تفسير موضوعى بررسى و نقد دلايل مخالفان

تفسير موضوعى
بررسى و نقد دلايل مخالفان

عمران عبّاسپور

مقدّمه

قرآن كريم مدار و محور تعاليم اسلام است و همواره مورد عنايت ويژه دانشوران مسلمان بوده و تحقيقات گوناگونى در مسائل مربوط به آن انجام داده اند. در اين ميان، فهم و تفسير قرآن كريم در نظر و عمل، با حسّاسيت خاصى روبه رو بوده است. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و اهل بيت(عليهم السلام) نيز همواره در كنار هشدار نسبت به خطر «تفسير به رأى»،1 مسلمانان را به بهره گيرى از قرآن كريم با فهم صحيح فرامى خواندند. «تفسير موضوعى» يكى از آن روش هاى فهم و تفسير قرآنى است كه از صدر اسلام مورد توجه دانشمندان مسلمان بوده و در دو قرن اخير، مورد توجه ويژه اى قرار گرفته است. مراد از «تفسير موضوعى»، تلاش براى نظريه پردازى با توجه به مجموعه اى از آيات، در يك موضوع است. مفسّر در تفسير موضوعى، تلاش مى كند براى پرسش ها و مسائل فكرى مطرح در جامعه اسلامى، از قرآن كريم پاسخ مناسب بيابد. ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) نيز در مواردى عملا اين شيوه را تعليم داده اند. براى نمونه، مى توان تعيين حداقل دوران شيردهى2 و تعيين حدّ قطع دست سارق3 با استفاده از آيات قرآن را ذكر كرد. بسيارى از انديشمندان مسلمان نيز در مباحث نظرىِ تفسير موضوعى سخن گفته و نوشته اند و به تفسير موضوعى قرآن كريم از جمله به تدوين كتاب هاى «آيات الاحكام» پرداخته اند. در مقابل، برخى از انديشمندان مسلمان اين روش تفسيرى را نپذيرفته و دلايل نقلى و عقلى را مخالف اين روش مى پندارند. اين نوشتار ادلّه و شواهد اين گروه را نقد و بررسى مى كند.

الف. دلايل نقلى

مخالفان تفسير موضوعى قرآن كريم براى اثبات مدعاى خود، به دلايل قرآنى و روايى تمسّك جسته اند:

1. دليل قرآنى

براى اثبات نادرستى تفسير موضوعى قرآن كريم، به آيه ذيل استناد شده است: (وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلا)(فرقان:32); و كسانى كه كافر شدند، گفتند: چرا قرآن يكجا بر او نازل نشده است؟ اين گونه [ما آن را به تدريج، نازل كرديم] تا قلبت را به وسيله آن استوار گردانيم و آن را به آرامى [بر تو] خوانديم.

در نگاه مخالفان تفسير موضوعى، اين آيه شريفه، كه به نزول تدريجى قرآن اشاره دارد، دليلى بر انحصار تفسير صحيح قرآن در تفسير ترتيبى و عدم جواز تفسير موضوعى است. اين افراد با استناد به اين آيه نزول تدريجى آيات را از ويژگى هاى ذاتى آيات قرآن دانسته و مخالف بر هم زدن اين نظم و ترتيب به هر بهانه اى هستند; چرا كه اگر تفسير موضوعى جايز بود خداى سبحان آيات مربوط به هر موضوعى را در كتاب خويش يكجا بيان مى كرد. خداى سبحان آيات قرآن را به طور موضوعى و يكجا بيان نكرده است تا قرآن كريم در جامعه اسلامى نوپا، اثر لازم را بگذارد. پس نبايد اين تدريج و ترتيب را بر هم زد. تفسير موضوعى اين تدريج و ترتيب را به هم مى زند.

نقد: بايد به اين مسئله توجه داشت كه نزول تدريجى آيه ها و موضوعات قرآنى از مهم ترين عناصر مؤثر در تثبيت و گسترش دعوت اسلامى بوده است، به گونه اى كه فقدان آن اشكال عمده اى در بيان مطالب قرآنى پيش مى آورد;4 مثلا، اگر آيات مربوط به جنگ بدر يا احد همگى پيش از وقوع آن پيشامدها نازل مى شدند، نمى توانستند آن گونه كه لازم است، در بحبوحه جنگ و پس از آن شور آفرينند و در مرهم نهادن بر زخم ها و ريشه يابى علت ها، نقشى ارزنده ايفا نمايند. گذشته از اين، با در نظر گرفتن نزول تدريجى و پاره پاره فرود آمدن بخش هاى گوناگون يك موضوع، مى توان گام هايى را كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)براى استقرار يافتن آيين اسلام برداشته است، شناخت و چگونگى شكل گرفتن احكام دينى را ملاحظه نمود.5 اين نوع برخورد قرآن، هيچ منافاتى با بازكاوى قرآن و به دست آوردن نظر تخصصى آن در موضوعات مختلف ندارد.

2. دليل روايى

مخالفان تفسير موضوعى براى اثبات سخن خود، به روايات مشهور به «ضرب القرآن» استناد كرده اند كه در منابع روايى شيعه و سنّى با عبارات گوناگون نقل شده است.

الف. روايات «ضرب القرآن» در منابع شيعه:

1. محمّدبن يعقوب عن على بن ابراهيم عن ابيه عن نضر بن سويد عن قاسم بن سليمان عن ابى عبدالله(عليه السلام) عن الباقر(عليه السلام)قال: «مَا ضَرَبَ رَجُلٌ الْقُرْآنَ بَعْضَهُ بِبَعْض إِلاَّ كَفَرَ»;6 هيچ كس بعضى از قرآن را بر بعضى ديگر آن نزد، جز آنكه كافر شد.

