اخلاق و عرفان اسلامي

اخلاق و عرفان اسلامي

استاد محمّدتقي مصباح

اشاره

در ادامه مباحث جلسات قبل، حضرت استاد در اين جلسه درباره حضور قلب در نماز نكاتي را مطرح كرده اند. در جلسه گذشته، در زمينه راه‌هاي افزايش حضور قلب در نماز، به سه راه (تفكّر در فوايد توجه و ضررهاي غفلت، نماز وداع، و توجه به علم و اطلاع مخاطب نماز) اشاره شد. در اين درس، ايشان ادامه اين بحث را مطرح كرده اند.

 

مقدّمه

در چند جلسه گذشته، درباره نماز صحبت كرديم كه آنچه امثال بنده به عنوان نماز انجام مي دهند، با نمازي كه اولياي خدا مي خوانند و اسلام از ما خواسته است فاصله زياد دارد و اين عمدتاً بر مي گردد به اينكه ما در نماز، دلمان حاضر نيست; الفاظي را مي خوانيم و حركاتي را انجام مي دهيم و گاهي حتي ممكن است مستحبات زيادي را هم بجا بياوريم، ولي همه اين ها پيكره اي بي جان هستند; چون اثري را كه بايد ببخشند، نمي بخشند. مطالبي را هم كه بزرگان درباره راه كارهاي حضور قلب در نماز براي روح بخشيدن به آن بيان كرده اند مرور كرديم تا بلكه در گوينده و شنونده اثري بگذارند و تغيير حالي در ما پيدا شود و نماز ما اندك شباهتي به نماز صالحان و اولياي خدا پيدا كند.

 

راه‌هاي افزايش حضور قلب در نماز

 

خشوع

از جمله مطالبي كه بايد در باره اش فكر كرد و انديشيد تا شايد در ما اثر بگذارد و نماز ما روحي پيدا بكند، اين است كه در قرآن كريم تأكيد شده كه نماز بايد با «خشوع» باشد. در ابتداي سوره مؤمنون مي فرمايد: (قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ); مؤمناني رستگار مي شوند كه در نمازشان خشوع داشته باشند. در آيه ديگري هم مي فرمايد: (وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلاَّ عَلَي الْخَاشِعِينَ) (بقره: 45) به تعبير بنده، نماز يك بار گراني است، مگر براي كساني كه اهل خشوع باشند. آيات زياد ديگري هم در اين باره هستند. روايات هم در اين باره فراوانند.

اصلا «خشوع» چيست و چگونه پيدا مي شود؟ چه مي توان كرد تا آدم در نماز خشوع داشته باشد؟

براي واژه «خشوع»، به سختي مي توانيم در فارسي، ترجمه رسايي كه كاملا معادل آن باشد، پيدا كنيم. شايد بهترين ترجمه اي كه براي خشوع شده، تعبير «فروشكستگي» است. در قرآن كريم، خشوع درباره چند چيز به كار رفته است: يكي درباره صدا در روز قيامت. از اوصاف قيامت اين است كه (وَخَشَعَت الْأَصْوَاتُ لِلرَّحْمَنِ فَلَا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً) (طه: 108) روز قيامت روزي است چنان با عظمت و هيبت كه صداها فرو مي شكنند. در نتيجه، سخني جز به آهستگي شنيده نمي شود. هر كس سخني مي گويد، اما چون در محضر الهي است، كسي نمي تواند بلند سخن بگويد; (فَلَا تَسْمَعُ إِلَّا هَمْساً.) اين حالت شكسته شدن صدا، كه آدم درست صدايش بيرون نيايد و نتواند محكم صحبت كند، اسمش «خشوع صوت» است.

تعبير ديگري هم درباره «وجوه» به كار رفته است: (وُجُوهٌ يَوْمَئِذ خَاشِعَةٌ)(غاشيه: 2); بعضي چهره ها در قيامت در حال خشوعند. ظاهراً مصداق اين آيه وجوه كفّار و عاصيان است. گناه‌كاران در روز قيامت چهره هايشان در هم شكسته است. در اين باره در جايي مي‌فرمايد: (خَاشِعَةً أَبْصَارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ)(قلم: 43); از چنين رخسارهايي ذلّت مي بارد. در اينجا هم خشوع به عنوان صفت براي وجوه آمده است. اين واژه به صورت هاي ديگري هم ذكر شده است.

