اخلاق و عرفان اسلامي

اخلاق و عرفان اسلامي

استاد محمّدتقي مصباح

اشاره

در اين سلسله دروس حضرت استاد درباره نماز و راه هاي جلب توجه و تمركز در آن بحث مي كردند، در جلسه گذشته درباره «خشوع» به عنوان عامل مهم توجه در نماز و سه راه براي ايجاد آن در دل (توجه به عظمت الهي و حقارت انسان، توجه به قدرت الهي و عيوب انسان، و توجه به نعمت هاي الهي و گناهان انسان) سخن گفتند. اكنون در آخرين درس از اين سلسله، توجه به صفات جماليه الهي به عنوان راه ديگري براي ايجاد خشوع در دل و نيز راه هاي كسب محبت الهي بيان گرديده اند. اميد است اين سلسله دروس راهگشاي اهل معرفت براي كسب اخلاق و عرفان اسلامي بوده باشد.

مقدّمه

بحث ما در جلسات گذشته درباره اهميت حضور قلب و خشوع در نماز بود. اجمالا عرض شد كه خشوعي كه شرط فلاح مؤمن است، يك حالت انعطافي است كه در اثر توجه به صفات الهي، در دل پديد مي آيد. افراد به واسطه اختلاف مراتب معرفتشان و مراتب محبتشان، حالاتشان در توجه به خدا بسيار متفاوت است; هر قدر معرفت انسان كامل تر باشد، محبتش نسبت به خداي متعال بيشتر باشد و نيز محبتش نسبت به دنيا و لذايذ آن كمتر باشد و قلبش كمتر آلوده شده باشد حالت خشوع بيشتر در آن ظاهر مي شود. در مقابل، كساني كه مبتلا به گناهان هستند، دلشان آلوده است، محبت دنيا دلشان را فرا گرفته، معرفتشان نسبت به خداي متعال ضعيف است و چندان انعطافي برايشان پيدا نمي شود و گاهي آن قدر ـ به تعبير قرآن ـ سنگ دل مي شوند كه هيچ چيز بر آن ها اثر نمي كند; نوعي حالت بي تفاوتي دارند كه هر چه به آن ها تذكر داده مي شود و آيات الهي برايشان خوانده مي شود و موعظه مي شوند تأثيري در آن ها نمي كند. در اين زمينه، گفتيم: اگر يك كسي واقعاً بخواهد حالت خشوع در نماز داشته باشد چه چيزهايي به انسان كمك مي كنند كه اين حالت در او تقويت شود.

در دو جلسه قبل، عرض كرديم كه چند چيز ممكن است براي آمادگي دل انسان و ايجاد حالت خشوع در او مؤثر باشند: يكي توجه به عظمت الهي و حقارت و ناچيزي خود انسان، دوم توجه به قداست و جلال الهي در مقابل عيوب، پستي و پليدي انسان. اين دو خيلي شبيه هم هستند، ولي فرق اين ها چيزي شبيه بين كميّت و كيفيت است. ما عظمت خدا را بيشتر از مقوله كمّيت حساب مي كنيم و دست كم وقتي خودمان بخواهيم عظمت خدا را درست درك كنيم، بخصوص وقتي توجه به عظمت آفرينش است كه يك مقوله كمّي است. اما راه دوم، كه توجه به زشتي و پليدي انسان است، در مقابل قداست و طهارت ذات الهي، يك مقوله كيفي است. با توجه به عظمت الهي، يك حالت حقارت و كوچكي در انسان پيدا مي شود. با توجه به اين صفت، يك حالت شرمندگي و حيا در انسان ايجاد مي گردد.

عامل سوم، كه براي پيدايش خشوع در قلب انسان مي تواند مؤثر باشد، توجه به گناهان انسان در مقابل نعمت هاي عظيمي است كه خداي متعال عطا فرموده. خدا چقدر حق ربوبيّت بر ما دارد و در مقابلش، ما چقدر بيوفايي و جفا به خرج مي دهيم و حق ربوبيّت الهي را ناديده مي گيريم، نافرماني مي كنيم، سرپيچي مي كنيم و در مقابل با گناهان، دشمن خدا را دل شاد مي كنيم. اين هم باب ديگري است كه در جلسه قبلي بحث كرديم.