2. محمّدبن إبراهيم بن جعفر نعمانى در كتاب تفسيرش از احمدبن محمّد بن سعيدبن عقده از احمد بن يوسف بن يعقوب الجعفى از اسماعيل بن مهران از حسن بن على بن ابى حمزه از پدرش از اسماعيل بن جابر نقل كرده است كه امام صادق(عليه السلام)فرمود: «انّ اللّه تبارك و تعالى بعث محمّداً فختم به الانبياء فلا نبىّ بعده، و انزل عليه كتاباً، فختم به الكتب ـ الى أن قال ـ و جعله النبىّ(صلى الله عليه وآله) علماً باقياً فى اوصيائه، فتركهم الناس، و هم الشهداء على أهل كلّ زمان و عدلوا عنهم... ذلك أنّهم ضربوا بعضَ القرآن ببعض و احتجّوا بالمنسوخِ و هم يَظنّونَ أنّه النّاسخَ و احتجّوا بالمتشابه و هم يَرونَ أنّه المحكمُ و احتجّوا بالخاصِ و هم يقدرون أنّه العام و احتجّوا بأوّلِ الايةِ و تركوا السببَ فى تأويلها و لم ينظروا إلى ما يفتح الكلام و إلى ما يختمه و لم يعرفوا موارده و مصادره إذ لم يأخذوه عن اهله، فضلّوا و أضلّوا»;7 خداوند ـ تبارك و تعالى ـ حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) را مبعوث نمود و با آن حضرت، آمدن پيامبران را خاتمه داد. بنابراين، پيامبرى پس از آن حضرت نخواهد آمد و كتابى بر آن حضرت نازل نمود و آمدن كتب را خاتمه بخشيد. و آن حضرت كتاب (قرآن) را نشانه اى در ميان اوصياى خويش (امامان(عليهم السلام)) قرار داد، ولى مردم اوصياى آن حضرت را در حالى كه ايشان گواهان بر اهل هر زمان بودند رها نموده و از آنان روى گرداندند... اين بدان دليل بود كه آنان برخى از قرآن را بر برخى ديگر آن زده، به آيه منسوخ احتجاج كردند، در حالى كه گمان مى بردند ناسخ است; و به متشابه احتجاج نمودند، در حالى كه به اعتقاد خود، آن را محكم مى دانستند; و خاص را دليل قرار دادند، در حالى كه آن را عام به حساب مى آوردند; ابتداى آيه را دليل قرار دادند و سبب در تأويلش را رها كردند و به آغاز و فرجام سخن توجهى نداشتند و موارد و مآخذش را نشناختند; زيرا كه آن را از اهلش فرا نگرفتند. بدين روى، گم راه شدند و ديگران را نيز گم راه كردند.

3. و فى قوله: (وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً)... و قيل: نزلت فى اليهود و النصارى حرّفوا التوراةَ و الانجيلَ و ضربوا كتابَ اللّهِ بعضَه ببعض و ألحقوا به ما ليس منه و أسقطوا منه الدينَ الحنيف.8

در تفسير آيه شريفه (وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً) گفته شده است كه اين آيه درباره يهود و نصارا نازل شده است كه تورات و انجيل را تحريف كردند و برخى از قسمت هاى كتاب خدا را به قسمت ديگر مى زدند و آنچه را كه از آن نبود بدان ملحق مى نمودند و دين حنيف را از آن حذف كردند.

نقد و بررسى: اين روايات از نظر سند ضعيف و مجهول است و از نظر محتوا نيز بر مدعاى مخالفان تفسير موضوعى قرآن هيچ دلالتى ندارد.

الف. نقد و بررسى روايات از نظر سند: اين سه روايت، كه در كتب شيعه نقل شده است، از نظر سند اعتبار چندانى ندارد; زيرا در روايت نخست، كه به دو طريق از نضر بن سويد از قاسم بن سليمان روايت شده يكى از راويان، قاسم بن سليمان است كه در كتب رجالى، گرچه تضعيف نشده، ولى سخنى در توثيق وى نيز وارد نشده است.9 در سند روايت دوم نيز حسن بن على بن ابى حمزه و پدرش على بن ابى حمزه قرار دارند و اين دو به خاطر آنكه از سران واقفيه هستند، تضعيف شده و از دروغ گويان به شمار آمده اند.10 سومين روايت نيز، كه بيان سبب نزول است، بدون هيچ سندى از ابن عبّاس نقل شده است. بنابراين، هيچ يك از سه روايت شيعى سند صحيحى ندارد.

ب. بررسى محتوايى روايات: اين روايات از ايجاد تعارض و ناسازگارى در بين آيات نهى مى كنند كه سخنى در آن نيست، ولى اين مطلب هيچ منافاتى با تفسير موضوعى ندارد; چرا كه پايه و ريشه تفسير موضوعى سازگارى معنايى پاره هاى قرآن است و اين مفهوم دقيقى است كه خود قرآن نيز بر آن تأكيد دارد: (أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفاً كَثِيراً)(نساء: 82); پس آيا در قرآن تدبّر نمى كنند كه اگر از جانب كسى غير از خدا بود حتماً در آن اختلاف زيادى پيدا مى كردند.

روايت دوم از استفاده نابجا از آيات قرآنى نهى مى كند كه بدون شناخت و توجه به مكان و شأن نزول آيه، انجام مى گيرد و دلالتى بر عدم صحّت تفسير موضوعى قرآن ندارد. علاوه بر اين، روايت از كسانى سخن مى گويد كه بعضى از آيات را مفسّر و شارح برخى ديگر مى دانند و به منسوخ استدلال مى نمايند، و حال آنكه گمان دارند ناسخ است; به خاص احتجاج مى كنند، درحالى كه آن را عام مى پندارند; به آيه قرآنى تمسّك جسته اند و سنّت و حديثى را كه در تأويل آن وارد شده است رها مى كنند; به معناى آيه اى مى پردازند، بدون اينكه به ابتدا و انتهايش بنگرند. ايشان از موارد و مصادر معناى آيات مطلّع نيستند; زيرا آنهارا از اهل قرآن (ائمّه اطهار(عليهم السلام)) نگرفته اند. پس هم گم راه شدند و هم گمراه كردند. و گرنه استفاده درست از آيات قرآن براى روشن شدن آيات ديگر يا استفاده از مجموعه اى از آيات كارى درست و مورد تأييد اهل بيت(عليهم السلام)بوده است.

