجه باشيم آن وقت مي‏فهميم يعني چه.

يا در دعاي «كميل» مي‏خوانيم: «هبني صبرتُ علي عذابكَ فكيفَ اَصبِرُ علي فراقكَ؟»4 گاهي آدم شعر مي‏گويد: مي‏گويند: «الشعرُ اَحسنُه اَكذبُه»؛ در شعر، آدم هرچه بتواند گزافه‏گويي كند، اغراق كند شعر قشنگ‏تر مي‏شود. اما اميرالمؤمنين(ع) در مقام مناجات با خدا، شعر نگفته، حكايت از عمق و واقعيت قلبش است. مي‏فرمايد: اين عذاب‏هاي دنيا، كه طاقت آن را ندارم، گيرم كه بر اين‏ها صبر كنم. عذاب آخرت، كه هيچ قابل مقايسه با اين‏ها نيست و يك لحظه عذابش از يك عمر دنيا سخت‏تر است، گيرم كه آن را هم تحمّل كردم، اما يك چيز را نمي‏توانم تحمّل كنم؛ آنچه را نمي‏توانم تحمّل كنم فراق توست: «هبني صبرتُ علي عذابكَ فكيف اَصبرُ علي فراقِكَ؟»5 اين را ديگر نمي‏توانم تحمّل كنم. آن قدر فراق خدا برايش كشنده است كه از عذاب جهنم هم برايش سخت‏تر است. شوخي نمي‏كند، تعارف هم نمي‏كند. ما اصلا نفهميده‏ايم «فراق» يعني چه، «وصال» يعني چه. ولي خوب است بدانيم چنين چيزهايي وجود دارند. پيشوايان ديني ما چنين مقاماتي داشته‏اند و اين‏ها را گفته‏اند كه ما هم با آن‏ها آشنا شويم، سعي كنيم به آن راه برويم، سعي كنيم قدري نزديك شويم. سعي كنيم همّتمان را بالا ببريم؛ اولا، همّتمان فقط مصروف به امور دنيا نباشد. ثانيا، سعي كنيم مسائل اخروي هم در مقابل رضوان الهي براي ما رنگ ببازند. آنچه براي ما بيشتر اهميت دارد اين باشد كه خدا راضي گردد. كساني كه به محبت‏هاي شديد مبتلا شده‏اند، مي‏دانند كه رضايت محبوب چه اثري و چه نقشي در زندگي دارد؛ چه بسا حاضر باشند شب زمستاني در يخبندان تا صبح بايستند يا سختي‏هاي ديگري تحمّل كنند، عذاب و شكنجه ببينند براي اينكه يك لبخند محبوبشان را ببينند. همين كه ببينند يك لبخند زد و از آن‏ها خوشحال است، همه خستگي و رنجشان تمام مي‏شود. اين معناي «رضوان» است.

عاشق همه سختي‏ها را تحمّل مي‏كند در مقابل اينكه يك لحظه احساس كند معشوق از او خوشش مي‏آيد. اگر چنين حلاوتي را چشيديم، آن وقت مي‏فهميم اميرالمؤمنين(ع) چه دردي داشت كه مي‏فرمود: اگر عذاب‏هاي جهنم را هم تحمّل كنم، اما بر فراق تو نمي‏توانم تحمّل كنم.

