نقد و بررسي توازي هاي روش شناختي از ديدگاه ايان باربور

علم و دين

نقد و بررسي توازي هاي روش شناختي از ديدگاه ايان باربور

محمّدحسين طاهري

چكيده

اين مقاله با توجه به اهميت مسئله علم و دين، به بحثِ رابطه علم و دين از منظر ايان گريم باربور مي پردازد. ابتدا نگاهي گذرا به زندگي باربور مي افكند و سپس به شباهت هاي موجود بين روش هاي علم با روش هاي دين اشاره مي كند. در اين قسمت، كه از كتاب اول او گرفته شده است، بيان مي گردد كه باربور با قايل شدن به توازي هاي روش شناختي بين علم و دين اعلام مي دارد كه گزاره هاي ديني نيز همچون نظريات علمي معرفت زا هستند. سپس با بيان آنچه او در كتاب دوم خود براي اين بحث بيان كرده، به برخي از موارد اصلي شباهت هاي روش شناختي از قبيل شباهت در ساختار، ملاك هاي ارزيابي، الگو و مدل اشاره مي گردد. باربور در تمام اين موارد تلاش مي كند با مقايسه بين علم و دين، گزاره هاي ديني را مانند نظريات علمي، معنادار و قابل اثبات و نقد بداند و با بيان شباهت در ساختار، مدل و الگو، تعارض را از بين ببرد و دين و الهيات را در زمره سلسله علوم قرار دهد. از آن روي كه جاي دادن الهيات در سلسله مراتب علوم، مستلزم اثبات علم بودنِ الهيات است، باربور به دنبال اثبات علم بودنِ الهيات است تا بتواند با توازي هاي روش شناختي بين آن ها هر دو را در معرفت زايي ما دخيل بداند و به نوعي علم و دين را مكمل همديگر در معرفت زايي قرار دهد. در پايان نيز سعي نموديم با بررسي و نقد ديدگاه باربور بحث را به اتمام برسانيم. البته ما نيز در اصل عدم تعارض علم با دين با او هم عقيده ايم منتهي در نحوه بيان بحث و توازي هاي روش شناختي نقدهايي داريم. بديهي است اين مقاله تنها به بخش كوچكي از رابطه علم و دين از نگاه باربور مي پردازد و تحقيق كامل تر در اين باره نيازمند بحث هاي بيشتري است.

مقدّمه

بحث علم و دين و رابطه آن ها با يكديگر از مباحثي است كه از ديرباز مورد توجه دانشمندان و الهي دانان بوده است. رجوع به تاريخ، گواه اين مطلب است كه گرچه در اسلام و در بين مسلمانان اين بحث چندان جدي نبوده; چون بين آموزه هاي الهياتي اسلام و قرآن با داده هاي علمي تعارض اصيلي وجود نداشت، اما اين بحث در جهان غرب و بين مسيحيان بسيار پررنگ و حساس بوده است، به گونه اي كه در طي قرون متمادي هزينه هاي سنگيني براي اين امر پرداخت شده است. دخالت كليسا در مسائل علمي، محاكمه دانشمنداني مثل گاليله به دليل مخالفت علمي با كتاب مقدّس، رشد علوم تجربي و طبيعي مخالف با نظريات كتاب مقدّس، نوزايي (رنسانس) و شك گرايي، نظريات مهم علمي همچون نظريه تكاملِ انواعِ داروين، رشد انواع شك گرايي و لاادري گرايي، اصل قرار گرفتن فيزيك در روش شناسي علمي، رشد انسان مداري حتي در علم و مانند آن ها، همه و همه، از مواردي بودند كه در راستاي تعارض علم و دين مطرح مي شدند و هزينه اين تعارض را غالباً دين مي پرداخت. از اين رو، حتي مروري گذرا به تاريخ علم، نشان مي دهد دين كه روزگاري در قرون وسطا در همه چيز دخالت مي كرد و غيرقابل رد بود، در قرن حاضر به گوشه اي خزيده و فقط در دل مؤمنان جاي گرفته و حتي اجازه دخالت در كلي ترين مسائل را هم ندارد. با مراجعه به كتب معتبر مي توان دريافت كه در اين باره مقالات و كتب متعددي نوشته شده و ديدگاه هاي گوناگوني ارائه گرديده است. اين مقاله به اختصار به آن ها مي پردازد و سپس نظر باربور را مطرح مي كند و به تشابهات روش شناختي ميان علم و دين از نظر او اشاره مي نمايد.

ديدگاه هاي گوناگون در خصوص رابطه علم و دين

در عصر علم، نخستين چالشي كه در برابر دين مطرح مي شود اهميت روش علم است. در نگاه اول به نظر مي رسد كه تنها شيوه قابل اعتماد براي كسب معرفت، علم (روش تجربي) است; زيرا همگان بر اين باورند كه علم امري عيني، همگاني، عقلاني و مبتني بر شواهد محكم و مشاهده پذير است، ولي دين، امري ذهني، تنگ نظرانه، عاطفي و مبتني بر سنّت مي باشد، از اين رو، با يكديگر توافق ندارند. برخي نيز به دلايلي آن ها را مكمل يكديگر مي دانند و عده اي نيز قايل به استقلال حوزه هاي علم و دين هستند. در اينجا به اختصار به انواع روابط قابل بحث، اشاره مي كنيم:

1. تعارض (Conflict)

گاليله و داروين با اثباتِ تجربي برخي نظريات علمي به معارضه با كليسا و كتاب مقدّس برخاستند. اما به طور كلي دو ديدگاه ماده گرايي علمي و لفظ مداري كتاب مقدّس از اهمّ نظريات در اين باب هستند. هر دو ديدگاه معتقدند تعارض هاي جدّي ميان علم معاصر و باورهاي ديني كلاسيك وجود دارد و هر دو، معرفت را با بنياني يقيني جستوجو مي كنند، منتها يكي با منطق و داده هاي حسي و ديگري با كتاب مقدّسي كه مصون از اشتباه تلقّي مي شود. آن ها هر دو مدعي اند كه علم و الهيات هر يك گزاره هاي حقيقي رقيبي را درباره حوزه اي واحد، يعني تاريخِ طبيعت، مطرح مي سازند كه بايد از ميان آن ها يكي را برگزيد. البته هر دو، نوعي استفاده ناروا از علم دارند: طرفداران ماده گرايي علمي، با علم آغاز مي كنند، اما در پايان ادعاهاي فلسفي وسيعي را مطرح مي سازند و طرفداران لفظ مداري كتاب مقدّس، از الهيات به سمت ابراز ادعاهايي درباره موضوعات علمي منتقل مي شوند. البته هر كدام، روش و نحله هاي گوناگوني دارند كه پرداختن به آن ها مجالي ديگر مي طلبد.

2. استقلال (Independence)

يك راه براي پرهيز از تعارض ميان علم و دين آن است كه به هر يك، به عنوان بحثي مستقل نگاه شود; هر يك حوزه متمايزي هستند و روشي مخصوص به خود دارند و بر طبق اصطلاحات خاص خود توجيه مي شوند. طرفداران اين ديدگاه مي گويند: هر يك از اين ها يك حوزه قدرت هستند و بايد به ديگري احترام بگذارند و در كار يكديگر دخالت نكنند و روش پژوهش هر يك به صورت گزينشي است و محدوديت هاي ويژه خود را دارد. جنبش پروتستان نوارتدكس، اگزيستانسياليسم و تحليلگران زباني از اين قبيلند. برخي از آن ها علم و دين را شيوه هاي متخالف، و برخي ديگر، زبان هاي متفاوت و مغاير مي دانند.

3. گفتوگو (dialogue)

مدل گفتوگو عنواني است براي مجموعه اي از ديدگاه ها كه از مدل استقلال فراتر مي روند، اما ارتباط هايي را ميان علم و دين تصوير مي كنند، هرچند بسياري از ارتباط ها تنگاتنگ يا مستقيم نيستند. مدل گفتوگو با ويژگي هاي عام در علم يا طبيعت آغاز مي شود نه با نظريات خاصِ علمي.

پرسش هاي مرزي (limit question)، توازي هاي روش شناختي (methodological parallels) و همچنين بحث معنويتِ طبيعتْ محور (Natural-centered spirituality) و بسياري از فمينيست ها، همه در اين مدل بحث مي شوند.

