رجعت از ديدگاه شيعه و فرقه ضالّه بهائيت

ضميمهاندازه
7.pdf373.96 کيلو بايت

معرفت سال بيست و يكم ـ شماره 178 ـ مهر 1391، 109ـ124

سامان دخت كبيرى سامانى*

على ملك زاده**

چكيده

اين مقاله با رويكردى توصيفى ـ تحليلى، به بررسى نظريات شيعه و بهائيت در خصوص «رجعت» پرداخته است. «رجعت» يكى از مباحث اعتقادى در فرهنگ شيعه است و براى اثبات آن شواهد عقلى و نقلى فراوانى ارائه داده است. بر اساس آيات و روايات، معناى دقيق و مراد از «رجعت» در فرهنگ شيعه، بازگشتن عده اى از خالصان و پاكان  در زمان ظهور حضرت مهدى عليه السلام براى يارى ايشان و همچنين بازگشت عده اى از ناپاكان و دشمنان براى انتقام گرفتن از آنان است.

     اما فرقه ضالّه بهائيت رجعت به اين معنا را نپذيرفته و براى تحميل خود به عنوان دينى جديد بر اذهان، موافق رأى و نظر خود، به تفسير آيات قرآن پرداخته و معتقد به رجعت صفاتى اوليا و انبياى پيشين در پيامبر نوظهور شده است.

 

كليدواژه ها: شيعه، رجعت، بهائيت، تفسير به رأى.


* دانشجوى كارشناسى ارشد فلسفه و حكمت اسلامى دانشگاه آزاد اسلامى واحد نجف آباد.       Samandokht.k@gmail.com

** استاديار دانشگاه آزاد اسلامى واحد شهركرد.                                                        Malekzadeh-ali@iaushk.ac.ir

دريافت: 12/10/90               پذيرش: 29/5/91.


مقدّمه

«رجعت» در لغت، به معناى «بازگشت» است.1 اما در علم كلام ـ كه مراد اين مقاله نيز معنى كلامى آن است ـ «بازگشتن بعضى از مردگان پيش از قيامت به عالم دنيا و انتقام گرفتن آنها از ظالمين آمده است. اين امرپس  از ظهور حضرت  مهدى(عج) واقع  خواهد شد.»2

    بهائيت با انكار اصل «رجعت» و اعتقاد به «رجعت صفاتى»، سعى در متزلزل كردن اصل «انتظار» و پس از آن، انكار معاد جسمانى كرده است. با اثبات رجعت از منظر شيعه، به خوبى فهميده مى شود كه پايه گذاران بهائيت بدون هرگونه دليل عقلى و نقلى معتبر، به اثبات رجعت صفاتى پرداخته اند تا با ادعاى پيامبر و دينى جديد، حقانيت خود را به پيروان خويش تفهيم كنند.

     درباره پيشينه تحقيق، بايد خاطرنشان كرد: گرچه درباره اثبات بطلان عقايد اين فرقه، كتاب ها و مقالات متعددى نوشته شده، اما به مبانى فكرى و عقايد بهائيت درباره موضوع رجعت، به طور گسترده و تخصصى پرداخته نشده، بلكه با ذكر يك مثال و توضيح مختصر، موضوع عنوان گرديده است.3

    در اين مقاله، سعى شده است با ذكر مثال هاى متعدد از كتاب هاى اين فرقه، موضوع رجعت به طور كامل موشكافى شده و نظر اين فرقه با استفاده آيات و روايات اسلامى ارزيابى و نقد شود.

     در اين پژوهش، با سؤالات متعددى روبه رو هستيم كه مهم ترين آنها عبارت است از:

     1. آيا اساسا رجعت از لحاظ عقلى ممكن است؟

     2. آيا از نظر قرآن، رجعت امكان پذير است؟

     3. زمان رجعت چه موقع است؟

     4. آيا در گذشته نيز رجعت صورت گرفته است؟

     5. آيا رجعت مورد قبول احاديث اسلامى است؟

     6. چه كسانى به اين دنيا بازخواهند گشت؟

     7. هدف از رجعت چيست؟

     8. بهائيت درباره رجعت چه نظرى دارد؟

     لازم به ذكر است كه رجعت از نظر عقلى كاملاً ممكن است؛ چراكه در گذشته نيز افراد و گروه هايى به اين دنيا برگشته اند و البته اگر در قيامت زنده شدن همه افراد امكان پذير است، رجعت گروهى از مردم اين دنيا نيز امكان پذير خواهند بود.

     در زمان ظهور حضرت مهدى عليه السلام برخى خوبان براى يارى و كمك به ايشان براى برپايى حكومت جهانى بازخواهند گشت و برخى تبه كاران نيز زنده خواهند شد تا از آنان انتقام گرفته شود. رجعت از منظر قرآن و احاديث اسلامى به اثبات رسيده است؛ چنان كه در قرآن نيز مصاديقى وجود دارد كه مردگانى توسط حضرت مسيح زنده شده اند و آياتى وجود دارد كه مستقيم يا به وسيله احاديث، به رجعت تفسير شده است. در روايت اسلامى هم كسانى كه معتقد به رجعت باشند مؤمن حقيقى و از شيعيان اهل بيت عليهم السلام محسوب مى شوند.

امكان رجعت در فرهنگ اسلام

زمان رجعت چه موقعى خواهد بود؟ آيت اللّه مكارم شيرازى در خصوص زمان رجعت مى نويسند:

بعد از ظهور حضرت مهدى (عج) و در آستانه رستاخيز، گروهى از مؤمنان خالص و كفار و طاغيان بسيار شرور به اين جهان بازمى گردند. گروه اول مدارجى از كمال را طى مى كنند و گروه دوم كيفرهاى شديدى مى بينند.4

آيا اساسا رجعت از نظر عقلى ممكن است؟ شايد اين اولين سؤالى باشد كه در برخورد با اين موضوع به نظر مى رسد. در پاسخ به اين پرسش، آيت اللّه مكارم شيرازى مى نويسند:

اين مسلّم است كه زنده كردن گروهى از مردگان در اين دنيا از محالات نيست؛ همان گونه كه زنده كردن همه انسان ها در قيامت كاملاً ممكن است.5

آيت اللّه سبحانى نيز در اين باره مى نويسند:

در هر حال، بازگشت گروهى از صالحان و تبه كاران قبل از رستاخيز، امر شگفت آورى نيست؛ زيرا در امت هاى پيشين نيز گروهى پس از مرگ، بار ديگر زنده و پس از مدتى براى بار دوم درگذشته اند.6

شيخ مفيد در كتاب الارشاد از قول سيدمرتضى در خصوص اثبات رجعت مى نويسند: دليل براى اثبات رجعت اين است كه هيچ عاقلى ترديد ندارد كه خداوند قدرت زنده گردانيدن مردمى را در پايان روزگار دارد و اين معنا ـ فى نفسه ـ محال نيست. پس وقتى ثابت شد كه رجعت عقلاً جايز و از حيّز قدرت خداوند خارج نيست، راه اثبات آن به اين است كه مى گوييم علماى شيعه اجماع دارند كه اين موضوع واقع مى شود... و اجماع علماى شيعه حجت است؛ زيرا حاكى از وجود قول امام عليه السلام است.7

    آيا از نظر قرآن رجعت امكان پذير است؟ دلايل قرآنى زيادى وجود دارد كه بحث رجعت از ديدگاه شيعه را استنباط مى كند: آياتى كه درباره «رجعت» به آن استدلال شده است؛ به چند گروه تقسيم مى شود:

     الف. آياتى كه در موضوع «رجعت» ظهور دارد؛ مانند نمل: 83.

     ب. آياتى كه ظاهرشان دلالتى بر «رجعت» ندارد، ولى باتوجه به تفاسير معصومان عليهم السلام با مسئله «رجعت» پيوند مى خورند و شيعه كه نظر ائمّه اطهار عليهم السلام را درباره آيات قرآن سند مى داند، اين آيات را نيز دليل و مدركى بر اثبات رجعت مى داند؛ مانند انبياء: 95.