راه‌هاي ايجاد خشوع در دل

توجه به صفات جماليه الهي

راه ديگري كه براي تقويت حالت خشوع در انسان مؤثر است، توجه به صفات جماليه الهي است كه اقتضا مي كند انسان در مقابل آن ها شكر گزارد، به رحمت الهي اميدوار باشد، خدا را بيشتر دوست بدارد و شوق به تقرّب الهي در او پيدا شود. هر قدر محبت انسان نسبت به خداي متعال بيشتر باشد ـ كه معمولا محبت از توجه به صفات جماليه پيدا مي شود ـ انسان بيشتر خدا را دوست مي دارد. وقتي بيشتر او را دوست داشت، بيشتر مي خواهد به او نزديك شود و شوق ارتباط با خدا و در نهايت، وصول و لقاي الهي در او پيدا مي شود. اگر اين حالات كم و بيش در انسان حاصل شوند، موقع نماز وقتي توجه پيدا مي كند كه با محبوبش مواجه مي شود، اگرچه او محبوبش را نمي بيند، ولي همين حالت توجه، آتش شوق را در انسان شعلهور مي كند و اين باعث شكستگي دل مي شود. خشوع هم در واقع، همين حالت شكستگي است. پس پيدايش اين حالت بستگي دارد به اينكه انسان چقدر شوق لقاي الهي داشته باشد. شوق تابع محبتي است كه انسان نسبت به خدا داشته باشد. محبت تابع معرفتي است كه انسان نسبت به صفات جماليه الهي داشته باشد. هر قدر انسان صفات خوب و زيباي الهي را بيشتر بشناسد، او را بيشتر دوست خواهد داشت. وقتي او را بيشتر دوست بدارد دلش مي خواهد بيشتر با او ارتباط برقرار كند و به او نزديك شود. وقتي توجه پيدا مي كند كه در مقابل او ايستاده است و نمي تواند به او قرب پيدا كند، نمي تواند او را ببيند، نمي تواند به او برسد، اين آتش شوق در اومشتعل مي شود; اينكه وقتي انسان كسي را دوست مي دارد، ولي او را نمي بيند و نگران است، بخصوص اگر بداند كه محبوبش او را مي بيند، ولي خودش نمي تواند او را ببيند.

اين چيزي است كه در مضمون دعاي «ندبه» هم آمده است; البته به صورت محبت نسبت به وجود مقدّس حضرت ولي عصر ـ ارواحنافداه. در دعاي «ندبه» مي خوانيم: «عزيزٌ علَي أن أري الخلق و لا تُري»،1 خيلي بر من سخت است كه مردم را ببينم، اما تو ديده نشوي. اين از جملات بسيار سوزناك و مؤثر دعاي ندبه است. «ولا أسمعُ لكَ حسيساً و لا نَجوي»; نه صدايت را بشنوم و نه حتي يك پيام در گوشي. جمله هاي ديگري هم در ادامه دعا دارد. اين را براي اين عرض كردم كه اين حالت مجسّم شود كه اگر لياقت داشته باشيم و قدري حضور قلب پيدا كنيم كه چه جور مي شود انسان دنبال محبوبي مي گردد كه هست، قابل اين هم هست كه ديده بشود، كساني هم هستند كه او را مي بينند، كساني هستند كه در خدمت او هستند، ولي ما به دنبالش مي گرديم و او را پيدا نمي كنيم! چون غفلت داريم و گرفتار امور دنيا هستيم; توجهي نداريم; اما وقتي صبح جمعه انسان توجه پيدا مي كند كه آقايي دارد كه چقدر دوست داشتني است، اما هر جا مي رود او را نمي بيند; ديگران را مي بيند، ولي او را نمي بيند، چقدر شكسته مي شود! گاهي چنين حالتي براي انسان پيدا مي شود; حالتي شاعرانه. چشمي كه تو را نمي بيند كور باد! حال كه تو را نمي بينم، اي كاش ديگران را هم نمي ديدم. اين مضمون در دعاي «عرفه» هم آمده است «عميَت عينٌ لا تراك عليها رقيباً.»2