4. يكپارچگي و وحدت (Integration)

گروهي نيز قايلند كه ميان محتواي الهيات و محتواي علم نوعي يكپارچگي وجود دارد. در اينجا ميان آموزه هاي الهياتي يا كلامي و نظريه هاي خاص علمي در مقايسه با هر يك از انواع مدل گفتوگو ارتباط مستقيم تري وجود دارد. در مدل يكپارچگي سه نظر مطرح است: الهيات طبيعي ( naturaltheology) و الهيات طبيعت (theology of natural) و تركيبِ نظام مند (systematic synthesis). در تركيب نظام مند، امروزه فلسفه پويشي (Process philosophy) كه توسط آلفرد نورث وايتهد (Alfred north whitehead) به خوبي تفسير مي شود مهم ترين نامزد اين بحث است.1

موارد مزبور، گزيده برخي از ديدگاه هايي بودند كه درباره رابطه علم و دين مطرح مي باشند. ايان باربور خود مي گويد: «من با موضع الهيات طبيعت كه با كاربرد محتاطانه فلسفه پويشي توأم باشد موافق ترم.»2 در هر حال، وي طرفدار اصالت واقع نقادانه و فلسفه پويشي وايتهد است و سعي دارد علم و دين را با يكپارچگي در مدل ها، الگوها و روش بحث نامتعارض نشان دهد.

هدف ما در اين مقاله بررسي مقايسه اي ديدگاه باربور، بخصوص در دو كتاب اولش يعني علم و دين و دين در عصر علم مي باشد. ابتدا ذكر چند نكته ضروري است: خود باربور مي گويد: مراد ما از علم در اينجا علوم طبيعي است و ما با فحص و دانش انساني سر و كار داريم نه با علم عملي و چيزي كه بر جامعه اثر دارد. وي معترف است كه فقط به مسيحيت پرداخته و خيلي كم از ساير اديان نام برده است. باربور اهل كتاب را شامل يهوديت، كاتوليك رومي و پروتستان مي داند.3

معرفي باربور4

ايان گريم باربور (Ian Gream Barbour) در سال 1923 در پكن زاده شد. وي در سال 1950 از دانشگاه شيكاگو مدرك دكتراي فيزيك را گرفت و سپس درجه تخصصي الهيات را از دانشگاه ييل اخذ كرد. او در طول ساليان متمادي علاوه بر استادي فيزيك و اديان، در زمينه فلسفه، متافيزيك و الهيات نيز به پژوهش پرداخته است. باربور از چهره هاي فعال در شكل گيري منسجم و پيشرفت حوزه پژوهشي علم و دين به شمار مي آيد و به دليل نقش برجسته اي كه در اين حوزه ايفا نمود، جايزه بزرگ تمپلتون را در سال 1999 دريافت كرد. وي نخستين متن جامع در زمينه علم و دين را در سال 1966 نگاشت.5 آخرين اثر او نيز كتاب خدا، انسان و طبيعت9 است كه در سال 2002 نوشته است.

باربور به تصريح خود، از نظر الهياتي متأثر از الهيات مسيحي است و از نظر فلسفي از فلسفه پويشي وايتهد و نيز اصالت واقع نقادانه جانبداري مي كند. در ذيل به اختصار به تبيين اين مباحث مي پردازيم، با اين توضيح كه محور مباحث ما برگرفته از دو كتاب اول او، يعني علم و دين و دين در عصر علم مي باشد.

باربور در مقدّمه كتاب اول خود، پس از معرفي فرقه هاي مختلف مسيحيت، خود را يك پروتستان اعتدالي مي داند كه سعي مي كند به نوعي تعارض ميان علم و دين را از بين ببرد.10

او همچنين با رد ديگر نظرات فلسفي، خود را طرفدار اصالت واقع نقادانه (critical realism) مي داند و مي گويد: «دانشمندان در كار علمي خويش معمولا قايل به رئاليسم هستند. اخترشناسان، زيست شناسان، شيمي دانان و... نظريه ها را نمايانگر رويدادهاي جهان خارج تلقّي مي كنند; ويروس و الكترون را هم واقعي مي دانند. حتي فيزيكدانان از كشف الكترون سخن مي گويند نه اختراع آن، و ما هم بايد مقولات رايج در زبان جامعه اهلِ علم را جدي بگيريم. اكثر دانشمندان خود را با ماهيت حوادث واقعه در جهان مواجه مي يابند نه با ملخص داده ها يا مجعولات مفيد يا بر ساخته هاي ذهني.»

البته اصالت واقع خام در اينكه نقشِ ذهن انسان را در آفرينش نظريه ها ناديده مي گيرد مورد نقد است; چون ما نظريه ها را آماده از طبيعت نمي گيريم و ساخته هاي ذهن در تعبير هر تجربه اي دخالت مي كند. يك اصالت واقع نقادانه بايد هم خلاقيتِ ذهن انسان و هم وجود خارجي انگاره رويدادها را كه آفريده ذهن بشر نيست، بپذيرد و زبان علمي هم يك نظام نمادين مي سازد كه انتزاعي و انتخابي است و به جنبه هاي محدودي از آن مورد مي پردازد. رئاليسم نقادانه، هم غير مستقيم بودن ارجاع و هم واقعي بودنِ قصد و مقصود زباني را كه در عرف اهل علم به كار مي رود، قبول دارد و هم به خصلت انتزاعي فيزيك نظري و هم به مشاهده تجربي نظر دارد و خوب مي داند هيچ نظريه اي توصيف دقيق جهان نيست و جهان به برخي شيوه ها تعبيربردار است، ولي به برخي شيوه ها نه. اصالت واقع نقادانه، هم نقشِ تخيلْورزي و تركيب ذهني را در شكل يابي نظريه در نظر مي گيرد و هم قايل است كه برخي از ساخته هاي ذهن بهتر از برخي ديگر با مشاهدات وفاق دارد و اين صرفاً بدان جهت است كه رويدادها يك انگاره عيني (objective pattern) دارند. تنها آزمون يك مفهوم يا نظريه در باز نمودن جهان عبارت است از: تركيب معيارهاي تجربي و عقلي; يعني تلفيق آزمون تجربي (پوزيتيويسم) و انسجام فكري ـ عقلي (ايده آليسم) باعث شناخت طبيعت است كه هدف علم مي باشد. رئاليسم انتقادي معتقد است كه رابطه غيرمستقيمي بين نظريه و آزمايش در فيزيك جديد است. و امر واقعي، آن است كه فهم پذير باشد نه مشاهده پذير.

باربور مشغله علمي را يك پديده چندين وجهي مي داند كه مستلزم تلفيق آزمايش و نظريه است. وي مي گويد: هيچ يك به تنهايي نمي تواند علم به بار آورد و بايد با كمك روندهاي منطقي و تخيل خلاق به علم رسيد. در ديدگاه او، نظريه ها با معيارِ وفاق تجربي، انسجام عقلاني و جامعيت و مانعيت ارزيابي مي شوند كه در آن، جامعه اهل علم و زبان علمي آنان نيز بايد مورد لحاظ قرار گيرد. وي مي افزايد: زبان علمي به نحوي كنايي و نمادين اشاره به جهان خارج دارد، و از تمثيل ها و مدل ها هم استفاده مي كند. او در جاي ديگر مي گويد: البته هيچ تضميني نيست كه اين حرف آخر باشد و ممكن است در آينده تصحيح يا تعديل يا نسخ شود. با اين حال، وي نظريه هاي علمي را اطمينان بخش مي داند.11

او در كتاب دوم خود هم به صراحت قايل به اصالت واقع نقادانه مي شود و مي گويد: من طرفدار اصالت واقع نقادانه هستم كه در آن مدل ها و نظريات، سيستم هاي نمادين انتزاعي و نظري هستند كه مي توانند به طور گزينشي و البته كمتر از حد لازم، ابعاد خاص از جهان را در فرض هاي خاص نشان دهند. او معتقد است: امروزه علاقه به احيا، در اين واقع گرايي شكل گرفت كه در آن، نوعي پيوستگي بين نظريات جديد با قديم وجود دارد كه برخي از مفاهيم نظريات قديمي به بافت هاي جديد منتقل شدند.12

باربور سعي مي كند اين اصالت واقع نقادانه (واقع گرايي نقادانه) را هم در علم و هم در دين جاري سازد. او معتقد است: ما بايد طرفدار اصالت واقع نقادانه باشيم; چون هدف علم صرفاً كنترل يا پيش بيني در طبيعت نيست، بلكه شناخت طبيعت مهم تر از آن هاست.

