در جست ‏وجوى تعالى و كمالات اخروى

معرفت سال بيستم ـ شماره 160 ـ فروردين 1390، 5ـ11

استاد محمدتقى مصباح

چكيده *

ياد مرگ بزرگ‏ترين اكسيرى است كه انسان را براى كسب كمالات اخلاقى و نيل به سعادت و كسب فوز و پاداش اخروى و اميدوارى در دنيا و آمادگى براى آخرت تشويق مى‏كند. در انديشه دينى، انسان داراى پنج مرحله حيات است: مرحله حيات جنينى، دوران طفوليت، هنگام بلوغ و تكليف، عالم برزخ و حيات در عالم آخرت.

مراحل چهارگانه اوليه حيات، گذرا و مقدمه نيل به حيات جاودانه اخروى است. در همه اين عوالم، انسان در حالت حركت و سفر است. بايد براى عالم آخرت زاد و توشه برداشت؛ اعمال نيك و اعمالى كه به قصد قربت و نزديكى به خداى متعال در دار دنيا اندوخته شده، براى عالم آخرت سودمند است.

اين نوشتار به شرح مناجات الراغبين امام سجاد عليه‏السلام در خصوص توشه آخرت و انديشه آخرت در نگاه مؤمن مى‏پردازد.

كليدواژه‏ها: انسان، مؤمن، توشه، مناجات، مراحل حيات، برزخ قيامت.

مقدّمه

از جمله مناجات‏هاى خمس‏عشر، «مناجات راغبين» است. «راغبين» از ماده «رغبت» است كه در اصل به معناى وسعت است كه به معناى دوست داشتن، مايل بودن، حريص بودن و طمع ورزيدن نيز به‏كار مى‏رود. اغلب تعابيرى كه امام سجاد عليه‏السلامدر اين مناجات به كار برده‏اند، براى ايجاد توازن بين خوف و رجا در انسان به هنگام مناجات مى‏باشد. در طليعه اين مناجات حضرت مى‏فرمايند: «الهى، إن كان قلّ زادى فى المسير اليك فلقد حسن ظنى بالتوكل عليك وإن كان جرمى قد اخافنى من عقوبتك فانّ رجائى قد اشعرنى بالامن من نقمتك وإن كان ذنبى قد عرضنى لعقابك فقد آذننى حسن ثقتى بثوابك وإن انامتنى الغفلة عن الاستعداد للقائك فقد نبّهتنى المعرفة بكرمك و آلائك وإن اوحش ما بينى وبينك فرط العصيان والطغيان فقد آنسنى بشرى الغفران والرضوان»؛ خدايا، اگر زاد و توشه‏ام در سفر به سوى تو اندك است، همانا حُسن ظن به اعتماد و توكل بر تو دارم؛ اگر جرم و گناهم مرا از عقوبت و كيفرت به هراس افكنده، همانا اميدم به لطف و كرمت نويد ايمنى از انتقامت را به من بخشيده است؛ اگر گناهم مرا در معرض كيفرت درآورده است، وثوق و اطمينانم به پاداش نويد مى‏دهد؛ اگر غفلت مرا از مهياى لقاى تو گشتن به خواب افكنده، معرفتم به كرم و نعمت‏هايت آگاه و هوشيارم ساخته است؛ اگر زياده‏روى در عصيان و سركشى مرا به وحشت افكنده، بشارت به غفران و خوشنودى‏ات موجب آرامش خاطرم گشته است.

