در جستجوى رحمت بى‌‏انتهاى خداوند

استاد محمّدتقى مصباح

چكيده

خوف و رجاء در آموزه‏‌هاى دينى همواره مقارن و در كنار يكديگر آمده است. خوف و ترس از عذاب الهى به عنوان يك سازوكار تنبيهى و رجا و اميد به رحمت لايزال الهى به عنوان يك سازوكار تشويقى، همواره سوق‏دهنده انسان به سوى رحمت و مغفرت الهى بوده است.

     در آموزه‏هاى دينى و از جمله در ادعيه و به ويژه در مناجات «خمس عشر» براى نيل به رحمت بى‏پايان الهى، بر توبه و انابه تأكيد فراوان شده است. اولياى الهى على‏‌رغم منزلت بالا و جايگاه رفيعى كه نزد خداى متعال دارند، همواره از فرجام و عاقبت خويش اظهار نگرانى مى‏كردند. مطيع و فرمان‌بردار الهى و در همه حالات ادب گفت‏وگو را با معبود خويش مراعات مى‏‌كردند. اين مقال شرحى است بر مناجات خمس عشر توسط استاد.

كليدواژه‏‌ها: رحمت، مغفرت، فرجام خوش، توبه، خوف و رجاء.

توجه به رحمت و مغفرت الهى؛ تسكين‏بخش دل مؤمن

توجه به گناهان، خوف و ترس از عذاب الهى را در انسان برمى‏انگيزاند، اما از آن‏رو كه امكان جبران رفتار ناپسند و زشت فراهم است، انسان مى‏تواند با توكل بر خداوند و توفيق او و با اميد به رحمت بى‏كران الهى، به تدارك رفتار ناپسند و ناشايست خود بپردازد. وى مى‏تواند از حركت و گام نهادن در مسير شيطان باز ايستد و دام‏هاى وسوسه‏هاى شيطانى را بگسلد و در مسير تعالى و كمال قرار گيرد و راه هدايت الهى را بپيمايد. به همين دليل در دعاها و مناجات‏هاى پيشوايان معصوم ما در كنار اظهار خوف و پشيمانى، اميد به رحمت و بخشش بى‏‌نهايت الهى به صورت برجسته مطرح گرديده است.

     در اين زمينه، امام سجاد عليه‏السلام در طليعه «مناجات خائفين» به گونه‏اى سخن مى‏گويند كه حسّ ترحّم مخاطب و شنونده برانگيخته مى‏شود، اما از آن‏رو كه در خداوند تغيير حالات متصور نيست، اين‏گونه سخن گفتن باعث دريافت فزون‏تر رحمت الهى مى‏گردد.

     حضرت در فراز اول مناجات خائفين مى‏فرمايند: «خدايا، آيا باور كنم كه مرا پس از آنكه به تو ايمان آورده‏ام عذاب مى‏كنى؟ يا مرا پس از آنكه تو را دوست داشته‏ام، از خويش دور مى‏سازى؟ يا با آنكه به رحمت و بخشايشت اميد دارم، محرومم مى‏سازى؟ يا با آنكه به عفو تو پناه آورده‏ام، مرا تسليم عذاب و عقاب مى‏كنى؟ حاشا از ذات بزرگوار و كريم تو كه نااميدم گردانى».

     اين فراز حاكى از آن است كه ترس از عذاب الهى شديدا گوينده را متأثر و نگران ساخته و وى درصدد متعادل ساختن ترس خود از عذاب الهى است. چه اينكه اگر ترس كاملاً بر دل انسان غالب شود و به افراط گرايد، باعث يأس از رحمت خدا مى‏شود، پس بايسته است كه چون حالات ديگر، انسان حالت ترس را در خود متعادل و كنترل سازد و در كنار ترس از خدا و عذاب او، به رحمت و مغفرت الهى نيز نظر داشته باشد كه در اين صورت ترس از خدا همراه با اميد به رحمت او، باعث تحرك، پويايى، تصحيح رفتار و گام نهادن در مسير تعالى و خودسازى مى‏گردد. اين شيوه مناجات با خدا و اظهار ترس از عذاب الهى در كنار چشمداشت به رحمت و مغفرت الهى در ساير دعاها و مناجات‏ها نيز مشاهده مى‏شود. براى نمونه، امام سجاد عليه‏السلام در دعاى ابوحمزه ثمالى، بهره‏مندى از مهر و رحمت الهى در مقام مناجات با او را مايه تسكين دل از خوف خدا مى‏داند و مى‏فرمايد: «يا مولاى بذكرك عاش قلبى و بمناجاتك برّدت ألم الخوف عنّى»؛1 مولاى من، با ياد تو دلم‏حيات و طراوت‏يافته و با مناجات تو درد ترس از عذاب و فراق تو را تسكين و كاهش مى‏دهم.

