خطوط كلّى در نقد عرفان‏ هاى ناتمام

محمد فنائى اشكورى*

چكيده

از آنجا كه گرايش‏هاى عرفانى ريشه در فطرت آدمى دارند و از طريق عرفان مى‏توان به آرامش رسيد، عرفان همواره براى بسيارى جاذبه داشته است. البته، عرفانْ مهم و مطلوب است، ولى مى‏تواند دشوار و خطرساز هم باشد؛ زيرا برخى براى دست‏يابى به مقاصد نفسانى خود نحله‏ها و فرقه‏هايى را جعل كرده، و جمع كثيرى را فريفته و به دنبال خود به راه انداخته‏اند. آميخته شدن درست و نادرست، و مشتبه شدن حق و باطل، راه انتخاب صحيح را بسته و بسيارى را در وادى حيرت و سرگردانى افكنده است. از اين‏رو، شناخت لغزشگاه‏ها در عرفان و تشخيص عرفان‏هاى كاذب و مكتب‏هاى شبه‏عرفان ضرورى است. با توجه به رواج روزافزون فرقه‏هاى گونه‏گون انحرافى و گسترش فزاينده انواع عرفان‏هاى دروغين نوظهور در كشور ما، طرح اين بحث نمى‏تواند صرفا دغدغه علمى و آكادميك باشد؛ بلكه تكليفى الهى است. انحراف از توحيد، عدم اتّصال به وحى معتبر، اباحيگرى و دورى از شريعت، گريز از اجتماع، خودمحورى و بى‏اعتنايى به خلق از اهم ويژگى‏هاى عرفان‏هاى كاذب و ناقص است.

كليدواژه‏ها: عرفان اصيل، عرفان دينى، عرفان كاذب، شبه ‏عرفان، تصوّف، فرقه‏ هاى عرفانى.

 

مقدّمه

عرفان در معناى عام نوعى معرفت باطنى، شهودى، قلبى، و اشراقى يعنى غيراستدلالى، غيرحسّى و غيرتجربى است كه متعلّقش خداوند متعال و امور قدسى است. اين معرفت اغلب از پاره‏اى سلوك و رفتار منضبط حاصل مى‏شود كه بندگى خدا و تهذيب نفس در محور آن قرار دارد. به عبارت ديگر، حال و معرفت عرفانى معمولاً با خودشناسى، خودسازى، و توجه به درون، كه مقتضى زندگى و رفتار خاصى است (و شخصيتى بر اساس آن شكل مى‏گيرد)، به دست مى‏آيد. بنابراين، عرفان نوعى معرفت است كه متعلّقش خداوند، و راه تحصيل آن تأمّل همراه با تهذيب نفس است. اين معرفت در رفتار، منش، احساسات و شخصيت انسان تأثير مى‏گذارد و زندگى آدمى را در چارچوب اخلاق و معنويت قرار مى‏دهد.

     اگر عرفان اصيل اين باشد، عرفان كاذب يا شبه‏عرفان1 آن جنس بدلى و ساختگى است كه اين گوهر و آنآثار را ندارد؛ ولى شباهتى صرفا ظاهرى و صورى به عرفان دارد. در عرفان‏هاى كاذب، نه معرفتى وجود دارد، نه شهودى؛ ممكن است پندارهايى باشند كه شخص با آنها فريفته شود. ضمن آنكه اين پندارها محصول تهذيب نفس نيستند، بلكه معمولاً از راه‏هاى غيرمتعارف ـ كه گاهى نامعقول و نامشروع است ـ به دست مى‏آيند؛ مثلاً ممكن است از طريق استفاده از موادّ مخدّر و يا تمرينات و رياضت‏هايى رخ دهند. پيداست كه عرفان كاذب، اگر تأثير منفى نداشته باشد، تأثير مثبت و سازنده‏اى در اخلاق و منش انسان‏ها ندارد.

     اين تازه در صورتى است كه شخصى كه گرفتار عرفان كاذب است، از روى ناآگاهى و به طور غيرعمدى چنين كالايى را به جاى كالاى اصلى پذيرفته باشد. در برخى از موارد، بنيان‏گذاران جريان‏هاى كاذب و منحرف ـ با توجه به اينكه فكر و گرايشى بدون اصل و ريشه دارند ـ به طور عمد و براى مقاصد عمدتا نفسانى و دنيوى نظير رسيدن به شهرت و شهوت و ثروت دست به چنين كارى مى‏زنند. متأسفانه، اغلب جريان‏هاى نوظهور شبه‏عرفانى يا ناشى از جاه‏طلبى و نفسانيات عده‏اى است يا نتيجه اختلالات شخصيتى و روحى و روانى و حاصل نوعى بيمارى.

تنوّع مكاتب و گرايش‏هاى عرفانى

مكاتب و گرايش‏هاى عرفانى از تنوّع بسيارى برخوردارند. عرفان را مى‏توان به «دينى» و «غيردينى» و «مشوب» و «ناب» تقسيم نمود. عرفان دينى عرفانى است برگرفته از اديان الهى و يا ملهم از آنها؛ مانند عرفان يهودى، مسيحى، و اسلامى. در عرفان دينى هم امكان براى انحراف و خطا وجود دارد. عرفان‏هايى كه مرتبط با اديان هستند، معمولاً سرنوشت آن اديان را دارند؛ مثلاً اگر اعتقادات مسيحيت دستخوش تحريف شده و «تثليث» به جاى «توحيد» نشسته است، آثارش را در عرفان مسيحى هم مى‏بينيم: عارف مسيحى عمدتا نگاه تثليثى دارد. گفته مى‏شود: بعضى از عرفاى مسيحى مانند قديس آگوستين خدامحور،2 و بعضى مانند پولسقديس مسيح‏محورند3. امّا همان عارف خدامحور مسيحى هم به دليل اعتقاد به «تثليث»، و باور به حقّانيت اين آموزه، نمى‏تواند عرفان توحيدى خالص داشته باشد. اين اشكالات و خطاها در سلوك و رفتار معنوى آنها هم آثار خود را نشان مى‏دهد. اگر سلوك معنوى تحت هدايت درست وحى نباشد يا در كتب آسمانى تحريف، و در فهم و تفسير آنها خطاى اساسى رخ داده باشد، اين‏گونه لغزش‏ها در نحله‏هاى عرفانى خلاف انتظار نيست. اين عرفان‏ها ريشه الهى و دينى دارند؛ امّا چون از نظر اسلام، اديان آنها دچار تحريف شده‏اند و اكنون بى‏اعتبارند، عرفان ناب و كامل نيستند.

     در فرهنگ اسلامى هم گرايش‏ها، جريانات، و فرقه‏هاى مختلفى سر برآورده‏اند كه در مواردى، از تعاليم اصيل اسلامى منحرف شده‏اند. اين مسئله براثر فهم و تفسير نادرست از دين يا تأثيرپذيرى از فرهنگ‏هاى بيرون از اسلام و عوامل ديگر رخ داده است. در جامعه ما نيز جريان‏هاى عرفانى و شبه‏عرفانى گوناگونى وجود دارد. برخى از اينها بومى و شعبه‏هايى از تصوّف و عرفان اسلامى، و برخى ديگر وارداتى و نوظهور مى‏باشند. در جوامع اسلامى، در طول تاريخ، فرقه‏هاى مختلف متصوّفه ظهور كرده كه على‏رغم اينكه به نحوى با فرهنگ اسلامى پيوند داشته، امّا هميشه مورد انتقاد بوده و عرفان خالص و ناب شمرده نمى‏شده‏اند.