وي در فلسفه در كنار ديدگاه اصالت واقع نقادانه، طرفدار فلسفه پويشي وايتهد نيز مي باشد. او در اين باره مي گويد: يكي از كوشش هاي مؤثر كه علم و دين را دربرداشت يگانهواري از حقيقت، جمع كرده، فلسفه پويشي آلفرد نورث وايتهد است كه شايد تنها نمونه متافيزيك دستگاه مندي باشد كه در قرن 20 هست. او قبل از اين، ياري هاي مهمي به پيشبرد رياضيات و فلسفه علم رسانده بود. او متافيزيك را، مطالعه در عام ترين خصايص امور، تعريف مي كند. وي به دنبال طرحي كلي است كه بتواند همه هستي هاي جهان را بنماياند و بتوان با آن همه عناصر تجربه را تعريف كرد. باربور مي گويد: متافيزيك بايد منسجم (coherent) يعني بي تعارض باشد و اجزايش جزئي از يك نظام يگانهوار بوده و خُورَنْد تجربي (empirical relevant) داشته باشد; زيرا بايد قابل اطلاق به تجربه باشد. او مي گويد: كارآمد بودن هر نظام تفكر، در قابليت نظم و نسق دادن او به تجربه بيواسطه نهفته است. دين مفاهيم خود را داراي اعتبار كلي مي داند كه بايد با وجه مشترك ايمان، همه آن تجارب را تحت نظم واحدي در آورد. ديانت عقلي به شهود مستقيم توجه دارد و بين علم و دين شباهتي در روش وجود دارد.

اصولِ عقايد همانا كوشش هايي است در جهت تنسيق دقيق حقايق منكشفه در تجربه ديني نوع بشر و قطعيات علومِ طبيعي هم كوشش هايي است در جهت تنسيق حقايق منكشفه در ادراك حسي نوع بشر. او سپس چند مفهوم اساسي را در فلسفه پويشي مطرح مي كند.13

خلاصه آنكه در ميان مكاتب فلسفي قرن بيستم، فلسفه پويشي نگرشي متوازن تر از پوزيتيويسم و اگزيستانسياليسم دارد. واقع گرايي نقادانه وايتهد، هم نقش ذهن و هم نقش عين را در كسب معرفت ملحوظ مي دارد; بي همتايي و قانون مندي، هر دو مفاهيم مهمي در تفكر او هستند. او واقعيت را اصالتاً متكثر مي داند، هرچند كه هر امر يا موجودي را متشكل از مجموعه روابط خويش با ساير امور و اشيا قلمداد مي كند و هر چيزي را در صرافت طبع خويش در برهه هاي زمان و مكان، متمايز و متفرد مي داند. ليكن اين صرافت طبع و طراوت در چهارچوب نظم و ناموسي رخ مي دهد و اهل علم مي توانند اين انگاره هاي قانونمند را از موقعيت هاي عيني موجود در جهان، انتخاب و انتزاع كنند و براي بازنمود آن سيستم هاي نمادين بسازند. حاصل آنكه، فلسفه پويشي اولويت را براي كل قايل است ولي از تحليل و تجزيه آن به اجزا نيز غافل نيست.14

بنابراين، باربور با توجه به اعتقاد به پروتستانتيزم اعتدالي، واقع گرايي نقادانه و فلسفه پويشي، معتقد است كه براي شناخت عالم هستي، از خداوند گرفته تا طبيعت و انسان، بايد معتقد به همكاري علم و دين باشيم و هرچند در بسياري موارد حوزه هاي آن ها جداست، ولي هر يك به يك جنبه از معرفت مي پردازند. علم به تجربه حسي و دين به تجربه ديني ما مي پردازد. روش و ملاك هاي ارزيابي هر دو نيز يكي است. از اين رو، او سعي مي كند با ارائه توازي هاي روش شناختي بين علم و دين به متافيزيكي جامع دست يابد كه در آن هم دين نقش ايفا مي كند و هم علم. در اين قسمت به اختصار به اين شباهت ها اشاره مي كنيم.

شباهت هاي علم و دين از نظر باربور

باربور در كتاب اول خود شباهت هايي را بين دو حوزه علم و دين برمي شمارد كه در اينجا تنها به هشت مورد از آن ها به صورت فهرستوار اشاره مي گردد:

1. اعتبار تجربه;15

2. اعتبار عرف;16

3. استفاده از زبان نمادين، تمثيل و مدل;17

4. درگير شدن شخصي;18

5. هم كنشي با عقل;19

6. اهميت شك و شكاكيت.20

7. اهميت و نقش زبان:

الف. معناداري گزاره ها;21

ب. كاربرد زباني;22

8. معيارهاي ارزيابي:

الف. ربط با داده ها;

ب. انسجام;

ج. جامعيت.23

از مجموع موارد هشتگانه مزبور مي توان چنين استخراج كرد كه باربور تعارضي را بين علم و دين نمي بيند و قايل به نوعي روش شناسي مشترك بين آن هاست. از اين رو، دين هم مثل علم است; گزاره هايش معنا دارند، داراي كاركرد زباني، و قابل ارزيابي اند. بنابراين، بحث از الهيات و متافيزيك لغو نيست و به دليل همين توازي هاي روش شناختي، مي توان الهيات را هم علم به حساب آورد.

تشابه هاي روش شناختي

وجود تفاوت هايي بين علم و دين درباره انواع علايق، ما را بر اين مي دارد كه انتظار داشته باشيم با وجود توازي هاي بين روش هاي آن دو، در آخرين تحليل، تفاوت ها مهم تر جلوه كنند. از اين رو، مقايسه روش ها در علم و دين را به طور خلاصه بيان مي كنيم:

شباهت روش هاي علم و دين:

1. در هر دو هم كنشي بين تجربه و تعبير وجود دارد. همچنين نقش ذهن عالِم (داننده) در هر زمينه پژوهشي مهم است. مدل ها و تمثيل ها به شكل قضاياي مفهومي كمك مي كنند.

2. عرف براي هر دو لازم است و سرمشق هاي هر عرفي بر پيش فرض ها و استنباط هاي اعضاي آن عرف حاكم مي باشد. زبان تعبيري هر دو جامعه، اصالت واقعي است و مرجع و مابه ازاي خارجي دارد، با اين وجود، بازنمود حقيقي نيست; چرا كه همواره ناكامل و كنايي است [اصالت واقع نقادانه].

3. شبكه هاي درهم تنيده مفاهيم با يكديگر ارزيابي مي شوند و معيارهاي همزمان انسجام، جامعيت و مانعيت و رسايي تجربي بر آن ها اطلاق مي گردد. عقايد ديني بايد به عنوان تعابير رويدادهاي تاريخي، تجربه ديني و موقعيت هاي زندگي ارزيابي شود.

تفاوت روش هاي علم و دين:

1. ميزان درگير شدن شخصي و تجربه از خود مايه گذاشتن، در دين بيشتر است تا در علم;

2. وحي در جامعه رويدادهاي تاريخي، هيچ توازي يا قرينه اي در علم ندارد;

3. نقش زبان ديني عمدتاً برانگيختن و بيان پرستش و تعهد شخصي است. هرچند عقايد ديني معرفت زا هم هستند، ولي زبان علمي براي مهار و پيش بيني است;

4. آزمون پذيري بين الاذهاني عقايد ديني در مقايسه با نظريه ها و سرمشق هاي علمي خيلي محدود است.

سه تفاوت اول براي متكلمانِ جدا انگار و تفاوت چهارم براي دانشمندانِ جداانگار مهم است.

