نسيم رحمت الهى (1)

ضميمهاندازه
1.pdf831 کيلو بايت

معرفت سال بيستم ـ شماره 162 ـ خرداد 1390، 5ـ14

نسيم رحمت الهى (1)*

آيت ‏اللّه محمدتقى مصباح

چكيده
خداى سرمدى، فياض مطلق و داراى رحمت بى‏كران است. همه موجودات هستى به فراخور ظرفيت خود، از اين رحمت بهره‏مندند. خداوند متعال بدون درخواست بندگان، از فضل و كرم خويش بر بندگان خويش بى‏منت مى‏بخشد. با وجود اين، انسان‏ها نعمت‏هاى الهى را كفران مى‏كنند و راه عصيان پيش مى‏گيرند. در مقابل، حلم الهى بر عيوب ما پرده افكنده، مانع از رسوا شدن ما مى‏شود. از اين‏رو، در آموزه‏هاى دينى سفارش مؤكد بر استغفار به درگاه الهى شده است.
     هركس به حسب معرفت و مرتبه كمال خويش حتى حضرات معصومان عليهم‏السلام در پيشگاه الهى قصور و تقصير دارند و استغفار مى‏كنند: بندگان عادى از ارتكاب عصيان و گناه و حضرات معصومان عليهم‏السلام هرچند هرگز مرتكب گناه صغيره و يا كبيره و حتى ترك اولى نمى‏شوند، اما استغفار آنان به دليل اشتغالات به امور دنيوى و لوازم آن و توجه به غيرخداست كه گريزى هم از اين‏گونه امور نيست.
     اين نوشتار به تفصيل در باب توبه و شفاعت مطالب نغزى را مطرح كرده است.

كليدواژه‏‌ها: توبه، شفاعت، رحمت الهى، غضب الهى، صفات الهى.

مقدّمه

«وَها اَنَا مُتَعَرِّضٌ لِنَفَحاتِ رَوْحِك وَعَطْفِك، وَمُنْتَجِعٌ غَيثَ جُودِك وَلُطْفِك، فآرٌّ مِنْ سَخَطِك اِلى رِضاك، هارِبٌ مِنْك اِلَيك، راجٍ اَحْسَنَ ما لَدَيك، مُعَوِّلٌ عَلى مَواهِبِك، مُفْتَقِرٌ اِلى رِعايتِك»؛ و اكنون من خود را در معرض نسيم‏هاى رحمت و عطوفت تو قرار داده‏ام و تقاضاى بارش باران جود و رحمت تو را دارم. از غضب تو به سوى خشنودى و رضايتت و از تو به سوى تو گريزان گشته‏ام و به بهترين چيزهايى كه نزد تو است اميد بسته‏ام و به بخشش‏هاى تو اعتماد دارم و نيازمند رسيدگى تو مى‏باشم.

حقيقت صفات الهى وحدت و تعدّد آنها

اگر كسى در حق ولى‏نعمت خود كوتاهى كرده باشد، در مقام عذرخواهى مى‏گويد: ما در حق شما كوتاهى و ناسپاسى كرديم، اما شما اهل عفو و گذشت و بزرگى هستيد، ما را به بزرگى و آقايى خودتان ببخشيد. او گرچه مى‏داند كه آن بزرگ ناخشنود گرديده و غضبناك شده، اما مى‏داند كه در كنار غضب، داراى صفت رحمت و بخشش نيز هست. از اين‏رو، به وسيله عذرخواهى از غضب او به رضايش پناه مى‏برد. حضرت امام سجاد عليه‏السلام نيز در مقام اعتذار از خداوند مى‏فرمايند كه من از سخط و غضب تو به رضا و خشنودى‏ات پناه آورده‏ام. البته چنان‏كه در مباحث اعتقادى و كلامى مطرح شده، حالات گوناگون و تغيير و تعدد در ذات خداوند راه ندارد. انسان از آن‏رو كه داراى حيثيت‏ها و حالات متفاوت است، داراى عواطف متفاوتى است. اما خداوند چون بسيط است، كثرت و تعدد ندارد و گرچه ما به‏حسب مفهوم، صفات گوناگونى را براى او برمى‏شماريم، اما اين صفات به لحاظ منشأ انتزاعشان عين هم و عين ذات بارى‏تعالى هستند. اختلافى بين ذات و صفات وجود ندارد. با توجه به اين حقيقت كه صفات خداوند عين ذات خداوند و زايد بر ذات نمى‏باشند، اميرمؤمنان عليه‏السلامفرمودند: «أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ وَكمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ، وَكمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ، وَكمَالُ تَوْحِيدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ، وَكمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْى الصِّفَاتِ عَنْهُ، لِشَهَادَةِ كلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيرُ الْمَوْصُوفِ، وَشَهَادَةِ كلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيرُ الصِّفَةِ»؛1 آغاز دين شناخت خداست و شناخت راستين خدا باور داشتن اوست. باور كامل به او شهادت، به يگانگى او و پيرايش ذاتش از آلايش ذاتش مى‏باشد. حقيقت و كمال توحيد و شهادت به يگانگى او اخلاص (و خالص دانستن خدا از تركيب) است و كمال اخلاص نفى صفات مخلوقات و زايد بر ذات از خداست؛ زيرا هر صفتى نشان مى‏دهد كه غيرموصوف، و هر موصوفى گواهى مى‏دهد كه غير از صفت است.