مؤمن و انديشه آخرت و توشه آن

در هريك از بندهاى فراز مزبور، حضرت با بيان آنچه موجب خوف از كيفر و آنچه موجب اميد انسان به خداوند مى‏گردد، به نوعى بين حالت خوف و رجا تعادل و توازن برقرار مى‏كنند. در بند اول، به راه طولانى سفر آخرت و نداشتن زاد و توشه كافى اشاره دارند كه موجب نگرانى انسان مى‏گردد. از سوى ديگر، مى‏فرمايند: توكل و اعتماد به رحمت بى‏نهايت خدا به انسان اميد مى‏بخشد و موجب التيام خاطر او مى‏گردد. يكى از توصيه‏هاى رايج در فرهنگ دينى ما كه داراى كاربرد فراوانى است، فراهم ساختن زاد و توشه براى آخرت مى‏باشد. اما اين توصيه و تعبير رايج، چون بسيارى از تعابير و مفاهيم رايج در فرهنگ دينى ما واقعيت و ارزش واقعى خود را از دست داده است و به مثابه شعارى درآمده كه كمتر به عمق و محتواى آن توجه مى‏شود. ما در مكالمات روزمره تعابير دينى فراوانى به كار مى‏بريم كه توجه‏اى به معناى آنها نداريم. به عنوان نمونه، در سخنان خود به عنوان تبرك، جمله «ان‏شاء اللّه» را فراوان به كار مى‏بريم. اما توجه نداريم كه آن جمله به معناى تعليق و متوقف دانستن امور بر مشيت الهى است. بدين معناست كه ما بايد كارها را به مشيت و اراده الهى واگذار كنيم و در مقابل مشيت الهى، مشيت و اراده خودمان را ناچيز و بى‏اثر بدانيم. در قرآن كريم خداوند به پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهمى‏فرمايد: «وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَدا إِلَّا أَن يَشَاء اللَّهُ وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَى أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَدا»(كهف: 23ـ24)؛ و درباره هيچ چيز مگوى كه من فردا آن [كار ]را خواهم كرد، مگر آنكه [گويى اگر ]خداى خواهد؛ و چون فراموش كنى [كه بگويى: اگر خداى خواهد ]پروردگارت را ياد كن [يعنى وقتى به ياد آورى، كلمه انشاءاللّه را بر زبان آر ]و بگو: اميد است كه پروردگارم مرا به راه صوابى كه نزديك‏تر از اين باشد راه نمايد.

همچنين ما هنگامى كه از يكديگر جدا مى‏شويم، به عنوان رسم و ادب، كلمه «خداحافظ» را بر زبان جارى مى‏كنيم و كمتر توجهى به مفهوم و محتواى آن داريم. حتى برخى از ماركسيست‏ها، كه اعتقادى به خدا نداشتند، به هنگام جدا شدن از ديگرى، «خداحافظ» مى‏گفتند. ما همان‏طور كه به مفاهيم بسيارى از تعابير رايج دينى توجهى نداريم، به مخلوقات و امور تكوينى، كه نظام و حكمت‏هاى الهى در آنها نهفته‏اند و پيوسته ما آنها را از نظر مى‏گذرانيم، توجه نداريم و از آثار عظمت و حكمت الهى نهفته در آنها غافليم. از اين‏رو، خداوند از مردم گله مى‏كند كه به هنگام مواجهه با آيات الهى از آنها غافل‏اند: «وَإِنَّ كَثِيرا مِنَ النَّاسِ عَنْ آيَاتِنَا لَغَافِلُونَ» (يونس: 92)؛ و هر آينه بسيارى از مردم از نشانه‏هاى ما غافل‏اند.

برخلاف تصور عمومى كه بر اساس آن، سفر آخرت از هنگام مرگ آغاز مى‏شود و مبتنى بر آن زاد و توشه اخروى براى پس از مرگ تهيه مى‏گردد، واقعيت اين است كه سفر آخرت در دنيا و از هنگام بلوغ، كه تكاليف و وظايف الهى بر عهده انسان مترتب مى‏گردند، آغاز مى‏شود و ما تا در دنيا به سر مى‏بريم، بايد به تهيه زاد و توشه‏اى بپردازيم كه هم در دنيا به كار ما بيايد و هم براى سراى آخرت، كه امكان فراهم ساختن زاد و توشه فراهم نيست، به كار ما آيد و موجب آرامش و آسايش ابدى ما گردد. انسان در برخورد با اين سفر ابدى، به مانند كسى است كه در دنيا قصد سفر دارد و سفر او از هنگام خارج شدن از منزل آغاز مى‏گردد و او تا وقتى در شهر و حومه شهر است مى‏تواند لوازم و توشه كافى براى سفر بردارد و پس از آنكه وارد بيابان خشك بى‏كران و خالى از كشت و زرع شد، نمى‏تواند براى خود توشه‏اى فراهم كند. در صورتى كه از قبل براى خود توشه و آب و غذا فراهم آورده باشد، مى‏تواند در آن بيابان از آن استفاده كند و زنده بماند.