به هر حال، اين نكته اي است كه اگر انسان توجه كند در مقابل خداي متعال ايستاده; خدايي كه از همه كس دوست داشتني تر است، آن وقت اين حالت براي انسان پيدا مي شود. چه كنيم تا اين حالت را در مقابل خدا پيدا كنيم؟ اشاره كردم كه اين حالت شباهتي دارد به حالتي كه كم و بيش در دعاي «ندبه» تجربه كرده ايد; وقتي به وجود مقدّس امام زمان(عليه السلام) توجه پيدا مي كنيم. ما امام زمان(عليه السلام) را دوست داريم; چون يك بنده خوب خداست; آن خدايي كه با يك اراده، با يك امر كل، امام زمان(عليه السلام) را آفريده، او چقدر دوست داشتني تر است! همه انبيا و اوليا جلوه اي از جمال او هستند. اگر هر كدام از اين ها اين قدر دوست داشتني هستند كه انسان جا دارد جانش را فدايشان كند، حتي جا دارد جانش را فدا كند تا يك لحظه آن ها را ببيند، اگر اين ها اين قدر دوست داشتني هستند و جا دارد كه انسان آن ها را دوست بدارد، خدايي كه آن ها را آفريده و جمالش بي نهايت است، او چقدر دوست داشتني است؟!

راه‌هاي كسب محبت الهي

1. شناخت خدا

براي اينكه اين محبت به صورت كامل، يعني در حدي كه ميسّر است براي انساني حاصل شود، بايد اول معرفتش را نسبت به خدا تقويت كند. ابتدا خدا را بهتر بشناسد. به دنبال معرفت خدا، محبت او هم پيدا مي شود، و وقتي محبت او در دل انسان رسوخ پيدا كند شوق لقاي الهي براي انسان پيدا مي شود و كم و بيش وقتي اين حالات پيدا شدند، به نماز كه مي ايستد آن حالت شوق موجب خشوع قلبش مي شود.

سؤال مي شود كه چه كنيم كه اين حالات در ما پيدا شوند؟ هر كدام از اين ها مقدّمات طولاني دارند، اما به اجمال، آنچه در اين جلسه براي بنده ميسّر است كه عرض كنم اين است كه بهترين راه براي ما، كه از معرفت خدا خيلي دور هستيم و مي خواهيم خدا را دوست بداريم، همان راهي است كه خدا به انبيا ياد داده است: در يكي از احاديث قدسي آمده است: خداي متعال وحي فرمود كه «يا موسي حبّبني الَّي خلقي.» حضرت موسي كليم اللّه بود، هم سخن خدا بود. احاديث قدسي از حضرت موسي(عليه السلام) بيش از ساير انبيا نقل شده اند. در يكي از مواقعي كه به مناجات خدا رفته بود، در كوه طور، خداي متعال به حضرت موسي(عليه السلام) وحي كرد: موسي! كاري كن كه بندگان من، مرا دوست بدارند; مرا پيش مردم محبوب قرار بده. عرض كرد: خدايا چه كنم كه بندگان دوستت بدارند. فرمود: «ذكرهم آلائي و نعمائي ليحبّوني»;3 نعمت هاي مرا به يادشان بياور. فطرت انسان طوري است كه وقتي توجه كند كسي به او نعمتي داده است، به طور طبيعي دوستش مي دارد. «نعمت هاي مرا به يادشان بياور.» طبق همان فطرتي كه من به آن ها داده ام و آن ها را با آن فطرت آفريده ام هر قدر بيشتر به نعمت هاي من توجه كنند مرا بيشتر دوست مي دارند. اين راه ساده اي است كه براي امثال ما وجود دارد. البته راه هايي كه خداجويان مي پيمايند و آن محبت هاي كامل را پيدا مي كنند خيلي از اين ها لطيف تر و عالي ترند، ولي ما در حد خودمان صحبت مي كنيم. اگر انسان سعي كند نعمت هاي خدا را درست درك كند، بسنجد و تأثير آن ها را در زندگي خودش مورد توجه قرار دهد، به طور طبيعي خدا را دوست مي دارد.