      ج. آياتى كه مضمون آنها درباره وقوع «رجعت» در امت هاى گذشته است. اين آيات نيز همواره با احاديثى كه بر اين امر دلالت دارد، «رجعت» را اثبات مى كند؛ مانند آل عمران: 49؛ بقره: 56، 73، 243 و 259.8

    اما توضيح مطلب:

     اول. آياتى كه به روشنى مسئله رجعت از آنها فهميده مى شود؛ مانند «(به خاطر آور) روزى را كه ما از هر امتى، گروهى از كسانى كه آيات ما را تكذيب مى كردند محشور مى كنيم و آنها را نگه مى داريم تا به يكديگر ملحق شوند.» (نمل: 83)

آيت اللّه مكارم شيرازى در تفسير اين آيه مى نويسند:

از اين آيه، چنين استفاده مى شود كه روزى فراخواهد رسيد كه از هر قوم و جمعيتى، خداوند گروهى را محشور مى كند و آنها را براى مجازات و كيفر اعمالشان آماده مى سازد. بسيارى از بزرگان اين آيه را اشاره به مسئله رجعت و بازگشت گروهى از بدكاران و نيكوكاران به همين دنيا در آستانه رستاخيز مى دانند؛ چراكه اگر اشاره به خود رستاخيز و قيامت باشد تعبير به «مِن كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجا» (از هر جمعيتى گروهى) صحيح نيست؛ زيرا در قيامت، همه محشور مى شوند.9

همچنين رواياتى درباره اين آيه وجود دارد كه اثبات مى كند اين آيه مربوط به «رجعت» است: على بن ابراهيم از پدرش از ابوعُمير از حمّاد از ابوعبداللّه صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: مردم درباره «وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِن كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجا» (نمل: 83) چه مى گويند؟ عرض كردم: مى گويند: اين اتفاق در قيامت مى افتد. فرمود: چنين نيست كه آنها مى گويند. اين اتفاق در رجعت واقع مى شود. آيا خداوند در قيامت از هر امتى گروهى را محشور مى كند و بقيه را رها مى سازد؟! آيه روز قيامت «وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدا» (كهف: 47) است.10

     احاديث زيادى اين آيه را به رجعت تفسير مى كنند. علاوه بر آن، دلالت خود آيه نيز بر رجعت روشن است؛ زيرا قطعا مربوط به قيامت نيست. پس از قيامت هم به اتفاق آيات قرآن، رجعتى نيست. پس بايد قبل از آن باشد. آيه مربوط به قيامت اين است: «وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدا»؛ و همه را محشور كرديم و يكى از آنها را هم فروگذار نكرديم.11

    دوم. آياتى كه ظاهرشان دليلى بر رجعت نيست، ولى با توجه به تفسير معصومان عليهم السلام مشخص مى شود كه به رجعت مربوط مى شوند؛ مانند آيه 95 سوره انبياء: «وَحَرَامٌ عَلَى قَرْيَةٍ أَهْلَكْنَاهَا أَنَّهُمْ لَا يَرْجِعُونَ»؛ و حرام است بر شهرها و آبادى هايى كه (بر اثر گناه) نابودشان كرديم (كه به دنيا بازگردند.) آنها هرگز باز نخواهند گشت.

     على بن ابراهيم از پدرش، از ابن ابى عمير، از ابن سنان، از ابى بصير و محمدبن مسلم از امام صادق و امام باقر عليهماالسلام روايت مى كنند كه ايشان فرمودند: مردم هر روستايى را كه خداوند عذاب كند در زمان رجعت باز نمى گردند و اين آيه از بزرگ ترين نشانه هاى اثبات رجعت است؛ چراكه هيچ مسلمانى منكر اين نيست كه همگى مردم در روز قيامت بازمى گردند، چه هلاك شده باشند يا نشده باشند و عبارت «لَا يَرْجِعُونَ» نيز مربوط به زمان رجعت است؛ يعنى آنها در قيامت بازمى گردند تا وارد آتش جهنم شوند.12

    علّامه مجلسى نيزاين آيه رابزرگ ترين دليل بر رجعت مى دانند و مى فرمايند: هيچ كس از مسلمانان منكر اين نيست كه تمام مردم، اعم از آنها كه با عذاب خدا نابود شده اند يا آنان كه وفات يافته اند، همه در قيامت برانگيخته مى شوند و اينكه در اين آيه خدا مى فرمايد: «لَايَرْجِعُونَ»مقصوداين است كه دررجعت برنمى گردند، ولى در قيامت بازمى گردند تا به دوزخ درافتند.13

     سوم. آياتى كه بر وقوع رجعت در گذشته دلالت دارند؛ يعنى زنده شدن مردگان در امت هاى پيشين؛ مثلاً آيه 49 سوره آل عمران مى فرمايد: «وَرَسُولاً إِلَى بَنِيإِسْرَائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُم بِآيَةٍ مِن رَّبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُم مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرا بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرِىُ الأكْمَهَ والأَبْرَصَ وَأُحْيِـي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللّهِ وَأُنَبِّئُكُم بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُؤْمِنِينَ»؛ و (او را به عنوان) فرستاده اى به سوى بنى اسرائيل (قرار داده، به آنها مى گويد:) من نشانه اى از سوى پروردگار شما برايتان آورده ام: من از گِل، چيزى به شكل پرنده مى سازم، سپس در آن مى دمم و به فرمان خدا پرنده اى مى گردد، و به اذن خدا كور مادرزاد و مبتلايان به برص (پيسى) را بهبودى مى بخشم، و مردگان را به اذن خدا زنده مى كنم، و از آنچه مى خوريد و در خانه هاى خود ذخيره مى كنيد به شما خبر مى دهم، مسلما در اينها نشانه اى براى شماست اگر ايمان داشته باشيد.

     اين آيه به چند نمونه از معجزات حضرت مسيح اشاره مى كند:

     1. ساختن مرغى از گل وسپس واقعى شدن آن مرغ؛

     2. شفا دادن كور مادرزاد؛

     3. شفا دادن بيمارى برص؛

     4. زنده كردن مردگان.

     جاى سؤال وجود دارد كه چرا خداوند در اين آيه، خلقت را به حضرت عيسى عليه السلام نسبت داده است؟ مگر حضرت عيسى عليه السلام خالق است؟ علّامه طباطبائى در پاسخ به اين سؤال مى نويسند: «كلمه خلقت به معناى به وجود آوردن از عدم نيست، بلكه به معناى جمع آوردن اجزاى چيزى است كه قرار است خلق شود و لذا، در جاى ديگر فرمود: «فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ» (مؤمنون: 14)؛ يعنى آفرين بر اللّه كه بهترين خالقان است.»14

    درباره معناى كلمه «اَكْمَه»، علّامه طباطبائى مى نويسند: «"اكمه" به معناى كسى است كه از شكم مادر بدون چشم متولد شده باشد. گاهى هم به كسى اطلاق مى شود كه چشم داشته و سپس نابينا شده است. معناى كلمه "برص" هم "پيسى" است كه يك بيمارى پوستى است. و از اينكه فرمود: «وَأُحْيِـي الْمَوْتَى» به طور صريح و يا به طور اشاره فهميده مى شود كه عيسى عليه السلام يك بار و دوبار مرده زنده نكرده، بلكه متعدد اين كار را كرده است. و همچنين سياق جمله «بِإِذْنِ اللّهِ» مى فهماند كه صدور اين آيات معجزه آسا از عيسى عليه السلاممستند به خداى تعالى و اذن اوست و لذا، آن جناب مستقل در مقدمات آن نبوده... .»15

    آيا در گذشته هم رجعت صورت گرفته است؟ همچنان كه گذشت، آياتى در قرآن وجود دارد كه از آنها رجعت در گذشته استنباط مى شود؛ مانند آيه 49 سوره «آل عمران»: «وَأُحْيِـي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللّهِ.» تعداد زنده شدگان و نحوه زنده شدن افراد به دست حضرت عيسى عليه السلامبدين قرار است:

عيسى عليه السلام چهار نفر را زنده كرد: عاذر كه دوست او بود و پس از مردنش، خواهرش براى عيسى عليه السلام پيغام فرستاد كه برادرت عاذر از دنيا رفت. عيسى عليه السلام از محل دفن عاذر به مقدار پيمودن سه روز فاصله داشت. وقتى خبر مرگ عاذر به عيسى رسيد همراه با يارانش نزد قبر او رفت و با دعاى او عاذر زنده شد، مدتى زندگى كرد، صاحب فرزندهم شد.