اگر بخواهيم حالت خشوع را تصور كنيم، اول بايد توجه داشته باشيم كه «خشوع» يك حالت تصنّعي نيست. آدم مي تواند بدنش را به حالتي كه دلش مي خواهد در بياورد يا صدايش را به صورتي شكسته كند، ولي اين اداي خشوع در آوردن است، خود خشوع نيست. خشوع حقيقي از دل سرچشمه مي گيرد; اول بايد دل بشكند. در آيه شريفه مي فرمايد: (أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ) (حديد: 16); آيا هنگام آن نرسيده است كه مؤمنان دلشان براي ياد خدا بشكند؟ اين شكستن دل يعني چي؟ دل چطور بشكند؟ چطور ما در نماز خشوع داشته باشيم؟ ما معمولا دل شكستگي را ـ كه در عربي مي گويند: «انكسار القلب» ـ وقتي به كار مي بريم كه نياز شديدي داشته باشيم، دستمان از همه جا بريده شده باشد، اميدمان از همه جا قطع شود; آن وقت دلمان مي شكند. ولي خشوع چيزي فراتر از اين است. اين جور دل شكستگي خشوع نيست.

توضيح آنكه: ما انسان ها براي خودمان هويّتي و شخصيتي يا ـ بفرماييد ـ انانيتي قايليم. ريشه همه نقايص انسان هم به همين دليل است. وقتي اشكال اين كار روشن مي شود كه ما در مقابل خدا هم انانيتي داشته باشيم. نسبت به انسان هاي ديگر انانيت داشتن زشت است، اما آن قدر زشت نيست كه موجب سقوط انسان شود و كارش را بي ارزش كند، ولي وقتي انانيت در مقابل خدا مطرح مي شود، آنكه ته دلش و زبان حالش اين باشد كه تو يكي، من هم يكي! اين زمينه گم راهي ها و فسادها و انحراف هاست و تا آنجا مي كشد كه مي گويد: (أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَي)(نازعات: 24); اين سخن فرعون بود. ريشه هر نوع گناهي نوعي انانيت است. مضمون آيه شريفه اين است: كساني كه خداي خود را هواي نفسشان قرار دادند، در نتيجه قواي ادراكي شان هم منحرف گرديد، چشم و گوش آن ها بسته شد، دلشان كور شد و خدا آن ها را گم راه كرد. چنين كساني هيچ راهي براي هدايت نخواهند داشت: (فَمَن يَهْدِي مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ)(روم: 29) اين نشان مي دهد كه ريشه همه كوردلي ها و انحراف از حق اين است كه آدم خودش را به جاي خدا بنشاند. وقتي آدم احساس كند انگيزه اش براي كار، ميل و دلخواه خودش است ـ مي پرسي: چرا اين كار را مي كني؟ مي گويد: چون دلم مي خواهد ـ اين همان مصداق (اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ)(جاثيه: 23) است. اما كسي كه اعتقاد حقيقي به خداي متعال دارد، مي داند كه همه هستي از اوست و ما هيچ چيزي از خودمان نداريم و واقعاً بنده ايم و از بنده جز بندگي نشايد. انسان بايد ايمان حقيقي به خداوند داشته باشد و دايم اين طور باشد كه ببيند خدا از او چه مي خواهد. اگر از او سؤال شود كه چرا حرف زدي، در جواب بگويد: چون خدا امر كرده است; اينجا خدا خواسته حرف بزنم. اگر گفتند: چرا سكوت كردي؟ بگويد چون خدا خواسته است. چرا بلند شدي؟ چون خدا خواسته است. چرا نشستي؟ چون خدا خواسته است. اما وقتي مي گويند: چرا اين كار را كردي، مي گويد چون دلم مي خواهد (اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ)، دلش را به جاي خدا نشانده است. آنجا كه بايد خدا باشد، هواي نفس بر وجودش حاكم شده است. اين وقتي اوج مي گيرد و رسوخ پيدا مي كند به آنجا مي رسد كه مي گويد: (أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَي); خداي شما منم، خداي خودم هم خودم هستم، همه بايد مرا اطاعت كنند و تابع من باشند.