     قانون كلى در صفات و موصوف‏ها در مخلوقات اين است كه صفت و موصوف، دو حقيقت جداگانه دارند و اگر آن دو يك حقيقت واقعى مى‏داشتند، انتزاع صفت و موصوف از آن حقيقت واقعى واحد امكان‏پذير نمى‏گشت و چون تركيب از دو حقيقت، چه تركيب اتحادى، مانند ماهيت و وجود و چه تركيب انضمامى، مانند آب گل‏آلود در ذات بارى‏تعالى امكان‏پذير نيست، ذات و صفات الهى فوق صفات و موصوف‏هاى معمولى است و صفات الهى از سنخ صفات ساير موجودات كه با موصوف خود تركيب دارند و زايد بر آن هستند نمى‏باشند. خداوند داراى همه كمالات و جامع جلال و جمال است، اما حقيقت جلال، جمال و كمالات خدا متعدد و متنوع نيست. هيچ نوع تعدّد و تركيبى در ذات الهى وجود ندارد، و اين ما هستيم كه در اثر انس با كثرت‏ها و پراكندگى‏هاى وجودى براى خداى متعال هم حيثيت‏هاى مختلفى درنظر مى‏گيريم و مفاهيم زيادى را به عنوان اسماء و صفات به او نسبت مى‏دهيم.

فرار از خدا به سوى خدا

برحسب آنچه ما از تجليات الهى و روابط خداوند با مخلوقات و از جمله با انسان‏ها درك مى‏كنيم، صفات ذاتى و فعلى مختلف و از جمله غضب و رضا را انتزاع مى‏كنيم و آن صفات در ذهن ما متمايز از هم مى‏باشند و از اين حيث مى‏گوييم: صفت رحمت غير از صفت غضب است. بر اين اساس، حضرت مى‏فرمايند: خدايا من از سخط و غضبت به رضا و خشنودى‏ات پناه آورده‏ام. اما پس از آن مى‏فرمايند: «هارب منك اليك» كه فهم و توجيه آن دشوار است. شايد بشود در توجيه فرار از خدا به سوى خدا گفت كه انسان وقتى از كسى فرار مى‏كند به جايى مى‏رود كه او آنجا نباشد و به غير او پناه مى‏برد. وقتى ما خجالت مى‏كشيم با كسى روبه‏رو گرديم از او فاصله مى‏گيريم، يا براى اينكه از شرّ دشمن مصون بمانيم، جايى مى‏رويم كه او به ما دسترسى نداشته باشد و اذيتش به ما نرسد. يا وقتى كسى مورد غضب حاكمى قرار گرفته و مى‏خواهد از شرش مصون بماند، مى‏تواند به حاكم ديگرى پناه آورد. اما كسى كه در حق خداوند كوتاهى كرده و از عذاب و قهر او مى‏گريزد، پناهگاهى جز خدا ندارد و هرجا برود خداوند حضور دارد و نمى‏تواند از ملك و سلطنت خدا فرار كند، پس به ناچار به خود خدا پناه مى‏آورد.

     همواره متذكر شده‏ايم كه منشأ خوف و ترس ما از خدا، گناهانى است كه ما را مستحق عقاب مى‏گرداند. پس به واقع ما از عقاب و آتش جهنم مى‏ترسيم و چون چنين عقوبتى به امر الهى و اذن او تحقق مى‏يابد و خداوند خالق جهنم و عذاب است از او مى‏ترسيم. اما مؤمن بر اين باور است كه نمى‏تواند از عذاب الهى و خوارى گناه فرار كند و هركجا برود سروكارش با خداست، از اين‏رو، از عذاب و قهر الهى به رحمت الهى پناه مى‏برد. نظير بچه‏اى كه در خانه شيطنت كرده و وقتى مادر مى‏خواهد او را تنبيه كند، فرار مى‏كند و خود را پنهان مى‏سازد، اما پس از مدتى گرسنه و تشنه مى‏شود و به ناچار نزد مادر برمى‏گردد. او غير از مادر كسى را ندارد كه نوازشش كند و به او رسيدگى كند و ناچار است كه تحت هر شرايطى به او پناه آورد. پس بنده عاصى كه احساس گناه و پشيمانى او را مى‏آزارد، به دامن مهر و رحمت الهى پناه مى‏برد و به جود و بخشش بى‏كران الهى چشم مى‏دوزد و اميدوار است كه از بهترين نعمت‏ها و مواهب الهى بهره‏مند گردد و از رسيدگى و دستگيرى خالق مهربان خود برخوردار شود.

     «اِلهى ما بَدَاْتَ بِهِ مِنْ فَضْلِك فَتَمِّمْهُ، وَما وَهَبْتَ لى مِنْ كرَمِك فَلا تَسْلُبْهُ، وَما سَتَرْتَهُ عَلَىَّ بِحِلْمِك فَلا تَهْتِكهُ، وَما عَلِمْتَهُ مِنْ قَبيحِ فِعْلى فَاغْفِرْهُ»؛ خدايا، آن نعمت‏هايى كه از فضل و كرمت از آغاز (و بدون درخواست و سؤال) به من عنايت كردى به كمال و انجام برسان و آنچه از كرمت به من بخشيدى باز مستان و گناهانى كه به واسطه حلمت از من پوشاندى آشكار مسازواز كردارزشتم‏كه‏از آن آگاهى درگذر.