الف. ذكر نعمت هاي فوق العاده: نعمت هاي خدا بي شمارند: يكي، دو تا نيستند. ما هميشه در نعمت هاي خدا غرقيم. پس بهتر اين است كه نعمت هاي فوق العاده اي كه در موارد نياز خدا به ما عطا فرموده و انتظارش را نداشته ايم، آن ها را به خاطر بياوريم. همه ما كم و بيش در زندگي اين حالات برايمان پيش آمده است; مواقعي كه احساس نياز كرده ايم، مريض بوده ايم، تهي دست بوده ايم، گرفتاري داشته ايم، آبرويمان در خطر بوده است و كسي از ما حمايت نمي كرده، عزيزي از ما گم شده بوده و مي خواسته ايم پيدايش كنيم، و امثال اين ها نيازهايي هستند كه انسان در زندگي دارد و حتماً براي ما پيش آمده است كه دفعتاً چيزي را كه اصلا انتظارش را نداشته ايم خدا به ما مرحمت فرموده. فرض كنيد گرسنه اي احتياج به يك لقمه نان دارد، به نان جو هم قناعت مي كند، اما دفعتاً او را به يك مهماني دعوت كنند و چلوكباب لذيذي در اختيارش قرار دهند! يا كسي در خانه اجاره اي بوده و صاحب خانه بيرونش كرده است; چون نمي توانسته اجاره اش را بدهد. اين شخص حاضر بوده يك چهار ديواري داشته باشد ـ حتي بيست متر ـ كه بتواند در آن زندگي كند، اما ناگهان خدا وسيله اي برايش فراهم كند كه خانه آبرومندانه اي پيدا كند كه هيچ انتظارش را نداشت. در مواقعي كه به طور ناگهاني انسان به چيزي فوق انتظارش برسد حالتي در او پيدا مي شود، احساس خاصي برايش دست مي دهد كه موجب انكسار او مي شود; گاهي اشك شوق از چشمش جاري مي شود; مثلا، مادرهايي كه مدتي فراق فرزندشان را كشيده اند، وقتي يكدفعه فرزندشان از در خانه وارد مي شود، بي اختيار شروع به گريه مي كنند. اين گريه شوق است. اين هم نوعي خشوع است. دل شكستگي فقط اين نيست كه انسان به عذاب و گرفتاري توجه داشته باشد. منظور اين است كه از اين حالت بي تفاوتي درآيد، رقّتي پيدا كند، اشكي بريزد. اين در حالت شوق هم رخ مي دهد. قرآن به يك عده از مسيحيان اشاره فرموده است: (لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِينَ آمَنُواْ الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُواْ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَّوَدَّةً لِّلَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ قَالُوَاْ إِنَّا نَصَاري ذَلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَ رُهْبَاناً وَأَنَّهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ وَ إِذَا سَمِعُواْ مَا أُنزِلَ إِلَي الرَّسُولِ تَرَي أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُواْ مِنَ الْحَقِّ.)(مائده: 82 و 83) نزديك ترين مردم به مؤمنان گروهي از مسيحيان هستند كه اهل استكبار و خود بزرگ بيني نيستند; اهل فهم و دانش هستند. اين ها حالشان جوري است كه وقتي مي شنوند آيه اي از طرف خدا بر تو نازل شده است، آن را باور مي كنند و بي اختيار اشك از چشمانشان سرازير مي شود، از شوق اينكه حق را شناخته اند و سخن حق را شنيده اند; يعني انتظارش را نداشتند، ولي وقتي دفعتاً مواجه مي شوند كه اين همان پيغمبري است كه حضرت عيسي(عليه السلام) بشارت او را داده بود و اين سخناني است كه از خدا بر او نازل شده، چنان حالت انبساطي پيدا مي كنند، حالت شور و شوقي پيدا مي كنند كه شروع به اشك ريختن مي كنند.

