اخلاق و عرفان اسلامي

اخلاق و عرفان اسلامي

استاد محمّدتقي مصباح

اشاره

در اين سلسله دروس اخلاقي ـ عرفاني، حضرت استاد براي استفاده اهل معرفت، پاره اي از احاديث قدسي را شرح و تبيين نموده اند. در اين جلسه، ايشان نكاتي درباره قلب و حالات آن، قساوت قلب، راه هاي سلامت قلب از قساوت، قرب و بُعد نسبت به خداي متعال، و فلسفه امر و نهي الهي مطرح كرده اند. اميد است مطلوب سالكان اهل دل قرار گيرد.

مقدّمه

در ميان مباحثي كه از اهل بيت(عليهم السلام)به ما رسيده، يك بخش مطالبي است كه از قول خداي متعال نقل شده و در اصطلاح، به آن ها «احاديث قدسي» مي گويند. مرحوم صاحب رسائل كتابي دارد به نام الجواهرالسنيه في الاحاديث القدسيه كه در مقدّمه اش مي نويسد: بهترين، ارزشمندترين و مفيدترين كلام براي استفاده انسان كلام خداست كه مصداق تامش قرآن مجيد است; پس از قرآن كريم، ساير سخناني كه خداي متعال به انبيا(عليهم السلام)وحي فرموده، و در بين آن ها، آنچه معتبرتر است همان هايي است كه از طريق اهل بيت(عليهم السلام) نقل شده. مي فرمايد: به همين دليل، من درصدد برآمدم كه اين مطالب را در يك كتاب جمع كنم و تا آنجا كه اطلاع دارم، چنين كاري تا به حال انجام نگرفته است; يعني مجموعه اي كه احاديث قدسي را يك جا جمع كند. ايشان مي نويسد: من

اميدوارم اين اثر بسيار نفيسي باشد جامع كلمات خداي متعال در غير قرآن مجيد. ايشان زحمت زيادي براي اين كار كشيده و حاصل كار كتاب جالبي در احاديث قدسي است.

در بين همه انبيا، كسي كه خداي متعال او را به لقب خاص «كليم»، همسخن خود، ملقّب فرموده حضرت موسي(عليه السلام)است. اين عنايت خاصي است كه خداي متعال مي فرمايد: (وَكَلَّمَ اللّهُ مُوسَي تَكْلِيماً.)(نساء: 164) به ساير انبيا مي فرمايد: وحي كرديم، كتاب نازل كرديم، بيّنات داديم، هدايت داديم، اما اين تعبير فقط در مورد حضرت موسي(عليه السلام) به كار رفته است: (وَكَلَّمَ اللّهُ مُوسَي تَكْلِيماً.)اين خصوصيتي است كه خداي متعال براي حضرت موسي(عليه السلام)قايل شده. البته انبياي ديگر نيز خصوصياتي دارند. عنايت الهي اين است كه به هر يك از انبيا، بلكه به هر يك از مخلوقات ويژگي خاصي داده. به هر حال، در بين احاديث قدسي نقل شده، بيش از همه كلماتي هستند كه در كوه طور به حضرت موسي(عليه السلام)خطاب شده است. در باب هفتم اين كتاب آورده است: «إِنَّ مُوسَي نَاجَاهُ اللَّهُ ـ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي ـ فَقَالَ لَهُ فِي مُنَاجَاتِهِ: يَا مُوسَي لايطوُلنّ1 فِي الدُّنْيَا أَمَلُكَ فَيَقْسُوَ2 لِذَلِكَ قَلْبُكَ وَ قَاسِي الْقَلْبِ مِنِّي بَعِيدٌ.»

اين مناجات طرفيني است; گاهي ابتدا حضرت موسي(عليه السلام)مناجات مي كند و چيزهايي عرض مي نمايد، گاهي خداوند به حضرت موسي(عليه السلام)خطاب مي كند. تعبير «فيما ناجاهُ الله» اشاره به مناجاتي است كه خدا با حضرت موسي(عليه السلام) داشته. «مناجات» يعني: در گوشي گفتن، راز گفتن، سخن پنهاني به كسي گفتن، كه ممكن است سخني باشد كه خدا پنهاني با كسي مي گويد و ديگري نمي شنود يا انساني با خدا خصوصي صحبت كند. مناجات از «نجوا» است. «نجوا» يعني: در گوشي سخن گفتن. خداي متعال به حضرت موسي(عليه السلام) مي فرمايد: آرزوهايت طولاني نشوند كه در نتيجه، قلبت قسي خواهد شد و كسي كه قلبش قسي باشد از من دور است; «وَ قَاسِي الْقَلْبِ مِنِّي بَعِيدٌ.»