گسترش رحمت و ريزش پياپى نعمت‏ها و رازپوشى خداوند

خداوند متعال فياض مطلق و داراى رحمت بى‏نهايت است. همه موجودات به فراخور ظرفيتشان از رحمت و بخشش‏هاى او بهره‏مندند. انسان نيز برخوردار از مواهب و نعمت‏هاى الهى است و كرم و لطف الهى او را دربرگرفته است. قبل از اينكه بنده از خداوند درخواستى داشته باشد، خداوند باران فضل و كرم خويش را بر او مى‏باراند و بسيارى از نعمت‏هاى خويش را در اختيارش مى‏گذارد. حضرت از خداوند درخواست مى‏كنند كه نعمت‏هايى كه بدون سؤال و درخواست در اختيار ايشان نهاده به كمال و انجام برساند، و با مشاهده كوتاهى در بندگى و به عنوان مجازات و تنبيهْ آنها را نستاند، و كماكان پرده از اسرار و اعمالى كه فاش شدنشان انسان را در پيشگاه خلايق رسوا و خوار مى‏سازد برندارد. تقدير و تدبير الهى ايجاب مى‏كند كه انسان در راستاى پيمودن مسير تكامل و انجام وظايف بندگى از اعتبار و شخصيت مطلوبى در نزد ديگران برخوردار باشد. اگر حريم شخصيت او شكسته شود و عيوبش آشكار گردد، مورد بى‏اعتنايى ديگران قرار مى‏گيرد و بى‏آبرو مى‏شود و اين رسوايى و بى‏آبرويى موجب مى‏گردد كه از ديگران فاصله بگيرد و در انتظار به سر رسيدن زندگى آكنده از ننگ و عار خود به سر برد. در اين صورت، او نه حال و انگيزه بندگى و عمل به وظايف خويش را دارد و نه ديگران فرصت ايفاى نقش سازنده و انجام وظايف را در اختيارش مى‏گذارند.

     همه انسان‏ها، اعم از كافر و مؤمن در پى آن هستند كه مورد احترام مردم باشند و با آبرومندى در جامعه زندگى كنند و داشتن آبرو و برخوردارى از احترام در بين مردم را نعمتى بزرگ به حساب مى‏آورند. تفاوت در اين است كه كافر چون دنيا و نعمت‏هاى آن را اصيل مى‏داند و هدف او رسيدن به دنيا مى‏باشد، در پى آن است كه از آن آبرو و احترام اجتماعى، در جهت رسيدن به خواسته‏هاى دنيايى خويش استفاده كند. اما آنچه براى مؤمن اصالت دارد آخرت و دست‏يابى به قرب الهى است، و از زندگى دنيا و نعمت‏هاى آن براى تكامل معنوى و اخروى سود مى‏برد و برخوردارى از اعتبار اجتماعى و داشتن آبرو، رسيدن به اين هدف را تسهيل مى‏كند. او از آن جهت نمى‏خواهد در نزد مردم رسوا و بى‏اعتبار گردد كه در اين صورت كسى به او اعتنا نمى‏كند و از همكارى با او سر باز مى‏زنند و به او بى‏اعتماد مى‏گردند و به سخنش گوش نمى‏دهند و از او فاصله مى‏گيرند، در نتيجه نمى‏تواند از نعمت‏هاى مادى و معنوى اجتماعى در جهت رسيدن به اهداف متعالى خود استفاده كند.

     يكى از الطاف بزرگ خداوند در حق ما، كه چندان بدان توجه نداريم، حفظ آبرو و پوشيده ماندن عيوب ما از منظر ديگران است. چنان‏كه در دعا مى‏خوانيم: «وَ اَنْتَ الْمُعْتَمَدُ لِلذُّنُوبِ فى عَفْوِك، وَالنَّاشِرُ عَلَى الْخاطِئينَ جَناحَ سِتْرِك، وَاَنْتَ الْكاشِفُ لِلضُّرِّ بِيدِك، فَكمْ مِنْ سَيئَةٍ اَخْفاها حِلْمُك حَتّى دَخِلَتْ، وَحَسَنَةٍ ضاعَفَها فَضْلُك حَتّى عَظُمَتْ عَلَيها مُجازاتُك... سَيدى لَوْ عَلِمَتِ الْأَرْضُ بِذُنُوبى لَساخَتْ بى، اَوْ الْجِبالُ لَهَدَّتْنى، اَوِ السَّمواتُ لَاخْتَطَفَتْنى، اَوِ الْبِحارُ لَأَغْرَقَتْنى»؛2 تويى كه معصيت‏كاران با اعتماد و اميد به عفوت گناه مى‏كنند و تويى كه بال پرده‏پوشى بر سر خطاكاران  گسترانده‏اى و رنج و دردهاى خلق را به دست باكفايت خويش برطرف مى‏سازى. چه بسيار گناهانى كه حلم تو پوشيده داشت و محو و نابود گردانيد و چه نيكى‏هايى كه فضل و كرم تو دوچندان ساخت تا آنكه پاداش تو بر آنها عظيم گشت... آقا و سرور من، اگر زمين از گناهان من آگاه مى‏بود مرا در خويش فرو مى‏برد، و اگر كوه‏ها آگاه بود بر من واژگون مى‏گشت، و اگر آسمان‏ها آگاه بود مرا مى‏ربود و به درون خويش مى‏كشيد، و اگر درياها آگاه بود مرا غرق مى‏ساخت.