     وقتى ترس در وجود انسان شعله‏ور مى‏گردد، انسان فطرتا مى‏كوشد كه آن را تسكين بخشد و در نتيجه، سراغ كسى مى‏رود كه آن ترس را در درون او ايجاد كرده و مى‏كوشد كه با سخنان خود او را بر سر مهر آورد. فرض كنيد فرزندى نسبت به پدر خود و يا دوستى نسبت به دوست خود خيانت و يا كوتاهى كرده باشد. وى در مقام عذرخواهى، ضمن اعتراف به كوتاهى و تقصير خود مى‏كوشد با ذكر خوبى‏هايى كه در حق پدر و يا دوستش روا داشته، دل او را به دست آورد و از كدورت و ناراحتى او نسبت به خويش بكاهد. همچنين بنده گنهكار كه عذاب و كيفر الهى را فراروى خود مى‏بيند، با زبان استرحام و با ذكر كارهاى ارزشمند و خداپسندانه خود مى‏كوشد توجه خداوند را به خويش جلب كند و زمينه بهره‏مندى خود از رحمت و مهر الهى را فراهم آورد. بى‏ترديد باارزش‏ترين و گران‏قدرترين ويژگى و رفتار انسان ايمان به خداست كه در آيات و روايات فراوان از آن ستايش شده و مؤمن برخوردار از آن را از چنان عظمت و منزلتى برخوردار مى‏سازد كه امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايند: «المُؤمِنُ أعظَمَ حُرمَة مِنَ الكَعبَةِ»؛2 حرمت و ارزش مؤمن فراتر از كعبه است.

    آن‏گاه امام عليه‏السلام با توجه به ارزشى كه سرمايه ايمان در پيشگاه خداوند دارد، در مقام مناجات با معبود خود متذكر ايمان خويش كه شريف‏ترين و عزيزترين خصلت و رفتار مؤمن در پيشگاه خداوند به شمار مى‏آيد مى‏گردد و مى‏فرمايد چگونه كسى راكه‏به‏توايمان‏آورده‏عذاب مى‏كنى؟

     محبت يكى از ثمرات ايمان و معرفت به خداوند است و كسى كه به ساحت ربوبى معرفت داشت و سراسر وجود خود را تحت مالكيت او يافت و بر اين باور بود كه همه نعمت‏هاى مادى و معنوى مواهب الهى است، سعى مى‏كند با همه وجود به معبود و مالك هستى عشق ورزد و در نتيجه به خواست محبوب و معشوق خود عمل كند، تا از اين طريق محبت و توجه معبود را به خود جلب كند. چه اينكه دورى و بُعد از ساحت قرب معبود، بلاى عظيمى است كه عارفان و محبان حق را به وحشت افكنده. بلايى كه براى كسى كه لذت قرب به حق و محبت او را چشيده از عذاب الهى و حتى حرمان از بهشت شديدتر است. از اين‏رو، حضرت با توجه به آنكه از تلخى و شكنجه بُعد از محبوب خبر دارد مى‏فرمايد كه خدايا، چگونه كسى را كه به تو محبت دارد از خود دور مى‏كنى. خدايا، چگونه مرا كه به رحمت و گذشت تو اميد بسته‏ام، محرومم مى‏كنى. از مكارم اخلاق اين است كه وقتى كسى به ديگرى اميدوار گشته، هرچند او لياقت و استحقاق يارى و مساعدت نداشته باشد، نااميدش نگرداند. حال چگونه ممكن است خداوند كه منبع كرم و بزرگوارى است كسانى را كه به رحمت و مغفرت او چشم دوخته‏اند و اميد آن دارند كه از آنها درگذرد، نااميد سازد، هرچند آنان لياقت بهره‏مندى از رحمت الهى را نداشته باشند.