ب. ذكر نعمت هاي مادي معمولي: اگر انسان حالاتي را كه در زندگي اش فوق العاده بوده، دفعتاً خدا نعمت هاي بزرگي را كه هيچ انتظار نداشته، به او داده است، اين ها را به خاطر بياورد، اين حالت برايش تجديد خاطره مي شود، سپس وقتي عادت كرد به اينكه به اين حالات خاص توجه كند، اشتياقش زياد مي شود و اين را نسبت به همه نعمت ها توسعه مي دهد. فقط اين نعمت هاي خاص نيستند كه خدا به ما داده; سر تا پاي عالم براي هر كس نعمتي است. در دعاي «عرفه» مرور كنيد، ببينيد در آن حالي كه حضرت سيدالشهداء(عليه السلام) عصر روز عرفه در عرفات ايستاده بود و زار زار گريه مي كرد كه راوي مي گويد: ديدم از چشمان آن حضرت مثل باران اشك مي بارد، او چه چيزي به خدا عرض مي كند؟ نعمت هاي خدا را مي شمرد از مژه چشم گرفته است تا پيچيدگي هاي لاله گوش تا بن دندان ها، يكي يكي نعمت ها را حتي تا قلب و كبد و اعضا و اندام ها مي شمرد. ما اين ها را هيچ وقت نعمت حساب نمي كنيم، اما او يكي يكي اين ها را به ياد مي آورد كه خدا چقدر به ما لطف كرده است و اگر اين ها را نمي داد چقدر ما كمبود داشتيم. همين ها حالت انكسار، انعطاف و خشوع براي انسان ايجاد مي كنند.

ج. ذكر نعمت هاي معنوي: از اين ها مهم تر و لطيف تر، نعمت هاي معنوي هستند كه كمتر به آن ها توجه مي كنيم. ولي در دعاها و مناجات ها به آن ها اشاره شده است. در يكي از اين مناجات ها آمده است: «و مِن أعظمِ النِعمِ علينا جريانُ ذكركَ علي اَلسِنتنا و اِذنكَ لنا بِدعائكَ و تنزيهكَ و تسبيحكَ»;4 از بزرگ ترين نعمت هايي كه به من دادي، اين است كه من مي توانم تو را ياد كنم. اين يكي از بزرگ ترين نعمت هاست. اين را امام سجّاد(عليه السلام) عرض مي كند. شايد من و شما فكر نكنيم كه اين هم نعمتي است كه انسان اجازه داشته باشد با خدا حرف بزند. اگر ما درست پستي خودمان را نسبت به عظمت الهي بسنجيم، آن وقت خواهيم فهميد كه اصلا ما چه حق داشتيم در مقابل عظمت خدا بايستيم و با خدا حرف بزنيم و اگر كسي مي خواست با او حرفي بزند او مي گفت: (اخْسَؤُوا فِيهَا وَلَا تُكَلِّمُونِ)(مؤمنون: 108) چه كسي جرئت مي كرد حرف بزند؟! مثل اينكه روز قيامت كساني كه گناهان زشتي مرتكب شده اند، وقتي مي خواهند حرف بزنند و تقاضايي بكنند، خطاب مي رسد گم شويد، هيچ حرفي نزنيد! سخني كه در زبان عربي به سگ گفته مي شود; وقتي مي خواهند سگي را كه حمله مي كند طرد كنند، به او مي گويند: «اِخسأ»; يعني چِخ. هر كسي حق ندارد در مقابل خدا بايستاد و حرف بزند; تا او اجازه ندهد، ما چه لياقتي داريم كه حرف بزنيم؟