قلب و حالات آن

يكي از تعبيراتي كه در قرآن كريم شايع است و به تبع آن، در ادبيات مسلمان ها شايع شده، كلمه «قلب» است. اينكه پيش از اسلام هم به همين معنا و همين صورت به كار مي رفته است، دقيقاً نمي دانيم، ولي به هر حال، در قرآن اين تعبير خيلي شايع است و بر آن زياد تكيه شده.

درباره «قلب» در قرآن زياد صحبت شده است; از جمله مي فرمايد: (وَمَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ.) (تغابن: 11) در مقابل مي فرمايد: (فَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ) (صف: 5); (خَتَمَ اللّهُ عَلَي قُلُوبِهمْ) (بقره: 7) و از جمله اين آيه كه مي فرمايد: (ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم.) (بقره: 74)

مسلّماً منظور از «قلب» در اين آيات، يك عضو يا يك عضله گوشتي در سينه ما نيست. از خصوصياتي كه براي آن نقل شده، دو نوع ويژگي براي قلب است كه در قرآن بيان گرديده: يكي از قبيل آگاهي و ادراك و علم و شناخت و امثال اين هاست و ديگري از قبيل احساس و عاطفه; يكي جنبه كشف واقعيت دارد و ديگري جنبه علم. به همين دليل، دو جور «علم» به قلب نسبت داده شده اند: يكي همين علم هايي كه ما داريم كه به عقل نسبت مي دهيم، كه بعضي جاها در قرآن به قلب نسبت داده شده و بعضي جاها به عقل; همين كه به اصطلاح خودمان، «علوم حصولي» مي گوييم. ولي گاهي هم علمي كه از قبيل شهود است به قلب يا «فؤاد» نسبت داده شده: (مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَي.) (نجم: 11) در قرآن، «فؤاد» همان «قلب» است. اين دو كلمه به يك معنا به كار مي روند. مي فرمايد: آنچه را قلب ديد دروغ نبود. غير از دانستن ديدن در كار است. شهود، رؤيت است. به هر حال، آن هم نوعي علم است. مي توان سه نوع ويژگي براي قلب قايل شد: اول شهود، دوم دانستن، سوم تمايل، خواستن و گرايش. اگر قلبي سالم باشد به تعبير قرآن كريم، «قلب سليم» است كه هم درست مي فهمد و هم به جاي خود، احساس و عاطفه دارد. اما اگر قلب آسيب ببيند و دچار آفت شود در بُعد شناخت، اشتباه درك مي كند و به تعبير قرآن، كور مي شود: (فَإِنَّهَا لَا تَعْمَي الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ.)(حج: 46) دل كور مي شود: (خَتَمَ اللّهُ عَلَي قُلُوبِهمْ وَ عَلَي سَمْعِهِمْ وَ عَلَي أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ.) خدا بر بعضي قلب ها مهر مي زند، آن ها را مي بندد، ديگر چيزي درك نمي كنند و در بُعد گرايش، اگر انحراف پيدا كنند يكي از ويژگي هايشان اين است كه قساوت پيدا مي كنند و سخت مي شوند.

«نرم دل» به كسي مي گوييم كه تحت تأثير واقع مي شود، حالت انفعال پيدا مي كند، دلش به رحم مي آيد، موقعي كه معمولا انتظار مي رود اشكش جاري مي شود. در مقابل، «سنگ دل و سخت دل» هيچ تحت تأثير واقع نمي شود، نه در غم كسي متأثر مي شود، نه موعظه اي در دلش اثر مي كند، نه اشكي از چشمش جاري مي گردد. قرآن اين تعبير را درباره بني اسرائيل به كار برده است; (ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّن بَعْدِ ذَلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ.)(بقره: 74) دل هاي شما سخت شده، قساوت پيدا كرده، مثل سنگ شده، بلكه از سنگ هم سخت تر گرديده است; براي اينكه سنگ هم گاهي آب از آن جاري مي شود; بعضي جاها سنگ شكافته مي شود، قطراتي از آن جاري مي گردد، ولي شما قطره اشكي هم از چشمتان نمي آيد. دلتان اين اندازه هم نرم نيست. دل شما از سنگ هم سخت تر شده است.