     هركس با خطر مواجه مى‏گردد و حيوان درنده و يا دشمن او را تهديد مى‏كند، به دنبال پناهگاهى مى‏گردد كه او را از خطر برهاند و در پناه آن آرامش و آسايش يابد. شكى نيست كه بدترين دشمن انسان كه آخرت و عاقبت انسان را خراب مى‏سازد گناهان و شيطان مى‏باشد و براى رهايى از شر اين دشمن خطرناك انسان بايد به خداوند و درياى عفو او پناه آورد. خداوندى كه كريم و بزرگوار است و حتى اگر دشمنش به او پناه آورد و با توبه و احساس پشيمانى از او بخواهد از او درگذرد و از شر شيطان و گناهان و جهنم نجاتش دهد، به او پناه مى‏دهد و مشمول عفو خود مى‏سازد، چگونه ممكن است به دوست خود پناه ندهد و او را از شر خطاها، گناهان و شيطانى كه با وسوسه‏هاى خود او را از حق باز مى‏دارد حفظ نكند؟

نگرانى اولياى خدا از فرجام و عاقبت خويش

در ادامه مناجات، حضرت حالت و احساس كسى را مى‏نماياند كه در كمال درماندگى و شرمندگى در درگاه خداوند قرار گرفته و نمى‏داند كه عاقبت او به خير و سعادت مى‏انجامد و يا به شقاوت، بدبختى و حرمان از رحمت الهى مبتلا مى‏گردد، نظير مجرمى كه براى محاكمه فراخوانده شده و نمى‏داند كه آيا حكم اعدام او را صادر خواهند كرد و يا حكم آزادى‏اش را. حضرت مى‏فرمايد: «ليت شعرى، أللشقاء ولدتنى أُمّى أم للعناء ربتنى فليتها لم تلدنى ولم تربّنى وليتنى علمت أمن أهل السعادة جعلتنى و بقربك و جوارك خصّصتنى فتقرّ بذلك عينى وتطمئنّ له نفسى»؛ اى كاش مى‏دانستم كه مادرم مرا براى بدبختى زاييد يا براى ذلت و رنج تربيتم كرد؟ پس در اين صورت اى كاش او مرا نمى‏زاييد و پرورشم نمى‏داد و اى كاش مى‏دانستم كه مرا از اهل سعادت مقرر داشته‏اى و براى مقام قرب و جوار رحمتت مخصوص گردانيده‏اى تا چشمم روشن و قلبم آرام و مطمئن مى‏گردد.

     «شقاء» به معناى بدبختى و حرمان از چيزى است كه سبب كمال و لذت است و «عناء» به معناى ذلت و خضوع مى‏باشد. جمله «ليت شعرى» در مقام حيرت و سرگردانى از پيش‏آمدى نامعلوم به كار مى‏رود و حاكى از آن است كه بنده خود را در خوف و رجا مى‏بيند و در عين حال نگران عاقبت و فرجامى است كه اطلاعى از آن ندارد. حضرت در بيان خود، بيش از هرچيز از عاقبت و فرجام خويش اظهار نگرانى مى‏كند. اين از آن‏روست كه بر دل متقين و عاشقان خدا، بيش از هرچيز ترس از بدعاقبتى و شقاوت سايه افكنده و اين ترس دل آنان را پريشان و مضطرب مى‏گرداند و هميشه در اين انديشه‏اند كه آيا در علم ازلى حق در زمره سعادت‏پيشگانند يا در زمره شقاوتمندان. گرچه در ظاهر همه انسان‏ها طالب سعادتند و سعادت‏طلبى امرى بديهى است. اما از يك‏سو مكاتب فكرى برداشت‏هاى مختلفى درباره سعادت و ضد آن، يعنى شقاوت دارند و بر اين اساس، هركس به تناسب بينش و جهان‏بينى خاص خود به دنبال سعادت و گريزان از شقاوت است. از سوى ديگر، بر فرض تشخيص درست سعادت و شقاوت، چون انسان موجودى مختار است، گاهى بر اثر حسن انتخاب راه هدايت را مى‏پويد و به سعادت مى‏رسد و گاهى بر اثر سوء انتخاب، راه ضلالت و گمراهى را پيش مى‏گيرد. از اين‏رو، كسانى كه اهل بصيرتند همواره از شقاوت و بدبختى خايف و ترسانند و با دعا و تضرع از خداوند مى‏خواهند كه آنان را از شقاوت دور دارد و براى دست‏يابى به سعادت ابدى راهنمايى و دلالت فرمايد. مؤمن طالب سعادت پيوسته خود را بين خوف و رجا مى‏بيند و به نوعى اين دو صفت زمينه و بستر نيل به سعادت را براى او هموار مى‏سازند. مرحوم ملكى تبريزى درباره ارتباط خوف و رجا با سعادت مى‏نويسد: «و كدامين سعادت نزد مؤمن مثل لقاى پروردگار و انس با اوست و اين جز با تحصيل محبت او حاصل نشود و تحصيل محبت او جز پس از معرفت نصيب انسان نگردد و معرفت جز به دوام فكر به دست نيايد و دوام فكر غالبا جز با ذكر و ياد خدا حاصل نمى‏شود. ذكر و فكر جز به دور ساختن خويش از مشاغل دنيايى و قطع الفت و دوستى شهوات و خواسته‏هاى نفسانى فراهم نشود و اين جز به كندن محبت دنيا و خواسته‏هاى دنيايى از دل به دست نمى‏آيد و بركندن ريشه‏هاى محبت دنيا و شهوات آن جز به صبر در مقابل آنها حاصل نمى‏شود و صبر هم جز با خوف و رجا تحقق نمى‏پذيرد.»3