نكته قابل توجه در روايات بيان شده، تصريح به كفر كسانى است كه اقدام به «ضرب القرآن بعضه ببعض» مى نمايند. بى ترديد، عمل «ضرب القرآن» به معناى «تفسير غلط قرآن» هيچ گاه موجب كفر مفسّر نمى شود، بلكه آنچه مى تواند مفسّر را تا سر حدّ كفر بكشاند، عملى است كه لازمه آن انكار آيات قرآن و تكذيب آنها باشد. روشن است كه «ضرب القرآن بعضه ببعض» به معنايى كه گفته شد، مستلزم انكار وحى و آيات الهى نيست.11 از سوى ديگر، كاربرد «ضرب الشىء بالشىء» به معناى «خلطه و امتزجه» است.12 در اين صورت، «ضرب بعض القرآن ببعض» به معناى تفسير موضوعى نخواهد بود، بلكه به معناى خلط و امتزاج آيات قرآن با هم است.

شيخ صدوق مى گويد: من از ابن الوليد از معناى اين حديث پرسيدم، او گفت: زدن بعضى از قرآن به بعضى ديگر اين است كه وقتى از تو تفسير آيه اى را مى پرسند به تفسيرى كه مربوط به آيه اى ديگر است، پاسخش گويى.13

در سخن ابن الوليد دو احتمال هست: يكى اينكه مقصودش روش معمول بين اهل علم است كه در مناظره، يك آيه را مقابل آيه اى ديگر قرار مى دهند، و با تمسّك به يكى، آن ديگرى را تأويل مى كنند. ديگر اينكه مقصودش اين بوده باشد كه كسى بخواهد معناى يك آيه را از آيات ديگر استفاده كند، و آيات ديگر را شاهد بر آيه مورد نظرش قرار دهد. اگر احتمال اول مراد باشد برداشت ابن الوليد درست بوده و اين عمل نادرست است، و ضرب بعض قرآن به بعض ديگر است كه اين همان معناى لغوى و مصداق آن است. ولى اگر معناى دوم مراد باشد، برداشت ابن الوليد نادرست است و اين عمل درستى است و روايات متعددى آن را تأييد مى كنند.14

علّامه مجلسى «ضرب القرآن بعضه ببعض» را با استناد به روايات گوناگون در اين مورد، به اين معنا دانسته است كه شخص با استفاده از بعضى از آيات متشابه ـ كه چه بسا ظاهر آنها با قطع نظر از آيات ديگر، مكتب فاسدى را تأييد مى كند ـ مكتب خاصى را تأييد نمايد و ساير آيات قرآن را طبق همان آيات، تأويل و بر آن سخن حمل كند، بدون اينكه در مورد آن تدبّر كرده، آن را با استفاده از ساير آيات تفسير كند، در صورتى كه خداوند مى فرمايد: (أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفاً كَثِيراً.)15

مرحوم علّامه طباطبائى عمل «ضرب القرآن بعضه ببعض» را همان «تفسير به رأى» مى داند; چرا كه نسبت بيانات قرآنى به معارف الهيه همانند نسبت امثال با ممثّلات است كه به واسطه بيانات قرآنى در آيات متعدد، با قالب هاى گوناگونى بيان شده است تا نكات دقيق نهفته در برخى آيات به وسيله آيات ديگر تبيين شود. به همين دليل، بعضى از آيات قرآنى شاهد بعضى ديگر و بعضى از آنها مفسّر بعضى ديگر است. «تفسير به رأى» به علت از هم پاشيدن ترتيب معنوى و جايگاه اصلى آيات، موجب ظهور تنافى در بين آيات قرآن مى شود، و حال آنكه به حكم خود قرآن، در قرآن هيچ اختلافى نيست، و اختلاف ظاهرى بعضى آيات تنها به خاطر اختلال نظم آنها و در نتيجه، اختلاف مقاصد آنهاست و اين همان چيزى است كه در بعضى از روايات از آن با عبارت «ضرب القرآن بعضه ببعض» تعبير شده است.16 مرحوم علّامه طباطبائى نيز مانند علّامه مجلسى عمل «ضرب القران بعضه ببعض» را به همان معناى لغوى گرفته است كه «تفسير به رأى» مصداق روشن آن است.

اين روايات به گونه اى كه ملاحظه شد، عبارت «ضرب القرآن بعضه ببعض» را در مقابل «تصديق بعض القرآن بعضاً» قرار داده است و معلوم مى شود منظور از «ضرب القرآن» اين است كه اصناف مختلف آيات را تشخيص دهد و يا به جاى يكديگر بگيرد; مثلا، محكم را متشابه و متشابه را محكم بداند.

ج. مخالفت نداشتن روش تفسير موضوعى با شيوه اهل بيت(عليهم السلام): در مواردى، اهل بيت(عليهم السلام) با استفاده از دو آيه، نتيجه اى را گرفته اند كه از هيچ يك از آن آيات به تنهايى استفاده نمى شود. ائمّه اهل بيت(عليهم السلام)اين روش استفاده از قرآن را به شاگردان خود نيز آموزش مى دادند; مانند تعيين حداقل دوران شيردهى.17