اين ها حالاتي هستند كه كم و بيش خود ما هم تجربه كرده ايم. گاهي انسان موعظه اي مي شنود، زود تحت تأثير واقع مي شود، يا مصيبتي مي شنود زود متأثر مي گردد. گاهي هم هرچه هم بگويند، هيچ واكنشي در او ظاهر نمي شود. گاهي انسان هايي هستند كه ـ ديده ايم يا شنيده ايم ـ به شدت تحت تأثير واقع مي شوند. در ميان انبيا هم آن گونه كه نقل گرديده، حالاتشان از اين نظر با هم تفاوت داشته اند. در ميان همه انبيا، حضرت يحيي ـ علي نبيّنا و آله و عليه السلام ـ معروف است كه زود متأثر مي شد. به حسب روايتي كه نقل شده است، پدر ايشان، حضرت زكريّا(عليه السلام) وقتي مي خواست موعظه كند، اول نگاه مي كرد ببيند در مجلس حضرت يحيي(عليه السلام) نباشد. اگر نبود به صورت عادي موعظه مي كرد. اگر او حاضر بود مطالب متأثركننده نمي گفت; چون حضرت يحيي(عليه السلام)تاب نمي آورد. شيخ صدوق در امالي آورده است: روزي حضرت يحيي(عليه السلام)پشت ستوني در مسجد مخفي شده بود تا پدر او را نبيند.

حضرت زكريا(عليه السلام) شروع به موعظه كرد. در ميانه موعظه، حضرت يحيي(عليه السلام) صيحه اي زد و از مسجد بيرون پريد و سر به بيابان گذاشت.

به هر حال، انبيا هم حالاتشان تفاوت داشته اند. آنچه در مورد حضرت يحيي(عليه السلام) ذكر شده حالت «نرم دلي» است و به عكس، آنچه امثال ما داريم «سنگ دلي» است. اين از نظر قرآن، حالت مذمومي است. البته بعضي از روان شناسان ممكن است بگويند: اينكه ما داريم حالت خوبي است و اصلا حالت متعادل همين است كه انسان زود تحت تأثير واقع نشود; اينكه كسي زود به گريه بيفتد يا متأثر شود يك حالت زنانه و بچگانه است. ولي از نظر قرآن، اين حالت مذمّت شده است. وقتي مي فرمايد: دل هايتان سخت شده، در مقام نكوهش بني اسرائيل است كه چنين مي فرمايد و ما كه با تعليم قرآن آشنا هستيم و ارزش هاي آن را مي پذيريم اين حالت را حالت بدي مي دانيم، دلمان مي خواهد قلبمان قساوت نداشته باشد.

راه هاي سلامت قلب از قساوت

چه كنيم كه به قساوت مبتلا نشويم؟ و اگر مبتلا شديم چه كنيم كه علاج شود؟ به عبارت ديگر، اين يك نوع مرض است; يك حالت غيرطبيعي است، چيزي است كه آفريدگار ما اين جور نخواسته. به همين دليل، كساني را كه به اين حالت مبتلا شدند مذمّت مي كند. براي مداوا، اول بايد بيماري را بشناسيم كه در اثر چه پيدا مي شود، عاملش چيست، و چگونه بايد آن را علاج كرد. هم از قرآن كريم استفاده مي شود كه برخي عوامل موجب قساوت مي شوند و هم از برخي روايات كه البته استقصاي آن ها مشكل است. اجمالا ما دلمان مي خواهد اگر مبتلا هستيم، بدانيم اين مرض در اثر چه پيدا مي شود و اگر يك وقت درصدد برآمديم كه اين مرض را معالجه كنيم چه كنيم كه معالجه شود؟ اين مناجات با همين موضوع شروع مي شود. خداي متعال مي داند كه در مقام موعظه اولين شرط براي اينكه موعظه اثر كند آن است كه دل نرم باشد. اگر مخاطب دلش قساوت داشته باشد هر قدر او را موعظه كنيم اثري ندارد. پس اول بايد كاري كرد كه زمينه پذيرش موعظه در دل پيدا شود. البته اين موعظه ها، كه در كوه طور براي حضرت موسي(عليه السلام)بيان شده، همه براي خود حضرت موسي(عليه السلام) نبوده اند. اگرچه حضرت موسي(عليه السلام)هم مورد توجه بوده، ولي قطعاً براي اين هم بوده كه اين موعظه ها براي ديگران نقل شوند و آن ها هم استفاده كنند و به همين دليل، آن ها را براي ما نقل كرده اند. پس در مقام موعظه، بايد سعي كنيم كه اول زمينه پذيرش پيدا شود.

