كشف و حفظ امر مقدس

معنويت،1

كشف و حفظ امر مقدس

كنت آي. پارگمنت و آنت ماهوني

ترجمه محمّدرضا جهانگيرزاده

دنياي بدون خدا، دنيايي سرد و بي روح، تك فام، و بدون رنگ و بافت است; دنيايي كه در آن همه روزها يكسانند. در چنين دنيايي، ازدواج نه يك پيوند وفاداري، بلكه يك موضوع زيست شناختي است. پيري زمان ضعف و سستي، و نه ايام خردورزي است. در اين دنيا، به دنبال انواع سرگرمي و هر آنچه ذهن ما را از پوچي زندگي منصرف نمايد، مي رويم; زيرا هرگز نياموخته ايم كه ايام و ساعاتي استثنايي در زندگي خود داشته باشيم. (كاشنر، 1988، ص 206)

     جي استنلي هال (G. Stanley Hall) و ويليام جيمز ((William James كاملا با اظهارات صريح هارولد كاشنر (Harold Kushner) درباره محوريت امر مقدس2 در تجارب بشري موافق بوده اند. براي اين بنيانگذاران روان شناسي، پديده هاي معنوي موضوعات بسيار مهمي براي بررسي هاي روان شناختي بوده اند. اما از اوايل قرن بيستم، روان شناسان ترجيح داده اند كه:

     الف. معنويت را ناديده بگيرند; ب) معنويت را داراي ماهيتي آسيب شناختي بدانند; ج) معنويت را فرايندي تلقّي كنند كه به كنشوري هاي بنيادي تر روان شناختي، اجتماعي، و فيزيولوژيك، قابل تقليل است. نويسندگان، دلايل مختلفي براي اين شكاف رواني ـ معنوي ارائه كرده اند: دشواري بررسي پديده هاي معنوي، از اين جهت كه بسيار ذهني و پيچيده اند; گرايش به دست كم گرفتن نفوذ معنويت از سوي روان شناساني كه در مقايسه با عامه مردم در سطوح بسيار نازل تري از دينداري قرار داشتند; و رقابت در ميان جمعيت هاي روان شناختي و ديني، در مورد ارزش ها، جهان بيني ها، و منابعي كه براي «مخاطبانشان» ارائه مي دهند. (پارگمنت، 1997، ريچاردز و برگين، 1997، شافرانسك و مالوني، 1990.)

     صرف نظر از تبيين هايي كه براي اين شكاف ارائه مي شود، دلايل فراواني توجه روان شناسان را به موضوع معنويت فرا مي خواند. اول اينكه، معنويت يك «واقعيت فرهنگي»3 است (ر.ك. به: شافرانسك و مالوني، 1996) به طوري كه اكثريت قريب به اتفاق آمريكايي ها به خدا معتقدند (95%)، باور دارند كه مي توانند از طريق دعا با خدا ارتباط برقرار كنند (86%) و احساس مي كنند كه دين براي آن ها مهم يا بسيار مهم است (86%) (گالوپ، 1995، هاگ، 1996). دوم اينكه، پژوهش هاي تجربي فراواني، تأثيرات ضمني معنويت بر جنبه هاي مختلف كنشوري انسان را نشان داده است. از جمله اين تأثيرات مي توان به موارد زير اشاره كرد: تأثير معنويت بر سلامت روان (كوئينگ، 1998)، تأثير آن بر مصرف مواد مخدر و الكل (بنسون، 1992)، كاركردهاي ازدواج (ماهوني و همكاران، 1999)، پيامدهاي تجارب تنش زاي زندگي (پارگمنت، 1997)، بيماري و مرگ و مير (اليسون و لوين، 1998). سرانجام، انجمن روان شناسي آمريكا در يك اقدام عملي، دينداري را يكي از متغيرهاي «تنوع فرهنگي»4 توصيف نمود. اگرچه در مقايسه با ساير متغيرهاي تنوع فرهنگي، به معنويت كمتر پرداخته شده است، اما روان شناسان تلاش كرده اند تا در بررسي اين حوزه، حساسيت هاي اخلاقي خود را رعايت كرده، و در كار حرفه اي خود با مراجعان متعلق به زمينه هاي ديني مختلف، سوگيري هاي بالقوه را كاهش دهند. (اصول اخلاقي روان شناسان، APA، 1992) حاصل آنكه، به دلايل متعدد و معتبر، روان شناسان بايستي به ابعاد معنوي زندگي انسان ها توجه بيشتري نمايند.

     در اين مقاله، به طرح يافته هاي جالبي كه از پژوهش هاي معنويت به دست آمده است، مي پردازيم. بررسي ما در اينجا گزينشي خواهد بود. در اينجا از روش هايي بحث خواهيم كرد كه به فهم معنويت بر اساس يك چشم انداز روان شناختي، كمك مي نمايد. همچنين به مرور برخي از مطالبي كه از مطالعات تجربي در مورد معنويت و رابطه آن با بهزيستي5 به دست آمده اند، خواهيم پرداخت. در نهايت، بعضي از تلويحات معنويت براي كنشوري انسان و روان شناسي مثبت را توضيح مي دهيم. در اين فرايند، ممكن است ديگران را ترغيب كنيم تا ابعاد معنوي را در مطالعات و اقدامات روان شناختي خود، مورد توجه قرار دهند. كار خود را با تعريفي از معنويت آغاز مي كنيم.

 

تعريف معنويت

اگرچه بيشتر افراد خود را معنوي توصيف مي كنند، اما تعاريف آن ها از معنويت بسيار متفاوت است. (زين باور و همكاران، 1997) ديدگاه روان شناسان در اين زمينه نيز بسيار متنوع است. (زين باور، پارگمنت، و اسكات، 1999) تعريف معنويت دامنه گسترده اي از والاترين امر بشري (تورسكي، 1998) تا جستوجوي معنايي هستي شناسانه (دويل، 1992) و يا بعد متعالي وجود انسان را در برمي گيرد. اگرچه هيچ تعريف خاصي براي اين سازه غني و پيچيده نمي تواند همه را راضي كند، اما براي مشخص شدن مرزها و سامان دادن به آثار اين حوزه، لازم است تعريفي در اختيار داشته باشيم.

     در مسير دست يابي به تعريف، لازم است تا ارتباط ميان دين و معنويت را مورد توجه قرار دهيم. روان شناسان دين به طور سنتي، ميان اين سازه ها تمايزي قايل نيستند (ولف، 1998) اما اخيراً، مؤلفان ميان اين دو سازه تفاوت قايل مي شوند. به نظر آن ها دين يك واقعيت نهادي، جزم گرا و محدودكننده است، در حالي كه معنويت واقعيتي شخصي، دروني، و ارتقابخش زندگي است. ما در جاي ديگري عليه دو قطبي كردن اين سازه ها استدلال كرده ايم. بررسي هاي تجربي نشان مي دهند كه بيشتر مردم خود را به يك اندازه ديندار و معنوي مي دانند. (زين باور و همكاران، 1997) به علاوه، دين و معنويت هر دو داراي وجوه فردي و اجتماعي هستند و هر دو ظرفيت پرورش يا تضعيف بهزيستي را دارند. (پارگمنت، 1999، زين باور و همكاران، 1999) به طور خلاصه، ما معتقديم كه نقاط همپوشي بسياري ميان دين و معنويت وجود دارد. ما ترجيح مي دهيم تا اصطلاح دين را در معناي كلاسيك آن، به عنوان يك قلمرو فردي و نهادي كه داراي مقاصد مختلف دنيوي و مقدس است، استفاده كنيم. معنويت، كاركرد كليدي و منحصر به فرد دين است. در اين مقاله، معنويت به معناي «جستوجوي امر مقدس»6 به كار مي رود. (پارگمنت، 1999، ص 12)

     در اين تعريف، دو واژه كليدي وجود دارد: جستوجو و امر مقدس. واژه «جستوجو» نشان مي دهد كه معنويت يك فرايند است; فرايندي كه در برگيرنده تلاش هايي است كه هدف آن كشف امر مقدس و سپس حفظ آن مي باشد. انسان ها در تلاش براي كشف و حفظ امر مقدس مي توانند راه هاي مختلفي را انتخاب نمايند. راه هاي معنوي، مشاركت اجتماعي در نهادهاي ديني سنتي و نيز گروه ها، برنامه ها، و روابط معنوي غير سنّتي (براي مثال، دوازده گام،7 مراكز مراقبه و ...) را شامل مي شوند. راه هاي مختلف، نظام هاي اعتقادي متعلق به اديان نهادي شده سنّتي (مثل پروتستان، كاتوليك، يهود، هندو، بوديسم و اسلام)، جنبش هاي معنوي جديد (مثل فمينيسم، الهه پرستي، و معنويت هاي بومي) و جهان بيني هاي شخصي تر را در برمي گيرند. علاوه بر اين، راه هاي معنوي، اعمال ديني سنتي، از جمله نيايش، قرائت كتاب مقدس، مشاهده تلويزيون ديني، و مراسم گذار8 و نيز اعمالي كه امر مقدس را به عنوان هدف انتخاب نموده اند (مثل يوگا، موزيك، هنر، و اعمال اجتماعي) را نيز شامل مي شوند. (استرنگ، 1976) آنچه همه اين راه هاي مختلف در آن سهيم هستند، غايت مشترك، يعني امر مقدس است.9