هر وقت ما احساس كرديم كه انگيزه حركاتمان دلمان است، بدانيم كه داريم به طرف هواپرستي مي رويم. هر وقت خواستيم بر ديگران تسلّط داشته باشيم و ديگران تابع ما شوند، ما دستور دهيم و آن ها عمل كنند، بايد بدانيم كه داريم به طرف فرعونيت مي رويم. نه تنها او خداي خود را خودش مي دانست، تابع هواي نفسش بود، مي خواست خداي ديگران هم باشد. جوان ها از اول عمر تمرين كنند; تا هنوز صفات رذيله در آن ها رسوخ نكرده است، سعي كنند براي حركات خودشان انگيزه الهي پيدا كنند، ببينند خدا مي خواهد كجا حركت كنند و درصدد اين نباشند كه ديگران را تابع خود كنند; هميشه تابع اين باشند كه خودشان خدمت ديگران را انجام دهند. اگر اين دو تمرين را داشته باشيم (هميشه سعي كنيم به ديگران خدمت كنيم; نخواهيم از ديگران كار بكشيم)، روح فرعونيت در ما ضعيف مي شود و به دام فرعونيت نمي افتيم. اگر سعي كنيم در هر كاري ببينيم وظيفه مان چيست، خدا از ما چه مي خواهد، به دام (اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ)گرفتار نمي شويم.

مراتب خشوع: به هر حال، انسان پيش از آنكه بر اساس تربيت انبيا ساخته شود يا خودش را بسازد، حالت منيّت در او هست. به تدريج، بايد اين را اصلاح كرد. بعضي ها هستند كه منيّت در آن ها محكم شده است; مثل يك ديوار بتوني، به آساني نمي شكند: (لَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ.) (حديد: 16) در آيه اي درباره وصف قساوت دل هاي بني اسرائيل مي فرمايد: (ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّن بَعْدِ ذَلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاء.)(بقره: 74) سنگ هم گاهي مي شكند و آبي از آن درمي آيد، اما بعضي دل ها آن قدر سخت هستند كه هيچ نمي شكنند، حتي قطره اشكي از آن ها ظاهر نمي شود. اين ها از سنگ هم سخت ترند. در مقابل، بعضي دل ها زود مي شكنند، اثر شكستگي در آن ها ظاهر مي شود; مثل ديواري كه ترك بردارد. اين يك مرحله خشوع است. گاهي اين حالت قوي تر مي شود; مثل سنگي كه شكاف بردارد. گاهي اين حالت قوي تر مي شود; مثل اينكه به يكباره سقفي فرو بريزد، انانيت آدم فرو مي ريزد. گاهي هم به جايي مي رسد كه مثل ظرف نشكن كه يكباره وقتي مي شكند، پودر مي شود; آن چنان در هم مي شكند كه ديگر چيزي جزئي از آن قابل رؤيت نيست. اين حالت خشوع است. خشوع اين است كه آدم بشكند. اگر دل شكست، در قيافه هم اثر مي گذارد; خواه ناخواه اثر شكستگي در قيافه هم ظاهر مي شود. وقتي حرف مي زند، در صدايش هم ظاهر مي شود. اگر آدم با چنين حالتي نماز بخواند، همان است كه مي فرمايد: (قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ.)

خشوع اين نيست كه آدم تصنّعي در نماز لحنش را جوري تغيير دهد يا سرش را كج كند اين ها تصنّع است، خشوع نيست. خشوع وقتي است كه اول دل بشكند، ديوار منيّت بشكند، سقف خودپرستي فروبريزد.

آيا اصلا خشوع كار درستي است؟ آن ها كه با خدا رابطه اي ندارند، اصلا اين كار را درست نمي دانند، اين را نشانه ضعف مي شمارند; يعني آدم دلش بشكند، اشكش جاري شود و حالت خشوع پيدا بكند، اين را نشانه ضعف اعصاب مي دانند. اما آن ها كه خدا را مي شناسند و عظمت او را درك مي كنند، مي بينند كه اگر اين جور نباشد عيب است. اصلا اقتضاي فطرت همين است كه وقتي انسان چيزي در مقابل خدا ندارد اين حالت به او دست مي دهد، و اصلا اشتباه مي كرد كه براي خودش استقلال و انانيتي قايل بود. بنابراين، وقتي از آن حالت اشتباه درمي آيد، حالش تغيير مي كند.

