كاركرد معناسازي دين از ديد گيرتز

كاركرد معناسازي دين از ديد گيرتز

سيدحسين شرف الدين

مقدّمه

گليفورد جيمز گيرتز (Clifford James Geertz) انسان شناس معاصر آمريكايي، مطالعات دين پژوهي خود را در اواسط تحصيلات دانشگاهي اش آغاز كرد. وي در سال دوم دوره دانشجويي خود در مقطع فوق ليسانس، در دانشگاه هاروارد به اتفاق همسرش اولين مسافرت تحقيقاتي خود به جزيره جاوه اندونزي را آغاز كرد و به مدت دو سال جامعه پيچيده چند ديني و چند نژادي يك ناحيه شهري در آن منطقه را مورد مطالعه و تحقيق قرار داد. در خلال اين سفر، وي به مطالعه دين، و همسرش به مطالعه خانواده و خويشاوندي پرداخت. او پس از اخذ دكتراي خود در رشته انسان شناسي در 1956 به همراه همسرش، دومين مطالعه ميداني خود را در جزيره بالي اندونزي آغاز نمود. رسالت گيرتز به عنوان يك انسان شناس فرهنگي، در هر دو منطقه، قوم نگاري يا توصيف منظم و مفصل ويژگي هاي فرهنگي مردم آن ديار بود. كار ميداني گيرتز در جاوه و بالي، به ويژه در مورد دين، بنياني براي بيشتر مطالعات و تحليل هاي بعدي وي فراهم ساخت. وي در 1960 كتاب دين جاوه كه حاوي شرح دقيق و جامعي از عقايد، نمادها، آيين ها و رسوم جزيره نشينان جاوه بود، منتشر كرد. وي در ادامه مطالعات ميداني خود طي پنچ مسافرت پياپي به مراكش به مطالعه فرهنگ اسلامي در اين كشور آفريقايي پرداخت. كتاب اسلام مشاهده شده (1968) متضمن مطالعات مقايسه اي ارزشمند وي در خصوص انعكاس دين اسلام در دو زمينه فرهنگي كاملا متفاوت آسيايي و آفريقايي يعني اندونزي و مراكش است. گيرتز ضمن مخالفت صريح با علوم اجتماعي رايج به ويژه در حوزه روش شناسي نوع جديدي از انسان شناسي را تحت عنوان «انسان شناسي تفسيري» بنياد نهاد. اهميت و اعتبار آثار گيرتز بيشتر از اين باب است كه وي هم به جنبه قوم نگاشتي و هم جنبه نظري دين عطف توجه عميق كرده است.

پيشينه هاي تاريخي انديشه گيرتز

ايده هاي مهم گيرتز در باب فرهنگ و دين از دو جريان علمي عمده نشأت گرفته است: سنت جامعه شناختي كلاسيك و سنت نيرومند و مستقل انسان شناسي آمريكايي. از صاحب نظران كلاسيك جامعه شناسي، ماكس وبر (Max Weber)، جامعه شناس شهير آلماني، به طور غيرمستقيم و تالكوت پاسونز (Talcott Parsons)، جامعه شناس آمريكايي معاصر، بيش از ديگران در شكل گيري انديشه گيرتز مؤثر بوده اند. رويكرد «تفهمي» (Verstehen) وبري كه بر لزوم دخالت ايده ها و نگرش هاي كنشگران در تفسير كنش هاي انساني و تلاش براي درك معاني فرهنگي نهفته در آن ها از طريق ايجاد همدلي; تلقّي فرهنگ به عنوان محصول و فرآورده كنش هاي انساني و نقش كليدي آن در جهت دهي به كنش هاي انساني مطابق با ايده ها، نگرش ها و ارزش هاي خاص; لزوم شناخت بستر فرهنگي جامعه و نمادهاي موجود در آن و جاي دادن كنش مورد مطالعه در چارچوب نظام نمادين مذكور با هدف درك معاني متناسب با معاني مقصود كنش گران; از بارزترين ايده هاي وبري است كه در كار گيرتز به گونه هاي مختلف انعكاس يافته است. ايده ديگري كه گيرتز با الهام از وبر مطرح ساخته تقسيم دين به دو نوع سنتي و عقلاني است. گيرتز بر پايه اين گونه شناسي، اديان موجود در ميان اقوام ابتدايي كه به تعدد خدايان، ارواح متعدد به عنوان كارگزاران خدايان و مجريان فرامين آن ها در زمين و انواع جادو معتقد بودند; اديان «سنتي» و اديان متأخّر معتقد به يك يا دو خدا و اعتقاد به اصول كلي و معيارهاي خاص زندگي براي حل معماهاي اين جهاني را اديان «عقلاني» نام نهاده است. از نظر گيرتز اديان عقلاني در مقايسه با اديان سنتي آگاهي هاي بيشتري براي پيروان خود فراهم ساخته و كارآيي بيشتري در صحنه ها و عرصه هاي اجتماعي از خود نشان مي دهند. جامعه شناس ديگري كه هم به صورت غير مستقيم و از طريق ترجمه و انتقال آثار وبر از آلماني به انگليسي و ايجاد امكان براي بهره گيري گيرتز و ساير انگليسي زبانان از اين آثار و هم به صورت مستقيم بر انديشه گيرتز تأثير تعيين كننده داشته، جامعه شناس معروف و استاد نامبردار هاروارد تالكوت پارسونز است. عطف توجه عميق پارسونز به فرهنگ به عنوان يكي از خرده نظام هاي عمده و محوري نظام اجتماعي و به مثابه شبكه پيچيده اي از ارزش ها، نمادها و باورها كه هم با فرد و هم با جامعه كنش متقابل داشته و نقش تعيين كننده اي در عملكرد ساير خرده نظام ها و كل نظام اجتماعي از يك سو و كنش هاي فردي از سوي ديگر ايفا مي كند، از جمله ايده هاي كليدي انعكاس يافته در انديشه گيرتز است. از نظر پارسونز «نظام فرهنگي يك امر عيني و مجموعه اي از نمادها يعني اشيا، حركات، اشارات، كلمات و رخدادهاي معنادار است كه هرچند در بيرون از ذهن افراد وجود دارند، اما در درون آن ها عمل كرده و به نگرش ها، ذهنيت و جهت گيري هاي كنشي آن ها شكل داده و كنش هايشان را در مقام تحقق هدايت مي كنند. خلاصه اينكه اگر وبر نشان داد كه چگونه مي توان يك فرهنگ را فهميد، پارسونز نشان داد كه در كجا آن را مي توان يافت. به نظر پارسونز، فرهنگ فقط مجموعه اي از عواطف خيال انگيز و يا تصورات متغير در ذهن افراد نيست، بلكه امري واقعي و با ثبات و به عبارتي، يك امر عيني است كه بر عواطف افراد تأثير گذاشته اما موجوديتي جداي از آن ها دارد. همه افراد جامعه مي توانند اين نظام نمادين را به دليل عينيت و واقعيتش تمييز داده و مورد مطالعه قرار دهند. انسان شناسان نيز به دليل همين وجهه عيني است كه مطالعه فرهنگ را مهم ترين حوزه مطالعات خويش قرار داده اند. گيرتز نيز فرهنگ را نظام عيني نمادها مي داند و به همين اعتبار، برخي انديشمندان عنوان انسان شناسي «نمادين» را براي رويكرد او مناسب تر از انسان شناسي «تفسيري» مي دانند.