اشتباه ديگرى كه نوع مردم مرتكب مى‏شوند، اين است كه خيال مى‏كنند توشه آخرت تنها نماز و روزه است و توجه ندارند كه همه كارهايى كه انسان براى خدا و به قصد انجام وظيفه انجام مى‏دهد، توشه آخرت به حساب مى‏آيند. روشن گرديد كه سفر آخرت ما از دنيا آغاز مى‏گردد و انسان در طول زندگى، در حال حركت و سفر است. چه بخواهد و چه نخواهد با گذشت هر لحظه از عمرش، گامى در سفر برمى‏دارد و بخشى از مسير را طى مى‏كند و پيوسته فاصله او با مقصد كمتر مى‏گردد. در اين مسير، محل توقف و منزلگاهى براى او وجود ندارد. پس او نبايد دنيا را وطن و قرارگاه خود بداند، بلكه بايد باور كند كه دنيا محل گذر و بخشى از مسافت و سفر ابدى او و فرصت فراهم ساختن توشه براى زندگى ابدى است. اميرمؤمنان عليه‏السلام در بسيارى از كلمات نورانى خود، اين حقيقت را به ما گوشزد مى‏كنند و ما را متوجه سفر و منزلگاه ابدى آخرت مى‏كنند كه ما از اكنون بايد در انديشه آن باشيم و توشه كافى را براى آن فراهم آوريم. آن حضرت در اين‏باره مى‏فرمايند: «اى مردم، همانا دنيا خانه گذشتن و رفتن و آخرت سراى زيستن و ماندن است، پس از اين گذرگاه براى زيستگاه خويش توشه برگيريد.»1 حضرت همين مطلب را با تعبيرى ديگر چنين بيان مى‏فرمايد: «شما را از دنيا پرهيز مى‏دهم كه منزلگاهى است ناپايدار، نه خانه ماندن و نه جايگاه قرار. خود را آراسته و به آرايش خويش شيفته است و ديگران را به زينت خود فريفته.»2

در برخى از روايات، دنيا بسان پُلى براى آخرت معرفى شده كه بايد از آن گذشت و نبايد بدان دل بست و بدان قرار گرفت. ابوحمزه ثمالى روايت كرده: روزى امام زين‏العابدين عليه‏السلام به ياران خود فرمود: «برادران من، شما را به خانه آخرت سفارش مى‏كنم، نه به خانه دنيا؛ چراكه خود بر دنيا حريص هستيد و بدان چنگ آويخته‏ايد. مگر فرمايش عيسى عليه‏السلام به حواريون به گوش شما نرسيده كه به آنان فرمود: دنيا به منزله پل است، پس از آن عبور كنيد و به آبادانى آن سرگرم مشويد، و نيز فرمود: كدام‏يك از شما بر روى موج دريا خانه مى‏سازد؟ خانه دنيا نيز چنين است، آن را قرارگاه خود قرار ندهيد.»3

مراحل حيات انسان

انسان در زندگى دنيوى و اخروى خويش، مراحلى را پشت سر مى‏گذارد. مرحله اول، مربوط به پيش از تولد است كه جنين در شكم مادر رشد مى‏كند و پس از آنكه روح در او دميده شد و قوا و اندام آن كامل گرديد، به دنيا مى‏آيد. سپس مرحله دوم زندگى او، يعنى دوران طفوليت آغاز مى‏گردد. گذشته از دوران جنينى كه هيچ رفتار اختيارى از جنين سر نمى‏زند، در دوران كودكى و پيش از رسيدن به سن تكليف، چون هنوز قدرت تمييز و تشخيص در انسان به وجود نيامده و رفتار او كاملاً آگاهانه نيست، تكليفى متوجه او نمى‏گردد. بنابراين، در روز قيامت رفتار و كارهايى كه در دوران كودكى انجام پذيرفته، مورد محاسبه قرار نمى‏گيرد و عقاب و كيفرى بر آنها مترتب نمى‏شود.