مقتبس ابن عبدالرحمن از پدرش و او از جدّش نقل مى كند كه مردى از اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله)همراه عمربن خطاب بود كه او را به اتفاق لشكرى [براى جنگ] فرستاد. شش ماه اين شخص از مدينه خارج شد، سپس برگشت. شش ماه همراه خانواده خود بود كه زنش از او باردار شد و فرزندى شش ماهه به دنيا آورد، [ولى] مرد او را انكار كرد. زنش را نزد عمر آورد و گفت: اى اميرمؤمنان! من در مأموريتى بودم كه مرا اعزام كرده بودى و خودت مى دانى كه شش ماه است آمده ام و در اين شش ماه، با زنم بودم كه اين فرزند را به دنيا آورده است و مى گويد: اين فرزند من است. عمر به زن گفت: اى زن! پاسخ تو چيست؟ گفت: به خدا قسم! هيچ مردى به غير از او با من ارتباط نداشته است و من مرتكب فسق و فجورى نشده ام و اين بچه حتماً فرزند اوست. عمر گفت: آيا سخنى كه شوهرت مى گويد: درست است؟ گفت: اى اميرمؤمنان! او راست مى گويد. سپس عمر امر كرد او را رجم كنند. براى آن زن حفره اى كندند و او را داخل آن حفره قرار دادند. حضرت على(عليه السلام)از اين خبر مطّلع شدند، به سرعت به آن محل آمدند و آن زن را به آرامى بيرون كشيدند و به عمر فرمودند: عجله نكن. قطعاً اين زن راست مى گويد. خداوند فرموده: (وَ الْوَالِدَاتُ يُرْضِعْنَ أَوْلاَدَهُنَّ حَوْلَيْنِ كَامِلَيْنِ)(بقره: 233) و در جايى ديگر فرموده است: (وَ حَمْلُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْراً.) (احقاف: 15) اين حسين هم شش ماهه متولّد شد. در همين موقع، عمر گفت: اگر على نبود، عمر حتماً هلاك مى شد.18

د. جايگاه ورود روايات: روايات دوم و سوم ربطى به بحث تفسير موضوعى ندارد; زيرا همان گونه كه بيان شد، در روايت دوم «ضرب القرآن بعضه ببعض» به تشخيص ندادن جايگاه آيه و اشتباه گرفتن آيات منسوخ با ناسخ و متشابه با محكم و خاص با عام تفسير شده است و روايت سوم هم در مورد تحريف تورات و انجيل به واسطه مقايسه آيات با همديگر و ايجاد تضاد بين آيات است و چون پس از ايجاد تضاد نمى توانستند همه آيات را با هم جمع كنند، گاهى آياتى را از جانب خود به آن اضافه مى كردند و گاهى هم آياتى را از آن كم مى كردند. روايت اول حتى اگر از حيث سند هم صحيح باشد ـ كه صحيح نيست ـ و از نظر محتوايى هم در مورد تفسير موضوعى باشد، باز نمى تواند با روايات مستفيضى كه مثبت تفسير موضوعى هستند، معارضه كند.19 در اينجا، علاوه بر روايت مزبور، به نمونه اى ديگر اشاره مى شود:

در روايتى كه از حضرت على(عليه السلام) نقل شده است، حضرت كفر را با استفاده از آيات قرآن به پنچ دسته تقسيم كرده است:

اول. كفر تنها; دوم. كفر جحود; سوم. كفرى كه از روى ترك چيزهايى است كه خدا به آنها دستور داده است; چهارم. كفر دورى و برائت از خدا; پنجم. كفر نعمت ها.

كفر جحود و انكار به دو صورت است: يا از روى انكار وحدانيت خداست و اين سخن كسانى است كه مى گويند: (وَ مَا يُهْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ)(جاثيه: 24) و در آيه اى ديگر فرموده است: (إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ)(بقره: 6)

(يعنى به توحيد خدا ايمان نمى آورند) و نوع ديگر آن است كه شخص با اينكه به خدا معرفت دارد، او را انكار مى كند: (وَ جَحَدُوا بِهَا وَ اسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوّاً) (نمل: 14) و خداوند در آيه اى ديگر فرموده است: (وَ كَانُواْ مِن قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُواْ فَلَمَّا جَاءهُم مَّا عَرَفُواْ كَفَرُواْ بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّه عَلَى الْكَافِرِينَ) (بقره: 89); يعنى پس از اينكه خدا را شناختند، انكار كردند.

نوع سوم كفر، ترك اوامر خداست كه خدا مى فرمايد: (وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ لاَ تَسْفِكُونَ دِمَاءكُمْ وَلاَ تُخْرِجُونَ أَنفُسَكُم مِّن دِيَارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَأَنتُمْ تَشْهَدُونَ ثُمَّ أَنتُمْ هَؤُلاء تَقْتُلُونَ أَنفُسَكُمْ وَتُخْرِجُونَ فَرِيقاً مِنكُم مِن دِيَارِهِمْ تَظَاهَرُونَ عَلَيْهِم بِالاثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَإِن يَأتُوكُمْ أُسَارَى تُفَادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرَاجُهُمْ أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْض)(بقره: 84ـ85) كه اينان به علت ترك اوامر خدا كافر بودند.

نوع چهارم، همان چيزى است كه خداوند به نقل از حضرت ابراهيم(عليه السلام)مى فرمايد: (كَفَرْنَا بِكُمْ وَ بَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاء أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ) (ممتحنه: 4) در اينجا «كفر» به معناى برائت و دورى جستن است.

نوع پنجم، كفر نعمت هاست كه خداوند به نقل از حضرت سليمان(عليه السلام)مى فرمايد: (هَذَا مِن فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ)(نمل: 40) همچنين مى فرمايد: (لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ)(ابراهيم: 7) و در جايى ديگر مى فرمايد: (فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُواْ لِي وَلاَ تَكْفُرُونِ.)20

همچنين رواياتى كه با كنار هم آوردن آيات مربوط به موضوع، مسائلى مانند مقدار قطع دست دزد يا گيرنده ارواح به هنگام مرگ21 را بيان مى كند مؤيد تفسير موضوعى است.