اين هايي كه ما مي گوييم چيزهايي هستند كه يا از ديگران شنيده ايم يا خوانده ايم; مي گوييم تا ان شاءاللّه در خودمان هم اثر بگذارند. قرآن كريم در وصف خودش مي فرمايد: ويژگي قرآن اين است كه انسان ها وقتي آن را مي شنوند، به طور طبيعي اين حالت در آن ها پيدا مي شود كه مو بر اندامشان راست مي شود: (كِتَاباً مُّتَشَابِهاً مَّثَانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ) (زمر: 23); آن ها كه ايمان دارند نشانه ايمانشان اين است كه وقتي آيات قرآن را مي شنوند، در يك لحظه مو بر اندامشان راست مي شود، بدن آن ها دانه دانه مي شود. البته اين يك حالت آني است، باقي نمي ماند، ويژگي خاصي هم دارد. شبيه يك حالت انعكاسي است. به طور طبيعي، وقتي آدم صدايي را ناگهاني بشنود، تكان مي خورد. اين اختياري هم نيست، مگر افراد استثنايي. روان شناسان مي گويند: اين حالت انعكاسي است كه به طور طبيعي و غيراختياري در آدم پيدا مي شود. گاهي آدم در يك شرايط ادراكي خاصي، اين حالت برايش پيدا مي شود كه مو بر بدنش راست مي شود. ان شاء اللّه خدا توفيق بدهد آدم چنين حالي پيدا كند، آن وقت ببيند چطور مي شود!

فرض كنيد آدم وارد خانه اي بشود ـ خانه خودش يا خانه ديگري ـ و مطمئن است كه كسي در خانه نيست، لباسش را در مي آورد تا به كارهاي شخصي اش بپردازد; مطمئن است كه كسي او را نمي بيند. اما ناگهان صدايي مي شنود. ابتدا تكاني مي خورد: كسي اينجا نبود! اين يك حالت طبيعي است; فوراً ذهن در مقام تفسير آن برمي آيد: اين صدا چه بود؟ احتمال مي دهد كه ـ مثلا ـ چيزي افتاده باشد، يا صداي گربه اي باشد، يا نه، انساني وارد خانه شده است. ولي چون مطمئن بوده كه كسي در خانه نيست، اين احتمال برايش ضعيف است. اگر يكباره ببيند در باز شد و كسي آمد، حالتي پيدا مي كند ترس گونه. اين ترس آگاهانه نيست، اما حالت، حالت خاص رواني است كه نمي توان آن را درست توصيف كرد. در يك لحظه اين حالت برايش پيدا مي شود تا فوراً اين سؤال را جواب دهد كه اين شخص كيست و اينجا چه كار دارد تا واكنش مناسبي در برابر آن پيدا كند. يك بار فكر مي كند كه اين شخص دزد است، در اين حالت، به دنبال اين فكر، حالت انعكاسي ترس آگاهانه پيدا مي كند. اما اگر ببيند يكي از دوستانش يا اعضاي خانواده است، اين حالت عوض مي شود و آرامشي به او دست مي دهد.

دلي كه با خدا آشنا نيست، وقتي صدايي بشنود كه گويا خدا دارد با او سخن مي گويد ـ مثل كسي كه در خانه تنها بود و متوجه نبود كسي هست و فكر مي كرد هيچ كس نيست، ناگهان وقتي صدايي بيايد ـ تغيير مي كند: (تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ) پس آن ها كه ايمان دارند، وقتي متوجه شدند كه خدا حضور دارد و خدا با آن ها سخن مي گويد، (ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَي ذِكْرِ اللَّهِ)، هم پوستشان نرم مي شود، هم دلشان با خدا انس مي گيرد; نه تنها ناراحت نمي شوند، بلكه مي گويند: اشتباه كرديم اول غفلت كرديم، يادمان نبود كه خدا اينجا حضور دارد، اما حالا فهميديم كه دوست مهرباني حضور دارد; كسي كه ما از حضور او لذت مي بريم. اما كسي كه با خدا آشنايي ندارد پس از اينكه متوجه شد خدا حضور دارد و با او سخن مي گويد اصلا ناراحت نمي شود. مانند اين، در آيه اي ديگر اشاره مي فرمايد: (وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ) (زمر: 45) وقتي كلام خدا را مي شنوند و خدا به وحدت و يگانگي ياد مي شود، اصلا اشمئزاز پيدا مي كنند; نمي خواهند اصلا اين حرف ها برايشان مطرح شود. درست مقابل آن هايي كه آمادگي داشته باشند پس از آن حالت ابتدايي كه برايشان پيش مي آيد، خودشان را در حضور خدا مي بينند و بر حسب مراتب معرفتشان و به اندازه اي كه از عظمت خدا درك مي كنند، شكستگي و خشوع برايشان پيدا مي شود.