مرحله سوم، از هنگام بلوغ و رسيدن به سن تكليف تا پايان عمر را شامل مى‏گردد. در اين مرحله، انسان در برابر رفتار خود مسئول است و تكاليف و وظايفى از سوى خداوند متوجه او گرديده است و در برابر اطاعت از خدا و عمل به تكاليف الهى پاداش و ثواب به او داده مى‏شود و اگر با تكاليف الهى مخالفت كرد، كيفر و عذاب مى‏بيند. مرحله چهارم عالم برزخ، يعنى از هنگام مرگ تا قيامت را شامل مى‏شود. در اين مرحله، انسان از آثار و نتايج رفتارى كه در دنيا داشته است بهره‏مند مى‏گردد و كار و رفتار جديدى از انسان سر نمى‏زند، چون با مرگ پرونده اعمال و رفتار انسان بسته مى‏شود. البته بر اساس برخى از روايات، برخى از رفتارهاى با ارزش انسان پس از مرگ نيز كماكان تداوم مى‏يابد و پيوسته از ناحيه آنها ثواب و پاداش جديدى در پرونده اعمال انسان ثبت مى‏گردد. در روايتى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهفرمود: «وقتى فرزند آدم مُرد، عملش منقطع مى‏گردد و به پايان مى‏رسد، مگر از سه ناحيه: فرزند صالحى كه تربيت كرده و به او دعا مى‏كند و آثار علمى كه از خود باقى نهاده و ديگران از آن بهره‏مند مى‏گردند و صدقه و كار خير ماندگارى كه انجام داده است.»4

مرحله پنجم حيات انسان، در آخرت رقم مى‏خورد كه پس از عالم برزخ و ظهور قيامت كبرى آغاز مى‏گردد. آن حيات اخروى ابدى است و پايانى ندارد. در آن عالم، نتايج اعمال انسان در دنيا ظاهر مى‏گردد و انسان هر توشه‏اى كه در دنيا فراهم ساخته، در سراى آخرت از آن استفاده مى‏كند و امكان انجام عمل جديد و تدارك رفتار زشت وجود ندارد: «همانا امروز روز كار است و روز حساب نيست و فردا روز حساب است و كس را مجال كار نيست.»5

كسى كه از فرصت عمر استفاده صحيح نبرد و توشه كافى براى سراى آخرت نيندوخت و از خدا غافل گشت و خود را اسير شيطان و هواى نفس گرداند و غرق در لذت‏جويى و كام‏جويى از دنيا گرديد و از اطاعت خدا و انجام اعمال صالح، كه به كار آخرت او مى‏آيد خوددارى كرد، پس از مرگ، كه پرده از برابر چشمانش كنار مى‏رود و حقايق در برابرش آشكار مى‏گردند، درمى‏يابد كه عمر خويش را تباه ساخته و حاصلى جز وزر و وبال و عذاب براى خويش نيندوخته است. آن هنگام است كه آرزو مى‏كند دوباره به دنيا برگردد و به تدارك اعمال زشت خود و انجام اعمال صالح بپردازد. اما اين آرزو بيهوده است و راه برگشتى براى او وجود ندارد و او بايد براى هميشه جهنم را منزلگاه خويش سازد و كيفراعمال‏زشت خود را تحمل كند.

حتى در قيامت گنهكاران بى‏حساب مشمول شفاعت نمى‏گردند. كسانى از شفاعت بهره‏مند مى‏گردند كه در دنيا با ايمان به خدا و پذيرش ولايت اهل‏بيت عليهم‏السلام و انجام كارهاى شايسته خود را لايق برخوردارى از شفاعت ساخته باشند. پس شفاعت نيز نتيجه ايمان و كارهاى خير انسان در دنياست و زمينه آن در آخرت فراهم نمى‏گردد و هر كس بايد در دنيا لياقت و ظرفيت برخوردارى از آن را فراهم آورده باشد. بنابراين، كافران نه مورد شفاعت قرار مى‏گيرند و نه شفاعت كسى سودى به حالشان مى‏بخشد: «فَمَا تَنفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِينَ» (مدثر: 48)؛ و شفاعت شفاعت‏گران آنها را سود نبخشد.

