طبقه بندي مفاهيم از منظر معرفت شناسان مسلمان

طبقه بندي مفاهيم از منظر معرفت شناسان مسلمان

محمّد حسين زاده

اشاره

حكما و معرفت شناسان مسلمان از معرفت، معناي عام اراده كرده اند; از اين رو، معرفت شناسي از منظر آن ها شامل علوم حضوري و علوم حصولي، يا به تعبير ديگر، معرفت هاي بدون واسطه و معرفت هاي با واسطه، و نيز مفاهيم و قضايا مي شود. بدين سان، بخشي از مباحث معرفت شناختي آن ها به بحث از مفاهيم اختصاص دارد. در مفاهيم، مباحث بنيادين گوناگوني قابل طرح مي باشند. يكي از مهم ترين آن مباحث طبقه بندي مفاهيم و ويژگي هاي آن هاست كه، علي رغم اهميت فراوان، توجه شايسته اي به آن نشده است. اين نوشتار به بحث ازاقسام مفاهيم، ويژگي هاي آن ها و نقش حكماي مسلمان در رشد و پيشرفت اين مسئله مي پردازد و مي كوشد نظام فراگير و جامعي از مفاهيم ارائه دهد.

پيشينه

در منطق ارسطو، مفاهيم به دو دسته جزئي و كلي تقسيم شده اند. مفاهيم جزئي مفاهيمي هستند كه تنها قابل انطباق بر يك مصداق اند و خود بر چند دسته اند:

1. صورت هاي حسي;

2. مفاهيم يا تصورات خيالي;

3. مفاهيم يا تصورات وهمي.

مفاهيم كلي مفاهيمي اند كه بر بيش از يك مصداق قابل انطباق اند. به تصورات يا مفاهيم كلي «معقولات» نيز مي گويند. معقولات خود نيز به دو دسته اساسي تقسيم شده اند:

1. معقولات اولي; 2. معقولات ثانيه.

مسئله اي كه پيش از هر چيز توجه ما را به خود جلب مي كند اين است كه اين تقسيم بندي از چه زماني و توسط چه كساني مطرح گرديد؟ با نگاهي گذرا به تاريخ انديشه بشري، مي توان بدين نتيجه رهنمون شد كه تقسيم مفاهيم به جزئي و كلي تا عصر ارسطو و افلاطون قدمت داشته و اين مسئله نزد آن ها نيز مطرح بوده است. يكي از حقايق انكارناپذير تاريخ فلسفه، نزاع افلاطون و ارسطو در باب حقيقت كلي است; بلكه مي توان گفت: يكي از عمده ترين اختلاف نظر آن دو در باب حقيقت كلي بروز يافته است. آشكار است كه اين مسئله آن گاه مطرح مي شود كه تقسيم مفاهيم به كلي و جزئي و تمايز ميان مفهوم كلي و جزئي روشن باشد. افزون بر آن، ارسطو خود در منطق به تقسيم مفاهيم، يا به تعبير خود وي، معاني، به كلي و جزئي تصريح كرده و هر يك از آن ها راتعريف كرده است.

«و لما كانت المعاني بعضها كليا و بعضها جزئيا و اعني بقولي كليا ما من شانه ان يحمل علي اكثر من واحد و بقولي جزئيا ماليس ذلك من شانه و مثال ذلك ان قولنا انسان من المعاني الكلية و قولي زيد من الجزئيات. فواجب ضرورة متي حكمنا بوجود او غير وجود ان يكون ذلك احيانا لمعني من المعاني الكلية و احيانا لمعني من المعاني الجزئيه.»1

3. مفاهيمي همچون جوهر جسماني، هيولاي اولي، ماهيات مجرده و...

كهن ترين ديدگاه در باب حقيقت كلي، ديدگاه افلاطون است. از منظر او، كليات واقعيتي عيني و خارج از ذهن دارند و اموري مجرّد از زمان و مكان هستند. او خود اين موجوات مجرد را «مثال» ناميده است. بر اساس اين ديدگاه، مفهوم كلي حاكي از آن حقيقت مجرد يا مثال است و ادراك كلي به معناي مشاهده آن حقيقت مجرد.