بالاترين مانع براي تأثير موعظه «قساوت قلب» است كه با وجود آن، هرچه بگويند، انگار نگفته اند. در موعظه، معمولا از عذاب و مانند آن صحبت مي شود تا انسان تأثري پيدا كند، بترسد، مقداري حواسش را جمع كند. اما هرقدر از اين چيزها براي كسي بگويند كه قساوت قلب دارد، بي فايده است. غالباً آياتي را كه در قرآن درباره عذاب هاي جهنم آمده اند زياد مي خوانيم، ولي هيچ اثري در ما نمي كند; (خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ ثُمَّ فِي سِلْسِلَة ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعاً فَاسْلُكُوهُ)(الحاقة: 30ـ32) تعبيرات عجيبي هستند! او را بگيريد و در بند كنيد و سپس به دوزخ پرتاب كنيد و با زنجير هفتاد ذرعي او را ببنديد! تعبيرات سختي هستند، مزاح نيست، ولي ما مي خوانيم، گويي نخوانده ايم!

چه بايد كرد تا مبتلا به قساوت قلب نشويم يا اگر مبتلا هستيم رفع شود؟ در اين مناجات بر يك عامل مهم تكيه شده است: از آنچه موجب قساوت قلب مي شود، يكي از عوامل مهم كه به حضرت موسي(عليه السلام)تذكر داده شده است تا مبتلا به قساوت قلب نشود، اين است كه مي فرمايد: «آرزوي طولاني نداشته باش!» مگر آرزوي طولاني داشتن عيب است؟ انسان آرزو داشته باشد كه درس بخواند، مجتهد شود; آرزو داشته باشد عبادت كند، به مقام اولياي خدا برسد; آرزو داشته باشد مقاماتي در دنيا به دست بياورد تا بتواند به خلق خدا خدمت كند، مستضعفان را نجات دهد. مگر اين ها بد هستند؟ نه، اين ها آن آرزوهايي نيستند كه طولاني بودنشان بد است. آرزوهاي دنيايي بد هستند; يعني انسان آرزو داشته باشد كه نعمت هاي دنيايش مرتب زياد شوند، طولاني شوند. طبعاً اين آرزوي كسي است كه به دنيا علاقه دارد. تا حبّ دنيا نباشد چنين آرزويي طولاني نخواهد شد.

فرض كنيد انسان دوست دارد خانه زيبايي داشته باشد، كاخي داشته باشد. اول كه دستش خالي است، تا بخواهد واجد اين بشود، راهي طولاني در پيش دارد. اين آرزو طولاني مي شود، بايد سال هاي سال زحمت بكشد، پول در بياورد، آن پول را سرمايه كند تا زياد شود; آن قدر زياد كه بتواند چنان خانه گران قيمتي تهيه كند. اين آرزوي طولاني است. اگر بخواهد از مسير صحيح و پول حلال باشد شايد پنجاه سال طول بكشد تا انسان در يك جريان عادي بتواند يك خانه بخرد. چيزهاي ديگر هم همين طور; مثل پست ها و مقام هاي دنيايي، كه خيلي ها عاشقش هستند و شب ها خوابش را مي بينند و روزها درباره اش سخن مي گويند.

اما اگر انسان نعمت هايي را از خدا بخواهد براي اينكه وسيله تقرّبش به خدا باشند; واقعاً براي همين باشد، نه اينكه فقط به زبان بگويد; ته دلش اين باشد كه من اگر طول عمر مي خواهم براي اينكه خدا را عبادت كنم، بيشتر به خلق خدا خدمت كنم، اين ادعا علايمي دارد، وگرنه ادعاي دروغي است براي اينكه كار خودش را توجيه كند. اين از قبيل طول امل مذموم نيست، در واقع آخرت خواهي و خداخواهي است. ولي اگر انسان صرفاً چيزهاي دنيايي را بخواهد; چيزهايي كه طول مي كشد تا آن ها را به دست بياورد، دل به اين ها ببندد و همّ و غمش اين باشد كه به يك امر دنيايي برسد، از قبيل پول باشد يا همسري كه خيلي مئونه دارد يا رياست و مقامي باشد، اين ها خيلي كار مي خواهد تا فراهم شوند. اينكه كسي رياست بخواهد، اگرچه اسمش رياست ديني باشد، ولي فقط همان رياستش را بخواهد، يا رياست دنيايي باشد; يعني بخواهد رئيس جمهور شود، اگر خود آن رياست برايش مطلوب باشد، در روايت آمده است كه دو گرگ درنده كه به گله چوپاني حمله كنند ضررشان به اندازه حبّ رياست در دين مسلمان نيست.3 اين ها دنيا هستند، «آرزوي طولاني» هم يعني همين ها.