فرد ديگرى كه به دست عيسى عليه السلام زنده شد پسر پيرزنى بود كه او را بر روى سريرى گذارده بودند و به سوى قبرستان مى بردند، در راه عيسى عليه السلام جنازه او را ديد و پس از دعاى آن بزرگوار، آن پسر زنده شد و سال ها زندگى كرد.

مورد ديگر، دختر شخص ماليات بگير بود كه هنگام تولد دختر، از دنيا رفت. خبر آن به حضرت رسيد و او را با دعا زنده كرد.

چهارمين نفرى كه با دعاى اين پيامبر بزرگ زنده شد، سام بن نوح بود. حضرت به سوى قبر او رفت و با خواندن اسم اعظم، او را زنده كرد. سام بن نوح گمان مى كرد قيامت بر پا شده است. به همين دليل، از ترس و هول قيامت، نيمى از موهاى سرش سفيد شد. هنگامى كه زنده شد از عيسى عليه السلام سؤال كرد: آيا قيامت بر پا شده است؟ حضرت پاسخ داد: نه. آن گاه حضرت به او فرمود: بمير! او گفت: به شرطى حاضرم دوباره بميرم كه از خدا بخواهى مرا از سختى هاى مرگ نگه دارد. حضرت نيز دعايش كرد و او مرد. اين واقعه زمانى كه چهار هزار سال از مرگ او مى گذشت اتفاق افتاد.16

داستان قرآنى ديگرى هم كه مى توان براى زنده شدن مردگان در اين دنيا بدان اشاره كرد زنده شدن اصحاب كهف است كه مدت 309 سال در غار به خواب رفتند و سپس خداوند آنها را بيدار نمود و به دنيا بازگشتند: «ما (پرده خواب را) در غار بر گوششان زديم و سال ها در خواب فرورفتند، سپس آنان را برانگيختيم تا بدانيم (و اين امر آشكار گردد كه) كدام يك از آن دو گروه، مدت خواب خود را بهتر حساب كرده اند.» (كهف: 11و12)

     زنده كردن مردگان توسط حضرت مسيح و زنده شدن اصحاب كهف پس از 309 سال، نشانه هايى از رجعت به اين دنياست و مشخص مى شود زنده شدن مردگان در اين دنيا از محالات نيست. در اين خصوص، شيخ صدوق در الاعتقادات مى نويسد:

و اصحاب كهف در غار كوه سيصد سال به خواب مرگ ماندند به نه سال زياده، باز حق تعالى آنها را زنده نمود و به دنيا برگشتند كه از هم احوال بپرسند و قصه ايشان معروف است. (كهف: 25) و اگر كسى بگويد كه حق تعالى فرمود: «خيال مى كنى كه اصحاب كهف بيدارند، و حال آنكه به خواب رفتگانند.» (كهف: 17) جوابش گفته مى شود كه آنها مردگان بودند و به تحقيق كه حق تعالى از زبان آنها فرموده: «اى واى بر ما، كسى برخيزاند ما را از خوابگاه ما؟ اين است آنچه وعده داد خداوند رحمان. در صورتى كه چنين گفتند معلوم است كه مردگان بوده اند. و نظير اين فقرات بسيار است. پس به صحت پيوست كه رجعت در امت هاى گذشته مى بوده و جناب نبى ـ صلى اللّه عليه وآله وسلم ـ فرمودندكه وقوع مى يابد در اين امت مثل آنچه در امم سالفه مى بوده.17

آيا رجعت مورد قبول احاديث اسلامى واقع است؟ غير از آيات قرآنى، كه به نمونه هايى از آن اشاره شد، در احاديث اسلامى به اهميت بحث «رجعت» پرداخته شده و كسى كه رجعت را پذيرفته باشد مؤمن حقيقى و از شيعيان اهل بيت عليهم السلام محسوب مى شود. دو حديثى كه در ذيل آورده شده، دليلى محكمى بر اين ادعاست:

     فضل بن شاذان از امام رضا عليه السلام نقل مى كند كه فرمود: هر كسى به يگانگى خدا اقرار كند و به رجعت و به دو متعه اقرار كند و به معراج و پرسش در قبر و به حوض و شفاعت و آفرينش بهشت و جهنم و به صراط و ميزان و برانگيختن از قبر براى حساب ايمان آورد او مؤمن حقيقى است  و از شيعيان ما اهل بيت محسوب مى شود.18

    همچنين از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمودند: كسى به رجعت ما ايمان ندارد و متعه (عقد موقت) را حلال ندارد از ما نيست.19

    چه كسانى به اين دنيا برخواهند گشت؟ از ابوبصير، از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه حضرت فرمودند: اى ابوبصير، هرگاه قائم ما قيام كند خداوند گروهى از شيعيان ما را، كه دسته شمشيرشان را بر روى دوش دارند، از قبرهايشان برانگيخته نموده، به سوى قائم مى فرستد.20

    همچنين از سلمان از قول پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است كه در زمان رجعت، ابليس و لشكريان او و كافران حقيقى رجعت خواهندكردتاقصاص شوند.21

    هدف از رجعت چيست؟ همان گونه كه از مباحث مزبور مشخص مى شود،هدف ازرجعت برپايى حكومت صالحان در جهان و انتقام گرفتن از دشمنان آنان است.

بهائيت و رجعت

نظر بهائيت درباره رجعت چيست؟ بهائيت به رجعت به صورتى كه شيعه معتقد است، اعتقادى ندارد، بلكه رجعت را «رجعت صفاتى» مى داند، نه رجعت ذاتى؛ بدين نحو كه هريك از انبيا و اولياى نوظهور واجد تمام كمالات و صفات انبيا و اولياى قبل است؛ مثلاً، حضرت محمد صلى الله عليه و آله واجد تمام كمالات و صفات پيامبران پيشين است.

     عبدالبهاء22 در اين باره مى نويسد:

... اينجا نظر به ذات نيست، نظر به صفاتست؛ مثلاً پارسال گلى بود، امسال هم گل آمده است. من مى گويم گل پارسال باز آمد، حال مقصدم نيست كه نفس آن گل به شخصيت خويش بعينه آمده است. اما چون اين گل به صفات آن گل پارسال است، يعنى به همان رائحه و لطافت و رنگ و شكل است، لذا مى گويد گل پارسال آمد و اين گل آن گل است.23

عبدالبهاء براى  اثبات  رجعت  صفاتى، در ادامه، مى نويسد:

... دانه اى سال گذشته كاشته شد، شاخه و برگ پيدا شد، شكوفه و ثمر هويدا گشت. نهايت باز دانه شد. اين دانه ثانى چون كشته گردد و شجر رويد باز آن ورق، آن شكوفه، آن شاخ و آن ثمر عود و رجعت نمايد، آن شجر ظاهر شود. چون اول دانه، آخر هم دانه، گوئيم كه دانه رجوع كرده. چون نظر به ماده شجر نمائيم اين ماده ديگر است، و چون نظر به شكوفه و برگ و ثمر نمائيم همان رائحه و طعم و لطافت حاصل است. پس آن كمال شجرى دوباره عود نمود. همچنين چون نظر به شخص كنيم شخص ديگر، و چون نظر به صفات و كمال نمائيم، همان صفات و كمال عود نموده... .24

حسينعلى بهاء (بهاءاللّه)25 در كتاب ايقان، براى اثبات رجعت صفاتى به آيه 89 سوره «بقره» استناد مى كند: «وَكَانُواْ مِن قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُواْ فَلَمَّا جَاءهُم مَّا عَرَفُواْ كَفَرُواْ بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّه عَلَى الْكَافِرِينَ»؛ و پيش از اين، نويد پيروزى بر كافران مى دادند (كه با كمك آن بر دشمنان پيروز گردند.) با اين همه، هنگامى كه اين (كتاب و پيامبرى) را كه (از قبل)، شناخته بودند نزد آنها آمد، به او كافر شدند. پس لعنت خدا بر كافران باد.26

    پيش از پرداختن به نظر حسينعلى بهاء درباره اين آيه، بايد خاطرنشان كرد كه او قسمت اول آيه را ننوشته است: «وَلَمَّا جَاءهُمْ كِتَابٌ مِنْ عِندِاللّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ» يعنى: و هنگامى كه از طرف خداوند كتابى براى آنها آمد كه موافق نشانه هايى بود كه با خود داشتند. البته حسينعلى بهاء آيه را اين گونه ترجمه كرده است:«بودند اين گروه باكفار مجاهده و قتال مى نمودند در راه خدا و طلب فتح مى نمودند براى نصرت امراللّه. پس چون آمد ايشان را آن كسى كه شناخته بودند كافر شدند به او. پس لعنت خدا بر كافران.»27