     آرى، حلم الهى بر عيوب ما پرده انداخته و مانع رسوا شدن ما در بين خلايق گرديده است. اگر رازپوشى خداوند نبود، با اولين گناه ما رسواى خلايق مى‏گشتيم و ننگ و عار و رسوايى موجب مى‏شد كه سر به زير افكنيم و خود را از ديگران پنهان سازيم. حضرت پس از اشاره به لطف و فضل الهى در پوشيده داشتن گناهان، از خداوند درخواست مى‏كنند كه زشتى‏هاى رفتار را از پرونده اعمال و زنگار آنها را از پرده دل بزدايد تا دل نورانيت يابد و انوار قدسى بدان بتابد و مهياى پرواز به قله‏هاى كمال و تعالى گردد.

استغفار اولياى خدا از كوتاهى به درگاه خداوند

از اين مناجات و ساير دعاهايى كه از حضرات معصومان عليهم‏السلاموارد شده، به دست مى‏آيد كه هركس برحسب معرفت و مرتبه كمالى خود در پيشگاه الهى قصور و تقصير دارد و به مرتبه‏اى از گناه اعتراف دارد كه بايد از آن استغفار كند. از اين‏رو، قرآن خطاب به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در سوره «نصر» مى‏فرمايد: «بسم الله الرحمن الرحيم. اِءذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجا فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابا»؛ به نام خداوند بخشاينده مهربان، آن‏گاه كه يارى خدا و پيروزى [فتح مكه] فرا رسد، و مردمان را بينى كه گروه گروه در دين خدا درآيند ]بدان كه رفتن تو به جهان پاينده نزديك است[؛ پس خداى را همراه با سپاس و ستايش او به پاكى ياد كن ]حمد و تسبيح گوى[ و از او آمرزش خواه كه او همواره توبه‏پذير است.

     پيشوايان ما به استغفار و طلب بخشش از خداوند مداومت داشته‏اند و درباره رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمده است: حارث‏بن مغيره از امام صادق عليه‏السلام روايت مى‏كند كه حضرت فرمود: رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلههمواره در هر روز هفتاد بار به درگاه خداوند استغفار مى‏كرد و توبه مى‏كرد. راوى گويد: گفتم: مى‏فرمود: «استغفراللّه و أتوب اليه»؟ فرمود: هفتاد بار مى‏فرمود: «أستغفراللّه، استغفراللّه»، و هفتاد بار ديگر مى‏فرمود: «أتوب إلى اللّه، أتوب إلى اللّه.»3

    اعتقاد ما بر اساس دلايل قطعى و روشن بر آن است كه پيشوايان معصوم ما مرتكب هيچ گناهى نمى‏شدند و ساحت آنان از عصيان و تقصير در بندگى خدا پاك است. حتى بسيارى از صاحب‏نظران معتقدند كه آنان ترك اولى هم نداشته‏اند. آنچه بر آن اجماع صورت گرفته اين است كه آنان مرتكب آنچه ما اصطلاحا «گناه» مى‏ناميم، يعنى انجام آنچه در شريعت حرام گرديده نمى‏شدند؛ اما اين اعتقاد منافات ندارد با آنكه آنان متناسب با معرفت و مرتبه كمالى خود كوتاهى‏هايى داشته‏اند كه آنها را براى خودشان گناه مى‏شمرده‏اند. در مباحث پيشين در اين‏باره سخن گفتيم و از جمله به اين مطلب اشاره كرديم كه زندگى در عالم طبيعت لوازمى دارد كه هيچ‏كس از آنها گريز ندارد. لازمه زندگى حيوانى، خوردن و آشاميدن و ساير برخوردارى‏هاى مادى است كه انسان دست‏كم در حد ضرورت بايد از آنها برخوردار گردد و براى اولياى خدا پرداختن به زندگى دنيوى و لوازم آن و توجه به غيرخدا كه گريزى از آن نيست، گناه و كوتاهى به حساب مى‏آيد. از اين‏رو، در پيشگاه خداوند احساس خجالت و شرمسارى دارند و به پوزش‏خواهى و استغفار به پيشگاه معبود خويش مبادرت مى‏ورزند.