انديشه گيرتز علاوه بر جامعه شناسان فوق از برخي انسان شناسان معاصر نيز تأثير پذيرفته است. از اين ميان مي توان از فرانس بواس ( FransBoas)، (1858ـ1942); آلفرد لوئيس كروبر (Alfred Lowies Krobert) (1876ـ1960); روبرت لووي (Robert Lowie) (1833ـ1957); و روث فولتن بنديكت (Ruth Fulton Benedict) (1887ـ1948) نام برد. وجه مشترك انديشمندان مزبور، تأكيد بر اهميت و اعتبار مطالعات ميداني به عنوان مناسب ترين روش براي بررسي و مشاهده فرهنگ و پديده هاي فرهنگي به عنوان كليدي ترين بخش مطالعات انسان شناختي و تفسير اين پديده ها در پرتو شواهد عيني و واقعي است. «بوآس، كروبر و لووي، علاوه بر اهميت مطالعات ميداني، بر "فرهنگ" به عنوان مهم ترين و كانوني ترين بخش پژوهش هاي انسان شناختي تأكيد ورزيده اند. آن ها در بررسي هاي ميداني خود تأكيد كرده اند كه تنها يك جامعه خاص را مورد تحقيق و پژوهش قرار نمي دهند ـ آن گونه كه برخي از محققان اروپايي ترجيح مي دادند ـ بلكه نظام وسيعي از ايده ها، رسوم، نگرش ها، نمادها، و نهادهايي را كه جامعه تنها بخشي از آن هاست مورد بررسي و تأمل قرار مي دهند. به نظر اين مردم شناسان آمريكايي "جامعه" اصطلاحي بود كه بيشتر به عناصر صرفاً مادي و ساختاري اجتماعات انساني اشاره داشت، در حالي كه اصطلاح مناسب براي مفهوم جامع تر آن ها كه از نگرش ها و عواطف موجود در ماوراي نظم اجتماعي حكايت مي كند، "فرهنگ"1 است... روث بنديكت... توضيح مي دهد كه فرهنگ، حتي كليد فهم خصلت هاي شخصيتي فرد نيز مي باشد.»2

ويژگي هاي انديشه گيرتز

انديشه مردم شناختي گيرتز علاوه بر وجوه اشتراك با ساير انديشمندان، واجد خصايص و مشخصه هاي متمايزكننده اي است كه در ادامه اين بخش به مهم ترين آن ها اشاره مي شود.

ـ مخالفت صريح با علوم اجتماعي رايج به ويژه در حوزه روش شناسي و بنيانگذاري نوع جديدي از انسان شناسي تحت عنوان «انسان شناسي تفسيري» و تأكيد بر صبغه تفسيري و ويژگي متفرد موضوعات مورد مطالعه علوم انساني در مقابل خصيصه تبييني، علت جويانه و تعميم پذير مطالعات تجربي و مطالعات معمول علوم طبيعي;

ـ تأكيد بر مطالعات خرد و جزئي; ترسيم مينياتورهاي قوم نگارانه و مطالعه موضوعات محدود همچون طايفه ها، قبيله ها، مكان ها، فرهنگ ها و مردم مشخص از طريق بررسي خصوصيات ريز و جزئي آن ها;

ـ عدم امكان ارائه يك نظريه كلي و جهان شمول تفسير فرهنگي بر اساس مطالعات خرد;

ـ عدم امكان دستيابي به يك قانون فراگير در پرتو مطالعات تفسيري; از نظر گيرتز، علم تحليل فرهنگ نه يك علم تجربي قانون گرا، كه يك علم تفسيري معناگراست. [از اين رو، در حوزه مطالعه فرهنگ (قوم نگاري) و دين، همه معارف به اصطلاح «محلي» خواهند بود و امكان دستيابي به يك علم كلي و جهان شمول و ارائه نظريه در خصوص اشكال عام و كلي اين دو هيچ گاه ميسّر نخواهد شد.]

ـ تلقّي قوم نگاشتي از انسان شناسي به جاي تلقّي رايج آن به عنوان يك علم به معناي مصطلح آن;

ـ تأكيد بر مطالعه فرهنگ (يا الگوي كلان زندگي در فراسوي واحدهاي اجتماعي خرد) به جاي جامعه به عنوان موضوع اختصاصي مطالعات انسان شناختي;

ـ تلقّي فرهنگ به عنوان نظام عيني ايده ها و بافت مشترك معاني تبلوريافته در اشكال عيني;

ـ توجه به عنصر معنا3 در وراي كنش هاي عيني و كشف مضمون زندگي در كليت آن و نحوه تفكر مردم درباره آيين ها، ساخت ها، عقايد و رسوم جاري جامعه;

ـ تلقّي معنا به عنوان يك امر مشترك و اجتماعاً پذيرفته شده نه امري صرفاً ذهني و شخصي; (معنا هرچند به ذهن افراد قائم است، اما امري شخصي نيست.)