از طرفى اين روايات در صورتى بر منع تفسير موضوعى دلالت خواهد داشت كه به ممنوعيت هرگونه ارجاع آيه اى به آيه ديگر دلالت كنند، و حال آنكه اين مطلب با بيان صريح قرآن در تضاد است; چرا كه قرآن در آيه هفتم سوره آل عمران، راه روشن شدن متشابهات را ارجاع آنها به محكمات مى داند.

ب. روايات «ضرب القرآن» در منابع اهل سنّت:

1. از احمد بن حنبل و ابن ماجة از عمرو بن شعيب، از پدرش، از جدش، نقل كرده است كه نبى اكرم(صلى الله عليه وآله) شنيدند كه جماعتى [درباره قرآن] به ستيز و دشمنى مى پردازند، فرمودند: «إنّما هلك مَن كان قبلكم بهذا، ضربوا كتابَ اللّه بعضَه ببعض، و إنّما نزل كتاب اللّه يصدّق بعضَه بعضاً، فلا تكذّبوا بعضه ببعض، فما علمتم منه فقولوا، و ما جهلتم فكلوه إلى عالمه»;22 مردمان پيش از شما به خاطر چنين كارى هلاك شدند; بعضى آيات كتاب خدا را به بعضى آيات ديگر زدند. قرآن نازل شد تا بعضى از آن بعضى ديگر را تصديق كند. پس برخى از آيات آن را با برخى ديگر تكذيب نكنيد. آنچه از آن مى دانيد، بيان كنيد و آنچه را كه نسبت به آن آگاهى نداريد، به داننده آن وا گذاريد.

2. در روايتى، ابن سعد و ابن ضريس در فضائل و ابن مردويه از عمرو بن شعيب از پدرش از جدّش نقل مى كند: پيامبر(صلى الله عليه وآله) از كنار گروهى مى گذشتند كه آيه اى را به آيه ديگر ارجاع مى دادند. ايشان در حالى كه از اين عمل آنان خشمناك بودند، فرمودند: «بهذا ضلّت الامم قبلكم، باختلافهم على انبيائهم و ضَربِ الكتابِ بعضِهِ ببعض. قال: و انّ القرآنَ لم ينزل ليكذب بعضه بعضاً و لكن نزل اَن يصدّق بعضه بعضاً. فما عرفتم منه فاعملوا به و ما تشابه عليكم فآمنوا به»;23 به همين طريق، امّت هاى پيش از شما گم راه شدند; چرا كه درباره پيامبرانشان با يكديگر اختلاف كردند و بعضى آيات كتاب خدا را به بعضى آيات ديگر زدند. فرمودند: و به راستى كه قرآن نازل نشده است تا بعضى از آن، بعضى ديگر را تكذيب نمايد، بلكه نازل شده است تا بعضى از آن بعضى ديگر را تصديق كند. پس هر چه را از قرآن به درستى شناختيد، بدان عمل كنيد و هر چه را بر شما متشابه بود، بدان ايمان آوريد.

نقد و بررسى: اين روايات از نظر سند مشكل دارند و محتواى آنها دلالتى بر نادرستى تفسير موضوعى ندارد; زيرا اولا، در سند اين روايات، عمروبن شعيب بن محمّدبن عبداللّه بن عمرو القريشى است كه در علم رجال شيعيان، به شدت تضعيف شده و از كسانى است كه پس از لغو حكم سبّ امير مؤمنان على(عليه السلام)، به شدت به عمربن عبدالعزيز اعتراض كرد24 و در رجال اهل سنّت هم توثيقى نسبت به اين شخص وجود ندارد; مثلا، احمدبن حنبل گفته است: روايات او نوشته مى شود، ولى حجت نيست. همچنين بخارى به روايات او اعتنايى ندارد و ابوداود گفته است: او نه حجت، بلكه نصف حجت هم نيست.25

ثانياً، همان گونه كه در بحث مذكور بيان شد، «ضرب القرآن بالقرآن» به معناى «خلطه و امتزجه» است. از سوى ديگر، همين روايات ضرب القرآن را به ايجاد تعارض و تضاد در بين آيات، كه مقابل آن تصديق بعضى آيات به بعضى ديگر است، تفسير مى كند، در صورتى كه منظور از «تفسير موضوعى» نظريه پردازى با استفاده از مجموع آيات قرآن است.

ب. دليل عقلى

دليل عقلى مخالفان از دو مقدّمه ذيل تشكيل شده است:

مقدّمه اول. توقيفى بودن ترتيب و ساختار آيات قرآن و نقش آنها در فهم و تفسير: اكثر قريب به اتفاق دانشمندان بر اين باورند كه نظم و ترتيب آيات در سوره هاى قرآن موجود، از سوى خداوند متعال است; او بهتر از ما مى داند كه سخن خود را چگونه سامان دهد تا در هدايت مردم به حق و حقيقت، مؤثر و پرجاذبه باشد.26 آيات و كلمات قرآن در تناسب با يكديگر و با قرار گرفتن در كنار هم در يك سياق، معنا پيدا مى كند. به همين دليل «سياق» يكى از قراين فهم قرآن است.

مقدّمه دوم. از بين رفتن تناسب آيات در تفسير موضوعى: در تفسير موضوعى، با جدا كردن كلمات و آيات از همديگر، «سياق» از بين مى رود و معناى مورد نظر خدا به دست نمى آيد. تفسير بايد تبيين ترتيبى آيات باشد. تفسيرى كه بخشى از قرآن را مورد بررسى قرار مى دهد تفسير نيست; زيرا ترابط آيات را به هم مى ريزد و تناسب را از بين مى برد. تفسير موضوعى مثل اين است كه قطعات گوناگون يك اتومبيل را از هم جدا كنيم، فلزات يك طرف، و مواد پلاستيكى يك طرف. اينها وسيله نقليه نمى شود.27 پس چون در تفسير موضوعى سياق آيات به هم مى خورد روش مطلوبى براى فهم معانى آيات قرآن نيست.