براي فهم خودمان و تقريب به ذهن، تصور كنيد الآن مقام معظّم رهبري در مجلس باشد. مگر هر كسي مي تواند حرف بزند؟ اجازه ندارد حرف بزند. خدايي كه عظمت بي نهايت دارد، مگر هر كسي اجازه دارد در مقابلش حرف بزند. اگر او اجازه نداده بود، اصلا ما چه حق داشتيم با خدا روبه رو شويم و حرف بزنيم. پس اين بزرگ ترين نعمت خداست كه اجازه داده است كه ما او را ياد كنيم، اجازه داده است با او سخن بگوييم، از او چيزي بخواهيم; نه تنها اجازه داده است، دعوتمان هم كرده است، امر هم كرده است. وقتي ما تصور كنيم كه ما لياقت حرف زدن با خدا را نداشتيم، ولي اين لطف اوست كه به ما اجازه داده با او حرف بزنيم، همين حالت انكسار در انسان ايجاد مي كند. اگر در يك جمعي كسي سخن بگويد آيا آن شخص عظيم به حرف همه گوش مي دهد؟ فرض كنيد در اينجا مقام معظّم رهبري تشريف داشتند و كسي بلند شد و حرفي زد، همين كه دستور نداد او را بيرون كنند، خودش يك نعمت است. اما اينكه توجه كند اصلا چه مي گويد، حرف ديگري است. اجازه حرف زدن چيزي است، توجه كردن و گوش دادن چيز ديگر.

در «مناجات شعبانيه» مي خوانيم: «و اسمع ندائي إذا ناديتُك و اسمع دعائي اذا دعوتُكَ و أقبِل علي اذا ناجيتُكَ.» اول حرف اين است كه در مقام مناجات عرض مي كند: خدايا! حالا كه من مي خواهم با تو حرف بزنم، خواهش و تمنّاي من اين است كه به حرف من گوش بده. حالا كه اجازه داده اي من حرف بزنم، يك لطف ديگر هم بكن و به من توجه هم بفرما و حرفم را گوش بده. وقتي انسان توجه كند كه خداي متعال با آن عظمتش، به يك بنده حقير، گناه كار، پست، زشت، پليد اجازه مي دهد با او حرف بزند و بعد هم به حرفش گوش مي دهد، به او توجه مي كند، اين حالت شوق و هيجان را در انسان ايجاد مي كند. اين هيجان خاصي در انسان ايجاد مي كند. متأسفانه روان شناس ها اين جور چيزها را درست نمي توانند شناسايي كنند. اين حالات عمومي نيستند و براي همه پيدا نمي شوند. ان شاء اللّه روان شناساني كه با اهل بيت(عليهم السلام)آشنا هستند و با خدا ارتباط دارند اين دقايق و لطايف روحي و رواني انسان را كشف كنند و براي ديگران هم بيان نمايند.

به هر حال، توجه به لطف هاي الهي، كه از نعمت هاي مخصوص و درشت شروع كند كه در زندگي او چند بار اتفاق افتاده اند ـ حتماً براي هر كسي متناسب با زندگي اش اين ها پيش آمده اند ـ موجب خشوع مي گردد. هر كسي خودش مي داند كه چه مواقعي دچار نياز شديد شده بوده و خدا به فريادش رسيده است. اين ها را به خاطر بداريد، بعد اين ها را نسبت به همه نعمت ها تعميم بدهيد. هر نعمتي در جاي خودش همان ارزشي را دارد كه ما آن نعمت ناگهاني را درك مي كنيم; وگرنه نعمت هاي ديگر هم همين طورند، ارزش آن ها كمتر نيست، بخصوص نعمت هاي معنوي.