ارسطو در باب مفاهيم، همچون افلاطون، واقع گرا بود و با او در اين امر كه كلي امري عيني است، اتفاق نظر داشت، اما بر خلاف افلاطون، معتقد بود كه كلي، حقيقت مستقلي از افراد و مصاديق ندارد. از منظر او، كلي در ضمن فرد و مصداق خود موجود بوده، در آن نهفته است و در خارج به گونه اي مستقل و مجزّا از مصاديق خود تحقق ندارد; زيرا هر موجود محسوسي از ماده و صورت تشكيل شده است و در خارج نمي توان صورت آن ها را از ماده جدا ساخت، بلكه تحليل و تجزيه موجود محسوس به ماده و صورت صرفاً در ذهن ممكن است. بدين سان، كلي در نظر ارسطو همان صور نوعيه است كه در خارج با ماده متحد است. عقل در همان حال كه كلي را مي شناسد، جزئي را نيز درك مي كند. ارسطو اين نگرش خود را به سقراط نسبت مي دهد و بيان مي كند كه سقراط كلي را از فرد و مصداق جدا نمي كرد; زيرا جداسازي كلي از افراد و تفكيك ميان آن ها مشكلاتي به بار مي آورد. كساني كه به جداسازي كلي از فرد و مصداق آن پرداختند، در دام مشكلات بسياري فرو غلتيدند.2 بدين سان، كلي در ضمن فرد تحقق دارد. به تعبير ديگر، كلي در مصداق خود نهفته است; از اين رو، مي توان كلي را صرفاً از راه ادراك مصداق درك كرد.

با ترجمه آثار ارسطو و افلاطون و پيروان آن ها، مبحث حقيقت كلي در ميان متفكران مسلمان نيز مطرح شد. علي رغم اينكه برخي از آن ها نظريه افلاطون را پذيرفتند، اما بيشتر آنان به ديدگاه ارسطو متمايل شدند. حاميان نظريه افلاطوني نيز تفسيرهاي گوناگوني از اين نظريه ارائه كردند و به دفاع از آن پرداختند.

متفكران مسلمان، علي رغم گرايش بيشتر آن ها به ديدگاه ارسطو و دفاع از آن، كمبودها و نقص هايي در آن يافتند. از اين رو، با حفظ جوهره ديدگاه وي، به تكميل و ترميم آن پرداختند. گوهر يا ساختار نظريه ارسطو اين بود كه مفاهيم كلي يا معقولات مفاهيمي هستند كه قوه اي به نام عقل آن ها را مي سازد و آن ها را ادراك مي كند. بدين سان، آن دسته از انديشمندان مسلمان كه در باب حقيقت مفاهيم كلي از ديدگاه ارسطو حمايت مي كردند قايل شدند كه مفاهيم كلي، در برابر مفاهيم جزئي، نوع ويژه اي از مفاهيم اند كه با وصف كليت در مرتبه خاصي از ذهن تحقق مي يابند. كيفيت دست يابي عقل به اين مفاهيم خود داستان ديگري دارد كه پرداختن به آن مجال ديگري مي طلبد. در هر صورت، غالب انديشمندان مسلمان، اصول مذكور را پذيرفتند و قايل شدند كه مفاهيم كلي نوع ويژه اي از مفاهيم هستند كه عقل آن ها را مي سازد و آن ها را درك مي كند، اما به دليل آنكه ديدگاه ارسطو صرفاً به دسته اي از مفاهيم ماهوي اختصاص داشت، به ترميم آن پرداختند. بيان ارسطو مبني بر اينكه «كلي به وصف كليت در خارج متحقق نيست، بلكه صرفاً در ذهن موجود است. در خارج، كلي در ضمن مصاديق و افراد تحقق دارد»، تنها شامل مفاهيم ماهوي محسوس مي شود. منظور از مفاهيم ماهوي محسوس، دسته اي از مفاهيم ماهوي است كه مصداق و فرد محسوس دارند. اين مطلب را در ادامه بحث توضيح مي دهيم.

نكته ديگري كه لازم است خاطر نشان كنيم اين است كه ببينيم اقسام مفاهيم جزئي تا چه عصري قابل پيگيري است و اين طبقه بندي از چه زماني آغاز شده است. شايد بتوان پاره اي از اقسام جزئي را به ارسطو نيز نسبت داد.

پيشنهاد نظام جامعي براي طبقه بندي مفاهيم

تاكنون نظام جامعي براي دسته بندي مفاهيم ارائه نشده است.3آنچه در زواياي آثار انديشمندان ديده مي شود يا پراكنده است و نظام مند نيست يا به گونه اي ناقص يا به نحوي مخدوش نظام بندي شده است.4 مي توان با استفاده از ژرف نگري ها و پژوهش هاي متفكران مسلمان و نيز تأمّل بيشتر در اين مبحث، طبقه بندي ويژه اي در باب مفاهيم به شرح زير ارائه كرد:

ويژگي برجسته طبقه بندي مزبور، جامعيت و كمال آن است. اشكال هايي كه به طبقه بندي هاي ديگر وارد است بر اين نظام پيشنهادي وارد نيست. اكنون به شرح هر يك از اقسام مذكور مي پردازيم و ويژگي ها و تمايزهاي آن ها را بيان مي كنيم.