     نوعى از عرفان كه در بين برخى از عالمان دينى مى‏توان يافت، عرفان نظرى و فلسفى است كه پايه‏گذار آن ابن‏عربى مى‏باشد. اين گروه به جنبه نظرى عرفان مى‏پردازند و نوعى نظام هستى‏شناختى ارائه مى‏دهند. اين نوع عرفان گرچه از بعد معرفتى و مابعدالطبيعى اهميت بسيارى دارد، اما به جهت پيچيدگى نظرى و مابعدالطبيعى آن، محدود به حلقه‏هايى از خواص است و فاقد برخى از جنبه‏هايى مى‏باشد كه در عرفان شيعى دنبال مى‏شود. نمى‏توان مدّعى شد كه عرفانى مانند عرفان نظرى ابن‏عربى، همان عرفان علوى و حسينى است. اين عرفان هرچند مبتنى بر تجربه‏هاى عارفان مى‏باشد، امّا در صورت فعلى و رايج آن بيشتر يك علم نظرى و فلسفه معنوى است تا يك نظام زندگى معنوى. اهتمام بسيارى از صاحب‏نظران اين رشته نيز همانند جويندگان ديگر رشته‏هاى علمى، بيشتر صرف آموزش و تحقيق و تأليف و نقد و نظريه‏پردازى و ديگر فعاليت‏هاى علمى است. به عبارت ديگر، در بسيارى از موارد، اشتغال به «علم عرفان» به جاى «خود عرفان» مى‏نشيند و اين نوعى عرفان‏محورى به جاى خدامحورى است. اينجا بايد سخن حكيمانه ابن‏سينا را به ياد آورد كه: «من آثر العرفان للعرفان فقد قال بالثانى و من وجد العرفان كأنّه لايجده بل يجد المعروف به فقد خاض لجة الوصول»؛ كسى كه به عرفان دلخوش است، ثنوى است؛ واصلِ راستين كسى است كه در طلب معروف است.4

    گرايش ديگرى كه گاهى عرفانى دانسته مى‏شود، زهد همراه با نوعى گريز از دنياست. اهالى اين گرايش افرادِ زاهد و عابد و گوشه‏گيرى هستند كه به عرفان، تك‏بعدى، نگاه مى‏كنند و فاقد بينش اجتماعى ـ اسلامى‏اند.

     عرفان ذوقى و عشقى و بى‏مبالات يا همان عرفان سرخوشانه نيز با تفسير به رأى ابياتى از خيام و حافظ، تحت عنوان عرفان تنعّمى، مشغله برخى از روشن‏فكران عرفان‏گراست؛ حال آنكه در مكتب حافظ، كامجويى حقيقى در ترك كام خود گفتن است.5 حافظ اذعان داشته كه از دولت قرآن به توفيقاتى رسيده6 و دعا و گريه شام و سحر «كليد گنج مقصود»7 است، نه باده‏گسارى و شهوترانى و اباحيگرى.

    معنويت سكولار نيز با استفاده از عناصر مختلف برگرفته از سنّت‏هاى دينى غربى و عرفان‏هاى شرقى، همراه با تحليل‏هايى از نويسندگان مدرن و پست‏مدرن، كسانى را سرگرم كرده است. اينان چون به حقّانيت هيچ دينى ايمان ندارند، از مشتركات اديان و مكاتب، دينى جديد مى‏سازند؛ در حالى كه اگر حقّانيت هر دينى مشكوك باشد، دليلى نيست كه مشتركات آنها حق باشد.

     گرايش ديگر، نوعى مقدّس‏مآبى همراه با صورت‏هايى از ساده‏لوحى و خرافه‏گرايى است كه در بين عوام، طرفداران بيشترى دارد و برخى آن را با عرفان و معنويت اشتباه مى‏گيرند. در بين اينان، هم افراد ساده‏لوح و فريب‏خورده ديده مى‏شود و هم افراد شيّاد كه از سادگى و خلوص مردم سوءاستفاده مى‏كنند. مدّعيان دروغين نبوّت، ارتباط با اولياءاللّه، رؤيت امام زمان (عج)، انواع معجزات و كرامات و شفادادن‏ها و شفايافتن‏ها، و اهل جادو و رمّالى و فالگيرى در شمار سوءاستفاده‏كنندگان از سادگى و خلوص مردم يا ساده‏لوحان و فريب‏خوردگان قرار مى‏گيرند. اينها همگى‏گرايش‏هاى‏داخلى‏وبومى‏هستند.

     شبه‏عرفان‏هاى نوظهور نيز، هم از شرق (هند، چين و ژاپن) و هم از غرب (آمريكاى شمالى و جنوبى) وارد شده‏اند و عمده مخاطبان آنها نسل جوان و گاهى تحصيل‏كرده هستند. اينها به روش‏هاى مختلف تبليغ مى‏كنند؛ مانند انتشار كتاب و نشريه، برگزارى تجمّع، فعاليت‏هاى اينترنتى و تبليغ چهره به چهره. اين عرفان‏نماها اغلب سكولار، دين‏ستيز، و در پى اغراض مادّى و دنيوى هستند.

     ما در اينجا درصدد معرفى و بررسى تفصيلى عرفان‏هاى مختلف يادشده نيستيم؛8 بلكه برآنيم تا نكاتى كلّى را در مورد لغزش فرقه‏هاى مختلف عرفانى و شبه‏عرفانى يادآورى كنيم.

برخى آثار منفى انحرافات عرفانى

غايت عرفان تقرّب به خداست. طبيعى است كه از با عقيده باطل و عمل نادرست نمى‏توان تعالى روحى پيدا كرد و به خدا نزديك شد. با قرار گرفتن در راه باطل، از راه حق بازمى‏مانيم و از بركات آن محروم مى‏شويم. بنابراين، مهم‏ترين زيان افكار انحرافى زيان معنوى اين افكار است. امّا آثار منفى القائات برخى فرقه‏هاى عرفان‏نما بسيار بيشتر است. اين فرقه‏ها موجب گسترش انواع انحرافات و مفاسد اخلاقى در جامعه و بروز ناراحتى‏هاى روحى و روانى در افراد مى‏شوند. شيوع اين نوع فرقه‏گرايى‏ها موجب گسسته شدن يكپارچگى جامعه مى‏شود كه مى‏تواند مشكلات و حتى بحران‏هايى را بيافريند.

     يكى از نتايج نامناسب عرفان‏هاى كاذب صدماتى است كه از اين ناحيه به عرفان اصيل مى‏رسد. برخى با ديدن خطاها و انحراف‏ها در افكار بعضى از مدّعيان عرفان و تصوّف، به اين نتيجه مى‏رسند كه عرفان چيزى است كه از اساس باطل است. اينان فرقه‏ها و افرادى را هم به عنوان مصداق و نمونه انتخاب مى‏كنند؛ گاهى نيز جملاتى را از كتب مختلف برمى‏گزينند و آنها را دليل مردود بودن اصل عرفان مى‏شمارند. وقتى سكّه تقلّبى در بازار رايج شد، انسان غيرمتخصص نسبت به سكّه‏هاى اصيل هم دچار ترديد مى‏شود. بسيارند كسانى كه با اساس عرفان مخالفت مى‏كنند، به دليل انحراف‏هايى كه در برخى فرق يا افراد منتسب به عرفان ديده يا توهّم كرده‏اند؛ در حالى كه وجود خطا و انحراف در سخن و عمل برخى افراد يا فرقه‏هاى صوفى دليل بطلان اصل عرفان نيست. در اديان هم انحرافات بسيارى واقع شده و اديان باطل و انحرافى و كاذب فراوان است؛ اما نبايد نتيجه گرفت كه اصل دين باطل است.