     در فرهنگ انگليسي آكسفورد، واژه sacred به امور مقدسي اطلاق مي شود كه از حرمت و شرافتي وراي امور عادي ارزشمند برخوردارند. امور مقدس شامل مفاهيم خدا، الوهيت، و موضوعات متعالي مي شوند. اما، موضوعات ديگر نيز مي توانند مقدس شده، و يا به واسطه ارتباط با الوهيت و يا بازنمايي آن، قدرت فوق العاده اي پيدا كنند. (پارگمنت، 1999) موضوعات مقدس عبارتند از: زمان و مكان (روزهاي شنبه، كليساها); وقايع و گذارها (تولد، مرگ); مواد (شراب، صليب); محصولات فرهنگي (موسيقي، ادبيات); افراد (قديس ها، رهبران فرقه اي); ويژگي هاي روان شناختي (خود، معنا); ويژگي هاي اجتماعي (شفقّت، وحدت); و قوانين (ازدواج، تربيت، كار). ما افراد را به ميزان تلاش آن ها در جهت كشف، شناخت، تجربه و ارتباط با امر مقدس، معنوي به شمار مي آوريم.

     همان گونه كه پارگمنت (1999) اشاره كرده است، اين ديدگاه در مورد معنويت به اندازه اي گسترده است كه علاوه بر تظاهرات معنوي سنتي، دين محورانه، و نهادي، تظاهرات غيرخداپرستانه خارج از نهادها، اعتقادات و اعمال ديني سنتي را نيز در برمي گيرد. اما اين تعريف از معنويت پايه اي براي تمايز ميان اين سازه و پديده هاي مشابه فراهم مي كند. معنويت، بر خلاف ساير ويژگي هاي روان شناختي، حول محور ادراكات مربوط به امر مقدس مي چرخد. همپوشي اين مفهوم با بسياري از فرايندهاي ديگر بشري، كه بعضي از آن ها در اين كتاب توصيف مي شوند (مثل خلاقيت، خردمندي، بخشش، معنا، اميد، و تواضع) صرفاً تا حدي است كه آن فرايندها، راه هايي براي رسيدن به امر مقدس يا تبديل شدن به يك موضوع مقدس، فراهم مي كنند. البته، همان گونه كه خواهيم ديد، بسياري از موضوعات به ظاهر دنيوي عملا به امور مقدس تبديل مي شوند و در اين صورت، موضوعات مرتبطي در مطالعه معنويت به حساب مي آيند.

     تعريف پارگمنت از معنويت (1999) بر اين فرض متّكي نيست كه معنويت اساساً مطلوب باشد. افراد در جستوجوي امر مقدس مي توانند مسيرهاي سازنده و يا مخربي را برگزينند. براي مثال، انسان ها ممكن است در تلاش براي محقق ساختن حكومت خدا بر روي زمين، افرادي را كه اعتقادات متفاوتي دارند تحت فشار گذاشته يا مورد آزار و اذيت قرار دهند. اموري كه مقدس تلقّي مي شوند ممكن است شرور (مثل يك رهبر مستبد) يا مهربان باشند. بنابراين، معنويت ذاتاً امر مطلوبي به حساب نمي آيد. بلكه، ارزش معنويت به شكل خاص جستوجوي امر مقدس توسط افراد بستگي دارد; يعني راه هاي ويژه اي كه انسان در جهت رسيدن به غايات معنوي خاص انتخاب مي كند.

     در نهايت، اگرچه ما تأكيد داريم كه معنويت يك فرايند است، ولي مي توان آن را به عنوان يك پيامد درك و ارزيابي نمود. در هر لحظه، مي توانيم ميزان موفقيت افراد در جستوجوي امر مقدس را، با استفاده از معيارهاي جهت گيري معنوي مثل بهزيستي معنوي، ارزيابي كنيم. (براي مثال، پالوتزين و اليسون، 1982) همچنين مي توانيم آثار ضمني جستوجوي امر مقدس و توفيق اين جستوجو در ايجاد سلامت جسماني، روان شناختي، و اجتماعي را ارزيابي نماييم. با اين تعريف، اكنون مي توانيم به فرايندهاي محوري معنويت يعني «كشف و حفظ امر مقدس» بپردازيم.

كشف امر مقدس

     كشف خدا

جستوجوي خدا از كودكي آغاز مي شود. رابرت كولز (Robert Coles، 1990، ص 335) از بررسي هاي خود در مورد زندگي معنوي كودكان نتيجه مي گيرد «وقتي انديشيدن در مورد خدا را شروع مي كنيم، بسيار كم سن و سال هستيم.»

     اگرچه برخي، ظرفيت كودك براي دست و پنجه نرم كردن با انتزاعات ديني را زير سؤال برده اند (گلدمن، 1964)، اما دانشمندان اجتماعي گزارش هاي داستان گونه پرباري را در مورد كودكاني كه در جستوجوي خدا برآمده اند، ارائه كرده اند. به كلمات يك پسربچه 9 ساله يهودي توجه نماييد:

     من در جستوجوي خدا هستم! اما او دقيقاً در جايي، در انتظار فرود يك فضاپيما نيست! مي داني، او يك انسان نيست! او يك روح است. او شبيه مه و بخار است. ممكن است شبيه چيزي باشد ـ چيزي كه ما هرگز در اينجا نديده ايم. پس ما چگونه مي توانيم او را بشناسيم؟ تو نمي تواني او را تصور كني; زيرا او خيلي متفاوت است ـ تو هرگز چيزي شبيه او نديده اي. ... بايد به ياد داشته باشيم كه خدا خداست، و ما ما هستيم. حدس مي زنم وقتي به آسمان خيره مي شوم،تلاش مي كنم تابا تصوراتم، از خود، از ما، به سوي اوحركت نمايم.(كولز، 1990، ص 141ـ142)

     دانشمندان اجتماعي تبيين هاي مختلفي براي گرايش به جستوجوي امر الهي ارائه كرده اند. بعضي معتقدند معنويت داراي يك پايه ذاتي و ژنتيك است. (براي مثال، بوچارد، لايكن، مك گيو، سگال، و تلگان، 1990) بعضي ديگر تأكيد كرده اند كه مفهوم خدا در ظرفيت درون رواني كودك در نمادسازي، خيال پردازي، و خلق موجودات فرابشري ريشه دارد. (ريزوتو) بعضي نيز ادعا كرده اند كه معنويت از پيشامدهاي مهم زندگي و چالش هايي كه محدوديت هاي انسان را برملا مي كند، سر بر مي آورد (جانسون، 1959، پارگمنت، 1997) و بعضي ديگر بر اهميت بافت اجتماعي (بافت خانوادگي، نهادي، فرهنگي) در شكل دهي به فهم كودك از خدا، تأكيد كرده اند. (كافمن، 1981)10

     تحقيقات تجربي در مورد ريشه هاي معنويت از حجم زيادي برخوردار نيست. آثار لي كرك پاتريك ( LeeKirkpatrik، 1999) در اين زمينه يك استثناست. وي با شرح نظريه دلبستگي بالبي (1988)11 اظهار مي دارد كه الگوهاي ذهني كودك در مورد خدا، با الگوهاي ذهني وي در مورد خود و ديگران، كه از تعاملات مستمر با چهره هاي اوليه دلبستگي سر بر مي آورند، همبستگي دارد. كرك پاتريك در حمايت از اين عقيده به تعدادي از بررسي هاي صورت گرفته بر روي كودكان، نوجوانان و بزرگسالان استناد مي كند، كه مشابهت هايي را ميان كيفيت دلبستگي به خدا (براي مثال، دلبستگي ايمن يا ناايمن) و كيفيت دلبستگي به والدين نشان مي دهند. اما كودكان اسفنج هاي منفعلي نيستند كه صرفاً ديدگاه هاي معنوي والدين خود را جذب نمايند. كرك پاتريك در اين مسير شواهدي ارائه مي دهد كه حاكي از پويايي شناسي12 ديگري در شكل دهي به ارتباط افراد با خداست. او اشاره مي كند كه افراد در طول زمان ممكن است به خداوند به عنوان عامل جبران كننده فقدان، عدم حضور، يا بي كفايتي چهره دلبستگي اوليه نگاه كنند. براي مثال، وي در دو بررسي طولي دريافت كه زنان بزرگسال و دانشجويان كالج كه سبك هاي دلبستگي عاشقانه ناايمن را گزارش داده بودند، در مقايسه با همتايان خود كه سبك هاي دلبستگي عاشقانه ايمن داشتند، بيشتر در «جستوجوي يك ارتباط جديد با خدا برآمده بودند.» (كرك پاتريك، 1997ـ1998، ص 962) همچنين محققان ديگر دريافتند افرادي كه به يك ضربه شديد دچار شده اند، احتمال بيشتري دارد كه روي آوري به دين را تجربه كنند. (يولمان، 1982، زين باور، و پارگمنت، 1998)