    وى در تفسير آيه مزبور مى گويد:

از اين آيه استناد مى شود كه مردم زمان آن حضرت همان مردمى بودند كه در عهد انبياى قبل، براى ترويج آن شريعت و ابلاغ امراللّه مجادله و محاربه مى نمودند، و حال آنكه مردم عهد عيسى و موسى غير مردم آن حضرت بودند. ديگر آن كسى را كه از قبل شناخته بودند موسى بود، صاحب تورات و عيسى بود صاحب انجيل. مع ذلك، چرا آن حضرت مى فرمايد: چون آمد به سوى ايشان آن كسى كه او را شناخته بودند كه عيسى باشد يا موسى، به او كافر شدند؟ و حال آنكه آن حضرت نظر به ظاهر، موسوم به اسم ديگر بودند كه محمد باشد و از مدينه ديگر ظاهر شدند و به لسان ديگر و شرع ديگر آمدند. مع ذلك، چگونه حكم آيه ثابت مى شود و ادراك مى گردد؟ حال حكم رجوع را ادراك فرما كه به چه صريحى در خود فرقان نازل شده و احدى تا اليوم ادراك آن ننموده! حال چه مى فرمائيد؟ اگر مى فرمائيد كه آن حضرت رجعت انبياى قبل خواهند بود، چنانچه از آيه مستفاد مى شود،همچنين اصحاب او هم رجعت اصحاب قبل خواهند بود، چنانچه از آيات مذكور هم به رجعت عباد قبل واضح ولايح است.اگرانكاركنند برخلاف حكم كتاب، كه حجت اكبر است، قائل شده اند.28

ذيل اين آيه روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه به اختصار چنين است:

يهوديان در كتاب خودشان خوانده بودند كه محمد رسول خداست و محل هجرت ايشان مابين دو كوه «عير» و «احد» است. بنابراين، از سرزمين خودشان كوچ كردند تا آن محل را پيدا كنند. به كوهى رسيدند كه «حدّاد» نام داشت و چون حداد شبيه «احد» است، آنها گمان بردند همان كوه «احد» است. عده اى در آنجا ماندند، ولى عده اى به جاهاى مختلف ديگرى، مثل «تيماء» و «فدك» و «خيبر» رفتند و منزل گزيدند. يهوديانى كه در «تيماء» بودند بعد از مدت ها هوس كردند به ديدن بقيه يهوديان بروند. در راه به مردى اعرابى از قبيله «قيس» برخوردند كه آن مرد شتر كرايه مى داد. آن مرد اعرابى پس از فهميدن نيات يهوديان، كه دنبال جايى بين «عير» و «احد» در نزديكى مدينه بودند، آنها را به آنجا برد. يهوديان براى ديگر يهوديان نامه نوشتند كه ما به نقطه اى كه بين «عير» و «احد» است، رسيديم. ولى آنها به علت اينكه آنجا صاحب خانه و ملك و آب بودند، به آنجا نرفته و از ساكنان مدينه ـ يعنى ساكنان ميان «عير» و «احد» ـ خواستند وقتى پيامبر ظهور كرد آنها را خبر كنند.

يهوديان مدينه اموال بسيارى كسب كردند، ولى شخصى به اسم «تُبَّع» وقتى از اموال آنان باخبر شد، به جنگ آنان رفت و آنان را محاصره كرد. تُبَّع مى خواست در مدينه بماند، ولى يهوديان با او مخالفت كردند؛ چراكه گفتند: اينجا محل  هجرت  پيامبراست، نه جاى تو.

تُبَّع هم وقتى اوضاع را چنين ديد، از آنها خواست كه از خويشاوندانش كسانى را در آنجا بگذارد كه وقتى پيامبر ظهور كرد آنها به كمك پيامبر بروند. تُبَع دو قبيله «اوس» و «خزرج» را كه مى شناخت، در مدينه منزل داد، ولى دو قبيله اوس و خزرج به چپاول ثروت يهوديان پرداختند و آنها را آزار و اذيت مى كردند و يهوديان هم مى گفتند: وقتى پيامبر ما محمد آمد، ما همگى شما را از ديار خود بيرون مى كنيم. ولى وقتى حضرت محمد مبعوث شدند اوس و خزرج، كه همان انصار شدند، به حضرت محمد ايمان آوردند ولى يهوديان به ايشان ايمان نياوردند.29

در نقد و بررسى نظر حسينعلى بهاء، بايد گفت: از يك پيامبر قرن نوزدهم بعيد است ترجمه اى غيررسا و غيرشيوا براى معانى آيات بيان كند؛ چراكه پس از چندين بار مرور ترجمه آيه، خواننده متوجه ترجمه آيه نمى شود.

     ديگر آنكه حسينعلى بهاء مى گويد: از اين آيه استفاده مى شود كه حضرت محمد رجعت صفاتى حضرت موسى و عيسى بودند و مردم زمان حضرت محمد نيز رجعت صفاتى مردم زمان حضرت موسى و عيسى بودند. در صورتى كه بنا بر شأن نزول اين آيه و تفسير آن از زبان امام صادق عليه السلام و با توجه به معناى آيه و همخوانى كامل آن با شأن نزول اين آيه، مشخص مى شود كه اين آيه هيچ ارتباطى با بحث رجعت ندارد و حسينعلى بهاء براى اثبات رجعت صفاتى، تفسيرى كاملاً غيرمنطقى و غيرعقلانى و البته تفسيرى كاملاً مبتنى بر رأى ارائه داده است.

     حسينعلى بهاء استدلال مى كند كه چون همه انبيا تحت امر يك آمر (خدا) هستند و همه حرف هايشان يكى است، بنابراين اگر يكى از انبيا بگويد من رجوع كل انبيا هستم اين حرف صادق است. همچنين اگر پيامبر جديدالظهور بگويد من رجوع پيامبر قبلى هستم صادق است و اين رجعت براى اولياى خدا هم ـ به غير پيامبران ـ صدق مى كند. البته ايشان ادعا مى كند، اين ادعا آن قدر روشن است كه به دليل و برهان احتياجى نيست. حسينعلى بهاء مى نويسد:

... جميع انبياء هياكل امراللّه هستند كه در قمائص مختلف ظاهر شدند و اگر به نظر لطيف ملاحظه فرمايى همه را در يك رضوان ساكن بينى و در يك هوا طائر و بر يك بساط جالس و بر يك كلام ناطق و به يك امر آمر. اين است اتحاد آن جواهر وجود و شموس غير محدود و معدود. پس اگر يكى از اين مظاهر قدسيه بفرمايد من رجوع كل انبياء هستم صادق است و همچنين ثابت است در هر ظهور بعد صدق، رجوع ظهور قبل، و چون رجوع انبياء موافق و مطابق آيات و اخبار ثابت و محقق شد و اين  رجوع  اظهر از آن  است  كه  به  دليل  و برهان  محتاج  شود.30

البته حسينعلى بهاء معتقد است: كسانى كه به پيامبر جديد ايمان مى آورند در صورتى كه قبلاً به اسباب و متعلقات دنيا وابسته بودند آنها نيز رجعت كرده اند؛ چراكه اين افراد با ايمان آوردن به پيامبر جديد، به حيات جديد مشرف شده اند.