علل انحراف و اختلاف

براى هر نوع انحرافى در هر عرفان يا شبه‏عرفان نمى‏توان عامل واحد يا عوامل يكسانى را برشمرد. انحراف در هر مورد ممكن است متفاوت با موارد ديگر باشد. عرفان‏هاى جعلى چون به وحى معتبرى متّصل نيستند و حاصل فكر انسانى هستند، كه خود هم خطاپذير است و هم گاهى متأثّر از اغراض و اهواى نفسانى مى‏باشد، طبيعى است كه با حق فاصله داشته باشند. عرفان‏هاى غيردينى مبتنى بر تأمّل و مراقبه و تهذيب نفس نيز مصون از خطاپذيرى آدمى در مقام تأمّل و تجربه و تفسير تجربه نيستند. براى صدق مدّعا، صداقت مدّعى كافى نيست. در عرفان‏هاى دينى، خطا يا ناشى از عدم دسترسى به متون معتبر دينى است (كه خود به جهت تحريف كتاب مقدّس يا جعل حديث مى‏باشد) يا ناشى از تفسير نادرست آن متون است؛ چنان‏كه در اينجا نيز تأثير اهواى نفسانى ‏و ديگر علل ‏روانى ‏غير محتمل ‏نيست.

     همان‏طور كه در دين واحد، مانند اسلام، براثر عوامل مختلف درونى و بيرونى مذاهب و مكتب‏هاى مختلف كلامى و فقهى پديد مى‏آيند، مكتب‏ها و فرقه‏هاى مختلف عرفانى نيز پيدا مى‏شوند. اصل تنوّع و اختلاف امرى طبيعى است. آنچه مهم است يافتن شاخص‏هايى براى نقّادى و ارزيابى است.

علل گرايش به عرفان‏هاى دروغين

چنان‏كه گفتيم، گرايش به عرفان در انسان گرايشى اصيل است. عرفان دعوت به خداشناسى است و معنويت چيزى جز گرايش فطرى به خدا نيست. حال اگر نوع صحيح آن عرضه، و به آن عطش فطرى پاسخ درستى داده نشود، طبعا افراد جذب شبه‏عرفان‏ها مى‏شوند. همين‏طور، دسترسى آسان به اين مكتب‏ها از طريق منابع نوشتارى و صوتى و تصويرى جذّاب ـ به ويژه اينترنت ـ از ديگر عوامل گسترش اين عرفان‏هاست.

     از آنجا كه عرفان اصيل با افسارگسيختگى و هواى نفس مبارزه مى‏كند و كمتر كسى همّت آن را دارد كه سالك صادق اين طريق باشد، عرفان راستين مشتريان زيادى ندارد.9 در مقابل، در بسيارى از فرقه‏هاى مشهور به «شبه‏عرفان»، چنين نشان داده مى‏شود كه از راه پيروى از هواى نفس، استفاده از مواد مخدّر و الكل، و شهوترانى، شخص مى‏تواند به همان نتايج عرفانى برسد. از اين‏رو، با توجه به نيازهاى معنوى و غريزى افراد و نيز فقدان آگاهى‏هاى كافى درباره اين شبه‏عرفان‏ها، دعوت آنها پذيرفته مى‏شود. تنها كسانى به دام نمى‏افتند كه به حدى از رشد و معرفت رسيده باشند و بتوانند راه را از بيراهه تشخيص دهند.

     از سوى ديگر، در پى تبليغات دروغين و ادّعاهاى گزاف اين فرقه‏ها، بسيارى براى غلبه بر شكست‏ها، ناكامى‏ها، سرخوردگى‏ها، اضطراب‏ها، افسردگى‏ها، نااميدى‏ها و تنهايى‏ها و نيز رهايى از مادّيگرى به مواد مخدّر، ابتذال و برهنگى، داروهاى روان‏گردان و بالأخره عرفان‏هاى كاذب پناه مى‏برند تا شايد گره از كار فروبسته خود بگشايند. متأسفانه، اكثر قربانيان و طعمه‏هاى فريبكاران (از مدّعيان نبوّت و ولايت تا رمّالان و مدّعيان شفا دادن) افرادى هستند كه از چنين مشكلاتى رنج مى‏برند؛ ولى با افتادن در دام اين شيّادان، نه تنها مشكلى از آنها حل نمى‏شود، بلكه مشكلى بزرگ‏تر بر مشكلاتشان افزوده مى‏شود. اينجاست كه به راستى بايد گفت كه بى‏عرفانى بسى بهتر از عرفان كاذب و  منحرف است. عرفان دروغين، همچون داروى فاسد، انسان سالم را بيمار مى‏كند.

گوهر جام جم از كان جهانى دگر است

 تو تمنّا زگِل كوزه‏گران مى‏دارى

     انگيزه بنيان‏گذاران و ترويج‏دهندگان اين فرقه‏ها چيزى جز جاه‏طلبى و دست‏يابى به شهرت، ثروت، و شهوت نيست. آنها ضمن آشنايى با روان‏شناسى تبليغى، آثارشان‏رادرقالب‏هاى‏مختلف همچون فيلم، داستان، نمايش‏ ورمّان ‏به ‏نحو غير مستقيم ‏ارائه ‏مى‏نمايند.

ملاك ارزيابى دعاوى عرفانى

در چنين فضايى، داشتن ملاكى براى ارزيابى دعاوى عرفانى و سنجش صحت و سقم آنها ضرورى است. يكى از معيارها هماهنگى با عقل است.10 عقل معيارى بنيادين در بررسى هر ادّعايى است. اگر دعاوى مدّعيان عرفان خلاف عقل و استدلال عقلى باشد، باطل است. البته، در عرفان، تعاليمى هست كه ممكن است ما از راه استدلال عقلى نتوانيم آن را اثبات كنيم يا فقط با پاى عقل نمى‏توانيم به آن برسيم، ولى آن تعاليم نبايد با هيچ يافته عقلانى ناسازگار باشند.

     عقل در معناى عامّش شامل تجربه و تحليل تاريخى، روان‏شناختى و اجتماعى نيز مى‏شود؛ مثلاً مطالعه و تحليل تاريخى در شناخت حقيقت و ماهيت مكتب‏ها و فرقه‏ها مى‏تواند در اين زمينه به ما كمك كند.

     معيار ديگر وحى است. هيچ ادّعاى عرفانى، چه در بخش معرفت و چه در بخش سلوك، نبايد با تعاليم معتبر وحيانى ناسازگار باشد. حكمت جامع يا حكمت كامل، حكمتى است كه در آن عقل، شهود، و وحى با يكديگر هماهنگ باشند. اگر برهان، قرآن، و عرفان با هم سازگار نباشند، يا فهم دينى و اعتقاد فلسفى ما دچار خطاست يا آنچه شهود عرفانى مى‏انگاريم گرفتار اشتباه است. هماهنگى بين عقل، وحى، و شهود عرفانى معيارى است كه در تفكيك و تميز عرفان صادق و كاذب و شناخت انحراف و خطا در انديشه و سلوك عرفانى، به ما كمك مى‏كند.