عبادت شاكران

اين مرتبه از عبادت، كه نه از روي ترس از عذاب است، نه به طمع بهشت، خود مراتبي دارد. تازه آن هم چنان نيست كه براي همه يكسان باشد. ما كه در اين حال و مقامش طمعي نداريم، ولي به فرض اينكه چنين هم باشد، تازه خود مراتبي دارد. در روايات هم براي اين مرتبه ـ شايد به خاطر فهم مخاطب ـ تعبيرهاي متفاوتي آمده است؛ در يك‏جا امام صادق(ع) فرموده‏اند: «ولكنّي اَعبُدْهُ شكرا له»؛6 من خدا را به خاطر ترس از عذاب عبادت نمي‏كنم، و نه به خاطر طمع بهشت، بلكه به خاطر شكر نعمت‏هايش؛ يعني اگر احساس حق‏شناسي در انسان قوي باشد، اهميت آن از همه چيز ـ تحمّل عذاب يا رسيدن به نعمت‏هاي بيكران بهشتي ـ برايش بيشتر است. معناي اين سخن آن است كه اگر درِ جهنم هم بسته شود، بهشتي هم در كار نباشد من به خاطر حق‏شناسي و شكر نعمت‏هاي خدا، عبادت را ترك نمي‏كنم؛ يعني وجدان ما قانع نمي‏شود كه نعمت‏هاي خدا را ناديده بگيريم و ناسپاسي كنيم. اين يك تعبير است، يك جور انگيزه براي عبادت است كه روح شكرگزاري و حق‏شناسي در انسان تقويت شود. اگر اين حالت در انسان قوي شود موجب مي‏گردد كه او بتواند از بسياري نعمت‏هاي بهشتي هم چشم‏پوشي كند. بگويد: اگر اين‏ها هم نبودند من به خاطر شكر، عبادت مي‏كردم.

در قرآن كريم خداي متعال مي‏فرمايد: (اَنِ اشكُر لي و لِوالدَيكَ.) (لقمان: 14) خداي متعال قضاي حتمي كرده، واجب مؤكّد قرار داده است كه بنده شكر خدا و شكر پدر و مادرش را بجا بياورد. اينكه اين دو را با هم ذكر كرده است شايد نكته‏اش اين باشد كه آدم ابتدا اهميت نعمت‏هاي خدا را درست درك نمي‏كند؛ بچه‏اي كه تازه به تكليف رسيده روح حق‏شناسي در او چنان قوي نيست كه نعمت‏هاي خدا را درست درك كند و در مقام شكرگزاري برآيد. اما ارزش كارهاي پدر و مادرش را كه مي‏بيند، مشاهده مي‏كند مادر چطور شب تا صبح براي بچه‏اش بي‏خوابي مي‏كشد، اگر خاري در پاي بچه‏اش برود برايش سخت‏تر از اين است كه خار در چشم خودش برود، يا مي‏بيند پدر براي راحتي زن و بچه‏اش چه خون دلي مي‏خورد و چه زحمتي مي‏كشد، اين‏ها باعث مي‏شوند نعمت‏ها را خوب بشناسد و در مقام شكرگزاري برآيد. اگر درست فكر كرد و در مقام حق‏شناسي و شكرگزاري برآمد، ملكه شكرگزاري در او پيدا مي‏شود؛ آدمي حق‏شناس مي‏شود. آن‏گاه وقتي درباره نعمت‏هاي خدا هم فكر كند و معرفتش بيشتر شود، مي‏داند كه بايد شكر خدا را هم بجا آورد و اين از همه وظايف مهم‏تر است.

به هر حال، اين تعبيري است كه امام صادق(ع) مي‏فرمايد: من عبادت مي‏كنم براي شكر خدا. در تعبير ديگري مي‏فرمايد: «ولكنّي اَعبُده حُبّا له»؛7 من عبادت خدا مي‏كنم چون او را دوست دارم. وقتي رابطه محبت بين دو موجود مُدرك حاصل شود و اين رابطه قوي گردد، ديگر دوستدار در فكر اين نيست كه نفعي از محبوبش ببرد، او مي‏خواهد هرچه از دستش بر مي‏آيد به محبوبش خدمت كند، هيچ چشم‏داشتي هم از او ندارد كه پاداشي به او بدهد يا احساني به او بكند. اين لازمه محبّت است؛ اگر محبت خالص شديدي باشد مُحب ديگر به خودش توجه ندارد؛ تمام وجودش را براي محبوبش مي‏گذارد. ديگر در فكر اين نيست كه عذابي در كار هست، بهشتي هست يا نيست. اگر واقعا محبت قوي الهي در دل پيدا شود، اصلا توجه به خود سلب مي‏شود.