... مثلاً، ملاحظه فرماييد: از جمله انبياء، نوح بود كه چون مبعوث به نبوت شد و به قيام الهى بر امر قيام فرمود، هر نفسى كه به او مؤمن و به امر او مذعن شد او ـ فى الحقيقه ـ به حيات جديد مشرف شد و در حق او صادق مى آمد حيات بديع و روح جديد؛ زيرا كه او قبل از ايمان به خدا و اذعان به مظهر نفس او، كمال علائق را به اموال و اسباب متعلقه به دنيا، از قبيل زن و فرزند و اطمعه و اشربه و امثال ذلك داشته، به قسمى كه اوقات ليل و نهار را مصروف بر اخذ زخارف و اسباب تعيش داشته و همت در تحصيل اشياى فانيه گماشته... و همين گروه... به مجرد اينكه صهباى ايمان را از كأس ايقان از ايادى مظاهر سبحان مى نوشيدند بالمرّه تقليب مى شدند به قسمى كه از زن و فرزند و اموال و اثقال و جان و ايمان، بلكه از كل ماسوى مى گذشتند و به قسمى غلبات شوق الهى و جذبات ذوق صمدانى ايشان را اخذ مى نمود كه دنيا را وآنچه در آن هست به پر كاهى نداشته، آيا حكم خلق جديد و رجوع بر اينها نمى شود؟... مع ذلك، چگونه مى شود كه اگر اين نفوس همان نفوس قبل باشند، اين گونه امورات، كه مخالف عادت بشريه و منافى هواى  جسمانيه  است،ازايشان ظاهر شود؟31

در ادامه، وى اين گونه مى گويد:

مردمى كه در ظهور جديد به پيامبر جديد ايمان مى آورند حكمشان حكم مردمى است كه در ظهور قبلى به پيامبر قبلى ايمان آورده اند؛ چراكه آنچه از مردم قبل ظاهر مى شود از اين مردم هم ظاهر و هويدا مى شود؛ مانند دو گل كه يكى در شرق و يكى در غرب روئيده اند كه بر هر دو لفظ گل اطلاق مى شود كه البته منظور از گل، شاخه و برگ و شكل آن مدنظر نيست،بلكه منظور بو و عطر آن است.32

حسينعلى بهاء بر اين اعتقاد است كه اصحاب حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله، پيش از همه به آن حضرت ايمان آوردند و جان خود را نثار كردند و البته همان رفتارها در رفتار اصحاب على محمد باب (نقطه بيان)33 بعينه واضح و روشن است. او در اصل، مى خواهد نتيجه بگيرد كه اصحاب على محمد باب بعينه همان اصحاب حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله هستند كه رجعت صفاتى كرده اند!

قدرى تفكر در اصحاب عهد نقطه فرقان نما كه چگونه از جميع جهات بشريه و مشتبهات نفسيه به نفحات قدسيه آن حضرت، پاك و مقدس و منقطع گشتند و قبل از همه اهل ارض، به شرف لقاء، كه عين لقاءاللّه بود فائز شدند و از كل اهل ارض منقطع گشتند؛ چنانچه شنيده ايد كه در مقابل آن مظهر ذى الجلال چگونه جان نثار مى فرمودند، و حال همان ثبوت و رسوخ و انقطاع را بعينه ملاحظه فرما در اصحاب «نقطه بيان» راجع شده؛ چنانچه ملاحظه فرموده ايد كه چگونه اين اصحاب از بدايع جود رب الارباب علم انقطاع بر رفرف امتناع بر افراشتند.34

حسينعلى بهاء موضوع را از بحث «رجعت» به بحث «خاتميت» مى كشاند تا اثبات كند ظهور آخرين پيامبر رجعت  صفاتى  پيامبران  پيشين  از اولين  تا آخرين  پيامبر است:

... همچنين از اين بيان صادق مى آيد ذكر ختميت بر طلعت بدء و بالعكس؛ زيرا آنچه طلعت ختم بر آن قيام مى نمايد بعينه همان است كه جمال بدء بر آن قيام فرموده و اين مطلب با اينكه چقدر واضح است نزد شاربان صهباى علم و ايقان، مع ذلك، چه مقدار از نفوس كه به سبب عدم بلوغ به اين مطلب، به ذكر خاتم النبيين محتجب شده و از جميع فيوضات محجوب و ممنوع شده اند، با اينكه خود آن حضرت فرمود: «امَّا النَّبيون فَانَا» و همچنين فرمودند: منم آدم و نوح و موسى و عيسى؛ چنانچه ذكر شد. مع ذلك، تفكر نمى نمايند بعد از آنكه بر آن جمال ازلى صادق مى آيند به اينكه فرمودند: منم آدم اول، همين قسم صادق مى آيد كه بفرمايند: منم آدم آخر و همچنان كه بدء انبياء را، كه آدم باشد، به خود نسبت دادند. همين قسم ختم انبياء هم به آن جمال الهى نسبت داده مى شود، و اين بسى واضح است كه بعد از آنكه بدء النبيين بر آن حضرت صادق است،همان قسم ختم النبيين صادق آيد.35

البته  بحث «خاتميت» از ديدگاه  شيعه  و بهائيت  خود بحث مفصلى  است  كه  در مقاله جداگانه اى بايد بدان پرداخت.

     حسينعلى بهاء اطلاق دو صفت از صفات خداوند متعال يعنى «اول» و «آخر» را بر پيامبران صادق دانسته، در ادامه مى نويسد:

... و نمى دانم اين قوم از اوّليت و آخريّت حق ـ جل ذكره ـ چه ادراك نموده اند؟ اگر مقصود از «اوّليت» و «آخريّت»، اوّليت و آخريّت ملكى باشد هنوز كه اسباب ملكى به آخر نرسيده، پس چگونه آخريّت بر آن ذات احديت صادق مى آيد؟ بلكه در اين رتبه، اوليّت نفس آخريّت و آخريّت نفس اوّليت باشد. بارى، همان قسمى كه در اول لا اول صدق آخريّت بر آن مربى غيب و شهود مى آيد همان قسم هم بر مظاهر او صادق مى آيد، و در حينى كه اسم اوّليت صادق است همان حين اسم آخريّت صادق، و در حينى كه بر سرير بدئيت جالس اند همان حين بر عرش ختميت ساكن، و اگر بصر جديد يافت شود و مشاهده مى نمايد كه مظهر اوّليت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيت و بدئيت و ختميت، اين ذوات مقدسه وارواح مجرده وانفس الهيه هستند.36

البته او به رجعت كلمات وحى هم معتقد است:

پس نظر را از حدودات ظاهره طاهر و منزّه كن تا همه را به يك اسم و يك رسم و يك ذات و حقيقت مشاهده نمائى و اسرار رجوع كلمات را هم در حروفات نازله ملاحظه نمائى.37

 او معتقد است: پيامبرى اول و آخر ندارد؛ چنان كه اگر پيامبر اولى بگويد من آخرى هستم صحيح است، اگر هم پيامبر جديدالظهور بگويد: من آخرى هستم صحيح است؛ چون همه پيامبران به يك امر قيام مى كنند. بنابراين، هر كدام از انبيا كه ادعا كند من اولى يا آخرى هستم درست است.

... پس از اين بيانات معلوم شد كه اگر در آخر طلعتى بيايد و قيام نمايد بر امرى كه قيام نمود بر آن طلعت اول لا اول هر آينه صدق طلعت اول بر طلعت آخر مى شود؛ زيرا كه طلعت آخرلا آخر قيام نمود به همان امر كه طلعت اول لا اول به آن قيام نمود... .38

در خصوص تعبير «اول لا اول» و «آخر لا آخر» كه حسينعلى بهاء براى پيامبران و براى اثبات رجعت صفاتى به كار برده است ـ كه البته خودش نيز اذعان مى كند اوّليت و آخريّت بر ذات حق صادق مى آيد ـ بايد گفت: اين دو اصطلاح قرآنى و برگرفته از آيه 3 سوره «حديد» و دو صفت از صفات خداوند متعال هستند؛ قرآن مى فرمايد: «اول و آخر و پيدا و پنهان اوست و او بر همه چيز داناست.» بسيارى از مفسّران تعبير «هو الاول و الآخر» را به معناى «اول لا اول» و «آخر لا آخر» به عنوان دو صفت از صفات خداوند به كار رفته برده اند؛ همان تعبيرى كه حسينعلى بهاء براى پيامبران و براى اثبات رجعت صفاتى مطرح كرده است. «آن خدا اوّلى است بى ابتدا و آخرى است بى انتها و غالب و قاهر است... .»39

    عبداللّه بن عباس گفت: «اول است بى ابتدا و آخر است بى انتها...» ضحاك گفت: «او آن خداست كه اول اول ها از اوست و آخر آخرها بدوست...» ابوبكر ورّاق گفت: «هوالاول بالازلية و الاخر بالابدية...» حسين بن الفضل گفت: «اولى است بى ابتدا و آخرى است بى انتها... .»40