براي تقريب به ذهن، فرض كنيد سربازي سر پستش فكر مي كند كسي نيست، استراحت كرده است. ناگهان مي بيند فرمانده اش بالاي سرش است. حدس مي زنيد كه يك سرباز در اين صورت، چه حالتي پيدا مي كند; حالت انفعال شديدي پيدا مي كند، خجالت مي كشد; انفعال و خجالت همراه با ترس. از يك سو، هيبت فرمانده اش، و از سوي ديگر، ترس و خجالت كه از حضور فرمانده اش غافل بوده است. اين حالت مرتبه اي از خودباختگي است. هرقدر فرمانده مقامش بالاتر باشد، به همان اندازه حضور او عظمت بيشتري دارد و آن حالت انفعال شديدتر است. نسبت معكوس برقرار است بين شدت انفعال و درك عظمت. هرقدر حس كند كه او عظمتش بيشتر است اين انفعال بيشتر مي گردد. در مثال قبلي گفتم: گاهي يك شكاف نازك در ديوار پيدا مي شود و گاهي يك شكاف عميق، و گاهي هم ديوار فرو مي ريزد. اين بستگي دارد به آنكه تا چه اندازه عظمت خدا را درك كند و باور نمايد.

لذت خشوع: اين حالت انفعال كه كمابيش  هر كسي در زندگي به نحوي برايش پيش مي آيد شبيه ترين چيز به حالت خشوع است. خشوع اين است كه آدم خودش را ببازد. براي مثال، فرض كنيد كسي مدتي خودش را مقابل ديگران كه داراي موقعيتي هستند داراي شخصيت معرفي كرده بود. ولي يكباره مشتش باز مي شود; مثلا، خودش را امين معرفي كرده بود، ولي معلوم مي شود خيانت كرده است; خودش را عالم معرفي كرده، ولي معلوم مي شود بي سواد است. در اين صورت، حالت انفعالي برايش پيدا مي شود. گاهي در برخي تعبيرها مي گويند: «فلاني بُريد.» نشانه اين حالت آن است كه يكباره خودش را ببازد، بي اختيار اشك از چشمش جاري شود. ترسيدي؟ چيه؟ نه، يك حالت انفعالي است. ما تصور مي كنيم اشك فقط از سر ترس جاري مي شود، آن هم ترس از عذاب جهنم. وقتي كه آدم از عذاب جهنم مي ترسد گريه مي كند، معمولا اين را «بكاء من خوف الله» مي گويند. ولي گريه انواع زيادي دارد; يكي از انواع گريه، گريه در حال خشوع است; يعني وقتي كه آدم مي برد، حس مي كند چيزي در چنته ندارد، سرمايه اش را باخته است; سرمايه وهمي كه براي خودش درست كرده بود; وقتي شخصيتش در مقابل مردم فرو مي ريزد. آدم بايد آبرويش را حفظ كند، خودش را نبازد ـ خدا نكند آبروي آدم جلوي ديگران بريزد، بخصوص كساني كه با آن ها رودربايستي دارد ـ ولي در مقابل خدا اين جور نيست. هرقدر آدم كاملا ببُرد و صاف شود و خود را همان گونه كه هست ـ كه از خودش هيچ ندارد ـ حس كند و به ميدان برود، هم پيش خدا عزيزتر مي شود، هم راه تكاملش بازتر مي گردد. و عجيب اين است كه در جاهاي ديگر، وقتي آدم مي برد، وقتي مي شكند و خرد مي شود، بدترين عذاب را مي كشد; برايش خيلي سخت است. اما به عكس، وقتي آدم در مقابل خدا اين حالت برايش پيدا مي شود، لذت مي برد. بعضي بزرگان مي گويند: لذتي كه آدم از اين حالت در مقابل خدا پيدا مي كند، وقتي كه اشكش از روي خشوع جاري مي شود، از همه لذت هاي دنيا بيشتر است; آرزو مي كند: اي كاش هيچ چيز ديگري نبود، جز همين حال، و هميشه اين حال برايش باقي بود! چرا؟ چون اين خشوع، فطري است. اصلا انسان يعني: چيزي كه در مقابل خدا هيچ ندارد و همه هستي اش به اين است كه خودش را وابسته به خدا ببيند. اين شخص ترسي ندارد، نگراني ندارد. درست است كه مي شكند و اثر آن شكستگي جاري شدن اشك است، اما از اين شكستن هيچ ناراحت نمي شود. از اين حالتش لذت هم مي برد. هستند كساني كه حاضرند بهترين لذت هاي دنيايي و مادي را يكجا بدهند، براي اينكه لحظه اي اين حال برايشان ايجاد بشود.