     تحقيقاتي از قبيل تحقيقات كرك پاتريك، نشان مي دهند كه جهت گيري افراد به سوي خدا توسط مجموعه اي از عوامل شخصي، اجتماعي، و بافتي شكل مي گيرد. با اين وجود، اين تحقيقات نمي توانند همه داستان را براي ما بازگو كنند; چرا كه ظهور معنويت در كودكان چيزي بيش از واكنش صرف به دنياي شخصي و اجتماعي آن هاست. بررسي هايي كه از طريق مصاحبه با كودكان صورت گرفته است، بر ظرفيت كودكان نسبت به نفي، بسط، يا عبور از ديدگاه هاي ديني والدين، معلمان، و رهبران ديني تأكيد مي كند. به كلمات يك دختر 10 ساله برزيلي كه مادرش به علت ابتلا به بيماري سل در حال مرگ است، توجه نماييد:

     مامان هميشه مي گفت ما به بهشت مي رويم; چون فقير هستيم. من پيش تر اين حرف را باور مي كردم. اما حالا، فكر نمي كنم كه خودش هم واقعاً اين را قبول داشته باشد. او فقط يك حرفي مي زند ـ اين راهي است براي اينكه وقتي ما گرسنه هستيم دهان همه ما را ببندد! حالا، وقتي اين حرف را مي زند. به تمثال مسيح نگاه مي كنم و از اومي پرسم: عيسي مسيح، تو چه مي گويي؟ آيا تو حرف هاي او را باور مي كني؟ (كولز، 1990. ص 91)

     گزارش هايي از اين قبيل نشان مي دهند كه بسياري از كودكان وقتي به موضوع ايمان مي رسند، چندان هم منفعل نيستند. در عوض، آن ها را مي توان با عنواني دقيق تر، سالكان معنوي13 يا جستوجوگران ماورا14 توصيف كرد; عامل برانگيزاننده آن ها اشتياقي است كه نمي توان آن را به سايق هاي خالص روان شناختي يا اجتماعي فرو كاست.

     جستوجوي خدا داراي چه استلزاماتي است؟ روان شناسان در شماري از بررسي ها دريافته اند افرادي كه خدا را به عنوان يك چهره مهربان، دلسوز، و پاسخ ده مي شناسند، سطوح بالاتري از بهزيستي شخصي را گزارش مي كنند. (براي مثال، كرك پاتريك و شيور، 1992، پارگمنت، اسميت، كوئينگ، و پرز، 1998، پولنر، 1989) از سوي ديگر، افرادي كه خدا را با اصطلاحاتي از قبيل سخت گير، ترسناك، و تنبيه گر توصيف مي نمايند، سطوح بالاتري از ناراحتي هاي رواني را نشان مي دهند. (پارگمنت، اسميت و همكاران، 1998، چواب و پترسن، 1990) در بررسي روش هاي مقابله ديني، افرادي كه در فرايند حل مسئله، خدا را به مثابه ياري در كنار خود مي ديدند، سلامت روان بهتري را گزارش مي دهند; در مقابل، افرادي كه مشكلات خود را، بخصوص در موقعيت هاي قابل كنترل، منفعلانه به خدا واگذار مي كنند، سطوح پايين تري از سلامت روان را نشان مي دهند. (هاتاوي و پارگمنت، 1990، پارگمنت و همكاران،1988) بر اساس اين مطالعات، روشن مي شود كه سودمندي يازيان بخشي جستوجوي امرالهي توسط افراد،به نوع خدايي كه افرادكشف مي كنند و نحوه ارتباط با وي، بستگي دارد.

 

     كشف امر مقدس

بر اساس هر برداشتي از معنويت، مفهوم خدا يك مفهوم محوري است. اما معنويت چيزي بيش از خدا را در بر مي گيرد. معنويت با امر مقدس ارتباط دارد، و امر مقدس را مي توان در زمين يا در ملكوت پيدا كرد. همان گونه كه پيش تر اشاره شد، تقريباً هر جنبه از زندگي مي تواند ويژگي تقدس پيدا كند. ما براي اشاره به ادراك هر موضوعي كه از اهميت و ويژگي معنوي برخوردار است، از واژه «تقديس»15 استفاده مي كنيم. (ماهوني و همكاران، 1999، پارگمنت، 1999) تقديس مي تواند به شيوه هاي خداپرستانه و غيرخداپرستانه رخ دهد.16الوهيت ممكن است به بسياري از حوزه هاي بشري مرتبط شود: خدا ممكن است در ازدواج تجلّي كند; كار، رسالت يا وظيفه اي الهي تلقّي شود; محيط زندگي، مخلوق خدا به حساب آيد. موضوعات به ظاهر دنيوي، زماني كه سرشار از ويژگي هاي الهي شوند، تقدس مي يابند:بسياري از والدين كودكان خود را موهبت هاي الهي قلمداد مي كنند; بعضي، بدن را شيء مقدسي مي دانند; و بسياري عشق را موضوعي جاودانه توصيف مي كنند. (ر.ك. به: هندريك و هندريك، همين كتاب) احتمالا، حتي ملحدان مي توانند با لبريز كردن اشيا از ويژگي هاي الهي به آن ها تقدس ببخشند.17 حاصل آنكه، انسان ها از طريق فرايند تقدس بخشي مي توانند امر مقدس را در بسياري از قلمروهاي زندگي كشف نمايند.

     در واقع، بر اساس بعضي از آيين هاي ديني تمام زندگي مقدس است. پيروان بسياري از آيين ها ـ بر اساس متون ديني، آموزش ها، و مناسك خاص خود ـ ترغيب مي شوند تا خدا را در همه زندگي حاضر ببينند. اما نهادهاي ديني تنها منبع آموزش تقدس بخشي نيستند; چرا كه تجارب شخصي، خانواده ها، نهادها، جوامع، و فرهنگ در شكل دهي به كيفيت تقدس بخشي دخالت دارند.

     ماهوني و همكارانش (1991) و پارگمنت (1991) به سه استلزام مهم تقدس بخشي اشاره مي كنند: اول اينكه، انسان ها مايلند موضوعات مقدس را حفظ و نگهداري كنند. دوم اينكه، انسان ها مايلند بيشتر زندگي خود را در جستوجوي امور مقدس سپري نمايند. سوم اينكه، انسان ها مايلند از ابعاد مقدس زندگي خود، معنا، نيرو و رضايت خاطر بيشتري كسب نمايند. ماهوني و همكارانش در تأييد اين مدعيات، يك گروه نمونه معرف از نظر دينداري را انتخاب نمودند; اين گروه متشكل از 96 سفيدپوست متأهل بود. بر اساس اين بررسي، افرادي كه به ازدواج خود تقدس بخشيده بودند، مزاياي مختلفي از قبيل: رضايت خاطر بيشتر از زندگي زناشويي، بهره برداري بيشتر از ازدواج، تعارض هاي زناشويي كمتر، و راهبردهاي مؤثرتر حل مسائل زناشويي را تجربه كرده اند. همچنين، مادران و پدراني كه نقش تربيتي خود را مقدس مي شمردند، پرخاشگري كلامي كمتر و مقررات انضباطي باثبات تري را در ارتباط با كودكان خود گزارش دادند. (سوانك، ماهوني و پارگمنت، 1999) تحقيق امونز (Emmons)، چونگ (Cheung) و تهراني (Tehrani، 1998) نيز بر مزاياي بالقوه جستوجوي امر مقدس تأكيد داشته است. آنان محتواي مسائلي را كه دانشجويان كالج براي آن ها تلاش مي كردند، مورد تجزيه و تحليل قرار دادند. تلاش هاي معنوي شامل اموري مانند: اهداف شخصي مرتبط با هدف غايي، اخلاق، تعهد نسبت به يك قدرت برتر، و به رسميت شناختن امور متعالي، در نظر گرفته شد. (امونز و همكاران، 1998) امونز و همكارانش دريافتند كه تلاش هاي معنوي در مقايسه با ساير تلاش ها، همبستگي بيشتري با سطوح بالاتر بهزيستي دارد.