ـ اتخاذ رويكرد تفسيري در مطالعه فرهنگ يا ـ به اصطلاح ـ توصيف عميق واقعيت آن و مقاصد كنشگران از كنش هاي متنوع خود; (در خصوص دين نيز، هدف توصيف عميق آن از ديد مؤمنان تجربه كننده آن است.)

ـ تفسير انسان شناسانه فرهنگي يعني «حدس زدن معاني و ارزيابي اين حدس ها و نتيجه گيري هاي تبييني»;5

ـ تعميم ناپذيري مطالعات فرهنگي خردنگر و عدم امكان مقايسه كامل و دقيق دو فرهنگ يا دو حوزه فرهنگي با يكديگرو به عبارتي، جداانگاري فرهنگ ها به مثابه تافته هاي جدابافته; (البته تلاش گيرتز در كتاب اسلام مشاهده شده براي ارائه چارچوبي جهت تحليل مقايسه اي دين در دو منطقه مورد مطالعه، با ايده مذكور منافات ندارد.)

ـ توجه عميق به دين به عنوان يك نظام و واقعيت فرهنگي مستقل نه جلوه صرف نيازهاي اجتماعي يا تنش هاي اقتصادي و لزوم بررسي تأثير آن در تمام زواياي زندگي;

ـ تبيين دين بر اساس درك دقيق نظام معاني آن; (از نظر گيرتز، تبيين دين بدون فهم نظام معاني آن شبيه تبيين يك رايانه بدون توجه به برنامه آن يا تبيين يك كتاب بدون اشاره به واژه ها و كلمات آن است. اين تبيين نه با هدف دست يابي به يك نظريه علمي عام، كه براي يافتن معاني صورت مي گيرد.)

ـ اتخاذ رهيافتي تركيبي از عناصر عقلاني و عاطفي در تحليل باورداشت هاي مذهبي;

ـ وجود ارتباط مستحكم ميان نمادهاي ديني با ساخت جامعه مربوط، در عين ارتباط با روان شناسي اعضاي آن; (سه قطب يك نظام فرهنگي ديني يكي نماينده نماد، ديگري نماينده جامعه، و سومي نماينده روان شناسي فردي است.)

ـ لزوم تمايز ميان نيروي دين درهمه فرهنگ ها با قلمرو تأثير عيني آن در مطالعات انسان شناختي;

ـ مخالفت صريح با هر نوع تحويل گرايي; (و ردّ آراء كساني كه با ارجاع دين به اموري همچون روان نژندي پنهان، نياز اجتماعي، تضاد طبقاتي و غير آن، از درك واقعيت آن به دور مانده اند.)

ـ تأكيد بر اهميت روش كيفي و مطالعات ميداني به عنوان شيوه پذيرفته شده جهت دست يابي به نتايج عيني و واقعي در انسان شناسي و جامعه شناسي.

مفاهيم كليدي در انديشه گيرتز

فرهنگ

يكي از مفاهيم مهم در رويكرد تفسيري گيرتز كه شناخت آن عمده ترين رسالت انسان شناسي است. مفهوم «فرهنگ» مي باشد. فرهنگ از نظر وي، كل فراگيري است كه بر ابعاد مختلف و جنبه هاي متفاوت جامعه سايه افكنده و اجزا و اضلاع گوناگون زندگي انسان را متأثر ساخته است. فرهنگ مجموعه الگوهاي معنايي انتقال يافته در گذر تاريخ و نهادي شده اي است كه در قالب نمادها تجسم يافته است. و به عبارتي، نظامي از مفاهيم است كه به انسان ها به ارث مي رسد و به صورت هاي نمادين بيان مي شود. نظام فرهنگي حامل و حافظ معاني كنش هاي اعضاي جامعه است و تنها به كمك اين نظام است كه مي توان به فهم معاني كنش ها نايل آمد. وي در فرازي از كتاب تفسير فرهنگ مي نويسد: «با ماكس وبر هم عقيده ام كه انسان حيواني است كه در ميان تارهاي معاني اي كه خود تنيده معلق است. من فرهنگ را همان تارها مي دانم كه براي تحليل و شناخت آن نمي توان با يك دانش تجربي به قوانين آن پي برد، اما مي توان با تفسير و تأويل به جستوجوي معناي آن پرداخت»، و در جاي ديگر مي نويسد: فرهنگ «سلسله مراتبي است از ساختارهاي معاني كه شامل اعمال، نمادها و علامت هاي ناشي از حركات، پلك زدن هاي عادي و مصنوعي، ادا در آوردن ها تا اظهار كردن، بيان داشتن، مكالمه كردن و تك گويي مي شود.»6 دين نيز به تفسير وي از جمله عناصر نظام فرهنگي محسوب مي شود. بر طبق اين تلقّي، نظام فرهنگي داراي دو جنبه مهم «نمادها» و «معاني» است كه در ادامه به توضيح اجمالي آن ها مي پردازيم.