نقد و بررسى: اولا، به نظر مى رسد علت اصلى چنين اشكالى دقت نكردن به جايگاه اصلى تفسير موضوعى است; چون نتيجه تفسير موضوعى بى توجهى به تفسير ترتيبى و كاستن از جايگاه آن نيست، بلكه تفسير موضوعى گام پس از تفسير ترتيبى و مكمّل آن است; بدين معنا كه مفسر موضوعى بايد در قدم اول، با رعايت تمام مبانى و قواعد، آيات مورد بحث را به صورت ترتيبى تفسير كند و سپس اقدام به تفسير موضوعى كند.

گرچه در تفسير موضوعى آيه ها از هم جدا مى شوند، ولى در فهم آن ارتباط، بايد حتماً به سامان مندى بين آيات يعنى سياق و نيز سبب نزول، مكان نزول و زمان نزول و قراين ديگر توجه شود.

مطلب قابل توجه ديگر اين است كه ترتيب خاص آيات قرآن و انسجام آن، نه تنها مانع تفسير موضوعى نيست، بلكه اين انسجام خود موجب مى شود كه هر آيه اى در پرتو آيه ديگر، روشن شود. آيه اى كه در نظر نخست مبهم به نظر مى رسد، آيه ديگر آن را روشن مى كند. تفسير موضوعى قرآن كريم بر اين اساس است كه آيات مربوط به يك موضوع از جاهاى گوناگون قرآن جمع آورى شود و با كنار هم قرار دادن آنها، نظر قرآن نسبت به آن استخراج شود. در اين صورت، به تمام ابعاد مسئله توجه خواهد شد.28

بنابراين، تشبيه تفسير موضوعى به جداسازى قطعات ماشين، قياس مع الفارق است; زيرا «تفسير موضوعى»، به معناى جدا كردن آيات قرآن از همديگر و تبديل آن به موجود بى جان نيست، بلكه به معناى بررسى آيه در ضمن آيات ديگر است. در حقيقت، مفسّر مسئله خود را به محضر قرآن مى برد و با جمع آورى آيات مربوط به آن مسئله و فهم آنها، با توجه به جايگاه و سياقشان، پاسخ خود را مى گيرد.

ثانياً، وحدت سياق و نظارت بر همديگر در همه آيات وجود ندارد; چون وحدت سياق تنها در صورتى حاصل مى شود كه آيات اولا، با هم نازل شده باشند و ثانياً، موضوع واحدى داشته باشند كه اين دو صفت در همه آيات كنار هم موجود نيست; چرا كه برخى آيات كنار هم در مناسبات و شرايط زمانى متفاوت نازل شده اند و يا از موضوعات گوناگونى سخن مى گويند، به گونه اى كه حتى گاه موضوع اول و آخر يك آيه متفاوت است. در روايات نيز به اين مسئله اشاره شده است:

جابربن يزيد نقل مى كند كه از امام صادق(عليه السلام) در مورد چيزهايى از تفسير پرسيدم، به من جواب داد. باز هم پرسيدم، به صورت ديگرى جواب داد. آنگاه گفتم: در اين مورد، به صورت ديگرى جواب داده بوديد. فرمود: «يا جابر; إنّ للقرآن بطنا [وللبطن بطنا] وله ظهر، و للظهر ظهر. يا جابر! وليس شىء أبعد من عقول الرجال من تفسير القرآن، و إنّ الاية يكون أوّلها فى شىء و آخرها فى شىء»;29 اى جابر! همانا قرآن بطنى دارد و بطن آن هم بطنى دارد و ظاهرى دارد و ظاهرش هم ظاهرى دارد. اى جابر! هيچ چيز به عقل مردم از تفسير قرآن دورتر نيست. همانا اول آيه در مورد چيزى و آخرش در مورد چيزى ديگر است.

ممكن است در اينجا اين سؤال مطرح شود كه چرا قرآن به صورت موضوعى نازل نشده است واگر پراكنده نازل شده، چرا به صورت موضوعى جمع آورى نشده و شبيه مكتوبى رايج نيست تا بتوان ديدگاه قرآن را درباره يك موضوع، يكجا جستوجو كرد؟

پاسخ اين است كه اولا، قرآن كتابى است كه در طول 23 سال با توجه به نيازها و شرايط و حوادث گوناگون نازل شده و به تناسب شرايط اجتماعى، دستورات ارائه شده است. از اين رو، بسيارى از آيات قرآن تنها به همان بعد موردنظر توجه داشته است.30

قرآن كريم در بيان احكام، به اوضاع و شرايط زمان توجه داشته است. حكم شراب را در چند مرحله بيان نموده است; ابتدا از خواندن نماز در حال مستى نهى كرد و سپس به ضرر شراب اشاره نمود و در نهايت، فرمود: از آن دورى كنيد. نيز گسترش دعوت حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) كه به دستور قرآن تدريجى بوده و حتى طبق بيان قرآن، از مذاكره حضرت و مسلمانان با مشركان شروع شده و به جنگ ختم شده است.31 علاوه بر اين، چون قرآن كتاب هدايت است، نكات تربيتى و اعتقادى آن پراكنده آمده است تا تلاوت كننده آن همواره به نكات گوناگون و متنوّع برخورد كند و در نتيجه آن، هدف و مقصود نهايى از اين كتاب، كه بشارت و هدايت و رحمت است، به دست آيد.

ج. بى سابقه بودن تفسير موضوعى

بعضى دليل مخالفت خود با تفسير موضوعى را در اين مى دانند كه تفسير موضوعى به هيچ وجه، سابقه اى در بيان الهى و ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) و بين مفسّران قرآن ندارد و نبايد آن را در رديف مناهج تفسيرى قرآن كريم قرار داد و دسته بندى و جمع آورى آيات قرآن در موضوعى خاص «تفسير قرآن» ناميده نمى شود.