     به نظر مي رسد افرادي كه به جستوجوي امر مقدس مي پردازند، مزاياي روان شناختي و اجتماعي مختلفي را نيز تجربه مي كنند. اما از سوي ديگر، كشف امر مقدس ممكن است مشكلاتي را نيز به بار آورد; مثلا اعضاي فرقه دروازه بهشت18 كه براي رهبر خود جايگاه مقدسي در نظر گرفته بودند، به دنبال او به سوي مرگ رهسپار شدند. همچنين ممكن است زماني كه راه رسيدن به موضوع مقدس مسدود شده يا موضوع مقدس از دست برود، افراد دچار اضطراب يا افسردگي شديد شوند. هنگامي كه يك موضوع مقدس هتك حرمت مي شود، احساسات منفي فوران مي كند. در طول تاريخ، اين تصور كه امر مقدس مورد بي حرمتي قرار گرفته است به خشم، خشونت و جنگ منتهي شده است. بنابراين، لازم است اين موضوع را در نظر داشته باشيم كه جستوجوي امر مقدس همواره موفقيت آميز نيست و مي تواند خطراتي را براي جويندگان معنويت و جامعه آن ها به بار آورد. ليكن براي بسياري از انسان ها، كشف امر مقدس با احساس بهتري در مورد خود، روابط رضايت بخش تر با ديگران و احساس تعلّق به دنيايي متعالي همراه است.

 

     حفظ امر مقدّس

پس از يافتن امر مقدس، جستوجو خاتمه نمي يابد. زماني كه امر مقدس كشف شد، افراد تلاش مي كنند آن را حفظ نمايند. اگرچه دانشمندان اجتماعي عموماً دين و معنويت را مكانيزم هايي مي دانند كه به افراد كمك مي كند تا خود را از لحاظ بدني، روان شناختي و اجتماعي حفظ نمايند، اما اهداف غايي مشاركت معنوي براي افراد مذهبي، منحصر به اهداف زيست شناختي، روان شناختي يا اجتماعي نيست (پارگمنت، 1997) بلكه اشخاص معنوي به ايجاد، حفظ، و رشد ارتباطشان با امر مقدس علاقه مند هستند.19

     نمونه هاي فراواني از اشتياق افراد به حفظ امر مقدس، حتي با هزينه هاي وحشتناك، وجود دارد. بركوويتس (Berkovits، 1979) در كتابي كه به حق با خدا در جهنم20 نام گرفته است، نشان مي دهد يهوديان بسياري براي حفظ ايمان خود در گتوها (محلات فقيرنشين) و اردوگاه هاي كار اجباري جنگ جهاني دوم، مشقّات زيادي را تحمل كردند. يك زوج يهودي با عجله تلاش مي كردند تا مناسك ختنه پسر تازه به دنيا آمده خود را به انجام رسانند كه مأموران گشتاپو به خانه آن ها هجوم آوردند تا آن ها را به قتل برسانند، اين در حالي بود كه مادر فرياد مي زد: «عجله كنيد!... آن ها براي كشتن ما آمده اند. حداقل اجازه دهيد تا پسرم يك يهودي بميرد.» (ص 5) يكي ديگر از زنداني هاي اردوگاه كار اجباري مخفيانه به دنبال مكاني در اردوگاه مي گشت تا بتواند نيايش كند. در نهايت، او جايي را براي دعا پيدا كرد; گودال هاي بزرگي كه كشته شدگان را در آن ها مي سوزاندند.

     نمونه هايي از اين دست استقامت هاي معنوي فراوانند. زماني كه افراد با عوامل تنش زاي عمده در زندگي مواجه مي شوند، به نظر مي رسد كه ثبات معنوي، و نه تغيير، بهنجار است. محققان دريافته اند كه پس از رويدادهاي تكان دهنده، مثل تصادفات (بار و هاروي، 1979)، جنگ (آلپورت، گيلسپي، و يونگ، 1948) و مرگ محبوب (باك، 1983)، سطوح ايمان، باورها و اعمال ديني به طور گسترده اي بدون تغيير باقي مانده و يا حتي تقويت مي شود. براي مثال، كروگ و لوين ( Croogand Levine، 1972) در بررسي هاي طولي خود بر روي افرادي كه از حملات قلبي رنج مي بردند، دريافتند كه بيش از دو سوم افراد گروه، در طي يك دوره يك ساله قبل و بعد از حمله قلبي، همان سطوح از حضور عبادي و اهتمام ديني را گزارش داده اند.

     براي حفظ ارتباط افراد با امر مقدس، الگوهاي معنوي متعددي وجود دارند. افراد ارتباط خود با امر مقدس را از طريق نيايش، مراقبه و تجربه جنبه هاي معنوي در زندگي روزمره، حفظ مي نمايند. اشكال متنوعي از نيايش وجود دارد. اگرچه نيايش اغلب ابزاري است كه افراد به وسيله آن از خدا استمداد مي جويند، اما مي توان آن را در جهت حفظ ارتباط با خدا هدايت كرد. پولوما و گالوپ (poloma and Gallup) ميان چهار نوع از نيايش تمايز قايل مي شوند: مناسك21 (براي مثال، خواندن از روي يك كتاب مقدس); درخواست حاجت22 (براي مثال، تقاضاي امور مادي از خدا); گفتوگو23 (براي مثال، درخواست بخشش گناهان از خدا); و مراقبه24 (براي مثال، صرف زمان فقط به عنوان «حضور» در محضر خداوند). هدف شكل مراقبه اي، در مقايسه با سه نوع ديگر از نيايش، تجربه ارتباط با خداست. اين روش مي تواند بسيار مؤثر باشد. پولما و گالوپ (1991) در يك زمينه يابي تلفني از ساكنان منطقه، گزارش دادند كه نيايش مراقبه اي، نسبت به انواع ديگر نيايش، ارتباط محكم تري با بهزيستي شخصي و احساس نزديكي به خدا دارد.

     نتايج به دست آمده از بررسي هاي صورت گرفته در مورد فنون مراقبه، با نتايج بررسي هاي نيايش مراقبه اي هماهنگي داشتند. بسياري از افرادي كه به طور منظم به مراقبه مشغولند، اين كار را با يك ذكر معنوي در ذهن انجام مي دهند. دست كم بعضي از تأثيرات سودمند اين فن را مي توان به احساس ارتباطي كه افراد به طور منظم با امر متعالي برقرار مي كنند، استناد داد. (مارلات و كريستلر، 1999)

     سخن آخر اينكه، اگرچه بسياري از افراد در زمان ها و شرايط خاص از نوعي تجربه ملكوتي برخوردارند، اما برخي از افراد به طور روزمره تلاش مي كنند تا «حضور خدا يا امر مقدس را تمرين كنند.» احساس معنوي را مي توان با تجربه امور متعالي در پيشامدهاي روزمره زندگي حفظ كرد و پرورش داد. آندر وود (Underwood، 1999) يك مقياس تجربه معنوي روزمره25 ساخته است كه ارزيابي اين سازه را نويد مي دهد. اين ابزار 16 ماده اي، محصول اين شناخت بود كه بسياري از جنبه هاي معنويت به طور منظم قابل تجربه است; از جمله: احساس بهت زدگي26 درك عشق الهي، ارتباط با امر متعالي، احساس الهام27 و احساس وحدت.28

     علاوه بر تجارب معنوي روزمره، افراد را مي توان بر اساس استفاده از روش هاي مقابله معنوي به منظور حفظ امر مقدس به هنگام استرس، تقسيم كرد. در ادامه بحث، سه نوع از اين روش هاي مقابله معنوي را مطرح مي كنيم. (براي بررسي بيشتر ر.ك: پارگمنت، 1997.)

 

مشخص كردن مرزها

زندگي آكنده از تهديدها و چالش ها نسبت به دنياي شخصي و اجتماعي افراد است. اما تهديد امور مقدس ممكن است بسيار خطرناك باشد. همان گونه كه ويليام پادن ( WilliamPaden، 1988) دين شناس تطبيقي نوشته است، «اگر يك جامعه بر پايه امر مقدس بنيان گذاشته شده باشد، هر آنچه اين تقدس را انكار كند غيرقابل تحمل خواهد بود.» (ص 61) اما در فرهنگ تكثرگراي ما، اين تهديدات نسبتاً پيش پا افتاده اند; آن ها در قالب افراد و گروه هايي كه خدا و امر مقدس را به روش هاي مختلف تعريف مي كنند، رخ مي نمايند; و اين مفروضه بنيادي را كه افراد دانش خاصي در مورد واقعيت دارند، به چالش مي كشند.