انسان مدت ها زحمت مي كشد تا به خواسته اي برسد، اگر اين ميل و آرزو كه در دل انسان پيدا شد ريشه اش حبّ دنيا باشد همين موجب مي شود چنين دلي ديگر حالت خشوع در نماز، شكستگي، نرمي و خضوع در مقابل آيات خدا را نداشته باشد; حالاتي كه فرمود: (تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ)(حديد: 16) (وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَاناً)(انفال: 2) ديگر در انسان پيدا نمي شوند; يعني دلي كه محبت دنيا آن را پر كرده نه تنها براي امروز و فردايش، براي پنجاه سال ديگرش هم نقشه دارد; از حالا فكر آنجا را مي كند. در اين دل، ديگر جاي خدا نمي ماند: (مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُل مَن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ) (احزاب: 4) ما يك دل كه بيشتر نداريم. اگر بنا شد حبّ دنيا آن را پر كند، دل بستگي به ذخاير دنيا، همين ها كه قرآن «لهو و لعب» مي گويد، موجب مي شود ديگر ياد خدا در آن دل اثري نكند.

اي موسي! اگر مي خواهي مبتلا به قساوت قلب نشوي آرزوي طولاني نداشته باش; «لايطوُلنّ فِي الدُّنْيَا أَمَلُكَ فَيَقْسُوَ لِذَلِكَ قَلْبُكَ.» اگر آرزوي طولاني داشته باشي اثر طبيعي اش اين است كه دلت قساوت پيدا كند. اگر قساوت پيدا كند چه مي شود؟«فَاِنَّ قَاسِي الْقَلْبِ مِنِّي بَعِيدٌ»; كسي كه دلش قساوت داشته باشد به قرب من نمي رسد، هميشه دور خواهد بود.

قرب و بُعد خدا

يكي ديگر از مفاهيم قرآني كه با آن آشنا مي شويم «قرب و بعد» نسبت به خداست. اين مفهوم به قدري در اسلام جا افتاده است كه هر بي سوادي در گوشه بياباني هم كه زندگي كرده باشد آن را مي داند; مثلا، ياد گرفته است نماز را «قربةً الي اللّه» بخواند; يعني براي نزديكي به خدا. فهميده است كه بهترين چيزي كه انسان بايد بطلبد و آرزويش را داشته باشد نزديكي به خداست. در مقابل هم بدترين چيز دور شدن از خداست. خداوند در اين مناجات، مي فرمايد: كسي كه دلش قساوت داشته باشد از من دور است; يعني درست نقطه مقابل آن چيزي است كه همه بايد دنبالش باشند. ما بايد سعي كنيم دلمان قساوت پيدا نكند. بزرگ ترين عامل قساوت، كه در اين مناجات ذكر شده، آرزوهاي طولاني است: «لايطوُلنّ فِي الدُّنْيَا أَمَلَكَ فَيَقْسُوَ لِذَلِكَ قَلْبُكَ»; مبادا آرزويت در دنيا طولاني شود كه قلبت قسي خواهد شد.

«يَا مُوسَي كُنْ كَمَسَرَّتِي فِيكَ، فَإِنَّ مَسَرَّتِي أَنْ أُطَاعَ فَلَا أُعْصَي.» گفته اند: اينكه فرموده «كُنْ كَمَسَرَّتِي» اين تشبيه بر اساس مبالغه است. ترجمه تحت اللفظي اش اين است كه تو مثل مسرّت من باش، تو مثل خوش حالي من باش. اين عجيب است كه انسان به شخصي بگويد: مثل خوش حالي من باش. گفته اند: اين تشبيه از باب مبالغه است; يعني كاري كن كه من شاد شوم; چنان كه گويا تو آن شادي هستي; يعني آن قدر اين كار تو موجب شادي من باشد كه به محض اينكه عملي را انجام مي دهي شادي من حتمي باشد و گويا اصلا تو خودت شادي من هستي يا مثل شادي من هستي. اين از نكته هاي لطيف ادبي است كه ما در زبان خودمان كمتر اين جور چيزها را داريم. شكي نيست كه منظور از اين جمله آن است كه «كاري كن كه من از آن خيلي خوش حال شوم.» اگر مي خواهي من خيلي از تو شاد باشم سعي كن مرا اطاعت كني، نه نافرماني; «فَإِنَّ مَسَرَّتِي أَنْ أُطَاعَ فَلَا أُعْصَي.»