به اعتقاد اينان، ممكن نيست خداى تعالى و پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و ائمّه اثنا عشر(عليهم السلام)روش صحيح تفسير قرآن را بيان نكرده باشند. اگر چنين تفسيرى صحيح بود بيان مى شد.32

نقد: بى سابقه بودن تفسير موضوعى ادعايى بيش نيست; چون ـ همان گونه كه گذشت ـ روايات متعددى درباره تفسير موضوعى وجود دارد. پس ائمّه اطهار(عليهم السلام) به نحوى اين روش را تعليم داده اند و علماى اسلام نيز، دست كم، در زمينه فقه، از زمان هاى بسيار دور، كتاب هاى «آيات الاحكام» تأليف كرده اند كه نوعى تفسير موضوعى و كشف نظر قرآن در مورد موضوعات فقهى بوده است; از جمله احكام القرآن ابن ادريس شافعى (م 204 هـ .)، احكام القرآن احمدبن على الرازى الجصّاص (م 307 هـ .)، فقه القرآن قطب الدين راوندى (م 573 هـ .)، كنزالعرفان فى فقه القرآن شيخ جمال الدين مقداد بن عبدالله السيورى (م 824 هـ .).

متذكر مى شود كه برخى از محققان جواز تفسير موضوعى را قبول دارند، ولى معتقدند: بهتر است مفسّر قرآن تمام همّت و نيروى خود را در تفسير ترتيبى مصروف دارد و از پرداختن به تفسير موضوعى دورى بجويد. مرحوم حكيم معتقد بودند: روش تفسير ترتيبى بهتر است; چون اهميت بيشترى دارد و در دوران معاصر، به شدت مورد نياز است و انسجام آن با طبيعت زندگى مردم بيشتر است; زيرا در مسائل اجتماعى، به بيان نظريات واقعى اكتفا نمى شود، بلكه بيان راه درمان، با مطالعات ميدانى براى حالات روحى و اجتماعى و سياسى مورد اعتماد است، و تفسير ترتيبى در تغييرات اجتماعى، به طور عمومى و بخصوص جامعه اسلامى، از طريق تربيت قرآنى انسان مسلمان، نقش ايفا مى كند و از اين طريق، حركت و تعامل با مردم در برنامه هاى روزانه و احساساتشان و خواست هاى ذاتى آنها ممكن مى شود; ولى تفسير موضوعى تفسير نخبگان و علما و محققان است; كسانى كه مى خواهند نظريات قرآن را كشف كنند و از اين نظر اهميت خاصى پيدا مى كند.33

سيد محمّدباقر حجتى در جايى مى پذيرد كه تفسير موضوعى جايز بوده و مفيد است، ولى فايده تفسير ترتيبى را بيشتر مى داند; آنجا كه آورده است: رواج تفسير موضوعى را مى توان از پديده هاى جديد در علوم قرآنى برشمرد كه در تشريح و تبيين حقايق قرآنى سهم بسزايى دارد و اسرارى از درون اين كتاب آسمانى براى ما فاش مى كند; اما چون خداوند متعال قرآن كريم را با ترتيب موجود سامان داده و رده بندى آيات هر سوره طبق فرمان او صورت پذيرفته است، تفسير ترتيبى به دلايلى كه گزارش مى شود، از نظر ارشادى و هدايت مردم از جذابيت و كارآيى فزون ترى نسبت به تفسير موضوعى برخوردار است، گرچه تفسير موضوعى در محدوده آيات الاحكام داراى سابقه اى طولانى است.34

در پاسخ، مى توان گفت:

اولا، تفسير موضوعى در عرض تفسير ترتيبى نيست كه لازم باشد آنها را با هم جمع كرد، بلكه تفسير موضوعى در طول تفسير ترتيبى و مكمّل آن است.
ثانياً، تفسير موضوعى به معناى غفلت از محسّنات تفسير ترتيبى نيست، بلكه تلاش براى نظريه پردازى پس از استفاده از محضر قرآن با تفسير ترتيبى است.
ثالثاً، تفسير موضوعى مزايايى دارد كه موجب اهميت اين نوع تفسير مى شود; از جمله اين مزايا مى توان به موارد ذيل اشاره كرد:
1. وصول به ديدگاه همه جانبه قرآن كريم درباره يك موضوع خاص;
2. نزديك شدن اعتقادات مسلمانان;
3. نگرش تخصصى و عميق به موضوعات قرآنى;
4. پويايى روش تفسير موضوعى;
5. پى بردن به اعجاز قرآن;
6. گنجاندن مجموع معارف قرآن كريم در يك نظام كلى.35

جمع بندى

مخالفان تفسير موضوعى با استناد به دلايل عقلى و نقلى، تفسير موضوعى را در كرده اند. دلايل نقلى آنها با استناد به آيات بيان كننده نزول تدريجى قرآن كريم يا روايات «ضرب القرآن بعضه ببعض» است. بدين روى، اولا، نزول تدريجى قرآن با تفسير موضوعى آن منافاتى ندارد. ثانياً، «ضرب القرآن بعضه ببعض» در لسان روايات، به معناى تفسير موضوعى نيست، بلكه به معناى خلط و امتزاج آيات است. دليل عقلى براى ردّ تفسير موضوعى غفلت از سياق آيات است، در حالى كه تفسير موضوعى به هيچ وجه، به معناى غفلت از سياق و تفسير ترتيبى آيات نيست.

بنابراين، تفسير موضوعى يكى از روش هاى مطلوب و مورد تأييد اهل بيت(عليهم السلام) براى فهم معانى آيات قرآن است.


  • پى نوشت ها

    1ـ مثلا، حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله) فرموده اند: خداوند در حديث قدسى فرمود: «ما آمن بى من فسّر برأيه كلامى»; هر كس سخن مرا (قرآن را) به رأى خود تفسير كند به من ايمان نياورده است. (شيخ صدوق، الامالى، تهران، كتابخانه اسلاميه، 1362، مجلس دوم، ح سوم / شيخ حرّ عاملى، وسائل الشيعه، قم، مؤسسه آل البيت، 1409، ج 18، ص 137.)