     بعضي از گروه هاي ديني از طريق «مشخص كردن مرزها» با اين تهديدات مقابله مي كنند; يعني قوانيني را كه براي عضويت در يك جامعه ايماني خاص مثل پروتستان، كاتوليك، هندو، اسلام يا يهوديت لازم است به روشني تعريف مي كنند. اعضاي هر جامعه ايماني با اشتغال به باورها، ارزش ها و اعمال رايج در يك سنت ديني خاص، قادرند تا روش زندگي مقدس خود را در مواجهه با سبك هاي زندگي متضاد و بالقوه تهديدكننده حفظ نمايند. آن ها همچنين از مزاياي يك جهان بيني جذاب، يك هويت شخصي روشن و نيز از حمايت و تأييد همكيشان خود برخوردارند. در مقابل، كساني كه از اين خط مرزي عبور مي كنند، ممكن است به نحوي مورد مجازات قرار گيرند; مجازاتي كه از انتقاد و مخالفت تا تكفير را شامل مي شود.

     افراد و نهادها، راه هاي مختلفي را براي مشخص كردن مرزها در اختيار دارند. آن ها مي توانند اطلاعاتي را كه اعتقادات، اعمال و ارزش هاي آن ها را تهديد مي كنند، تصفيه، بلوكه، و يا تحريف نمايند. براي مثال، براك و بالون ( Brock andBalloun، 1967) به گروه هايي از افراد كمابيش مذهبي پيام هايي را ارائه كردند كه به رياكاري در ميان مسيحيت رسمي حمله مي كرد. آزمايشگران تعمداً با فرستادن سطوح بالاي پارازيت در پس زمينه، شنيدن پيام را مشكل ساخته بودند. شركت كنندگاني كه بيشتر دعا مي خواندند و يا در كليسا حاضر مي شدند، در مقايسه با ديگران، كمتر احتمال داشت كه با فشار دادن «دكمه حذف پارازيت»، پيام «مسيحيت شيطاني است» را بهتر بشنوند. اين نتايج در چهار آزمايش مجزّا تكرار شدند. پارگمنت و دي روزا (De Rosa، 1985) در يك بررسي مشابه، پيام هاي مذهبي ضبط شده اي را ارائه كردند. سپس از شنوندگان خواستند تا آن پيام ها را به ياد بياورند. هر چه پيام ها تضاد بيشتري با اعتقادات ديني شنوندگان داشتند، احتمال اينكه آن ها محتواي خاطرات خود را در جهت انطباق با باورهاي مذهبيشان تحريف كنند، بيشتر بود.

     افراد در مواجهه با تهديدات، حتي ممكن است كه تعهدات اعتقادي خود را تقويت نمايند. باتسون (Batson، 1975) اين فرايند را در بررسي گروه هايي از دانشجويان، نشان داد. وي از آن ها خواست تا تعهد ديني خود را، با انتخاب همنشينان خود از ميان گروهي كه عيسي مسيح را پسر خدا مي دانند يا گروهي كه به اين گزاره باور ندارند، علناً نشان دهند. به هر دو گروه مقاله اي ارائه شد كه نشان مي داد بدن عيسي توسط پيروانش ربوده شده است، تا ادعاي آن ها مبني بر حيات مجدد او را توجيه نمايد. باورهاي مذهبي دانشجويان قبل و بعد از خواندن مقاله اندازه گيري شد. همان گونه كه پيش بيني مي شد، دانشجوياني كه تعهد ايماني خود را به طور علني نشان داده بودند، به دنبال رد مضمون مقاله، باورهاي مذهبي خود را تقويت نمودند. بسياري از افراد از طريق راه كارهاي نهادي يا روان شناختي، موانعي را در برابر خطرات معنوي ايجاد مي نمايند. پادن (1998) فرايند مشخص كردن مرزها را به خوبي خلاصه كرده است: «موضوع بحث: قلمروها محفوظ مي مانند، از بي حرمتي به مقدسات اجتناب مي شود، حصارها برپا مي شوند، كسي از خطوط قرمز عبور نمي كند، و تبعيت از قوانين انسان ها، به جاي قانون خدا رد مي شود. نتايج: زندگي يكپارچه مي شود، امر مقدس صحيحوسالم مي ماند،شرافت حفظ مي شود.» (ص 154)

     اما مشخص كردن مرزها ممكن است با بعضي پيامدهاي منفي همراه باشد. وقتي مرزهاي روان شناختي كاملا مشخص شوند، افراد ممكن است از پذيرش اطلاعات مهم و جديد امتناع كنند. وقتي مرزهاي اجتماعي به دقت تعريف شوند، افراد ممكن است با كساني كه خارج از آن مرزها قرار دارند با تعصب و خشونت رفتار نمايند. براي مثال، گلاك و استارك ( Glockand Stark، 1966) دريافتند مسيحياني كه خود را «تنها مؤمنان حقيقي» مي دانند، (ص 22) احتمال زيادتري وجود داشت كه با جمله «يهوديان هرگز به خاطر رفتاري كه با عيسي داشتند قابل بخشش نيستند، مگر اينكه او را به عنوان منجي واقعي بشناسند» و يا «علت آنكه يهوديان تا اين اندازه مشكل دارند اين است كه خدا آن ها را به سبب تكذيب عيسي تنبيه مي كند» موافق باشند. (ص 96و97) همچنين، آلتمير و هانسبرگر (Altemeyer and Hunsberger) (1992) سطوح بالاتري از تبعيض نسبت به گروه هاي اقليت را در ميان بنيادگرايان مذهبي ـ يعني گروه هايي كه مرز دقيقي ميان اعضاي خود و بيگانه ها ترسيم مي نمايند ـ گزارش دادند. همبستگي ميان بنيادگرايي و رضايت مندي از توقيف، شكنجه و اعدام «تندروهاي»29 سياسي و موافقت با اين جمله كه «از بين رفتن همجنس بازان به واسطه بيماري ايدز چيزي است كه سزاوار آن هستند»، هشداردهنده بود. (ص 123) هانسبرگر (1996) سه تذكر را اضافه مي كند: اول اينكه، بنيادگرايي به مسيحيت محدود نمي شود; در مورد بنيادگرايان هندو، مسلمان و يهودي نيز سطوح بالاي تعصب گزارش شده است. (هانسبرگر، 1996) دوم اينكه، ميزان اين ارتباط به اندازه اي نيست كه گمان كنيم تمام بنيادگراها گرفتار تعصب مي شوند. سوم اينكه، ارتباط ميان بنيادگرايي و تعصب ممكن است تحت تأثير متغيرهاي اساسي ديگري، مثل ميزان انعطاف پذيري شخصي يا اجتماعي فرد باشد. با اين همه، بر اساس بررسي هاي تجربي، ارتباط روشني ميان بنيادگرايي و تعصب، و خشونت نسبت به افراد و اعمالي كه تهديدي براي ايمان به حساب مي آيند وجود دارد.

     بنابراين، فرايند مشخص كردن مرزها يكي از روش هايي است كه افراد به وسيله آن از امر مقدس حفاظت و نگهداري مي نمايند. هر چند وقتي مرزها بيش از اندازه برجسته مي شوند، حفظ امر مقدس ممكن است هزينه هاي بسياري براي خود و ديگران داشته باشد. البته، موقعيت هايي وجود دارند كه در آن، فرايند مشخص كردن مرزها موفقيت آميز نيست، و آن زماني است كه يك موضوع مقدس عملا در معرض آسيب و بي حرمتي قرار گيرد. اما حتي زماني كه به مرزها تعرض مي شود، افراد مي توانند از ساير روش هاي مقابله معنوي براي نگهداري امر مقدس استفاده نمايند.30

 

تزكيه معنوي31

از ديدگاه اديان، افراد گاهي اوقات از مسير معنوي منحرف مي شوند. اما اين مسئله سرسري گرفته نشده است. گفته مي شود كه گناهان يا قانون شكني ها ارتباط ميان افراد و امر مقدس را تضعيف مي كند (تيليچ 1951)، و به همين دليل اشخاص گناه كار مورد توبيخ قرار مي گيرند. با اين همه، تقريباً تمام اديان روش هايي را براي بازگشت پيروان خود به مسير صحيح تدارك ديده اند. مناسك تزكيه روش هاي مقابله اي هستند كه به افراد امكان مي دهند تا خود را از گناهان تطهير نموده و با خداوند از در آشتي درآيند. اين مناسك با استفاده از عناصر مادي (مثل آب، آتش، باران، خاكستر، خورشيد، و خون) و رفتارهاي مختلف (مثل، انزواي اجتماعي، توبه، قرباني، تنبيه; پادن، 1988) مي توانند اشكال متنوعي به خود گيرند. اين بازگشت در سه گام صورت مي گيرد: الف. پذيرش تجاوز از حدود; ب. جبران خطاها; ج. «تطهير لوح دل»32 كه با پذيرش، بخشش و آشتي خدا همراه مي شود. براي نمونه در مسيحيت كاتوليك آيين مقدس آشتي (Reconciliation) متضمن اعتراف به گناهان است، كه به آمرزش از جانب يك كشيش منجر شده و بدين ترتيب، توبه انجام مي شود. اگرچه مناسك تزكيه، مثل آيين مقدس توبه، در سراسر دنيا رايج است، اما محققان به طور مستقيم به بررسي تأثيرات آن بر بهزيستي افراد نپرداخته اند.