ادب گفت‏وگوى اولياى خدا با معبود خويش

نكته لطيفى كه بيانگر رعايت ادب دعا از سوى حضرت مى‏باشد اين است كه شقاوتمندى به خود بنده نسبت داده شده، با اينكه مى‏توان شقاوتمندى بنده را به خداوند نيز نسبت داد و اين فرجام را ناشى از اراده و مشيت خدا دانست، چه اينكه سعادتمندى انسان نيز به خداوند انتساب دارد و ناشى از اراده و مشيت اوست. اما حضرت با رعايت كمال ادب در پيشگاه معبود خود نمى‏فرمايد كه خدايا، نمى‏دانم تو مرا خلق كردى تا سعادتمندم گردانى يا فرجام شقاوت را برايم رقم زنى. در برخى از آيات قرآن، ضلالت و گمراهى و شقاوتمندى بندگان چون سعادت آنان به خداوند نسبت داده شده است؛ نظير آيه:«وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرا مِنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّ يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ» (اعراف: 179)؛ و هر آينه بسيارى از جنيان و آدميان را براى دوزخ بيافريديم، زيرا دل‏هايى دارند كه به آن حق را درنمى‏يابند و چشم‏هايى دارند كه بدان حق را نمى‏بينند و گوش‏هايى دارند كه به آن حق را نمى‏شنوند. اينان بسان چهارپايانند، بلكه گمراه‏ترند؛ آنان همان غافلانند.

     همين ادب را حضرت ابراهيم عليه‏السلام نيز در سخن خود رعايت كرده و با اينكه هم بيمارى و هم شفاء از آنِ خداست، اما آن حضرت بيمارى را به خود نسبت داده و شفاء را به خداوند و مى‏فرمايد: «وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ» (شعراء: 80)؛ و چون بيمار شوم شفايم بخشد.

بندگان مطيع و فرمانبردار خدا و اميد به رحمت بى‏انتهاى معبود

«إلهى، هل تسود وجوها خرّت ساجدة لعظمتك أو تخرس ألسنة نطقت بالثناء على مجدك و جلالتك أو تطبع على قلوب انطوت على محبتّك أو تصمّ اسماعا تلذّذت بسماع ذكرك فى ارادتك أو تغل اكفا رفعتها الآمال اليك رجاء رأفتك أو تعاقب أبدانا عملت بطاعتك حتى نحلت فى مجاهدتك أو تعذّب أرجلاً سعت فى عبادتك. الهى، لاتغلق على موحديك أبواب رحمتك ولا تحجب مشتاقيك عن النظر الى جميل رؤيتك»؛ خدايا، آيا چهره‏هايى را كه در آستان عظمتت به سجده برخاك نهاده شده سياه مى‏گردانى؟ يا زبان‏هايى را كه به ثناى بزرگى و جلالت گويا بوده است لال مى‏سازى؟ يا بر دل‏هايى كه با عشق و محبت تو درهم پيچيده است مهر تيرگى مى‏نهى؟ يا گوش‏هايى را كه با شنيدن ياد تو در ارادت به تو لذت برده‏اند كر مى‏سازى؟ يا آن دست‏هايى را كه با آرزو و اميدوارى و به اميد مهر و رأفت تو به درگاهت بلند شده است، به زنجير مى‏كشى؟ يا بدن‏هايى را كه به طاعت تو پرداختند و با تلاش و كوشش در عبادتت لاغر شدند عقاب مى‏كنى؟ يا پاهايى را كه در راه بندگى تو سعى كرده‏اند عذاب مى‏كنى؟ خدايا، درهاى رحمتت را بر يكتاپرستان خود مبند و مشتاقان خود را از نظر به ديدار زيبايت محجوب نفرماى.