ضرورت استفاده از عمر براى سراى جاودانه آخرت

هيچ انديشيده‏ايم كه عمر ما در دنيا در برابر زندگى ابدى اخروى ما بسيار ناچيز است. ما اگر صد سال عمر كنيم و حتى اگر هزار سال در دنيا به سر بريم، اين عمر در برابر عمر ابدى ما در آخرت، از يك چشم برهم زدن در عمر صد ساله نيز كمتر است. عمر ما در دنيا هرچند طولانى گردد، باز محدود است و در برابر عمر نامحدود اخروى چيزى به شمار نمى‏آيد. آن‏گاه آيا سزاوار است كه انسان در دنيا همه همت و تلاش خود را صرف استفاده از دنيا و لذت‏هاى آن كند و به امور اخروى خود نپردازد؟

بايد باور كنيم كه آخرت منزلگاه ابدى ماست و براى آن اصالت قائل شويم و دنيا را تابعى براى آخرت و مقدّمه وصول به آن بدانيم و استفاده ما از دنيا براى تداوم حيات و در حدى باشد كه توان و قدرت لازم براى عمل به وظايف و پيمودن مسير آخرت را پيدا كنيم و توشه اصلى خود را براى زندگى ابدى خود ذخيره سازيم. نبايد به مرحله كوتاه دنيا دل سپريم، بلكه بايد همه توان خود را صرف آخرت كنيم و به بهره‏بردارى‏هاى دنيوى خويش نيز رنگ الهى ببخشيم و در انديشه روزى باشيم كه حتى عزيزترين كسان ما از ما مى‏گريزند و ما را فراموش مى‏كنند و تنها اعمال صالحى كه در دنيا انجام داده‏ايم به كار ما مى‏آيند و موجب نجات ما از قهر الهى مى‏گردند: «يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ»(عبس: 34ـ36)؛ روزى كه آدمى از برادرش، و از مادرش و پدرش، و از همسرش و پسرانش مى‏گريزد.

عظمت روز قيامت و هول و هراس آن تا حدى است كه برادرى كه انسان حاضر است در دنيا جانش را فداى او كند، و فرزندانى كه به آنان عشق مى‏ورزد و آسايش و راحتى خود را خرج آنها كرده و براى تربيت و بزرگ كردن آنان زحمت فراوانى متحمل گشته است، و حتى پدر و مادرى كه بيش از هر كسى به انسان توجه و محبت دارند، انسان را فراموش مى‏كنند و هر كس سر در گريبان خود دارد، و در انديشه حساب الهى و فرجامى است كه خداوند براى او رقم خواهد زد.

ما در سفرى طولانى گام مى‏نهيم و مقصد ما سرايى ابدى است كه هم نعمت‏ها و هم عذاب‏هاى آن ابدى است و مقاماتى در آن سرا براى بهشتيان و صالحان معين گرديده كه درك مراتب و فاصله بين آنها از ما ساخته نيست. ما نمى‏توانيم تفاوت بين مقام سلمان و مقام ابوذر را درك كنيم، چه رسد كه فاصله و تفاوت بين مقام رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و ائمّه اطهار عليهم‏السلام با مقام اصحاب و يارانشان را فهم و درك كنيم.