اين مطلب براي ما روشن است كه همه دستوراتي كه در شرايع گوناگون به وسيله انبياي عظام نازل شده همه حرفشان اين است كه (أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاتَّقُوهُ) (نوح: 3)، يا پيغمبران مي فرمودند: (فَاتَّقُواْ اللّهَ وَأَطِيعُونِ) (آل عمران: 50) همه صحبت، اطاعت از خداست و نهي از عصيان و گناه.

فلسفه امر و نهي الهي

يكي از چيزهايي كه جا دارد انسان درباره آن تأمّل كند اين است كه اصلا خدا چرا اين همه امر و نهي كرده و اطاعت امر او چگونه موجب شادي او مي شود و در مقابل، عصيان موجب غضب او مي گردد؟ در اين باره، بحث هاي طولاني وجود دارند كه برمي گردند به اينكه ما صفات خدا را چگونه بشناسيم و به هدف خلقت و تشريع توجه كنيم. در اين صورت، جواب ها روشن مي شوند. اجمالا ما مي دانيم كه خدا از اين امر و نهي ها، چيزي براي خودش نمي خواهد; تمام آنچه امر و نهي فرموده، چه واجبات، چه مستحبات، چه محرّمات و چه مكروهات، همه براي اين هستند كه نفعي به ما برسد. چرا خدا مي خواهد نفعي به ما برسد؟ چون ما را دوست دارد. چرا ما را دوست دارد؟ چون رحمت و فيّاضيت و بزرگواري او چنين اقتضا مي كند. در اين زمينه آن قدر مطلب هست و جاي بحث وجود دارد كه فرصت اشاره به آن ها نيست.

وقتي قوم حضرت نوح(عليه السلام) مخالفت نمودند و آن همه حضرت نوح(عليه السلام) را اذيت كردند، نوح(عليه السلام) بي تاب شد و از خدا خواست بر آن ها عذاب نازل كند. خداوند فرمود: دانه فلان درخت را در زمين بنشان. وقتي درختي شد و ميوه داد آن وقت عذاب خواهد رسيد. درخت موردنظر هم درختي بود كه خيلي دير ميوه مي داد. سال ها طول كشيد تا اين درخت بزرگ شد و ميوه داد. نوح(عليه السلام) عرض كرد: خدايا! درخت ميوه داد. خداوند فرمود: هسته اين ميوه را بگير، يك بار ديگر بكار. چندين بار اين عمل تكرار شد تا آنكه دوران نبوّت حضرت نوح(عليه السلام)قريب هزار سال طول كشيد; (وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَي قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَة إِلَّا خَمْسِينَ عَاماً.)(عنكبوت: 14) هر بار كه حضرت نوح(عليه السلام) مخالفت و عصيان آن ها را مي ديد خسته مي شد ـ مؤمن وقتي معصيت خدا را ببيند ناراحت مي شود، پيغمبر خدا به طريق اولي ـ تا آنكه آخر خطاب شد: بندگانمان را زود به عذاب نمي سپاريم. اگر بدانيم كه در اعقاب اين شخص، نسل چندمش مؤمني به وجود مي آيد كه لياقت بهشت دارد او را عذاب نمي كنيم. آن قدر خدا بنده هايش را دوست دارد كه اگر در نسل چندمشان بنا باشد مؤمني به وجود بيايد پدر بزرگش را عذاب نمي كند; به خاطر اينكه او بناست به سعادت برسد. سعادت او براي خدا ارزش دارد. هرچه ما فكر كنيم درباره اينكه خدا چقدر بندگانش را دوست دارد، هرگز عقلمان به جايي نخواهد رسيد. نشانه محبت خدا، محبتي است كه به مادرها داده و تازه اين قطره اي از درياي محبت خدا هم به حساب نمي آيد.