     اما پنه بيكر و همكارانش ( Pennebaker and hiscolleagues) تحقيقاتي را اجرا كرده اند كه حداقل به شكل غيرمستقيم اين موضوع را به عهده مي گيرد. آن ها در يك بررسي، از يك گروه دانشجويان دوره كارشناسي مي خواهند كه درباره يكي از اين دو موضوع مطلب بنويسند: ضربه آميزترين رويدادي كه تاكنون تجربه كرده اند; مجموعه اي از موضوعات بي اهميتي كه در طي چهار روز متوالي تجربه كرده اند. (پنه بيكر و بيل، 1986) گروهي كه درباره ضربه آميزترين رويداد نوشته بودند، به سه زير گروه منشعب شده و از هر كدام خواسته شد تا درباره يكي از اين سه موضوع بنويسند: الف. تنها درباره احساسات مرتبط با ضربه (ضربه ـ هيجان); ب. تنها درباره واقعياتي كه با ضربه ارتباط داشتند (ضربه ـ واقعيت); ج. احساسات و واقعيات مرتبط با ضربه (ضربه ـ تلفيق). اگرچه شركت كنندگان در گروه هاي ضربه ـ هيجان و ضربه ـ تلفيق، بعد از نوشتن درباره ضربه آشفته تر از ديگران بودند، اما آن ها در طول يك دوره شش ماهه، بيماري هاي كمتر و بالطبع محدوديت هاي رفتاري كمتري را گزارش دادند. از قرار معلوم، فرايند «اعتراف»33 اندوه را در يك دوره كوتاه افزايش مي دهد، اما سلامت جسماني را در يك دوره طولاني بهبود مي بخشد. (به نايدرهوفر و پنه بيكر، همين كتاب مراجعه شود.)

     تفاوت هاي مهمي ميان اشكال دنيوي اعتراف، كه توسط پنه بيكر و همكارانش مورد بررسي قرار گرفت، و اشكال معنوي تزكيه وجود دارد. براي مثال، در اشكال معنوي تزكيه نوعاً به همراه فرد، يك چهره ديني صاحب نفوذ مثل كشيش (شنونده اعتراف) حضور دارد، كه احتمالا مي تواند مانع تأثيرات هيجاني اعتراف شده و يا اثرات سودمند آن را افزايش دهد. همچنين اشكال معنوي تزكيه با احساس پذيرش و بخشش از ناحيه خداوند همراه است. تجارب معنوي بالقوه قدرتمندي از اين نوع، مي توانند تأثير اعتراف بر بهزيستي هيجاني و جسماني افرد را تقويت نمايند. روشن است كه بررسي هاي تجربي بايستي فهم بهتري را نسبت به روش هاي معنوي مقابله ايجاد نمايند. محققاني كه اين موضوع را مورد كند و كاو قرار مي دهند بايستي يك نكته مهم را در ذهن داشته باشند كه: هدف نهايي تزكيه معنوي، صرفاً افزايش بهزيستي روان شناختي يا جسماني افراد نيست، بلكه بازگرداندن افراد به سوي امر مقدس است.

 

تجديد چارچوب معنوي34

در ايالات متحده، بسياري از افراد براي اطمينان از اينكه مورد حمايت قرار گرفته و در نهايت، به خاطر رفتارهاي خوب يا بد خود مورد پاداش يا تنبيه قرار مي گيرند، به خداي مهرباني معتقدند كه آن ها را زير نظر دارد (كاشنر، 1981) اما كم اند افرادي كه در مسير زندگي خود با فقدان با اهميتي مواجه نشوند; فقدان هايي كه احساسات آن ها درباره خود، جهان بيني و همچنين اعتقادات آن ها را در مورد خدايي كه عادل و خيرخواه است مورد تهديد قرار مي دهد. در فرايند مقابله، حفظ امر مقدس، به اندازه محافظت از اهداف رواني يا اجتماعي، يك وظيفه مهم تلقّي مي شود.

     يكي از روش هاي حفظ اعتقاد به يك خداي عادل و مهربان در مواجهه با ضربه و فقدان، در نظر گرفتن يك هدف معنوي، دلپذير و وسيع تر در وراي يك رويداد منفي است. اين شيوه، شكلي از تجديد چارچوب است كه در آن بحران ها از نظر معنوي با معنا شده، يا حتي به فرصت هايي براي رشد تبديل مي شوند. براي مثال، والدين مي توانند مرگ فرزند اول خود را چنين توجيه كنند: «هر آنچه خداوند انجام مي دهد دليلي دارد. به نظرم اين موضوع واقعيت دارد; چون فكر مي كنم عاشق فرزند دوم خود هستم، بسيار بيش از آنچه در صورت حضور بچه اول او را دوست مي داشتم.» (گيلبرت، 1989، ص 10) ارزيابي هاي ديني خيرخواهانه از رويدادهاي منفي مثل اين مورد بسيار رايج است. براي مثال، بولمن و ورتمن ( Bulmanand Wortman، 1977) در بررسي خود بر روي افرادي كه در اثر تصادف دچار فلج شده بودند، دريافتند كه مشهورترين پاسخ به اين سؤال «چرا من؟» اين بود كه خدا دليلي داشته است. مشاهده يك طرح معنوي در وراي فاجعه، با تفسير رويدادهاي منفي به عنوان فرصت هايي براي رشد معنوي، يا استناد فقدان به يك خداي مهربان كه اراده او را نمي توان كاملا فهميد، روش هايي هستند كه افراد در مواجهه با ضربه، باورهاي خود در مورد خيرخواهي خداوند را حفظ مي نمايند.

     محققان در بررسي هاي تجربي خود نشان داده اند افرادي كه رويدادهاي منفي زندگي را در يك چارچوب ديني خيرخواهانه تر تفسير مي كنند، عموماً سازگاري بهتري را با بحران هاي زندگي خود تجربه مي نمايند. (براي بررسي بيشتر ر.ك. به: پارگمنت، 1997.) براي مثال، هنگامي كه جنكينز (Jenkins) و پاراگمنت (1988) از بيماران مبتلا به سرطان در مورد ميزان تسلط خداوند بر بيماري آن ها، سؤال كردند، استناد كنترل بيماري به خداوند، با گزارش افراد درباره عزّت نفس بالاتر و گزارش بهتر پرستاران از سازگاري آن ها، پيوند داشت. در بررسي ديگري در هندوستان بر روي افرادي كه به دنبال تصادف در بيمارستان بستري شده بودند، استناد تصادف به كارما (سرنوشت) با ميزان بهبود روان شناختي ارتباط داشت. (دالا و پاندي، 1988)

     در مقابل، افرادي كه قادر نبودند در پي رويدادهاي تنش زا، باور خود در مورد يك خداي مهربان را حفظ نمايند، در برابر مشكلات آسيب پذيرتر بودند. ميكلي (Mickley)، پارگمنت (Pargament)، برنت (Brant)، و هيپ (Hipp، 1998) در بررسي بر روي بيماران آسايشگاهي رو به مرگ، دريافتند كه چارچوب بندي تجربه با استفاده از مفاهيم ديني (مثلا، نگاه معنوي به موقعيت و استناد آن به اراده خدا) با مقابله كارآمدتر، پيامدهاي معنوي مفيدتر و انتخاب اهداف عالي تر ارتباط دارد. در مقابل، اعتقاد به بي اعتنايي يا بي عدالتي خدا، با افسردگي و اضطراب بيشتر و اتخاذ اهداف پيش پا افتاده تر پيوند دارد. اين تحقيق نشان داد كه برداشت هاي ديني، حتي پس از كنترل آزمايشي تأثير برداشت هاي غيرديني، مي توانستند سطح سازگاري را پيش بيني نمايند. محققان ديگر يافته هاي مشابهي را گزارش داده اند. (اكسلاين، يالي و لوبل، فيچت، ريبارزيك، دي ماركو، و نيكولاس، 1999) براي مثال، در مطالعه بر روي بيماراني كه دوره توان بخشي را مي گذراندند، خشم نسبت به خدا، پيش بيني كننده افت سطح كارآيي در يك دوره 4 ماهه بود. (فيچت و همكاران، 1999) اين بررسي ها نشان مي دهند افرادي كه در بحران هاي زندگي، نمي توانند نگرش مثبت خود نسبت به خدا را حفظ نمايند، بيشتر در معرض مشكلات رواني يا جسماني قرار مي گيرند.