    2ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، تهران، المكتبة الاسلاميه، ج 50، ص 252.

    3ـ همان، ج 50، ص 5.

    4ـ ر.ك. عبدالهادى فقهى زاده، پژوهشى در نظم قرآن، تهران، جهاد دانشگاهى دانشگاه تهران، 1374، ص 167ـ168.

    5ـ ر.ك. همان.

    6ـ محمّدبن يعقوب كلينى، الكافى، تصحيح على اكبر غفّارى، بيروت، دارالاضواء، 1405، ج 2، ص 627، باب النوادر. همين روايت با حذف ابتداى سند در عدة الداعى و نجاح الساعى، احمدبن فهدالحلى، دارالكتاب الاسلامى، ص 299 و شيخ صدوق، ثواب الاعمال، مشهد، آستان قدس رضوى، 1408، ص 280 آمده است. نيز استاد شيخ صدوق، محمّدبن حسن از حسين بن حسن بن ابان از حسين بن سعيد از نضر بن سويد از قاسم بن سليمان از امام صادق(عليه السلام) و ايشان از امام باقر(عليه السلام) روايت كرده است. (ر.ك. شيخ صدوق، معانى الاخبار، تصحيح على اكبر غفّارى، قم، انتشارات اسلامى، 1361، ص 190)

    7ـ محمّدباقر مجلسى، پيشين، ج 93، ص 3. شيخ حرّ عاملى، روايت ياد شده را با همين سند، ولى با اندك تفاوتى در متن نقل نموده است. ر.ك. شيخ حرّ عاملى، پيشين، ج 27، ص 200) و نيز علّامه مجلسى همين روايت را بدون ذكر سند و نام امام، بلكه با تعبير «عن الائمه» در بحارالانوار، ج 92، ص 72 نقل نموده است.

    8ـ فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان فى تفسيرالقرآن، بيروت، دارالمعرفه، 1408، ج 1، ص 780 / محمّدباقر مجلسى، پيشين، ج 9، ص 70.

    9ـ سيد ابوالقاسم موسوى خوئى، معجم رجال الحديث، قم، مدينة العلم، ج 14، ص 20 / محمّدتقى تسترى، قاموس الرجال، مؤسسة النشرالاسلامى، 1410، ج 8، ص 472. محمّدباقر مجلسى روايت را مجهول دانسته است. ر.ك. محمّدباقر مجلسى، مرآة العقول فى شرح اخبار آل الرسول، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1363، ج 12، ص 521.

    10ـ سيد ابوالقاسم موسوى خوئى، پيشين، ج 5، ص 14 و ج 11، ص 214 / همو، المعين على معجم رجال الحديث، ص 306.

    11ـ عباسعلى عميد زنجانى، مبانى و روش هاى تفسير قرآن، تهران، وزارت فرهنگ وارشاد اسلامى، 1366، ص 190ـ191.

    12ـ ابن منظور، لسان العرب، بيروت، دار صادر / ابراهيم مصطفى و ديگران ، المعجم الوسيط، استانبول، دارالدعوة، 1410ق.

    13ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 89، ص 38.

    14ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، الميزان، قم، اسماعيليان، 1371، ج 3، ص 81ـ82.

    15ـ شيخ حرّ عاملى، پيشين، ج 18، ص 135.

    16ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ص 80.

    17ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 40، ص 252.

    18ـ همان، ج 30، ص 110.

    19ـ ر.ك. همان، ج 74، ص 92ـ100.

    20ـ همان، ج 69، ص 100ـ101.

    21ـ شيخ صدوق، التوحيد، قم، جامعه مدرسين، ص 268ـ269.

    22ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 30، ص 512 / جلال الدين سيوطى، الدر المنثور، دارالفكر، 1403، ج 12، ص 149/ ابن كثير اسماعيل، تفسير القرآن العظيم، بيروت، دارالمعرفه، 1406، ج 2، ص 1.

    23ـ جلال الدين سيوطى، پيشين، ج 2، ص 149.

    24ـ على النمازى، مستدركات علم رجال الحديث، اصفهان، عمادزاده، 1412 ق، ج 6، ص 44.

    25ـ ر.ك. احمدبن حجر العسقلانى، تهديب التهذيب، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1412، ج 4، ص 347ـ351.

    26ـ ر.ك. «گفتوگو با سيد محمّدباقر حجتى»، مجله بيّنات، ش 10 (1375)، ص 109ـ113.

    27ـ ر.ك. «گفتوگو با سيد محمّدباقر حجتى»، فصلنامه پيام جاويدان، ش 4 (1383)، ص 4.

    28ـ عبداللّه جوادى آملى، تفسير موضوعى قرآن، تهران، مركز فرهنگى رجاء، 1362، ج 1، ص 9.

    29ـ شيخ حرّ عاملى، پيشين، ج 27، ص 192.

    30ـ بهاءالدين خرّمشاهى، دانشنامه قرآن، تهران، دوستان، 1377، ص 64.

    31ـ ر.ك. سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 4، ص 156ـ162.

    32ـ سيدحسن ابطحى، منهج تفسيرى قرآن كريم، مقاله ارائه شده به كنفرانس تحقيقاتى علوم و مفاهيم قرآن، سال 1409ـ1410 (نرم افزار)، ص 1، «مقالات قرآنى»

    33ـ ر.ك. سيد محمّدباقر حكيم، تفسير سوره حمد، قم، مجمع الفكر الاسلامى، 1420، ص 94ـ110.

    34ـ ر.ك. سيد محمّدباقر حجتى، مجله بينات، ص 10، ص 109ـ113.

    35ـ ر.ك. حسن صادقى، «تفسير موضوعى و دلايل امكان و ضرورت آن»، مجله معرفت، ش 107 (آبان 85)، ص 92.