به هر حال، خدا با رحمتش خواسته است ما به سعادت برسيم; چون ما را دوست دارد و مي داند كه راه سعادت چيست. امر و نهي هايي هم كه مي كند به خاطر همين است كه ما را وادار كند راه درست را بپيماييم تا بيشتر به سعادت برسيم، وگرنه از فعل و ترك ما چيزي عايد او نمي شود. پس علت اين همه امر و نهي و تأكيدها اين است كه خدا مي خواهد ما به سعادت برسيم، به قرب او برسيم. چرا؟ چون اين موجب شادي او مي شود. مگر شادي چيست؟ شادي حالتي است كه انسان در اثر تحقق خواسته اش برايش پيدا مي شود. البته بايد توجه داشته باشيم كه خدا حالات متغيّر ندارد; اين جور نيست كه در خدا حالتي پيدا شود كه پيشتر نداشته است; مانند شادي يا غضب، بلكه ما ناچاريم درباره صفات خدا اين گونه صحبت كنيم. آنجا كه پاي دقت در تعبيرات و دعاها و مناجات ها به ميان مي آيد، مثل تعبير امام حسين(عليه السلام)در دعاي «عرفه» است كه مي فرمايد: «الهي تقدّسَ رضاكَ اَن يكونَ له علّةٌ منكَ فكيفَ يكونُ لَه علّةٌ مِنّي.»4 ما مي گوييم كاري كنيم كه خدا را راضي كنيم، تا موجب رضاي خدا شود. اما اين ها تعبيرات تسامحي هستند. امام حسين(عليه السلام)عرض مي كند: «خدايا! رضايت تو معلول علتي از ناحيه خودت هم نيست. چنين نيست كه چيزي را ايجاد كني كه موجب رضايت خودت بشود. تو منزّهي از اينكه حالتي در تو پيدا شود كه نبوده است و در معرض تغيّر حالات قرار بگيري. پس چطور من كاري مي كنم كه تو خوش حال شوي؟ مگر من مي توانم در تو اثر بگذارم؟ غضب خدا هم همين طور است.

بنابراين، اين ها تعبيراتي هستند كه ما بايد به همين صورت بگيريم; چون غير از اين ها را نمي توانيم درك كنيم; چاره اي هم نداريم. آياتي را هم كه مي فرمايد: (فَيَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبِي) (طه: 81); (ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ) (بقره: 207); (رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ) (مائده: 119) غير از اين نمي توانيم درك كنيم. اما آن ها كه معرفت عميق تر داشته باشند، به جايي مي رسند كه درك مي كنند در خدا حالات متغيّر پيدا نمي شوند. خدا هميشه از چيزهاي خوب خوشش مي آيد و هميشه از چيزهاي بد بدش مي آيد و مي داند خوبي چه موقع و در كجا تحقق پيدا مي كند و بدي در كجا و از كه تحقق پيدا مي كند. رضايت و مسرّت خدا هميشگي است; از همان چيزهايي است كه مي داند در جاي خودش تحقق پيدا مي كند; اگرچه اين تعبير هم خالي از مسامحه نيست.

به هر حال، خدا مي فرمايد: اگر مي خواهيد مرا شاد كنيد راهش همين است كه هر چه مي گويم گوش كنيد; اما نه اينكه آنچه را مي گويم نفعش به من مي رسد و به اين دليل خوش حال مي شوم، بلكه براي آنكه دوست دارم بنده ام سعادتمند شود. وقتي آنچه را مي خواهم انجام دهد به سعادت مي رسد. به همين دليل، شادم: «كُنْ كَمَسَرَّتِي فِيكَ فَإِنَّ مَسَرَّتِي أَنْ أُطَاعَ فَلَا أُعْصَي.»

پي‌نوشت‌ها


1ـ در اين نسخه و چند نسخه ديگر، از جمله بحارالانوار، روضه كافى، «لايطوُلُ» آمده، اما به نظر مى رسد عبارت يا صحيح نيست يا بهتر اين است كه «لايطوُلنّ» باشد.

2ـ در نسخه مورد بحث «فيُقَسُ» آمده، اما در روضه كافى و بحارالانوار «فَيَقْسُو» است.

3ـ ابوالحسن (ع): «ما ذئبانِ ضاريان، فى غنم قد تفرّقَ دعاؤها باضرّ فى دين المسلم مِن طلبِ الرئاسةِ.» (محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 73، ص 145، روايت 1، باب 124.)

4ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج98، ص226، روايت3، باب 2.