راه‏هاى برخورد با عرفان‏هاى كاذب

مهم‏ترين راه برخورد با عرفان‏هاى كاذب، تعليم و تربيت صحيح است كه اين خود نيازمند تدبير و برنامه‏ريزى مى‏باشد. متأسفانه روش‏هاى تعليم و تربيت دينى ما تناسبى با تسهيلات و امكانات دنياى معاصر ندارد و در آن، از اين تسهيلات، كم استفاده مى‏شود. اگر جوانانْ عرفان راستين را بياموزند و از خطاها و خطرات فرقه‏هاى عرفان‏نما آگاه شوند، تا حد زيادى از لغزش‏ها مصون خواهند ماند. مدّعاى ما اين است و بر آن اصرار داريم كه به لحاظ قوّت منطق و تناسب با فطرت انسان‏ها، هيچ مكتب عرفانى نمى‏تواند با عرفان اسلامى و شيعى رقابت كند.

     راه مقابله با مكتب‏هاى عرفان‏نما نقد اين عرفان‏ها و عرضه عرفان ناب است. تصوّف موجود ما بايد از سوءفهم‏ها و عناصر غلط كه احيانا از فرهنگ‏هاى ديگر وارد آن شده است، پيراسته گردد. مى‏دانيم كه اين سنّت از فرهنگ‏هاى مختلف (مانند مكتب نوافلاطونى، مسيحيت، هندوئيسم، بوديسم، مكاتب چينى و ايرانى باستان) تأثير پذيرفته است و بدعت‏هايى بر آن افزوده شده است. معرفى غلط يا نامناسب عرفان اسلامى زمينه‏ساز پذيرش عرفان‏هاى كاذب مى‏شود. اين عرفان را نخست بايد از آن زوايد و ضمايم پيراست و سپس عرضه نمود. براى عرضه اين عرفان، بايد از مشاركت و همكارى عالمان، برنامه‏ريزان، هنرمندان و اصحاب قلم و رسانه استفاده نمود.

انواع عرفان‏هاى ناقص يا كاذب

آسيب‏ها و خطاهايى كه ممكن است مكتب‏ها و نحله‏هاى مختلف عرفانى و شبه‏عرفانى به آن دچار باشند و بر اساس آن شكل گيرند، صور گوناگونى دارند. در اينجا فهرستى از مهم‏ترين لغزش‏ها را با اندكى توضيح مى‏آوريم تا عرفان ناب از عرفان مشوب و دروغين شناخته شود:

     1) عرفان بدون خدا!

نخستين مسئله‏اى كه هر مكتب عرفانى و معنويت‏گرا بايد در مورد آن پاسخگو باشد، ديدگاه آن مكتب درباره خداست. عرفان شناخت حضورى و قلبى خداى متعال، صفات و افعال اوست.11 گوهر عرفانْ معرفت خدا و محبّت به او و پرستش اوست. عرفانى كه در آن خدا مطرح نباشد، كاذب و باطل است و عرفان يا معنويت بدون خدا، بى‏معنا و ادّعايى متناقض است. عرفان شناخت حقيقت و باطن عالم است. اگر خدا را برداريم، عالم را از حقيقت و باطن تهى كرده‏ايم. عرفان، در همه سنّت‏هاى اصيل، معرفت به خدا و تقرّب به اوست.

     همچنين اگر تصويرى كه يك مكتب از خدا به دست مى‏دهد تصوير قابل دفاعى نباشد، آن مكتب از مشكلى بنيادين رنج مى‏برد. مكتب‏هايى وجود دارند كه در آنها از عرفان و معنويت سخن گفته مى‏شود، ولى خدا در آنها حضور ندارد؛ اعم از اينكه در مورد خدا سكوت يا او را انكار مى‏كنند. اين نوع عرفان‏ها كه فاقد اصلى‏ترين ركن عرفان هستند، از اساس باطل مى‏باشند.

     يكى از عرفان‏هاى بدون خدا عرفان طبيعت‏گرا12 است. در عرفان طبيعت‏گرا، شخص به نوعى عرفان ومعنويت قائل است، ولى در آن به جاى خدا طبيعت را مى‏گذارد. طبيعت جايى را اشغال مى‏كند كه بايد خدا آنجا را پر كند. شخص به جاى خدا نسبت به طبيعت ابراز عشق، تعهّد، و دلبستگى مى‏كند؛ غايت نهايى كه به آن دل مى‏بندد، طبيعت است؛ با طبيعت راز و نياز، و آن را نيايش و ستايش مى‏كند؛ آن روحى كه خود را متعلّق به آن مى‏داند، طبيعت است و آن چيزى كه مى‏كوشد خود را در آن فانى كند، طبيعت است. او حتى ممكن است اصطلاحات عرفانى را درباره طبيعت به كار برد و در پى احوالى عرفانى در ارتباط با طبيعت باشد؛ مثلاً از اتّحاد با طبيعت، بازگشت به طبيعت، و وحدت با طبيعت سخن مى‏گويد و خلاصه اينكه طبيعت خداى اوست. طبيعت‏گرا با توجه كردن و پيوند دادن خود به طبيعت، مى‏كوشد آن نياز درونى و اصيل هر انسانى به معنويت را پاسخ دهد. طبيعت‏گرايى چيزى جز تخيّل و ذوق شاعرانه نيست. طبيعت‏گرايى اشكال مختلفى دارد؛ عرفان سرخ‏پوستى كه كارلوس كاستاندا ترويج مى‏كند، يكى از معنويت‏هاى طبيعت‏گراست. به اعتقاد پيروان اين عرفان، طبيعت داراى نيروهاى عظيم اسرارآميزى است كه بر انسان سيطره دارد؛ اين نيروها را بايد شناخت.13 طبيعت‏گرايى در بسيارى از موارد، با جادوگرى آميخته است. اين يكى از اشكال گوناگون بت‏پرستى است كه در طول تاريخ وجود داشته است.

     2) عرفان‏هاى همه‏خدايى14

برخى گرايش‏هاى عرفانى همه‏خدايى هستند. اين عرفان‏ها بين خدا و خلق، تفكيك نمى‏كنند؛ بر آن نيستند كه خدايى هست و عالمى، و خدا خالق عالم، و عالم مخلوق خداست. اعتقادشان اين است كه اين عالم حقيقتى واحد، و همه‏چيز يك چيز است.15 آن حقيقت واحد به اعتبارى خدا، و به اعتبارى جهان است و آن دو تايكى مى‏باشند و تمايزى با هم ندارند. همه‏خدايى، هم صورت فلسفى دارد كه اسپينوزا و هگل از نمايندگان آن هستند و هم صورت عرفانى دارد، مانند همه‏خدايى آيين هندو و برخى نحله‏هاى آيين بودا. بدين‏سان، اين جريان هم به صورت يك سنّت و دين وجود دارد و هم به شكل يك گرايش عرفانى يا فلسفى شخصى.