عظمت و فراخناى مقامات بهشتى تا حدى است كه ما اگر چندين برابر عمر مى‏كرديم و حتى اگر خداوند عمر حضرت نوح عليه‏السلام را به ما مى‏داد و ما سراسر آن را صرف آخرت مى‏كرديم، همه زحمات و تلاش‏هاى ما در افق نازل‏ترين درجات و مقامات بهشتى قرار نمى‏گرفت؛ زيرا اساسا زندگى دنيا با زندگى آخرت قابل مقايسه نيست. آن‏گاه تصور كنيم كسانى كه چشم به عالى‏ترين مقامات بهشت دارند و درصدد آن هستند كه با اعمال و رفتار خود در دنيا، شايستگى دست‏يابى به آن مقام‏ها را پيدا كنند، چه حالى بايد داشته باشند و تا چه حد بايد افكارشان متمركز و خالص براى خدا گردد؟ ما با اين افكار مغشوش و پريشان كه حتى وقتى حال مناجات و دعا پيدا مى‏كنيم، نمى‏توانيم فكرمان را از غيرخدا منصرف و تنها متوجه خدا گردانيم و همزمان با توجه به خدا، افكار و توجهات معطوف به غيرخدا در دلمان جولان مى‏دهند، شايستگى برخوردارى از نازل‏ترين مقامات بهشتى را نداريم، چه رسد به عالى‏ترين و والاترين مقامات بهشتى كه ويژه اولياى خاص خدا، نظير اميرمؤمنان عليه‏السلام است كه همه افكار، حركات و رفتارشان براى خداست و توجهاتشان در عالى‏ترين سطح متمركز و خالص براى خداست و با وجود معرفت متعالى آنان به مقام پروردگار، ممكن نيست غيرخدا خللى در توجه آنان به خدا ايجاد كند. خوب است به اين فراز از تاريخ توجه كنيم و حالات اميرمؤمنان عليه‏السلام را از زبان يكى از يارانش بشنويم:

شكوه عبوديت و بندگى اميرمؤمنان عليه‏السلام به درگاه حق

پس از صلح امام حسن عليه‏السلام با معاويه، كه حكومت يكپارچه در اختيار معاويه و بنى‏اميه قرار گرفت، پيروان امير مؤمنان عليه‏السلاممجبور بودند براى امور قضايى و مشكلاتى كه دستگاه حكومت و كارگزاران معاويه براى آنان فراهم مى‏آوردند، به دربار معاويه مراجعه كنند. معاويه نيز از فرصت استفاده مى‏كرد و در مجالس رسمى و در حضور اشراف و بزرگان به تحقير شيعيان مى‏پرداخت و به پيروان على عليه‏السلاممى‏گفت كه پس از سال‏ها جنگيدن در ركاب على عليه‏السلام چه به دست آورديد؟ اكنون بنگريد كه حكومت و قدرت در دست ماست و شما ناچاريد به ما مراجعه كنيد و از ما بخواهيد كه به مشكلاتتان رسيدگى كنيم. در اين مجالس گاهى معاويه از پيروان على عليه‏السلام مى‏خواست كه درباره حضرت سخن گويند تا بدين‏وسيله داغ آنها را تازه كند و به نوعى آنان را تحقير و كوچك كند. از جمله روزى ضراربن ضمرة ليثى، براى شكايت از عمال معاويه نزد او رفت. معاويه از او خواست كه على عليه‏السلام را براى او توصيف كند. ضرار گفت: آن حضرت داراى شكوه و جلال بسيار و بس نيرومند بود. سخن حق مى‏گفت و بر اساس عدالت حكومت مى‏كرد. علم از دل او مى‏جوشيد و حكمت از زبانش سرازير مى‏گشت. از دنيا و شكوه آن وحشت داشت و با شب و تنهايى آن مأنوس بود. به خدا قسم او بسيار پند مى‏گرفت و فراوان مى‏انديشيد. دستانش را بر هم مى‏نهاد و با خود سخن مى‏گفت و به مناجات با پروردگار خود مى‏پرداخت. از لباس، زبر و خشن و از طعام، نان خشك و بدون خورشت را برمى‏گزيد. به خدا قسم او در بين جمع چون يكى از ما بود و چون از او سؤال مى‏كرديم با آغوش باز نزد ما مى‏آمد، اما هنگامى كه نزد او بوديم از شدت هيبت او نمى‏توانستيم با او سخن گوييم و به جهت شكوه و عظمتش چشم بدو نمى‏دوختيم. وقتى تبسم مى‏كرد، دندان‏هايش چون رديف منظم لؤلؤ ظاهر مى‏گشت. اهل ديانت را نزد خود بار مى‏داد و عزيز مى‏داشت و به مساكين و فقرا محبت مى‏ورزيد و توانمند بدو طمع نداشت و ناتوان از عدالت او مأيوس نمى‏گشت. به خدا قسم، من خود شاهد بودم و با چشم‏هايم او را در موقعيت‏هايى ديدم كه پرده سياه شب همه‏جا گسترده بود و او در محراب عبادت ايستاده بود، در حالى كه محاسن خويش به دست گرفته مانند مارگزيده به خود مى‏پيچيد و اندوهگينانه مى‏گريست و مى‏گفت: «اى دنيا، اى دنيا، آيا مى‏خواهى مرا به خود مشغول دارى، يا شيفته من شده‏اى؟ هرگز مباد آن روز، من به تو نيازى ندارم و تو را سه طلاقه كردم تا بازگشتى نباشد. زندگانيت كوتاه است و آرزويت ناچيز. آه، آه از كمى توشه و دورى سفر و وحشت راه و سختى منزل». پس از آن، اشك معاويه جارى و بر ريشش سرازير شد و با آستين اشك چشم خود را پاك كرد و اهل مجلس همگى به شدت گريستند. سپس معاويه گفت: به خدا قسم، على عليه‏السلامچنان بود كه توصيف كردى. اى ضرار، چگونه بر فقدان او صبر مى‏كنى؟ ضرار گفت: بسان كسى صبر مى‏كنم كه فرزندش را بر روى سينه‏اش سر بريده‏اند و او نمى‏تواند ناله از دل خارج كند و حرارت قلب خويش را تسكين بخشد. سپس با چشم گريان از مجلس معاويه خارج شد.6