نماد

مفهوم نماد از ديگر مفاهيم مهم در انديشه گيرتز است. نماد چيزي است كه مي تواند به جاي چيز ديگري بنشيند و آن را بازنمود يا بيان كند و يا مي تواند به عنوان نوعي نمودار يا راهنماي آنچه كه بايد انجام گيرد، عمل كند. براي مثال، «چراغ راهنمايي موقعيتي را كه در آن قرار گرفته ايم براي ما روشن مي سازد; يعني به ما مي گويد كه به خطر بالقوه برخورد با اتومبيل هاي ديگر در تقاطع سر راهمان نزديك شده ايم. اما در ضمن، همين چراغ قرمز ما را آماده مي سازد تا به شيوه خاصي عمل كنيم و به ما آموزش مي دهد و خاطرنشان مي سازد كه مسير كنشي خاصي را بايد دنبال كنيم. اين چراغ هم موقعيت را به ما نشان مي دهد و هم باعث مي شود كه رفتار معيني از خود نشان دهيم. به همين سان، نمادهاي مذهبي هم موقعيت ما را در جهان بيان مي كنند و هم به اين موقعيت شكل مي بخشند. اين نمادها از طريق القاي تمايلاتي در انسان ها در جهت رفتار كردن به شيوه هاي معين و ترغيب حالت هاي خاص در آن ها، به جهان اجتماعي شكل مي دهند. براي مثال، اين نمادها مي توانند به عبادت كنندگان وقار، متانت و نظاير آن ببخشند و يا سرمستي، شادماني و هيجان در آن ها برانگيزند.»7 از اين رو، هر موضوع، عمل، پديده يا ارتباطي كه به عنوان ابزاري جهت اظهار يك تلقّي، ايفاي نقش مي كند، به واقع يك نماد است. نمادها بيان عيني، منظم و اجتماعاً پذيرفته شده عقايد، ايده ها، آرزوها و تجارب هستند. نمادها در يك فرايند نسبتاً طولاني به صورت نظامي از معاني و رويه هاي فرهنگي تجلي يافته و به مثابه بستري مناسب جهت انتقال، تداوم و توسعه دانش ها و تجارب بشري عمل مي كنند. تامپسون اشكال نمادين را با پنج مشخصه توصيف كرده است: عمدي بودن، قراردادي بودن، ساختاري بودن، ارجاعي بودن و زمينه دار بودن.8 گيرتز در توضيح وجهه نمادي يكي از رفتارهاي فرهنگي مهم مشهود خود در بالي بر آن است كه «جنگ خروس ها در بالي، فقط جنگ دو خروس نيست، بلكه معتقد است كه بايد اين عمل به ظاهر سطحي را به معاني و مفاهيم و حتي كاركردهاي متعدد اجتماعي آن ارتباط داد. همين پديده از يك سو، بيانگر مردانگي و قدرت و به عبارتي، روشنگر شأن و منزلت اجتماعي صاحبان آن هاست و از سوي ديگر، افزون بر آنكه زمينه تفريح و سرگرمي صاحبان آن ها را تأمين مي كند، براي مردم نيز نوعي تفريح و سرگرمي شمرده مي شود. در عين حال، آن ها تماشاچيان صرف نيستند، بلكه كساني هستند كه با تمام وجود، آن موضوع را دنبال مي كنند و در واقع يك زندگي جمعي را بر پا مي دارند. آن ها در شرط بندي هاي خود، الگوهاي روابط دوستانه، روابط محلي و پيوندهاي افراد و اعضاي جامعه را با يكديگر مبادله مي كنند; الگوهايي كه مبتني بر پايگاه هاي اجتماعي آنان است.»9

معنا

مفهوم ديگري كه با نماد ارتباط تنگاتنگي دارد مفهوم معنا است. معنا از طريق علايم و نشانه هاي نمادين كه ابزارهاي حامل آن هستند، منتقل مي شود. پديده ها و كنش ها علاوه بر ظاهر فيزيكي، حاوي معاني و مضامين خاص فرهنگي اجتماعي هستند كه انسان شناس و جامعه شناس تفسيرگرا در صدد كشف و استنباط آن هاست. چه بسا يك رفتار به رغم ظاهر فيزيكي يكسان، بار معنايي متفاوتي در حوزه هاي فرهنگي مختلف يا در يك حوزه اما به تناسب موقعيت هاي متفاوت كنشگران داشته باشد. براي مثال، رفتار مقتصدانه در يك موضع ممكن است نماد زهد و پارسايي; در موضع ديگر نشانه بخل و خساست و در موضع سوم، نماد فقر و تنگدستي تلقّي شود. از ديد گيرتز، فرهنگ نيز نظام يا مجموعه اي از نظام هاي معنايي نمادين است; چه اينكه دين نيز نظامي از نمادهاست. همان گونه كه در مباحث قبل گذشت، معنا نيز نه امري شخصي، بلكه امري جمعي و برخوردار از اعتبار اجتماعي است. از اين رو، جامعه شناس و انسان شناس، بايد همه تلاش خود را براي دريافت اين حقيقت مشترك بسيج كند. او نبايد و نمي تواند بدون ارجاع به ذهنيت فرهنگي كنشگر، آنچه را خود برداشت كرده، به عنوان معناي كنش يا هر نوع نماد ديگر تلقّي كند. معنا در حقيقت، آن چيزي است كه در نظام فرهنگي جامعه و در تار و پود روابط اجتماعي تعبيه شده است و از اين رو، براي دريافت آن بايد به عمق و درون مايه فرهنگ جامعه نفوذ كرده و با تأمّل در بافت پيچيده نظام معنايي رايج كشف و استنباط گردد. ارائه معنا و تفسير كنش ها و نمادها، تنها از طريق نفوذ به درون ذهن كنشگران يا كاوش ذهني نمادها همراه با عطف توجه عميق به زمينه ها و بسترهاي فرهنگي مولد آن ها، قلمرو كاربرد، نقش و مقاصد كاربران آن ها در نظام معنايي موردنظر ممكن خواهد بود.

تعريف دين

گيرتز در چارچوب علايق خود به بررسي بعد فرهنگي دين، ابتدا به تعريف اجمالي فرهنگ و سپس به تعريف مورد نظر خود از دين پرداخته است. فرهنگ از ديد وي، الگوي معاني و ايده هايي است كه در قالب نمادها تجلي يافته اند، و در حقيقت، فرهنگ همان چيزي است كه مردم به وسيله آن معرفت خود از زندگي را منتقل كرده و نگرش خود را درباره آن بيان مي كنند. در درون هر فرهنگ، صور گوناگون معرفت و نظام هاي فرهنگي متعددي همچون هنر، عرف، ايدئولوژي سياسي و غير آن وجود دارند.