دين زبانِ عامل به كار مي برد، ولي علم غالباً زبانِ ناظر. اگر اين تعارضات را نشناسيم به مشكل برمي خوريم. وقتي براي تبيين يك رخداد علمي از خداوند رخنه پوش كمك مي گيريم; يعني از يك مفهوم ديني براي پاسخ به يك پرسش علمي استفاده مي نماييم، از اين رو، هم دانشمندان و هم متكلمان معترض مي شوند. همچنين زماني كه يك نظريه علمي ـ مثل تكامل ـ را به الهيات مي كشانيم، تقابل بين علم و دين آن قدرها هم كه متكلمان و فلاسفه اخير تصور كرده اند، مطلق نيست. علم يك مشغله انساني است و انواعي از درگير شدن شخصي را در حوزه هاي پژوهش خود دارد و دين هم احكام معرفت بخشي دارد كه معروض ارزيابي انتقادي است; هرچند نتايجش مثل علم، اطمينان بخشي ندارد، ولي همان معيارهاي ارزيابي علمي در دين هم كاربرد دارد; يعني عقيده هم بايد منسجم، جامع، مانع و متكي به تجربه باشد. وحي عقل را نسخ نمي كند، بلكه نضج مي دهد. تأمّل و تحقيق مي تواند با تعهد ديني جمع شود و ما از جستوجوي بيشتر براي گرايش به يك متافيزيك دفاع كرديم; چون پراكنده انديشيدن علاقه به وحدت و انسجام را زايل مي كند. طرفدار اصالت واقع نقادانه نمي تواند با انبوهي از زبان هاي بي ارتباط به هم، سر كند، ولي محدوديت هاي مفاهيم انساني يك نظام متافيزيك را درمي يابد. متكلم نيز بايد از دست زدن به اقداماتي كه كتاب مقدس را از حيات عقلي و معاصر جدا مي كند خودداري كند. علم و دين علي رغم تفاوت ديدگاهشان نسبت به طبيعت، هر دو به يك جهان طبيعت واحد مي نگرند. از اين رو، تحقيقات نمي توانند كاملا متفاوت از يكديگر باشند; متكلم همان انساني را مطالعه مي كند كه دانشمند مورد مطالعه قرار مي دهد. بنابراين، هم سخني بين جامعه اهل علم و جامعه اهل دين وجود دارد كه يگانگي و يكپارچگي را محترم مي شمارند. باربور در انتها مي گويد: ما مدافع الهيات طبيعي اي كه در قرن هاي قبل بود، نيستيم و مدافع الهيات جديد كه طبيعت را ناديده مي گيرد، هم نيستيم، بلكه خواهان يك الهياتِ طبيعت هستيم كه مي تواند سهم مشخص علم و دين را به يكساني ملحوظ بدارد.24

از مجموع تمام مباحث مي توان دريافت كه باربور با قايل شدن سهم مشخص براي هر يك از حوزه هاي علم و دين، آن ها را معرفت زا مي داند و با شمارش تشابه هاي روش شناختي، تعارض را رد مي كند. او در كتاب دوم خود به اين تشابه هاي روش شناختي، نظم و نسق خاصي مي دهد و چند شباهت را در ساختار، مدل و الگو به تفصيل بيان مي كند. ما اين تشابه هاي مهم را بيان مي كنيم تا شباهت دين و گزاره هاي ديني با علم و نظريات علمي بيشتر مشخص شود.

تشابه در ساختار

باربور در كتاب دوم خود به نام «religion in an age of science» با بيان ساختارهاي علم و دين، همان ساختار علم را در دين نيز جاري مي داند. او ابتدا به رابطه بين دو جزء اصلي از علم، يعني داده ها و نظريه، مي پردازد و سپس با بيان داده هاي دين (تجربه ديني، وقايع و مراسم عبادي)، تصريح مي كند كه اعتقادات ديني نيز عملكردي مشابه نظريه هاي علمي دارند.

الف. ساختار علم: باربور بخش بنيادين علم را شامل (1) مشاهدات خاص و داده هاي تجربي (2) نظريات و مفاهيم عمومي مي داند. وي ساختار علم را اين گونه ترسيم مي كند.

برخي مي گويند: براي مفيد بودن علمي يك نظريه، بايد آن را از نظر تجربي امتحان كرد. از اين رو، بحث فرضيه استنتاجي در علم (hypothetical-deductive view of science) مطرح شد كه مهم ترين سخن پوزيتويست هايي همچون كارنپ و همپل بود. آن ها مي گفتند: روش علم براي تأييد يا ابطال نظريه اين است كه اول فرضيه داشته باشيم و سپس سعي كنيم برايش برهان بسازيم; نتيجه برهان پيش از آزمايش مفروض است، حال اگر در آزمايش همان نتيجه را گرفتيم، اين يعني تأييد فرضيه، وگرنه فرضيه ابطال مي شود. اين فكر، تا مدت ها مطرح بود. علاوه بر اين، مي گويند: داده ها هم يك زبان مشاهدتي هستند كه خالي از نظريات مي باشند (theory-free observation language). آن ها مي گويند: برخلاف نظر پوپر، موافقت آزمايش با داده ها، نظريه را اثبات نمي كند، ولي عدم موافقت آزمايش با داده ها، موجب ابطال نظريه مي شود، هرچند اين مسئله نيز در تحقيقات تاريخ علم مورد ترديد قرار گرفته است. باربور در ادامه مي گويد: ما بايد نظريه را نه به تنهايي، بلكه به عنوان بخشي از يك شبكه نظريات تست كنيم.25

اما باربور خود ديدگاه اصالت واقع نقادانه دارد و مي گويد: حقيقت يعني توافق و سازگاري با واقعيت، ولي چون واقعيت براي ما قابل دست رسي نيست، از اين رو، بايد تمام ملاك هاي ارزيابي با هم موجود باشند تا بصيرت معتبري بدهند و يك ملاك به تنهايي ـ كه برخي گفته اند ـ كافي نيست. اين همان واقع گرايي نقادانه است كه نظر ماست; زيرا تركيبي است از تمام ملاك هاي استفاده شده، گرچه شايد يك ملاك مهم تر باشد.

خلاصه آنكه، علم منجر به اطمينان نمي شود و استنباط هاي علمي هم هميشه ناتمام، احتمالي، موقتي و قابل اصلاح هستند و بايد در هر زمان انتظار تغييرات نظريات را داشت، همان گونه كه نظريات قبلي تغيير يافتند. البته علم هم روش هاي قابل اطمينان را براي آزمايش و ارزيابي نظريات با مجموعه اي از ملاك ها، مطرح مي كند. از اين رو، بهتر است از مجموع ملاك ها استفاده شود; همان كاري كه ما در واقع گرايي نقادانه انجام داديم.26

ب. ساختار دين: باربور معتقد است ساختار دين نيز شبيه ساختار علم مي باشد. او در ساختار دين هم دو ركن اساسي قايل است: 1. عقيده و باور; 2. تجربه. از اين رو، ساختار دين را اين گونه ترسيم مي كند:

البته چون آزمايش تجربي در مورد اعتقادات ديني مشكل ساز است، در نمودار، جهت پيكان به صورت نقطه چين از بالا به پايين نشان داده شده است. سپس باربور به شمارش انواع تجربه ديني در سنت هاي گوناگون جهان مي پردازد.27

باربور پس از بيان اهميت و انواع تجربه ديني، كه آن را يكي از اركان ساختار دين برمي شمرد، مي گويد: داده ها در دين فقط منحصر به تجربه ديني نيست، بلكه غير از تجربه ديني، شكل دومي هم از داده ها داريم كه همان داستان ها و مراسم ديني است. از اين رو، در نمودار ساختار علم در كنار تجربه ديني، نام داستان و مراسم ديني را نيز ذكر مي كند. باربور در توضيح اين مطلب مي گويد: داستان هاي ديني در ابتدا نتايج تجربيات و وقايع خاص بودند كه به نحو مبتكرانه اي تفسير و سپس در كتاب مقدس ثبت شدند و به بخشي از داده هايي كه مردم به نسل هاي بعد نشان داده اند، تبديل گرديدند. اين داستان ها اغلب نظم جهان و رابطه ما با جهان را نشان مي دهند: چه در زندگي شخصي و چه در زندگي اجتماعي، اين داستان ها هويت اشخاص و جوامع را شكل مي دهند. آن ها در نماز و مراسم عبادي تكرار مي شوند. بحث از آفرينش، نجات و مانند آن از اين قبيلند; مثل داستان خلقت جهان كه در فصل آغازين سِفْر پيدايش، يا داستان ميثاق با بني اسرائيل كه در سِفْر خروج تورات آمده و داستان زندگي مسيح را، كه مهم ترين داستان براي مسيحيان، زندگي، تعليمات، مرگ و رستاخيز مسيح است، بيان مي كند. داستان آفرينش در هندوها يا داستان گفتوگوي ارجونه با كريشينا در بِهَگَوَدْ گيتا، در آيين هندو نيز از اين قبيل مي باشند.28