 هو الاول اوست پيش از جميع موجودات و لهذا، پديدآرنده همه آن است. قديم ازليست كه اوّليت او را بدايت نيست، و الآخر و پس از فناى ممكنات؛ يعنى باقى ابدى كه آخريّت او را نهايت نيست. اين دالست بر فناى جميع اجسام و اعراض.41

غير از تفاسيرقرآنى درباره اين دوصفت قرآنى خداوند متعال، در صحيفه سجاديه نيز مى خوانيم: «سپاس خداوندى را كه اول است بدون آنكه پيش از او اولى بوده  باشد و آخر است  بى آنكه  پس  از او آخرى باشد.»42

    اين دو صفت در شعر شاعران نيز با استفاده از آيات قرآن، براى توصيف خداوند به كار رفته است؛ چنان كه نظامى نيز اينچنين سروده است:

اول و آخر به وجود و حيات هست كن و نيست كن كائنات پيش وجود همه آيندگان پيش بقاى همه پايندگان... اول تو اول بى ابتداست آخر تو آخر بى انتهاست.43     بنابراين، تعبير «اول لا اول» و «آخرلا آخر» دو صفت از صفات خداوند متعال است؛ يعنى موجودى كه اول است در عين حال اول ندارد، و آخر است در صورتى كه آخر ندارد، و نسبت دادن صفات خداوند متعال به مخلوقات او چيزى جز ضلالت در پى ندارد و البته حسينعلى بهاء در ادامه بحث «رجعت»، براى اثبات رجعت صفاتى و اينكه پيامبرى اول و آخر ندارد، مطرح كرده بود.

     اشكال ديگرى كه بر حسينعلى بهاء درباره استفاده از اين دو تعبير براى پيامبران پيش مى آيد اين است كه تعبير «اول لا اول» و «آخر لا آخر» براى موجودى به كار مى رود كه فاقد مكان و زمان و قائم بذات است؛ چنان كه آيت اللّه مكارم شيرازى در تفسير آيه 3 سوره «حديد» مى نويسند:

توصيف به «اول» و «آخر» بودن تعبير لطيفى است از ازليت و ابديت او؛ زيرا مى دانيم او وجودى است بى انتها و واجب الوجود؛ يعنى هستى اش از درون ذات اوست، نه از بيرون، تا پايان گيرد يا آغازى داشته باشد؛ از اول بوده، تا ابد خواهد بود. او سرآغاز و ابتداى عالم هستى است و اوست كه بعد از فناى جهان نيز خواهد بود. بنابراين، تعبير به «اول» و «آخر» هرگز زمان خاصى را دربر ندارد و اشاره به مدت معينى نيست.44

علّامه طباطبائى نيز در اين باره مى نويسد:

اوّليت خداى تعالى و آخريّتش، همچنين ظهور و بطونش زمانى و مكانى نيست و چنين نيست كه در ظرف زمان، اول و آخر باشد، وگرنه بايد خود خدا جلوتر از زمان نباشد و از زمانى و مكانى بودن منزّه باشد، و حال آنكه منزّه از آن است؛ چون خالق زمان و مكان و محيط تمامى موجودات است، بلكه منظور از اوّليت و آخريّت و همچنين زمان و مكان بودنش اين است كه محيط به تمام اشياء است.45

توصيف «اول لا اول» و «آخر لا آخر»، كه حسينعلى بهاء براى مظاهر خداوند ـ يعنى پيامبران ـ به كار برده است، توصيفى مخصوص ذات خداوند است، نه مخصوص موجودى غيرخدا؛ چراكه ـ همان گونه كه از مباحث مزبور مشخص شد ـ موجودى كه «اول لا اول» و «آخر لا آخر» است فاقد زمان و مكان است، ولى پيامبران داراى زمان و مكان مشخص هستند، نه فاقد آن؛ چنان كه هر يك از پيامبران در زمان خاصى به پيامبرى برگزيده شده اند. البته بايد خاطرنشان كرد آنچه از طريق وحى و در دوره هاى بعد به انسان رسيده قطعا كامل تر و جامع تر بوده است. بنابراين، پيامبرى كه پس از پيامبر ديگرى برگزيده شده، كامل تر و شريعتش هم كامل تر و جامع تر از پيامبر قبلى است، و اين نكته نشان مى دهد پيامبرى اول و آخر دارد؛ چراكه هر پيامبرى در زمان خاصى و طبق شرايط مردم آن زمان و مكان به پيامبرى برگزيده شده و به تبليغ پرداخته است.

     حسينعلى بهاء معتقد است: صفات خداوند بر مظاهر او ـ يعنى پيامبران ـ قابل اطلاق است. اشكالى كه بر اين اعتقاد وارد است اين است كه اگر بتوان صفات خداوند را بر پيامبران او اطلاق كرد بنابراين، صفاتى مانند «احد» و «صمد» نيز بايد بر پيامبران قابل اطلاق باشد، در صورتى كه تنهاى يكتا و بى نياز و غنى مطلق خداوند متعال است.

     همچنان كه گذشت حسينعلى بهاء مى گويد: اگر منظور از «آخريّت»، آخريّت ملكى باشد هنوز كه اسباب ملكى به آخر نرسيده، پس چگونه آخريّت بر آن ذات احديت صادق مى آيد؟ در اين خصوص، بايد گفت: اوّليت و آخريّت يعنى: او سرآغاز و ابتداى عالم هستى است و اوست كه پس از فناى جهان نيز خواهد بود. بنابراين، آنچه از سخن حسينعلى بهاء در تعبير «آخريّت ملكى» مى توان نتيجه گرفت اين است كه پس از فنا و نابودى جهان، خدا نيز نخواهد بود!

     بهائيت درباره معجزات حضرت مسيح و زنده شدن اصحاب كهف هم نظراتى دارد:

     كتاب مفاوضات يكى از كتب اعتقادى بهائيت، نوشته عبدالبهاء، به سؤال هاى اعتقادى زيادى با توجه به عقايد بهائيت جواب داده است. يكى از حضار درباره معجزاتى كه از حضرت مسيح روايت شده سوال كرده است كه پاسخ عبدالبهاء به اختصار چنين است:

انبياء مصدر معجزات هستند و هر امر مشكلى و غيرممكنى براى آنان ممكن و جايز است و به قدرتى ماوراء طبيعت، تأثير در عالم طبيعت مى نمايند. اما اين معجزات نزد آنان اهميت ندارد و حتى ذكرش نمى كنند؛ چراكه اين معجزات دليل و حجتى براى حاضرين است، نه غائبين؛ چراكه اگر از حضرت موسى و عيسى آثار عجيبى روايت مى شود، از بت ها نيز به تواتر، يعنى به شهادت خلق كثير، آثار عجيبه روايت شده است. برهمن از برهما آثار عجيبه نقل مى كند، يهود و نصارى هم از موسى و عيسى. پس بايد از كجا بدانيم كه كدام راست مى گويند؟ چراكه هر كدام در كتاب هايش مذكور است و هر كدام احتمال وقوع و عدم وقوع براى آنها مى رود. اگر راست است هر دو بايد راست باشد، و اگر دروغ هر دو بايد دروغ باشند. اما بزرگ ترين معجزه اى كه براى حضرت مسيح مى توان عنوان كرد اين بود كه تنها و بدون سپاه و در نهايت مظلوميت، در مقابل مردم، كه مخالف او بودند، مقاومت كرد و جميع را عاقبت مغلوب  نمود، اگرچه ظاهرا مصلوب  شد و اين بزرگ ترين معجزه  است كه  احتياجى هم  به  ديگر برهان نيست... .46

در خصوص بينا كردن نابينا و زنده كردن مرده توسط حضرت مسيح بهائيت معتقد است: بينا كردن كور و زنده كردن مرده اهميت ندارد؛ چراكه آن شخص كور خواهد مرد و از جميع حواس محروم خواهد شد، و اگر جسم مرده زنده شود ثمرى ندارد؛ چراكه آن شخص دوباره خواهد مرد.