سخنان امام سجاد عليه‏السلام در مقام توجه به رحمت بى‏كران الهى

متناسب با معرفت و مرتبه كمال هركسى، احساس گناه و كوتاهى به درگاه معبود؛ حيا، خجلت، حيرت و حالت انقباض را در انسان برمى‏انگيزاند. بر اثر اين حالت، شخص با ترس و اضطراب و با لكنت زبان از معبود خويش آمرزش مى‏طلبد و از او مى‏خواهد كه از كوتاهى‏هاى او درگذرد. اما وقتى كه فراتر از گناهان و عقوبتى كه خداوند براى آنها در نظر گرفته، رحمت و فضل الهى را مشاهده كرد كه همواره دامن گسترده و خيل گنه‏كاران را به خويش فرا مى‏خواند و به آنان امنيت و آرامش مى‏بخشد، انبساط‏خاطر مى‏يابد و سرور و شادمانى ناشى از اميد به رحمت بى‏كران الهى و باريابى به وصل معشوق، قفل بيم و ترس را از زبانش برمى‏دارد و او را به اطناب در سخن در حضور معشوق وامى‏دارد. در آموزه‏هاى دينى ما و از جمله در قرآن فراوان از حالت انبساط و گفت‏وگوهاى عاشقانه بين اولياى خدا و معبود خويش سخن به ميان آمده است. نمونه آن گفت‏وگويى است كه بين خداوند و حضرت موسى عليه‏السلام رخ داده كه خداوند خطاب به آن حضرت مى‏فرمايد:«وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَى قَالَ هِيَ عَصَايَ أَتَوَكَّأُ عَلَيْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَى غَنَمِي وَلِيَ فِيهَا مَآرِبُ أُخْرَى»(طه: 17ـ18)؛ و اى موسى، در دست راست تو چيست؟ گفت: اين عصاى من است كه بر آن تكيه مى‏دهم و با آن براى گوسفندانم برگ ]از درختان[ مى‏تكانم و كارهاى ديگرى هم از آن براى من برمى‏آيد.

     روشن است كه خداوند مى‏دانست كه چه چيزى در دست حضرت موسى عليه‏السلام است و توضيحات حضرت درباره فوايد آن عصا براى خداوند آشكار بود و آن گفت‏وگوى‏ها در مقام وحى و وجد و انس ناشى از خلوت عاشق و معشوق صورت پذيرفته است. در آن حالت انبساط، عاشق فارغ از ترس و بيم، خود را در پناه معشوق و مورد نوازش او مى‏يابد و از سر شادمانى و سرور لب به سخن مى‏گشايد. همچنين خداوند مى‏خواست فايده ديگرى از آن عصا را كه حضرت موسى از آن بى‏خبر بود بشناساند و آن اينكه با آن عصا معجزه بزرگ الهى، يعنى خنثى گشتن سحر ساحران انجام مى‏پذيرد و اين معجزه خود طليعه دعوت به توحيد و رسالت الهى و نابودى فرعونيان و شرك و استقرار آيين يكتاپرستى مى‏گردد.

     در اين مناجات نيز حضرت سجاد عليه‏السلام پس از توجه يافتن به كوتاهى در امر بندگى خدا و ترس از عقاب الهى، به رحمت بيكران الهى نظر مى‏افكند و آن‏گاه با حالت انبساط ناشى از درك لطف، محبت و نوازش الهى مناجات خويش با معبود را پى مى‏گيرد و مى‏فرمايد: «اِلهى، اِسْتَشْفَعْتُ بِك اِلَيك، وَاسْتَجَرْتُ بِك مِنْك، اَتَيتُك طامِعا فى اِحْسانِك، راغِبا فِى امْتِنانِك، مُسْتَسْقِيا وابِلَ طَوْلِك، مُسْتَمْطِرا غَمامَ فَضْلِك، طالِبا مَرْضاتَك، قاصِدا جَنابَك، وارِدا شَريعَةَ رِفْدِك، مُلْتَمِسا سَنِىَّ الْخَيراتِ مِنْ عِنْدِك، وافِدا اِلى حَضْرَةِ جَمالِك، مُريدا وَجْهَك، طارِقا بابَك، مُسْتَكينا لِعَظَمَتِك وَجَلالِك، فَافْعَلْ بى ما اَنْتَ اَهْلُهُ مِنَ الْمَغْفِرَةِ وَالرَّحْمَةِ، وَلا تَفْعَلْ بى ما اَنَا اَهْلُهُ مِنْ الْعَذابِ وَالنِّقْمَةِ، بِرَحْمَتِك يا اَرْحَمَ الرَّاحِمينَ»؛ خدايا، من تو را نزد خودت شفيع قرار داده‏ام و از قهر تو به تو پناه مى‏آورم. آمدم به درگاهت در حالى‏كه به احسان تو طمع و به نعمت‏هايت رغبت دارم. تشنه باران احسانت هستم و از ابر فضل و كرم تو باران عنايت مى‏جويم. به جست‏وجوى خشنودى تو برخاسته‏ام و آهنگ توجه به درگاهت را دارم و به جويبار عطايت وارد گشته‏ام. درخواست عالى‏ترين خيراتت را دارم و در پيشگاه جمال تو بار يافته‏ام و خواهان وجه تو هستم. حلقه در رحمتت را مى‏كوبم و در برابر عظمت و جلالت خاضع هستم. پس با من با بخشايش و مهربانى كه شايسته آنى رفتار كن و عذاب و انتقام كه شايسته من است در حقم روا مدار، به حق رحمتت اى مهربان‏ترين مهربانان.