دين نيز طبق تفسير وي از جمله اين نظام هاي فرهنگي است. از اين رو، دين از نظر وي، مجموعه اي از ايده ها و باورهاي معطوف به خدايان و امور واقعي (جهان بيني) و مجموعه اي از ارزش ها، نگرش ها، عواطف، روحيات و رفتارها (خلقيات) است. گيرتز تعريف نظري خود از دين را در قالب پنج گزاره به هم پيوسته اين گونه بيان مي كند: «(1) نظامي از نمادها كه عمل مي كند تا به وسيله (2) فرموله كردن مفاهيم مربوط به نظم عام هستي و (3) پوشاندن اين مفاهيم با چنان هاله اي از واقعيت مندي كه (4) روحيات و انگيزه هاي انسان به طور منحصر به فردي واقعي به نظر رسد (5) در انسان روحيات و انگيزه هاي قدرت مند، فراگير و پايداري را به وجود مي آورد.»10

عناصر موجود در تعريف دين

عنصر اوّل

دين از نظر گيرتز نظامي از نمادهاست; يعني عناصري كه ايده ها را حمل و به مردم منتقل مي كند. از اين رو، اشيايي همچون چرخ عبادت بودايي،11حادثه اي همانند به دار آويختن حضرت مسيح، آييني چون مراسم تكليف پسران يهود12 يا يك عمل آييني همراه با حركات و اشارات خاص و اموري از اين قبيل كه در هر دين، مجموعه اي از آن ها به گونه هاي مختلف وجود دارد، نمادهايي هستند كه معاني مشخصي را افهام مي كنند. اين نمادها براي كساني كه با اعتبارات و قراردادهاي مورد نظر و معاني مقصود آن ها آشنايي داشته و ـ به اصطلاح ـ قدرت رمزگشايي از پيام هاي مرموز و مكنون آن ها را داشته باشند، حاوي معاني عميق و بعضاً چند لايه اي هستند كه در عرف مؤمنان به آن ها معهود و مألوف است. اين نمادها و معاني و ايده هاي نهفته در آن ها هرچند ذهني اند اما شخصي نيستند و به دليل همين عموميت است كه مي توان آن ها را جداي از ذهن افرادي كه با آن ها فكر مي كنند، فهم و تفسير نمود. يكي از انديشمندان معاصر در توضيح اين عنصر مي نويسد: «گليفورد گيرتز برجسته ترين دين پژوه نمادگراست. او معتقد است كه فرض جوهر انتزاعي براي مفاهيم و مقولات ديني، ما را ناگزير به استفاده از ابزارهاي نمادين مي سازد. از نظر او نمادهاي ديني مانند اشيا و مكان هاي مقدس، اعمال مناسكي و سرگذشت هاي قديسين، نمادهاي ماكرو و سمبليك اند و به فرد در تفسير معناي زندگي اش كمك مي نمايند.

گيرتز دين را نظامي نمادين مي داند كه از طريق مفاهيم مدون يك نظم عمومي موجود، خلق ها و انگيزه هاي پايدار، گسترده و پرقدرتي را در مردمان پديد مي آورد و آن را در چنان هاله اي از حقيقت مي پوشاند كه انگار تنها واقعيت ممكن است. او در عين حال به بحث درباره كاركرد نمادهاي ديني نيز مي پردازد و جهان بيني ديني را در مقابله با سه چالش عمده در بد جلوه دادن معناي زندگي، موفق ارزيابي مي نمايد:

1) فايق آمدن بر چالش فقدان تبيين كه باعث ترديد و سردرگمي بشر در جهان است;

2) معنادار نمودن و قابل تحمل كردن رنج در حيات بشري;

3) توجيه وجود شيطان و بي عدالتي و نويد غلبه نهايي نيكي و عدالت در جهان.

به علاوه، او معتقد است كه نمادها، بخصوص نمادهاي مناسكي، قادرند فضا و شرايطي را براي گروندگان پديد آورند كه در آن به شناخت عميق تري از واقعيت نايل گردند، شناختي كه اعتبارش فراتر از تصديق تجربيات است و به بنياني مستحكم براي اتكاي ارزش هاي اجتماعي بدل مي شود. نمادگراياني چون گيرتز و برگر آراي خويش را بر پيش فرض هايي درباره معناداري و نظم جاري در جهان استوار ساخته اند و اساساً جز بر اين دو پايه نمي توان اصول نمادگرايي را استوار ساخت. بر همين اساس است كه برگر مي گويد: دين كوشش جسورانه اي است براي آنكه سراسر گيتي براي انسان معنادار شود. دين از اين طريق بر بي هنجاري و ناملايماتي چون رنج، مرگ، شر و بي عدالتي فايق مي آيد.13

عنصر دوم

كه در حقيقت به كاركرد نمادهاي ديني اشاره دارد، فرموله كردن مفاهيم مربوط به نظم عالم هستي است. هدف اصلي دين از نظر گيرتز، نه ارائه رهنمود در خصوص اوراق قرضه و سهام، ورزش و بازي، تفريح و سرگرمي، مدل هاي لباس و آرايش و ساير امور دنيايي متعارف، بلكه ارائه تبيين هاي نهايي و غايي از نظم حاكم بر جهان هستي و ارائه تفسيري واقع بينانه از اهداف موردنظر خالق و ناظم بزرگ آن است. در پرتو اين تبيين، مي توان همه بي نظمي ها و آشفتگي هاي عالم هستي كه از نظر فكري امكان درك و تحليل آن ها براي انسان وجود ندارد، توجيه نمود و همچنين رنج ها و مصايبي كه از نظر عاطفي و اخلاقي انسان را در فشار قرار داده و با منطق عادي توجيه ناپذير و به طور طبيعي، تحمل ناپذير به نظر مي رسند، پذيرفتني، موجّه و گاه بالاتر از آن، مطبوع و مطلوب ساخت و با آن به بهترين وجه ممكن كنار آمد. از اين رو، دو عنصر «جهان بيني»14يعني مجموعه روحيات، انگيزه ها و تمايلات رفتاري هدايت شده توسط ايده آل هاي اخلاقي، دو ايده كانوني دين هستند كه به نوعي به يكديگر ارتباط و اتصال يافته اند.