     جملات اين فراز كه در قالب استفهام انكارى است و از درد درون سرچشمه مى‏گيرد، حاكى از اميدوارى به رأفت و رحمت الهى است؛ اميدى كه همواره در دل مؤمن فروزان است و نقص و خردى عمل آن را كم‏فروغ نمى‏سازد. اميرمؤمنان عليه‏السلام در «مناجات شعبانيه» مى‏فرمايد: «إلهى، إن كان صغر فى جنب‏طاعتك‏عملى‏فقدكبرفى‏جنب‏رجائك أملى»؛4 اگر عمل و كردارم پيش اطاعت و فرمانبردارى از تو كوچك و ناچيز است، آرزويم پيش اميدبه‏توبزرگ است.

     حضرت در اين فراز از مناجات، بر اين نكته تأكيد دارند كه با همه اعضا و جوارح خود در جهت بندگى خداوند مى‏كوشند و به نافرمانى از اوامر الهى برنخاسته‏اند. اين از آن‏روست كه بنده مؤمن اعضا و جوارح خود را نعمت‏هاى الهى مى‏داند و بر اين باور است كه مواهب و نعمت‏هاى الهى را بايد براى كارهاى مباح و پسنديده به كار گرفت و نبايد آنها را در نافرمانى از خدا و انجام كارهاى ناپسند به كار بست. چنان‏كه انسان دست خويش را به آتش نزديك نمى‏كند چون مى‏داند كه مى‏سوزد، مؤمن دست خود را به گناه نمى‏آلايد، چون مى‏داند كه گناه آتشى است كه روح انسان را مى‏سوزاند و نابود مى‏گرداند. شكرگزارى ادب بندگى است و شكرگزارى از نعمت اعضا و جوارح اين است كه آنها در مسير اطاعت و عبادت خدا به كار گرفته شوند و بى‏ترديد اولياى خدا در اين مسير سرآمد مؤمنان و سالكان بودند و نمونه برجسته آنان سيدالساجدين عليه‏السلام است كه همواره بدن خود را براى عبادت و سجده فراوان در پيشگاه خداوند به رنج و سختى مى‏افكند و مى‏فرمود: «خدايا، اگر در پيشگاه تو چنان بگريم كه پلك‏هاى چشمانم بيفتد و چنان با صداى بلند بنالم تا صدايم قطع گردد، و آنقدر در مقابلت بايستم تا پاهايم ورم كند، و آنقدر برايت ركوع كنم تا استخوان پشتم از جا كنده شود، و آنقدر برايت سجده كنم كه چشمانم از حدقه درآيد و تمام عمرم را جز خاك چيزى نخورم و جز آب خاكستر چيزى نياشامم و در طول اين مدت آنقدر تو را ذكر گويم تا زبانم از گفتن باز ايستد و از حيا و شرمسارى از تو به آسمان نگاه نكنم، سزاوار محو و بخشايش گناهى از گناهانم نمى‏گردم!»5

    حضرت همچنين از گشوده بودن درهاى رحمت خدا به روى موحدان و جويندگان رحمت واسعه الهى سخن مى‏گويند و بدين طريق اميد به رحمت و مهر الهى را در دل بندگان خدا زنده مى‏دارند. چه اينكه اين باور باعث نشاط و سرزندگى انسان و تحرك او مى‏گردد و امكان جبران كوتاهى‏ها و تلاش براى رسيدن به تعالى و كمال را براى او فراهم مى‏آورد. وقتى انسانِ جوياى سعادت و كمال، بر اين باور بود كه همواره درهاى رحمت الهى كه تسهيل‏كننده كمال و سعادت انسانند به روى او گشوده است، مى‏كوشد با كنار نهادن موانع و عوامل بازدارنده و توبه از گناهان كه سد راه كمال و سعادت هستند، مسير دست‏يابى به سعادت و كمال را هموار سازد.