     عرفان‏هاى وحدت‏گرا يا يگانه‏انگار16 نيز كه خلق را انكار مى‏كنند،17 همچون همه‏خدايى، تصوير وتفسير درستى از خدا و عالم ندارند. همه‏خدايى و يگانه‏انگارى، در برخى از مكتب‏هاى شرقى ديده مى‏شود. در عرفان هندو، حقيقت نفس انسانى همان خداست؛ آتمن همان برهمن است.18 در برخى از فرقه‏هاىشبه‏عرفانى نوظهور نيز مانند فرقه «اشو»، اين عقيده به شكل خامى ديده مى‏شود: كلّ هستى خداست.19

    اگر در تفسير وحدت وجودْ تمايز خدا و خلق انكار شود، ملحق به همه‏خدايى يا يگانه‏انگارى خواهد شد. البته هر نوع اعتقاد به وحدت هستى، همه‏خدايى يا يگانه‏انگارى به مفهوم باطل آن نيست. در بسيارى از عرفان‏ها، از جمله عرفان اسلامى، نوعى وحدت هستى پذيرفته شده است؛ اما در عين حال، اين اعتقاد به وحدت، تمايز خالق و مخلوق را انكار نمى‏كند. مثلاً در فلسفه ملّاصدرا، وجود اصالت دارد و حقيقت واحدى است. خداوند وجود است، ممكنات نيز وجودند؛ ولى بين آنها مرزى است. خدا وجود مطلق است و جهانْ وجود فانى. او غنى مطلق است و ماسوا فقير.20 در عين حال، هم خدا و هم خلق، تحت پوشش وحدت وجود قرار مى‏گيرند و سرتاسر عالم جز يك حقيقت نيست و آن‏هم وجود است. همچنين، عرفايى كه حقيقت هستى و هستى حقيقى را خدا، و ماسوا را تجلّيات او مى‏دانند تكثّر و تمايز را انكار نمى‏كنند. اين عرفانْ پنتييسم نيست، زيرا مرز بين خالق و مخلوق را باور دارد.

     3) عرفان بدون توحيد

خداگرايى21 نيز ممكن است درست يا نادرست تفسير شود. از اين‏رو، نمى‏توان مطمئن بود كه هر عرفانخداگرايى، بر اعتقاد درستى استوار باشد؛ مثلاً عرفان مسيحى عرفانى خداگراست، ولى خداى مسيحى خدايى تثليثى به شمار مى‏رود. با اينكه مسيحيت موجودْ قدم بلندى به سوى حقيقت برداشته است و به خدا باور دارد، امّا به جاى توحيد به تثليث قائل است كه مصون از نوعى شرك نيست.

     توحيد اسلامى كه توحيد ناب است، با آموزه «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»، هر نوع تكثّر و شرك را در خدا به طور اكيد نفى مى‏كند. اسلام خدايى را كه تجسّد يابد و صورت مادّى پيدا كند، نمى‏پذيرد. علاوه بر توحيد ذاتى، اعتقاد به توحيد صفاتى نيز لازم است. هم انكار صفات حق تعالى و هم قول به زيادت صفات، با مشكل مواجه است و مباحثات متكلّمان شيعه با معتزله و اشاعره در زمينه صفات حق، ناظر به اين مسئله مى‏باشد. در الهيات شيعى، به بركت آموزه‏هاى معصومان عليهم‏السلام، توحيد صفاتى به شكلى منطقى تصوير شده است. در اين ديدگاه، وحدت ذات با كثرت صفات ناسازگارى ندارد؛ زيرا همه صفات به وجود واحد موجودند.

     پس از همه اينها، ممكن است كسى در توحيد عبادى ـ و در مقام پرستش خدا و سير و سلوك و دلبستگى ـ دچار شرك شود و كسى يا چيزى ديگر را به جاى خدا بنشاند. فرقه‏هايى وجود دارند كه در آنها قطب يا مرشد شأن و جايگاه خدايى پيدا مى‏كند. از سوى ديگر، عده‏اى با توجه به بحث توحيد (و اينكه فقط خدا واجب‏الاطاعه است) پنداشته‏اند كه محبّت و احترام به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و ائمّه اطهار عليهم‏السلام شرك است. آنها توجه نكرده‏اند كه پيامبر به دليل اينكه پيام‏آور است و امام به دليل اينكه ولى خدا شمرده مى‏شود و از خدا سخن مى‏گويد، بايد مورد محبّت و احترام باشند. چون ما با خدا ارتباط وحيانى نداريم و پيامبر و امام واسطه بين خدا و ما هستند، اطاعت از آنان اطاعت از خدا و محبّت به آنان محبّت به خداست.

     همچنين، ممكن است كسى چنان در ولايت غرق شود كه توحيد را فراموش و به اوليا نگاه استقلالى كند و نقش واسطه‏گرى آنان را از ياد ببرد؛ در حالى كه بالاترين افتخار انبيا و اوليا اين است كه عبد خدا هستند، چنان‏كه مى‏گوييم: «اشهد انّ محمدا (ص) عبده و رسوله.»

     4) عرفان دين‏گريز

كسانى هستند كه به خداى واحد اعتقاد دارند و خدا را نيز محور عرفان خود مى‏دانند؛ ولى به دين، وحى، و كتاب آسمانى پايبند نيستند. اينان طرفداران عرفان دئيستى22 هستند كه وحى و نبوّت را انكار مى‏كنند و عقلرا براى رستگارى كافى مى‏دانند. در اين ديدگاه، عقل مبناى معنويت و عرفان قرار مى‏گيرد.

     دئيست كسى است كه به خدا اعتقاد دارد؛ ولى در عين حال، بر آن است كه خدا وقتى عالم را آفريد، كارش به پايان رسيد و او را ديگر با عالم كارى نيست. عالم مثل ساعتى است كه خدا آن را تنظيم كرده است و پس از تنظيم، به طور خودكار عمل مى‏كند. دئيست‏ها مى‏پندارند: خدا همچون بنّايى است كه خانه‏اى را ساخته است، ولى بقاى آن خانه قائم به بقاى سازنده آن نيست. خدا بعد از خلقت عالم، دخالتى در آن ندارد؛ نه دخالت تكوينى، نه دخالت تشريعى. مسير و سرنوشت عالم را قوانين طبيعت تعيين مى‏كنند. تشريع يعنى وضع قانون و وظيفه انسان هم به خود انسان‏ها واگذار شده است. پس، طبيعت كار خود را انجام مى‏دهد و انسان‏ها هم به اين دليل كه عقل دارند، بايد تكليف خود را روشن كنند.23

    يكى از علّت‏هاى بروز اين تفكّر در غرب، همانا، وجود اديان تحريف‏شده و انحرافى است. طرفداران اين تفكّر، وقتى در برخى از اديان با تعاليم غيرعقلانى روبه‏رو مى‏شوند، نتيجه مى‏گيرند كه اين‏گونه مطالب نمى‏تواند از سوى خدا باشد. آنان مى‏گويند: پس، حال كه عقل ما بهتر از دين واقعيات را درك مى‏كند، دليلى ندارد كه از تعاليم كتاب مقدّس پيروى كنيم. گاهى از اين نوع ديندارى و خداپرستى به «دين طبيعى»24 تعبيرمى‏كنند كه در مقابل دين تاريخى25 و نهادينه‏شده26 قرار مى‏گيرد.