عنصر سوم

سومين عنصر مذكور در تعريف دين پوشاندن مفاهيم مربوط به نظم عالم هستي در هاله اي از واقعيت مندي است و اين بدان معناست كه «دين، فضايي را براي زندگي مشخص مي كند كه منزلت خاصي دارد. چيزي كه دين را از ساير نظام هاي فرهنگي جدا مي كند، اين است كه نمادهاي ديني مدعي اند كه ما را با چيزهايي مرتبط مي سازند كه "به راستي واقعي اند"; يعني چيزهايي كه بيش از هر چيز ديگري براي مردم اهميت دارند و بالاتر از همه اينكه اين در آيين هاست كه احساس اين واقعيت نيرومند مردم را فرا مي گيرد.»16

عنصر چهارم

چهارمين عنصر تعريف، اينكه روحيات و انگيزه هاي انسان كاملا واقعي به نظر مي رسند و معناي آن اين است كه نمادهاي ديني روحيات و انگيزه هاي قدرت مند، فراگير و پايداري را به وجود مي آورند و به عبارتي، دين كاري مي كند كه مردم اموري را احساس كنند و انگيزه و تمايل به انجام برخي كارها را در آن ها به وجود مي آورد. انگيزه هاي مذكور هدفمند بوده و به وسيله مجموعه پايداري از ارزش ها هدايت مي شوند. از اين رو، مؤمنان در پرتو اين نظام ارزشي و همسو با دين چيزهايي را خوب و مطلوب و اموري را بد و نامطلوب مي انگارند. «اگر به يك راهب بودايي، كباب گوشت رايج در ضيافت شام آمريكاي مركزي تعارف شود، شديداً احساس نفرت خواهد كرد. به نظر او، هم خوردن گوشت و هم خوردن آن مقدار گوشت كار اشتباهي است; زيرا دلبستگي به غذا، تلاش او براي تولد مجدد بهتر و رهايي نهايي از زندگي در جهان طبيعي را بي اثر مي كند. انگيزه او در اينجا يك امر اخلاقي است; يعني ترجيح خير بر شر. يهودياني كه آرزوي ديدن اورشليم را دارند و مسلماناني كه مشتاق زيارت مكه هستند نيز كارها را طوري ترتيب خواهند داد تا به هدف خود نايل آيند. هدف آن ها همان دست يابي به تجربه اخلاقاً خوب حضور در مكاني است كه در سنت آن ها مقدس مي باشد. از سوي ديگر، روحيات كمتر توضيح داده شده و با وضوح كمتري بيان شده است; مثلا زماني كه يك زائر هندو به شهر بنارس و يا يك مسيحي به شهر بيت لحم وارد مي شود، ممكن است به صورت غيرمنتظره اي احساس شعف و يا آرامش دروني را تجربه كند كه در مقطعي، روح او را تسخير كرده و در مقطعي ديگر رها سازد، و سپس به طور طبيعي، زمينه را براي روحيه ديگري پديد آورد.»17

عنصر پنجم

پنجمين عنصر مذكور در تعريف، اينكه دين روحيات و انگيزه هاي قدرت مند، فراگير و پايدار كاملا واقع گرايانه اي را در انسان به وجود مي آورد.

نكته قابل ذكر اينكه از ديد گيرتز روحيات و انگيزه هاي مؤمنان در آيين ها با جهان بيني آن ها كاملا منطبق بوده و يكديگر را تقويت مي كنند. «جهان بيني من، به من مي گويد كه بايد بدين صورت احساس كنم و متقابلا احساس من، به من مي گويد كه جهان بيني من بايد درست باشد و نمي تواند اشتباه باشد. در آيين "به هم آميختگي نمادين خلقيات و جهان بيني" روي مي دهد. آنچه مردم مي خواهند انجام دهند و احساس مي كنند كه بايد انجام دهند ـ يعني خلقيات آن ها ـ با تصويري كه از چگونگي واقعي جهان دارند، به هم مي آميزند.»18

همان گونه كه در مباحث پيشين بيان شد، از نظر گيرتز نمادهاي ديني علاوه بر ارتباط مستحكم با ساخت هاي اجتماعي جامعه محل حضور خود، با روان شناسي اعضا نيز پيوند ناگسستني دارند.

كاركردهاي دين

از نظر گيرتز هر دين يا جنبش مذهبي خاص در محيط عملكرد خويش كاركردهايي دارد، هرچند ممكن است در مقايسه با جامعه ديگر فاقد كاركرد باشد. از اين رو، اين سؤال كه آيا دين به طور كلي كاركرد مثبت يا منفي دارد، از نظر گيرتز پرسش معقولي به نظر نمي رسد. ما تنها مي توانيم از كاركرد يك دين خاص، در يك قلمرو معين سؤال كنيم. گيرتز در ضمن آراء خود به صورت جسته و گريخته به برخي از كاركردهاي دين اشاره كرده كه مهم ترين آن ها عبارتند از:

ـ القاء يك جهان بيني مجاب كننده و تصوير ويژه از نظم كلي حاكم بر هستي و به عبارتي، جهان را معنادار و سامان مند معرفي كردن و مرتبط ساختن آن با روحيات و انگيزه هاي آدميان;

ـ ايجاد چشم اندازها، حالات و انگيزش هاي داراي وجهه عقلاني، واقع بينانه، بي همتا، ترديدناپذير و داراي قدرت تأثيرگذاري عميق (به اعتقاد گيرتز، مهم ترين ويژگي دين، ايمان است كه مي كوشد مفاهيم ديني را به گونه اي حقيقي و به دور از هرگونه شك و شبهه به صورت معقول ترين و واقع بينانه ترين چشم انداز ممكن معرفي كرده و آن را در مقابل شواهد محتمل مغاير تثبيت كند.)