تعبير ديگري از اميرالمؤمنين(ع) هست كه در مقام مناجات عرض مي‏كند: «الهي ما عبدتُكَ خوفا مِن نارِك و لاطمعا في ثوابكَ ولكن وجدتُكَ اَهلا لِلعبادةِ فَعبدتُكَ»؛8 من به خاطر ترس از عذاب، عبادت نكردم؛ براي اميد به ثواب هم عبادت نكردم. عبادتت كردم؛ چون تو اهل عبادت هستي. تو را بايد پرستيد. اگر تو را نپرستم، چه كسي را بپرستم؟ اگر به تو دل نبندم، به چه كسي دل ببندم؟

گام اول در نيّت عبادت

اين‏ها مفاهيمي هستند كه متناسب با فهم مخاطبان گفته شده‏اند. ما بايد سعي كنيم اولا، همان خوف نار را در دلمان تقويت كنيم؛ چون اين مراحل به تدريج پيدا مي‏شوند. اين همه دعاها و مناجات‏هايي كه در آن‏ها ترس از عذاب‏ها، از شب اول قبر گرفته تا قيامت بيان شده، مثل دعاي »ابوحمزه ثمالي«، براي همين است. در آنجا مي‏فرمايد: «اَبكي لضيقِ لَحَدي، اَبكي لسؤالِ منكرٍ و نكيرٍ ايّاي...»9 از ترس تنگي لحد، از تاريكي قبر، از تنهايي و غربت كه ديگر كسي به فكر من نيست و يار و ياوري ندارم؛ همه اين‏ها آن‏قدر زجرآورند كه براي مثل اميرالمؤمنين(ع) يا امام سجّاد(ع) موجب گريه مي‏شوند. يا در عبارت سخت‏تر از اين، در دعاي «ابوحمزه ثمالي»، كه بسيار كوبنده و تكان‏دهنده است، مي‏فرمايد: «فَمَن يكون اسوءُ حالا منّي اِنْ انَا نَقُلتُ علي مِثل حالي اِلي قبري و لَم اُمهّدهُ لِرفدني و لَم اَفرشهُ بالعملِ الصالحِ لِضَجعتي...»؛10 اگر در اين حال كه من هنوز فرشي براي قبرم تهيه نكردم و چراغي براي روشنايي آن تهيه نكرده‏ام، بميرم چه كسي از من بدبخت‏تر است؟ اين‏ها را بايد جدّي بگيريم. اول درباره همين‏ها فكر كنيم.

نيز عذاب‏هايي در قرآن، به صراحت، ذكر شده است؛ مثلا، مي‏فرمايد: (خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعا فَاسْلُكُوهُ) (حاقّه: 32ـ30)يعني: به ملائكه امر مي‏شود اين مجرم را بگيريد و با زنجيري كه هفتاد زراع طولش است، ببنديد و او را بكشانيد و در دوزخ بيندازيد. اين نصّ قرآن است. غذايش چيست؟ وقتي تشنه‏اش مي‏شود بايد آب جوشي بخورد كه امعا و احشاي او را مي‏سوزاند. تازه از شدت تشنگي اين را هم انتخاب مي‏كند! اين‏ها را بايد جدّي بگيريم و درباره اين‏ها فكر كنيم. اين حالت‏ها را براي خودمان مجسّم كنيم كه اگر ـ خداي نكرده ـ گناه ما آمرزيده نشد و از اين دنيا رفتيم، چه سرنوشتي در انتظارمان است.

از سوي ديگر، درباره غذاهاي جهنمي هم در روايات آمده است كه اگر يك قطره‏اش در دنيا بيفتد، تمام موجودات زنده از گند آن هلاك مي‏شوند؟ و در مقابل، درباره غذاهاي بهشتي در خصوص شربت‏هاي بهشتي هست كه اگر يك قطره‏اش در تمام دنيا بيفتد تمام آب‏هاي دنيا را معطر مي‏كند.