اگر كورى بينا شود عاقبت نزد اهل حقيقت اهميت ندارد، باز كور گردد؛ يعنى بميرد و از جميع حواس و قوا محروم شود. لهذا، كوربيناكردن اهميتى ندارد؛ زيرا اين قوة بالمآل مختل گردد. اگر جسم مرده زنده شود چه ثمر دارد؛ زيرا باز بميرد... .47

عبدالبهاء در خصوص زنده شدن مردگان توسط حضرت مسيح و شفا يافتن نابينا به دست ايشان معتقد است: منظور از «زنده شدن» افراد زنده شدن به دين جديد و يافتن حيات روحانى است و منظور از «بينا شدن نابينا» يافتن بصيرت حقيقى است و منظور از «شنواشدن ناشنوا» نيز يافتن گوش روحانى و ملكوتى.

اگر در كتب مقدسه ذكر احياى امواتست مقصد وجود حقيقى است كه به حيات ابديه موفق شدند، و يا آنكه كور بود بينا شد مقصد از اين بينايى بصيرت حقيقيه است، و يا آنكه كر بود شنوا شد مقصد آنكه گوش روحانى يافت و به سمع ملكوتى موفق گشت... پس در هر جايى از كتب مقدسه كه مذكور است كور بود بينا شد، مقصد اين است كه كور باطن بود و به بصيرت روحانى فائز شد، و يا جاهل بود عالم شد، و يا غافل بود هشيار گشت، و يا ناسوتى بود ملكوتى شد. چون اين بصيرت و سمع وحيات و شفا ابديست، لهذا اهميت دارد، و الّا حيات و قواى حيوانى را چه اهميت و قدر و حيثيتى؛ مانند اوهام در ايام معدوده، منتهى گردد؛ مثلاً، اگر چراغ روشن شود بعد خاموش گردد، ولى چراغ آفتاب هميشه روشن است. اين اهميت دارد.48

زنده كردن مرده و شفا دادن نابينا همه معجزاتى هستند كه به اذن خدا و توسط حضرت مسيح انجام شده است؛ اما ـ همان گونه كه ذكر شد ـ بهائيت به معجزه به نحوى كه پيروان تمام اديان معتقدند اعتقاد ندارد و دليلى هم كه عبدالبهاء بر ادعايش عنوان مى كند اين است كه برهماييان هم از برهما آثار عجيب نقل كرده اند، و اگر معجزه صحت دارد پس بايد از برهما هم چنين آثارى را قبول كرد و اگر هم دروغ است هر دو بايد دروغ باشد و از هيچ كدام نبايد پذيرفت.

     ظاهرا دليل نپذيرفتن معجزه توسط حسينعلى بهاء و پسرش عبدالبهاء اين است كه اولاً، آنها خودشان فاقد هرگونه معجزه و كرامتى بوده اند و اگر هم نسبت معجزه يا كرامتى به آنها داده شود طبق ادعاى خودشان، فاقد هرگونه ارزش است!

     ثانيا، يكى از راه هاى شناخت معجزه با ديگر امور خارق العاده آموزش ناپذيرى آنهاست؛ يعنى كارى كه برهما يا بودا و يا ديگر مرتاضان انجام مى دهند در اثر آموزش و تمرين و رياضت كشى و انجام كارهاى طاقت فرساست، در صورتى كه پيامبران از قبل، آموزش و تمرينى نديده اند. در اين خصوص، آيت اللّه سبحانى مى نويسند:

آورنده معجزه بدون سابقه هر نوع آموزش، دست به اعجاز مى زند، در حالى كه انجام يافتن امور خارق العاده ديگر، نتيجه يك رشته آموزش ها و تمرين هاست. موسى بن عمران پس از سپرى كردن دوران جوانى، راهى مصر شد؛ در نيمه راه به نبوت و رسالت مبعوث گرديد و خطاب آمد كه اى موسى، عصا را بيفكن. چون افكند ناگهان به صورت اژدها درآمد، به گونه اى كه خود موسى وحشت كرد.49

اما درباره سرگذشت اصحاب كهف، بهائيت اعتقاد دارد كه منظور از «خواب»، خواب جسمانى نبوده، بلكه منظور اين است كه آن افراد به اين جهان دل بسته نبودند و به عالم ديگر دل بسته بودند. بنابراين، حكم خواب بر ايشان اطلاق مى شود و آنچه در مدت بسيار طولانى، مثلاً سيصد سال براى خلق ميسر مى شده اين افراد در مدت كوتاهى به آن امر دست پيدا مى كرده اند و منظور از «سگ» اصحاب كهف هم شخص اميرى بوده كه محافظ اين افراد از دست شريران بوده است.

آن قوم در نوم جسمانى نبودند، اما خواب غفلت از اين سر است، و چون آن نفوس از اين جهان به كلى منقطع بودند و دل به عالم ديگر بسته بودند حكم نيام حاصل مى نمودند و رؤياى حقيقى مشاهده مى كردند، و آنچه در مدت مديده از براى خلق ميسر نمى گشت در مدت قليله از براى ايشان حاصل مى شد. چون نظر به اهل عالم بنمودى مسلكى را كه سيصد و چيزى از سنه مى توانستند طى نمايند، آن نفوس مقدسه در مدت قليله آن مسافت بعيده را طى نمودند، و اما قطمير آن شخص اميرى بود كه محافظ آن نفوس از تعديات هر شرير بود.50

جاى بسى سؤال است كه چرا در هيچ يك از كتب اعتقادى اديان گذشته چنين تفسيرهايى به كار نرفته است؟! پس تكليف آيات روشن و واضح قرآن، كه به صراحت به خواب اصحاب كهف و زنده شدن مردگان توسط حضرت مسيح اشاره كرده است، چه مى شود؟ آيا تفسيرهاى سطحى و كم عمق توسط حسينعلى بهاء و عبدالبهاء چيزى جزء تفسير به رأى آيات روشن خداوند است؟!

     البته حسينعلى بهاء پا را از اين فراتر گذاشته و خودش را رجعت مسيح مى داند؛ چنان كه در كتاب مبين، خطاب به پاپ مسيحيان مى گويد:

يا بابا اخرق الاحجاب قداتى، ربّ الارباب فى ظل السحاب، ... كذلك يأمر السماء الاعلى، من لدن ربّك العزيز الجبار، انّه اتى من السماء مرة اخرى، ما اتى اوّل مرة ايّاك، ان تعترض عليه؛ اى پاپ، پرده هاى غفلت را بدر. رب الارباب در سايه ابر آمد... اين طور تو را امر مى كند قلم اعلا از طرف پروردگار عزيز و مقتدر، كه مسيح يك بار ديگر از آسمان آمد؛ چنان كه در مرتبه اوّلى از آسمان  آمد. بپرهيزاز اينكه  به  او اعتراض كنى.51

عبدالبهاء نيز حسينعلى بهاء (بهاءاللّه) را رجعت حضرت مسيح مى داند:

در خصوص رجعت ثانوى حضرت مسيح، مرقوم نموده بوديد كه در ميان احبّا اختلافست. سبحان اللّه، بكّرات و مرّات از قلم عبدالبهاء جارى و بنص صريح قاطع صادر كه مقصود در نبوات از رب الجنود و مسيح موعود جمال مبارك و حضرت اعلى است و بايد عقايد كل مركوز بر اين نص صريح قاطع باشد... .«52

 بهائيان طاهره (قره العين)، اولين زنى را كه به فرقه باب ايمان آورده است، رجعت حضرت زهرا عليهاالسلام مى دانند!

جناب طاهره كه در نظر بابيان مظهر عفت و عصمت، و در تقوى و طهارت، رجعت فاطمه ـ صلوات اللّه عليها ـ محسوب مى گرديد... .53

نتيجه گيرى

از آنچه گفته شد، به دست مى آيد:

     1. رجعت يكى از عقايد مهم شيعه است و كسانى كه به آن اقرار كنند مؤمن حقيقى و از شيعيان اهل بيت عليهم السلاممحسوب مى شوند.

     2. رجعت پس از ظهور حضرت مهدى عليه السلام و در آستانه رستاخيز به وقوع خواهد پيوست.

     3. آيات فراوانى در قرآن وجود دارد كه به طور صريح يا با توجه به رواياتى كه از معصومان عليهم السلام رسيده است، رجعت را اثبات مى كند.

     4. بر اساس آيات قرآن، درگذشته، امت ها يا اشخاصى بوده اند كه به اين دنيا بازگشته و سپس از دنيا رفته اند.

     5. بر اساس روايات، در رجعت گروهى از پاكان و ناپاكان به اين دنيا بازخواهند گشت. پاكان به كمك حضرت مهدى عليه السلام براى برپايى حكومت ايشان خواهند آمد، و از ناپاكان نيز انتقام گرفته خواهد شد.