مفهوم عرفى شفاعت

در آغاز فراز فوق، حضرت شفيع قرار دادن خدا را براى خويش مطرح مى‏سازند. «شفاعت» از «شفع» به معناى جفت گرفته شده و از آن براى پيشرفت امور، جبران خطاها و لغزش‏ها بهره‏بردارى مى‏شود. وقتى انسان مى‏نگرد كه نيرو و امكاناتى كه در اختيار دارد براى تحقق بخشيدن خواسته و آرزويش كفايت نمى‏كند، مى‏كوشد كه كس ديگرى را معين و كمك‏كار خود قرار دهد تا با امكانات او و توان و اراده‏اش به هدف خود دست يابد. در امور روزمره دنيوى وقتى كسى از جايگاه و اعتبار كافى در نزد كسى كه خواسته‏اى از او دارد برخوردار نيست كسى را كه از اعتبار و آبروى بيشترى برخوردار است شفيع خود مى‏گرداند تا به واسطه شفاعت و سفارش او به خواسته‏اش دست يابد. يا كسى جرمى و خلافى مرتكب شده، چون خود را لايق بخشش نمى‏يابد و بايد متناسب با جرمش كيفر شود، به شخص ديگرى متوسل مى‏گردد كه شفاعت و وساطت كند تا از عقوبت و كيفر معاف گردد. در اين‏گونه موارد، شفيع اراده خودش را بر اراده كسى كه از تأمين خواسته شفاعت‏جوينده شانه خالى مى‏كند و يا درصدد كيفر و مجازات شفاعت‏جوينده برآمده حاكم مى‏گرداند و در نتيجه اين شفاعت و وساطت، شفاعت‏جوينده به خواسته خود مى‏رسد.

     در برخى از دادگاه‏هاى عرفى، كه آلوده به پارتى‏بازى و فساد است، اگر قاضى بخواهد بر اساس قانون قضاوت كند بايد مجرم را محكوم به كيفر زندان و يا كيفرى ديگر كند، اما بر اثر شفاعت و وساطت شخص داراى نفوذ و موقعيت، حكم عفو را براى او در نظر مى‏گيرند. به واقع با اين شفاعت اراده شفيع بر اراده قاضى غالب گرديده و قاضى يا به جهت ترس از آن شفيع و واسطه و يا بدان اميد كه روزى نيازى به او پيدا كند و او نيازش را برآورده سازد، تسليم خواست او مى‏گردد. اين نوع شفاعت، كه ناشى از بده‏بستان و رفاقت و رودربايستى است موردنظر مشركان بود و آنان بر اساس تصورى فاسد و غلط بر اين باور بودند كه خداوند دخترانى دارد كه به جهت محبت و علاقه و رودربايستى، خواسته آنان را تأمين مى‏كند. از اين‏رو، وقتى گناهى مرتكب مى‏شدند كه كيفر آن عذاب و آتش جهنم بود، به بت‏هايى كه نماد ملائكه ـ كه از نظر آنان دختران خدا بودند ـ به شمار مى‏رفتند متوسل مى‏شدند و در برابر آنها تعظيم و كرنش مى‏كردند تا نظر دختران خدا را به سوى خود جلب كنند و آنان نيز در نزد خداوند شفاعت كنند و خداوند براى خشنودى دخترانش و براى اينكه آنان از او نرنجند و آزرده نشوند، از عقوبت و كيفر گناهكار صرف‏نظر كند. قرآن درباره اين عقيده فاسد مشركان مى‏فرمايد: «وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ‏اللّهِ مَا لاَ يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَـؤُلاء شُفَعَاؤُنَا عِندَاللّهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللّهَ بِمَا لاَ يَعْلَمُ فِي السَّمَاوَاتِ وَلاَ فِي الأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ» (يونس: 18)؛ و به جاى خدا چيزهايى را مى‏پرستند كه نه زيانشان مى‏رساند و نه سودشان مى‏دهد و گويند: اينها شفيعان ما نزد خدايند. بگو: آيا خداى را به چيزى خبر مى‏دهيد كه در آسمان‏ها و زمين سراغ ندارد؟ او پاك و برتر است از آنچه ]با او [شريك مى‏سازند.

شفاعت از منظر اسلام

اما شفاعتى كه در اديان توحيدى، و بخصوص در اسلام مطرح شده است (و حتى وهابيت نيز با استناد به حديثى كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در آن فرمودند: «ادَّخَرْتُ شَفَاعَتِى لِأَهْلِ الْكبَائِرِ مِنْ أُمَّتِى»؛4 شفاعتم را براى اهل گناهان كبيره از امتم ذخيره كرده‏ام. اصل آن را پذيرفته‏اند ولى آن را مختص به شفاعت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در آخرت مى‏دانند و اعتقاد به شفاعت سايرين، از جمله ائمّه اطهار عليهم‏السلام و شفاعت در دنيا را بدعت مى‏دانند. بدين معنا نيست كه كسى اراده خودش را بر اراده خدا حاكم گرداند. بلكه حقيقت شفاعت اين است كه خداوند به جهت شدت محبت و رحمتش در حق بندگان، براى كسانى كه در گناه و معصيت غوطه‏ور گشته‏اند و به جهت پليدى و زشتى رفتار خود، يا زمينه ارتباط با خدا را ندارند و يا خجالت مى‏كشند به درگاه خدا متوسل شوند، كسانى را كه در درگاه او مقرب و عزيزند واسطه قرار داده كه ديگران با توسل به آنها به حوايج خويش دست يابند و مورد آمرزش قرار گيرند. با اين شفاعت ممكن است آن بخش از گناهانى كه با توبه هم بخشيده نمى‏شوند و شخص گناهكار لياقت بخشش آنها را ندارد، مورد عفو خداوند قرار گيرند. به عبارت ديگر، شفاعت راه ثانوى است كه خداوند براى گناهكاران قرار داده كه وقتى آنان به شفاعت‏كنندگان خداوند توسل مى‏جويند زودتر مورد بخشش و عنايت خدا قرار مى‏گيرند و هم اصل شفاعت را خود خداوند تأسيس كرده و هم خود، كسانى را براى شفاعت كردن معين ساخته و هم خود، قانون و چارچوبى براى شفاعت وضع كرده است.