ـ پوشاندن مفاهيم و فرمول بندي هاي مربوط به نظم عام هستي در هاله اي از واقعيت مندي ترديدناپذير;

ـ معنادار ساختن وجود انسان و اعطاي هويت به او;

ـ منطقي جلوه دادن روحيات آدميان از نظر عقلي، چه نمادهاي مقدس «روحيات آدم ها يعني آهنگ، خصلت و كيفيت زندگي، سبك اخلاقي و زيباشناختي و حالت زندگي آن ها را با جهان بيني شان، يعني همان تصويري كه از واقعيت عملكرد اشيا دارندوفراگيرترين انديشه هاي آن هادرباره نظم،تركيب كند.»19

ـ ايجاد همخواني ميان سبك معيني از زندگي با نوعي تفكر مابعدالطبيعي;

ـ فهم پذيري و توضيح پذير ساختن نهايي رخدادهاو تجربه هاي نابهنجار زندگي همچون مرگ، خواب و خيال، بلاياي طبيعي، سرگرداني، رنج و شر، ناكامي و مصيبت، سختي و گرفتاري (از جنبه عقلاني) و معنادار ساختن آن ها از طريق ارتباط دادن آن ها با قلمرو گسترده اي از واقعيت و در نتيجه، اعطاي توانايي براي پذيرش، تحمل و كنار آمدن با آن ها;

ـ هدايت كنش ها و تمايلات انساني در پرتو مجموعه پايداري از ارزش هاي اخلاقي و ترغيب آن ها به كسب آرمان هاي اخلاقي;

ـ تأييد و تقويت روحيه تحمل پذيري امور نابهنجار (از جنبه عاطفي) و كاهش بي قراري انسان با قرار دادن امور فوق در يك زمينه معنادار و انطباق انسان با آن ها و ترغيب به انجام كنش هاي خاص در برخورد با آن ها (بيشتر سنّت هاي مذهبي اين قضيه را كه زندگي مستلزم رنج است تأييد مي كنند.)

ـ فراهم كردن نمادهايي براي بيان عواطف انسان ها;

ـ توجيه تجربه هاي ناخوشايند بشر از نابرابري و بي عدالتي و معنادار ساختن آن (چه در منطق دين بي عدالتي هاي اين جهان با دادگري در جهان ديگر جبران خواهند شد.)

ـ توجيه خصلت يكنواختي و روزمرگي چرخه عادي زندگي انسان ها و اعتبار دادن به آن.

طبقه بندي اديان

گيرتز با الهام از وبر، اديان را در يك طبقه بندي كلي به دو دسته «سنتي» و «عقلاني» تقسيم كرده است. اديان سنتي يا به تعبير وي «اديان جادويي» با ويژگي هايي از اديان عقلاني تمايز مي يابند: اديان مورد اعتقاد انسان هاي ابتدايي، متضمن الهه ها و ارواح متعدد تجلي يافته در اشيا و پديده هاي مختلف، اعتقاد به دخالت گسترده و بلامنازع خدايان در همه عرصه هاي زندگي، آكنده بودن همه حوزه هاي فعاليت فردي و اجتماعي از آيين هاي متنوع، ارتباط مستحكم ميان آيين ها و مراسم مذهبي با ساخت اجتماعي; استناد بسياري از شرور و پليدي ها به انواع مختلف سحر; طرح سؤالات و پاسخ هاي خاص و جزئي در خصوص مسائل مهم زندگي (براي مثال، به جاي طرح سؤال از معناي زندگي، حقيقت مرگ، فلسفه وجود درد و رنج در جهان و اين سنخ سؤالات فلسفي، سؤال مي شود: چرا پدر من مريض است؟ چون دشمنش او را جادو كرده است.) و به طور كلي، فقدان الهيات عقلاني.

در مقابل، اديان عقلاني يا اديان انتزاعي و منطقي با ويژگي هاي ديگري همچون اعتقاد به يك يا دو خدا به جاي ارواح متعدد يا اعتقاد به اصول معنوي بزرگ همچون خداي يگانه اسرائيل، تائو يا راه طبيعت چين و برهمن يا روح عالي هند، كه برخلاف ارواح اديان جادويي فراتر از امور جزئي زندگي قرار دارند; عاري بودن زندگي روزمره از خدايان كوچك، به كارگيري شيوه هاي خاص همچون دستورات اخلاقي يا تجربه هاي عرفاني به جاي آيين هاي روزمرّه بي شمار براي مواجهه با امور مقدس و نيل به الوهيت; آگاهي كامل مؤمنان از نظام اعتقادي سازمان يافته خويش و اعمال و وظايف ديني; اعتقاد به شيطان به عنوان منشأ پليدي ها; طرح سؤالات كلان در خصوص مسائل مهم هستي، جهان نگري و جهان شمولي و ويژگي هايي از اين دست از اديان سنتي تمايز مي يابند. گيرتز ادياني همچون يهوديت، كنفوسيوس و هندوئيسم فلاسفه هند را از زمره اديان عقلاني موردنظر خويش شمرده است.