جمع بندي: از مجموع ابن مباحث معلوم مي شود باربور همان ساختار علم را در دين نيز معتبر مي داند و دو ركن اساسي را هم در ساختار علم و هم در ساختار دين جاري مي كند و در هر دو، مفاهيم و نظريات يا اعتقادات را معتبر مي داند و معتقد است: اين نظريات در علم و اعتقادات در دين، بر روي داده ها اثر مي گذارند تا به تصورات، تمثيل ها و مدل ها منجر شوند. البته او دايره داده ها را در دين بيشتر از علم مي داند و در دين علاوه بر تجربه ديني، داستان ها و مراسم ديني را هم جزو داده هاي ديني به حساب مي آورد كه در شكل دهي مدل ها مؤثر است. از اين رو، با اين تشابه ساختار، همان كاركرد ساختار علم در ساختار دين هم جاري مي شود; داده ها و گزاره هاي ديني مثل گزاره هاي علمي، معنادار و قابل فهم است، تفسيربردار است و ارزش بحث كردن را دارد.

تشابه در ملاك هاي ارزيابي

از جمله موارد تشابهي كه باربور در كتاب دوم خود بين علم و دين ذكر كرده است، تشابه در ملاك هاي ارزيابي است. او معتقد است: همان ملاك هايي را كه در ارزيابي نظريات علمي به كار مي بريم، در ارزيابي باورها و اعتقادات هم به كار مي بريم.

الف. ملاك هاي ارزيابي در علم: به نظر باربور چهار ملاك براي ارزيابي نظريه ها در تحقيقات علم وجود دارد:

1. سازگاري با داده ها: او مي گويد: اين مهم ترين ملاك است; چون نظريات هميشه با داده ها تعيين مي شوند. از اين رو، سازگاري با داده ها ملاك است. البته اين ملاك، دليلي بر صحت نظريه نيست و ناسازگاري با داده ها، نظريه را ابطال نمي كند، ولي سازگاري با داده ها باعث تأييد نظريه مي شود.

2. انسجام: يك نظريه علمي علاوه بر اينكه بايد با ديگر نظريات پذيرفته شده سازگار باشد، بهتر است از نظر مفهومي هم با آن ها مرتبط باشد. دانشمندان به انسجام داخلي و سادگي يك نظريه (مثل سادگي در ساختارهاي ظاهري، وجود كمترين تعداد فرض هاي خلق الساعه و....) ارزش مي نهند.

3. قلمرو: نظريه بايد با جامعيت و عموميت خود داوري شود. همچنين اگر با نظريات پيشين متحد باشد و با انواع قراين حمايت شود، ارزش بيشتري پيدا مي كند.

4. سودمندي: يك نظريه بايد سودمند و ثمربخش باشد و با قابليت هاي جاري و تعهد به فراهم آوردن يك چارچوب براي تحقيق علمي، ارزيابي شود.29

ب. ملاك هاي ارزيابي در دين: باربور همين ملاك ها را در ارزيابي عقايد ديني هم معتبر مي داند:

1. سازگاري با داده ها: باورهاي ديني بايد برداشت پربار و ثمربخشي را از زمينه ها و داده هاي تجربي كه توسط جامعه پذيرفته شده فراهم آورد تا به نحو خاصي معنادار شود. باربور داده ها در دين را شامل اين موارد مي داند: تجربه ديني شخصي، مراسم عبادي و داستان هاي اجتماعي. داده ها در دين بيشتر از علم، گرانبار از نظريه اند، و باورها بر تجربه و تفسير اين مراسم و داستان ها تأثير دارند.

2. انسجام: انسجام و سازگاري اين باور با ديگر باورهاي مقبول، الگو بودن يك سنت را تداوم مي بخشد و داوري هاي بين الاذهاني در جامعه، مصونيتي را عليه فردي گرايي و خودسري فراهم مي كند. البته محملي هم براي تدوين و تفسير مجدد فراهم مي آورد.

3. قلمرو: باورهاي ديني با تفسير انواع ديگري از تجارب انساني، كه فراتر از داده هاي پيشين به ويژه فراتر از ابعاد ديگري از زندگي شخصي و اجتماعي ما هستند، گسترش مي يابند. در عصر علم، باورهاي ديني دست كم بايد با نتايج علم سازگار باشند.

4. سودمندي: به خاطر تفاوت هاي علم و دين، در اينجا سودمندي و ثمربخشي ابعاد وسيع تري مي يابد. در سطح شخصي، باورهاي ديني با توجه به قدرت بر انجام اصلاح و تغييرات شخصي، انسجام و تكميل شخصيتي، داوري مي شوند.30

جمع بندي: از مجموع مطالب ارائه شده مي توان دريافت كه باربور با بيان ملاك هاي يكسان براي ارزيابي نظريات علمي و باورهاي ديني، معتقد است برخلاف نظر عده اي كه مخالف دين و قايل به تعارض علم و دين هستند، مي توان باورهاي ديني را مانند نظريات علمي ارزيابي كرد و حكم به صحت يا بطلان آن داد. از اين رو، باورهاي ديني هم، نه تنها معنادار هستند، بلكه قابل فهم، قابل تجربه و قابل ارزيابي براي ما هستند. گزاره هاي ديني نيز مانند نظريات علمي معرفت زا مي باشند.

تشابه در مدل

باربور معتقد است: مدل، در معرفت نقش اساسي ايفا مي كند. وي با بيان ويژگي هاي عمومي مدل هاي نظري در علم و دين و اهميت اين مدل ها در دين و بيان انواع مدل ها در دين، نتيجه مي گيرد كه در مجموع، مدل در معرفت زايي علم و دين اهميت دارد; هم در نظريات علمي و هم در گزاره هاي ديني به مدل نياز داريم.

الف. مدل در علم: باربور مي گويد: مدل هاي نظري در علم سه ويژگي عمومي دارند:

1. مدل ها تمثيلي هستند; دانشمندان موجوداتي را فرض مي گيرند كه برخي از ويژگي هاي يك موجود مشهورتر را دارند و برخي را ندارند.

2. مدل ها به ايجاد نظريات كمك مي كنند; مثل مدل گوي بيلياردي كه مي گويد: چگونه نظريه جنبشي گازها با پخش غلظت گازها مرتبط است. تعديل نظريات هم با مدل ها صورت مي گيرد.

3. مدل ها به عنوان يك مجموعه واحد قابل فهم است; يك مدل، به عنوان يك كل، بحث مي شود، شهودي بودن (مشاهده مستقيم) و قابل فهم بودنِ مدل، اعتبار آن را ضمانت نمي كند.

باربور در اين زمينه مي گويد: «من طرفدار واقع گرايي نقّادانه هستم كه در آن، مدل ها و نظريات، سيستم هاي نمادين انتزاعي (نظري) هستند كه مي توانند ابعاد خاصي از اين جهان را در فرض هاي خاص نشان دهند، اما كمتر از حد لازم و به طور گزينشي. اين ديدگاه حق را به واقع گراها مي دهد كه مي گويد: مدل ها و نظريات، داستان هاي ساخته انساني هستند كه به كمك خيال درست شده اند. اينجا مدل ها جدّي تلقّي شده اند نه ظاهري. مدل ها نه تصوير دقيق هستند، و نه فرض هاي مفيدي، بلكه فقط شيوه هاي محدودي از تصور آنچه مشاهده پذير نيست، مي باشند، اما در سال هاي اخير احيايي در واقع گرايي شكل گرفت كه در آن نوعي پيوستگي بين نظريات جديد با قديمي ها وجود دارد كه برخي از مفاهيم نظريات قديمي به بافت هاي جديد منتقل شدند.»