     البته بايد متذكر شد روش هاي خاصي كه افراد براي حفظ باورهاي خود در مورد يك خداي عادل و دلسوز به كار مي گيرند، ممكن است نقاط ضعفي داشته باشند. براي مثال، رويدادهاي منفي مي تواند يك تلاش دلسوزانه و در عين حال، تنبيهي از سوي خدا تلقّي شود كه براي كساني كه مرتكب گناه شده اند، درس آموز است. خيرخواهي خداوند را مي توان با نسبت دادن رويدادهاي منفي به يك نيروي معنوي متفاوت و شرور، مثل شيطان، حفظ نمود. اگرچه اين قالب ها قادرند امر مقدس را حفظ نمايند، اما ممكن است به قيمت احساس گناه و شرمساري فرد، اعتقاد به گناهكاري ديگران و نگاه تحقيرآميز به آن ها، يا ترس و اضطراب تمام شوند. به توصيه زني به دوستش كه به سرطان مبتلا شده است، توجه نماييد: «مطمئناً چيزي در زندگي تو وجود دارد كه از نظر خداوند ناپسند بوده است ... تو بايد جايي خلاف خواست او عمل كرده باشي. اين چيزها بدون دليل به وجود نمي آيند. (يانسي، 1977، ص 13) محققان همبستگي هايي ميان اشكال منفي تجديد چارچوب ديني و سطوح بالاتر افسردگي، اندوه، نشانگان بيماري جسماني و عدم سازگاري با عوامل تنش زاي زندگي گزارش كرده اند. (كوئينگ، پارگمنت، و نيلسون، 1998; پارگمنت، كوئينگ، و پرز، زير چاپ; پارگمنت، اسميت، و همكاران، 1998; پارگمنت، زين باور و همكاران، 1998) تلاش براي نگهداري امر مقدس در مواجهه با فاجعه ها و بي عدالتي هاي به ظاهر غير قابل درك، مستلزم برقراري توازن ظريف و سه جانبه ميان روش هايي است كه افراد خود، جهان، و امر مقدس را ادراك مي نمايند.

چرخه كشف، نگهداري، و كشف دوباره35 امر مقدس در فراخناي زندگي

جستوجوي امر مقدس، با كشف و حفظ آن پايان نمي پذيرد. تغييرات دروني، گذارهاي تحولي و رويدادهاي بيروني مي توانند موجب از دست رفتن امر مقدس يا تغيير در فهم يا تجربه آن شوند. انسان در هر لحظه از زندگي، ممكن است دوره هاي از دست دادن يا كشف مجدد امر مقدس را تجربه كند. روش هاي معنوي نيز براي تسهيل فرايند دگرگون شدن در اين برهه ها وجود دارند. (براي مطالعه به پارگمنت، 1997 مراجعه شود) براي مثال، آيين هاي ديني گذار36 به افراد كمك مي كند تا خود را براي مرگ افراد ارجمند آماده نمايند، فقدان آن ها را بپذيرند، متوفي را به سوي جهان پس از مرگ بدرقه نمايند، جوهر معنوي فرد محبوب را در تجربه دروني بازمانده ها وارد نمايند، و بازماندگان را به پيدا كردن منابع جديد ارزش هاي مقدس در زندگي خود ترغيب نمايند. معنويت گرايي37 روش انتقالي ديگري است كه بر اساس آن، افرادي كه در دنياي شخصي خود با محدوديت هايي روبه رو هستند، براي خود نوعي تقدس قايل مي شوند. نتيجه اين كار كشف و تجربه نيرويي است كه از خود فراتر مي رود.

     فرايند كشف، نگهداري، و بازيابي امر مقدس، جوهر معنويت است. اين فرايند به دوران كودكي منحصر نمي شود و در اوايل بزرگسالي نيز پايان نمي گيرد. اين يك چرخه است كه به شيوه هاي مختلف، در سراسر فراخناي زندگي پديدار مي شود. معنويت براي افراد مختلف، بسته به تركيبات متفاوت نيروهاي زيست شناختي، اجتماعي، روان شناختي، موقعيتي، و متعالي، اشكال متفاوتي به خود مي گيرد. به طور خلاصه، معنويت يك پديده به شدت شخصي38 است.

 

نتايج و تلويحات

معنويت فرايندي است كه با بالاترين استعدادهاي بالقوه ما ارتباط دارد. ظرفيت تجسم، جستوجو، ارتباط، حفظ، و دگرگون سازي امر مقدس يك ويژگي منحصر به فرد انساني است. در گذشته روان شناسان غالباً معنويت را به انگيزه هاي بنيادي تر زيستي، روان شناختي، يا اجتماعي فرو مي كاستند. بدون ترديد معنويت كاركرد روان شناختي مهمي دارد; همان گونه كه ديده ايم، امر مقدس مي تواند با تمام جنبه هاي زندگي ارتباط بنيادين داشته باشد. اما بدون تحريف ويژگي هاي اساسي معنويت، نمي توان آن را به فرايندهاي صرفاً زيست شناختي، روان شناختي، يا اجتماعي فرو كاست. معنويت في حد نفسه، يك انگيزه مهم بشري است (به امونز، 1999 نيز مراجعه شود); موضوعي كه شايسته بررسي هاي بيشتري است. البته ما به عنوان دانشمندان اجتماعي نمي توانيم درباره وجود واقعي امر مقدس صحبت كنيم. ما هيچ ابزاري براي اندازه گيري خدا نداريم. اما مي توانيم درباره اقدامات مختلف افراد، براي كشف و نگهداري آنچه از نظر آن ها مقدس است، تحقيق كنيم و مي توانيم نحوه تأثير جستوجوي امر مقدس بر زندگي افراد را مورد بررسي قرار دهيم.

     روان شناسان و ساير دانشمندان اجتماعي، به تدريج درمي يابند كه معنويت تلويحات مهم و غالباً مثبتي را براي كنش هاي انسان رقم مي زند. اما بررسي معنويت تنها در آغاز راه است. محققان مايلند تا معنويت را با تكيه بر زمينه يابي هاي مبتني بر مقياس هاي جهاني و فاصله اي، «از دور» بررسي نمايند; مثل اينكه: آيا فرد به خدا معتقد است، تا چه اندازه در مراسم ديني شركت نموده يا به نيايش مي پردازد، و خود را از نظر دينداري و معنويت چگونه ارزيابي مي كند. براي ايجاد يك فهم عميق تر از اين فرايند، لازم است آن را از نزديك مورد مطالعه قرار دهيم. چگونه؟ با تلاش در جهت شناخت افراد داراي جهت گيري معنوي; آگاهي از جهان بيني، ارزش ها، و روابط آن ها; شركت در نهادها و فضاهاي معنوي و مشاهده آن ها; و بررسي دقيق منابع و روش هاي خاص معنويت. توجه به روش ها و انگيزه هاي مختلف معنوي نه تنها در نهادهاي ديني سنتي، بلكه در گروه هاي كوچك تر، جديدتر، متفاوت تر، و غير سنتي از اهميت زيادي برخوردار است; با توجه به تاريخچه تنش، تضاد، و سوء تفاهم ميان جوامع روان شناختي و معنوي، تحقيقاتي از اين دست بسيار دشوار خواهند بود. محققان بايستي از آموزش هاي پايه در زمينه روان شناسي دين و معنويت برخوردار بوده، و قبل از اينكه در اين نوع بررسي ها درگير شوند، پيش پندارها و نگرش هاي خود نسبت به معنويت را مورد آزمون قرار دهند. با اين همه، تحقيق در اين حوزه، ارزش هزينه ها و چالش هاي اوليه آن را دارد; چرا كه بررسي معنويت نه تنها به فهم يك بعد فراموش شده از زندگي كمك مي كند، بلكه تلاشي عملي در جهت افزايش بهروزي افراد است.