     براى تقريب به ذهن گاهى پدر براى فرزندان خود مقرراتى را وضع مى‏كند و كيفرى را براى تخلف‏كننده از آن مقررات قرار مى‏دهد. طبق قانونى كه او وضع كرده هريك از فرزندان كه تخلف كند مجازات مى‏شود، اما پدر به عنوان مدير خانواده و بر اساس قانون نانوشته از مادر مى‏خواهد كه نزد او از آن فرزند متخلف وساطت و طلب بخشش كند تا پدر به پاس شفاعت و وساطت مادرْ آن فرزند را ببخشد. در اين صورت اراده مادر بر اراده پدر حاكم نشده است، بلكه بر اساس قانونى كه پدر قرار داده فرزند با شفاعت مادر مورد بخشش قرار مى‏گيرد. پس اين شفاعت ماهيتا با شفاعت از منظر كفار و مشركان متفاوت است و اين‏گونه نيست كه كسانى اراده خود را بر اراده خدا تحميل كنند و خداوند به جهت علاقه به آنها و به جهت رودربايستى نظر و خواست آنان را بر خواست و نظر خود ترجيح دهد. از اين منظر، هيچ اراده‏اى جز اراده خداوند در عالم نافذ و جارى نيست و تا خداوند به انبيا، فرشتگان، شهدا و اولياى خود اجازه ندهد آنان حق سخن گفتن ندارند، چه رسد كه بدون اجازه خداوند شفاعت كنند. پس چه شفاعت را در دنيا و آخرت سارى و جارى بدانيم و چه آن را به آخرت اختصاص دهيم كه همه مسلمانان بر آن اجماع دارند، شفاعت از مجراى اراده و خواست خداوند انجام مى‏پذيرد و خداوند مالك و حاكم هستى است و اين معنا بخصوص در آخرت كه در آن از مالكيت ظاهرى غيرخدا كه در دنيا وجود داشت نيز خبرى نيست، براى همگان روشن مى‏گردد و همه درمى‏يابند كه حاكم و مالك حقيقى هستى خداست: «يَوْمَ هُم بَارِزُونَ لَا يَخْفَى عَلَى اللَّهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ» (غافر: 16)؛ روزى كه نمايان شوند، هيچ چيز از آنان بر خدا پوشيده نباشد، ]و ندا آيد كه[ امروز پادشاهى كه راست؟ خداى راست، آن يگانه بر همه چيره.

     در آن عرصه كه سلطنت و حاكميت مطلق از آنِ خداست، كسى بدون اجازه خداوند سخن نمى‏گويد: «يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلَائِكَةُ صَفّا لَّا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرحْمَنُ وَقَالَ صَوَابا»(نبأ: 38) در روزى كه روح ]فرشته همراه وحى[ و فرشتگان به صف ايستند، سخن نگويند مگر كسى كه خداى رحمان او را اجازه دهد و سخن درست گويد.

     در سراى آخرت كه قدرت و سلطنت از آنِ خداست و تنها اراده و خواست خداوند حاكم و جارى است، كسى بدون اجازه خدا و جز براى كسانى كه خداوند به شفاعت در حق آنان راضى گشته است، شفاعت نمى‏كنند. خداوند در اين‏باره فرمود: «مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ»(بقره: 255)؛ كيست آنكه جز به خواست و فرمان او نزد وى شفاعت كند؟.

     همچنين خداوند فرمود: «يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى وَهُم مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ» (انبياء: 28) آنچه را پيش‏روى آنهاست و آنچه را واپسين آنهاست ]كارهايى را كه كرده‏اند و خواهند كرد[ مى‏داند و جز براى كسانى كه او بپسندد و خشنود باشد شفاعت نمى‏كنند و از ترس او ]از ترس عقوبت او يا عظمت و هيبت او[  بيمناكند.

     وقتى ما به اولياى خدا و بخصوص رسول خدا و ائمّه اطهار عليهم‏السلام توسل مى‏جوييم و آنان را شفيع خود قرار مى‏دهيم، به واقع به خداوند شفاعت مى‏جوييم؛ چون خداوند آنان را وسيله و راهى براى نيل به رحمت خود قرار داده است. اگر آنان مقام وساطت نمى‏داشتند و خداوند آنان را شفيع قرار نمى‏داد، نه آنان حق شفاعت داشتند و نه كسى حق داشت آنان را شفيع خود قرار دهد و نه اگر آنان كسى را شفاعت مى‏كردند، شفاعتشان پذيرفته مى‏شد. مگر كسى مى‏تواند در برابر خدا عرض‏اندام كند و اراده خود را بر خدا تحميل كند؟! خداوند به پاس رحمت بى‏كران و لطف و عنايتش در حق بندگان، بندگان مقرب خويش را شفيع و واسطه قرار داده تا گناه‏كاران سراغ آنها بروند و به آنان توسل جويند و از اين طريق مورد عفو و بخشش خداوند قرار گيرند و شفاعت و وساطت آنان در راستاى اذن و اراده الهى انجام مى‏پذيرد.