فرض اساسي واقع گرايي عبارت است از اينكه: وجود شيء، پيش از نظريه پردازي مفروض است. اغلب دانشمندان به طور چاره ناپذيري واقع گرا هستند، اما اعتمادشان به جايگاه حقايق نظري و مدل ها، متفاوت است و هر چه يك حوزه، بزرگ تر و با ساختاري مشهورتر باشد، نظريه ما واقع گرايانه تر است. مثلا، مندل واحدهايي را براي انتقال ارثي فرض گرفت كه بعداً به ژن در كروموزم و اخيراً به عنوان بخش اعظم DNA در انسان، مورد ملاحظه قرار گرفت.31

ب. مدل در دين: مدل هاي ديني به باورهايي منجر مي شوند كه با الگوها در تجربه انساني مرتبط هستند. مدل هاي الهي در تفسير تجربي ديني سرنوشت سازند. مدل هاي ديني سه ويژگي عمومي دارند:

1. مثل مدل هاي علمي تمثيلي هستند; زبان ديني اغلب استعارات، نمادها و داستان هاي اخلاقي تخيلي را به كار مي گيرد كه همه آن ها تمثيلاتي را بيان مي كنند; مثل مدل «خدا به عنوان پدر»;

2. مثل مدل هاي علمي تعميم پذير (توسعه پذير) هستند;

3. توحيدگرا هستند كه مجموعه اي زنده و بيواسطه مي باشند.

باربور مي گويد: «من مثل موارد علمي، اينجا هم طرفدار واقع گرايي نقّادانه هستم كه مدل هاي ديني جدي تلقّي مي شوند نه ظاهري. آن ها نه توصيفات واقعي از واقعيت هستند نه افسانه هاي سودمند، اما انسان ها آن ها را به وجود آورده اند تا به ما كمك كنند كه تجربه را با كمك تصور آنچه نمي توان آن را مشاهده كرد، تفسير كنيم.»

در علم، مدل ها هميشه تابع نظريات هستند، اما در دين مدل ها به خودي خود، مثل باورهاي مفهومي، مهم مي باشند. اين مسئله تا اندازه اي به خاطر همكاري نزديك مدل ها با داستان هاي مشهور در زندگي ديني است; مثلا، عبادت مسيحيان مبتني است بر داستان هاي خلقت، ميثاق و زندگي مسيح. همچنين شركت در مراسم عشاي رباني به قسمتي از اين داستان ها برمي گردد. گرچه مدل ها كمتر از مفاهيم، انتزاعي هستند، اما به هر حال، داستان هاي كتاب مقدس اغلب مي توانند با داستان هاي زندگي ما مرتبط باشند. شكل حركتي از داستان ها به مدل ها، و از مدل ها به مفاهيم و باورها، يك بخش ضروري است در وظيفه الهياتي نسبت به واكنش انتقادي.32

جمع بندي: باربور براي مدل ها در معرفت زايي در علم و دين اهميت بسياري قايل است. او ويژگي هاي تمثيلي بودن، كمك به ايجاد نظريات و تعميم پذيري، و مجموعه واحد بودن را هم در دين و هم در علم قبول دارد.

تشابه در الگو

باربور در كنار مدل، از الگو هم نام مي برد و سپس با مقايسه بين نقش الگو در علم و دين، و بيان برخي از مدل هاي ديني، همان نقش الگو در علم را در دين هم جاري مي سازد.

الف. الگو در علم: توماس كوهن، الگوهايي را به عنوان نمونه هاي معيار و استاندارد در كارهاي علمي، كه در بردارنده مجموعه اي از فرضيات روش شناختي و مفهومي است، بيان مي كند. كوهن با اشاره به بحث علم عادي و علم انقلابي، مي گويد: در علم عادي، از طريق نمونه هاي تاريخي كليدي، سنت، انتقال مي يابد و فرضيات متافيزيكي تلويحاً در مفاهيم بنيادينِ سنت فهميده مي شود; مثل كار نيوتن كه در كار نسل هاي بعدي هم مورد استفاده قرار گرفت. اين فرضيات به عنوان موجود در جهان، و نيز به عنوان روش هايي از بررسي، بحث مي شوند. اين الگوها يك جامعه تحقيقي در حال پيشرفت را در چارچوب علم عادي فراهم مي كنند. تحصيلات علمي عبارت است از آغازگري با عادات تفكر ارائه شده در متون هاي معيار و در آداب و شيوه هاي دانشمندان برجسته. كوهن، تغيير الگوهاي اصلي را انقلاب علمي ناميد و فهرستي از خلاف قاعده ها را به منظور اصلاح استثناها در داخل يك الگوي موجود كه بحران ساز هستند، بررسي كرد.

باربور در اين باره مي گويد: «ما نظرمان را در سه جمله مي گوييم. قسمت اول هر جمله، رابطه تاريخي شخصي بودن را، كه خصوصيتي علمي است و در گزارش هاي تجربي اوليه مغفول مانده، بيان مي دارد و در نيمه دوم آن، تدوين مجددي از عيني بودن، تجربي بودن و معقول بودن را مي گوييم; خصوصيتي علمي كه مانع از دلبخواهي شدن يا كاملا شخصي شدن علم است:

1. تمام داده ها وابسته به الگو مي باشند، اما داده هايي هم هستند كه طرفداران الگوهاي رقيب بتوانند با آن موافق باشند.

2. الگوها در برابر تغيير توسط داده ها، مقاومت مي كنند، اما داده ها به طور يكجا نتيجه قابل پذيرش الگوهاست.

3. هيچ قاعده اي براي انتخاب الگو وجود ندارد، اما ملاك هاي مشترك براي داوري در ارزيابي الگوها وجود دارد.

كوهن يك قرينه گرا و در مقابل ظاهرگرايان اوليه بود، اما من فكر نمي كنم كه اين امر او را ذهن گرا يا يك نسبي گراي افراطي كند; زيرا از ديدگاه او، داده ها شرايطي تجربي را فراهم مي كنند، و حضور ملاك هاي مشترك يك شكل قابل دفاعي از عقلانيت را ارائه مي دهد.»33

ب. الگو در دين: سنّت ديني هم مثل سنّت علمي، يك مجموعه وسيعي از فرضيات روش شناختي و متافيزكي را مي فهماند كه مي توان آن ها را الگو ناميد. مثل علم، سنت ها در دين از طريق مثال هاي كليدي و متون تاريخي پذيرفته شده، در جوامع خاص دست به دست مي شوند، حتي بخش هاي جديدي در سنتِ ديني با ابتكارات جديد در داخل فرضيه ها و آداب اين جامعه وارد مي شود، و آن ها به طور عادي در داخل شبكه پذيرفته شده تفكرشان كار مي كنند كه مي توان آن را «دين عادي» ناميد; مثل علم عادي. همچنين كاربرد ملاك هاي عادي در دين در عمده انقلاب هاي تاريخي يا در انتخاب الگوهاي رقيب مشكل است.

1. تجربه ديني وابسته به الگوهاست;

2. الگوهاي ديني به شدت در برابر تغيير مقاومت مي كنند;

3. هيچ قاعده اي براي انتخاب الگوها در دين وجود ندارد.34

جمع بندي: باربور مي گويد: «من معتقدم اگر ما از واژه تغيير الگو براي تغييرات مفهومي جامع، كه كمياب است، استفاده كنيم، اينجا مفهوم تغيير الگو در فهم تغييرِ تاريخي بسيار مفيد است. روشن است كه پيدايش مسيحيت اوليه از يهوديت چنين تغيير الگويي است; زيرا با وجود آن پيوستگي، مردم عدم پيوستگي را هم در باور و هم در عمل، تجربه كردند. تا زمان رساله پولس بديهي بود كه مسيحيت نمي تواند فرقه اي از يهوديت يا جنبشي براي اصلاح در يهوديت باشد. و مردم براي تمركز بر مسيح يا تورات، جامعه الگو را انتخاب مي كنند. اين عدم پيوستگي در اصلاح پروتستاني خيلي بنيادين نبود، ولي تغييرات عمده اي را در اصول و اعمال به وجود آورد; مثل سازمان ها.