     اصمعى نقل مى‏كند كه شبى به طواف بر گرد خانه خدا مى‏پرداختم كه جوانى نيكوچهره و باريك‏اندام (امام زين‏العابدين عليه‏السلام) را ديدم كه به پرده كعبه چنگ زده و مى‏گويد: «(اى آقا و مولاى من)، ديدگان به خواب رفتند و ستارگان برآمدند، ولى تو دادگستر زنده و پايدار هستى، سلاطين و ملوك درهاى كاخ‏هاى خود را بستند و نگهبانان را به حراست و نگهبانى از آن گماردند، ولى باب تو براى درخواست‏كنندگان گشوده است. من به در خانه تو آمده‏ام و به رحمت تو چشم دارم، اى مهربان‏ترين مهربانان.»6

    امام زين‏العابدين عليه‏السلام همچنين در فراز مزبور از خداوند مشاهده جمالش را درخواست مى‏كند و در بيان خود واژه «مشتاقيك» را به كار مى‏برند. يعنى كسانى كه اشتياق وصال به معشوق را دارند و اين شوق آنان را در فراق حق‏تعالى بى‏قرار ساخته و به اظهار سوز و گداز درون واداشته است. شكى نيست كه منظور از «رؤيت» و مشاهده خداوند، مشاهده حسى نيست و خداوند جسمانى و مادى نيست تا بشود با چشم سر او را مشاهده كرد. از اين‏رو، در شرح آيات «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ» (قيامت: 22ـ23)؛ آن روز چهره‏هايى تازه و خرم است و به پروردگار خود مى‏نگرند، انس‏بن مالك از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت مى‏كند كه فرمود: «ينظرون إلى ربّهم بلا كيفية ولا حدّ محدود ولا صفة معلومة»؛7 آنها به پروردگارشان مى‏نگرند بدون آنكه پروردگارشان كيفيت و حد و حدود و صفت مشخصى داشته باشد.

     پس منظور مشاهده پروردگار با چشم دل، و شهود و معرفت حضورى به صفات جلال و جمال اوست و اين معرفت و شهود وقتى حاصل مى‏شود كه حجاب‏هاى مادى و تعلقات دنيوى و حتى حجاب خود نفس برطرف گردد و صفاى كامل و نورانيت و روحانيت خالص براى روح حاصل گردد. در ارتباط با اين رؤيت معنوى از امام صادق عليه‏السلام روايت شده كه عالمى خدمت اميرمؤمنان عليه‏السلام رسيد و گفت: «اى اميرمؤمنان، آيا پروردگارت را هنگام عبادت ديده‏اى؟ فرمود: واى بر تو، من خدايى را كه نديده‏ام نمى‏پرستم. عرض كرد: چگونه او را ديده‏اى؟ فرمود: واى بر تو، ديدگان به هنگام نظر افكندن او را درك نكنند، ولى دل‏ها با حقايق ايمان او را ديده‏اند.»8

    حضرت در پايان اين مناجات مى‏فرمايند: «خدايا، چگونه كسى را كه به توحيد خود عزيز و آبرومند ساختى به پستى دورى از خود خوار مى‏گردانى؟ و چگونه دلى را كه در كمند عشق و محبت خود بربستى در آتش قهرت مى‏سوزانى؟ خدايا، مرا از غضب دردناك و عظمت خشم و سخطت پناه ده، اى پر محبت و رأفت، اى احسان‏كننده به بندگان، اى بخشنده، اى مهربان، اى جبران‏كننده كمبودها، اى قهركننده، اى آمرزنده گناهان، اى پرده‏پوش عيب‏ها به پاس رحمت بى‏انتهايت مرا از عذاب آتش نجات‏بخش و از رسوايى و ننگ محفوظ بدار در روزى كه نيكان از بدان جدا مى‏شوند و حالت‏ها دگرگون مى‏گردند و ترس‏ها آشكار مى‏گردند و نيكوكاران به قرب تو نايل مى‏گردند و بدكاران از آن دور مى‏شوند و هركس به آنچه به دست آورده است مى‏رسد و به هيچ‏كسى ستمى نخواهد شد.»


  • ··· پي نوشت
    • 1ـ شيخ عباس قمى، مفاتيح‏الجنان، دعاى ابوحمزه ثمالى.
    • 2ـ محمّدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 68، ب 15، ص 16، ح 20.
    • 3ـ ميرزاجواد ملكى تبريزى، اسرارالصلوة، ص 199.
    • 4ـ شيخ عباس قمى، همان، مناجات شعبانيه.
    • 5ـ صحيفه سجاديه، دعاى شانزدهم.
    • 6ـ محمّدباقر مجلسى، همان، ج 46، ب 5، ص 80، ح 75.
    • 7ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، الميزان، ج 20، ص 117.
    • 8ـ محمّدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 98، ح 6.