    علّت ديگر، عملكرد نامناسب روحانيان و دستگاه دينى در اين فرهنگ‏هاست كه موجب سستى اعتقاد مردم به تعاليم آنها مى‏شود. برخى نيز به علّت دسترسى نداشتن به دين حق، به خداپرستى و حتى عرفان بدون دين بسنده مى‏كنند. در فرقه‏هاى شبه‏عرفانى جديد نيز دين‏گريزى و حتى دين‏ستيزى به صورت پررنگى ديده مى‏شود.27

    5) عرفان بدون معاد

از اركان ديندارى و عرفان راستين اعتقاد به حيات پس از مرگ و معاد است. ثمره اصلى دين و عرفان، در ادامه حيات آدمى پس از مرگ ظاهر مى‏شود و دين يا عرفان بدون معاد، فاقد ركنى اساسى است. امّا شكل‏هاى مختلفى از عرفان‏هاى بدون اعتقاد به معاد هم يافت مى‏شود. مكتب‏هاى قائل به تناسخ كه معتقدند روح پس از مرگ وارد بدن ديگرى مى‏شود، از اين دسته‏اند. به پندار آنها، حيات اين‏جهانى انسان در چرخه تناسخ و تولّدهاى مكرّر سير مى‏كند (سمساره).28 آيين هندو، و بسيارى از شبه‏عرفان‏هاى نوظهور، معتقد به تناسخ هستند. متأسفانه در زمان ما نيز يكى از فرقه‏هاى منحرف مدّعى تصوّف اسلامى همين اعتقاد را ترويج مى‏كند. در مكتب بودا، مقصد نهايى انسان نيرواناست كه به نيستى خود يا نفس تفسير شده است.29

     6) عرفان بدون ولايت

برخى از گرايش‏هاى عرفانى در بين مسلمانان همه عناصر مثبت يادشده را دارند؛ امّا عرفان آنها عرفان بدون ولايت ولى معصوم است. يكى از عناصر كليدى عرفان اسلامى «ولايت» است. برخى از فرقه‏هاى صوفيه، هم در شناخت مفهوم ولايت و هم در تعيين مصداق آن، دچار خطا شده‏اند. آنها از ولايت اولياى راستين دور شده، و به ولايت اولياى دروغين پناه برده‏اند. دور شدن از هدايت و ولايت معصوم خطاى قابل اغماضى نيست، بلكه لغزشى است كه منشأ انحرافات و كج‏انديشى‏هاى ديگرى مى‏شود.

     در برخى از فرقه‏هاى تصوّف و نيز فرقه‏هاى نوظهور، قطب و پير يا رهبر فرقه بر جايگاه «ولى» تكيه مى‏زند و از پيروانش بيعت و اطاعت مطلق مى‏طلبد.30 امروزه، در بين فرقه‏هاى مدّعى عرفان و معنويت، كسانى مدّعى قطبيت هستند كه حتى برطبق معيارهاى تصوّف سنّتى، شايستگى چنين مسندى را ندارند. اينان براى رسيدن به اميال پايان‏ناپذير خود، از اين جايگاه و از پيروان ساده‏دل و ناآگاه خود سوءاستفاده مى‏كنند. سيدحسين نصر در اين زمينه مى‏نويسد:

خيل مرشدنماهايى كه امروزه بر روى زمين پرسه مى‏زنند، نمى‏توانند نهالى را كه ريشه‏هايش قطع گرديده است، شكوفا كنند؛ هرقدر هم كه چنين افرادى سعى كنند كلمات يا آرا و نظرهاى زيبا از خزانه پايان‏ناپذير حكمت ذوقى، كه هم در جهان شرق و هم در جهان غرب يافت مى‏شود، اقتباس كنند. امكانات موجود در عقل شهودى بشر، كه لازم است فعليت پيدا كنند تا انسان بتواند به نحوى واقعى و پايدار به معرفت قدسى نائل شود، جز از طريق عقل الهى... فعليت نمى‏توانند يافت. هركس مدّعى است خودش به تنهايى و مستقل از يك سنّت زنده، مى‏تواند از عهده چنين وظيفه‏اى برآيد، در واقع، خود را «لوگوس» يا تجلّى «لوگوس» مى‏داند كه با توجه به چشم‏انداز كنونى [جهان]، چنين ادّعايى همان‏قدر نابخردانه است كه كسى خود را صاعقه بداند؛ بدون آنكه از نور يا تندرى كه بالضروره همراه آن است، برخوردار باشد.31

     7) عرفان عقل‏گريز

در يكى از آموزه‏هاى عرفانى، عقل و به ويژه فلسفه حجّيت و اعتبار ندارد و بين عرفان و عقل، ناسازگارى وجود دارد. اين عرفان كه عرفان عقل‏گريز خوانده مى‏شود، انواع و اقسام علم را به مثابه علم ظاهرى يا علم بحثى، تحقير مى‏كند. در عرفان مسيحى، مشهور است كه خدا متعلّق عشق است، نه معرفت.32

    عرفاى راستين عرفان را فوق عقل مى‏دانند، نه مخالف و ضدّ آن. آنان ارزش عقل را انكار نمى‏كنند، بلكه به محدوديت آن توجه دارند. غرض آنها اين است كه برتر از عقل، راه ديگرى وجود دارد كه همانا شهود و كشف بى‏واسطه حقايق مى‏باشد و با تهذيب نفس و عشق به خدا حاصل مى‏شود. عقل نه تنها معتبر است؛ بلكه بدون عقل، نمى‏توان در معرفت گامى برداشت. اگر عقل را از عرفان جدا كنيم، آن عرفان نيز بى‏اعتبار مى‏شود. آرى، عرفان ناب اسلامى عقل را كافى نمى‏داند، امّا آن را لازم و ضرورى مى‏شمارد؛ چنان‏كه در كنار آن، وحى را نيز ضرورى مى‏داند.

     امّا برخى توهّم كرده‏اند كه عقل از اساس باطل و مزاحم است و بايد آن را ناديده گرفت؛ از اين‏رو، علوم ظاهرى لغو و باطل‏اند و نبايد عمر را در تحصيل آنها تلف نمود. اين توهّم كه منشأ بسيارى از خطاها و انحرافات در برخى افراد و فرقه‏هاى مدّعى عرفان شده، خلاف تعاليم قرآنى و روايى است كه به عقل و علم جايگاه رفيعى مى‏دهد.

     در ادبيات عرفانى ما بسيار آمده است كه:

بشوى اوراق اگر هم‏درس مايى

 كه علم عشق در دفتر نباشد.

     به همين ترتيب، برخى از عرفا نيز اهل علوم ظاهرى و بحثى را تحقير كرده‏اند؛ امّا مقصود آنها بى‏اعتبارى وبى‏فايده يا باطل بودن اين علوم نبوده، بلكه مقصود اين بوده است كه به صرف دانستن علوم ظاهرى، كسى به رستگارى نمى‏رسد و براى نجات و رستگارى نهايى نمى‏توان فقط به عقل بسنده كرد. عقل مركبى است كه تا جايى ما را پيش مى‏برد؛ ولى بعد از آن، ديگر كارايى ندارد. عقل يكى از ابزارهاى معرفتى ماست؛ امّا همه حقايق عالم را با اين ابزار نمى‏توان شناخت. اگر بخواهيم به وراى افق‏هاى ظاهرى بنگريم، به چيزى ديگر نياز داريم كه از راه تهذيب نفس و توجه به خداوند و عرفان به دست مى‏آيد. مولوى در اين زمينه مى‏گويد:

دليلْ پايدار نباشد و آن خوشى كه از دليل حاصل بشود، آن را بقايى نباشد... چنان‏كه شخص به دليل دانست كه اين خانه را بنّايى هست و به دليل داند كه اين بنّا را چشم هست... دليل پايدار نباشد... امّا عاشقان چون خدمت‏ها كردند، بنّا را شناختند و عين‏اليقين ديدند و نان و نمك به هم خوردند و اختلاط‏ها كردند، هرگز بنّا از تصوّر و نظر ايشان غايب نشود؛ پس چنين كس، فانىِ حق باشد.33

     8) عرفان شريعت‏گريز

ديده مى‏شود كه برخى از فرقه‏ها يا افراد مدّعى عرفان به دين اعتقاد دارند، امّا برخى از اجزا و عناصر دين را ناديده مى‏گيرند يا تفسير نادرستى از آن ارائه مى‏كنند. پولس شريعت را از مسيحيت برداشت و در پى آن، شريعت از زندگى مسيحيان و از جمله عارفان مسيحى حذف گرديد. در بين برخى از صوفيه نيز كسانى هستند كه به فقه و شريعت بى‏اعتنايند. آنها با طرح مراتب شريعت، طريقت، و حقيقت، احكام فقهى را فقط براى عامّه مردم مى‏دانند و خود را، كه خواص و واصل به حقيقت مى‏پندارند، فوق احكام شريعت و بى‏نياز از آن مى‏شمارند.34 اين نيز خطاى آشكارى است كه به اصالت و وثاقت يك مكتب آسيب مى‏زند. احكام شريعت قوانين الهى و مظهر اراده و مشيّت خداوند براى تأمين سعادت بشر هستند؛ چگونه مى‏توان با بى‏اعتنايى به احكام الهى، مدّعى عرفان و تقرّب به خدا شد؟!