آيا اين ها باعث مي شود كه كل مسيحيت را به عنوان الگوي مسيحي بررسي كنيم؟ آيا وقتي شخصي دينش را عوض كرد، مي تواند از تغيير الگو صحبت كند؟ اين شباهت با علم، بايد بسط داده شود; زيرا به نظر مي رسد داده هاي مشترك يا ملاك هاي مشترك در سنّت هاي متفاوت خيلي كم هستند كه مردم وقتي مي خواهند براي انتخاب آن ها دليل بياورند، بتوانند به آن ها تمسّك كنند. از اين رو، آيا ما بايد درصدد ملاك ها و داده هاي مشترك در عصر جهاني باشيم؟ آيا مي توانيم فقط از طريق تعريف درستي كه از سنّت ديني مي دهيم، تشخيص باورها را از بين ببريم؟»35

در هر حال، از مجموع اين گفتار مي توان دريافت كه الگو نقش بسزايي در علم و دين دارد و تغيير اين الگوها هم در علم و هم در دين بسيار مهم است. بنابراين، شناخت الگوها و معرفت به علل و عوامل تغيير آن هم از اهميت بسزايي برخوردار است.

نقد و بررسي

ما در اين مقاله به گوشه اي از توازي هاي روش شناختي بين علم و دين از ديدگاه ايان باربور پرداختيم. گرچه بيان تمام شباهت هايي كه باربور بين علم و دين مطرح كرده در توان اين مقاله نيست، ولي از مجموع اين شباهت ها مي توان اين نتيجه را گرفت كه باربور نه تنها تعارضي را بين علم و دين قبول ندارد، بلكه ـ با اينكه آن ها را داراي دو حوزه متفاوت مي داند ـ آن ها را مكمل همديگر و به مانند دو بال آدمي براي كمال نيز مي داند. به نظر او براي معرفت زايي ما، علم و دين به يكديگر نيازمندند. علم به جنبه هاي ادراك حسي و دين به جنبه هاي تجربه ديني ما مي پردازد. در هر حال، تلاش باربور در اين زمينه جايز اهميت است.

اين بحث در اسلام و بين مسلمانان جايگاه چنداني ندارد; زيرا نه آن برخورد بدِ كليسا با ارباب علم را در اسلام شاهد هستيم و نه محاكمه دانشمندان تجربي را به خاطر طرح نظراتشان. علماي اسلامي هرگز ديدگاه علمي تجربي خود را به قرآن تحميل نكردند تا اگر دستاوردهاي جديد تجربي آنان مخالف صريح قرآن درآمد، نيازمند محاكمه و تكفير دانشمندان تجربي باشد. حتي بسياري از علماي ديني اسلامي در زمره بزرگ ترين دانشمندان تجربي نيز بوده اند; ابن سينا، خواجه نصيرالدين طوسي، ابوريحان بيروني و هزاران تن ديگر به خاطر سفارش هاي اسلام از قبيل: «اطلبوا العلم من المهد الي اللحد» يا «اطلبوا العلم ولو بالصين» هميشه به دنبال علم بوده اند و به علوم تجربي نيز مانند علوم عقلي و نقلي مي پرداختند. از اين رو، در اسلام بر خلاف جهان غرب و مسيحيت هرگز بحث تعارض علم و دين مطرح نبوده است، اما در جهان غرب كه به علت روش بد كليسا در قرون وسطا، نوعي شك گرايي و ضدّيت با دين، از آن زمان تاكنون رواج داشته و همگان در تلاش براي مقابله با دين (مسيحيت) بودند، تلاش برخي دانشمندان در دفاع از گزاره هاي ديني شان قابل تقدير است. شايد ما بسياري از آموزه هاي ديني آنان را به خاطر مغايرت با اصول ديني خود نپذيريم، ولي بايد تلاش افرادي مثل باربور را كه در چنين جوّي به دفاع از دينِ خود پرداخته اند ارج نهيم.

اما در ديدگاه باربور نقطه هاي تاريك و لغزنده اي هم وجود دارند كه به اختصار آن ها را برمي شمريم:36

1. تفاوت روش شناسي علوم انساني با علوم طبيعي: باربور سعي مي كند با محور قرار دادن فيزيك، كه به نظر او كامل ترين روش شناسي را در علم دارد، دين و الهيات را شبيه علم بررسي كند، حال آنكه فيزيك در زمره علوم طبيعي و دين و الهيات در زمره علوم انساني است و در علوم انساني ارتباط علّي و معلولي طرفيني است; و در واقع، هم ماديات بر روح تأثير مي گذارند و هم روح بر ماديات. اگر الهيات را در زمره علوم طبيعي و فيزيكي قرار دهيم، رابطه طرفيني را به يك رابطه يك سويه تبديل كرده ايم. از اين رو، جايگاه علوم انساني با علوم طبيعي در اينجا خيلي معلوم نيست; چون علوم انساني، بخصوص الهيات، به ابعادي از واقعيات نظير نفرت، عشق، ترس، اميد و جرم مي پردازد كه زير مقوله فيزيك گرايي قابل فهم نيست.

2. خطر غيرقابل اعتماد بودن تعاليم ديني: باربور با مقايسه علم با دين به صراحت اعلام مي دارد كه گزاره هاي ديني مثل نظريات علمي يقيني نيستند و محتمل اند. مشكل اينجاست كه ما در نظريه هاي علمي، پايه را استقرا و مشاهده امور جزئي مي دانيم و چون استقراي تام ممكن نيست، به استقراي جزئي روي مي آوريم، از اين رو، محتمل بودن ضرري به نظريه نمي زند. اما اگر ما گزاره هاي ديني را مشمول اين احتمال بودن بدانيم و يقيني ندانيم، باعث مي شود تمام مسائل ديني مشمول تحقيق، رد و ابطال شود و هيچ مسئله ديني وجود نخواهد داشت كه از تحقيق و نقد مستثنا باشد. حال مشكل اينجاست كه مؤمنان نمي توانند اعتقادات خداشناسانه خود را فرضي (hypothetical) بدانند. آن ها تمام اعتقادات را يقين آور مي دانند و اگر قرار باشد جاي رد و ابطال داشته باشند، ديگر نمي توان هيچ گزاره ديني را قابل اعتماد شمرد و اين بزرگ ترين خطر براي دين و دين داران است. شبيه اين اشكال را گري گاتينگ (Gary Gutting) در كتاب Religion Belief and Religious Skepticism عليه سويين برن مطرح مي كند.

3. خطر اعتماد بر روش شناسي ديگران در علم: مشكل بعدي باربور اين است كه او در بسياري از جاها به روش شناسي ديگران در علم اعتماد كرده و همان را در الهيات هم جاري ساخته است. مثلا هسته مركزي لاكاتوش را پذيرفته و در الهيات هم آورده است. حال سؤال اين است كه اگر روزي اين روش شناسي دانشمندان در علم، مورد ترديد قرار گيرد و رد شود، باربور در الهيات چه مي كند؟ به نظر مي رسد محور قرار دادن روش شناسي ديگران در علم، براي الهيات نمي تواند قابل اعتماد باشد.

4. خطر بي اعتباري كتاب مقدّس: باربور چنان علم را محور گزارش خود قرار داده كه حتي به صراحت در بحث ملاك هاي ارزيابي در دين اعلام كرده كه داده هاي ديني بايد با نظريات علمي سازگار باشند. او فقط قبول مي كند كه كتاب مقدس حجت است ولي هيچ دليلي براي حجيت آن نمي رود و همه جا ملاك را علم قرار مي دهد و مي گويد: اگر گزاره هاي ديني با داده هاي علمي نساخت، غيرمعتبر هستند. اين مسئله براي مؤمنان قابل پذيرش نيست.