به هر حال، اگر آدم توانست و خدا به او توفيق داد و حالي پيدا كرد و شكست خود را در مقابل خدا يافت; موجودي هاي وهمي و سرمايه هاي دروغين راكه براي خودش قايل بود، استقلالي را كه براي خودش در مقابل خدا قايل بود و مي گفت: تو يكي، من هم يكي، فرو ريختند و ديد در مقابل خدا هيچ ندارد، به يك تشبيه، مثل مومي شد در دست خدا و فهميد كه هر چه دارد از اوست، اگر كمالي هست، جمالي هست، علمي هست، قدرتي هست، همه پرتويي از قدرت بي نهايت اوست، وقتي فهميد از خودش چيزي ندارد، در اين صورت، در مقابل خدا حالت شكستگي پيدا مي كند.

اين شكستگي مراتبي دارد. از تأمّل در آيات الهي اين مراتب به دست مي آيند: (إِذَا تُتْلَي عَلَيْهِمْ آيَاتُ الرَّحْمَن خَرُّوا سُجَّداً وَبُكِيّاً) (مريم: 58) و در آيه ديگري مي فرمايد: (يَبْكُونَ وَيَزِيدُهُمْ خُشُوعاً.) (اسراء: 109) بنابراين، چنين نيست كه انسان خاشع در يك حال باقي بماند. ممكن است خشوع مراتب عالي هم داشته باشد; همانند مثالي كه عرض كردم كه وقتي بشكند و پودر شود. گاهي ممكن است آدم چنان بشكند كه ديگر هيچ ذرّه اي از وجود خودش را نبيند. چنين حالي در نماز، مي تواند انسان را به معراج ببرد. «الصلاةُ معراجُ المؤمِن»1 شرطش اين است كه با خشوع همراه باشد، با شكستگي همراه باشد.

براي اينكه اين حالت در ما پيدا شود، در حدي كه مي توانيم، بايد مقدّماتي را فراهم كرد، يكي از راه هايش اين است كه قدري درباره عظمت خدا بينديشيم. عرض كردم كه وقتي آدم خودش را خرد شده مي بيند، فرو مي ريزد و وجودش را با عظمتي كه در مقابل خود حس مي كند مقايسه مي نمايد. در مثالي كه عرض كردم، مي بيند ناگهان شخصي بالاي سرش ايستاده است. هر قدر عظمت او را بيشتر درك كند، حالت انفعال بيشتري پيدا مي كند و خودش را كوچك تر مي بيند; چون خودش را با او مقايسه مي كند. وقتي ديد شخصيت باعظمتي حضور پيدا كرده است، له مي شود. اين بستگي دارد به اينكه چقدر براي او عظمت قايل باشد و چه اندازه اين احساس عظمت برايش پيدا شود و درك كند. اگر ما بتوانيم قدري درباره عظمت خدا بينديشيم و آن وقت، وجود ناقص و حقير خودمان را با عظمت الهي مقايسه كنيم، اين حالت خشوع به طور طبيعي در ما بيدار مي شود. اما چه كنيم كه عظمت خدا را بشناسيم؟

ما در كتاب ها و درس ها، با مفاهيمي آشنا مي شويم كه خدا عظمت دارد. اما اين يعني چه؟ «وجود فوق مالايتناها و مالايتناها» و از اين جور چيزها در فلسفه و عرفان و كلام مي خوانيم. اما اين ها مفاهيم هستند. اين ها در دل خيلي اثر نمي كنند; مي توانند كمك اِعدادي باشند، اما به شرط اينكه اول زمينه قلبي فراهم شود. اگر سعي كنيم اين حالت حقارت خودمان را در مقابل عظمت خدا قدري ملموس كنيم، يعني قدري بيشتر مجسّم كنيم كه در مقابل موجود عظيمي هستيم، آن وقت مي توانيم تا حدي حالت خشوع را كسب كنيم. اما چگونه مي توان عظمت خدا را درك كرد. ان شاء الله جلسه آينده خدمتتان عرض مي كنم.

پي‌نوشت


1ـ امام خمينى، سرالصلاة يا معراج السالكين و صلاة العارفين، ج 1، ص 27 به نقل از: محمدباقر مجلسى، اعتقادات، ص 39، به نقل از رسول خدا(صلى الله عليه وآله).