تقدم رحمت الهى بر غضب الهى

يكى از اسماء خداوند «اشد المعاقبين» است و اين صفت الهى اقتضا مى‏كند كه معصيت‏كاران به كيفر الهى مبتلا گردند و در آتش جهنم بسوزند. چون آنان در برابر خداوند متعال، كه حاكم و مالك مطلق هستى است، عصيان كرده‏اند و با چشم، گوش، زبان و اندامى كه خداوند به آنان داده مرتكب گناه شده‏اند. كيفر اين عصيان و نافرمانى، آتش جهنم و عقوبت الهى است. اما خداوند «ارحم‏الراحمين» نيز هست و رحمت او بر غضبش پيشى گرفته است و اگر كسى از گناهان خود نادم گردد و در جبران كوتاهى‏هاى خود بكوشد، مشمول رحمت خداوند قرار مى‏گيرد. چنان‏كه در دعاى جوشن كبير مى‏خوانيم: «يا مَنْ وَسِعَتْ كلَّ شَىْ‏ءٍ رَحْمَتُهُ، يا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ»؛ اى كسى كه رحمت او همه چيز را فرا گرفته است و اى كسى كه رحمتش بر غضب و خشمش پيشى گرفته است.

     البته سبقت داشتن رحمت الهى بر غضب وى بدين معنا نيست كه در همه موارد رحمت الهى جلوى خشم و غضب الهى را مى‏گيرد. در اين صورت، خداوند در حق فاسدترين و پست‏ترين مردمان نظير شمر نيز غضب نمى‏كرد و اصلاً جهنم را نمى‏آفريد؛ در حالى‏كه خداوند علاوه بر بهشت، جهنم نيز دارد و كافران و گنه‏كاران مشمول عقوبت و غضب الهى قرار مى‏گيرند و خداوند خود قسم خورده كه آنان را به جهنم داخل گرداند. «أقْسَمْتَ أن تَملأَها مِنَ الكافرينَ مِنَ الجنّةِ والنّاسِ اجمعين وأن تُخَلِّدَ فيهاَ الْمعاندين»؛5 خداوندا، تو قسم خورده‏اى كه دوزخ را از كافران از پريان و آدميان انباشته سازى و دشمنانت را براى هميشه در آن جاى دهى.

     سبقت داشتن رحمت الهى بر غضب الهى از آن‏روست كه هدف از آفرينش گسترش رحمت است. اين رحمت در عرصه تكوين با رشد و تكاملى كه خداوند براى موجودات در نظر گرفته حاصل مى‏شود، و در عرصه تشريع و حوزه اختيار، اين رحمت با گزينش اختيارى راه صواب و سعادت به وسيله انسان تحقق مى‏يابد. در ارتباط با رفتار اختيارى انسان و پريان، قصد اوّلى خدا گسترش رحمت است كه از طريق اطاعت و پيروى از دستورات او به دست مى‏آيد. اما چون انسان موجودى است مختار كه در او كشش‏هاى مثبت و منفى وجود دارد و به دليل اين كشش‏ها و وجود جاذبه گناه و جاذبه عمل صالح، خود را همواره بر سر دوراهى سعادت و شقاوت و بهشت و جهنم مى‏يابد، اگر جاذبه گناه و عصيان خداوند را ناديده گرفت و على‏رغم كشش‏هاى منفى و گرايش به هواى نفس، به اختيار خود راه صواب را برگزيد و به انجام اعمال صالح مبادرت ورزيد، خود را لايق بهره‏مندى از رحمت و فيض الهى مى‏گرداند و به كمال و سعادت نايل مى‏گردد. اما اگر به دستورات خدا پشت پا زد و برخلاف فطرت و عقل، از دست‏يابى به كمال و سعادت بازايستاد و به نقص و عار تن داد، مشمول عذاب و غضب الهى مى‏گردد كه به قصد ثانوى، خداوند آن را براى بندگان خود در نظر گرفته است. پس قصد اوّلى خداوند دست‏يابى انسان به كمال و در نتيجه برخوردار گشتن از رحمت واسعه الهى است، اما چون اين كمال با اختيار و گزينش انسان تحصيل مى‏گردد، انسان بر سر دوراهى كمال و نقص و سعادت و شقاوت قرار گرفته و در واقع، كمال انسانى بدون خلق جهنم و شيطان حاصل نمى‏گردد و تا انسان بر سر دوراهى بهشت و جهنم قرار نگيرد، توفيق درك رحمت الهى و رسيدن به كمالى را كه فرشتگان الهى از درك آن عاجز بودند نخواهد داشت.


  • پى نوشت ها
    * اين مقاله، قلمى‏شده درس اخلاق استاد علّامه مصباح در دفتر مقام معظّم رهبرى در قم مى‏باشد.
    1ـ نهج‏البلاغه، خ 1.
    2ـ شيخ عباس قمى، مفاتيح‏الجنان، دعاى بعد از زيارت امام رضا عليه‏السلام.
    3ـ محمدبن يعقوب كلينى، كافى، ج 2، ص 438، ح 4.
    4ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 8، ب 21، ص 30.
    5ـ شيخ عباس قمى، مفاتيح‏الجنان، دعاى كميل.