در يك تقسيم بندي اوليه، مفاهيم به دو دسته تقسيم مي شوند: 1. مفاهيم حقيقي; 2. مفاهيم غيرحقيقي. منظور از مفاهيم غيرحقيقي مفاهيمي هستند كه منشأ واقعي و خارجي ندارند; يعني انعكاس واقع نيستند، بلكه يا صوري هستند كه قوه متخيله مي سازد; مانند مفهوم سيمرغ، پري و اسب بالدار و يا مفاهيمي هستند كه بر اساس ملاك هايي اعتبار و قرارداد شده اند. از اين رو، اين قسم مفاهيم، يعني مفاهيم غيرحقيقي، خود به دو دسته تقسيم مي شوند: 1. مفاهيم ساختگي; 2. مفاهيم قراردادي يا اعتباري. البته مفاهيم قراردادي، خود، ممكن است تقسيماتي داشته باشد كه شرح و بررسي آن مجال ديگري مي طلبد.

لازم است خاطرنشان كنيم كه نبايد نقش اين گونه مفاهيم را به دليل غيرحقيقي بودن ناديده بگيريم. اين گونه مفاهيم، نقش مهمي در پاره اي از دانش هاي حياتي بشر دارند. در دانش هاي اعتباري، مفاهيم قراردادي كاربرد دارند و در هنر و شعر و نقاشي، مفاهيم ساختگي به كار مي روند. شاعر، نقاش و هنرمند قوه متخيله خود را به كار مي گيرند و زيباترين صورت ها، معاني و مفاهيم را مي آفرينند. بنيان احكام مربوط به زندگي اجتماعي، مفاهيم قراردادي است. تنها با قراردادي ويژه و قصد معناي آن، نكاح، خريد و فروش، اجاره، ملكيت، اباحه و مانند آن ها در وعاي اعتبار ايجاد مي گردد و بدون آن قراردادها، مفاهيم مقابل آن ها; نظير زنا، تجاوز، اكل مال به باطل و عدم ملكيت. تحقق مي يابد. اگر بتوان مفاهيم اخلاقي و حقوقي را از مفاهيم حقيقي قلمداد كرد، آيا مي توان ديگر مفاهيمي را كه زندگي اجتماعي بر آن ها استوار است حقيقي دانست؟

لازم است براين نكته تأكيد كنيم كه مفاهيم غيرحقيقي به دو دسته قراردادي و ساختگي تقسيم مي شوند; نمي توان همه آن ها را به يك دسته ارجاع داد. خطاي فاحشي است كه اين دو قسم را يك قسم تلقّي كنيم. آن دو بايكديگر تمايزي اساسي دارند كه لازم است در جاي خود مورد توجه قرار گيرند.

در باب مفاهيم غيرحقيقي، اعم از مفاهيم قراردادي و مفاهيم ساختگي، مباحث بسياري را مي توان طرح كرد. از جمله آنكه منشأ اين مفاهيم چيست؟ چگونه ذهن و نفس انسان به اين گونه مفاهيم دست مي يابد؟ آيا نفس آن ها را بدون واسطه قوه و ابزار درك مي كند يا آنكه از طريق قوه و ابزار ويژه اي به درك آن ها نايل مي گردد؟ در صورتي كه نفس با قوه و ابزار ويژه اي آن ها را درك مي كند، آن قوه يا ابزار چيست؟ به علاوه، در باب جمله ها يا گزاره هايي كه از اين دسته مفاهيم تشكيل مي شوند مباحث بسياري را مي توان طرح كرد. به دليل آنكه اين نوشتار صرفاً به طبقه بندي مفاهيم مي پردازد، پرداختن به اين گونه مباحث مجال ديگري مي طلبد.

تقسيم مفاهيم حقيقي به جزئي و كلي

پس از تقسيم مفاهيم و تصورات به دو دسته حقيقي و غيرحقيقي، مفاهيم حقيقي، همچون مفاهيم غيرحقيقي، به دو دسته تقسيم مي شوند: 1. مفاهيم جزئي; 2. مفاهيم كلي. در پيشينه مبحث، خاطرنشان گرديد كه قدمت اين تقسيم به يونان باستان تا عصر ارسطو و افلاطون مي رسد; بلكه ارسطو خود، چنان كه در كتاب عبارت وي ديديم، مفهوم جزئي و كلي را تعريف كرده است. در طول تاريخ فلسفه، اين تقسيم مقبوليتي همگاني يافته است وبه جز نام گرايان افراطي كه كلي را آوايي مهمل دانسته يا كلي را تا حد لفظ و نشانه فرو كاسته اند، كسي واقعيت كلي را انكار نكرده است. بدين سان، نمي توان فرد يا جريان معتنابهي را يافت كه تقسيم مفاهيم حقيقي را به كلي و جزئي انكار كرده باشد. در هر صورت، از منظر همگان، تعريف جزئي و كلي بدين شرح است: مفهوم جزئي مفهومي است كه تنها بر يك فرد يا مصداق صدق مي كند، بر خلاف مفهوم كلي كه بر افراد و مصداق هاي بسياري قابل صدق و انطباق است.