اميرمؤمنان عليه‏السلام كه رشادت‏ها و جانفشانى‏هاى او موجب حفظ و پايدار ماندن اسلام گرديد؛ كسى كه از نوجوانى و سيزده سالگى به اسلام گرويد و تا پايان عمر در راه اسلام و توحيد ثابت‏قدم ماند؛ كسى كه ضربت شمشير او كه بر فرق عمروبن عبدود فرود آمد از عبادت جن و انس برتر بود؛ كسى كه پيوسته به عبادت خدا مشغول بود و حتى هنگامى كه كار مى‏كرد و به كشاورزى در مزرعه مى‏پرداخت، ذكر خدا بر لب داشت و هر روز هزار ركعت نماز به جاى مى‏آورد؛ كسى كه در خدمت به مردم و دستگيرى از فقرا و نيازمندان سرآمد مردمان بود و باغستان‏ها و نخلستان‏هاى فراوانى به وجود آورد و با دست خود حدود سى و شش چاه حفر كرد و همه را وقف مردم كرد. در نهايت كسى كه عمرش در راه خدا صرف گرديد و لحظه‏اى از ياد خدا غافل نگشت، توشه خود را اندك مى‏شمارد و چنين مى‏نمايد كه چيزى براى عرضه به پيشگاه خدا در اختيار ندارد. امام سجاد عليه‏السلام نيز كه خلف صالح آن امام عزيز است، توشه خود را اندك مى‏شمارد و با توكل به خدا چشم به لطف و عنايت بى‏كران معبود دوخته است و اميد به لطف بى‏كران خداوند را امان از عذاب و قهر الهى مى‏شمرد.


* اين مقاله، قلمى‏شده درس اخلاق استاد علّامه مصباح در دفتر مقام معظّم رهبرى در قم مى‏باشد.


  • 1ـ نهج‏البلاغه، خ 203.
  • 2ـ همان، خ 113.
  • 3ـ محمدبن محمد مفيد، الامالى، ترجمه حسين استادولى، ص 55.
  • 4ـ ميرزا حسين نورى، مستدرك‏الوسائل، ج 12، ب 15، ص 230، ح 6.
  • 5ـ نهج‏البلاغه، خ 42.
  • 6ـ محمد ديلمى، ارشادالقلوب، ص 194.