     6. بهائيت عقيده به رجعت را قبول ندارد و منظور از «رجعت» را «رجعت صفات» مى داند كه با هيچ يك از دلايل عقلى و نقلى و حتى وضع الفاظ براى معانى قابل اثبات نيست. اگر كسى امروز ادعا كند «من بازگشت حسينعلى بهاء هستم» به خاطر شباهت ظاهرى با او، چه كسى مى تواند ادعاى او را رد كند و آنها به او نيز بايد ايمان بياورند؛ زيرا رجعت صورت گرفته است.

      7. بهائيت براى اثبات «رجعت صفاتى» معتقد به اطلاق صفات خداوند بر مظاهر او شده است، در صورتى كه صفاتى مانند «اول»، «آخر»، «احد» و «صمد» صفات مخصوص ذات خداوند متعال هستند و بر غير خداوند قابل اطلاق نيستند.

     8. بهائيت در خصوص نمونه هايى از رجعت در گذشته، مانند زنده شدن افراد توسط حضرت مسيح و زنده شدن اصحاب كهف پس از سيصد سال، به تفسير آيات قرآن پرداخته، و منظور از «زنده شدن» را زنده شدن روحانى و ايمان آوردن به دين جديد مى دانند.

     9. بهائيت معجزه را دليل اثبات نبوت نمى داند، و اگر هم معجزه را بپذيرد آن را حجتى براى حاضران مى داند، نه غائبان! البته علت نپذيرفتن معجزه توسط بهائيان اين است كه پيامبر بهائيان فاقد هرگونه معجزه اى بوده است.


پي‌نوشت‌ها:

1ـ على اكبر دهخدا، لغت نامه، ج 25، ص 294.

2ـ احمد خاتمى، فرهنگ علم كلام، ص 120.

3ـ در ص 158 كتاب بابى گرى و بهائى گرى، از محمد محمدى اشتهاردى، به ادعاى رجعت مسيح عليه السلام اشاره شده كه در قسمتى از مقاله حاضر اين ادعا آورده شده است. همچنين در ص 159 كتاب مزبور آمده است: «حسينعلى بهاء ادعاى رجعت حسينى نيز كرده؛ چنان كه در الواح او خطاب به آقاجان، كاتب الواح، اين مطلب آمده است.»

4ـ ناصر مكارم شيرازى، قرآن حكيم، همراه با ترجمه و شرح آيات منتخب، ص 384.

5ـ همان.

6ـ جعفر سبحانى، منشور عقايد اماميه، ص 241.

7ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 13، ص 1232و1233.

8ـ حسين شهميرى، رجعت: بازگشت هنگام ظهور، ص 47.

9ـ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 15، ص 548ـ549.

10ـ سيدهاشم بحرانى، تفسير البرهان، ج 7، ص 54.

11ـ محمدبن حسن حرّ عاملى، الايقاظ من الهجعة بالبرهان على الرجعة، ترجمه احمد جنتى، ص 73.

12ـ سيدهاشم بحرانى، همان، ص 340.

13ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 13، ص 60.

14ـ سيد محمدحسين طباطبائى، تفسير الميزان، ترجمه سيد محمدباقر موسوى همدانى، ج 3، ص 312.

15ـ همان.

16ـ حسين شهميرى، همان، ص 81ـ82، به نقل از: روح المعانى.

17ـ محمدبن على صدوق، الاعتقادات، ص 74ـ75.

18ـ محمدباقر مجلسى، همان، ج 13، ص 121.

19ـ همان.

20ـ همان.

21ـ همان، ص 123.

22ـ «عبدالبهاء»، پسر حسينعلى بهاء، كه پس از او رهبر بهائيان شد.

23ـ عبدالبهاء، مفاوضات، ص 100.

24ـ همان.

25ـ «حسينعلى بهاءاللّه» پايه گذار فرقه «بهائيت» كه ادعاى نبوت كرد.

26ـ ناصر مكارم شيرازى، قرآن حكيم، ص 14.

27ـ حسينعلى بهاء، ايقان، ص 51.

28ـ همان، ص 52.

29ـ سيد محمدحسين طباطبائى، همان، ج 1، ص 336ـ337.

30ـ حسينعلى بهاء، ايقان، ص 52.

31ـ همان، ص 53ـ54.

32ـ همان، ص 54.

33ـ «على محمد باب»، بنيان گذار فرقه ضاله «بابى»، متولد اول محرم 1235ق در شيراز كه ابتدا ادعاى باب يعنى نايب امام زمان عليه السلام و سپس ادعاى نبوت كرد و به دستور اميركبير در تبريز تيرباران شد.

34ـ حسينعلى بهاء، ايقان، ص 55.

35ـ همان.

36ـ همان، ص 56.

37ـ همان، ص 54ـ55.

38ـ همان، ص 55.

39ـ سيدمحمدابراهيم بروجردى، تفسير جامع، ج 7، ص 54.

40ـ حسين بن حسن جرجانى، جلاءالاذهان و جلاءالاحزان، ج 9، ص 364، پاورقى.

41ـ ملّافتح اللّه كاشانى، خلاصة المنهج، تحقيق ابوالحسن شعرانى، ج 6، ص 108.

42ـ صحيفه سجاديه، ترجمه عليرضا رجالى تهرانى، ص 82ـ83، دعاى اول.

43ـ نظامى، كليات خمسه: مخزن الاسرار، ص 12.

44ـ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 23، ص 299.

45ـ سيد محمدحسين طباطبائى، همان، ج 19، ص 297.

46ـ عبدالبهاء، مفاوضات، ص 77.

47ـ همان، ص 28.

48ـ همان، ص 69.

49ـ جعفر سبحانى، همان، ص 55.

50ـ عبدالبهاء، مفاوضات، ص 70.

51ـ حسينعلى بهاء، كتاب مبين، ص 49.

52ـ عبدالبهاء، مائده آسمانى، مطلب صد و نهم، ص 145.

53ـ شوقى افندى، قرن بديع، ترجمه نصراللّه مودت، ص 94.


 منابع

ـ صحيفه سجاديه، ترجمه عليرضا رجالى تهرانى، قم، خادم الرضا عليه السلام، 1388.

ـ بحرانى، سيدهاشم، البرهان، مقدّمه ابوالحسن عاملى، تهران، كتاب صبح، 1389.

ـ بروجردى، سيد محمدابراهيم، تفسير جامع، چ ششم، تهران، صدرا، 1366.

ـ جرجانى، حسين بن حسن، جلاءالاذهان و جلاءالاحزان، تهران، دانشگاه تهران، 1377.

ـ حرّ عاملى، محمدبن حسن، الايقاظ من الهجعة باالبرهان على الرجعة، قم، نويد، 1362.

ـ خاتمى، احمد، فرهنگ علم كلام، تهران، صبا، 1370.

ـ دهخدا، على اكبر، لغت نامه، تهران، دانشگاه تهران، 1365.

ـ سبحانى، جعفر، منشور عقايد اماميه، چ ششم، قم، توحيد، 1389.

ـ شوقى افندى، قرن بديع، ترجمه نصراللّه مودت، چ دوم، بى جا، مؤسسه معارف بهائى بلسان فارسى، 1992م.

ـ شهميرى، حسين، رجعت: بازگشت در هنگام ظهور، چ دوم، تهران، دفتر نشر معارف، 1387.

ـ صدوق، محمدبن على، الاعتقادات، تهران، اسلاميه، 1371.

ـ طباطبائى، سيد محمدحسين، تفسير الميزان، ترجمه سيد محمدباقر موسوى همدانى، قم، جامعه مدرسين، بى تا.

ـ كاشانى، ملّافتح اللّه، خلاصه المنهج، تحقيق ابوالحسن شعرانى، تهران، اسلاميه، 1373.

ـ مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ترجمه على دوانى، قم، دارالكتاب الاسلاميه، 1339.

ـ مكارم شيرازى، ناصر، قرآن حكيم همراه با ترجمه و شرح آيات منتخب، قم، نشتا، 1388.

ـ مكارم شيرازى، ناصر و ديگران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1362.

ـ نظامى، كليات خمسه: مخزن الاسرار، چ چهارم، تهران، اميركبير، 1366.