در اينجا ممكن است با اين پرسش مواجه شويم كه آيا چنين تقسيمي در مفاهيم غيرحقيقي نيز ممكن است؟ به عبارت ديگر، آيا مي توان مفاهيم غيرحقيقي را به مفهوم كلي و جزئي تقسيم كرد؟ آنچه پاسخ مسئله را آسان مي سازد اين است كه حتي اگر چنين تقسيمي در مفاهيم غيرحقيقي ممكن باشد، ثمره اي معرفت شناختي يا غير آن ندارد. تقسيم در صورتي رواست كه ثمره اي بر آن مترتب باشد. از آنجا كه بر تقسيم مفاهيم غيرحقيقي به جزئي و كلي ثمره اي مترتب نيست و اين تقسيم بي فايده است، چنين تقسيمي در مفاهيم غيرحقيقي به عمل نمي آيد.

در پايان، لازم است اين نكته را خاطرنشان كنيم كه هر مفهومي ـ في حد نفسه ـ كلي و قابل صدق بر كثيرين است. اتصاف دسته اي از مفاهيم به جزئيت امري قياسي يا به لحاظ خاصي است. جزئي بودن آن ها به لحاظ ارتباط آن ها با جهان خارج است; ارتباطي كه در مفاهيم حسي از طريق ابزار حسي با خارج فراهم مي شود و...5

اقسام مفاهيم جزئي

مفاهيم يا تصورات جزئي، خود، بر چند دسته اند:

1. مفاهيم حسي

مفاهيم حسي مفاهيم يا تصوراتي هستند كه در اثر ارتباط اندام هاي حسي و حواس ظاهري با واقعيت هاي مادي حاصل مي شوند; نظير مفاهيم حاكي از منظره هايي كه با ديدگان و حس بينايي مشاهده مي كنيم، صداهايي كه با گوش مي شنويم و از راه حس شنوايي درك مي كنيم، شكل ها و نرمي و زبري را كه با لامسه لمس مي كنيم. بقاي اين گونه تصورات و مفاهيم منوط به تداوم ارتباط با خارج است. در صورتي كه ارتباط و تماس با خارج قطع گردد، آن ها پس از فاصله كوتاهي نابود مي شوند. هر قدر شمار حواس و ارتباط آن ها با خارج بيشتر باشد، تعداد مفاهيمي كه از آن ها به دست مي آيد بيشتر خواهد بود. بدين سان، شماره مفاهيم حسي بر شماره حواس و ادراكات آن ها مبتني است.

عموم متفكران مسلمان معتقدند: مفاهيم حسي، كه از طريق ابزارهاي حسي به دست مي آيند، علومي حصولي اند. از طريق ابزارهاي حسي، ما به خود واقعيت هاي خارجي دست نمي يابيم، بلكه صورت ها و مفاهيمي حسي از آن ها در ذهن انسان حاصل مي شود.6 بر خلاف نظريه عموم متفكران مسلمان، شيخ اشراق در مورد ادراكات حسي مربوط به بينايي (مبصرات) قايل است كه نفس به آن ها از طريق ابزارهاي حسي معرفت حضوري مي يابد. از منظر شيخ اشراق، همچنان كه معرفت خداوند به جهان محسوس حضوري است، معرفت انسان به مبصرات نيز اين گونه است: هنگامي كه شيئي مبصر در برابر چشم انسان قرار گيرد، او به آن علم حضوري مبدا مي كند به شرط آنكه مانعي وجود نداشته باشد.7 حكيم سبزواري نيز ديدگاه او را پذيرفته و به نقدهاي صدرالمتألّهين بر شيخ اشراق پاسخ گفته است.8 در ميان متفكران مسلمان، به جز اين دو انديشمند، كسي را نمي شناسيم كه اين نظريه را پذيرفته باشد.

البته مي توان گفت: معرفت انسان به تأثرات و واقعيت هاي موجود در حواس، معرفتي حضوري است; تأثرات مادي كه از واقعيت هاي مادي، يعني محسوسات بالعرض، در حواس به وجود مي آيد، مانند آنچه در شبكيه ايجاد مي شود، با نفس از طريق حواس ارتباط و اتصال مي يابد و در نتيجه، معرفت نفس انسان به آن تأثرات، معرفتي حضوري است.9 امّا اين نگرش مستلزم اين نيست كه معرفت انسان به واقعيت هاي مادي، معرفتي حضوري باشد. در نتيجه، آنچه از آن ها براي نفس انساني معلوم مي گردد، مفاهيم و صورت هايي ذهني است.

2. مفاهيم خيالي

همزمان با پيد