     9) عرفان بدون زندگى

برخى از مدّعيان عرفان هستند كه عرفان را با زندگى ناسازگار مى‏دانند. آنان عرفان انزوا، عرفان فردى محض، و عرفان ترك مطلق دنيا و زندگى رياضت‏كشانه را ترويج مى‏كنند. اين گرايش به بى‏توجهى شخص به مسئوليت‏هاى فردى و اجتماعى مى‏انجامد و چنين كسى از كار و كوشش مولّد دست برمى‏دارد و به عنصرى بى‏خاصيت و حتى آسيب‏زا تبديل مى‏شود.

     پيروان عرفان بدون زندگى، از تشكيل خانواده پرهيز مى‏كنند و آن را مانع سلوك معنوى مى‏پندارند. رهبانان مسيحى و به تبع آنها برخى از صوفيان چنين مسلكى دارند. از حسن بصرى نقل است كه اگر خداوند براى فردى خير و نيكى بخواهد، او را دچار زن و فرزند نخواهد كرد.

     رياح‏بن عمرو قسى گفت: شخص به درجه يقين نمى‏رسد، مگر اينكه زن خود را چون بيوه‏اى رها كند و فرزندان خود را چون يتيمان كند و به لانه سگان پناه برد.35

    اين مكتب كه مناسب است «مكتب كلبى» ناميده شود، انحراف و عدولى آشكار از عرفان اصيل اسلامى است؛ زيرا عرفان اسلامى عرفان زندگى، كار، و مسئوليت مى‏باشد. آنچه در اسلام و عرفان اسلامى نكوهش شده، حبّ دنيا36 و توغّل در امور دنيوى و دلبستگى به امور فانى و غفلت از خدا و حيات معنوى و روحانى و خودخواهى و لذّت‏محورى و بى‏توجهى به خلق خداست. امّا كار و كوشش براى رزق حلال و خوب زيستن و بهره‏مندى مشروع و معتدل از نعمت‏هاى الهى امر مطلوبى است كه هيچ منافاتى با حيات روحانى و معنوى ندارد.

     10) عرفان بدون اخلاق

كسى كه به عرفان بدون اخلاق متمايل است، در خيال خويش با خدا ارتباط دارد؛ ولى به رابطه‏اش با انسان‏هاى ديگر بى‏توجه است. گويا در اين عالم، فقط او هست و خدا؛ و ديگر هيچ‏چيز نيست. البته، تصوّرى هم كه از خدا دارد، تصوّر نادرستى است. او با انسان‏ها عبوس، بى‏مهر، و تندخوست.

     در برخى از عرفان‏هاى همه‏خدايى، عقيده بر آن است كه خدا فوق همه تمايزات و تناقضات است. از اين‏رو، او وراى تمايزات اخلاقى است و در فراسوى نيك و بد قرار دارد. عارف نيز هنگامى كه با او يگانه مى‏شود، به وراى هرگونه تمايز قدم مى‏نهد و از احكام مقيّدات رهايى مى‏يابد.

     از ديدگاه عرفان اصيل اسلامى، مبناى اين آرا مخدوش است و خوش‏رفتارى با ديگر انسان‏ها و خدمت به آنها از اركان عرفان شمرده مى‏شود. رعايت اصول و ارزش‏هاى اخلاقى براى همه الزامى است و حداقلى است كه بدون آن نمى‏توان از ديندارى و عرفان سخن گفت. كسى فوق اخلاق و بيرون از آن نيست. تنها مجانين و كودكان غيرمميّز به خاطر عدم رعايت اصول اخلاقى مؤاخذه نمى‏شوند.

     11) عرفان سياست‏گريز

بعضى عرفان را با زندگى اجتماعى (و دخالت در سياست) ناسازگار مى‏دانند. آنان سياست و رياست را ملازم با آلودگى و فساد مى‏انگارند و مصونيت از آلودگى را در دورى از سياست و اجتماع مى‏جويند.

     اين نيز خطاست و با سيره پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و معصومان عليهم‏السلام هماهنگ نمى‏باشد. امام خمينى قدس‏سره كه خود از عارفان باللّه بود، با پيروى از همين سيره، رهبرى بزرگ‏ترين انقلاب را در قرن بيستم به عهده گرفت و منشأ مهم‏ترين تحوّلات سياسى معاصر گرديد. او در عمل نشان داد كه نه تنها عرفان با سياست درست ناسازگار نيست، بلكه سياست واقعى بايد در سايه عرفان باشد.

نتيجه‏گيرى

چنان‏كه گذشت، به اعتبارى مى‏توان عرفان را به اصيل و غيراصيل، دينى و غيردينى، و دينى معتبر و غيرمعتبر يا مشوب و ناب تقسيم نمود. حاصل اين تقسيم‏بندى شش نوع عرفان است:

     1. عرفان غيراصيل غيردينى؛ اغلب عرفان‏هاى نوظهور دروغين از اين دسته‏اند.

     2. عرفان اصيل غيردينى؛ همچون عرفان كسانى كه از روى خلوص نيّت و تهذيب نفس به حقايقى رسيده‏اند (مانند افلوطين) اين نوع عرفان‏ها به دليل دورى از تعاليم انبيا ناقص و مشوب مى‏باشند.

     3. عرفان اديان جعلى كه پيامبرانشان مدّعيان دروغين بوده‏اند؛ اين نوع عرفان‏ها از اساس كاذب هستند.

     4. عرفان اديانى كه در اصلْ حق بوده، امّا دچار تحريف و انحراف گرديده يا نسخ شده‏اند؛ اين عرفان‏ها حكم آن اديان را دارند و در نتيجه ناقص مى‏باشند.

     5. عرفانى كه برخاسته از دين حق و وابسته به آن مى‏باشد، امّا در مسيرش دچار انحراف و اعوجاج گرديده است (مانند برخى از فرقه‏هاى تصوّف.) اين نوع عرفان‏ها نيز مشوب و نيازمند به تصحيح هستند.

     6. عرفانى كه برخاسته از دين حق و وابسته به آن است و در صراط مستقيم دين حق قرار دارد. اين همان عرفان معتبر، مطلوب و برترى است كه ما از آن به «عرفان ناب شيعى» تعبير مى‏كنيم.

     براى شناخت عرفان ناب و نيل به آن، لازم است كه فرد با تهذيب نفس و تزكيه دل، به تأمّل و تعمّق در قرآن و سنّت و سيره معصومان عليهم‏السلام بپردازد؛ همچنين، براى عبرت و دورى از لغزش‏ها و خطاها، لازم است كه فرد به سرچشمه عرفان‏هاى ناقص و شبه‏عرفان توجه كند.