درباره اين‏ها فكر كنيم، بخوانيم تا به اين لذت‏هاي دنيا دل نبنديم و سختي‏هاي دنيا برايمان مهم نباشند، بلكه بالاتر، سعي كنيم همّتمان را از اين‏ها هم بِبُريم. خدا به آدميزاد چنان قدرتي داده است كه مي‏تواند همّتش را آن‏چنان بالا ببرد كه همه اين‏ها در مقابلش رنگ ببازند، و اين كار شدني است، منتها همّت مي‏خواهد. اگر آدم همّت كند و دست از هوس‏هايش بردارد و معرفت را پيدا كند، آن حال را پيدا مي‏كند و با خدا انس مي‏گيرد. ائمّه اطهار(ع) كه جاي خود دارد، بزرگان و اولياي خدا كه جاي خود دارد، بسياري از علما كه اكنون هستند يا برخي كه قبلا بودند، بزرگاني كه داستان‏هايشان نقل شده‏اند، جا دارد آدم اين داستان‏ها را بشنود، بخواند و درباره‏شان بينديشد تا قدري همّتش بلند شود. آن‏ها گاهي چنان از عبادت لذت مي‏بردند كه غيرقابل توصيف است.

يكي از مراجع بزرگ ـ ادام‏اللّه ظلّهم ـ نقل كردند از مرحوم شيخ انصاري كه در تابستان گرمي ايشان از درس برگشته بود. گرماي تابستان‏هاي نجف گاهي به پنجاه، شصت درجه بالاي صفر مي‏رسد. ايشان به منزل آمد، تشنه بود. آن وقت‏ها يخچال و فريزر و اين چيزها نبود. خانه‏هايي كه ـ مثلا ـ مجهّز بودند، سردابي داشتند؛ سرداب‏هاي گودي كه در آنجا يك كوزه آبي را با طناب آويزان مي‏كردند تا قدري خنك شود. اين آب خنكشان بود! شيخ آمد، وارد خانه شد، نزديك ظهر، هوا گرم و شيخ خسته. فرموده بود آب بياورند، تا بروند آن مشربه را بالا بكشند و در ظرفي بريزند و جامي آب بياورند، شيخ با خود مي‏گويد: من كه اينجا منتظرم تا آب بياورند و بيكارم، دو ركعت نماز بخوانم. بزرگان از وقت‏هايشان اين‏جور استفاده مي‏كردند، نمي‏گفتند بيكاريم، برويم جدول حل كنيم يا فيلم و كارتون تماشا كنيم. در فاصله‏اي كه بروند آب بياورند، شيخ دو ركعت نماز مي‏خواند. در حال تشنگي كه لب‏هايش خشك بود، در نماز حالي پيدا مي‏كند. حمد را كه تمام مي‏كند، از لذت عبادت، شروع مي‏كند به خواندن يكي از سوره‏هاي طويل قرآن. مدتي طول مي‏كشد تا اين سوره را ايشان از حفظ مي‏خواند و در عبادت حالي داشته است؛ چنان‏كه آبي كه برايش آورده بودند، مي‏ماند، گرم مي‏شود. بعد از نماز آن آب گرم شده را تناول مي‏كند. خداوند به ما هم توفيق چنين عبادت‏هاي عاشقانه‏اي عنايت كند.

پي‏نوشت‏ها


1 ـ «انّما نُطعمكم لِوجه اللّه.» (انسان: 9).

2 ـ «وَ من الناسِ مَن يشري نفسَه ابتغاءَ مرضاتِ اللّهِ.» (بقره:207).

3 ـ «انتَ تَعلمُ ضعفي عن قليلٍ مِن بلاءِ الدنيا و عقوباتها... فكيف احتمالي لبلاءِ الآخرةِ و جليلِ وقوعِ المكارهِ فيها...» (شيخ عباس قمي، مفاتيح‏الجنان، «دعاي كميل.»)

4 ـ شيخ عباس قمي، پيشين.

5 ـ همان.

6 ـ «الهي عرّفني نفسَكَ فاستفنيتُ بها عن جميعِ خلقك، و عزّتك و جَلالِكَ لو كانَ رضاكَ في اَن اقطَّع اِربا ارِبا اَو اُقتل سبعين قتلةً باَشدّ ما يُقتل بِه النّاسُ لَكانَ رضاكَ اَحبُّ الي.» (ميرزا جوادآقا ملكي تبريزي، المراقبات، ج 1، ص 155).

7 ـ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 70، ص 17، روايت 9، باب43.

8 ـ همان، ج 41، ص 14، روايت 4، باب 101.

9 ـ همان، ج 98، ص 89، روايت 2، باب 6.

10 ـ همان.