تحليل مقايسه اي دين

هدف گيرتز در كتاب اسلام مشاهده شده20 پي ريزي چارچوبي براي تحليل مقايسه اي دين از طريق مطالعه چگونگي رشد و گسترش يك عقيده و ايمان يعني اسلام در دو قلمرو تمدني كاملا متمايز يعني اندونزياي و مراكش است. به اعتقاد گيرتز، مطالعه مقايسه اي دين، بيشتر به تفسير ابعاد وجودي و عيني دين مي پردازد. او در اين مطالعه، سنت وبري جامعه شناسي مقايسه اي تاريخي و كلان را تعقيب كرده و مبناي كار خويش قرار داده است. به ادعاي گيرتز مشكل اصلي در مطالعات مقايسه اي، نه تعريف دين، بلكه يافتن آن و درك اين واقعيت است كه چه نوع عقيده و اعمالي، چه نوع ايماني را تحت چه شرايط پشتيباني مي كنند و براي اين كار علاوه بر تفسير و تحليل باورها، عقايد، اعمال و نهادهاي مذهبي بايد روشن شود كه چگونه و به چه وسيله مجموعه اي از اين باورها، اعمال و نهادها در گذر زمان باقي مانده و به حيات خود استمرار مي دهند و در مقابل، مجموعه اي از آن ها تضعيف شده يا از ميان رفته اند. به عبارت ديگر، براي فهم و تحليل عوامل مؤثر در حفظ و ثبات يا تغيير و دگرگوني پديده هاي ديني، پاي عوامل فرازماني به ميان مي آيد. گيرتز در صدد تحليل اين مهم است كه به هنگام ظهور ضعف و كاستي و سست شدن بنيان نظام ها و سنت هاي آييني و رسوم مذهبي، معتقدان و مؤمنان به آن ها در چنين شرايطي چه واكنشي از خود نشان مي دهند و چه مواضعي را اتخاذ مي كنند؟ گيرتز براي يافتن پاسخ سؤال فوق، به مطالعه و بررسي دو جامعه مراكش و اندونزي پرداخته است; جوامعي كه در عين اشتراك در مسلماني و تعلّق به جهان اسلام، از جهاتي همچون موقعيت جغرافيايي، ميزان فاصله با مركز تمدن اسلامي (عربستان) و درجه تأثيرپذيري از اين محيط، تمايزات آشكاري با يكديگر دارند.21 گيرتز در مطالعه خود به اين نتيجه مي رسد كه «اسلام اندونزيايي خصلت هاي انعطاف پذيري را توسعه داد; اسلام اندونزيايي انطباق پذير، جذاب، عمل گرا، و تدريجي گرا بود; يعني بسيار متفاوت با "جمودگرايي سازش ناپذير و بنيادگرايي تهاجمي مراكش. در حالي كه يكي انعطاف پذير، ليبرال و تدريجي گرا بود، ديگري كمال گرا، خشك مقدس و سازش ناپذير بود.» 22 علاوه بر امور اعتقادي، از حيث روحيات و انگيزه ها نيز ميان اين دو تفاوت هاي آشكاري وجود دارد. «... هرچند دين اندونزي و مراكش هر دو اسلام است، ولي "روحيات و انگيزه هاي" كاملا متفاوتي دارد. در اندونزي، درون گرايي، خون سردي، شكيبايي، متانت، نازك طبعي، زيبايي گرايي، نخبه گرايي و تقريباً نوعي خود پنهان گري وسواسي وجود دارد...، ولي در مراكش، عمل گرايي، اشتياق، بي صبري، شهامت، انعطاف ناپذيري، اخلاق باوري، مردم باوري و تقريباً نوعي خودنمايي وسواسي ديده مي شود.»23

نقدها و ايرادات

تعريف كاركردي گيرتز از دين به رغم تمايز آشكار آن با برخي از نظريه هاي كاركردي شناخته شده، آن چنان گستره و شمول دارد كه برخي از نظام هاي فكري و ايدئولوژي هاي پرگستره دنياي معاصر همچون كمونيسم، ناسيوناليسم و نظاير آن را نيز در برمي گيرد.

ـ عدم بحث از خاستگاه و منشأ دين;

- عدم توجه به نقش تاريخي آشكار دين در ايجاد دگرگوني ها و تغييرات اجتماعي (هرچند از كتاب اسلام مشاهده شده و تحليل وجوه تمايز دو جامعه مورد مطالعه در دو كشور اندونزي و مراكش چنين برمي آيد كه وي، دست كم، بخشي از تغييرات به وقوع پيوسته در اين دو جامعه را به نقش كانوني دين مستند ساخته است.)

ـ عدم تبيين فرايندهاي شكل گيري حالات و انگيزش ها از طريق نمادها;

ـ انكار علمي بودن انسان شناسي (به عنوان يك نظام فكري منسجم، تبيين گر و برخوردار از نظريات كلان و قوانين آهنين و جهان شمول پيش بيني كننده رفتار انسان; هرچند گيرتز به انسان شناسي به عنوان مجموعه اي از معارف منظم و منسجم، داراي رويكرد تفسيري، تحليلي، انتقادي، عقلاني، مستند به شواهد و اسناد برگرفته از مطالعات ميداني، قابل آزمون در پرتو يافته هاي عيني، داراي نتايج احتمالي كاملا معتقد است.)

ـ توجه بيش از حد به خلقيات، يعني ارزش ها، نگرش ها، عواطف و رفتارها و توجه اندك به جهان بيني به رغم ارتباط متقابل و پيوستگي تنگاتنگ آن ها;

ـ عدم تبيين تفاوت در خلقيات به رغم اشتراك در جهان بيني (براي مثال، چرا دو جامعه اندونزي و مراكش با وجود جهان بيني مشترك اسلامي، اين همه تفاوت در خلقيات دارند، با اينكه به ادعاي وي، جهان بيني و خلقيات بازتاب يكديگر بوده و همديگر را تقويت مي كنند؟)

ـ عدم توجه به نحوه ارتباط و انسجام دروني مجموعه ايده ها و باورها موجود در يك دستگاه الهياتي همچون اسلام.

پي‌نوشت:


1. Culture.

2ـ دانيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ترجمه محمدعزيز بختيارى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، 1382، ص 335.

3. Meaning.

4. Significance.

5ـ دانيل پالس، پيشين، ص 341.

6. Clifford Geertz; On the Interpretation of Culture, NewYork; Basic Books; 1973, P. 5 & 89.

7ـ ملكم هميلتون، جامعه شناسى دين، ترجمه محسن ثلاثى، تهران، تبيان، 1377، ص 275.

8ـ حسين سليمى، فرهنگ گرايى، جهانى شدن و حقوق بشر، دفتر مطالعات سياسى و بين المللى، 1379، ص 46.

9ـ محمدعزيز بختيارى و فاضل حسامى، درآمدى بر نظرى هاى اجتماعى دين، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، 1382، ص 222.

10ـ دانيل پالس، پيشين، ص 343.

11. Prayer wheel.

12. barmitzvah.

13ـ عليرضا شجاعى زند، دين، جامعه و عرفى شدن، تهران، نشر مركز، 1380، ص 67 و 68.

14. World view.

15. Ethos.

16ـ دانيل پالس، پيشين، ص 345.

17ـ همان، ص 344.

18ـ همان، ص 345.

19ـ ملكم هميلتون، پيشين، ص 274.

20. Islam Observed.

21. Geertz Clifford; Islam Observed Religious Development in Morocco and Indonesia, University of Chicago press; 1971, p. 4 &5.

22ـ دانيل پالس، پيشين، ص 351.

23ـ همان، ص 354.