     فهرست آسيب‏ها و لغزش‏ها در فرقه‏هاى مدّعى عرفان منحصر به موارد يادشده نيست. آنچه گفته شد مهم‏ترين خطاها در اين زمينه است. خلاصه سخن اين است كه در اين بازار، متاع معيوب و فاسد فراوان‏تر از كالاى اصيل و ناب به دست مى‏آيد. چه در جوامع پيشين و چه در جوامع موجود، انواع باطل و معيوب و عرفان‏نما فراوان‏تر و پررونق‏تر از نوع اصيل و حقيقى آن بوده است. طالب صادق راه عرفان و معنويت بايد به هوش باشد كه در اين آشفته بازارِ فريب و حيله، خرمهره را به جاى گوهر به او نفروشند!

جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بنه

 چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند.

 


  • منابع
    ـ آندرهيل، اولين، عارفان مسيحى، ترجمه احمدرضا مؤيدى و حميد محموديان، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1384.
    ـ ابن‏تركه، صائن‏الدين، تمهيدالقواعد، تهران، انجمن حكمت و فلسفه ايران، 1360.
    ـ ابن‏سينا، حسين‏بن عبداللّه، الإشارات و التنبيهات، قم، دفتر نشر كتاب، 1403ق.
    ـ اوشو، آينده طلايى، ترجمه مرجان فرجى، تهران، فردوس، 1381.
    ـ ـــــ ، كودك نوين، ترجمه مرجان فرجى، تهران، فردوس، 1380.
    ـ جامى، عبدالرحمن، نفحات الأنس، تهران، سعدى، 1366.
    ـ دشتى، على، پرده پندار و در ديار صوفيان، به كوشش مهدى ماحورى، تهران، زوّار، 1384.
    ـ كاستاندا، كارلوس، سفر به ديگر سو، ترجمه دل‏آرا قهرمان، تهران، فردوسى، 1364.
    ـ كيوپيت، دان، عرفان پس از مدرنيته، ترجمه اللّه‏كرم كرمى‏پور، قم، مركز مطالعات اديان و مذاهب، 1387.
    ـ مصباح، محمّدتقى، در جست‏وجوى عرفان اسلامى، نگارش محمّدمهدى نادرى قمى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1386.
    ـ مولوى، جلال‏الدين، فيه ما فيه، تصحيح بديع‏الزمان فروزانفر، تهران، اميركبير، 1362.
    ـ ـــــ ، مثنوى معنوى، تهران، نگاه، 1373.
    ـ ناس، جان. بى.، تاريخ جامع اديان، ترجمه على‏اصغر حكمت، تهران، علمى و فرهنگى، 1375.
    ـ نصر، سيدحسين، معرفت و معنويت، ترجمه انشاءاللّه رحمتى، تهران، دفتر پژوهش و نشر سهروردى، 1380.
    ـ همدانى، عين‏القضات، تمهيدات، تهران، منوچهرى، 1373.
    - Byrne, Peter, Natural Religion and the Nature of Religion, London, 1989.
    - Radhakrishnan, S, Indian Philosophy, London, 1929.
    - Stcherbatsky, The Conception of Buddhist Nirvana, Benares, 1989.

  • پي‌نوشت
    * دانشيار مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس‏سره.               دريافت: 11/10/89 ـ پذيرش: 20/11/89.
     eshkevari@qabas.net
    1. pseudo mysticism.
    2. Theocentrist.
    3ـ ر.ك: اولين هاندرهيل، عارفان مسيحى، ترجمه احمدرضا مؤيدى و حميد محموديان، ص 90.
    4ـ ابن‏سينا، الاشارات والتنبيهات، ج 3، نمط نهم، ص 390.
    5ـ طريق كامجويى چيست؟ ترك كام خود گفتن
     كلاه سرورى اين است كز اين ترك بردوزى.
    6ـ صبح خيزى و سلامت‏طلبى چون حافظ
     هرچه كردم همه از دولت قرآن كردم
    7ـ دعاى صبح و شام تو كليد گنج مقصود است
     به اين راه و روش ميرو كه با دلدار پيوندىمرا از اين ظلمات آن‏كه رهنمايى داد
     دعاى نيم‏شبى بود و گريه سحرى
    8ـ خوشبختانه تاكنون چند اثر در معرفى و نقد اين فرقه‏ها نوشته شده است؛ از جمله: (محمدتقى فعالى، آفتاب و سايه‏ها، تهران، نجم‏الهدى، 1386؛ احمدحسين شريفى، عرفان حقيقى و عرفان‏هاى كاذب، قم، صهبا، 1387؛ حميدرضا مظاهرى‏سيف، جريان‏شناسى انتقادى عرفان‏هاى نوظهور، قم، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى، 1387).
    9ـ ابن‏سينا مى‏گويد: «جل جناب الحق عن ان يكون شريعة لكل وارد و يطلع عليه الّا واحد بعد واحد» ابن‏سينا، همان، ص 349.
    10ـ صائن‏الدين ابن‏تركه، تمهيدالقواعد، ص 270.
    11ـ محمّدتقى مصباح، در جست‏وجوى عرفان اسلامى، نگارش محمّدمهدى نادرى قمى، ص 33.
    12. nature mysticism.
    13ـ در اين‏باره، نگاه كنيد به آثار كارلوس كاستاندا از جمله سفر به ديگر سو، ترجمه دل‏آرا قهرمان.
    14 pantheistic.
    15 all is one.
    16 monism.
    17acosmism.
    18. see: Radhakrishan, Indian Philosophy.
    19ـ اوشو، كودك نوين، ترجمه مرجان فرجى، ص 64.
    20ـ فاطر: 15.
    21 theism.
    22 deism.
    23ـ براى مطالعه ديدگاه دئيستى، بنگريد به:
    Peter Byrne, Natural Religion and the Nature of Religion.
    24. natural religion.
    25 historical religion.
    26 institutional religion.
    27ـ از جمله، بنگريد به: اوشو، آينده طلايى، ترجمه مرجان فرجى، ص 41.
    28ـ سمساره (Samsara) مرگ و زندگى‏هاى مكرّر و تحمل رنج زيستن است؛ تا وقتى كه انسان به حقيقت دست يابد و از جهان توهّمى «مايا» رهايى يابد و به برهمن برسد (جان. بى. ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه على‏اصغر حكمت، ص 156).
    29. See: Stcherbatsky, The Conception of Buddhist Nirvana.
    30ـ از جمله بنگريد به: عين‏القضات همدانى، تمهيدات، ص 99؛ عبدالرحمن جامى، نفحات الانس، ص 466.
    31ـ سيدحسين نصر، معرفت و معنويت، ترجمه انشاءاللّه رحمتى، ص 517.
    32ـ دان كيوپيت، عرفان پس از مدرنيته، ترجمه اللّه‏كرم كرمى‏پور، ص 216.
    33ـ جلال‏الدين مولوى، فيه مافيه، تصحيح بديع‏الزمان فروزانفر، ص 45.
    34ـ از برخى تعابير مولوى در مثنوى 703 و فيه مافيه (58) نيز اين گرايش به دست مى‏آيد.
    35ـ على دشتى، پرده پندار و در ديار صوفيان، به كوشش مهدى ماحوزى، ص 123.
    36ـ «حبّ الدنيا رأس كلّ خطيئه».