     معنويت، از بعضي جهات، مجموعه منحصر به فردي از منابع زندگي را در اختيار مي گذارد. همان گونه كه پارگمنت (1997) در جاي ديگري اشاره مي كند، روان شناسي در ايالات متحده بيشتر داراي جهت گيري كنترل است. تبديل ناهشيار به هشيار، افزايش كنترل رفتاري و شناختي، و تقويت توان در شرايط ضعف، شاخصه هاي روان شناسي آمريكايي است كه تلاش مي كند به افراد كمك نمايد كنترل بيشتري بر زندگي خود داشته باشند. اما جنبه هايي از زندگي، خارج از كنترل ما هستند. تولد، تغييرات تحولي، تصادفات، بيماري ها و مرگ، عناصر ثابت وجود هستند. ما تلاش مي كنيم تا بر اين عناصر تأثير بگذاريم، اما لاجرم بخش مهمي از زندگي، خارج از كنترل مستقيم ما قرار دارد. اما در معنويت، مي توانيم راه هايي براي فهم و مواجهه با نارسايي هاي بنيادي بشري، يعني اين حقيقت كه محدوديت هايي براي كنترل ما وجود دارند، بيابيم. متأسفانه، زبان معنويت ـ مفاهيمي از قبيل: امر مقدس، تعالي، رهايي، شكيبايي، رنج، ايمان، راز و رمز، محدوديت، قرباني، رحمت، و دگرگوني ـ عمدتاً براي روان شناسان شناخته شده نيست. با اين وجود، با پل زدن ميان جهان بيني ها، روش ها، و ارزش هاي معنويت با جهان بيني ها، روش ها، و ارزش هاي روان شناختي، مي توان چيزهاي زيادي را به دست آورد. محدوديت ها و ظرفيت ها، هر دو، بخشي از شرايط بشري هستند. با اين همه، ما در تمام موقعيت ها، با ممكن ها و غيرممكن ها كلنجار مي رويم. بنابراين، معنويت، كه به ما كمك مي كند تا با محدوديت هاي خود كنار بياييم، مكمل نوعي روان شناسي است كه تلاش مي كند تا قدرت و كنترل ما را ارتقا بخشد.

     دانشمندان اجتماعي، متخصصان سلامت و متخصصان سلامت روان به ايجاد «مداخلات معنوي رواني»39 كه از منابع معنوي در راستاي فعاليت هاي باليني كمك مي گيرد، همت گمارده اند. رويكردهاي معنويت گرا با درمان هاي عقلاني ـ عاطفي، شناختي ـ رفتاري، تحليلي، زناشويي ـ خانواده، و وجودي، به هم پيوند خورده اند. (شافرانسكي، 1996) اگرچه صلاحيت اين مداخلات به خوبي ارزيابي نشده اند، اما نتايج اوليه در موارد متعدد نويدبخش بوده است. (براي نمونه، مك كولاف، 1999; پراپست، استروم، واتكينز، دين، و ماشبرن، 1992)

     محققان و متخصصان به بررسي مجموعه اي از سازه هاي «فضايل»40 پرداخته اند كه آشكارا ريشه در سنت هاي ديني دارند، و از اين موضوعات معنوي در مداخلات پيشگيرانه، آموزشي، و درماني استفاده كرده اند. براي مثال، گرايش فزاينده اي به بررسي اميد، بخشش، عشق، پذيرش، و آرامش ايجاد شده است. در آينده روان شناسان بايد توجه خود را به سوي «رذايل»41 مثل خودشيفتگي، شيطنت، و تنازعات معنوي برگردانند. كمك به افراد براي دست و پنجه نرم كردن با اين جنبه تاريك از معنويت، نشان دهنده جهت گيري مهم ديگري براي اقدامات روان شناختي است. اما براي ممانعت از چرخش به سوي يك «روان شناسي منفي»، بايستي توجه به بعد منفي معنويت، با ارج نهادن به امكاناتي كه معنويت در اختيار افراد قرار مي دهد، متوازن گردد.

     روان شناس در تلاش براي كمك به ديگران، بايستي نسبت به روش هاي مختلف تجربه و ابراز معنويت، حساسيت خاصي داشته باشد. انسان ها در جستوجوي معنويت، راه هاي مختلفي را براي رسيدن به اهداف متنوع انتخاب مي كنند. ما به عنوان يك روان شناس، بايستي به انواع مختلف جهان بيني ها، رفتارها، و گروه هاي مختلفي كه افراد در سفرهاي معنوي خود شكل مي دهند، احترام بگذاريم. چه بسا بهترين راه علاج تكبر حرفه اي ما، تمايل به ايجاد ارتباط نزديك تر و گروهي با افراد و جوامع معنوي است. چيزهاي زيادي وجود دارند كه ما مي توانيم از يكديگر ياد بگيريم، يا درباره يكديگر بدانيم. با ارتباطي كه در يك فضاي احترام و اعتماد دو جانبه حاصل خواهد شد، مي توانيم منابع خود را روي هم بگذاريم و توانايي خود براي افزايش بهزيستي افراد را گسترش دهيم. و با تمايل به يادگيري درباره يكديگر و از يكديگر و كار با يكديگر، مي توانيم زمينه را براي يك روان شناسي مثبت با غناي معنوي، فراهم سازيم.42

پي‌نوشت‌ها


1. Spirituality.

2. The sacred.

3. Cultural fact.

4. Cultural diversity.

5. Well being.

6. A search for the sacred.

7ـ دوازده گام (twelve step) برنامه اي براي ترك اعتياد كه توسط گروه الكلي هاي بي نام ابداع شده و متضمن 12 گام براي رسيدن به موفقيت است. (فرهنگ رندوم هاوس)

8ـ  rite of passageمراسمي ديني است كه به هنگام ورود به يك مرحله جديد از زندگي ـ مثلا ـ به هنگام بلوغ يا ازدواج برگزار مي شود. (همان.)

9ـ اين گستره از امور مقدس چنين القا مي كند كه تقدس، منتزع از يك حقيقت خارجي نيست، بلكه امري موهوم، ذهني، و خودساخته است. ولي واقعيت اين است كه تقدس، متضمن تسليم و سرسپاري به حقيقتي واجد كمال مطلق است; حقيقتي كه خارج از ذهن انسان ها، تعين دارد; به عبارت ديگر، متشخص است. و اين حقيقت موجودي غير از خداي كامل اديان توحيدي نيست; خدايي كه ضروري و قائم بالذات است، خدايي كه قادر مطلق، عالم مطلق، و خير محض است. پس ارتباط با اين موجود متعالي در كانون معنويت قرار دارد. اگر اين اصل را پذيرفتيم، جستوجوي امر مقدس تنها در چارچوب ضوابطي ممكن است; ضوابطي كه توسط مرجع صلاحيت دار تعيين مي شود. و اين مرجع صلاحيت دار، كسي غير از مقصود و غايت اين جست جو نيست. (مترجم)

10ـ دانشمندان مسلمان، منشأ اعتقاد و گرايش به خدا و معنويت را فطري مي دانند، و در اين باب به ادلّه عقلي و نقلي مختلفي تمسّك مي جويند. مبناي فطري بودن اعتقاد به خدا، علم حضوري معلول داراي هويت علمي، به علت وجودي خود است. و همين امر موجب مي شود كه خودشناسي را مجراي خداشناسي بدانند. از سوي ديگر، گرايش به كمال، كه در تمام انسان ها ديده مي شود نيز مبناي خداپرستي است. در روايات نيز «فطرة اللّه التي فطرالناس عليها» به توحيد تفسير شده است (محمّدبن يعقوب كليني، اصول كافي، ج 2، ص 12، ح 3.) در واقع مي توان دينداري بسياري از افراد بشر را به خصيصه فطري بودن آن نسبت داد. (مترجم)

11. Bowlby attachment theory.

12. dynamic.

13. Spiritual pilgrims.

14. Seekers of something beyond themselves.

15. Sanctification.

16ـ  تقديس مي تواند ريشه عقلي يا عقلايي و يا ريشه موهوم و خرافي داشته باشد. (مترجم)

17ـ از آنجا كه باور به موجود كامل مطلق را مبناي تقديس مي دانيم، اين گزاره پارادوكسيكال خواهد بود. (مترجم)

18. Heaven Gate cult.

19ـ به عبارت ديگر، گرايش به معنويت خود نيازي مستقل و متعالي است، كه مي تواند همه نيازهاي ديگر را تحت الشعاع قرار دهد. (مترجم)

20. With God in Hell.

21. ritual.

22. petitionary.

23. conversation.

24. meditation.

25. Daily Spiritual Experience.

26. a sense of awe.

27. feeling of inspiration.

28. a sense of wholeness.

29. radicals.

30ـ اصولا ايمان به خداي متعال، باعث پاي بندي و مبارزه با هرگونه دين ستيزي است. دفاع از دين حق ستوده است و فرق ميان دفاع مؤمنانه حقيقي و تعصب، ابتناء آن بر دليل و منطق است. از سوي ديگر، رفتارهاي متعصبانه و بي منطق بعضي از دين داران را بايستي به حساب متغيرهاي شخصيتي يا عوامل ديگر گذاشت.

31. Spiritual Purification.

32. cleaning of the slate.

33. confession.

34. Spiritual Refraiming.

35. rediscovery.

36. rites of transition.

37. spiritual conversion.

38. individualized.

39. psychospiritual interventions.

40. virtues.

41. vices.

42ـ اين مقاله در كتاب روان شناسي مثبت، فصل 47، تأليف سي. آر. اسنايدر و شين جي. لوپز، از انتشارات دانشگاه آكسفورد در سال 2002 آمده است. براي منابع ارجاعي ميان متن به نشاني فوق مراجعه كنيد.