5. خطر اعتماد بر تجربه در دين: باربور تجربه ديني را جزء اركان گزاره هاي ديني مطرح مي كند و چون تجربه ديني هميشه متضمن تاريخ طولاني و پيچيده تفسير مي باشد، سؤال اين است كه اگر تجربه ديني افراد همواره و در طول تاريخ در معرض تفسيرهاي گوناگون هستند، آيا قابليت اعتماد به آن ها از بين نخواهد رفت؟ چون هر كس تجربه خاص خود را دارد كه فقط براي او حجت است و تفسيرها هم از اين تجارب متفاوت مي باشند. حال حق با كدام تفسير است؟

6. اشكال بر عينيت و آزمون پذيري بين الاذهااني در علم: باربور عينيت (objectivity) و آزمون پذيري بين الاذهاني (intersubjective testability) را شبيه آنچه در علم است در داده ها و گزاره هاي ديني نيز مي پذيرد، از اين رو، لازمه اين حرف اين است كه ديگران در شرايط و تجربه مشابه با شرايط و تجربه تجربه كننده، به همان تجربه برسند، و ثانياً خود اين تجربه براي تجربه كننده قابل تكرار باشد; همان گونه كه هر دو مورد در علم وجود دارد. ولي اشكال اينجاست كه تكرار تجربه ديني براي خود شخص و يا براي ديگران ـ اگر نگوييم ناممكن ـ دست كم بسيار بعيد است. حال چگونه يك گزاره ديني برآمده از تجربه ديني را داراي دو صفت عينيت و آزمون پذيري بين الاذهاني بدانيم؟

7. اشكال تكيه بر مسيحيت: باربور فقط بر مسيحيت تكيه كرده و سعي در توجيه گزاره هاي ديني مسيحيت با علم دارد. هرچند خود وي اين مسئله را در مقدّمه كتابش اعلام كرده، ولي بحث رابطه علم و دين امري فراتر از رويكرد به يك دين خاص است.

8. اشكال بر دو جهان بودن علم و دين: باربور سعي مي كند علم و دين را در دو حوزه متمايز و جدا بحث كند، ولي بگويد ما به هر دوي آن ها نيازمنديم; يعني آن ها در عين جدايي با هم و حضورشان در دو حوزه متمايز، چون باعث معرفت زايي ما هستند پس به نوعي مكمل يكديگرند; يعني علم به داده هاي حسي و تجربه حسي و دين به تجربه ديني و معنوي مي پردازد و ما به هر دو نيازمنديم. اصل نياز ما در كسب معرفت به علم و دين و مكمل بودن آن ها براي همديگر امري مقبول مي باشد، اما شايد چنين جدايي كه باربور در حوزه هاي علم و دين تصور كرده، درست نباشد; زيرا در بسياري از موارد حوزه هاي معرفتي علم با دين يكي است. شايد اين حرف در جهان مسيحيت مقبول باشد، اما در جهان اسلام خير. نكته ديگر اينكه علم فقط شامل فيزيك و علوم تجربي نمي شود و بسياري از علوم انساني نيز علم هستند كه مي توانند با دين و الهيات حوزه هاي مشترك داشته باشند.

9. پلوراليزم در كلام باربور: باربور در بحث مدل ها و در بيان مدل هاي شخصي و غيرشخصي رسماً تمام مدل هاي اديان را معتبر مي شمرد و مي گويد: «پذيرش تفاوت مدل ها در سنّت هاي خودمان مي تواند به ما كمك كند كه براي مدل هاي ديگر سنّت ها نيز ارزش قايل شويم و اين مي تواند در دنياي كثرت گراي امروز، كمك مهمي باشد.» اين سخن و برخي ديگر از سخنان او تصريح در پلوراليزم ديني دارد كه در تمام اديان مؤمنان به آن دين، آن را رد مي كنند. البته اين بحث به تفصيل بيشتري نياز دارد كه ما به همين مقدار بسنده مي كنيم.

نتيجه‌گيري

از مجموع آنچه در اين مقاله ارائه شد مي توان چنين نتيجه گيري كرد كه: از منظر باربور علم و دين با اينكه داراي دو حوزه كاملا متفاوتي هستند و علم به تجربه هاي حسي و دين به تجربه هاي ديني مي پردازد، ولي باز هر دو در اينكه در معرفت زايي ما نقش مستقيمي دارند مي توانند مكمل يكديگر باشند. از اين رو، باربور با توجه به اعتقاد به پروتستانتيزم اعتدالي، واقع گرايي نقادانه و فلسفه پويشي، معتقد است كه براي شناخت عالم هستي از خدا تا طبيعت و انسان بايد معتقد به همكاري علم و دين باشيم و هرچند در بسياري موارد حوزه هاي آن ها جداست، ولي هر كدام به يك جنبه از معرفت، مي پردازد: علم به تجربه حسي ما و دين به تجربه ديني ما. روش هر دو نيز يكي است. باربور با بيان توازي هاي روش شناختي بين علم و دين، بخصوص در مواردي مثل شباهت در مدل، الگو، ملاك هاي ارزيابي و ساختار، الهيات و دين را هم در زمره علوم به حساب آورد تا هم گزاره هاي ديني معنادار باشند و هم قابل نقد و اثبات قرار گيرند. او به اين وسيله تعارض ميان علم و دين را حل مي كند. گرچه بر برخي از نظرات باربور نقدهايي وارد ساختيم ولي اصل عدم تعارض بين علم و دين را با او هم عقيده ايم و تلاش وي در خصوص حل تعارض بين علم و دين قابل ستايش مي باشد.

در پايان بايد به اين نكته بار ديگر اشاره كنيم كه بحث تعارض علم و دين بيشتر در جهان غرب و در دين مسيحيت مطرح است و در اسلام هيچ كس قايل به چنين تعارضي نيست; زيرا همه دين را راهنماي علم و جهت دهنده علم مي دانند. از اين رو، چندان اين بحث مورد دقت قرار نگرفته است و علت آن هم تعاليم بزرگ و دقيق دين مبين اسلام است; اسلام به اصل تحقيق و پژوهش سفارش كرده است و هرگز هيچ دانشمند اسلامي نتيجه تحقيقات خود را به دين نسبت نداده، گرچه از داده هاي ديني مؤيدي براي مدعاي خود آورده، ولي هرگز نظر خود را تنها راه اسلامي بيان نكرده است.

از اين رو، اسلام تبعات دنياي مسيحيت را نداشته است. البته اين بحث تحقيقات وسيع تري را مي طلبد تا بتوان بهتر و كامل تر موضوع رابطه علم و دين را از منظر انديشمندان مسلمان و مسيحي بررسي كرد.

پي‌نوشت:


1ـ اين تقسيم بندي اقتباس از كتاب هاي ذيل است:

- Ian Barbour, Religion in an age of science, 1990, 3-28.

- Ian Barbour, Religion and science, 1997, ch 4.

ـ ايان باربور، علم و دين، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي، بخش اول و دوم كتاب;

ـ مجله ذهن، ش 3 و 4.

2ـ مجله ذهن، ش 4، ص 85.

3ـ ايان باربور، علم و دين، ص 9 به بعد.

4ـ براي اطلاع بيشتر ر.ك. به:

http// Ian Barbour's Religion in an Age of Science.

http// Biography Ian Barbour.

htm// Online NewsHour Ian Barbour biography -- May, 1999.

5. Issues in Science and Religion.

6. Religion In An Age Of Science and Ethics In An Age Of Technology.

7. Religion and Science, Historical and Contemporary Issues.

8ـ مجله ذهن، ش 1، ص 53 / ايان باربور، علم و دين، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي، پيشگفتار.

9. Nature, Human Nature and God.

10و11ـ ايان باربور، پيشين، ص 11.

12. Barbour, 1990, p. 43.

13ـ ايان باربور، پيشين، ص 158ـ162.

14ـ همان، ص 244.

15ـ همان، ص 107.

16ـ همان، ص 184 و 186.

17ـ همان ص 190ـ196.

18ـ همان، ص 212ـ221 و 258ـ 260.

19ـ همان، ص 262ـ 267.

20ـ همان، ص 265ـ267.

21ـ همان، ص 278ـ281.

22ـ همان، ص 281ـ285.

23ـ همان، ص 290ـ301.

24ـ همان، ص 301ـ306.

25. Barbour, 1990, P. 31-34.

26. Barbour, 1990, p. 34-35.

27. Barbour, 1990, p. 36-39.

28. Barbour, 1990, p. 39-41.

29. Barbour, 1990, p. 34.

30. Barbour, 1990, p. 38-39.

31. Barbour, 1990, p. 41-45.

32. Barbour, 1990, p. 45-47.

33. Barbour, 1990, p. 15-54.

34. Barbour, 1990, p. 54,55.

35. Barbour, 1990, p. 56- 58.

36ـ ما در برخي از اين نقدها از كتاب روش شناسي علم و الهيات، بررسي و نقد ديدگاه ننسي مورفي نوشته منصور نصيري كمك گرفته ايم.