مزيّت نعمت هاي معنوي بر نعمت هاي مادي

توجه به فرق نعمت هاي مادي و معنوي خيلي مهم است. در امور زندگي تان مي توانيد به اين موضوع توجه كنيد. فرض كنيد به مهماني دعوت مي شويد. همين اندازه كه سفره اي مي اندازند و از شما پذيرايي مي كنند و غذاي خوبي مي دهند شما تناول كنيد كافي است، يا اينكه صاحب خانه هم با احترام و لبخند به شما خوشامد بگويد و به شما تعارف مخصوصي بكند و چند كلمه با شما حرف بزند؟ اين چند كلمه از كل اين پذيرايي هايي براي شما ارزشش بيشتر است; يك توجه خاص است. اين چيز ديگري است. اين نعمت معنوي است. نعمت هاي مادي خدا سر جاي خودشان، اما نعمت هاي خاص معنوي كه به بندگانشان مي دهد و هر كس مقرّب تر باشد آن ها را بيشتر درك مي كند، خودش مي داند كه چه نعمت هايي هستند: «ما لا عينٌ رأت و لا اُذنٌ سمعت و لا خطر علي قلب بشر.»5 اين لطف هاي پنهاني كه خدا به دوستانش مي كند به دل هيچ انساني خطور نمي كند كه چه جور نعمت هايي هستند و چه لذتي دارند; «يناجيهم في ذات العقول.» خدا با بندگانش معامله خوبي مي كند. هر كس با خدا معامله كند پشيمان نمي شود. از اين صحبت مي كنيم كه چه نعمت عظيمي است كه خدا اجازه داده با او حرف بزنيم. اين را هم ما بلد نبوديم، اين را هم از امام سجّاد(عليه السلام)ياد گرفتيم. اين هم لطف خداست كه خدا به ما امامي داده است كه به ما ياد بدهد چگونه مناجات كنيم. به هر حال، اين نعمت عظيمي است كه خدا اجازه داده با او حرف بزنيم و بالاتر از آن، اينكه به حرف ما گوش مي دهد و به آن اعتنا مي كند.

اما اينجا يك مسئله بالاتري هم هست و آن اينكه وقتي خدا با انسان درگوشي حرف بزند، اگر انسان غافل باشد و توجهش به چيزهاي ديگر معطوف باشد، جا دارد از طرف خدا اشاره بشود كه كجا هستي؟ من به ياد تو هستم، تو كجايي؟ مناجاتي كه از طرف خدا شروع بشود اين ديگر يك لطف خفي است كه خدا براي بندگان خاصش دارد و ما درست سر در نمي آوريم. كساني كه بهره اي از اين معرفت ها داشته باشند، وقتي به نماز مي ايستند، توجه مي كنند با چه كسي روبه رو هستند و او چقدر لطف دارد. آن وقت هيجاني در آن ها پيدا مي شود كه اسمش «خشوع» است.

بنابراين، راه هاي متعددي وجود دارند براي اينكه انسان از حالت غفلت و بي تفاوتي در بيايد، و همه به نوعي معرفت و توجه احتياج دارند. انسان بايد معرفتش را جلوتر كسب كند و توجهش را در موقع نماز ـ بلكه اندكي پيش از نماز ـ جلب كند و در حال نماز، به آن معرفت هايي كه قبلا كسب كرده است، توجه پيدا كند تا حالت خشوع در او پيدا شود. اين ها چيزهاي هستند كه ما از بزرگان ياد گرفته ايم.

پي‌نوشت‌ها


1ـ شيخ عبّاس قمى، مفاتيح الجنان، «دعاى ندبه».

2ـ همان، «دعاى عرفه».

3ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 2، ص 4، روايت 6، باب 8.

4ـ همان، ج 94، ص 151، روايت 21، ص 32 / شيخ عباس قمى، پيشين، «مناجات الذاكرين».

5ـ اشاره به حديثى طولانى است در وصف محبّان حضرت على(عليه السلام)و پاداش آن ها در قيامت (ر.ك: محمّدباقر مجلسى، پيشين، ج 8، ص 59، روايت 82، باب 21.)